داخلی صفحه گفت‌وگو آرشيو گفتگو
 
آسیب‌شناسی تاریخ‌نگاری فلسفه
تفکر ما دچار قفل‌شدگی است
در گفت‌وگو با نصرالله حکمت
سیرانوش موسوی: نصرالله حکمت، عضو هیئت‌علمی دانشگاه شهید بهشتی، معتقد است نگارش تاریخ فلسفه اسلامی در پارادایم مستشرقان و خاورشناسان تحقق پیدا کرده است. حتی کتاب‌های سیدحسین نصر نیز خارج از این پارادایم تالیف نشده‌اند. به نظر حکمت تاریخ فلسفه اسلامی صرفا تاریخ بسط تفکر یونانی نیست یعنی فلاسفه اسلامی صرفا آنچه در یونان توسط افلاطون و ارسطو و در یونان متاخر توسط افلوطین و نوافلاطونیان بیان شده است را بسط نداده‌اند چراکه اگر چنین بیندیشیم حاصل این نگرش این می‌شود که اصالت و استقلال را در تفکر فلسفی از فیلسوفان مسلمان و کسانی چون کندی، فارابی، ابن‌سینا و سهروردی می‌گیریم و تاثیر عمیق و افق‌گشایی قرآن و کتاب خدا را یکسره نادیده می‌گیریم.
به نظر می‌رسد تاریخ فلسفه اسلامی در یک خلأ زمانی به نگارش درآمده است و مورخان فلسفه اسلامی کمتر به شرایط زندگی سیاسی و اجتماعی فلاسفه پرداخته‌اند و بیشترین تلاش خود را معطوف به این نکته می‌کنند که بگویند فلاسفه اسلامی خارج از آنچه در شریعت آمده چیزی نیستند و آنها می‌خواستند بین فلسفه و دین نسبت ایجاد کنند، این گونه فلسفه را یک امر قدسی می‌کردند. به نظر شما این دیدگاه تا چه میزان در تاریخ‌نگاری فلسفه اسلامی خلأ ایجاد کرده است؟
بله موافق هستم. بنده مقاله‌ای نوشته‌ام با عنوان «انجماد فلسفه» که در همایش اسما ارائه شد. معتقدم فلاسفه اسلامی امروزی دو صفت بارز دارند؛ یکی انجماد است و دیگری انسداد؛ یعنی فلسفه اسلامی به این دو صفت مبتلاست. وضعیت انجمادش مولود همان نکته‌ای است که اشاره کردید؛ یعنی آمیختن دین و فلسفه و به این‌گونه قداست دین به فلسفه نیز سرایت می‌کند و فلسفه قفل می‌شود در حالی که فلسفه عرصه چون و چرا است نه وادی و ساحت قداست. روی لفظ انجماد تاکید دارم مانند آبی که منجمد می‌شود و یخ می‌زند باید این انجماد را شکست و یخ این گونه شکسته می‌شود که قداست را که از دین به فلسفه سرایت کرده است جدا کنیم. دین جایگاه خود و فلسفه هم جایگاه خود را دارد. اما انسدادی که در جریان فلسفه اسلامی به وجود آمده است مولود مطالعات غربیان است اساسا ما در وضعیتی قرار داریم که نمی‌توانیم تفکر کنیم. من با این سخن به‌شدت مخالف هستم و معتقدم نباید انسداد تفکر را امتناع تفسیر کنیم، تفکر ما دچار قفل‌شدگی شده است و این قفل‌شدگی مولود آن است که ما اساسا فلسفه اسلامی را در حاشیه فلسفه یونان بدانیم. اگر برگردیم و از مبدا فلسفه اسلامی را بررسی کنیم و به‌خصوص بر اثولوجیا «کندی» متمرکز شویم، در آنجا تفاوت‌های ساختاری فلسفه اسلامی با یونانی را به خوبی مشاهده می‌کنیم. اگر توانستیم آن چیزی که فلاسفه ما تاسیس کرده‌اند و متافیزیکی که بنا نهاده‌اند را بیابیم آن زمان آرام‌آرام این قفل‌شدگی و انسداد را می‌توانیم از بین ببریم و اهل تفکر شویم.

