داخلی صفحه سیاست آرشيو خبر
 
جریان شناسی انجمن حجتیه در گفت‎وگو با دکتر ابراهیم فیاض
تفکر حجتیه؛ تشیع مسیحی شده/بررسی ریشه‎های اجتماعی و تاریخی انجمن حجتیه و سیر تحول آن در سال‎های قبل و پس از انقلاب، اصلی‎ترین سئوالی بود که با آن به سراغ استاد مردم‎شناسی دانشگاه تهران رفتیم. پاسخ‎های دکتر ابراهیم فیاض به پرسش‎های ما را از نظر می‎‎گذرانید.
فیاض
بررسی ریشه‎های اجتماعی و تاریخی انجمن حجتیه و سیر تحول آن در سال‎های قبل و پس از انقلاب، اصلی‎ترین سئوالی بود که با آن به سراغ استاد مردم‎شناسی دانشگاه تهران رفتیم. پاسخ‎های دکتر ابراهیم فیاض به پرسش‎های ما را از نظر می‎‎گذرانید.
آقای دکتر! به‎عنوان سئوال اول، شاید اگر بخواهیم ریشه اختلاف را بررسی کنیم، بتوانیم این سئوال را بپرسیم که چرا حضرت امام برخلاف انجمن درگیر مبارزه با بهاییت نشدند؟
این یک بحث مفصل است که نه بدون ریشه و نه بدون جغرافیاست. می‎‎توان به صدر اسلام یا حتی قبل از آن در مسیحیت بازگشت. پیامبر اسلام می‎‎گوید لارهبانیه فی الاسلام. رهبانیت متن مسیحیت بود و مسیحیت حتی در دوره خود پیغمبر و در مدینه سعی می‎‎کرد آن را تبلیغ کند. بعد از آن این مسأله پایان نیافت. حتی در دوره ائمه هم این مسیحی‎گرایی در اسلام بود و در اشاعره ظاهر شد. سپس در شیعه تا دوره صفویه پیش رفت و مسأله‎ای به‎نام اخباری‎گری را به‎وجود آورد که نوعی مسیحیت‎گرایی است. اخباری‎گری، ضد اصولیون و در برابر عقل‎گرایی بود. این مسأله ادامه یافت تا رسیدیم به دوره جدید، یعنی ۱۳۳۲ یا کودتای ۲۸ مرداد. این‎جا مکتب تفکیک به‎وجود آمد و از مکتب تفکیک هم انجمن حجتیه به‎صورت یک جریان اجتماعی، سیاسی و فرهنگی درآمد و رقیبش هم یک تفسیر یهودی از اسلام شد که همان بهاییت است. این بحث تاریخی قضیه است. جغرافیای این مسأله هم به مشهد و حوزه علمیه آن برمی‎گردد. حوزه مشهد هنوز نیز مرکز اخباری‎گری و تفکیکی‎هاست.
