داخلی صفحه رویکردهای معاصر در معرفت‌شناسی دینی آرشيو مقاله
 
معرفت‌شناسی اصلاح‌شده(4)
معرفت‌شناسی اصلاح‌شده(4)
گروه دیگری از خداباوران از رویکرد موسوم به «معرفت‌شناسی اصلاح‌شده»[1] دفاع می‌کنند. به عقیده آنها، مقدمه اول ایراد دلیل‌گرایانه مردود است. اگر به خاطر داشته باشید، مقدمه اول این بود که باور به وجود خدا فقط در صورتی موجه است که برایش دلیل (به معنایی که ذکر شد) داشته باشیم. این گروه از خداباوران به رهبری الوین پلنتینگا و نیکلاس وولستروف[2] استدلال کرده‌اند که باور به وجود خدا می‌تواند معقول باشد بی آنکه برایش دلیل (به معنایی که ذکر شد) داشته باشیم. برای آنکه موضع آنان را دریابیم باید بار دیگر به مبانی مقدمه اول بازگردیم.

گفتیم که مقدمه اول مبتنی بر دلیل‌گرایی دوران روشنگری است که می‌گوید باور انسان به یک گزاره موجه است اگر و فقط اگر الف) آن گزاره بدیهی عقلی یا بدیهی حسی یا خطاناپذیر باشد، یا ب) انسان دلیل کافی برای آن گزاره داشته باشد. معرفت‌شناسان اصلاح‌شده با شرطی که دلیل‌گرایی دوران روشنگری برای معقولیت باورها می‌گذارد مخالفند. پلنتینگا دو ایراد بر شرط مذکور وارد می‌کند. اول آنکه، شرط مذکور بسیار سخت‌گیرانه است، به طوری که مستلزم ناموجه بودن بسیاری از باورهایی است که شهودا موجه‌اند. برای مثال، باور به وجود اذهان دیگر را در نظر بگیرید. همه ما باور داریم که افرادی که در اطراف ما زندگی می‌کنند ذهن دارند. ذهن داشتن یعنی داشتنِ اندیشه، احساس، و عاطفه. فردی روی سوزنی پا می‌گذارد و از درد فریاد می‌کشد. ما باور پیدا می‌کنیم که او درد دارد. اما چه دلیلی برای این باور داریم؟ تنها چیزی که مشاهده می‌کنیم این است که وی رفتار خاصی از خود نشان می‌دهد: فریاد می‌کشد، به خود می‌پیچد، و سوزن را از پای خود درمی‌آورد. اما ما درد وی را نمی‌بینیم. مشاهده این رفتارها دلیلی برای باور به گزاره «او درد دارد» به‌دست نمی‌دهد. چه بسا وی صرفاً ربات بی‌جانی باشد که رفتارهای انسان را عیناً تقلید می‌کند. هیچ استدلال متقاعدکننده‌ای برای گزاره «او درد دارد» وجود ندارد. دست کم تاکنون فیلسوفی نتوانسته است چنین استدلالی اقامه کند. از طرف دیگر، گزاره «او درد دارد» نه بدیهی عقلی است، نه بدیهی حسی است و نه خطاناپذیر. در نتیجه، طبق معیارهای دلیل‌گرایی دوران روشنگری باید بگوییم باور به گزاره «او درد دارد» و گزاره‌های مشابه آن ناموجه است. اما این نتیجه غیر قابل قبولی است. بنابراین، معیارهای دلیل‌گرایی دوران روشنگری نادرست است. باورهای بسیار زیادی در فلسفه و غیرفلسفه می‌توان یافت که همین وضعیت را دارند. برای نمونه باور به وجود جهان خارج (باور به اینکه مغز در خمره نیستیم)، باور به واقعیت داشتنِ رویدادهای گذشته (باور به اینکه جهان همین پنج دقیقه قبل به وجود نیامده است)، باورهای اخلاقی (مانند باور به خوبی عدالت و بدی ظلم)، باورهایی که با استقرا بدست می‌آیند (مانند باور به اینکه فردا خورشید طلوع خواهد کرد) و . . . هیچ یک از این باورها بدیهی عقلی یا بدیهی حسی یا خطاناپذیر نیستند و برای هیچ یک از این باورها دلیلی بر پایه باورهایی که بدیهی عقلی یا بدیهی حسی یا خطاناپذیرند نمی‌توان اقامه کرد. در نتیجه، بر اساس معیار دلیل‌گرایی دوران روشنگری همه این باورها باید ناموجه دانسته شوند. اما این نتیجه به وضوح نامعقول است و حتی خود دلیل‌گرایان دوران روشنگری آن را نمی‌پذیرند. در نتیجه، معیار دلیل‌گرایی دوران روشنگری را باید کنار گذاشت.[3]

