داخلی صفحه فقیه اجتماعی آرشيو يادداشت
 
شیخ آصفی؛ مردی که چهره خداوند در فقرا برایش تجلی کرد
د. عبدالجبار الرفاعي
دکتر شیخ عبدالجبار الرفاعی، استاد حوزه و دانشگاه در عراق و ایران، تألیف ده‌ها کتاب و مجله در فلسفه، فلسفه دین، کلام، فقه، تاریخ و ...، انتشار چندین مجله تخصصی مانند "قضایا اسلامیه معاصره" و تربیت ده‌ها شاگرد در سطح دکتری را بر عهده داشته است. او در یادداشتی که به مناسبت درگذشت آیت‌الله شیخ محمدمهدی آصفی در اختیار دین آنلاین گذاشته است به سابقه چهل ساله آشنایی خود با شخصیت علمی و فرهنگی شیخ اشاره کرده است:
شیخ آصفی؛ مردی که چهره خداوند در فقرا برایش تجلی کرد
دانش‌آموز دوره متوسطه بودم که نوشته‌های شیخ محمدمهدی آصفی را مطالعه کردم. و هر چه بیشتر مقالاتش را در مجلات «الاضواء، النجف، رسالة الاسلام، الایمان و...» می‌خواندم علاقه‌ام به دیدن او بیشتر می‌شد. تلاش می‌کردم که هر نوشته جدیدی از شیخ منتشر می‌شد، به دست بیاورم و به سرعت آن را مطالعه کنم. شاید آخرین نوشته‌ او که مرا به خود جذب کرد مقاله‌ای با عنوان «جایگاه دین در زندگی انسان» بود، که در نیمه‌های دهه هفتاد قرن گذشته منتشر شد. این مقاله مفهوم دین را شرح می‌داد و در ضمن نظریات مختلف و گوناگون در تفسیر دین را نیز مورد بررسی و مناقشه قرار می‌داد. من به گونه‌ای شیفته این نوشته شده بودم که آن را در میان همکارانم پخش کردم و در حلقه‌های درسی‌ خودم آن را تدریس نمودم. آن زمان، دیگر خودم معلم گروه‌هایی از دانش‌آموزان دوره متوسطه و دانشجویان دانشگاه بودم و نوشته‌های شهید سید محمدباقر صدر و همین نوشته از شیخ آصفی را تدریس می‌نمودم.
اولین دیدارم با شیخ آصفی اما بیش از چهل سال پیش در مسجد «النقی» کویت رخ داد. در آن دوره من تعطیلات تابستانی‌ام را در کویت می‌گذراندم و این دیدار زمانی اتفاق افتاد که همراه با برادرم «ابوعادل شریف القحطانی» به نماز جمعه می‌رفتیم. پس از آنکه نماز را به امامت شیخ آصفی برگزار کردیم، او با صدایی گرم برای نمازگزاران سخنرانی نمود؛ او عادتا در سخنان خود یکی از مفاهیم اسلامی را با رویکرد قرآنی شرح می‌داد. اینگونه شد که ما در درس‌های هفتگی تفسیر او در دیوانیة مسجد النقی، و سالن اجتماعات «جمعیت فرهنگ اجتماعی» شرکت می‌کردیم. بار اولی که با تفسیر المیزان علامه طباطبایی آشنا می‌شدم از لابلای سخنان او بود، چرا که شیخ گاهی اوقات که قصد تفسیر آیات را داشت، این تفسیر را با خود می‌آورد، و تلاش می‌کرد تا سخنان خود را به این تفسیر مستند نماید. آصفی تلاش می‌کرد سخن «المیزان» را که بیانی فشرده، دقیق و سرشار از اصطلاحات داشت را توضیح دهد. او سخن المیزان را شرح می‌کرد و اگر چه معانی مجردی بودند اما آن را با مثال‌های ملموس، بسط می‌داد.