افرادی مثل آقای حلبی، مشهدی بودند. نکته مهم این است که ابتدا که این جریان به‎وجود آمد، جریان پاکی بود و موقعی که سازمانی شد، فساد به آن راه یافت. هنگامی که انجمن طالبانی شد، به‎شدت توطئه‎های درونی شکل گرفت که اگر بخواهیم آن‎ها را بشماریم، بسیار وحشتناک است و هنوز هم ادامه دارد. هرجا که چنین تشکل‎‎هایی سازمانی و درون‎گرا بشوند، فساد در آن‎ها اوج می‎‎گیرد و چاره‎ای از آن نیست. بهاییت هم بنیادی دارد. هردوی این‎ها (حجتیه و بهاییت) سازمان بودند و هر دو پیچیده عمل می‎‎کردند. رقابتی که در دوره شاه بین این‎ها در گرفته بود و شاه هم از آن استقبال می‎‎کرد، رقابت بین دو جریانی بود که هر دو به شاه وصل بودند. شاه هر دو را کنترل می‎‎کرد، ولی در عین حال در جامعه رقابت می‎‎کردند. نتیجه این اجماع مرکب بین انجمن و بهاییت، نفی اسلام انقلابی بود که با شاه و مدرنیسم شاهنشاهی مخالف بود. تمام جامعه مدنی در دست شاه بود. یک اسلام مذهبی انحرافی هم ایجاد شد و شاه گفت اسلام پاک و اساسی همان انجمن حجتیه است. در مقابل این دو جریان – حجتیه و بهاییت – گروه دیگری که با شاه مخالف بود، کمونیست‎ها بودند. یعنی یا انجمنی باش و یا کمونیست و یا بهایی! نرخ کمونیست‎ها هم که معلوم بود، با شوروی بودند. کمونیست‎های «کازرون» و توده‎ای‎ها روزنامه «رستاخیز» را درمی‎آوردند. یعنی کمونیست‎ها تبدیل به روزنامه‎فروش شاه شده بودند. مخصوصا بعد از آن‎که فرح از بعد فرهنگی اوج گرفت و «مادر ایران» لقب گرفت، کمونیست‎ها به فرح وصل شدند و چون فرح هم سابقه چپ داشت، کمونیست‎ها هم از این طریق کنترل شدند. یعنی ساختار‎ها طوری بود که همه به شاهنشاهی وابسته شوند. تنها قشری که ضد این‎ها بود، همان قشر انقلابی و فقهی بود که امام مرجع آن بود و در نهایت توسط این گروه انقلاب شد و شاه کنار رفت.
پس این‎طور که فرمودید انجمن حجتیه زاییده تفکر مکتب تفکیک است؟
اخباری‎گری و تفکیک با هم توأم شده است.
با این اوصاف گاهی در بین افراد مکتب تفکیک هم انسان‎های انقلابی دیده می‎‎شوند. بعضی گفته‎اند یک تفکیکی‎ واقعی نمی‎‎تواند انقلابی باشد. ولی دیده می‎‎شود افرادی چون مرحوم شیخ مجتبی قزوینی یا استاد حیدر رحیم‎پور وجود دارند که در انقلابی بودن آن‎ها شکی نیست و در عین حال منتسَب به تفکر تفکیک هم هستند. این چطور قابل‎توجیه و جمع است؟
ببینید شما اگر اهل حدیث – یعنی همان حنابله و مالکی‌ها‎ در اهل سنت – را که عملا قبل از اشاعره هستند، بنگرید این همان نگرش اخباری‎گری‎ای است که در شیعه رواج یافت. آن‎ها حالت انقلابی‎گری داشتند و این‎طور نیست که همه محافظه‎کار باشند. این حوزه‎ها با هم ترکیب می‎‎شوند. مثلا من خودم نزد آقای رحیم‎پور بوده‎ام. ایشان از مرحوم قزوینی به‎عنوان مرید امام یاد می‎‎کرد. من هم خودم با فلسفه ملاصدرا همان‎طور که نوشته‎ام، مخالفم. پس حوزه‎های مختلف فرهنگی بر هم‎دیگر تأثیر می‎‎گذارد. نمی‎‎شود بین حجتیه، اخباری‎گری و تفکیک خط‎کشی کاملی کرد. حتی یک غرب‎گرای بسیار پیشرفته مثل آقای فلاطوری که جزو محققان درجه یک آلمان می‎‎شود، یک تفکیکی است. ایشان در آلمان یک آدم بسیار برجسته می‎‎شود و عملا جزو چهره‎های ماندگار است، ولی تفکیکی است. اجتهاد هم داشته، آن هم اجتهاد اصولی! این خیلی جالب است. هر چه ما جلوتر می‎‎رویم، این گروه‎ها بیش‎تر در هم فرو می‎‎روند و عرض‎های مشترک پیدا می‎‎کنند و به هم وصل می‎‎شوند. انجمن حجتیه ممکن است خیلی جا‎ها حتی مثلا در راست سنتی تهران هم تأثیر داشته باشد. الان یکی از تأمین‎کننده‎های بودجه‎های حجتیه همین بازاری‎های تهرانند که ظاهرا چهره انقلابی هم دارند.