به نظر شما چقدر این آسیب‌شناسی فلسفه اسلامی ناشی از عدم مساله‌شناسی است؟ به همین خاطر است که وقتی سراغ فلسفه می‌رویم گنگ می‌شویم و حرف‌های تکراری می‌زنیم و می‌خواهیم فلسفه را کاربردی کنیم اما توان این را نداریم که بفهمیم چه چیزی از گذشته به درد حال‌مان می‌خورد.
من اثری دارم به نام «مساله چیست». در این کتاب مسائل را طبقه‌بندی کرده‌ام و اینکه ضرورت دارد در هر مساله‌ای که وارد می‌شویم آن را طبقه‌بندی کنیم و اگر چنین نکنیم در واقع کار بسامانی نکرده‌ایم و ثمره و بازدهی مناسبی نخواهد داشت. نخست اینکه باید پرسش و مساله داشته باشیم. دوم سراغ منابع دسته دوم و آرا و اندیشه‌های دیگران نرویم، نه اینکه نخوانیم ولی برای شروع سراغ متن برویم. امروز در دنیا برای شناخت فیلسوف سراغ متن می‌روند نه اینکه دیگران راجع به آن فیلسوف چه می‌گویند.
تاریخ فلسفه اسلامی هم برای کسی که پرسش و مساله ندارد هیچ شوقی ایجاد نمی‌کند و یکی از عوامل نداشتن مساله همین مطالعه مستشرقان است. خیلی‌ها معتقدند من در نقد مستشرقان زیاده‌روی می‌کنم اما این واقعیت است و وقتی ما سراغ تاریخ فلسفه اسلامی می‌رویم مساله حل‌نشده نداریم یعنی در چارچوب مطالعات شرق‌شناسان همه مسائل حل شده‌اند. کندی کیست؟ پاسخ مشخص است. در مورد فارابی هم چنین است. فارابی سیاست را از افلاطون، منطق و وجود‌شناسی را از ارسطو و جهان‌شناسی را از افلوطین گرفته است. پارادایم موجود پرسش‌های ما را ستانده و به ما پاسخ داده است، بنابراین جای تحقیق و مطالعه دیگر وجود ندارد. هر پرسشی که الان مطرح می‌کنید پاسخش موجود است.
براساس مطالعات انجام‌شده پاسخ می‌دهند. این پاسخ‌ها‌ انگیزه محقق و دانشجو را گرفته است. زمانی که من دانشجوی فلسفه بودم و به ما می‌گفتند فارابی معلم ثانی است، این سوال برایم مطرح بود که چرا به او چنین لقبی داده‌اند.
فارابی که در فارابی‌شناسی موجود معرفی می‌شود، آدم باهوشی است که تنها جمع‌آوری و تلفیق کرده است. اجزایی از فلسفه منطق و جامعه‌شناسی و سیاست را جمع کرده و در یک جا ارائه داده است. در زمان دانشجویی‌ام هیچ‌گاه نتوانستم با فارابی ارتباط برقرار کنم اما بعد با ‌انگیزه کنجکاوی مستقیما به سراغ فارابی رفتم. وقتی متن فارابی را خواندم دیدم این فارابی با آن فارابی تنها اشتراک لفظی دارد.

