داخلی صفحه مقاله آرشيو مقاله
 
الهیات سیاسی پراگماتیستی! تأملی در امکان یا امتناع
مرتضی معراجی
یکی از معضلات مرسوم در پژوهش‌های علوم انسانی، ابهام در تعریف گزاره‌ها و مفاهیم است؛ که البته این ابهام تا حدی طبیعی می‌نماید؛ چه علوم انسانی عرصه جولان اذهان انسانی و تفاسیر آن‌ها از هستی است. اما به‌نظر می‌رسد می‌توان و باید تا حد امکان این ابهام و گستردگی را تقلیل داد؛ به‌ویژه در میان پژوهشگران ایرانی که این معضل بیش از حد طبیعی آن فربه شده و فضایی غبارآلود و سردرگم‌کننده را ایجاد کرده است. مثال شاید معروف این مسأله خلط میان سه مفهوم «حکومت»، «حاکمیت» و «دولت» است. این سه مفهوم در علم سیاست، معانی لغوی و اصطلاحی ویژه و متفاوتی دارند؛ حال آن‌که در سخنرانی‌های و مقالات علمی به‌راحتی می‌توان مواردی را یافت که مثلاً شخصی در حال نقد ساختار حکومت است؛ اما از واژه حاکمیت استفاده می‌کند!
الهیات سیاسی پراگماتیستی! تأملی در امکان یا امتناع
با مقدمه فوق، به‌نظر می‌رسد برای ورود صحیح به موضوع یادداشت پیش‌رو ـ یعنی بررسی اجمالی امکان یا امتناع «الهیات سیاسی با رویکرد پراگماتیستی» ـ نیز ابتدا باید تعریفی جامع و مانع (یا حداقل تعریف مختار نگارنده) از دو جزء اصلی آن یعنی «الهیات سیاسی» و «پراگماتیسم» ارائه گردد. نکته مهمی که از نگاه نگارنده برای رفع ابهام‌زدایی از مفاهیم و گزاره‌ها در علوم انسانی اهمیت دارد پرهیز از تعریف‌سازی درباره مفاهیمی است که در اندیشه یا فلسفه غرب ریشه دارند. به‌عنوان مثال مفهوم «حزب» به‌معنای مصطلح در اندیشه و فلسفه سیاسی، اشاره به نهادی دارد که برای اولین بار در غرب پدیدار شده است؛ بنابراین در پژوهش‌های پیرامون این مفهوم، باید به تعریف غربی آن وفادار بود. این البته به‌معنای ارزش‌گذاری مطلق بر فرهنگ و اندیشه غربی نیست؛ بلکه اشاره‌ای است به یک خلط روش‌شناختی رایج. در ارائه معنای اصطلاحی واژه‌ها ـ به‌ویژه در علوم انسانی ـ باید به بستر زمانی و مکانی شکل‌گیری آن‌ها توجه داشت. تعریف‌سازی‌ها بیش‌تر ناشی مهم‌بودن مباحث لغوی در ذهن پژوهشگر است؛ یعنی به‌جای مبنا قرار دادن تعریف اصطلاحی (با عنایت به نکته ذکرشده)، تعریف لغوی مبنای پژوهش قرار می‌گیرد. به همین دلیل نیز گاهی دیده شده که مثلاً از دموکراسی تعریفی ارائه گردیده که هیچ سنخیتی با بروز عینی دموکراسی در جوامعی که مسقط‌الرأس دموکراسی است ندارد.