این را من خبر دارم و مستند به شما می‎‎گویم. فردی است که کمک‎های مالی بسیار عظیم و سرنوشت‎سازی هم به انقلاب اسلامی کرده و من نمی‎‎خواهم حالا اسمش را بگویم. مثلا حتی هواپیمایی که اجاره شد و امام با آن به ایران آمد، از کسی تأمین شده که همان فرد به حجتیه کمک می‎‎کند. این موارد حساب کتاب‎های درونی پیچیده‎ای دارد که به این سادگی نیست. الان هم حجتیه‎ای‎ها خیلی‎شان دیگر حجتیه‎ای قدیم نیستند. البته بعضی‎های‎شان هم به‎صورت کلاسیک مانده‎اند. به‎عنوان مثال برخی از مراجع، سهم امام خود را به این‎ها می‎‎دهند. این مراجع هم معمولا خیلی وارد کار‎های انقلابی نمی‎‎شوند. این‎ها در قم هم مرجع تقلید دارند، که البته مرجع تقلید همه هست و مرجع این‎ها هم هست. پس این‎که شما می‎‎گویید، خیلی پیچیده است. یعنی عنصر‎های بینابین ما زیاد داریم. مثلا اکنون تفکرات مهدویون هست، مبنی بر این‎که آیا ما باید زمینه انقلاب حضرت مهدی را فراهم کنیم (یعنی انقلابی‎های مقدم بر انقلاب حضرت مهدی باشیم)، یا این‎که بگذاریم خودش بیاید؟ الان آن‎هایی که قائل به انقلاب حضرت مهدی هستند، می‎‎شوند حجتیه‎ایِ فعال جدید. یعنی می‎‎گویند ما باید یک زمینه جهانی فراهم کنیم که حضرت مهدی بیاید. قدیمی‎ها انجمن حجتیه‎ایِ منفعل بودند، یعنی بنشین تا حضرت بیاید. این شکل کلاسیک حجتیه بود. الان آن‎هایی که قائل به انقلابند، می‎‎شوند حجتیه‎ایِ فعال امروز. بعضی‎ها قائل به انقلاب جهانی‎اند، به این معنا که دنیا دارد خود به خود به هم می‎‎ریزد و ما در این قصه کاره‎ای نیستیم. ظلم و بی‎عدالتی و گرسنگی هر روز بیش‎تر می‎‎شود. در این صورت یک عدالت‎طلبی جهانی به‎وجود می‎‎آید. مثل همین بحران اقتصادی که اکنون به‎وجود آمده‎است. این بحران اقتصادی را که ما به‎وجود نیاوردیم، کار خودشان است. به‎عنوان یک مثال عرض می‎‎کنم که فیلم «ملک سلیمان» نگرش حجتیه‎ایِ فعال دارد. یعنی به‎دنبال انقلاب جهانی می‎‎رود. ممکن است آقای بَحرانی بگوید من حجتیه‎ای نیستم، ولی این تفکر حجتیه‎ایِ فعال است.
