داخلی صفحه مقاله آرشيو مقاله
 
آيا ما در گزينش باورهايمان آزاديم؟
الکساندر داگلاس
من اغلب اوقات خود را در حال انديشيدن به تبيين‌هاى متفاوت و متضادى می‌بینم که دكارت و اسپينوزا از ذهن ارائه كرده‌اند. آيا می‌توان کسی را يافت که حتى هنگامى كه دقيقاً با همان واقعياتى روبه‌رو مى‌شود كه من روبه‌رو شده‌ام، نظر و باورى خلاف نظر من داشته باشد؟ آيا او جهان ديگرى را ادراك مى‌كند؟ يا ديگران انتخاب مى كنند تا به چيز ديگرى درباره جهان باور پيدا كنند كه هم من و هم آنها با وضوح يكسانى آن را از جهان پيرامون در مى‌يابيم؟ آيا رواست كه كسى را به اين دليل كه عقايد متفاوتى با ما دارد مورد تمسخر قرار دهيم؟ از او متنفر باشيم؟ از او خشمگين شويم؟ و او را بى اهميت و خُرد بشماريم؟ يا اينكه اين وظيفه بر دوش ما خواهد بود كه دريابيم آن‌ها ملتفت چه چيزى نشده‌اند و آن‌گاه ما آن چيز را به آنان نشان دهيم؟

دكارت ذهن را به دو قوه تفكيك مى‌كند: ادراك و اختيار. قوه ادراك، داده‌ها را از جهانِ پيرامون گرد مى‌آورد و آن‌گاه باورهاىِ ممکنی را که با داده‌هاى گردآورى شده همخوانی دارند در برابر ذهن قرار می‌دهد؛ سپس قوه اختيار يکی را برمی‌گزيند. ما آدمیان می‌توانيم که به سود يا زيانِ چرایی برگزیدن يک باور شواهدی ارائه کنيم، با این حال، گزينش نهایی آنچه به آن باور خواهيم يافت ناگريز در حیطه اختیار ما خواهد بود.

اعتقاد به اين ساز و کارِ ذهنی، پرسشى را درباره «اخلاق باور»، كه خود عنوان مقاله‌اى از رياضى‌دانى به نام «ويليام كليفورد»[۱] بوده است، به ميان مى‌آورد. کليفورد در مقاله‌اش استدلال نموده است كه: "هميشه، در هر جا و براى هر شخصى اين امر نادرست است كه بدون شواهد كافى به چيزى باور داشته باشد." اگر اين‌گونه فرض کنيم كه انسان‌ها آنچه را به آن باور دارند خود برمى‌گزينند، آن‌گاه مى‌توانستيم بپرسيم كه: "پذيرش باورهاى خاصى از سوى هر شخصى در چه حالتى درست اخلاقى يا نادرست اخلاقى است؟" هرچند كه نظريه كليفورد در اين باب توسط «ويليام جيمز»[۲] به محك نقد گذاشته شد، اما او هيچ‌گاه پيش‌فرض اساسى كليفورد يعنى اينكه "ما در گزينش باورهايمان مختار هستيم" را به چالش نكشيد. بعضى از فيلسوفان تاثير اين پيش‌فرض را به منتها درجه ممكن رساندند، چنانچه ژان‌پل سارتر[۳] تا آن جا پيش رفت كه ابراز داشت كه همواره فقط و فقط خودِ ما هستيم كه بايد به خاطر رنج‌هايمان ملامت شويم، زيرا حتى اگر شواهد به طور كافى نشان دهند كه ما در شرايط نگون‌بختانه‌اى قرار داريم، اما همچنان اين خود ما هستيم كه انتخاب مى‌کنيم كه بپذيريم شرايط ما واقعاً اين‌گونه است.

