داخلی صفحه علم آرشيو گفتگو
 
انتقاد سیدحسین نصر به نظریه تأسیس یا احیای تمدن اسلامی
تأسیس تمدن اسلامی تقریباً در درون بخش حاکم از جبهه انقلاب اسلامی، امری قطعی و لازم انگاشته می‌شود و بزرگان این جبهه مانند سیدمهدی میرباقری بارها بر مطالعه زمینه‌ها و لوازم احیا یا ایجاد تمدن اسلامی تأکید کرده‌اند، اما خبرگزاری مهر در گفت‌وگو با سیدحسین نصر از جبهه و پارادایم سنت‌گرایان، این رویکرد را نقد می‌کند:
سیدحسن نصر: برخی اعلام کرده اند که باید یک تمدن جدید اسلامی بسازیم. اصلاً به این موضوع اعتقادی ندارم. درواقع چنین چیزی در تاریخ اتفاق نیفتاده است.
سیدحسن نصر: برخی اعلام کرده اند که باید یک تمدن جدید اسلامی بسازیم. اصلاً به این موضوع اعتقادی ندارم. درواقع چنین چیزی در تاریخ اتفاق نیفتاده است.
*این روزها مباحث گوناگونی درباره احیا و بازسازی تمدن اسلامی مطرح می شود و متفکران شاخصی در جهان اسلام در طی یک قرن گذشته در پی احیا و بازسازی تمدن اسلامی بوده اند. حضرتعالی نیز در زمره چهره هایی هستید که بحث احیای تمدن اسلامی را دنبال می کنید. مهم ترین راهکارهای پیشنهادی شما برای احیای تمدن اسلامی چیست؟
در وهله اول بازیافتن اصول تمدن اسلامی است. یعنی بازگشتن به سنت خود اسلام و اصول و عقاید و اشکال آن که از متافیزیک گرفته تا هنر که ریشه آن وحی اسلامی است که بعد از آمدن آن وحی توسط آن شاخه های مختلف با کاشته شدن آن ریشه در زمینه ای فرهنگی گوناگون چون ایران و مصر به وجود آمد.
ما برای آنکه تمدن اسلامی را بشناسیم دو کار باید انجام دهیم؛ یکی این که آنچه را که از تمدن اسلامی فعلا باقی مانده با دقت حفظ کنیم؛ از ابنیه قدیم گرفته تا شعر و فلسفه و هر چیز دیگر. در واقع اینها را نباید نادیده گرفت، چرا که ما نمی توانیم از صفر شروع کنیم. ثانیا باید اصول این تمدن را دوباره بازیابیم و به آن فصلی دوباره اضافه
من اعتقاد ندارم که می شود تمدن جدیدی ساخت بدون وحی جدید. وحی جدید نیز بر اساس اعتقاد ما مسلمانان نخواهد آمد. اسلام آخرین دین است و پیامبر اکرم(ص) خاتم الانبیاء هستند. بر این اساس ما دو وظیفه مقابل خودمان داریم: یکی حفظ آنچه از تمدن اسلامی باقی مانده است. این عذر و بهانه که عصر جدید و مدرن است و از غرب باید تقلید کرد را اصلاً قبول ندارم. دوم باید سعی کنیم اصول این تمدن را با توجه به آنچه موجود است و آنچه راجع به آن نوشته شده و فکر شده بازیابیم و سعی کنیم در استمرار این تمدن، برای این اصول کاربردهای جدیدی پیدا کنیم.
کنیم.
برخی اعلام کرده اند که باید یک تمدن جدید اسلامی بسازیم. اصلاً به این موضوع اعتقادی ندارم. درواقع چنین چیزی در تاریخ اتفاق نیفتاده است. هر وقت یک دین بزرگی به دنیا آمده بعد از مدتها یک تمدن را به وجود آورده و آن تمدن ادوار مختلف داشته و فراز و نشیب و قوت و ضعف داشته است. برای نمونه تمدن چین تمدنی ۴ هزار ساله است.
