داخلی صفحه مقاله آرشيو مقاله
 
فتنه‌های آخرالزمان؛ ریشه‌های تاریخی در صدر اسلام
محمد احمدی منش
در میان اخبار و گزارش‌هایی که بازتاب‌دهنده‌ی اوضاع و نگرش‌های موجود در نخستین دهه‌های صدر اسلام هستند، پاره‌ای از آنها به بیم‌ها و امیدهای «آخرالزمانی» ارتباط دارند. با بررسی موشکافانه می‌توان نشان داد که بسیاری از آنها در نگرانی‌هایی ریشه دارند که در سال‌های پایانی حیات پیامبر(ص) و سپس در روزگار صحابه، درباره‌ی پیش آمدن رخدادهایی سهمگین و همراه با آشفتگی در آینده‌ای نه چندان دور ـ‌به گونه‌ای که احتمال می‌رفت مردم آن روزگار شاهد و ناظر آنها باشند‌ـ وجود داشته‌اند. به نظر می‌رسد در توصیف پیش‌گویانه‌ی این رخدادها، واژه‌هایی مانند هرج، آخرالزمان و فتنه به کار می‌رفته است. در این اخبار و گزارش‌ها بیش از هر چیز از بی‌نظمی و آشفتگی سیاسی و اجتماعی سخن رفته و همین نکته ما را به حقیقتی مهم رهنمون می‌شود که درباره‌ی آن سخن خواهیم گفت.

در اواخر حیات پیامبر(ص) ـ‌یعنی هنگامی که پس از پیروزی‌های پی‌در‌پی مسلمانان و تسلیم نهایی قریش سرانجام موقعیت دولت مدینه تثبیت شدـ‌ و پس از آن در روزگار صحابه، دغدغه‌ای نگران‌کننده و فراگیر درباره‌ی آینده‌ی دولت و نابود شدن احتمالیِ آن یا درگرفتن کشاکش‌های خونین بر سر آن وجود داشته است. موضوع اصلی این نگرانی هم چیزی نبود جز سرنوشت دولت مدینه در روزگار پس از پیامبر(ص) که از یک سو در معرض تهدید قبیله‌های عرب تازه‌مسلمان بود و از سوی دیگر در معرض کشاکش‌‌های احتمالی میان صحابه‌ و یاران پیامبر بر سر قدرت. در این میان شورش اهل‌ ردّه در زمان ابوبکر، پیش‌بینی نخست را واقعیت بخشید و البته به‌زودی فرونشست.