در موضوع نوشتار پیش‌رو نیز وضع به همین منوال است؛ ابتدا باید دو مفهوم «الهیات سیاسی» و «پراگماتیسم» را با عنایت به بستر زمانی و مکانی شکل‌گیری آن‌ها تعریف کنیم و سپس ببینیم آیا «الهیات سیاسی پراگماتیستی» امکان دارد یا خیر. رهزنی توقف در تعریف لغوی در موضوع مورد نظر به راحتی قابل اثبات است؛ می‌توانیم بگوییم الهیات سیاسی به‌معنای آن دسته از گزاره‌های دینی است که به خدمت سیاست درآمده‌اند؛ عکس این گزاره نیز می‌تواند معنا داشته باشد؛ سیاست الهیاتی عبارت است از آن دسته از گزاره‌های سیاسی که به خدمت نهاد دین درآمده‌اند! این‌گونه ورود به بحث درباره مفاهیمی که وجهه تاریخی مشخصی دارند ـ همان‌طور که ذکر شد ـ یک خلط روش‌شناختی و مانع شکل‌گیری مفاهمه بین‌الاذهانی است؛ زیرا بدین منهج هرکس می‌تواند در ابتدای پژوهش و نظریه‌پردازی خود، درباره مفاهیم مشخص و شناسنامه‌دار (مثل حزب، دموکراسی و...) تعریفی خودساخته براساس تأملات لغت‌شناسانه ارائه دهد و در نهایت به نتیجه یا فرضیه‌ای شاذ برسد که هیچ هماهنگی و سنخیتی به‌لحاظ روش‌شناختی با دیگر نظریات ندارد. البته این به‌معنای نفی اجتهاد و نظریه‌پردازی‌های نوآورانه نیست؛ بلکه منظور، ساختن مضامین جدید برای مفاهیم شناسنامه‌دار است.

قبل از تعریف دو مفهوم مورد نظر، تأکید می‌شود که آن‌چه می‌آید صرفاً اشاره مختصری به برخی مبانی اصلی برای آشنایی اجمالی در جهت روشن‌شدن محدوده بحث است؛ علاقه‌مندان برای آشنایی تفصیلی با هرکدام از این مفاهیم باید به مقالات و کتاب‌های منتشرشده درباره آن‌ها (که تعداد مطالب فارسی تألیفی و ترجمه‌شده در این زمینه نیز کم نیست) مراجعه نمایند.

الهیات سیاسی
هر چند روایت کارل اشمیت (حقوقدان آلمانی؛ ۱۹۸۵ – ۱۸۸۸ م) از الهیات سیاسی مهم‌ترین و پرنفوذترین روایت است، اما تنها روایت نیست. درمجموع می‌توان سه روایت از الهیات سیاسی را از یکدیگر تفکیک کرد: ۱. الهیات سیاسی حقوقی؛ به معنای انتقال مفاهیم الهیاتی به حوزه دولت؛ ۲. الهیات سیاسی نهادی؛ که بر اساس رابطه میان اجتماع عقیدتی و اجتماع سیاسـی ترسیم می‌شود (و ریشـه در نظریاتی همچون «دو شـهر» آگوسـتین دارد)؛ ۳. الهیات سیاسی دعوت که بر اساس تفسیر واژگان وحی صورت می‌گیرد و بر پایه آن، مشارکت سیاسی اجتماعی مسیحیان و کلیسا به‌عنوان قاطعیت تحقق‌بخشیدن به هستی مسیحی مطرح می‌شود.[1] روایت کارل اشمیت در عداد اولین دسته‌بندی قرار می‌گیرد که در این‌جا به دلیل اهمیت روایت وی و این‌که به‌نوعی الهیات سیاسی با نام کارل اشمیت شناخته می‌شود، به‌طور مختصر به برخی از تأملات مهم نظری وی اشاره می‌کنیم.
از نظر اشمیت، مفاهیم سیاسی مدرن، همان مفاهیم «دنیوی شده» یا «از روحانیت تهی شده» الهیاتی هستند؛ مثلاً، مفهوم مذهبی و الهیاتی «خدا» به شکل قدرت فائقه و حاکمیت سیاسی ـ که دارای قدرت تصمیم‌گیری در شرایط «استثنا» و اضطراری است ـ درآمده است.[2] بر همین مبنا او درباره حاکمیت هم معتقد است که مهم‌ترین مؤلفه حاکمیت شخصی‌بودن آن است؛ حاکمیت صرفاً مفهومی فنی در نظریه دولت نیست؛ بلکه حق ویژه یا امتیاز شخص حاکم است. بنابراین، هر انسانی با توانمندی‌های ویژه می‌تواند حاکمِ مد نظر اشمیت باشد. به همین دلیل نیز از نظر وی که تصمیم حاکمی با این توانمندی‌های ویژه و شخصی، جایگاهی برتر از قانون دارد.[3]