از دین آغازین چینی که منشعب می شود به دین کنفوسیوس و دین دائویی تا امروزه که مائو آمد و چین را کمونیست کرد که البته ظاهری بیش نبود و در واقع لایه های عمیق تر باقی ماند، طی چند هزار سال فراز و نشیب زیادی را در چین شاهد هستیم. در مورد هند نیز این موضوع با آیین هندو صادق است. در مورد اسلام و مسیحیت نیز شاهد این فراز و نشیب بوده ایم.
من اعتقاد ندارم که می شود تمدن جدیدی ساخت بدون وحی جدید. وحی جدید نیز بر اساس اعتقاد ما مسلمانان نخواهد آمد. اسلام آخرین دین است و پیامبر اکرم(ص) خاتم الانبیاء هستند.
بر این اساس ما دو وظیفه مقابل خودمان داریم: یکی حفظ آنچه از تمدن اسلامی باقی مانده است. این عذر و بهانه که عصر جدید و مدرن است و از غرب باید تقلید کرد را اصلاً قبول ندارم. دوم باید سعی کنیم اصول این تمدن را با توجه به آنچه موجود است و آنچه راجع به آن نوشته شده و فکر شده بازیابیم و سعی کنیم در استمرار این تمدن، برای این اصول کاربردهای جدیدی پیدا کنیم.
مثلا شهرسازی جدید مانند شهرسازی یزد و کاشان در دوره سلجوقی نیست ولی در عین حال نباید شبیه شهرسازی پاریس شود. البته در حال حاضر ما داریم شهرهای ایران را شبیه آن می کنیم و گویی ما اصلاً فلسفه شهرسازی نداشته ایم! باید اصول شهرسازی خودمان را در نظر بگیریم و سعی کنیم آن را در وضع فعلی و احتیاجاتی که الان داریم به کار بگیریم.
این مثال کوچکی بود که مطرح کردم. در مورد فلسفه، اندیشه، کلام، ادبیات و هنر و خط و ... نیز باید این دو اصل را دنبال کنیم.

*به موضوع فلسفه اشاره فرمودید. فلسفه چه نقشی در احیای تمدن اسلامی دارد؟
فلسفه نقش خیلی اساسی دارد. اولاً اینکه پاسخ به این سوال که چرا ما اصلاً باید تمدن خودمان را حفظ کنیم،  از یک جهان بینی فلسفی می آید و یک فلسفه ای در آن است و فقط مبتنی بر عادت و یا میراث اسلافمان نیست بلکه ما در آن تمدن یک زیبایی و حقیقتی می بینیم که برای آن یک ارزش مطلق قائل هستیم و درصدد حفظ آن هستیم.
فلسفه از ابتدا با این فکر و آنچه شما پیشنهاد می کنید عجین است. یعنی بدون تفکر عمیق فلسفی نمی شود به بازسازی تمدنها پرداخت. یک نویسنده غربی به نام «ویل دورانت» که آثارش هم به زبان فارسی ترجمه شد به سلسله تاریخ بشر پرداخت. فرد دیگری که در این زمینه شناخته شده است «آرنولد توین‌بی» است. این دو نفر تاریخ نوشتند و به تمدنهای مختلف پرداخته اند. این دو نمی توانسته اند این کار را بدون توجه به فلسفه ای که در این تمدنها بوده انجام دهند. پس یک فلسفه ای راجع به تاریخ نگاری درباره تمدن وجود دارد. فلسفه همیشه در وسط میدان قرار دارد و اولاً بدون فلسفه کار نمی توان آن کار را انجام داد و ثانیاً بدون فلسفه اسلامی به معنای عمیق آن، شاخ و برگهای تمدن ما آشکار نمی شود.
رمز فضای گنبدها و یا مثلاً صحن مسجد جامع اصفهان فقط با معماری به دست نمی آید بلکه باید آشنایی به هندسه مقدس و ریاضیات سنتی اسلامی که ریشه در فلسفه های اسلامی دارد داشت.