ولی تهدید دوم و پیامدهای آن بسیار دیرپاتر بود و برای شناخت بهتر آن بایسته است که پیش‌زمینه‌های ذهنی و تاریخی آن را هم از نظر بگذرانیم. می‌دانیم که دولت پیامبر(ص) در مدینه که توانسته بود بر حجاز و بخش قابل توجهی از شبه‌جزیره‌ی عربستان چیرگی یابد، نخستین دولت استقرار یافته در این سرزمین پس از سده‌های طولانی بود. این دولت نویدبخش آن بود که حیات خشن و نظم شکننده و پرآسیب قبیله‌ای به زیر سرپرستی و نظارت یک دولت درآید، و بستری سیاسی‌اجتماعی بر پایه‌ی نظم و سامان قانونی‌ ـ‌اگر چه بر پایه‌ی قانون دینی‌ـ فراهم گردد. شواهدی هم می‌توان یافت که یکی از ویژگی‌های ناخوشایند و ناگوار جاهلیت در نظر تازیان و نخستین مسلمانان که گویا همواره در نظرها می‌آمد، نبود حاکمیت و سامان سیاسی بود؛ یعنی همان پدیده‌ای که دولت پیامبر(ص) در مدینه بر آن مُهر پایان نهاد. برای نمونه در گفتاورد زیر از عمربن‌خطاب، سامان سیاسی و جاهلیت نقطه‌ی مقابل یکدیگر معرفی شده‌اند و در کنار اینها هراس از پدیدار شدن سرنوشت سیاسی ناگوار برای عربان در آینده‌ی نه چندان دور آشکار است: «سوگند به خدای کعبه می‌دانم عرب چه هنگام نابود می‌شود؛ هنگامی که کار ایشان را کسانی بر عهده گیرند که با پیامبر(ص) مصاحبت نداشته و کار جاهلیت را در خود علاج نکرده باشند».[۱] در گزارشی دیگر، گفتگوی زنی از مسلمانان با خلیفه‌ی اول ابوبکر هم به چنین برداشتی نزدیک است. این زن گوید «(به ابوبکر) گفتم اى خليفه‌ی رسول خدا، مى‏دانى ما با دوره‌ی جاهلى چندان فاصله‏اى نداريم و هنوز برخى از برخى ديگر در امان نيستيم و اينك مى‏بينى كه خداوند چنين كارى فراهم فرموده است. تا چه زمانى اين احوال پسنديده براى ما ادامه‏ خواهد داشت؟ (ابوبکر) گفت تا هنگامى كه پيشوايان‌تان بر صلاح باشند. پرسيدم پيشوايان كيستند؟ گفت آيا ميان قوم تو اشرافى نيستند كه از ايشان پيروى و فرمان‌بردارى شود؟ گفتم آرى هستند؛ گفت همانان پيشوايان هستند.»[۲] چنان که پیداست گفتار این زن با خرسندی از اوضاع به‌سامان کنونی که گویا بیمناک سپنجی بودنش بوده، همراه است؛ و پاسخ ابوبکر پایدار ماندن آن را به بقای پیشوایان گره می‌زند. رد و نشان چنین دیدگاهی را از نقل قول حذیفه‌بن‌یمان صحابی پیامبر(ص) هم می‌توان یافت: «حذيفه گويد: مردمان از پيامبر(ص) درباره‌ی خير پرسش مى‏كردند و من از وى درباره شر مى‏پرسيدم، از بيم آن كه گرفتار آن شوم. پس بدو گفتم: اى پيامبر خداى! ما در جاهليت و شر بوديم و خداى اين خبر را از براى ما آورد، آيا پس از خير، شرّى هست؟ پيامبر(ص) گفت: و در آن فساد و كدورتى است. گفتم و فساد آن در چيست؟ گفت: قومى كه به سنت و طريقتى جز سنت من راهبر مى‏شوند. از ايشان نيكى و بدى را مى‏شناسى. گفتم: آيا بعد از آن خير شرّى هست؟ گفت: آرى، كسانى كه بر در دوزخ دعوت مى‏كنند. هر كس بديشان پاسخ گويد، او را به دوزخ در اندازند. گفتم: اى پيامبر خداى ايشان را از براى ما توصيف كن. گفت: ايشان از عشيره‌ی مايند و به زبان ما سخن مى‏گويند[۳] به همین ترتیب پیامبر(ص) جایگاه‌های فتنه هم را در سراهای مردم مدینه می‌دیده‌ است.[۴]

به احتمال بسیار پدید آمدن و رواج حدیثی با این درون‌مایه که هر کس هنگام مرگ بیعتی بر عهده‌اش نباشد به مرگ جاهلی مرده، در چنین زمینه‌هایی ریشه دارد و گویا در برانگیختن مسلمانان به فرمان‌برداری از خلیفگان و امیران تاثیر به‌سزایی داشته است. در اواخر روزگار صحابه این حدیث رواج داشته است؛ چنان که گفته شده در گیرودار فتنه‌ی دوم، عبدالله‌بن‌عمر به عبدالله‌بن‌مطیع از یاران نزدیک عبدالله‌بن‌زبیر گفته بود «از پيامبر شنيدم مى‏فرمود: هر كس بميرد و بر او بيعت با كسى نباشد همچون مردگان دوره‌ی جاهلى درگذشته است».[۵] در دوره‌های پسین، این حدیث بدین صورت درآمد که هر کس امام خویش را نشناسد، به مرگ جاهلی مرده است.