روش او در سخن گفتن مرا مجذوب خود می‌کرد، چرا که من متوجه تک تک عباراتی که او می‌گفت بودم و در کلمه به کلمه آنها دقت می‌کردم. عبارات چهره او که سرشار از معنی بود و اشاره‌های بدن روحانی‌ و الهام‌بخشش و حرکات دستان مسالمت‌آمیزش، بر احساسات من چیره می‌شد. به یاد نمی‌آورم صدایش با داد و فریاد یا خشونت همراه بوده باشد، یا در کلماتش آشفتگی بوده باشد، یا از او خشونت دیده باشم. پیش از دیدار با او، آن زمان که نوشته‌هایش را می‌خواندم، تصور نمی‌کردم که ظاهر و وضعیت روحانی شخصیت او برای من نیز الهام‌بخش باشد.
آصفی موجودی بود عمیق، دنیای درونش پر بود، اهل فکر، ساکت و آرام و کم حرف، که سکوتش نیز تأثیرگذار بود. او هنر گوش دادن به مخاطب را به خوبی می‌دانست و در بی‌حوصله سخن گفتن غرق نمی‌شد. او آنچنان نبود که برخی از افراد نادانِ مدعیِ عقل انجام می‌دهند، کسانی‌که تنها سخن می‌گویند و سکوت نمی‌کنند؛ چرا که آنان سخن گفتن را برای سخن گفتن می‌خواهند، تا از وجود خودشان پرده بردارند و برای رسیدن به خودشان تنها به سخن گفتن بسنده کنند و سراغ عمل نروند! اینگونه بود که آصفی در معایب دیگران غور نمی‌کرد و به نفرت و کینه و تمسخر روی نمی‌آورد و از شکایت کردن و هیاهو به راه انداختن نیز روی‌گردان بود و اظهار بدبینی، نارضایتی و خستگی از روزگار نمی‌کرد.
آصفی برای خود نمونه خاصی را ابداع کرد، نمونه‌ای که تنها شبیه خودش بود؛ نمونه‌ای که در آن: بلوغ روحی‌اش، توازن اخلاقی‌اش و حکمت عملی‌اش متجلی می‌شد؛ حکمت عملی‌ای که از متفرّدات او بود، چرا که او بر اخلاق و روشی پایداری می‌ورزید که مریدان او و دیگران در آن رقابت می‌کردند. برای نمونه او پیوسته به دو استادش یعنی «آیت‌الله خمینی و آیت‌الله خوئی» وفادار ماند. ما در دوره جوانی انقلابی‌مان ذوب در انقلاب اسلامی ایران و رهبر آن آیت‌الله خمینی شده بودیم؛ به شدت هر کس غیر از آیت‌الله خمینی را نفی می‌کردیم و در مقابل مواضع آیت‌الله خوئی منفعل بودیم و حتی غضبناک
ما انقلابی‌ها از مواضع آصفی ترس داشتیم، مواضعی که از آیت‌الله خوئی پشتیبانی و دفاع می‌کرد، در عین حال که از انقلاب اسلامی ایران نیز پشتیبانی می‌کرد و در آن مشارکت می‌نمود و به رهبر انقلاب اقتدا می‌نمود. حتی بعضی از ما نسبت به شیخ سوء ظن داشت و هر کجا که مواضع آصفی برایش قابل فهم نبود، او را به اتخاذ مواضع دوگانه متهم می‌نمود.
می‌شدیم. آن زمان ما دنیا را با یک چشم می‌دیدیم و مسائل در نظرمان دو رنگ بیشتر نداشت، یا سیاه و یا سفید. از همین رو بود که ما انقلابی‌ها از مواضع آصفی ترس داشتیم، مواضعی که از آیت‌الله خوئی پشتیبانی و دفاع می‌کرد، در عین حال که از انقلاب اسلامی ایران نیز پشتیبانی می‌کرد و در آن مشارکت می‌نمود و به رهبر انقلاب اقتدا می‌نمود. حتی بعضی از ما نسبت به شیخ سوء ظن داشت و هر کجا که مواضع آصفی برایش قابل فهم نبود، او را به اتخاذ مواضع دوگانه متهم می‌نمود. بعدها یعنی بیش از ربع قرن پیش، من به درست بودن موضع آصفی نسبت به پشتیبانی از هر دو استادش پی بردم؛ زمانی که پس از تحقیق و تدریس فقه و اصول برای سال‌های طولانی در حوزه، جایگاه علمی سید خوئی و اهمیتش در حفاظت از میراث مرجعیت و حوزه در نجف، پس از تسلط صدام فاشیست بر عراق را کشف کردم.