این را از آن‎رو می‎‎گویید که اعتقاد فیلم بر آن است که فروریزی به‎صورت خودبه‎خودی اتفاق می‎‎افتد؟
من هم خودم معتقدم که انقلاب جهانی در حال رخ‎دادن است. حتی انقلاب ایران هم در همان جهت است. موقعی که آقامصطفی مرحوم شد، در مسجد کازرون یک آخوندی بود که شاگرد مرحوم آیت‎الله شیخ عبدالکریم مختاری بود. در مسجد و مدرسه ایشان فاتحه برای آقامصطفی گذاشتند، خودآگاهی شدیدی بین مردم به‎وجود آمد. اولِ مهرماهی که بعد از شهادت آقامصطفی بود (مهر۵۶)، در مدارس کازرون اسم امام را به‎عنوان مرجع تقلید می‎‎بردند و من خودم آن زمان علی‎رغم این‎که هنوز به سن بلوغ هم نرسیده بودم، رساله امام را خریدم. بعد از آن به یک سال نرسید که حکومت شاه منحل شد و فروریخت. ما شاه را سرنگون نکردیم، شاه سرنگون شد و خودش پایین ریخت. در جهان هم‎اکنون دارد چنین مسأله‎ای پیش می‎‎آید. ما الان در جهان، انقلاب جهانی به این معنا که ملک سلیمان مطرح می‎‎کند، نداریم. الان حجتیه‎ایِ فعال دارد کار عظیمی انجام می‎‎دهد و می‎‎گوید انقلابی جهانی در حال رخ‎دادن است و همه‎چیز دارد به هم می‎‎ریزد. اتفاقا به‎نظر من این کمک به غرب است، چون هر چه با غرب دشمنی کنی، خودبه‎خود قوی‎تر می‎‎شود و اصولا برای قوی‎شدن به‎دنبال دشمن می‎‎گردد. ما نباید با غرب به این صورت بجنگیم، بلکه بایستی فقط حرف‎های خودمان را به‎صورت نرم و لین بیان کنیم. غرب یک شبکه عنکبوتی است که خودبه‎خود فرو خواهدریخت. در حال حاضر، جنگ‎طلبیِ حجتیه‎ایِ فعال، خطرناک است. ما انقلاب جهانی را قبول نداریم؛ بلکه صلح جهانی را قبول داریم.
شما در خلال صحبت‎های‎تان به برخی سئوالات ما نیز جواب دادید که البته من مجددا می‎‎پرسم تا شاید بخواهید مبسوط‎تر بپردازید. فکر می‎‎کنید در حال حاضر عملکرد انجمن حجتیه در جامعه ما و خطر آن در چیست؟
ببینید همان‎طورکه عرض کردم، یکی از نکاتی که در انجمن از ابتدا وجود داشت، یک نوع مسیحی‎گرایی بود که در مقابل یهودی‎گرایی است. الان خیلی‎ها دارند ضدیهودی‎گرایی را در ایران برجسته می‎‎کنند. همه‎جا می‎‎خواهند ردپای یهود را بگیرند. ابعاد بزرگی از فقه یهود به فقه ما خیلی نزدیک است. پیامبر ما «مصدقا لما بین ایدیهم» بود. ما در قرآن داریم «لانفرق بین احد من رسله»، یعنی ما هیچ‎گونه تفکیکی بین رسل قائل نمی‎‎شویم. حضرت موسی، حضرت عیسی و پیامبر خودمان همه یک نورند. خیلی از یهودیان جهان پاکند، مثل همان جوان یهودی که در نیویورک با ایرانی‎های ضدانقلاب درگیر شد و از احمدی‎نژاد طرفداری می‎‎کرد. ما باید این‎ها را در جهان پیدا کنیم. الان حجتیه‎ایِ فعال در حال برجسته‎کردن ضدیت با یهود و نه حتی یهودشناسی است. این‎ها همه ادیان ابراهیمی‎اند. حکمت ابراهیمی بحث بسیار مهمی است. حضرت موسی، حضرت یعقوب و حضرت اسحاق از نسل حضرت ابراهیم هستند. این به یک حکمت ابراهیمی برمی‎گردد که در قرآن هم هست، برای همین نباید بگذاریم حجتیه‎ایِ فعال که ضدیت با یهود و همراهی با مسیح را ترویج می‎‎کند، موفق شود. ما باید صادقانه با یهودیان رابطه برقرار کنیم. هم یهودیان و هم مسیحیان معتقد به ظهور حضرت مسیح در آخرالزمان هستند و فقط صورت آن‎ها فرق می‎‎کند. مانند اهل سنت ما که می‎‎گویند امام زمان در آخرالزمان متولد می‎‎شود و اکنون نیست، یهود نیز می‎‎گوید مسیح در آخرالزمان متولد می‎‎شود و آن مسیح قبلی جعلی بوده‎است. دربرابر آن‌‌‌‌‌‌‌‌هاشیعه می‎‎گوید امام زمان زنده است و مسیحیت نیز می‎‎گوید حضرت مسیح هم‎اکنون زنده است. از این بحث‎های بین ‎مذهبی بسیار وجود دارد. اسراییل یک کشور سوسیالیست غیریهودی بوده و هنوز هم هست و اکنون دارد خودش را یهودی جا می‎‎زند. اگر ما ضدیت با یهود را ترویج کنیم، آب به آسیاب آن‎ها ریخته‎ایم. بنیان‌گزار اولیه اسراییل – بن‎گوریون – که کشت‎وکشتار عظیمی راه انداخت، کمونیست بود. این جنایت‎گری اسراییل هم از همین سوسیالیستی بودن آن بلند می‎‎شود.