لذا فلسفه سهم بزرگی در احیای تمدن اسلامی دارد.

*در چند قرن اخیر سیطره تمدن غرب در جای جای جهان محسوس است. تمدن جدید اسلامی با ویژگی هایی که
برخی اعلام کرده اند که باید یک تمدن جدید اسلامی بسازیم. اصلاً به این موضوع اعتقادی ندارم. درواقع چنین چیزی در تاریخ اتفاق نیفتاده است. هر وقت یک دین بزرگی به دنیا آمده بعد از مدتها یک تمدن را به وجود آورده و آن تمدن ادوار مختلف داشته و فراز و نشیب و قوت و ضعف داشته است. برای نمونه تمدن چین تمدنی ۴ هزار ساله است.
مدنظر شماست چه نسبتی با این تمدن غرب خواهد داشت؟

رابطه بین تمدن اسلامی و غرب یک گذشته، حال و آینده دارد که به اعتقاد من این ۳ مرحله با یکدیگر خیلی تفاوت دارند. در گذشته دورتر یعنی در قرون وسطی تمدن غرب خواهر تمدن اسلامی در بسیاری از جهات بود. گرچه جنگهای صلیبی در جاهایی چون سیسیل و اسپانیا و دیگر مناطق انجام گرفت با این حال، دین غرب «مسیحیت» بود و متعلق به خانواده ادیان ابراهیمی بود که دین مبین اسلام هم به آن تعلق دارد.
فرهنگ غرب خیلی عمیق از فرهنگ اسلامی متأثر شده بود، چه در فلسفه و چه در علوم مختلف و حتی در کلام. به همین جهت، گرچه ظاهر امر این طور به نظر نمی‌آمد، وقتی که به کلیسا و یا مسجد نگاه می کردید، ظاهر ساختمان هیچی نبود، ولی اگر عمیق تر می نگریستید، متوجه می شدید که شباهت های بسیاری میان این دو تمدن وجود دارد.
همین شباهت‌های بسیار بود که موجب شد غرب این عناد را با اسلام داشته باشد، چون باور نمی کرد که خداوند پس از مسیحیت یک دین با این قدرت که نزدیک به مسیحیت باشد، نازل کند. از همین روی، میان این دو تمدن یک نوع عناد دینی و در عین حال یک نوع احترام فرهنگی عمیق در همه رشته‌ها از شعر و ادبیات گرفته تا معماری وجود داشت.
پس از فرارسیدن دوره رنسانس این مسأله مشاهده شد که یکی از مهم‌ترین جنبه‌های رنسانس، عناد با اسلام بود. هیچ چیزی تمسخرآمیزتر از این نیست که بسیاری از متفکران متجدد مسلمان می گویند که بزرگی اسلام در این است که باعث رنسانس در اروپا شد. این بزرگترین اهانت به اسلام است.
مطرح کردن این دیدگاه نادرست بدان معناست که اسلام باعث الحاد و بی دینی و «بشر-مرکزی» بودن دید غربی ها شد. این طور نیست. اسلام با علوم اسلامی سهم بسیار مهمی در انقلاب علمی قرن هفدهم «گالیله» ایفا کرد. «گالیله» هنگامی که جوان بود، بر رساله‌ای از «ابن باجه» فیزیکدان معروف مسلمان اسپانیا، حاشیه نوشته بود.
روی هم رفته باید گفت که رنسانس دوره عناد با اسلام بود و اگر مسلمانان همین یک موضوع را یاد می گرفتند خیلی چیزها را آموخته بودند. فراموش کردند که بیش از هزار کلمه عربی را از زبان لاتین اخراج کردند تا نفوذ خارجی در زبان لاتین نباشد.
این گونه نیست که دوره رنسانس خیلی به اسلام نزدیک باشد، بلکه از لحاظ فلسفی، فکری، کلامی، علوم طبیعی، ریاضی و دیگر علوم درست برعکس این مسأله مشاهده می شود.
