داخلی صفحه اندیشه آرشيو مقاله
۲
 
آیا « ممکن » است پیروان دیگر ادیان غیر از اسلام هم رستگار شوند؟
میثم مولایی
این مقاله در پی پاسخ دادن به این پرسش است که اگر اسلام رستگاری به بار می‌آورد این بدان معناست که دیگر ادیان سبب رستگاری نخواهند شد و آیا رستگاری به دین اسلام اختصاص دارد؟ نویسنده این پرسش را به منطق تحلیلی واکاویده است:
I) مقدمه
یکی از مباحثی که پیروان ادیان گوناگون بدان می‌‏بالند و آن را دلیل بر حقانیت عقاید دینی خود می‏‌پندارند این است که دین ایشان منجر به رستگاری و سعادت آن‏ها خواهد شد. این ادعا می‏‌تواند دو پرسش مهم را ایجاد کند:
الف) کدام دین رستگاری را به همراه می‏‌آورد؟
ب) بر اساس پرسش الف اگر دین x منتهی به سعادت شود آیا دین / ادیان دیگری نظیر Y، w، z و غیر هم ممکن است به سعادت منتهی شود؟
آنچه در اینجا قصد دارم بررسی نمایم متوجه پرسش «ب» است. به عبارت دیگر فرض می‏‌کنم پاسخ به پرسش الف این است که: «اسلام، رستگاری را به همراه می‏‌آورد» و از سوی دیگر به پرسش «ب» می‏پردازم. پاسخ به پرسش «ب» دو صورت بیشتر ندارد ( اجازه دهید برای سهولت و تمایز میان دو نوع دین یکی را به Rx و دیگر را به Ry نماد گذاری کنیم ):
۱) به ضرورت منطقی اگر Rx منتهی به سعادت یا رستگاری شود آن‌گاه Ry منتهی به سعادت نمی‌شود.
یا
۲) چنین نیست که به ضرورت منطقی اگر Rx منتهی به سعادت یا رستگاری شود آن‌گاه Ry منتهی به سعادت نمی‌شود.
بر اساس ۱، میان « منتهی شدن Rx به سعادت » و « امتناع منتهی شدن Ry به سعادت» یک استلزام منطقی وجود دارد. منظور از استلزام منطقی این است که منطقا ممکن نیست مقدم ( در اینجا « Rx منتهی به سعادت یا رستگاری می‏‌شود») صادق باشد ولی تالی (که در اینجا « « ممکن نیست » Ry منتهی به سعادت شود») کاذب باشد. بنابراین ۱ ادعا می‏‌کند منتهی به سعادت شدن Rx، بدون شک امتناع منتهی به سعادت شدن Ry را به‌دنبال خواهد داشت.
در مقابل ادعای ۱، ادعای ۲ قرار دارد. بر اساس ۲ هیچ ضرورتی ندارد اگر یک دین منتهی به سعادت شد این مانع از آن باشد که ادیان دیگر سعادت را به ارمغان نیاورند.
قایلین به هر یک از ۱ و ۲ برای اثبات حقانیت خود دو نوع دلیل می‏‌توانند ارایه نمایند که عبارتند از: «دلیل عقلی یا دلیل نقلی ».