زمانی که مبحث «فکر سیاسی اسلامی» را در شماره‌های اول و دوم مجله «قضایا اسلامیة معاصرة» در سال ۱۹۹۷ نوشتم، او را نیز به نوشتن دعوت کردم و او تقریرات درس استادش امام خمینی را در حوزه نجف، به دست من داد. وقتی درباره وضعیت انتشار این تقریرات پرسیدم او پاسخ داد که منتشرش نکرده است و اصل این درس به زبان فارسی بوده ولی او همزمان به عربی ترجمه‌اش می‌کرده و آن را به نگارش در می‌آورده است. بعلاوه او گفت که این نوشته‌ها را به استادش تقدیم کرده بود و امام نیز تعلیقات و اشاراتی در حواشی متن بدان زده بود. کمی بعد او ابراز امیدواری کرد که این تقریرات را منتشر کند، اما زمانی برای آن مشخص ننمود و این‌گونه شد که من این تقریرات را بدو بازگرداندم.
آصفی از دیگران به واسطه عمق تجربه روحانی خود، ثروت زندگی اخلاقی‌اش و شفقتی که بر مردم داشت متمایز بود. و گویا چهره خداوند برای او در محرومین و به حاشیه رانده شده‌ها و بیچارگان و فقرا و یتیمان و مساکین تجلی می‌کرد، و گویی او آنان را به این صفت که چهره خدا در روی زمین هستند می‌دید. از همین رو بود که برای این مهم، خود را فارغ کرده بود، و تعداد بسیاری از آنان را که در اردوگاه‌های پناهندگان و محل‌هایی غیر از محل زندگی‌شان جمع شده بودند متکفّل شده بود. و مؤسسات خاصی را که به آنان رسیدگی می‌کرد را بنیان گذارد، برای این مؤسسات نظام‌های حسابرسی خاص خود را قرار داد، ومعیارهای مصرف سخت و محکم، و راه‌های مراقبت و حسابرسی مفصّلی را برایشان وضع ‌نمود و معمولا کسانی‌که دواطلبنانه به این خدمات اجتماعی روی می‌آوردند را برای رسیدگی به این امور انتخاب می‌کرد. در عین حال خود او نیز حتی از پیگیری، بازرسی جزئی‌ترین مسائل نیز کوتاهی نمی‌کرد. در تمام این احوالات، شیخ آصفی ریاضتی سخت را در مخارج زندگی خود و تیمی که داوطلبانه با او کار می‌کردند تجربه می‌کرد و در مخارج زندگی زهد و خویشتن‌داری به خرج می‌داد. چه بسیار کسانی که با او کار می‌کردند و او آنها را به بیش از توانایی‌شان تکلیف نمود و این امر باعث شد آنان از ادامه همکاری در مؤسساتش عذرخواهی کنند؛ چرا که آنان از تحمل محرومیت و زهدی که او با سنگدلی بر خود، خانواده‌اش و هر کس که با او کار می‌کرد لازم می‌دید، ناتوان بودند. من او را اینگونه دیدم و دوستانی که با او کار کردند نیز برایم همینگونه نقل کردند و آنان طاقت این را نداشتند.
شاید یکی از جالب‌ترین نمونه‌هایی که از بعضی از این دوستان شنیدم، این بود که وقتی آنان با او برای حل یک مسئله انسانی همچون کمک رسانی به محرومین و یا برای انفاق به ایتام و فقرا و مساکین مسافرت می‌کردند، وقتی در هنگام صرف نهار یا شام وارد غذاخوری می‌شدند، او عادتا از ارزان‌ترین نوع غذا سؤال می‌کرد و برای خود و آنان همان غذا را سفارش می‌داد. یکی از دوستان می‌گوید من غذای ارزانی را که شیخ سفارش داد نپسندیدم و به او گفتم: شیخنا، اجازه می‌دهی من از فلان غذای گران‌تر بخورم؟ شیخ به من گفت: اگر می‌خواهی از مال شخصی خودت خرج کنی اشکالی ندارد، اما از اموال ایتام و فقرا و مساکین که به ما سپرده شده، بیش از این چیزی به تو نمی‌رسد.