به هر حال این دوره گذشته بود که از قرون وسطی تا رنسانس و از رنسانس تا قرن بیستم عناد با اسلام در مغرب
پس از فرارسیدن دوره رنسانس این مسأله مشاهده شد که یکی از مهم‌ترین جنبه‌های رنسانس، عناد با اسلام بود. هیچ چیزی تمسخرآمیزتر از این نیست که بسیاری از متفکران متجدد مسلمان می گویند که بزرگی اسلام در این است که باعث رنسانس در اروپا شد. این بزرگترین اهانت به اسلام است. مطرح کردن این دیدگاه نادرست بدان معناست که اسلام باعث الحاد و بی دینی و «بشر-مرکزی» بودن دید غربی ها شد. این طور نیست.
زمین ادامه پیدا کرد.
باز لازم است تکرار کنم که قرون وسطی مخالف با دین اسلام بود و در عین حال با نهایت احترام به فرهنگ اسلامی و حتی علوم عقلی اسلامی! از دوره رنسانس به بعد، آن نفرت باقی ماند توأم با نفرت نسبت به علوم و فرهنگ و تمدن اسلامی. این مسأله را تا دوران کنونی شاهد هستیم.
در دوران فعلی که از قرن نوزدهم و یا شاید هجدهم تا به امروز را دربرمی‌گیرد، در کنار از بین بردن تمدن اسلامی توسط استعمار و غربی‌ها یک عده غربی علاقه مند به مطالعه تمدن اسلامی و شرق شناسی پیدا شدند. میسیونرها هم از طرف دیگر مطالعاتی در مورد اسلام و فرهنگ اسلامی انجام می دادند و کم کم این از قرن نوزدهم به صورت علمی درآمد. در ابتدا در آلمان، فرانسه، انگلیس و سپس آمریکا و جاهای دیگر رشته شرق شناسی به وجود آمد که اسلام شناسی در قلب آن قرار داشته و دارد.
به همین جهت غرب یک نوع اتکای به نفس کاذب پیدا کرد که خیلی خوب با اسلام آشناست، چون روش مخصوص لاادری قرن هجدهم را که منطقی و صرفا استدلالی و راسیونالیست است برای تجزیه و تحلیل اسلام و تمدن اسلامی به کار برد و گویی از خود مسلمانان بهتر می‌فهمند که اسلام چیست. این مسخره بازی تا جنگ جهانی دوم ادامه پیدا کرد. از آن زمان به بعد یک نوع طغیانی در خود رشته شرق شناسی ایجاد شد و عده‌ای از شرق‌شناسان غربی پدید آمدند که اسلام شناس بودند ولی اینها نظر شرق شناسان را قبول نداشتند. یک گروه مثل «کمپ اسمیت»، «لویی ماسینیون»، «هانری کربن» و به ویژه دانشمندان فرانسوی و از سوی دیگر دانشمندان انگلیسی و آمریکایی خودشان با وجود غربی بودن، برای تمدن اسلامی اصالت دینی و فکری قائل بودند و تلاش کردند تا باب جدیدی از شرق شناسی و اسلام شناسی را در دانشگاه های آمریکا و اروپا رواج دهند.
از سوی دیگر تفکر سنتی که با «رنه گنون» در سالهای ۱۹۲۰ و دهه قبل و بعد از آن در فرانسه آغاز شد، یک نهضت خیلی مهمی ایجاد کرد و افرادی چون «فریتهوت شوآن»، «تیتوس بورکهارت» اصیل ترین حقایق اسلام را به تمدن غرب عرضه داشتند و در انگلستان افرادی چون «مارتین لینگز» و در آمریکا افرادی چون «هیوستون اسمیت» که اصولاٌ از دیدگاه درون اسلام می نوشتند ولی در غرب بودند یا غربی بودند، توانستند لسان غربی را برای ارائه حقایق اسلام به کار ببرند.