یعنی این‎ها یهودی نبودند؟
اصلا. این‎ها همه سوسیالیست بودند. الان در اسراییل همه‎چیز ازجمله رفاه و دانشگاه دولتی است. این دولت، یهودی نیست و اصولا سکولار است. اکنون که ایدئولوژی مارکسیسم از کار افتاده، مجبورند خود را یهودی و دینی نشان بدهند. کسانی که وارد این بحث‎ها می‎‎شوند و دولت اسراییل را یهودی می‎‎دانند و بعد می‎‎خواهند ضد یهود کار کنند، آب به آسیاب دشمن می‎‎ریزند. کاری که باید بکنیم این است که نگذاریم آن‎ها مردم را فریب بدهند؛ مانند بوش که سکولار بود، ولی خود را مسیحی جلوه داد و سعی کرد بگوید جنگ صلیبی وجود دارد. این استراتژی را افرادی چون برنارد لوییس و هانتینگتون مطرح کردند و متأسفانه در ایران هم تئوری‎سازی شد. پس باید مواظب باشیم که حجتیه‎ایِ فعال که یک نوع مسیحی‎گراییِ فعال در جهان اسلام است و از خود آن‎ها نیز تندتر می‎‎رود، دارد به کدام سمت می‎‎رود. ملک سلیمان نیز نمونه‎ای از این رویه‎ است که من از آن احساس خطر می‎‎کنم.
جناب آقای دکتر، آن‎چه که ما در کلام امام از انجمن حجتیه سراغ داریم، این بود که میزان استکبارستیزی آن‎ها پایین است، شما این را تأیید می‎‎فرمایید؟
این‎ها اصلا استکبارستیز نبودند، بلکه محافظه‎کار بودند. این افراد ایدئولوژی مدرنیسم شاهنشاهی را قبول کرده بودند که آن هم ناشی از مدرنیسم جهانی بود. حجتیه دوران شاه یک انجمن روشنفکری دینی است.
یعنی یکی از تأمین‎کنندگان فکری روشنفکری دینی را انجمن حجتیه می‎‎دانید؟
بله، امثال آقای سروش از همان‎جا آمدند و بسیاری از این روشنفکرانی که می‎‎بینید، ریشه در انجمن حجتیه دارند.
منظور شما اصلاح‎طلبان است؟
بله. این‎ها همه بعدا خودشان توبه‎نامه نوشتند. انجمن حجتیه یک انجمن روشنفکری دینی فعال بود، همان بحث‎های حجتیه است که منجر به قبض و بسط تئوریک شریعت می‎‎شود. چون حجتیه یک مذهب عرفانی‎مانند بود و فقه را اصلا اهمیت نمی‎‎داد. خیلی جا‎ها حتی ربا را با حیَل شرعی قبول داشتند. بعدا شما دیدید که بعد از انقلاب با لیبرالیسم تلفیق شد و جریان لیبرالیسم عرفانی در ایران به‎وجود آمد. در درون دوم خردادی‎ها بین این لیبرالیسم عرفانی و آن سوسیالیست‎‎بازی‎های بعضی دوم‎خردادی‎ها درگیری به‎وجود آمد. این جنگ درونی دوم خردادی‎ها آن‎ها را از هم پاشاند.