II) منظور از دین
هر یک از ۱ و ۲ پیش از هر چیز باید منظور خود را از «دین» مشخص کنند. امروزه اینکه دین چه معنایی دارد، معرکه‏ آرای ضد و نقیض است. از این جهت بهترین راهکاری که برای این منظور ارایه شده است جمع‏‌آوری ویژگی‏‌هایی است که میان آنچه مصداقا دین دانسته می‏‌شود، مشترک است. در واقع جمع‏‌آوری شباهت‏‌های خانوادگی ادیان، که می‏‌تواند موارد ذیل باشد:
پ) اعتقاد به وجودات فوق طبیعی(خدا/ خدایان)؛
ت) تفکیک میان اشیای مقدس و نامقدس؛
ث) اعمال و مناسکی که بر امور مقدس تکیه دارد؛
ج) قانون اخلاقی که اعتقادت مصوب بودن آن از ناحیه خدا / خدایان وجود داشته باشد؛
چ) احساساتی که مشخصه دینی دارند مانند خشیت، احساس رمز و راز، احساس گناه و پرستش که برآمده از تجربه دینی هستند؛
ح) دعا و دیگر صور ارتباط با خدا / خدایان؛
خ) یک جهان‏ بینی یا یک تصور عام از جهان به عنوان یک کل و موقع فرد در آن؛
د) نظامی کم و بیش کامل در مورد حیات و مبتنی بر جهان‌بینی؛
ذ) یک گروه اجتماعی که امور فوق آنان را به هم پیوسته است.[۱]
براساس این مشخصات می‌توان اسلام، مسیحیت، یهودیت، بودیزم، هندوئیزم، زردشت و امثالهم را به عنوان دین در نظر گرفت. اما ما در اینجا Rx را منحصرا برای اسلام به کار می‌بریم و آن را به عنوان Ri در نظر می‌گیریم و Ry را مصداقی از مسیحیت، یهودیت قس علی هذا منظور می‌کنیم. بنابراین ۱ و ۲ بر اساس این نمادگذاری تازه چنینند:
`۱) به ضرورت منطقی اگر Ri منتهی به سعادت یا رستگاری شود آن‌گاه Ry منتهی به سعادت نمی‌شود.
`۲) چنین نیست که به‌ضرورت منطقی اگر Ri منتهی به سعادت یا رستگاری شود آنگاه Ry منتهی به سعادت نمی‌شود.
III) مقصود از رستگاری یا سعادت

سعادت یا رستگاری [۲] در دو بافت مختلف به کار می‌رود: بافت اخلاق و بافت دین. این دو بافت ممکن است باهم همپوشان باشند، مثلا نمونه‏‌ای از این هم مرزی شاید زمانی باشد که شما قایل به نظریه امر الهی هستید و ممکن است که هم مرز دانسته نشوند، که غالبا از سوی منکرین نظریه امر الهی از آن دفاع می شود. فارغ از اینکه مرز آنها یکی باشد یا خیر قبول کاربرد سعادت در بافت دین به نظر قابل پذیرش است و من فرض می‏‌کنم چنین است؛ بنابراین منظور از سعادت در اینجا همانا کاربرد آن در بافت دین است.
سعادت در هندوئیزم ممکن است متحد شدن با نیروانا تعریف شود و در بودیزم خروج از اینکه رنج حاصل توهم است. در یهودیت حاصل اطاعت از خدا است که منجر می‏شود به سرافرازی و شادی ( کتاب ایوب / ۳۶ : ۷ ـ ۱۱ )، رضایت‏مندی خدا و نجات (مزامیر، ۱۰۶ : ۴ ـ ۵ و کتاب ارمیا، ۴۲ : ۵ ـ ۶ ). در مسیحیت، سعادت ورود به ملکوت خداست که حاصل قبول اراده خداوند است و این ملکوت اینگونه تبیین می‌شود: «ملکوت خدا اکل و شرب نیست بلکه عدالت و سلامتی و خوشی در روح القدس؛ زیرا هر که در این امور خدمت مسیح را کند، پسندیده خدا و مقبول مردم است.» (رومیان، ۱۴ : ۱۷ ـ ۱۹ ). اما در اسلام سعادت و رستگاری این‌گونه تبیین می‌شود: «خداوند به مردان و زنان با ايمان باغهايى وعده داده است كه از زير [درختان‏] آن نهرها جارى است. در آن جاودانه خواهند بود، و [نيز] سراهايى پاكيزه در بهشت‌هاى جاودان [به