داخلی صفحه اندیشه آرشيو گفتگو
 
مهرآیین: نواندیشان، آستانه‌نشین هستند
گفت‌وگو از یاشار صدری
مهرآیین: نواندیشان، آستانه‌نشین هستند
اشاره: مصطفی مهرآیین، دارای دکترای جامعه‌شناسی و مدیر مؤسسه «رخداد تازه» است؛ مؤسسه‌ای که به واسطه حضور افرادی همچون: سعید لیلاز، حاتم قادری، محمد شمس لنگرودی، احسان شریعتی، خشایار دیهیمی و موسی غنی‌نژاد، به پایگاه مهمی برای روشنفکران ایرانی تبدیل شده است. در یک روز گرم تابستانی در تهران و در منزل شخصی ایشان، بحث از نواندیشی دینی و تفاوت‌های آن با روشنفکری دینی و نسبت آن با مقوله توسعه و پیشرفت را به گفت‌وگو نشستیم. مهرآئین، به واسطه جنوبی¬بودنش، بسیار خونگرم بود و کتابخانه وسیعش نیز از «کتاب‌باز» بودن او حکایت داشت. وی در همان ابتدا، تفاوت روشنفکری و نواندیشی دینی را برنتابید و در پایان نیز جمهوری اسلامی را «پروژه‌ای ناتمام» نامید. مهرآیین جریان نواندیشی دینی را به جست‌وجوی یک نظریه قدرت فرامی‌خواند و الگوی حزب عدالت و توسعه ترکیه را نمونه‌ای از برآمدن نواندیشی دینی بر سریر قدرت می‌داند.
***
* بایدهایی که در نواندیشی دینی وجود دارد، یا باید وجود داشته باشد چیست؟ همچنین تفاوت‌های بنیادین که نواندیشی دینی با روشنفکری‌ دینی دارد چیست؟ اصلاً شما قائل به تفاوت بین نواندیشی دینی و روشنفکری دینی هستید؟
در جواب این سؤال، نه آن تفکیک را می‌پذیرم و نفس خود سؤالتان را. دلیلش این است که هیچ جای جهان در باب اندیشه‌ها، من ندیده‌ام این‌طور بحث بشود که بایدهای یک اندیشه چیست. مگر اینکه بگویید بعد از اینکه دوره‌های تاریخی بر اندیشه‌ای گذشته و نسل اول متفکران یک حوزه فکری از آن گذر کرده و به نسل دوم و نسل سوم رسیده، در انباشتی که حول این جریان فکری شکل گرفته، آن موقع بایسته‌هایی در درون آن اندیشه شکل می‌گیرد. مثلاً امروزه شما نمی‌توانید بگویید من مارکسیست هستم و بعد نسبت به مفهوم طبقه بی‌اعتنا باشید. چون در سیر تحول اندیشه مارکسیستی، مفهوم طبقه یک جایگاه کلیدی را پیدا کرده که امروزه دیگر هر کسی ادعای مارکسیست بودن می‌کند، با این مفهوم درگیر است.
در برخورد با نواندیشی دینی به نظرم باید بررسی کنیم که آیا سیر تاریخی که بر این جریان فکری گذشته آن-قدر بالغ و قوی هست و آن‌قدر شاخه‌های متعدد دوانده که بعد در نهایت با تدقیقِ حاصل‌جمعِ این انباشت فکری، شما بگویید در درون این آثار، این بایسته‌های فکری وجود دارد؛ یعنی دغدغه‌های کلیدیِ این جریان فکری اینهاست که دائماً دارد تکرار می‌شود. این را می‌توانیم دنبال کنیم، وگرنه اینکه از ابتدا بپرسیم که اگر کسی بخواهد خودش را نواندیش دینی بداند باید چطور فکر کرده باشد که نواندیش اطلاق بشود، به نظرم یک بحث پیشینی است؛ یعنی بحث مفهوم‌شناسانه‌ای است که هر کسی می‌تواند از زاویه‌ دید خاصی به آن نگاه بکند و معتقدم این بحث مفهوم‌شناسانه هم اصولاً دارای بنیان‌های تاریخی نیست. از سوی دیگر، این کار مبتنی بر متون انجام نمی‌شود. به عبارت دیگر شما می‌توانید بحث مفهوم‌شناسانه بکنید، اما مبتنی بر متون نواندیشان دینی که اجماعی وجود دارد که اینها نواندیش دینی‌اند. مطالعاتی که من دارم حداقل به من نشان داده که این کار با این زاویه‌ دید اتفاق نیفتاده است. برای همین به نظرم این بحث را باید به صورت پسینی پیش ببریم. بگوییم ما در جهان اسلام، در دوره‌ معاصر، در ۱۵۰ سال گذشته تاکنون با یک جریان فکری‌ای روبه‌رو هستیم که بیشتر به لحاظ تاریخی دغدغه‌های فکری‌اش متعلق به دوران خاصی از حیات جوامع اسلامی است. اگر این‌گونه نگاه کنیم در بررسی تاریخی این جریان فکری می‌توانیم یک‌سری روندهای مفهومی را جست‌وجو کنیم. یک‌سری روندها را از منظر برخی گزاره‌ها جست‌وجو کنیم، یک‌سری روندها را از منظر برخی دغدغه‌ها و درگیری با برخی از موضوعات خاص سیاسی اجتماعی، جست‌وجو کنیم. می‌توانیم این مفاهیم، این گزاره‌ها یا این دغدغه‌ها را نسبت به برخی از مسائل در متونشان جست‌وجو کنیم. یا حتی فارغ از این بحث‌های درون متنی‌، از بیرون به تحلیل آنها بپردازیم و موضوعاتی همچون شیوه‌ فعالیت و شیوه‌ عملشان، پایگاه نهادی‌شان، جهت‌گیری‌های سیاسی اجتماعی‌شان و... را مورد بررسی قرار دهیم.