کمی بیشتر این مطلب را توضیح می‎‎دهید؟
انجمن حجتیه امثال سروش به‎دنبال این بود که عرفانی درست کند که یک مذهب عاطفی، احساسی و غیرفقهی باشد. انجمن حجتیه می‎‎گفت هرکس خواست وارد شود، نانش دهید و از ایمانش نپرسید. یعنی همان حالت تصوف و عرفانی که ما قبلا داشتیم در حجتیه بازتولید می‎‎شود. حجتیه یک اسلام مدرنیست شاهنشاهی و لیبرال بود، در این اسلام می‎‎شود گناه انجام داد و بعد با گفتن کلمات بخشیده شد.
این بسیار شبیه مسیحیت است!
بله، همین‎طور است. شما هر چه‎قدر گناه کنید، با کلمات بخشیده می‎‎شوید. مرحوم شریعتی هم با این مسأله درگیر شد. انجمن با این روش سعی می‎‎‎کرد در تمام مساجد با هر نوع آدمی اعم از نمازخوان و غیرنمازخوان ارتباط داشته‎باشد و آن‎ها را عضو انجمن کند. حتی می‎‎گفتند اگر آن لات عرق‎خور هم به قول خودشان ولایت دارد، بچه‎شیعه است و از نظر آن‎ها می‎‎توانست در انجمن رفت‎وآمد داشته باشد. این بعد از انقلاب در همان مذهب مشفقانه معنویِ عاطفیِ ولایتی بازتولید شد. این در مقابل آن سوسیالیسمی بود که درون چپ‎‎های مذهبی مانند عزت‎الله سحابی یا پدرش یدالله سحابی که چپ بودند، یا در مجمع روحانیون مبارز که جمع آن‎ها نیز پر از چپ مذهبی بود و با لیبرالیسم جور درنمی‎آمد، وجود داشت.
این چپ‎ها تا مدت‎ها با لیبرالیسم سروشی خیلی موافق نبودند. سروش بار‎ها شدیدا به روزنامه سلام که چپ بود و به حافظ‎نامه که در سال ۱۳۶۱ چاپ کردند، اعتراض کرد. سروش خودش را به‎عنوان چپ قبول نداشت و این جنگ درونی در این‎ها ادامه یافت تا این مسأله به دوم خرداد می‎‎رسد. موقعی که وارد ساختار حکومت ایران می‎‎شوند، عملا این نبرد پنهان هنوز وجود دارد. دو ایدئولوژی متضاد سوسیالیسم و لیبرالیسم پیش می‎‎آید. مثلا زمان آقای احمدی‎نژاد، آقای جواد اطاعت از حزب اعتماد ملی گفت که ما سوسیال‎دموکرات هستیم، و آقای مرعشی از کارگزاران گفت ما لیبرال‎دموکرات هستیم؛ این در محور همان جنگ درون‎حزبی بود. دوم خرداد به همین خاطر از هم پاشید؛ چون دو تفسیر مذهبی لیبرال که با عرفان همراه شده بود و سوسیال که عملا با یک نوع اقتصادگرایی و نقد همراه بود، نتوانستند به یک چارچوب مشترک برسند و از درون پاشیدند.