اما آيا اخلاق باور بر پايه پيش‌فرض نادرستى بنا نشده است؟ اسپينوزا، آن‌گونه که «اِدوين کِرلى»[۴] به ما درباره عقيده او در اين زمينه می‌گويد، نمی‌توانسته است که با پيش‌فرض به کار رفته در مقاله «اخلاق باور» موافق باشد. اسپينوزا در اين مورد نظری بر خلاف روان‌شناسىِ دكارتى، كه مبتنى بر دو قوه ادراك و اختيار است، داشته است. اسپينوزا استدلال نموده است كه دو قوه ادراك و اختيار با هم متحدند و در واقع يك قوه هستند. به محض اينكه ادراك، داده‌هاى خود را از جهان گرد مى‌آورد، ذهنِ آدمی توسط آن داده‌ها و در راستاى پذيرفتن باوری خاص شكل مى‌گيرد. ممكن است ما بينديشيم كه اين خود ما هستيم كه انتخاب مى‌نماييم كه چه چيزى را باور كنيم، اما اسپينوزا ادعا مى‌نمايد كه اين انديشه چيزی نيست جز تصورى كه نشئت گرفته از جهل ما نسبت به ساز و كار ايجاد باور در ذهن است. همانند آنچه اسپينوزا در آثار ابتدايى‌اش ذهن را يك «ماشينِ روحى» ناميده است؛ ذهن انسان در يك فرآيند ناخودآگاه و خودكار، بر اساس داده‌هايى كه دريافت مى‌كند باورها را مى‌سازد. البته ما خود را در انتخاب باورهايمان مختار مى‌پنداريم زيرا نمى‌توانيم آگاهانه متوجه تمامى دريافت‌هايى بشويم كه آن‌ها تفكرات ما را جهت‌دهى مى‌كنند.

بر طبق اين تبيين از ساز و كار ايجاد باور در ذهن مى‌توان پرسيد كه آيا رواست كه ما ديگران را تنها به خاطر اختلاف نظری كه با باورهاى ما دارند مورد تمسخر قرار دهيم؟ يا از آنان متنفر باشيم؟ يا از آنها خشمگين شويم؟ يا آنان را بى اهميت و خُرد بشماريم؟

تصوير و تبيين متفاوتى كه اسپينوزا به دست مى‌دهد نتايج بسيارى به دنبال دارد، از جمله اينكه نمى‌توان با ديگرانى كه نقطه نظرهاى متضادى با ما دارند مخالفت ورزيد تنها به اين بهانه كه آن‌ها خود آگاهانه انتخاب نموده‌اند كه به داده‌هايى که  ميان ما و آنها يكسان است پاسخى متفاوت بدهند. بلكه بايد اين گونه گفت كه: "چون باور‌های متفاوتی پديد آمده است پس مى‌بايد تفاوتى در دسترسى ديگران به آن داده‌ها وجود داشته باشد." هنگامى كه ديگران با نظر ما مخالفت مى‌كنند، اين کار هيچ فايده‌اى ندارد كه ما از آن بخواهيم "با واقعيت رو به رو شوند." مشكل اين نيست كه آنها از روبه‌رو شدن با واقعيت امتناع كرده‌اند، بلكه آنها با همان واقعيتى كه ما روبه‌رو شده‌ايم يا دست‌كم به همان نحوى كه ما با آن برخورد كرده‌ايم، مواجه نشده‌اند.

به طريقى مشابه، ارزش‌داورى‌هاى ما، چه آنها که صدق و کذب بَردار هستند و چه آن‌ها که نيستند، تابع مستقيمى از تاثيراتى هستند كه ما از محيط بيرون مى‌پذيريم. مواجهه شدن با يك پديده، با همان قطعيتى كه مى‌توان از نتيجه فعل‌و‌انفعالات شيميايى انتظار داشت، مجموعه‌اى از ارزش‌داورى‌ها را در ما ايجاد مى‌نمايد. بنابراين، اينكه ارزش‌داورى‌هاى شخص ديگرى را فاسد يا بر‌خطا بدانيم معنادار نخواهد بود؛ زيرا ارزش‌داورى‌هاى هر فردى با توجه به تاثيرى كه از بیرون پذيرفته است با آنچه او با آن روبه‌رو گشته است متناسب خواهدبود. اگر خواهان آن هستيم كه ارزش‌هاى آن شخص دگرگون شوند بايد او را در معرض تاثيرات و مشاهدات متفاوتى قرار دهيم. بنابراين، اين نظريه كه اسپينوزا در آن مدعى شده است كه ادراك و اختيار متحد و يكسان هستند، به ما مى‌آموزد كه: "از هيچ كس متنفر مباش! هيچ كس را بى اهميت و خُرد نشمار! هيچ كس را مورد تمسخر قرار مده! از هيچ كس خشمگين مشو! و به هيچ كس حسادت مورز!"