هاینریش مایر پژوهش‌گر برجسته آلمانی در مقاله‌ای با عنوان «الهیات سیاسی چیست؟» که در ضمیمه کتاب «الهیات سیاسی» (اثر کارل اشمیت) منتشر شده،‌ با تأکید بر این نکته که مفهوم الهیات سیاسی پیوندی ناگسستنی با نام کارل اشمیت دارد، در تبیین منطق درونی الهیات سیاسی چنین می‌گوید: «اطاعت از ایمان در دقیق‌ترین معنای کلمه، منطق درونی الهیات سیاسی است. این واقعیت که آموزه‌ها و خواسته‌هایی که اعتقاد به اطاعت را قابل استنتاج از وحی می‌دانند، می‌توانند از یکدیگر ناشی شوند یا حتی وسیعاً با هم متناقض باشند».[4]

مسأله مهم دیگری که کارل اشمیت بدان می‌پردازد و در فهم نظام فکری وی مهم و کارآمد است، بحث درباره «امر سیاسی» است. در این زمینه، اشمیت تعریفی از مفهوم دشمن و دوست در عرصه سیاسی به‌دست می‌دهد و بر آن مبنا سیاست را تعریف می‌کند. ذات بنیادین امر سیاسی ـ چه سیاست داخلی و چه سیاست خارجی ـ تخاصم و مرزبندی میان دوست و دشمن است و به همین دلیل ایده‌هایی مانند یوتوپیا یا لیبرالیسم بی‌طرفانه نزد اشمیت جایگاهی ندارند؛ هر چیز دیگری خارج از این چارچوب، غیرسیاسی است. درباره از میان بردن دشمن نیز اشمیت حتی از ایده «تخریب کامل» استفاده و می‌گوید که دشمن عرصه داخلی یا خارجی را باید به این صورت از میان برداشت. راه حل نازی‌ها برای امحای غیرآلمانی‌ها و استفاده از بمب شیمیایی علیه ژاپنی‌ها توسط آمریکا، یادآور ایده تخریب کامل و مطلق اشمیت است..[5]

اشمیت در مفهوم امر سیاسی، این نکته را تبیین می‌کند که چگونه وجود سیاسی مردم، پیش از هر چارچوب حقوق اساسی ایجابی، زمینه دیکتاتوری فرمان‌فرما را فراهم می‌آورد. طبق ادعای وی، دفاع از امر سیاسی، تنها هدفی است که احتمال کشتن دیگران و ایثار را در زندگی ممکن و توجیه می‌کند.[6]

تصمیم‌گیری حاکم در وضعیت استثنایی نیز از مسائل مهم در فهم نظریه اشمیت است. اشمیت ابتدا به این نکته اشاره می‌کند که ژان بدن در فصل دهم کتاب اول جمهوری ارتباط میان مفهوم حاکمیت و استثناء را مورد شناسایی قرار داده و این پرسش را مطرح کرده است که «یک حاکم تا چه میزان مقید به قوانین است و تا چه میزان در مقابل املاک و دارایی‌ها مسئول است؟». بدن بر پایة حقوق طبیعی، مسؤلیت شهریار در مقابل املاک و دارایی‌ها را تا جایی می‌داند که بتواند به عهد خود در جهت رعایت نفع عموم وفا کند. اما در وضعیت اضطراری، شرایط به‌گونه‌ای دیگر تعریف می‌شود و پیوند تعهدات از قوانین طبیعی قطع می‌شود و در نهایت این حاکم است که تصمیم می‌گیرد. [7]