* در واقع ما در سؤال اولمان دنبال همین هستیم. بالاخره یک مرزبندی باید وجود داشته باشد. فرق نواندیشی دینی با تفکرات دیگر چیست و چگونه است؟
مخالفت من با سئوال شما یک منظر تئوریک هم دارد. در مطالعات و مباحث مربوط به این جریان فکری اگر دقت کنید، می‌بینید همیشه دو کلمه مدرن و اسلام در کنار هم نشسته‌اند و با ترکیب این دو مفاهیمی از قبیل نواندیشی دینی یا نوگرایی دینی، مدرنیسم اسلامی و... شکل گرفته‌اند. این شیوه‌ بحث را من نمی‌پذیرم، چون معتقدم نه مفهوم سنت و نه مفهوم مدرنیته هیچ‌کدام پشتوانه‌ تئوریک ندارند. اولاً مدرنیته و سنت به عنوان دو مفهوم توخالی مطرح‌اند. مفاهیم توخالی را می‌شود با هر چیزی پر کرد و این بحث را بدون رسیدن به هر نتیجه‌ای تا ابد ادامه داد. این دو مفهوم از پیشینه فلسفی برخوردار نیستند. ما فیلسوف سنت یا مدرنیته نداریم، اگرچه می‌دانم فیلسوفانی گاه بنا به یک بحث دیگر به توضیحی درباره مفهوم سنت و مدرنیته پرداخته‌اند. ادبیات مفهومی جامعه‌شناسی یا علوم اجتماعی درباره سنت و مدرنیته آن¬قدر قوی و برجسته نیست که بشود مبتنی بر آنها به بحث‌های فکری جدی در خصوص سنت و مدرنیته‌ای که طرح می‌کنند دامن زد.
حالا به جنبه دیگر ماجرا نظر بیندازیم: شاید بگوییم مدرنیته و سنت به عنوان دو دوره‌ تاریخی مطرح‌اند، ولی مگر می‌شود از پیوند دوره‌های تاریخی بحث کرد تا دو دوره تاریخی را با هم ترکیب کنیم و چیزی به نام مدرنیته اسلامی بسازیم؟ ماکس وبر می‌گفت وقتی شما می‌گویید جامعه‌ای مدرن شده، باید روشن کنید کجای آن جامعه مدرن شده است؟ موسیقی‌اش، خانواده‌اش، شعرش مدرن است؟ کجای این جامعه مدرن است که من بگویم در واقع آن جامعه مدرن شده است.