به‎نظر شما چگونه با تفکر حجتیه برخورد کنیم که با کمترین هزینه یا با انقلاب همراه شوند و یا نتوانند جلوی مسیر انقلاب را بگیرند؟
ما باید جریان‎شناسی کنیم؛ به این معنا که تمام جریانات فکری و ریشه‎های آن را بفهمیم. این بیماری یک‎باره سر از تخم درنیاورده، بعضی جریانات از صدر انقلاب بوده‎اند و امروز هم به یک شکل جدید درآمده‎اند. پس ما باید جریان‎شناسی تفکری داشته باشیم تا تشخص‎ها را به‎دست آوریم. اگر این کار را نکنیم، شکست می‎‎خوریم و در فهم عاجز می‎‎مانیم. جهالت، بدترین بحران‎ساز‎ها است؛ «لافقر کالجهل». تمام بحران‎ها مثل بحران سال گذشته از یک نوع جهل جریانی برمی‎خیزد. بعضی فکر می‎‎کردند این‎ها قهرمانان موجودند، اما بعد معلوم شد هیچ قهرمانی در قصه وجود ندارد و این ساختار‎های بحران‎زا بود که آدم‎ها را شکل می‎‎داد، این‎ها قهرمان نبودند. آشوبی به‎وجود آمد و رشد اقتصادی مملکت را به یک‎سوم رساند، یعنی از حدود ۷ درصد به ۵/۲ درصد رسید. بعد از آن هم چقدر بحران‎های سیاسی و آزردگی‎های شخصی و غیرشخصی به‎وجود آمد که این‎ها خطرناک است. ما اگر جریان‎شناسی نکنیم، دچار همین مسائل هستیم و ضربه خواهیم خورد.
به‎عنوان سئوال آخر، شما فرمودید که اگر ما تقابل‎مان را با غرب تشدید کنیم، به‎نفع اوست؛ چون خودش را از این طریق می‎‎سازد. پس به‎نظر شما ما باید چه کنیم؟
بهترین کار غرب‎شناسی است، همان‎طور که امام نیز، هم شاه و هم غرب را خوب شناخته بود. صرف این شناخت انحلال را به‎وجود می‎‎آورد. یعنی غرب‎شناسی و شرق‎شناسی هر دو انحلال به‎وجود می‎‎آورد. پس ما باید به‎جای دعوا‎های ایدئولوژیک و قالبی با غرب آن‎ها را خوب بشناسیم. این دعوا‎ها تکراری و بی‎معنا می‎‎شود و ما را خسته می‎‎کند. بهترین جنگ با شرق هم شرق‎شناسی است. کشوری مانند ما اگر قائل به انقلاب بود، باید مانند مارکسیست‎ها که همه‎چیز را نابود کردند عمل می‎‎کرد. اما ما باید شناخت حاصل کنیم، درک این شبکه عنکبوتی با شناخت حاصل می‎‎شود، نه با صِرف دیدن ظاهری. شما به چپ‎های مذهبی و غیرمذهبی اول انقلاب که ضد غرب بودند بنگرید. همه این‎ها مانند مهاجرانی یا اکبر گنجی طرفدار غرب شدند، حتی نوکر غرب شدند. این نشان می‎‎دهد که مخالفت ظاهری با غرب منجر به تولید غرب‎زدگی می‎‎شود. اما اگر در ایران غرب‎شناسی رخ دهد، فرآیند انحلال همیشگی غرب روشن می‎‎شود. اگر غرب‎شناسی دقیق به‎وجود بیاید، ما در علوم انسانی هم پیشرفت می‎‎کنیم و غرب در ایران منحل شده و می‎‎توانیم آن را هضم کنیم؛ چراکه بدون دچارشدن به غرب‎زدگی می‎‎توانیم آن را بشناسیم. یعنی باعث رشد درونی و ساختاری می‎‎شود و در این صورت آینده خوبی داریم.
منبع: هفته‌نامه پنجره
 
کد مطلب: 1924
Share/Save/Bookmark
 
تاریخ انتشار : يکشنبه ۲۴ شهريور ۱۳۹۲
ساعت انتشار : ۲۲:۱۸
 
 


انتشار یافته : ۰نظر     در صف انتشار : ۰نظر     تکراری،غير قابل انتشار : ۰نظر