آنان وعده داده است‏] و خشنودى خدا بزرگتر است. اين است همان كاميابى بزرگ.» (توبه : ۷۲) بنابراین اگر چه دخول در بهشت به عنوان رستگاری تایید می‌شود اما رستگاری عظیم همانا خشنودی خدا معرفی شده است. علامه طباطبایی در تبیین این آیه اخیر آورده‌اند: «معناى جمله" وَ رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ أَكْبَرُ" بطورى كه سياق آن را افاده مى‏‌كند اين است كه خشنودى خدا از ايشان از همه اين حرفها بزرگتر و ارزنده‏‌تر است. و اگر رضوان را نكره آورد براى اشاره به اين معنا است كه معرفت انسان نمى‏‌تواند آن را و حدود آن را درك كند، چون رضوان خدا محدود و مقدر نيست تا وهم بشر بدان دست يابد، و شايد براى فهماندن اين نكته بوده كه كمترين رضوان خدا هر چه هم كم باشد از اين بهشت‏‌ها بزرگتر است، البته نه از اين جهت كه اين بهشت‏‌ها نتيجه رضوان او و ترشحى از رضاى اوست- هر چند اين ترشح در واقع صحيح است- بلكه از اين جهت كه حقيقت عبوديت كه قرآن كريم بشر را بدان دعوت مى‏‌كند عبوديتى است كه به خاطر محبت به خدا انجام شود، نه به‌خاطر طمعى كه به بهشتش و يا ترسى كه از آتشش داريم، و بزرگترين سعادت و رستگارى براى يك نفر عاشق و دوستدار اين است كه رضايت معشوق خود را جلب كند، بدون اينكه در صدد ارضاء نفس خويش بوده باشد.
و شايد به منظور اشاره به اين نكته است كه آيه را به جمله" ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ" ختم نموده و اين جمله دلالت بر معناى حصر دارد و چنين افاده مى‏‌كند كه اين رضوان حقيقت هر فوز و رستگارى بزرگى است، حتى رستگارى بزرگى هم كه با رسيدن به جنت خلد دست مى‏‌دهد حقيقتش همان رضوان است، زيرا اگر در بهشت حقيقت رضاى خدا نباشد همان بهشت هم عذاب خواهد بود، نه نعمت.» [۳]
بر اساس آنچه از تمام این موارد به دست می آید، به خصوص بنابر دیدگاه ادیان ابراهیمی، زمانی می توان گفت: «s سعادتمند یا رستگار است اگر و تنها اگر خداوند از وی راضی و خشنود باشد.» بنابر این تعریف، منظور از `۱ و `۲ چنین است :
``۱) به ضرورت منطقی اگر Ri منتهی به خشنودی و رضایت خداوند شود آن‌گاه Ry منتهی خشنودی و رضایت خدا نمی‌شود.
``۲) چنین نیست که «به‌ضرورت منطقی اگر Ri منتهی به خشنودی و رضایت خداوند شود آن‌گاه Ry منتهی به خشنودی و رضایت خداوند نمی‌شود.»
IV) استدلال در قبول یکی از طرفین
پس از این توضیحات نوبت می‌رسد به دلیل آوری له یا علیه یکی از دو مدعای اخیر. از آنجایی که ``۱ و ``۲ نقیض یکدیگرند، اثبات یا نفی یکی نفی یا اثبات دیگری را به همراه می آورد. آنچه در این نوشته مورد قبول است پذیرش ``۲ و نفی ``۱ می‏باشد. برای این منظور استدلالی به شکل قیاس انفصالی صورت بندی می‌کنم:
۳) یا گزاره ``۱ صادق است و یا ``۲. [۴]
۴) ``۱ کاذب است.
بنابراین : ``۲ صادق است.
در مورد ۳ به نظر نمی‌رسد هیچ شک و شبهه‌ای بتوان راه داد، بنابراین این مقدمه نیازمند مدلل کردن نیست. محور کلیدی استدلال اخیر بر روی ۴ می‌چرخد. من باید استدلال کنم که ۴ صحیح است. به عبارت دیگر باید استدلال کنم که: «``۱ کاذب است.» برای این منظور همانطور که قبلا هم ذکر شد دو روش وجود دارد: روش نقلی و روش عقلی.