اما دو مفهوم دیگر را به عنوان جایگزین می‌شود گذاشت و اگر بحثمان را روی این دو مفهوم استوار کنیم، آن¬موقع این بحث به پیش خواهد رفت و فکر می‌کنم که معضل این جریان‌ها، این بحث و این کشاکشی که در جامعه‌ ما وجود دارد و به پیش هم نمی‌رود، شاید به این شکل به پیش برود. آن دو، مفهوم «عقل» و مفهوم «میل» است. تاریخ و اندیشه انسانی، تاکنون، یا مبتنی بر آنچه عقل گفته و خواسته پیش رفته است یا مبتنی بر آنچه ناعقل خواسته یا گفته، که من مبتنی بر مفهوم‌سازی ژولیا کریستوا در خصوص مجموعه نیروهای موجود در جهان که ریشه در عقل ندارند، آن را «میل» می‌نامم. چرا تأکیدم روی این دو مفهوم است؟ ما هر آنچه را که در دنیای دانش، جست‌وجو می‌کنیم از جنس زبان است؛ یعنی از جنس روایت و قصه است. در واقع ما داریم روایت می‌کنیم، قصه می‌سازیم از جهان، از انسان، روان انسان، شخصیت انسان، امکانات انسان، ضرورت‌های انسان؛ و در نهایت جامعه. همه اینها یک گونه روایت‌سازی‌های زبانی‌اند. اگر این را بپذیریم که اندیشه از جنس زبان است، آن‌موقع می‌توانیم بپرسیم از منظر تئوری‌های زبان‌شناختی، در درون زبان انسان تاکنون در طی این روندهای تاریخی اندیشه که در جهان اتفاق افتاده چه نیروهایی جاری و ساری‌اند؟ مبانی زبان‌شناختی کاربرد زبان در انسان کدام‌اند؟
نکته‌ دیگری که به آن اضافه می‌کنم تئوری‌های روانکاوی است. انسان دو ویژگی عمده داشته است: یکی استفاده از زبان و دیگر اینکه موجودی است دارای روان. می‌توان این پرسش را طرح کرد که تاکنون در تاریخ انسان چه ویژگی‌های روانی بر او عارض شده و ابعاد اصلی روان انسان را شکل داده است. پس می‌بینیم در نسبتی که بین زبان انسان و قصه‌سازی از جهان اتفاق می‌افتد، ما در کل، در طول تاریخ تا یک دوره‌¬های خاصی یک‌سری روایت‌سازی‌های خاص داشتیم، با اسلوب‌های خاص که می‌توانیم بگوییم اسلوب‌های پیشاعقل‌اند و در این روایت‌ها با حضور عناصر پیشاعقل روبه‌رو هستیم. این به این معنا نیست که ضدعقل‌اند، بلکه نسبت به آن چیزی که بعد هست، پیشاعقلانی‌اند. دغدغه‌شان این نیست که مبتنی بر اصول عقلانیتی که امروزه بر انسان حاکم است ـ یعنی همین عقلانیت استدلالی، یا عقلانیت ابزاری ـ باشند، مبتنی بر این دو نوع عقلانیت نیستند. اما رگه‌هایی از عقلانیت هم در آنها، هم عقلانیت استدلالی و هم عقلانیت ابزاری، نهفته است. بعد از آن در دوره‌ خاصی که حالا اسمش را دوران مدرن می‌گذاریم، روایت‌هایی را می‌بینیم که بیشتر نیروی عقل در آن دیده می‌شود یا مبتنی بر اسلوب‌های عقلانی استوار بر خود انسان خلق می‌شوند. منبع و مرجع این روایت‌ها پدیده‌ای بیرون از انسان نیست،‌ ارجاع به جای دیگر ندارد، ارجاع به درون انسان دارد.
با این نگاه، در طول تاریخ اندیشه در جهان با دو شکل روایت‌سازی به¬طور کلی روبه‌روییم. یک¬سری روایت‌هایی که بنیان‌های عقلانی به این معنای عقلانیت استدلالی و ابزاری امروزی بر آنها حاکم نبوده است که من به آن می‌گویم روایت‌های پیشاعقلانی؛ و بعد از آن ما با یک¬سری روایت‌هایی از جهان و از انسان روبه‌رو هستیم که بیشتر مبتنی بر توان اراده و خرد انسانی است که اسمش را می‌گذاریم عقلانیت امروزی انسانی. البته ما امروزه با یک دیدگاه سوم هم روبه‌روییم که در نتیجه‌ نقدهای زبان‌شناختی و نقدهای روانکاوانه‌ای بود که به همین مباحث وارد شد؛ به این معنا که اصولاً، در زبان انسان هیچ¬وقت ما به این شکل ثابت، خالص و ناب روایت عقلانی یا پیشاعقلانی نداشتیم. ما هیچ¬وقت روایت عقلانی ناب و خالص به معنای امروزی عقل استدلالی یا عقل ابزاری نداشتیم. همواره رگه‌هایی از آن روایت پیشاعقلانی را در مقابل این عقلانیت یعنی الگوها و رگه‌هایی از آن اسلوب روایت‌سازی را در درون عقلانیت داریم؛ در درون عقلانیت استدلالی و ابزاری امروز.
دیدگاه سوم این است که در زبان انسان همیشه دو نیرو جاری بوده است. البته، این به این معنا نیست که وجود این دو نیرو در درون زبان انسان همواره به یک میزان، به یک شکل و در یک قالب مشخص تجلی پیدا کرده است. گاه وجه پیشاعقلانی در زبان انسان عمده شده که شما به قول کریستوا تیپ ایده‌آلش را در شعر می‌بینید. گاه هم وجه عقلانی است که شکل و تیپ ایده‌آلش را می‌توانید در ریاضی و فلسفه ببینید. اما از نگاه این تئوری‌پردازان، در جهان امروزی ما با وضعیتی تاریخی روبه‌رو هستیم که این امکان برای انسان بیشتر تحقق یافته و انسان را قادر به خلق روایت‌ها و قصه‌هایی ساخته که هر دو نیروی عقل و پیشاعقل در آن ساری و جاری باشند. امروزه، شاید بهتر باشد مبتنی بر منطق فازی با روایت‌های انسانی از خودش و جهان برخورد کنیم. در گذشته مبتنی بر منطق دوگانه ارسطو می‌گفتیم روایت‌های زبانی یا عقلانی هستند یا غیرعقلانی. امروزه، باید مبتنی بر منطق فازی بگوییم این روایت «بیشتر» مبتنی بر اصول عقلانیت سامان یافته و «کمتر» مبتنی بر ساختار روایت‌های غیر عقلانی ـ علمی مثل روایت‌های ادبی، دینی، اسطوره‌ای و... می‌باشد. یا برعکس بگوییم این روایت «بیشتر» مبتنی بر اصول زبانی اسطوره و ادبیات و دین شکل و سامان یافته و «کمتر» از ساختار زبان عقلانیت علمی یا فلسفی دنباله‌روی می‌کند.