به یاد می‌آورم که سال ۱۹۸۶ ظهر هنگام او را در منزلش ملاقات کردم. سخن گفتن با او درباره بعضی از مسائل فکری به درازا کشید و او مرا به غذا خوردن با خود دعوت نمود. همسر مرحومه‌اش یعنی خانم «ام ابتهال»، سینی غذا را آورد. غذای واقعا ساده‌ای بود، و همه محتویاتش از ارزان‌ترین مواد غذایی در بازارهای عامه مردم بود. مقدار کمی از آن غذا خوردم وپس از مدت کوتاهی دست از غذا خوردن کشیدم. وقتی شیخ مرا به ادامه خوردن دعوت کرد تظاهر به سیر بودن کردم، اما او به طور عادی غذایش را خورد، چون به این غذا عادت داشت. وقتی به خانه بازگشتم همسرم پرسید در منزل آصفی نهار خوردی؟ به او گفتم: خودت از زهد شیخ آصفی و ریاضت‌هایش در زندگی باخبری، کاری که کسی مثل من توان آن را ندارد؛ اینگونه شد که همسرم غذای همیشگی‌ام را که عادت بدان داشتم برایم آورد.
آصفی در دوره اقامتش در شهر قم، برای خود و خانواده‌اش خانه زیبا، یا قصری مجلل در محله‌های گرانقیمت قم نگرفت، بلکه خود و خانواده‌اش در همان خانه‌ کوچک و قدیمی زندگی می‌کرد‌که در یکی از محله‌های مردمى از مادرش به او به ارث رسيده بود.
انبوهی از اموال از منابع مختلفی در سرزمین‌های گوناگون مانند آبشار به سمت شیخ آصفی جاری می‌شد. اموالی که تجار، بازرگانان و خیرین با سخاوت و اطمینان به او تقدیم می‌کردند؛ در عین حال او در ورطه امتحان در مال و اموال سقوط نکرد، و اغراض شخصی، حزبی یا سیاسی، او را به سوء استفاده از این اموال وادار ننمود. دین در حیات او، به کالایی که بدان اکتساب کند و از آن ارتزاق کند، تبدیل نشد. او پیوسته فریاد رسیدگی به محرومین را سر می‌داد، با چشم‌پوشی از وابستگی آنان؛ و تنها انسانیت، معیار او در رسیدگی
زمانی که مبحث «فکر سیاسی اسلامی» را در شماره‌های اول و دوم مجله «قضایا اسلامیة معاصرة» در سال ۱۹۹۷ نوشتم، او را نیز به نوشتن دعوت کردم و او تقریرات درس استادش امام خمینی را در حوزه نجف، به دست من داد. وقتی درباره وضعیت انتشار این تقریرات پرسیدم او پاسخ داد که منتشرش نکرده است و اصل این درس به زبان فارسی بوده ولی او همزمان به عربی ترجمه‌اش می‌کرده و آن را به نگارش در می‌آورده است. بعلاوه او گفت که این نوشته‌ها را به استادش تقدیم کرده بود و امام نیز تعلیقات و اشاراتی در حواشی متن بدان زده بود. کمی بعد او ابراز امیدواری کرد که این تقریرات را منتشر کند، اما زمانی برای آن مشخص ننمود و این‌گونه شد که من این تقریرات را بدو بازگرداندم.
به نیازهای مردم بود.
وکیلی از وکلای یکی از مراجع معروف در قم برایم نقل کرد که چند سال پیش، او و شیخ آصفی به همراه گروهی از مسئولین شهر برای بحث و بررسی مشکلات مهاجران عراقی گردهم آمده بودند. او می‌گفت: ولی آصفی ما را متوجه مشکلات مهاجران افغانی نیز کرد و گفت: کمک کردن به آنها کمتر از کمک به عراقی‌ها نیست؛ حال که اینطور است پس چرا به مشکلات همه آنها فکر نکنیم؟ او از اما خواست که درباره مشکلات همگی آنها فکر کنیم و راه حل‌هایی را برای مشکلات آنها با همدیگر بیابیم.