۱) روش نقلی:
من در ابتدا مایلم استدلالی بصورت برهان خلف را در اینجا در تایید ۴ به کار گیرم که از آنجایی از سوی مخالفان من محتوایی نقلی مبتنی بر قرآن دارد آن در روش نقلی قرار داده‌ام. مخالفان من مهمترین دلیلی که علیه من ممکن است، بیاورند چنین استدلالی خواهد بود : «۴ کاذب است زیرا:
۵) خشنودی خدا از طریق قبول دین خدا و انجام به فرامین او بر اساس دین خدا، برآورده خواهد شد.
۶) اگر ۵ صادق باشد باید دید خدا انسان را به کدام دین / ادیان فراخوانده است.
۷) دین نزد خدا فقط اسلام است.
۸) خشنودی خدا تنها از طریق اسلام برآورده می شود.
۹) اگر ۸ صادق باشد آن‌گاه دیگر ادیان منتهی به خشنودی خدا نخواهند شد ».
در استدلال اخیر دو مقدمه کلیدی وجود دارد: مقدمه ۵ و مقدمه ۷. مقدمه ۵ بنظر می رسد که فرض را بر این می‌گذارد که انسان در خدمت دین است و نه دین در خدمت انسان. بنابراین زمانی که انسان تنها در خدمت دین باشد خشنودی خدا فراهم خواهد شد. اگر این‌گونه باشد آنگاه هدف از آفرینش انسان چندان قابل توجیه نیست. زیرا خدا محتاج به این است که انسان را بیافریند تا دینداری نماید. در حالی که فرض بر این است خداوند متعال محتاج به عبادت انسان نیست.
اما مقدمه ۷ جالب توجه تر است و ستون فقرات این استدلال محسوب می شود. مخالفان در تایید ۷ ارجاع می دهند به آیه نوزدهم از سوره آل عمران : « در حقيقت، دين نزد خدا همان اسلام است ». در اینجا « اسلام » اسم خاص است. یعنی منظور از آن همان دینی است که توسط پیامبر اسلام ( ص ) آورده شده است. اما بنظر چنین استعمالی در اینجا نا بجا باشد. مفسر کبیر علامه طباطبایی در تفسیر این آیه می نویسند:
«معناى جمله مورد بحث چنين مى‏‌شود كه: "دين نزد خداى سبحان يكى است و اختلافى در آن نيست و بندگان خود را امر نكرده مگر به پيروى از همان دين و بر انبياى خود هيچ كتابى نازل ننموده مگر درباره همان دين، و هيچ آيت و معجزه‏‌اى به پا نكرده مگر براى همان دين كه آن دين عبارت است از اسلام، يعنى تسليم حق شدن، و به عقيده‏ هاى حق معتقد گشتن، و اعمال حق انجام دادن" و به عبارتى ديگر:" آن دين واحد عبارت است از تسليم شدن در برابر بيانى كه از مقام ربوبى در مورد عقائد و اعمال و يا در مورد معارف و احكام صادر مى‏شود" ... پس دين همين اطاعتى است كه خدا از بندگان خود مى‏خواهد، و آن را براى آنان بيان مى‏كند، و لازمه مطيع خدا بودن اين است كه آدمى آنچه از معارف را كه به تمام معنا برايش روشن و مسلم شده اخذ كند، و در آنچه برايش مشتبه است توقف كند، بدون اينكه كمترين تصرفى از پيش خود در آنها بكند.»[۵]
بنابراین واژه اسلام در آیه اخیر حکایت از اسم خاص ندارد بلکه بیان کننده دین از آدم تا خاتم است که مبتنی بر تسلم و اطاعت از دستور خداوند است. همین نکته نشان می دهد که ۷ آنگونه که مخالفان می‌گویند تاییدی در نظر ایشان نیست بلکه بر عکس کاملا می تواند در تایید ``۲ به کار بیاید.