ایراد دوم پلنتینگا بر شرطی که دلیل‌گرایی دوران روشنگری برای معقولیت باورها گذاشته است این است که این شرطْ خودشکن است، چرا که مستلزم نامعقول بودنِ باور به خود آن شرط است. برای روشن شدن مطلب، دلیل‌گرایی دوران روشنگری را بار دیگر در نظر بیاورید. دلیل‌گرایی دوران روشنگری مدعی است که «باور انسان به یک گزاره موجه است اگر و فقط اگر الف) آن گزاره بدیهی عقلی یا بدیهی حسی یا خطاناپذیر باشد، یا ب) انسان برای آن گزاره دلیل داشته باشد». حال، خود این ادعا نه بدیهی عقلی است، نه بدیهی حسی است، و نه خطاناپذیر است. این ادعا بدیهی عقلی نیست زیرا به صرف درک آن درستی‌اش آشکار نمی‌شود (پلنتینگا آن را می‌فهمد اما صدق آن را درنمی‌یابد). این ادعا بدیهی حسی نیست زیرا محتوایش از آن جنس نیست که بتوان دید، شنید، بویید، چشید، یا لمس کرد. این ادعا خطاناپذیر هم نیست زیرا کاملاً ممکن است که انسان در باور به آن خطا کند. بنابراین، این ادعا از طریق استیفای بند الف موجه نمی‌شود. اما آن را از طریق استیفای بند ب نیز نمی‌توان موجه کرد. زیرا دلیلی برحسب گزاره‌هایی که بدیهی عقلی یا بدیهی حسی یا خطاناپذیرند برای آن وجود ندارد. بدیهیات عقلی گزاره‌هایی از قبیل اینها هستند: «کلّ بزرگ‌تر یا مساوی اجزائش است»، «2=1+1»، «یک جسم نمی‌تواند در آن واحد تماماً سفید و تماماً مشکی باشد». بدیهیات حسی گزاره‌هایی از این قبیل است: «آسمان آبی است»، «سطح این میز صاف است»، «این غذا شیرین است». خطاناپذیرها گزاره‌هایی از این قبیل‌اند: «درد دارم»، «رنگ آسمان آبی به نظرم می‌رسد»، «این غذا شیرین به نظرم می‌رسد». روشن نیست که مجموع این نوع گزاره‌ها چگونه می‌توانند استدلالی برای دلیل‌گرایی دوران روشنگری فراهم آورند. دست کم تاکنون چنین استدلالی اقامه نشده است. نتیجه آنکه، طبق معیار خود دلیل‌گرایی دوران روشنگری، باور به دلیل‌گرایی دوران روشنگری ناموجه است.[4]