همگان بر پاکی او متفق‌القولند و همه به پاک دستی‌اش باور دارند؛ همه پاکدامنی‌اش را می‌شناسند و همگان شاهد زهدش هستند. من ندیدم که از بین دوستان همراه، بر زهد و عفّت ورزیدن کسی جز او اجماع باشد. پول‌هایی که به او می‌رسید، او را تحت تأثیر قرار نمی‌داد و باعث نمی‌شد آنها را برای ورثه‌اش جمع کند، و آن اموال را در رفاه خانواده‌اش نیز صرف نمی‌نمود، و از آن اموال در باج‌خواهی شاگردانش برای زندگی سوء استفاده نمی‌کرد، که به جای آن بخواهد به تولیدات فکری‌شان دستبرد بزند و به نام خودش منتشر نماید، بلکه با آنها در قرص نانی همراهی می‌کرد.
فقرا و مساکین پناهشان را پیش او می‌یافتند، و همه آنها کشف کرده بودند که او مانند پدرشان است، و می‌دانستند که خوشبختی او در حمایت از آنان، و تأمین نیازهای زندگی‌شان پوشیده شده است؛ این مسئله‌ای بود که نزد دیگران اثری از آن نیافته بودند.
از همین رو بود که هر کسی در رثای او سخنی گفت یا نوشته‌ای به نگارش درآورد، از بعد روحی شخصیتش سخن به میان آورد؛ از اخلاقیات زاهدانه و حیا در شیوه عملش. به گونه‌ای که برخی از دوستان می‌پرسیدند:چرا آصفی تنها در همین مسئله خلاصه شده است و به دیگر ابعاد شخصیتی‌اش اشاره‌ای نمی‌شود؟ در پاسخ به او گفتم: در علم و تفسیر و فقاهت منفرد نبود، ولی زندگی روحانی و اخلاقیات زاهدانه و حیای در شخصیتش چیزهایی بودند که او را بی‌همتا می‌کرد.
و این ویژگی‌ها، صفات شخصیت او بود و از همین رو فقرا و مساکین مجذوب او شدند. و همین صفات بود که او را پیشوا و نمونه‌ای استثنائی قرار داد، در زمانی که مردم از حیث پیشوای عملی که به سلوک او اقتدا کنند وبه واسطه تجربه روحانی او هدایت شوند، دچار فقر هستند.
علی‌رغم آنکه دنیای ما را غم متلاشی کرده و مرارت را جرعه جرعه می‌نوشد، و در تاریکی غرق می‌شود، اما در این زندگی چراغ‌های پرفروغی هست که مردم به دنبال آنها می‌گردند و آرزوی فردایی زیباتر را از آنها الهام می‌گیرند، و رنگ‌های نقشه هستی دهشتناک را بچشند.
این چراغ‌های پرفروغ، شخصیت‌هایی‌ هستند روحانی، اخلاقی، مطمئن به خداوند، خوش‌بین، سرشار از عشق به خدا، انسان و دنیا و الهام بخش. اعتماد به خدا یأس و ناامیدی را از بین می‌برد، انسان را از پوچی نجات می‌دهد، تاریکی‌های عالم درون را روشنایی می‌بخشد، خوش‌بینی را به دنبال خود می‌آورد، و به انسان قدرت عبور از خارهایی را می‌دهدکه دروازه‌های زندگی از آن پر شده است. هیچ دردی در آنجا وجود ندارد مگر اینکه خداوند قدرت تحمل و مهار کردن آن را به انسان بخشیده است.
از میان این شخصیت‌های روحانی و اخلاقی الهام‌بخش است که انسان اطمینان پیدا می‌کند که دنیا خدایی دارد که رحمتش از بین نمی‌رود، و لطفش منقطع نخواهد شد، و دست‌های کمکش خالی نمی‌شود. و انسان درک می‎کند که معنایی برای زندگی را در تصرّف خود درآورده، دلیلی برای بقا؛ و نزد او چیزی هست که او را به آسمان وصل می‌کند و به زمین مرتبط می‌نماید. اعتماد به خداوند و عشق به او، پل عبور از زمین به آسمان است؛ به واسطه این دو انسان توان مقاومت در برابر دردهای را پیدا می‌کند، و برای تحقق ذات خود و اینکه او باشد قدرت می‌گیرد.