همین اشاره‌های مختصر به نظریه اشمیت می‌تواند تا حدی معلوم نماید که چرا وی به بزرگ‌ترین منتقد لیبرالیسم معروف است و لقبی همچون «پدرخوانده نازیسم» دارد. مفاهیم و پدیده‌های سیاسی در دستگاه فکری اشمیت پتانسیل شکل‌دهی به یک نظام سیاسی تمامیت‌خواه و توتالیتر را با منطق «اطاعت از ایمان» دارند. درمجموع اگر از دریچه نظریه
 
پراگماتیسم
پراگماتیسم یا عمل‌گرایی (برگرفته از واژه یونانی پراگما به‌معنای عمل) را فلسفه آمریکایی هم می‌گویند؛ زیرا از یک‌سو چهره‌های برجسته آن آمریکایی بوده‌اند؛ فیلسوفانی چون ویلیام جیمز، چارلز سندرز پیرز، جان دیویی و ریچارد رورتی؛ و از سوی دیگر به‌نظر می‌رسد اصولاً پراگماتیسم به‌نوعی توجیه فلسفی زیست آمریکایی است. پراگماتیسم بیشتر برای مقابله با فلسفه‌های صرفاً ذهنی شکل گرفت. تفکر سنتی، از نیروی خرد برای اثبات حقایق از پیش‌مفروض و مشخص استفاده می‌کند؛ در تفکر مدرن فلسفه ابزاری برای کشف حقیقت و نیل به ماهیت امور محسوب می‌شود؛ یعنی هر دو ذات‌گرا هستند و معتقد به وجود حقیقت مرکزی و درصدد نیل به آن حقیقت. پراگماتیسم برای برون‌رفت از ذهن‌گرایی، به‌عنوان فلسفه‌ای ظهور کرد که نه درصدد نیل به حقیقت و کشف ذات و ماهیت امور، بلکه در تلاش برای فائق آمدن بر واقعیت‌هایی است که بر انسان‌ها تحمیل می‌شود.[8]