زمان فعلی به این صورت است. یعنی از یک جهت این بیان اصیل اسلام توسط سنت گرایان و برخی از غربیهای بی نظر و همچنین گروه جدیدی از مسلمانان که به زبان انگلیسی آشنایی داشته و مطلب می نویسند، وجود دارد. مانند این بنده حقیر که در غرب هستم و به زبان انگلیسی مطلب می نویسم. تعداد مسلمانانی که به زبان انگلیسی و یا زبان های دیگری مانند فرانسوی، آلمانی و ایتالیایی می نویسند رو به گسترش است و خود این عامل مهمی است. ازهمین رو، ما این بیان اصیل اسلام را برای بار
قرون وسطی مخالف با دین اسلام بود و در عین حال با نهایت احترام به فرهنگ اسلامی و حتی علوم عقلی اسلامی! از دوره رنسانس به بعد، آن نفرت باقی ماند توأم با نفرت نسبت به علوم و فرهنگ و تمدن اسلامی. این مسأله را تا دوران کنونی شاهد هستیم.
اول در زمان حال داریم.
از سوی دیگر، شرق شناسی به صورت قدیم همچنان استمرار دارد و میسیونرها هم به صورت دیگری به اسلام حمله می کنند. در کنار این ها با شکل جدیدی از اسلام هراسی مواجه هستیم. بسیاری سعی در تقویت این اسلام هراسی که خیلی هم مسخره است و بنده هم نمی دانم که این به دلیل داشتن بمب اتم است یا چیز دیگر که بنده مطلع نیستم! دارند. بنده نمی دانم از چه هراس دارند! باید توجه داشت که موج اسلام هراسی در اروپا به شدت دنبال می شود. در فرانسه، دانمارک، انگلستان و آلمان این موج وجود دارد و یک نهضت ضد اسلامی در این کشورها و همچنین آمریکا به وجود آمده است.
بنده این نهضت را به ویژه در آمریکا خیلی کوتاه می بینم. باید دید که نتیجه انتخابات آمریکا چه می شود ولی با این حال می توان گفت که این مرحله، مرحله کوتاه سیر حیات اسلام و غرب است. در حال حاضر، حیات اسلام در غرب مستمر است. اقلیت های مسلمان همچون یهودیان در آمریکا حضور دارند و جزئی از بافت جامعه آمریکا محسوب می شوند. علاوه براین، ۲۵ میلیون مسلمان در قلب اروپا هستند.
در این میان، من مسلمانانِ آلبانی و کوزوو و کشورهایی از این دست را حساب نمی کنم که به خودی خود جمعیت زیادی هستند که نمی توان آن را انکار کرد. مقصود من اروپایی‌هایی است که طی ۵۰ یا ۶۰ سال اخیر از طریق مهاجرت و یا گرویدن به دین مبین اسلام، وارد امت اسلامی شده اند.
به نظر من حضور اسلام در غرب، حضور عمیق، مستمر و قوی است. آینده اسلام هم در دارالاسلام است و هم در غرب، چراکه امروز غرب مرکز ارتباطات جهانی و مرکز قدرت نظامی و اقتصادی است. اقلیت مسلمانی که در حال حاضر در اروپا زندگی می کنند و متفکران آن نقش مهمی در شکل دهی آینده جهان اسلام داشته و دارند.

* اشاره فرمودید به بحث اسلام هراسی. یک بخشی از آن به معضل تکفیریها در جهان اسلام مربوط می شود. حداقل یک دستاویز برای این موضوع اقدامات تروریستی تکفیریها است. این پدیده را چگونه می توان حل و فصل کرد؟ راه درمان آن چیست؟
راه درمان این پدیده از دیدگاه ما مسلمانان بسیار ساده است، اما از دیدگاه غربی ها باید گفت که آنها خواهان پایان آن نیستند. در واقع
به نظر من حضور اسلام در غرب، حضور عمیق، مستمر و قوی است. آینده اسلام هم در دارالاسلام است و هم در غرب، چراکه امروز غرب مرکز ارتباطات جهانی و مرکز قدرت نظامی و اقتصادی است. اقلیت مسلمانی که در حال حاضر در اروپا زندگی می کنند و متفکران آن نقش مهمی در شکل دهی آینده جهان اسلام داشته و دارند.