اين نظريه در زمانه اسپينوزا، كه هنگامه برخورد و تضاد ميان اديان بوده است، حائز اهميت بسياری بود. مردم در آن زمان اعتقادات يكديگر را نفى مى‌كردند در حالي كه به اعتقاد اسپينوزا آنها مى‌بايست براى فهم فرآيندى كه باعث ايجاد اين تفاوت‌ها شده است تلاش مى‌كردند. نمى‌توان براى تغيير باورهايى كه نتيجه فرآيندى هستند كه از اختيار فرد خارج است  او را سرزنش کرد. به همين دليل، «برهان شرط‌بندی پاسکال»[۵] نيز بر پايه برداشتِ نادرستى از ذهن بنا نهاده شده است. حتى خداوند هم نمى‌تواند با تبشير به پاداش و انذار از كيفر، «باورهاى» ما را تغيير دهد زيرا اين كار همانند آن است كه به كسى پولى پرداخت كنى و از او بخواهى تا عطسه نكند.

پس از برگزاری انتخابات، همانند آنچه ما به تازگى در انگلستان داشتيم، من اغلب اوقات خود را در حال انديشيدن به تبيين‌هاى متفاوت و متضادى می‌بینم که دكارت و اسپينوزا از ذهن ارائه كرده‌اند. آيا می‌توان کسی را يافت که حتى هنگامى كه دقيقاً با همان واقعياتى روبه‌رو مى‌شود كه من روبه‌رو شده‌ام، نظر و باورى خلاف نظر من داشته باشد؟ آيا او جهان ديگرى را ادراك مى‌كند؟ يا ديگران انتخاب مى كنند تا به چيز ديگرى درباره جهان باور پيدا كنند كه هم من و هم آنها با وضوح يكسانى آن را از جهان پيرامون در مى‌يابيم؟ آيا رواست كه كسى را به اين دليل كه عقايد متفاوتى با ما دارد مورد تمسخر قرار دهيم؟ از او متنفر باشيم؟ از او خشمگين شويم؟ و او را بى اهميت و خُرد بشماريم؟ يا اينكه اين وظيفه بر دوش ما خواهد بود كه دريابيم آن‌ها ملتفت چه چيزى نشده‌اند و آن‌گاه ما آن چيز را به آنان نشان دهيم؟

پاسخ دادن به اين پرسش به ميزان قدرتمندى استدلال اسپينوزا عليه موضع كانت بستگی دارد. بررسى نقادانه من از اين دو استدلال براى خودم بسيار سودمند بوده است. ولی ما با دو بزرگ‌مرد فلسفه روبه‌رو هستيم و هنوز بسيارى چيزها هست که از سوى هر يك از اين دو عقيده بايد به ميان آيد و گفته شود.

 

* نويسنده اين مقاله، الكساندر داگلاس، استاد فلسفه در كالج هيثروپ[۶] در دانشگاه لندن است. او مؤلف كتاب «اسپينوزا و دكارتيزم هلندی»[۷] و شمارى از مقالات فلسفى است. او همچنين در وبلاگ[۸] خود به طور پيوسته مقالاتی درباره موضوعات فلسفى و اقتصادى می‌نويسد.




[۱] William Clifford

[۲] William James

[۳] Jean-Paul Sartre

[۴] Edwin Curley

[۵] Pascal’s Wager

[۶] Heythrop College

[۷] Spinoza and Dutch Cartesianism

[۸] Origin of Specious

 
کد مطلب: 5552
Share/Save/Bookmark
 
تاریخ انتشار : دوشنبه ۳۰ شهريور ۱۳۹۴
ساعت انتشار : ۲۳:۵۰
مترجم : سیدزهیر میرکریمی
 
 
 


انتشار یافته : ۰نظر     در صف انتشار : ۰نظر     تکراری،غير قابل انتشار : ۰نظر