من به این موضوع پی برده‌ام که سقوط اخلاقی بعضی از جوانان به این مسئله باز می‌گردد که نمونه‌ای ملموس برای تدیّن انسانی روحانی اخلاقی ندارند. ساعت‌های طولانی با بعضی از آنان بحث و مناظره کردم که چرا تا این اندازه در مواضع سلبی نسبت به دین به پرتگاه‌ها می‌رسند؟ هیچکدام از آنان کفر و الحاد خود را در مقابل من اعلام نکرد، و با برهان‌های متکلمین بر وجود خداوند تعالی با من احتجاج ننمود، بلکه همگی بر یک مسئله متفق القول بودند، مسئلهای که آنان آن را حیات روحانی می‌خواندند. آنان به سخن‌های تکراری از مفاهیم اخلاقی و موقعیت‌های انسانی گوش می‌دادند، ولی می‌دیدند که خود منادیان این مسائل، از آن تهی هستند، و در منش و سلوک خودشان اثری از این سخنان نمی‌دیدند. آنان کسی را نمی‌یافتند که در محیطی که خودشان زندگی می‌کنند و درس می‌خوانند، بتوانند به واسطه روش عملی او هدایت شوند.
متوجه این مسأله شدم که عوامل عمیقی که انسان را به سوی دینداری می‌کشاند، به صورت اساسی به محسوسات و احساسات و عواطف انسان مرتبط است، و انسان به واسطه طبیعتش به سوی ایمان هدایت نمی‌شود مگر به واسطه یک رهبر الهام بخش؛ همان پیشوایی که آب چشمه روحانیت او را سیراب می‌کند، و به او سلامت درونی می‌بخشد، و او را با رأفت و شفقت می‌پوشاند، تا او را از بیگانگی رهایی بخشد، و احساس حمایت و امنیت در زندگی را به او بچشاند.
مردم برای اینکه ایمان بیاورند؛ دائما به دنبال نمونه‌ای انسانی هستند که ایمان در وجود او متبلور شده باشد و عشق با اعضایش در هم تنیده باشد، عشقی که با ایمان در هم پیچیده باشد.
مردم نیازمند کسی هستند که آنان را به وجود خداوند آگاه سازد، نه کسی‌که تنها وجود خدا را برای‌شان به صورت یک تئوری ثابت کند، همانطور که کافران نیز چنین می‌کنند، که این شکل اثبات خدا هیچ ارتباطی با زندگی‌شان پیدا نمی‌کند، مثل کاری که متکلمان و لاهوتیان انجام می‌دهند.
مردم به کسی احتیاج دارند که روح‌شان را بیدار کند، و به صورت ملموس آنان را به خداوند متصل نماید، خدایی که منبع حقیقی لطافت و زندگی مثبت و مؤثر باشد، که به واسطه او بر دردهای سیاه رنگی که دنیا را پر کرده است غالب آیند، کاری که قدرت عامه مردم توان آن را ندارد.
مردم ایمانی را می‌خواهند که روی زمین راه برود، مثل خودشان زندگی کند، و از نفحات روحانی‌اش بهره‌مند گردند، به صورت عملی آنان را مورد محبت قرار دهد و از آنان محبت ببیند و با آنان یکی باشد، در هر دردی که در زندگی آنان را رنج می‌دهد، و هر عذابی که زندگی‌شان را سیاه می‌کند.
مردم نمی‌توانند بدون محبت و شفقت و بخشش و عطوفت زندگی کنند. اخلاق‌مداران روحانی در هر دین و فرقه و طائفه‌ای گرما بخش و جذابند، چرا که آنان در محبت و دلسوزی نسبت به مردم دقت می‌کنند و به زندگی‌شان معنایی عملی می‌دهند که بدان نیازمندند. این همان چیزی است که زندگی پیامبرمان(ص) را عینیت می‌بخشد، اخلاقیات، سیره عملی و سلوک کریمانه‌ای که او آن را بدین شکل درآورد؛ مدارا با مردم، عاطفه ورزیدن به آنها و رحمت برایشان.