راه درمان، انجام دو کار است؛ یکی اینکه ما نباید کاری کنیم که آماج انتقادات غربی ها قرار بگیریم. مشاهده می کنید قتل عام هایی که در سوریه و عراق اتفاق می افتد به نام اسلام نوشته می شود. درست است که مسلمانان مسئول این جنایت ها نیستند اما به هرحال به نام آنها تمام می شود. وقتی که من به عنوان مسلمان در خیابان های آمریکا راه می روم، چه بخواهم و چه نخواهم سفیر اسلام در آمریکا محسوب می شوم. بنابراین، هرآنچه در جهان اسلام به وقوع بپیوندند به بنده برمی گردد.
در حال حاضر علمای اسلامی در ممالک اسلامی به ویژه روحانیون اهل تسنن در تمامی نوشته‌های خود و سخنرانی‌هایشان باید در قبال جنایت هایی که به نام اسلام اما توسط دشمنان اسلام انجام می شود، موضع گرفته و خیلی قوی تر در این زمینه فعالیت داشته باشند.
نمی توان در این زمینه سکوت اختیار کرد. البته بنده نمی گویم که کسی سکوت کرده اما معتقدم که برخی از علما به ویژه علمای اهل تسنن در این زمینه زیاد موضع گیری نمی کنند و حرف نمی زنند. بدبختانه آن دسته هم که حرف می زنند، غربی‌ها اجازه انتشار سخنان آنها را نمی‌دهند .بنابراین، راهکار اول از خودِ امت اسلامی شروع می شود و از علماء که می بایست در قبال اقدامات وحشیانه ای که به نام اسلام صورت می گیرد، محکم بایستند.
راهکار دوم، ارتباط برقرار کردن با یهودیان و مسیحیان خوش نیت است تا بدین وسیله با حرف زدن و ارتباط با آنها از آنچه که به نام اسلام صورت می گیرد، تبری جسته شود.
در فرانسه و در قرن هفدهم زمانی که «ریشیلیو» به قدرت رسید و نخست وزیر شد یک کشیش بود و صلیب جلوی سینه خود می گرفت. حالا تصور کنید آقای والس نخست وزیر کنونی فرانسه یک صلیب در جلوی سینه خود حمل کند. این اصلاً قابل تصور نیست در حال حاضر. در واقع زمانی ریشیلیو می توانست این کار را انجام دهد که مسیحیت قوی بود. البته در آن زمان که مسیحیت قوی بود همه چیز به نام مسیحیت نوشته می شد.
واقعیت این است که به دلیل قدرت اسلام در مشرق زمین، اگر جنایتی تحت لوای اسلام صورت گیرد آن را به مسلمانان نسبت می دهند. ما باید این واقعیت را برای مسیحیان و یهودیان تبیین کنیم که اسلام اصیل جنایت هایی نیست که تحت اسم اسلام صورت می گیرد، بلکه این مسأله عین انحراف از اسلام است.  همانگونه که انحراف از دموکراسی و کمونیسم نیز ممکن است انحراف از اسلام نیز ممکن است. لذا انحراف از یک ایدئولوژی لاادری یا یک جهان بینی دینی ممکن است.
 
کد مطلب: 6525
Share/Save/Bookmark
 
تاریخ انتشار : يکشنبه ۱۳ تير ۱۳۹۵
ساعت انتشار : ۱۸:۴۳
 
 
 


انتشار یافته : ۰نظر     در صف انتشار : ۰نظر     تکراری،غير قابل انتشار : ۰نظر