کسانی چون هلیدی یا شاگرد امروزی او کن هایلند به خوبی این مباحث را توضیح داده‌اند که دانشی به نام «متاگفتمان» یا meta- discourse را به‌وجود آورده است. گاه روایت‌سازی زبان انسان عقلانی است، معطوف به خود انسان است؛ و گاه زبان انسان روایت‌سازی‌اش معطوف به منابع و جایگاه‌هایی است که بیرون از انسان قرار دارند، حجیتش را از آنجا می‌گیرد. اگر این‌گونه نگاه کنیم، من فکر می‌کنم مسأله ما دیگر منازعه یا تقابل سنت و مدرنیته نیست، مسأله دو اسلوب روایت¬سازی در زندگی انسان خواهد بود. اسلوب قصه‌سازی و روایت‌سازی که مرجعش بیرون از انسان بوده و اسلوب روایت‌سازی که منبع و مرجعش از درون خود انسان است. و تئوری‌های امروزی نشان دادند که ما با هر دوی اینها در درون زبان روبه‌رو هستیم.
با این دید، به نظرم نواندیشی دینی جریان فکری در جهان اسلام است که منبع یا نقطه ارجاعش در روایت‌سازی‌ از مسائل، جهان مسائل انسان و حیات اجتماعی انسان هم در درون انسان و هم بیرون از انسان است؛ یعنی این یک اسلوب روایت‌سازی است که ارجاع‌هایی که می‌دهد، منابع معرفتی‌اش و آن دنیاهایی که بر پایه آنها سخن می‌گوید و استدلال می‌کند، لزوماً متکی بر انسان نیست تا بگوییم این عقلانیت مدرن استدلالی یا ابزاری امروز انسان است. این یک دنیای زبانی است که با وجود اینکه از این الگوهای زبانی استفاده می‌کند اما دائماً سعی می‌کند به دنیاهای زبانی دیگر هم ارجاع بدهد؛ به شعر، به متون دینی، به اسطوره‌ها و حتی به کلیشه‌های زندگی روزمره‌ مردم ارجاع می‌دهد. ترس و محدودیتی از این باب نمی‌‌شناسد و خود را محدود به هیچ یک از این اسلوب‌های روایی نمی‌کند. به اینها به عنوان منابع معرفتی انسان نگاه می‌کند که حاصل دوره‌هایی از تاریخ انسان بوده و اکنون می‌توان مبتنی بر همه آنها و فارغ از میزان سازگاری منطقی آنها با یکدیگر و صرفاً مبتنی بر قدرت اقناع‌کنندگی آنها در موقعیت‌های کوچک و خاص کاربرد زبان، به خلق روایت و قصه‌های زبانی پرداخت و آنها را به مخاطبان منقل کرد. از این رو، متونی را خلق کردند که مهم‌ترین ویژگی‌ای که عارض بر این متون و این دنیای روایی هست، همین است که دائماً دو امر در تخاصم با همدیگر در آنها هست و به همین دلیل هم من فکر می‌کنم یکی از خلاقانه‌ترین و دمکراتیک دنیاهای متنی را توانستند خلق کنند.
البته از منظر اجتماعی، به‌ویژه عمل اجتماعی و سیاست‌گذاری ـ که من به آن باور دارم ـ متأسفانه بسیار غیرکارکردی هستند و اصولاً باعث ایجاد آشوب در حوزه عمل انسانی می‌شوند؛ با اینکه در اصل فکر می‌کنند خیلی کارکردی هستند. خالقان این متون چون خودشان انسان‌های بزرگی بودند که حداقل از لحاظ شخصیتی دارای انسجام گفتمانی بودند و تضاد میان این دنیاهای روایی را در شخصیت خود احساس نمی‌کردند، به شکلی به ورای این دنیاهای روایی رفته بودند و «نه دین و نه عقل برایشان امری مهم‌تر از انسان نبود»؛ فکر می‌کردند همه افراد جامعه هم اگر این‌گونه باشند ما با یک دنیایی روبه‌رو هستیم که در آن هم عقل و هم ناعقل می‌توانند به انسان کمک کنند. آنها نمی‌خواستند این را باور کنند که بیشتر ما انسان‌ها افرادی میان‌مایه هستیم که قادر به فراتر رفتن از این تضادها نیستیم و معنای زندگیمان را نه از فراتر رفتن از این تضادها بلکه از حفظ این تضادها و تداوم بخشیدن به آنها می‌گیریم. این متون، متونی هستند بسیار شاد که می‌توانند از این منظر قدرت اقناعی بیشتری هم داشته باشند. قدرت اقناعشان را لزوماً فقط از اسلوب‌های استدلالی‌شان نمی‌گیرند، از احساسی که در آنها نهفته هم هست می‌گیرند.