۲) دلیل عقلی :
برای تأیید ۴ به استدلال ذیل توجه کنید :
۱۰) بالضرورت اگر ۴ کاذب باشد ( یعنی اگر ``۱ درست باشد ) آنگاه خداوند خیرخواه نیست.
۱۱) خداوند خیرخواه است.
بنابراین بالضرورت ۴ صادق است.
در مورد ۱۱ در اینجا مایل نیستم استدلال کنم زیرا فرض آن برای بحث ما کفایت می‌کند. در مقابل باید ۱۰ را مستدل کنم. ۱۰ در واقع بیان می کند :
`۱۰ ) اگر بالضرورت ``۱ صادق باشد آنگاه خدا خیرخواه نیست.
اما چرا باید چنین استلزامی را بپذیریم؟ بر اساس ``۱ خشنودی خدا و درنتیجه رستگاری یک فرد زمانی تامین می شود که آن فرد اسلام را پذیرفته باشد و در غیر این صورت وی رستگار نخواهد بود. اما بر اساس `۱۰ اگر ما ``۱ را بپذیریم باید بپذیریم که خدا خیر خواه نیست. بر اساس صفت خیرخواهی، خدا هرگز نمی تواند دست به عملی بزند که خلاف اخلاق است. به عبارت دیگر خداوند نمی‏تواند عملی را انجام دهد که برای آن دلایل اخلاقا کافی ندارد. حالا فرض کنید شخصی مانند s وجود دارد که در منطقه ای از جهان ساکن است. این شخص از نقاط و مردمان دیگر جهان هیچ نمی‏داند و دیگران هم از وجود او خبر ندارند. در نتیجه ندای نه تنها اسلام بلکه هیچ دین دیگری هم به او نرسیده است. اگر چنین باشد بر اساس ``۱ چنین شخصی سعادتمند نخواهد بود! اما آیا خداوند می تواند او را از سعادت محروم کند به این گناه که او هرگز مسلمان نبوده است؟ اگر این گونه باشد وی خلاف اخلاق عمل کرده است. زیرا اخلاقا نمی تواند چنین شخصی به خاطر اینکه ناخواسته اسلام نیاورده است، محکوم کرد.
ممکن است شما ایراداتی به وضعیت توصیف شده اخیر بگیرید؛ مثلا شما ممکن است بگویید این نمونه هیچ ربطی به شخصی که دینی مانند مسیحیت را پذیرفته و از اسلام هم خبر داشته است ندارد. به عبارت دیگر ممکن است خدا وند s را هیچ گاه مجازات نکند اما این استدلال را نمی‏‌توان درباره شخصی که از وجد اسلام آگاه بوده است تعمیم داد.
من می‏‌پذیرم که این استدلال ربط دقیقی با پرسش این نوشتار ندارد اما یک نکته را مشخص می‏کند و آن این است که امکان به سعادت رسیدن یک " غیر مسلمان " به معنای شخصی که از هیچ دینی خبر ندارد، وجود دارد. بنابراین من هم معتقدم در این مورد خاص خداوند دلیل اخلاقا کافی برای جلوگیری از سعادت چنین شخصی را ندارد.
حال فرض کنید شخص دیگری به نام s` وجود دارد. وی معتقد به یکی از ادیان غیر اسلام است. او گرچه ندای اسلام را شنیده است اما هرگز به آن نگرویده است. فرض هم کنید که او دلایل خوبی برای این کار نداشته باشد. اما او با تمام وجود به لوازم دین خود پایبند بوده است و به خدا عشق می‏ورزیده است. او هر قدم خود را بسوی خدا بر داشته است. s` ممکن است معتقد باشد، خدا موجودی مهربان است و با بندگان خود با مهربانی رفتار می‏کند؛ بنابراین او هم موظف است چنان خدا با دیگر موجودات با مهربانی و عطوفت رفتار نماید. در نظر او فحشا و بی‏اخلاقی ناخشنودی خدا را بهمراه دارد بنابراین در زندگی‏اش از هرگونه فحشاء و اموری ضداخلاقی اجتناب کرده است. وی تنها در زندگی‏‌اش به خدا متکی بوده است و در مشکلات از خداوند کمک و مدد خواسته است. در هرجایی تا آنجا که می‏‌توانست از دیگران دستگیری کرده است. او با این کارها بسیاری را به سوی خدا دعوت کرده است و نشاط و شادی را برای اطرافیانش فراهم می‏‌آورد.