بنابراین طرفداران معرفت‌شناسی اصلاح‌شده دلیل‌گرایی دوران روشنگری را که مبنای مقدمه اولِ ایراد دلیل‌گرایانه است و در نتیجه، مقدمه مذکور را مردود می‌شمارند. گام بعدی آنان برای اثبات معقولیت باورهای دینی طرح این پیشنهاد است که باورهای دینی را جزو باورهای پایه بدانیم. همانطور که دیدیم، باورهای شهودا موجه بسیار زیادی وجود دارد که برایشان دلیل (به معنایی که دلیل‌گرایان دوران روشنگری مد نظر دارند) نداریم. در نتیجه، باید بپذیریم که باورهای پایه بسیار بیشتر و متنوع‌تر از آن است که دلیل‌گرایان دوران روشنگری می‌گویند. در میان آنها باید باورهایی از قبیل باور به وجود اذهان دیگر، باور به وجود جهان خارج، باور به واقعیت داشتنِ رویدادهای گذشته، باورهای اخلاقی، و . . . را قرار داد. اما در این صورت چرا نتوان باورهای دینی را نیز جزو باورهای پایه قرار داد؟

شاید اعتراض کنید که: پس در این صورت می‌توانیم هر باوری را که خواستیم جزو باورهای پایه قرار دهیم و این یعنی گشودن در به روی هر امر نامعقولی! پلنتینگا در پاسخ می‌گوید که هر باوری را نمی‌توان جزو باورهای پایه قرار داد. از نظر وی فقط باورهایی را می‌توان جزو باورهای پایه قرار داد که اساس[5] دارند. بدیهیات حسی را می‌توان جزو باورهای پایه قرار داد، زیرا تجربه حسی اساس آنهاست. از نظر پلنتینگا، باورهای دینی را نیز می‌توان جزو باورهای پایه قرار داد، زیرا تجربه دینی[6] اساس آنهاست. وی معتقد است که در انسان قوه مدرکه‌ای به نام حسّ الهی[7] وجود دارد. همانطور که ادراکات حس بینایی اساسی برای باورهای مربوط به رنگ اشیا فراهم می‌آورد، ادراکات حسّ الهی نیز اساسی برای باورهای دینی است. بر اساس ادراک حس بینایی، می‌توان این باور را که این قندان قرمز است باوری پایه دانست. به همین قیاس، بر اساس ادراک حسّ الهی می‌توان باور به اینکه خداوند با من سخن می‌گوید، خداوند مرا آمرزیده است، خداوند شایسته عبادت است، باید خداوند را شکر کنم، و مانند آن را باوری پایه قلمداد کرد.[8]

دلیل‌گرایی جدید و تجربه دینی به مثابه دلیل
همانطور که گذشت، دلیل‌گرایان دوران روشنگری تلقی محدودی از دلیل دارند. طبق تلقی آنان، فقط باورها می‌توانند دلیل محسوب شوند. با این تلقی، بسیاری از چیزهایی که ما عرفا دلیل می‌دانیم از دایره دلایل خارج می‌شوند. برای مثال، اگر از شما پرسیده شود که «به چه دلیل باور دارید که این قندان قرمز است؟» احتمالاً پاسخ خواهید داد «به این دلیل که می‌بینم قرمز است». در این جا شما تجربه بصری‌تان را به عنوان دلیل ذکر کرده‌اید. یا اگر از شما پرسیده شود که «به چه دلیل باور دارید که دیروز با فرزندتان به پارک رفتید؟» احتمالاً پاسخ خواهید داد که «به این دلیل که به یاد می‌آورم که با او به پارک رفتم ». در اینجا شما یادآوری را دلیل باور خود می‌انگارید. یا فرض کنید از شما پرسیده شود که «به چه دلیل باور دارید که صداقت به لحاظ اخلاقی خوب است؟» احتمالاً پاسخ خواهید داد که «به این دلیل که آن را خوب می‌یابم». در اینجا شما شهود[9] اخلاقی‌تان را دلیلی بر درستی باورتان می‌دانید. در تلقی محدود دوران روشنگری هیچ یک از این‌ها دلیل نیستند.