سیره و روش زندگی او آینه‌ای بود که در آن ارزش‌ها و اخلاق ربّانی، که آیات قرآن کریم از آن سخن گفته‌اند نقش می‌بست. پیامبر(ص) رحمة للعالمین است همانطور که خداوند در آیه ۱۰۷ سوره انبیا می‌فرماید: « وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ» و همچنین در
شاید یکی از جالب‌ترین نمونه‌هایی که از بعضی از این دوستان شنیدم، این بود که وقتی آنان با او برای حل یک مسئله انسانی همچون کمک رسانی به محرومین و یا برای انفاق به ایتام و فقرا و مساکین مسافرت می‌کردند، وقتی در هنگام صرف نهار یا شام وارد غذاخوری می‌شدند، او عادتا از ارزان‌ترین نوع غذا سؤال می‌کرد و برای خود و آنان همان غذا را سفارش می‌داد.
آیه ۱۵۹ سوره آل‌عمران می‌فرماید: «ِبمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنتَ فَظّاً غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّواْ مِنْ حَوْلِكَ». و پیامبر اکرم(ص) یک نمونه اخلاقی مجسم بود، همانطور که خداوند می‌فرماید: «وَ إِنَّکَ لَعَلى‏ خُلُقٍ عَظيم»(قلم، ۴). در حقیقت هدف رسالت او در زندگی اخلاقی خلاصه می‌شود: «انّما بعثت لاتمّم مکارم الاخلاق» همانا به پیامبری مبعوث شدم تا مکارم اخلاق را کامل کنم. (البيهقی، احمد بن الحسين. السنن الکبری. ج ۱۰: ص ۳۲۳)
ناراحتی و تأسف تمام وجودم را فرا گرفت وقتی از یتیمی باخبر شدم که گروهی از شاگردانم را از خبر ارتحال شیخ آصفی باخبر کرده بود؛ چرا که یکی از نویسندگان معروف، از شاگردانم که مقیم استرالیا است برایم نوشت که او «ساعت‌های طولانی، پس از آگاهی از ارتحال شیخ گریه می‌کرد». با اینکه او از دوستان نزدیکش نبود، و حتی ارتباط مستقیمی هم با مرحوم آصفی نداشت؛ اما او آنطور که گفته شده: مواضع انسانی شیخ آصفی را هرگز فراموش نخواهد کرد که او در سرپرستی او و رفقایش، و تأمین محلی به عنوان پناهگاه برای آنان کوتاهی نکرد، آن هم زمانی که دیگران آنان را فراموش کرده بودند و آنان را آواره و بی‌پناه در شهر قم رها کرده بودند و آنها مجبور شده بودند که زمین را زیرانداز خود قرار دهند و آسمان را لحاف خود. و شب‌ها مجبور بودند در زباله‌دانی‌ها جستجو کنند، شاید که تکه نانی یا بقایای غذایی پیدا نمایند.
در ادامه اقتباسی مفصل از نوشته دوست و شاگردم «علی المدن» را می‌آورم؛ چرا که او یکی از شاهدان زنده بعضی مواضع مرحوم آصفی بود. برادر علی المدن در صفحه فیس‌بوک خود پس از خبر ارتحال شیخ آصفی چنین می‌نویسد:
«مرحوم آصفی دوستی بود که می‌شناختمش، بسیاری از طلاب اهل بصره که در آغاز دهه نهم قرن بیستم به مراکز تحصیل دروس دینی ملحق شدند نیز او را می‌شناختند. من به سختی عمرم به ۱۴ سال رسیده بود که برای تحصیل به قم منتقل شدم. من هیچکس را در این شهر که در آن زمان به چشم من بزرگ و شلوغ می‌آمد، نمی‌شناختم. تحصیل را شروع کردم ولی سرپناهی نداشتم. سه ماه گذشت و من شب‌ها در خیابان‌ها می‌خوابیدم، یا زیر پل‌ها، و بین درختان پارک‌ها. گیاهان را زیرانداز خود پهن می‌کردم و با آب جوی که برای آبیاری درختان بود خودم را می‌شستم، و در بهترین حالت نهایتا یک نوبت غذا در روز می‌خوردم. اتفاقاتی برایم افتاد که الان فرصت ذکر جزئیاتش نیست.