با این توصیف آیا خدا می‏تواند s` را تنها به این جهت که مسلمان نیست از سعادت محروم کند؟ گمان نمی‏‌کنم پاسخ این پرسش " بلی " باشد. زیرا پیامبر اسلام هم هدف از بعثت خود را احیای مکارم اخلاقی معرفی می‏‌کند.[۶] بنابراین اسلام هم در نهایی‏‌ترین اهداف خود چنین هدفی را دنبال می‏‌کند. بنابراین آیا ظالمانه نیست که خدا s` را که در زندگی‏‌اش تا آنجا که توانسته مکارم اخلاقی را به جای آورده است، به جرم مسلمان نبودن به شقاوت در اندازد؟ او گرچه مسلمان نبوده است اما توانسته با سلوکی دیگر هدف نهایی اسلام را که همانا خدایی زیستن است تا حد ممکن محقق کند. بنابراین به نظر می‏‌رسد ما دلیلی له `۱۰ در اختیار داریم.
اگر استدلال‌های من صادق باشد آن‌گاه با قوت می‌توان گفت که ``۲ صادق است و امکان اینکه شخصی غیر مسلمان به سعادت برسد وجود دارد. حتی این استدلال را می‏توان در مورد مذهبی خاص از اسلام هم تقریر کرد.
ارجاعات:
۱)آلستون، ویلیام پی ( ۱۳۸۰ )، دین : دین و چشم اندازهای نو، ترجمه غلامحسین توکلی، قم : بوستان کتاب، ص ۲۴ ـ ۲۵
۲) happiness
۳) طباطبایی، ( ۱۳۷۴ ) تفسیر المیزان، مترجم سيد محمد باقر موسوى همدانى، قم : دفتر انتشارات اسلامى جامعه‏ى مدرسين حوزه علميه قم، ج۹، ص ۴۵۶
۴) این مقدمه را باید اینگونه فهمید که یک گزاره منفصله حقیقیه است. به این معنا که ممکن نیست : هم ``۱ درست و هم ``۲ و نیز ممکن نیست که نه ``۱ درست و نه ``۲. به عبارت دیگر تنها و تنها یکی از ``۱ یا ``۲ درست هستند.
۵) همان، ج۳، ص ۱۸۸ ـ ۱۸۹
۶) کنز العمال، حدیث ۵۲۱۷۵

 
کد مطلب: 4756
Share/Save/Bookmark
 
تاریخ انتشار : پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۳
ساعت انتشار : ۰۹:۳۰
 
 


انتشار یافته : ۲نظر     در صف انتشار : ۰نظر     تکراری،غير قابل انتشار : ۰نظر
۱۳۹۳-۱۲-۱۵ ۱۸:۵۰:۰۶
سلام. به نظر می رسد مساله ی اصلی این نیست. مساله این است که بر فرض وجود امکان تحقیق بین ادیان آیا باز هم می توانیم بگوییم که هرکس به دین خود سعادت مند است و خداوند از افراد مطالبه ی دین خاص را ندارد(با فرض وجود امکان تحقیق برای افراد)!؟ این مطالبی که شما فرموده اید در همان بحث جاهل قاصر است. شما باید بتوانید با استدلال عقلی و نقلی اثبات کنید فرض اینکه کسی جاهل مقصر باشد اصلا ممتنع است. (1633)
 
همایون
۱۳۹۳-۱۲-۱۸ ۰۰:۲۶:۲۶
فکر کنم نویسنده به همین مفروض شما پرداخته است. (1638)