اکنون به پاسخ سئوال شما برمی‌گردم و پاسخ شما را این‌گونه می‌دانم که مهم‌ترین «بایدهای» این جریان فکری این‌چنین‌اند: الف) در این جهان هیچ‌چیز مهم‌تر از انسان نیست، موجودی که دارای «روان» و «زبان» است؛ ب) هم به روان انسان و هم به زبان انسان باید به عنوان مکانیسم‌های کارکردی نگاه کرد که رابطه انسان با جهان و خودش را تنظیم می‌کنند، ج) طبیعی‌ترین و به تبع آن کارکردی‌ترین روان و زبان انسان، آنی است که دو نیروی عقل (نیروی خرد استدلالی و ابزاری انسان یا همان فلسفه و علم) و میل (ناعقل، یا نیروی نهفته در ادیان، اسطوره‌ها، ادبیات، هنر، شعر) در آن جاری باشد و این دو نیرو و قدرت همدیگر را کنترل کنند. این «بایدها» البته بایدهای خلق من نبودند. این بایدها حاصل پژوهش‌هایی هستند که من درباره متون این متفکران انجام داده‌ام و بیشتر از مطالعه آنچه محقق شده، به‌دست آمده‌اند. آنچه که در تاریخ این جریان فکری اتفاق افتاده این است که ما با یک مجموعه انسان‌ قصه‌ساز و روایت‌‌ساز روبه‌رو هستیم. اینها قصه‌سازاند، روایت‌سازاند، نویسنده‌اند، کسانی هستند که در جهان انسانی مهم‌ترین کارشان استفاده از زبان و اندیشیدن در زبان و به‌واسطه زبان است. شاید به دلیل همین آشنایی با تاریخ زبان و اندیشه انسان است که به این نتیجه رسیده‌اند: تمام توان انسان‌ها در جهان همین توان استفاده از زبان است و مهم‌ترین مشکل انسان‌ها و ریشه همه منازعات انسانی هم همین استفاده از زبان است.
انسان‌ها در زبان و به‌واسطه زبان زندگی می‌کنند اما در دفاع از زبانی که هر یک به‌واسطه آن با جهان در ارتباط هستند، به جنگ یکدیگر می‌روند و همدیگر را نابود می‌کنند و غیر اخلاقی‌ترین کنش‌ها را به بهانه دفاع از آنچه در زبان خود اخلاقی می‌دانند، مرتکب می‌شوند. روشنفکران دینی، قصه‌سازان و روایت‌سازانی هستند که به ما می‌گویند آهای انسان‌ها! به جای کشتن همدیگر، به خلق زبانی بپردازید که در آن از همه وجوه انسان سخن گفته می‌شود و در آن به هیچ وجهی از انسان برتری داده نمی‌شود؛ چون هر آنچه توسط انسان در تاریخ او ممکن گردیده، ریشه در امکان‌های انسان داشته‌اند.
اینها قصه‌سازان و روایت‌سازانی هستند که در خلق روایت خودشان از انسان و جهان هیچ محدودیتی در استفاده از منابع متعدد نمی‌بینند. اگر احساس کنند در جایی رگه‌هایی از حقیقت وجود دارد، واهمه و ترسی از اینکه به آن استناد کنند ندارند. این‌طور بگویم که به نوعی پا در زمین دارند و در شکلی دیگر سر در آسمان دارند. بین این دو دنیا، اختلافی به عنوان دو دنیای معرفتی نمی‌دانند که بگوییم برخی از اندیشه‌ها کاملاً زمینی و انسانی‌اند و برخی از اندیشه‌ها آسمانی‌اند. این روایت‌سازان، این قصه‌پردازان یا گفتمان‌سازان دنیای زبانی‌ای را می‌سازند که گستره‌ آن به وسعت کل عالم است. به نظرم این مهم‌ترین «باید» این جریان فکری است.