چنین پیداست که نهاد دولت و شکل‌گیری حاکمیت سیاسی، در نظر پیامبر(ص) و بسیاری از مسلمانان دستاوردی بس سترگ و پرارزش به شمار می‌آمده و بیم از دست رفتن احتمالی آن در دوران پس از پیامبر(ص)، همچون عقب‌گرد به نظم قبیله‌ای دوران جاهلی و نوعی «فتنه» و هرج‌ومرج انگاشته می‌شود. به نظر می‌رسد که پیامبر(ص) در واپسین سال‌های حیات خویش، پس از آن که مکه گشوده شد و قلمروی اسلام آغاز به گسترش نهاد، نگران نابود شدن دولت یا بروز نزاع‌ در دوره‌ی پس از خود بودند. تردیدی نیست که این نگرانی محدود به پیامبر(ص) نبود و کمابیش فراگیر شده و بسیاری از سران و عموم مسلمانان صدر اسلام تصور روشن و مطمئنی از سرانجام و پایایی دولت مدینه در دوران پس از روزگار پیامبر(ص) نداشتند. در این میان یک نکته‌ی مهم را نباید فراموش کرد و آن این که پیامبر(ص) فرزند پسری نداشتند که چالش ذهنی و عینی جانشینی سیاسی ایشان را در نظر عموم مسلمانان برطرف نماید. همچنین چنان که رخدادهای پیش آمده در آستانه‌ی درگذشت پیامبر(ص) و پس از آن ثابت کرد، فضای موجود در میان یاران ایشان نیز چنان بود که احتمال می‌رفت برگزیدن و معرفی فردی به عنوان جانشین، به سادگی و بدون تنش از سوی دیگران پذیرفته نشود. از این رو تردیدی نیست که چالش جانشینی پیامبر(ص) و پیامدهای آن برای دولت مدینه و در سطحی کلان‌تر سامان سیاسی نوپای شبه‌جزیره، امری بغرنج بوده که ذهن بسیاری را به خود مشغول می‌کرده است. ناگفته پیداست که ذهن پیامبر(ص) نیز از اندیشه‌ها، البته از جهاتی متفاوت، خالی نبود.

به هر ترتیب از همین رو بود که پیامبر(ص) گاه‌گاه به برخی از یاران خویش سفارش می‌کرد که در فتنه‌های آینده شرکت نکنند. چنان که به محمدبن‌مسلمه‌ی انصاری گفته بود هر گاه دیدی مسلمانان بر روی هم شمشیر می‌کِشند، شمشیر خویش بشکند و در گوشه‌ای بنشیند.[۶] همچنین در برخی روایت‌ها پیامبر(ص) ضمن سخن گفتن از فتنه‌های آینده، اشاره می‌کردند که هر کس در آنها شمشیر بکشد از ما نیست، یا می‌فرمودند نشستن در آن بهتر از برخاستن است.[۷] گاه نیز به توصیف کلی شرایط احتمالی پیش آمده در آینده می‌پرداختند و توصیه‌هایی می‌کردند که روی هم رفته در برگیرنده‌ی کناره گیری و شرکت نورزیدن در این کشاکش‌ها بود.

چند دهه پس از درگذشت پیامبر(ص) فتنه‌ی پیش آمده در ماجرای قتل عثمان و سال‌های خلافت امام علی(ع)، خاطره‌ی این نگرانی را از نو زنده کرد. برای نمونه جمله‌ی نسبت داده شده به امام علی(ع) بازتابی است از همین امر: «رسول خدا از همگان گوی سبقت ربود و ابوبکر دوم و عمر سوم بود؛ سپس فتنه ما را فروگرفت و تا هر گاه خدا بخواهد هست»‍.[۸]

گزارش‌های تاریخی زیر برای ارایه‌ی سیمای دقیق‌تری از مطالب پیش‌گفته سودمند هستند:

ـ در طبقات ابن‌سعد آمده « ... پيامبر فرمودند: فتنه‏اى است كه در آخر زمان پديد خواهد آمد. زراره پرسيد اى رسول خدا آن فتنه چيست؟ فرمود: مردم امام خود را مى‏كُشند و همچون استخوان‌هاى سر و جمجمه كه پيوسته به يكديگر است به جان يكديگر مى‏افتند. پيامبر (ص) انگشتان يك دست را ميان انگشتان دست ديگرش كرد و فرمود: در آن فتنه تبهكار مى‏پندارد نيكوكار است، و خون مومن در نظر مومن حلال‏تر از آشاميدن آب است؛ اگر پسرت بميرد تو خود گرفتار آن فتنه مى‏شوى و اگر تو بميرى پسرت گرفتار آن مى‏شود.زراره گفت: اى رسول خدا! دعا فرماى كه من آن فتنه را درنيابم. رسول خدا عرضه داشت: پروردگارا او آن فتنه را در نيابد. (راوی) گويد: زراره مرد و پسرش عمرو باقى ماند و او از كسانى بود كه در كوفه عثمان را از حكومت خلع كرد».[۹] از واپسین جمله‌ی این گزارش می‌توان پی برد که ماجرای قتل عثمان، مصداقی از همان فتنه‌ی آخرالزمان تلقی می‌شده که پیامبر(ص) بدان اشاره کرده بود. معنای آخرالزمان در اینجا مبهم است و به‌روشنی نمی‌توان آن را به معنای روزگار نزدیک به پایان جهان و آغاز رستاخیز دانست. اگر چه از گزارش‌های گوناگون مانند گزارش زیر چنین بر‌می‌آید که در آن زمان پایان جهان را نزدیک می‌دانسته‌اند و گمان می‌کرده‌اند آشوب‌های سیاسی‌اجتماعی تا آن زمان ادامه خواهد یافت. در اینجا می‌توان ردپای نگرش‌های آخرالزمانی را دید که در آن روزگار سرتاسر آسیای‌باختری و پیروان کیش‌های گوناگون را فرا گرفته بودند.

ـ « .... از خالدبن‌سمير نقل مى‏كنند كه مى‏گفته است چون مختاربن‌ابى‌عبيدِ دروغ‌گو به كوفه آمد، سران مردم كوفه از بيم او گريختند و پيش ما و به بصره آمدند. موسى‌بن‌طلحه هم ميان ايشان بود و گروهى از مردم مى‏پنداشتند كه او مهدى است. برخى از مردم پيش او آمدوشد مى‏كردند. من هم در زمره‌ی ايشان بودم .... سرانجام روزى گفت: به خدا سوگند اگر بدانم اين فتنه‏اى كه بر پا شده است(یعنی جنگ‌های پس از مرگ یزید میان زبیریان، مختار و مروانیان) پايانى خواهد داشت براى من‏ خوش‌تر از آن است كه چنين و چنان داشته باشم و خطر موجود را بسيار بزرگ شمرد. يكى از آن قوم گفت: من از هرج‌ومرج بيم دارم. آن شخص پرسيد هرج چيست؟ گفت: همان چيزى كه اصحاب پيامبر(ص) نقل مى‏كردند كه تا رستاخيز(الساعة) خون‌ريزى ادامه مى‏يابد و مردم بر هيچ امام مستقر نمى‏شوند تا رستاخيز بر ايشان بر پا شود. و اين فتنه همچنان است و به خدا سوگند مى‏خورم اگر چنين باشد، دوست مى‏دارم بر سر كوهى زندگى مى‏كردم كه نه آوايى از شما بشنوم و نه پاسخى به شما بدهم تا هنگامى كه دعوت خدايم فرا رسد. موسى‌بن‌طلحه آن گاه سكوت كرد و پس از مدتى گفت: خداوند عبدالله‌بن‌عمر را رحمت كناد .... و افزود: به خدا سوگند گمان مى‏كنم كه او بر همان عهدى كه رسول خدا با او كرد استوار باقى ماند. نه گرفتار فتنه و نه دگرگون شد و قريش در فتنه‏هاى خود نتوانست پاى او را به ميان كشد.»[۱۰] ابن‌سعد در جای دیگری هم ستایش موسی‌بن‌طلحه از عبدالله‌بن‌عمر به خاطر کناره‌گیری از فتنه و پای‌بندی به توصیه‌ی پیامبر(ص) در پرهیز از آن را از همان راوی آورده: « .... خالدبن‌سمير از موسى‌بن‌طلحة نقل مى‏كند كه مى‏گفته است خداوند عبدالله‌بن‌عمر را رحمت فرمايد كه ظاهر و باطنش يكسان بود و به خدا سوگند من او را چنين مى‏پندارم كه همواره بر همان عهد رسول خداوند باقى است و پس از رحلت پيامبر(ص) هيچ تغييرى نكرده و در فتنه نيفتاد.»[۱۱] عبدالله‌بن‌عمر و در گستره‌ای محدودتر موسی‌بن‌طلحه که مهدی هم خوانده می‌شد، نامزدهای بالقوه‌ی خلیفگی و هر دو از آن گریزان بودند. این که از موسی‌بن‌طلحه نقل شده که دوست می‌دارم بر سر کوه زندگی می‌کردم که نه آوایی می‌شنیدم و نه پاسخی می‌دادم، اشاره به رد درخواست عمومی برای خلیفگی از سوی موسی است.