بسیاری از دلیل‌گرایان جدیدْ تلقی دوران روشنگری از دلیل را کنار گذاشته‌اند و تلقی وسیع‌تری را از دلیل اتخاذ کرده‌اند[10]. طبق تلقی ایشان، انواع حالات ذهنی از تجربه حسی گرفته تا یادآوری و شهود اخلاقی و شهود عقلی و درون‌نگری و حتی طبق نظر برخی از دلیل‌گرایان جدید، صرف به نظر رسیدن[11] دلیل محسوب می‌شوند.[12]( البته در دلیل بودنِ همه این موارد اتفاق نظر وجود ندارد. بنابراین، دقیق‌تر آن است که به جای «دلیل‌گرایی جدید» از «دلیل‌گرایی‌های جدید» سخن بگوییم.)
حال، اگر کسی دلیل‌گرایی جدید را مبنای ایراد دلیل‌گرایانه قرار دهد، ایرادات پلنتینگا به مقدمه اول بی‌اثر می‌شود. زیرا با دلیل دانستن طیف وسیعی از حالات ذهنی، همه مثال‌های نقضی که پلنتینگا برای ردّ شرط دلیل‌گرایانه معقولیت ذکر کرده است (از قبیل باور به جهان خارج، باور به واقعیت داشتن رویدادهای گذشته، و . . . ) اکنون دلیل دارند و در نتیجه نزد دلیل‌گرایان جدید موجه به حساب می‌آیند. همچنین اکنون با وسیع شدن دایره دلایل و با تغییری که در محتوای ادعای دلیل‌گرایی ایجاد شده است می‌توان برای باور به خود دلیل‌گرایی جدید دلیل اقامه کرد و در نتیجه ایراد خودشکن بودن نیز مرتفع به نظر می‌رسد.[13]

اما در این صورت طرفداران معرفت‌شناسی اصلاح‌شده مقدمه دوم را مردود اعلام خواهند کرد. زیرا طبق مفهومی از دلیل که در دلیل‌گرایی جدید مد نظر است، تجربه دینی نوعی دلیل محسوب می‌شود و می‌تواند باورهای دینی را موجه کند. ویلیام آلستون چنین خط فکری‌ای را دنبال کرده است. وی تجربه دینی را با تجربه حسی مقایسه می‌کند. از دیدگاه او، درست همان‌گونه که تجربه حسی دلیلی برای باورهایی است که ما درباره رنگ اشیا داریم، تجربه دینی نیز دلیلی برای باورهای دینی است. (استدلال وی را در مقاله بیست و یکم در همین مجموعه می‌خوانید.)

نظریه آلستون و نظریه پلنتینگا در اصل تفاوت چندانی با هم ندارند. تفاوت آنها بیشتر در نحوه بیان است. پلنتینگا نظریه «حس الهی» خود را در برابر دلیل‌گرایان دوران روشنگری طرح کرده است و مفهومی از دلیل را مدّ نظر دارد که در دلیل‌گرایی دوران روشنگری مطرح است؛ در حالی که آلستون نظریه «تجربه دینی» خود را در برابر دلیل‌گرایان جدید طرح کرده است و مفهومی از دلیل را مدّ نظر دارد که در دلیل‌گرایی جدید مطرح است. آنچه پلنتینگا «اساس» باورهای دینی می‌خواند همان چیزی است که آلستون «دلیل» باورهای دینی می‌نامد.
 
ارجاعات:
[1] reformed epistemology
[2] Nicholas Wolterstorff
[3] Plantinga 1983: 59-60.
[4] Plantinga 1983: 60-61.
[5] ground
[6] religious experience
[7] sensus divinitatus
[8] Plantinga 1981: 44-51
[9] intuition
[10] برای نمونه نگاه کنید به
Feldman and Conee 2008.
[11] Seeming
[12] برای نمونه نگاه کنید به
Conee 2004: 19.
[13] در اینجا دلیلی برای دلیل‌گرایی جدید بیان شده است:
Feldman and Conee 2001.
 
 
 
کد مطلب: 7650
Share/Save/Bookmark
 
تاریخ انتشار : سه شنبه ۸ اسفند ۱۳۹۶
ساعت انتشار : ۲۳:۴۲
 
 


انتشار یافته : ۰نظر     در صف انتشار : ۰نظر     تکراری،غير قابل انتشار : ۰نظر