* شما هیچ تفاوتی بین نواندیشی دینی و روشنفکری دینی قائل نیستید؟ این دو لفظ در ذهن شما هیچ تفاوتی با همدیگر ندارند؟
این تفکیک‌ها همه مبتنی بر دو مفهوم مدرنیته و سنت‌اند. اصلاً آن بنیان به نظرم بنیاد اشتباهی است، چون هیچ تئوری پشت آن نیست. اما این بحث‌هایی که اکنون من دارم با شما می‌کنم هم تئوری زبانی پشتش هست، هم تئوری روانکاوانه. انسانی که دارای روان است، انسانی که دارای شخصیت و سرمایه‌ فرهنگی است، این انسان قصه می‌پردازد؛ مبتنی بر توان زبانی و توان روانی‌اش. کسانی که به عنوان نواندیش دینی می‌شناسیم، توانش زبانی و روانی‌شان در هر دو ساحت در هر حال حرکت است؛ یعنی هم به لحاظ روانی انسان‌هایی هستند که خودشان را مقید به زمین یا آسمان نمی‌دانند. هم دامنه‌ توانش زبانی‌شان در هر دو عرصه است و گستره‌ آن هم آنچه را بر زمین است شامل می‌شود و هم آنچه در آسمان. به همین دلیل، به نظرم بهتر است به جای اینکه بگوییم نواندیشی دینی، یا روشنفکری دینی، بگوییم با یک اندیشه‌، نظام فکری یا صورت‌بندی فکری روبه‌رو هستیم که می‌خواهد هم خداپسندانه باشد و هم انسان‌پسندانه. می‌خواهد گفتمانی باشد در دفاع از انسان با همه ضرورت‌ها و امکان‌های آن.
* وقتی در مورد نواندیشی دینی یا آن تفکر خداپسندانه و انسان‌پسندانه‌ دینی صحبت می‌کنیم ثابت‌ها و متغیرهایی که در این تفکر وجود دارد چیست؟ یعنی نواندیشی دینی چه چیزهایی برایش ثابت و یقینی است و چه چیزهایی را می‌خواهد تغییر بدهد؟
به نظرم برای این تیپ انسان‌ها و روایت‌پردازی‌ها که با آن روبه‌رو هستیم و این اسم را رویشان گذاشتیم، این سؤال هم دچار مشکل و نادرست است. چون باز از آن منظر طرح می‌شود که اصولاً سنت‌های دینی ثابت‌اند.
* حالا اصلاً لازم نیست در متون دینی باشد. به هرحال آنها یک‌سری اصول عقلی ثابتی‌ یا متغیری دارند.
بحثی که سؤال شما ذیل آن مطرح است، اصولاً دامنه‌اش محدود به این مفاهیم و موضوعات است. بحث بر سر ثبات دین یا ثبات روش فهم دین یا عدم ثبات دین و متغیر بودن معرفت انسانی، از جمله چنین بحث‌هایی است. آنچه دکتر سروش مطرح کرد و بحث‌های متعاقب آن گرفتار در این دامنه مفهومی و فکری هستند. در زاویه دیدی که من مطرح کردم این مباحث منتفی می‌شود. بحث بر سر ثبات و تغییر نیست، بر سر ابعاد پیچیده انسان و روان انسان و نیازمندی‌های آن است و اینکه ما باید این پیچیدگی را به رسمیت بشناسیم و به سمت خلق روایت‌هایی از انسان و زندگی‌اش حرکت کنیم که از این پیچیدگی سخن می‌گوید. هم دین و هم عقل به عنوان دو دنیای زبانی در خدمت انسان هستند. تنها ثابت عقلی که گفتم همین است: انسان پیچیده‌ترین موجود عالم است.
ما یک‌سری قصه داریم که اینها خلق شدند؛ حالا شما می‌توانید بگویید این قصه‌ها، قصه‌های خداوند بوده، می‌توانید بگویید قصه‌های کسانی بوده که خداوند اینها را نماینده‌ خودش کرده است؛ پیامبران. اینکه بگوییم قصه، به معنای بی‌ارزش کردن نیست، به معنای اصطلاح زبانی‌اش است، می‌توانیم بگوییم روایت. این تأکید بر آن وجه زبانی ماجراست. شما یک‌سری روایت‌هایی دارید که می‌گویید این روایت‌ها، روایت‌های خداوند از عالم است یا روایت‌های کسانی که نمایندگان خداوند بر زمین بودند: پیامبران. امروزه هم ما با انسانی روبه‌رو هستیم که او هم دارد روایت می‌سازد. ولی یادتان باشد یک فرقی بین ما و آن روایت‌های پیشین هست و آن این است که ما امروزه هم از توان روایت‌پردازی برخورداریم، هم مجهز به روایت‌های پیشینیم. به هرحال چه بخواهیم، چه نخواهیم، انسان امروزی نمی‌تواند از دامنه‌ زبانی و روایی زنده جهانِ ادیان یا مذاهب بیرون برود. ما با این اصطلاحات تربیت شدیم، زندگی می‌کنیم. اگر رخداد زبان واقع نشده بود، می‌توانستیم بگوییم نیست. اما رخداد زبان واقع شده و این زبان هم زنده و پویا دارد با ما حرکت می‌کند. آن چیزی هم که گفته شده خدا مرده است یا زبان خدایان مرده است، زبان خدایانی مرده بود که دیگر حیاتی نداشتند. آن وجهی از این زبان مرد که نمی‌توانست کارآمدی و کارآیی برای انسان داشته باشد. یا اینکه جایگاهی پیدا کرده بود که داشت انسان‌ها را اذیت می‌کرد. خدایانی که ظالم و مستبد نبودند و با انسان بر سر سازگاری بودند که نمرده‌اند. اصلاً امکان ندارد که بمیرند. آن قصه‌ها و روایت‌ها وجود دارد، ولی از این طرف توان قصه‌سازی ما هم وجود دارد. این توان قصه‌سازی البته در کنار منابع و مرجع‌هایی که تا قبل از این بوده، مطرح است.