درباره‌ی هرج روایت‌های سودمندی در صحیح بخاری آمده است. مضمون و عبارت اصلی و مشترک آنها این است که پیامبر(ص) فرمود: «ان بین یدی الساعه ایاما یرفع فیها العلم و ینزل فیها الجهل و یکثر فیها الهرج: همانا پیش از رستاخیز(الساعه) روزهایی است که در آنها علم از میان برمی‌خیزد و جهل گسترده می‌شود و هرج فراوان می‌گردد».[۱۲] در ادامه‌ی همین روایت‌ها آمده که هرج به زبان حبشی، به معنی قتل است. مضمون این روایت‌ انگاره‌ی این نوشتار را تایید می‌کند. مسلم است که نابودی علم، و فراوان شدن جهل و قتل را نمی‌توان نشانه‌های پایان یافتن جهان دانست. به هر ترتیب گزارش‌ یاد شده و توضیحاتی که درباره‌ی آن داده شد، آشکار می‌کند که همه‌ی این انتظارها به آشوبی سیاسی‌اجتماعی اشاره دارند که بیم رخ نمودن آنها می‌رفته است.

در حدیثی که طاهربن‌مطهر مقدسی پیامبر(ص) آورده، احساس درونی پیامبر(ص) درباره‌ی فتنه‌های آینده آشکار است: «در حديث ابن‌عيينه از زهرى از عروه از كرزبن‌علقمه چنين آمده است كه پيامبر(ص) فتنه‏هايى را ياد كرد؛ پس مردى گفت: ان‌شاء‌الله هرگز چنين نخواهد بود؛ پس پيامبر(ص) گفت: سوگند به كسى كه زندگانى محمد در دست اوست به گونه‌ی ماران سياهى درخواهيد آمدن، راست ايستاده كه گردن يكديگر را خواهيد زد! زهرى گفته است منظور از آن، مار سياهى است كه چون مى‏گزد جنبيدن مى‏آغازد و سرش را بلند مى‏كند و راست مى‏ايستد.»[۱۳] مجموعه‌ی گزارش‌های بالا تصویر کمابیش دقیقی از برداشت‌های روزگار حیات پیامبر(ص) و دوران صحابه از رخدادهای شگرف آینده پیش می‌نهند؛ فرایافتی که آمیخته‌ با نگرانی از کشاکش‌های سیاسی است، و دو ویژگی برجسته‌ی آن، نبود حاکم و خون‌ریزی میان مسلمانان است.