اگر بخواهید هویت مستقل تفکر در فلسفه اسلامی را نسبت به فلسفه یونان نشان بدهید به چه مواردی اشاره می‌کنید؟
فیلسوف از ایمان صحبت می‌کند، متکلم هم این پرسش را دارد اما اینها تعریف خود را دارند. حتی اگر راجع به خدا و پیامبر باشد باید این نکته را در نظر داشت که فیلسوف یونانی با سوفسطاییان مواجه بود و آتن شهر سوفسطاییان بود. آنها معلم فضیلت هستند و علم و اخلاق را می‌آموزند. فیلسوف که نمی‌تواند در خلأ بیندیشد. فیلسوف با عصر و مسائل جامعه خود مواجه است اما مواجهه فیلسوف‌های مسلمان با پیامبر بود. از این رو دو فلسفه یونان با اسلام زمین تا آسمان فرق می‌کند.
ماهیت این دو فلسفه اساسا با هم متفاوت است. کسانی مثل سقراط و افلاطون با گرگیاس و پروتاکوراس مواجه بودند. گرگیاس می‌گوید حقیقتی نیست یا قابل ادراک و انتقال نیست. سه لایه از مواجهه حقیقت حاصلش این است که در نبود حقیقت زندگی کنیم. این حاصل آموزش سوفسطاییان است اما فیلسوفان مسلمان با شخصیتی به نام پیامبر مواجه بودند که مدعی حقیقت است و خود را منادی حقیقت می‌داند. حالا فیلسوف با این فرد چه کند.
بنابراین آنجا که فیلسوف با گرگیاس مواجه است فلسفه درخشندگی و برجستگی پیدا می‌کند و انسان تقویت می‌شود. انسان قوه‌ای دارد به نام عقل که می‌تواند کشف کند برای چه افلاطون عالم مثل را ساخت، برای اینکه ثابت کند عقل انسان می‌تواند عالم مثل را کشف کند، ولی فیلسوف ما در فضا و ساحت دیگر می‌اندیشید. اگر عقل انسان می‌تواند حقایق را بفهمد چرا پیامبر آمده است.
عقل ما نمی‌تواند به اوج حقایق برسد، حال باید با این پیامبر چه کنیم و چه نسبتی باید به‌عنوان فیلسوف با این پیامبر داشته باشیم. آیا پیامبر باید جامعه را اداره کند یا فیلسوف پیامبر باید مدینه فاضله را محقق کند یا فیلسوف قوانین مدینه فاضله را می‌نویسد که این مساله امروز ماست. تاریخ فلسفه با این پرسش به سراغ فیلسوف می‌رود که او چه جایگاهی در تاریخ دارد و پیامبر چه نسبتی میان فلسفه و وحی برقرار می‌کند. این‌گونه فلسفه زنده است و فیلسوف سخن می‌گوید، حداقل راه و افق می‌گشاید

فلاسفه اسلامی چه در شرق و چه در غرب جهان اسلام همواره تکفیر می‌شدند، به همین خاطر یکی از دغدغه‌های اصلی‌شان نشان دادن نسبت میان دین و فلسفه بود. به نظر شما کار فلسفه ایجاد نسبت بین دین و فلسفه است؟
سوال بسیار دقیقی است و امروز هم کاربردی است. فیلسوف اساسا در جست‌وجوی حقیقت است و می‌خواهد حقیقت را بیابد. فارابی از وطن خود سفر کرد و به بغداد، اواخر قرن سوم، وارد شد (دسته‌ای می‌گویند فارابی در جوانی وارد بغداد شد و دسته دیگر می‌گویند در ۵۰ سالگی. بنده در کتاب زندگی و اندیشه حکیم ابونصر فارابی سرنخ‌های تاریخی را پیدا کردم و تقریبا با استناد می‌گویم فارابی بین سن ۲۶ و ۲۷ سالگی وارد بغداد می‌شود)، در آن زمان بغداد از درخشان‌ترین مراکز علمی جهان بود. از لحاظ علوم نقلی و تشریحی تمام کسانی که در علم و دانش بودند در زمینه‌های مختلف از جندی‌شاپور، سوریه، مصر و اسکندریه همه به بغداد می‌رفتند. بغداد در قرن سوم و چهارم در اوج درخشش علمی بود.
سفر فارابی سفر در جست‌وجوی حقیقت بوده است. از بغداد به سوریه می‌رود و همان جا هم فوت می‌کند، فلسفه یعنی جست‌وجوی حقیقت، بنابراین به هیچ عقیده خاصی دلبستگی ندارد.
 
کد مطلب: 4748
Share/Save/Bookmark
 
تاریخ انتشار : چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۳
ساعت انتشار : ۰۲:۰۰
مرجع : روزنامه فرهیختگان 12 اسفند
 
 
 


انتشار یافته : ۰نظر     در صف انتشار : ۰نظر     تکراری،غير قابل انتشار : ۰نظر