امروزه ما یک منبع و جریان به عنوان خود انسان داریم. دو نوع روایت‌پردازی، دو نوع قصه‌پردازی است. فرض کنید این دو قصه در کنار همدیگر دارند زندگی می‌کنند. ثبات و تغییر یعنی چه؟ آن قصه‌های انسانی که ما امروزه ساختیم، بعضی‌هایشان ثبات پیدا کرده‌اند و این‌قدر تصلب یافته‌اند که دیگر امکان دست زدن به آنها وجود ندارد. و به همین شکل باز همین قصه‌ها این‌قدر متغیر و متحرکند. من دارم از زبان حرف می‌زنم، چون ما دائماً داریم تفسیر می‌کنیم. فرض کنید در همین جریان مارکسیسم، دائماً روی مفهوم طبقه بحث می‌کنیم. زیرساخت کدام است، روساخت کدام است و... اگر این‌طوری نگاه کنیم ما در دنیای زبان چیزی به عنوان ثبات یا تغییر نداریم؛ آمیختگی این مفاهیم و قصه‌ها با همدیگر را داریم؛ یعنی اینکه این قصه‌ها، این مفاهیم، این دنیاهای روایی در تاریخ حیات انسان هر کدام به طریقی با زندگی انسان پیوند خورده‌اند و دارای تاریخ شده‌اند و این تاریخ، به‌گونه‌ای نیست که بشود از هم منفکشان کرد. در مباحث مربوط به انسان و جهان، شما می‌گویید عدالت، آزادی، فقر، روان انسان، ستایش، بخشش، گناه، توبه. وارد بررسی هر کدام از این مفاهیم متعدد که بشوید به یک‌باره می‌بینید دور این مفاهیم، دامنه‌ای از معانی وجود دارد که بخشی از آن لزوماً متعلق به انسان عقلانی مجهز به این عقل امروزی نیست. دامنه‌ این معانی برمی‌گردد به پیش از این و شما هم نمی‌توانید این معانی را بیرون بیندازید.
پس به نظرم بهتر است به جای اینکه بگوییم ما ثبات داریم و تغییر، بگوییم که یک تاریخ زبانی بر هر مفهوم و هر واقعیتی در زندگی انسان که امروزه با آن روبه‌رو هستیم، عارض شده است. ما با تاریخ زبان روبه‌رو هستیم که نشان می‌دهد که هر مفهوم، هر واقعیتی که به کار می‌گیریم، خودش «حوزه‌ منازعه‌ معانی» است. زبان، حوزه‌ منازعه‌ معانی و حوزه‌ پراکسیس سیاسی اجتماعی است. وقتی مجموعه‌ این معانی را بررسی کنیم، می‌بینیم که این معانی دچار تعارضات جدی با هم‌اند. گاه ممکن است همدیگر را تکمیل بکنند، گاه ممکن است همدیگر را نقد ‌کنند، گاهی ممکن است گفت‌وگو ‌کنند، گاهی می‌شود با همدیگر جمعشان کرد. با این نگاه، نواندیشی دینی، جریان فکری است که به تاریخ معانیِ مفاهیم بی‌اعتنا نیست.
ممکن است بگویید این مفاهیم متعلق به امروز هستند، بله مفاهیم امروزی‌اند اما واقعیت‌ها که مال امروز نبودند. نواندیشی دینی نمی‌تواند به این تاریخ بی‌اعتنا باشد. به همین دلیل نواندیشی دینی از حوزه‌های اندیشه‌ای است که دائما گرفتار رصد تاریخی معانی است. چرا؟ چون معتقد است که قصه‌سازی و روایت‌سازی انسان در همه‌ دوره‌های تاریخی، رگه‌هایی از حقیقت در آن دیده شده و ما اگر امروزه یک قصه در خصوص یک واقعیت یا یک مفهوم می‌سازیم، نباید این‌گونه فکر کنیم که همین «فراروایت» ماست یا در واقع الگوی مرجع ماست. چون این جریان، مفروضش این است که انسان پیچیده‌تر از این است که به یک‌سری ساحت‌های خاص مقید و مشروطش کنیم و اصولاً دامنه‌ گفت‌وگو در باب انسان از دامنه‌ روح است تا دامنه‌ ماده. در این دامنه دارد حرکت می‌کند و دو سر ماجرا را می‌خواهد جدی بگیرد. چون معتقد است که انسان در این دو دامنه دائماً در حال حرکت هست. این جریان فکری به معانی زبانی واقعیت‌ها و مفاهیم در فاصله‌ بین روح و ماده حساس است. حساسیت زبانی دارد. چون این حساسیت را دارد، زبان این نوع متفکران، زبانی انباشته از دانش‌هایی است که منابع پراکنده دارند.