هرچند به‌لحاظ تاریخی می‌توانیم دونوع پراگماتیسم کلاسیک و جدید (نئوپراگماتیسم) را از یکدیگر تفکیک کنیم، اما در هر دو جریان مؤلفه‌های مشترکی را می‌توان شناسایی کرد؛ برخی از مهم‌ترین این مؤلفه‌ها ـ که ذکر آن‌ها برای پاسخ به پرسش یادداشت حاضر ضروری به‌نظر می‌رسند ـ عبارتند از: ۱. ارزش‌گذاری نظریات براساس سودمندی عملی: هسته اصلی پراگماتیسم التفات به این نکته است که ارزش نظریات مختلف به‌ویژه در حوزه علوم انسانی، از نتایج و سودمندی‌های عملی آن‌ها مشخص می‌شود. پیرس در مقاله‌ای به‌نام «چگونه تصوراتمان را واضح سازیم» پس از ذکر این نکته که عقاید ما واقعاً ً قواعدی برای نحوه عمل ما هستند، بیان می‌کند که برای بسط یک مفهوم ذهنی، صرفاً ً تعیین این نکته لازم است که مفهوم مورد نظر، برای ایجاد چه نوع رفتاری به‌کار می‌آید و آن رفتار برای ما یگانه معنای آن مفهوم محسوب می‌شود. پس برای وضوح بخشیدن کامل به اندیشه‌ها و افکارمان درباره یک موضوع، فقط باید بررسی کرد که آن موضوع حاوی چه نتایج عملی احتمالی خواهد بود، چه تأثیراتی را می‌توان از آن انتظار داشت و کدام واکنش‌ها را باید برای پاسخ به آن تدارک دید.[9] ۲. اصالت طبیعت: یک نوع جهان‌بینی فلسفی است که در آن، واقعیت و جایگاه انسان درواقعیت از یکدیگر جدا نیستند. منظور از واقعیت همان طبیعت است؛  نه چیزی غیرطبیعی یا ماورای طبیعی. اصالت طبیعت بر شناخت رو به رشد حاصل از مشاهده علمی تأکید می‌کند؛ از این‌رو، گاهی با علم یکی گرفته می‌شود. بر این اساس، اصالت طبیعت به وحدت تجربه، عقل و علم اشاره می‌کند. به‌طور کلّی، فلسفه با اصالت طبیعت مخالف است؛ امّا پراگماتیسم از آن دفاع می‌کند. در میان پراگماتیست‌ها، جان دیویی از همه بیشتر مدافع اصالت طبیعت است. بر همین اساس، وی هیچ‌گونه الوهیت و غایتی در طبیعت نمی‌بیند؛ این مسئله ناشی از روح طبیعت‌گرا و داروینیستی اندیشه اوست.[10] ۳. انکار حقیقت: پراگماتیست‌ها با انکار حقیقت (به‌معنای مصطلح در دوران مدرن) معتقدند سؤالاتی نظیر «آیا حقیقت وجود دارد؟» یا «آیا شما به حقیقت باور دارید؟» عاقلانه به نظر نمی‌رسند. در فلسفه مدرن، مدرنیست‌ها یقین داشتند که حقیقت با عقل قابل کشف است و به همین دلیل به عینیت حقیقت اعتقاد و ایمان راسخ داشتند و وظیفه فلسفه را کشف حقیقت می‌دانستند. رورتی به‌جای حقیقت و عینیت ـ که محور فلسفه و معرفت‌شناسی مدرن بود ـ «توافق بین‌الاذهانی» را مطرح می‌کند؛ براین اساس اگر گروه کثیری از افراد بر سر برخی از قضایا اتفاق‌نظر داشته باشند و این قضایا در جامعه آنان سودمند واقع شوند، توافق یادشده جایگزین عینیت غیربشری می‌شود که قبلاً به عنوان حقیقت مورد پذیرش بود..[11] ۳. امید اجتماعی: در این‌باره نیز رورتی بیش از دیگر پراگماتیست‌ها سخن گفته. پرسش اساسی دراین‌زمینه ناظر به انتقاد پراگماتیست‌ها به اپیستمولوژی دوران‌های سنتی و مدرن است؛ امید معطوف به آینده است؛ در حالی که معرفت معطوف به گذشته و حال است؛ آیا فلسفه سنتی که داعیه معرفت حقیقی دارد، می‌تواند پیشرفت را که معطوف به آینده است به بار آورد؟ حقیقتی را که فیلسوفان تا به حال در آن سوی تاریخ می‌جستند، باید اکنون در داخل امید اجتماعی بجویند؛ لذا حقیقت در امید به بهبود جامعه اخلاقی و تساهل محور انسانی قرار دارد که در آن ظلم و ستم به حداقل برسد و به همین دلیل فلسفه باید از حالت عمودی به حالت افقی تغییر موقعیت دهد و این چیزی نیست جز تاریخی‌کردن فلسفه و در نتیجه تاریخی‌شدن امید به جای امیدهای فراتاریخی شبه افلاطونی فیلسوفان سنتی.[12]

جمع‌بندی؛ امکان یا امتناع؟
با عنایت به اشارات مختصری که در توضیح دو مفهوم «الهیات سیاسی» و «پراگماتیسم» ارائه شد، از نگاه نگارنده، به‌دلایل ذیل امکان شکل‌گیری «الهیات سیاسی با رویکرد پراگماتیستی» وجود ندارد:

* اگر در بررسی تاریخ علم، سطوح تحلیل را به سه سطح «پارادایم»، «رهیافت» و «نظریه» تقسیم‌بندی کنیم ـ به‌نحوی که نظریات در دل رهیافت‌ها و رهیافت‌ها در دل پارادایم‌ها نهفته‌اند ـ آن‌گاه به‌نظر می‌رسد الهیات سیاسی، نظریه‌ای است در پارادایم مدرن؛ در حالی‌که پراگماتیسم، رهیافتی است در پارادایم پست‌مدرن. بنابراین به‌لحاظ متصف‌کردن الهیات سیاسی به پراگماتیسم، یک اشتباه روش‌شناختی است؛ چون هرکدام از این دو دوره از تاریخ علم (مدرن و پست‌مدرن) به‌لحاظ مبانی معرفتی تفاوت‌های فاحشی با یکدیگر دارند که پرداختن به آن‌ها مجال دیگری می‌طلبد و صد البته که بسیاری از خوانندگان اهل فضل بدان آگاهند.

* طبق نظریه الهیات سیاسی، یک تصمیم سیاسی وقتی تصمیم درستی است که توسط اشخاصی گرفته شده باشد که دارای قدرت‌های ویژه ذاتی هستند؛ در حالی‌که در رهیافت پراگماتیستی تصمیم درست تصمیمی است که ثمرات مفید و جلوبرنده در عرصه عمل اجتماعی داشته باشند.

* مشروعیت نظام حاکم در رویکرد پراگماتیستی وقتی است که یک نظام بتواند بیشترین رضایتمندی را در میان مردم داشته باشد و دقیقاً به همین دلیل است که بهترین مدل حکومت از نظر آنان، دموکراسی است. این در حالیست که در نظریه الهیات سیاسی، حاکم مشروعیتی متافیزیکی دارد که ریشه‌اش در ویژگی‌های ممتاز و فوق‌العاده‌ای است که شخص او دارد؛ به تعبیر دیگر رضایت مردم در مشروعیت حاکم، اهمیتی ندارد.

* در الهیات سیاسی ـ به‌ویژه با روایت اشمیتی‌اش ـ نوعی اصالت حاکم بر محکوم به‌چشم می‌خورد؛ یعنی در رابطه میان حاکمیت و مردم، به‌نوعی اولویت با حاکمیت و به‌ویژه شخص حاکم است؛ در حالی‌که در رویکرد پراگماتیستی چنین اصالتی بی‌معناست. در پراگماتیسم به‌جای بحث بر سر درستی یا ندرستی ابزارها و شیوه‌های حکومت از سوی سیاستمداران، نتایج عملی تصمیمات آن‌هاست که اهمیت دارد. سیاستمدار پراگماتیست کسی است که امکانات عملی و مصلحت روز را بر معتقدات خود مقدم می‌شمارد.[13]

* از نقطه‌نگاه بروز و ظهور تاریخی نیز الهیات سیاسی، توجیه‌کننده حکومت‌های تمامیت‌خواه و حاکمان دیکتاتور بوده است. نمونه بارز آن کارل اشمیت و حکومت آلمان نازی است (هرچند به زعم عده‌ای، اشمیت به دیکتاتوری موقت معتقد بود)؛ اما پراگماتیست‌ها با توجه به مبانی فلسفی‌شان، حکومت‌های دموکراتیک را توصیه می‌کنند.

* مفاهیم سیاسی و اجتماعی در الهیات سیاسی، ریشه الهیاتی و متافیزیکی دارند؛ در حالی‌که نزد پراگماتیست‌ها هیچ حقیقتی ورای این مفاهیم وجود ندارد و ـ همان‌طور که اشاره شد ـ حقیقت آن‌چیزی است که در ذهنیت اجتماعی (در هر زمان و هر مکانی) بر سر آن توافق شده باشد.