نکته‌ی آخر این که در اخبار پراکنده‌ی تاریخی آمده که عمربن‌خطاب گمان می‌کرده مردی از پشت وی، به حکومت دست خواهد یافت و امنیت و داد را برای مسلمانان برقرار خواهد نمود. از عمر یا فرزندش عبدالله‌بن‌عمر نقل شده که می‌گفته ای کاش می‌دانستم کدامیک از نسل من یا فرزندزادگان عمر که دارای زخمی بر پیشانی است، جهان را هنگامی که آکنده از ستم است، پر از داد می‌کند.[۱۴] در این روایت جدیدتر، ستم فراگیر که نشانه‌ای از نارضایتی ژرف از حکومت امویان است، جایگزین آشوب ناشی از فقدان حکومت که به گمان‌های مربوط به روزگار پس از پیامبر(ص) است، شده است. اگر چه این روایت‌ها برساخته‌ی دوره‌های بعد است، ولی مسلم است که باور به نقش‌آفرینی برجسته‌ی یکی از فرزندزادگان عمربن‌خطاب، از فرزندان عمر یا دیدگاه‌های منجی‌گرایانه‌ی خود او سرچشمه گرفته است. در حدود سال صد هجری، این روایت‌ها را بر عمربن‌عبدالعزیز که عمرخطاب نیای مادری‌اش بود، تطبیق کردند. در گزارشی آمده «ابن‌عمر می‌گفته است ما حدیث می‌کردیم که جهان پایان نمی‌یابد تا مردی از نسل عمر حکومت این امت را به دست گیرد که به روش عمر حکومت کند و بر چهره‌اش خالی است. گوید: ما گفتیم آن شخص بلال پسر عبدالله‌بن‌عمر است که او هم خالی بر چهره‌اش داشت، تا آن که خدا عمربن‌عبدالعزیز ـ‌مادرش ام‌عاصم دختر عاصم‌بن‌عمر‌ـ را آورد».[۱۵] به احتمال بسیار، این باور در امتداد همان زنجیره‌ای شکل گرفت که باور فراگیر به آشفتگی سیاسی‌‌اجتماعی پس از پیامبر(ص) آبشخور آن بود.

منابع:

مقدسی، مطهربن‌طاهر ـ آفرینش و تاریخ ـ محمد رضا شفیعی کدکنی ـ تهران: بنیاد فرهنگ ایران ـ ۱۳۵۲خ.

كاتب واقدى، محمد بن سعد ـ طبقات الکبری ــ محمود مهدوى دامغانى ـ تهران: انتشارات فرهنگ و انديشه، ۱۳۷۴خ.

صحیح بخاری ـ۱۴۰۱ق/ ۱۹۸۱م.



[۱] . ابن‌سعد، ج۶، ص۵۷۸

[۲] . ابن‌سعد، ج‏۸، ص، ۴۶۸

[۳] . مطهربن‌طاهر مقدسی، ج۱، ص۳۷۷

[۴] . مطهربن‌طاهر مقدسی، ج۱، ص۳۷۷

[۵] . ابن‌سعد، ج۵، ص۲۶۲؛ نمونه های دیگری از این حدیث به نقل از ابن‌عباس نک بخاری، ج۸، ص ۸۷

[۶] . ابن‌سعد، ج۴، ص۳۷۱-۳۷۲

[۷] . نک بخاری، باب الفتن، ج۸، ص۸۹-۹۲

[۸] . ابن‌سعد، ج۶، ص۵۷۹

[۹] . ابن‌سعد، ج۶، ص۴۱۶-۴۱۷

[۱۰] . ابن‌سعد، ج۵، ص۲۷۸-۲۷۹
[۱۱] . ابن‌سعد، ج۴، ص ۱۲۹
[۱۲] . بخاری، ج۸، ص۸۹-۹۰
[۱۳] . مقدسی، ج۱، ص ۳۷۶
[۱۴] . ابن‌سعد، ج۶، ص۱۹-۲۰
[۱۵] . ابن‌سعد، ج۶، ص۲۰
 
 
کد مطلب: 5495
Share/Save/Bookmark
 
تاریخ انتشار : پنجشنبه ۱۲ شهريور ۱۳۹۴
ساعت انتشار : ۱۱:۱۳
 
 


انتشار یافته : ۰نظر     در صف انتشار : ۰نظر     تکراری،غير قابل انتشار : ۰نظر