از این زاویه دید، شاید بتوانید بگویید که ما خیلی قادر به بررسی عقلانی این دانش نیستیم. چون خیلی پراکنده است. به لحاظ روندهای تاریخی و جاهایی که سر می‌زند، بیشتر می‌توانیم بررسی تاریخی‌اش بکنیم تا اینکه بیاییم از درون خودش بر روی آنچه می‌گوید، بحث‌های معرفت‌شناسانه بکنیم. چون دغدغه‌ این جریان فکری، استدلالی سخن گفتن نیست، دغدغه‌‌اش آکادمی نیست، چاپ کتابی که مخاطبش را قانع و راضی بکند لزوماً نیست؛ دغدغه‌ آن دامنه‌ توان انسان در زندگی و اندیشیدن در فاصله‌ بین روح و ماده است. به همین دلیل هم همیشه از این منظر مورد انتقاد است.
بنابراین بهتر است به جای اینکه بگوییم عنصر ثابت و متغیر دینی چه هست، بگوییم که چه زبان دین و چه زبان عقل از منظر این جریان فکری، دو نوع زبان، دو نوع قصه‌سازی، دو نوع گفتمان‌اند. دو نوع روایت‌اند که هیچ‌کدام از نگاه این جریان فکری به نظر من حجیت مطلق ندارند. آن چیزی که مهم است ‌«توانش انسان در فاصله‌ روح و ماده» است. البته ممکن است بگویید که این دغدغه‌ ادیان بوده است. بله دغدغه‌ ادیان بوده و ادیان از همان ابتدا به آن پرداختند. شکی در این نیست. اما دغدغه‌ اصلی اینها ادیان نیست، دغدغه‌شان جنبه‌های روحانی انسان است که لزوماً هم در ادیان نیست. از طرف دیگر دغدغه‌های دیگری هم دارند که مربوط به وجوه امروزی انسان، عقلانیت انسان و وجوه مادی‌ای که امروزه بیشتر بر آن تأکید می‌شود است. این وجوه را هم می‌پذیرند اما لزوماً این وجوه را هم حاصل جهان امروز نمی‌بینند و تأکیدی ندارند که متعلق به جهان امروزند. نه این وجه انسان را دارای اهمیت می‌دانند که همه‌چیز را قربانی این وجه بکنند و نه آن وجه دیگر را. به همین دلیل بیش از اینکه دغدغه این جریان ثبات یا تغییر باشد، اعتدال است. همان جمله‌ مشهوری که دکتر شریعتی به شکلی می‌گفت که هم قلب عیسی مسیح را داشته باشد، هم شمشیر قیصر، یا هم دانش ابوعلی سینا را داشته باشد و آن طرف مهر، محبت و ایمان محمد و علی را داشته باشد.
دغدغه‌ این جریان فکری حرکت کردن در لبه‌هاست. همیشه گفتم این جریان فکری آستانه‌نشین است. به آنهایی که بیرون از مسجدند، می‌گوید یک خدایی در درون مسجد است، به آنهایی که درون مسجدند، می‌گوید یک دنیایی بیرون از مسجد است. به همین دلیل این جریان همیشه دم در است. جریانی است که در مرز این دو دنیا قرار گرفته و رو به هر دو سوی دنیاها دارد و زیبایی‌ها و زشتی‌های هر دو دنیا را می‌بیند و تلاش دارد تا این دو دنیا با همدیگر گفت‌وگو کنند و همدیگر را تکمیل کنند؛ و انسانی را می‌ستاید که در مرز ایستاده و در آستانه‌ بین این دو دنیا قرار گرفته است. به همین دلیل بینافرهنگی است، بیناساحتی است. در درون هیچ ساحت خاص محدودی قرار ندارد. نه مسأله‌اش ثبات است، نه مسأله‌اش تغییر است. اینها اصلاً مسائل بعدی است. این اصطلاحات عارض بر مسائل بعدی است که بیشتر هم حاصل یک شیوه‌ خاص مطالعات معرفت‌شناسانه‌ای بود که دکتر سروش در ایران باب کرد...

ادامه این گفتگو را در شماره پنجم گفتمان الگو بخوانید!
 
کد مطلب: 4415
Share/Save/Bookmark
 
تاریخ انتشار : پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۳
ساعت انتشار : ۱۰:۰۹
مرجع : گفتمان الگو
 
 
 


انتشار یافته : ۰نظر     در صف انتشار : ۰نظر     تکراری،غير قابل انتشار : ۰نظر