کلام آخر
با توجه تفاوت اساسی دو مفهوم «الهیات سیاسی» و «پراگماتیسم» در مبانی معرفت‌شناسی، روش‌شناسی و هستی‌شناسی، باز هم می‌توان مواردی را ـ علاوه بر موارد ذکرشده ـ به دلایل عدم امکان شکل‌گیری «الهیات سیاسی پراگماتیستی» افزود. ضمن این‌که مجدداً تأکید می‌شود مبنای یادداشت حاضر برای پاسخ به سؤال اصلی، تعاریف مألوف و شناخته‌شده از دو مفهوم «الهیات سیاسی» و «پراگماتیسم» بوده است؛ و الا همان‌طور که در ابتدای یادداشت هم اشاره گردید می‌توان با مباحث صرفاً لغوی، امکان «الهیات سیاسی عمل‌گرا» را نیز اثبات کرد.
 
(منتشر شده در خردنامه همشهری شهریور 96)


ارجاعات:
 
[1]. حمیدی، سمیه، «روایت تئولوژیکال از امر سیاسی در اندیشه کارل اشمیت»، پژوهش سیاست نظری، شماره هجدهم، پاییز و زمستان ۹۴.
[2]. طباطبایی، ایرج، «بررسی خانش کارل اشمیت از الهیات سیاسی»، خردنامه همشهری، شماره ۱۱۸، آذر و دی ۹۲ ش.
[3]. چمن‌خواه، لیلا، گفت‌وگو دربارهٔ کتاب الهیات سیاسی کارل اشمیت، اطلاعات حکمت و معرفت، منتشرشده در سایت مجله به تاریخ چهارم آذر ۱۳۹۲ ش.
[4]. اشمیت، کارل، الهیات سیاسی، ترجمه لیلا چمن‌خواه، تهران، نگاه معاصر، ۱۳۹۲ ش، ص ۱۹۳.
[5]. چمن‌خواه، لیلا، همان‌جا.
[6]. حسینی، سید مرتضی، «الهیات سیاسی چه می‌گوید؟»، خردنامه همشهری، منتشرشده در سایت فرهنگ امروز.
[7] نظری، علی‌اشرف، «اشمیت و امر سیاسی؛ بازسازی یک پرتره بحث برانگیز»، پژوهشنامة انتقادی متون و برنامه‌های علوم انسانی، سال شانزدهم، شمارة چهارم، مهر و آبان 1395 ش.
[8]. رهبری، مهدی، «پراگماتیسم و سیاست»، فصلنامه سیاست، دانشگاه تهران، دوره ۴۱، شماره ۲، تابستان ۱۳۹۰ ش.
[9]. حسین‌خانی، علی، «عمل‌گرایی»، منتشرشده در سایت پژوهشکده باقرالعلوم (pajoohe.net).
[10]. اصغری، محمد، «تلاقی پراگماتیسم و پست‌مدرنیسم در فلسفه ریچارد رورتی»، معرفت فلسفی، سال ششم، شماره دوم، زمستان ۱۳۸۷ ش.
[11]. همان.
[12] اصغری، محمد، «امید تاریخی، جایگزین امیدهای فراتاریخی»، سوره اندیشه، شماره‌های ۸۴ و ۸۵.
[13]. سبزیان موسی آبادی، علیرضا و شعیب بهمن، «پراگماتیسم و سیاست؛ بررسی و نقد پراگماتیسم در قلمرو سیاست و حکومت»، فصلنامه تحقیقات سیاسی و بین‌المللی دانشگاه آزاد اسلامی واحد شهرضا، شماره پنجم، زمستان 1389 ش.
 
کد مطلب: 7474
Share/Save/Bookmark
 
تاریخ انتشار : يکشنبه ۵ شهريور ۱۳۹۶
ساعت انتشار : ۱۰:۵۳
 
 


انتشار یافته : ۰نظر     در صف انتشار : ۰نظر     تکراری،غير قابل انتشار : ۰نظر