آن زمان من تنها نبودم، بلکه با من بیش از ۴۵ نفر بودند که به صورت گروه‌هایی در آمده بودند. آن زمان هیچ دری نبود که برای حل مشکل‌مان نکوبیده باشیم، اما پاسخی دریافت نکردیم! تا اینکه آصفی آمد و بعد از او دو نفر دیگر که الان اسم آن دو را به یاد نمی‌آورم. آصفی آمد تا قلبش را به روی ما باز کند. بار اول او را در دفترش ملاقات کردیم و با او سخن گفتیم؛ حتی یکی از دوستانم با صدایی بلند و ادبیاتی خشن او را مورد نکوهش قرار داد، چرا که خودش را کاملا باخته بود، ولی با همه این احوال آصفی سرش را پایین انداخته بود و پاسخی جز سکوت نداد.
سپس سرش را بلند کرد و لبخند زد و شانه دوستم را نوازش کرد و به ما قول داد که به اقامت‌گاه ما زیر پل نیروگاه بیاید، که این اتفاق افتاد. بعد از آن خانه‌ای برایمان اجاره کرد و هر وسیله‌ای که نیاز داشتیم، از زیر انداز و غذا و ظرف و... همه را به ما داد. او به کارهای طلاب رسیدگی می‌کرد، آنان را از خانه‌ای به خانه دیگر منتقل می‌نمود، تا اینکه خانه آخری که معروف به «بیت شوشتر» بود پیدا شد، خانه‌ای که بیشتر کسانی‌که در آن زندگی می‌کردند، از پناهندگان عراقی از مخیم شوشتر بودند.
با اینکه تهیه محل سکونت و مایحتاج طلاب در آن دوره بسیار لازم بود و کمبود امکانات به ادامه تحصیل ما ضربه می‌زد، اما سال‌های پس از آن برای ما روشن کرد که چیز عمیق‌تری در شخصیت این مرد هست که باید آن را درک کرد؛ زمانی که بعضی حمایت‌های مردان دین را به جوانان بی‌پناه می‌دیدند، رغبت‌شان در طلب علم بیشتر می‌شد، البته این مسأله طبیعی‌ و متوقعی بود، اما همین مقدار هم در آن زمان اتفاق نیفتاد، حتی پس از اینکه ما پیش بسیاری از شخصیت‌های سرشناس آن زمان رفت و آمدهای خسته کننده‌ای داشتیم. نکته قابل توجه این است که این کمک بدون «شرط» و بدون چشم داشت به چیزی در مقابل آن و بذل توجهی در قبال آن باشد.
کسی سخنگویش نبود، و من هم نمی‌خواهم سخنگوی کسی باشم: نه سخنگوی حزب، نه سخنگوی مرجعیت، نه سخنگوی شخص، عقیده یا فکری مشخص. این مسئله در زمانی اتفاق افتاد که بازار تعصّبات و باج‌خواهی‌ها به شدت گرم بود. و همین مسئله دلیلی است برای من که آصفی تنها یک مرد پاک دین نبود، بلکه او نمونه‌ای دلنشین از همراهی استقامت، آزادی و احترام بود.» این پایان نوشته علی المدن بود.
خداوند دوست روحانی اخلاق‌مدار، مفسّر فقیه، شیخ محمد مهدی آصفی را رحمت کند؛ کسی که برتری یافت: به واسطه زهدش، سلوکش، ورعش، عفافش، صدش، اخلاصش و عینیت بخشیدن به ارزش‌های ایمان و اخلاق پیامبرانه. مرحوم آصفی نمونه‌ای استثنائی بود که بسیاری از دوستان نزدیکش از او یاد نگرفتند: صرف نظر کردن از هجوم آوردن به مال، شور و شوق برای رسیدن به جاه و مقام، و شهوت رسیدن به قدرت را. مایه تأسف من است که بیشتر کسانی که به غلط تصور می‌کنند که راه او را عینیت بخشیده‌اند، و به او تفاخر می‌نمایند، سلوک خود را با زهد او زینت نمی‌دهند، و ارزش‌ روحانیت و اخلاقیات انسانی را عینیت نمی‌بخشند.
"إِنَّ فِي ذَلِكَ لَذِكْرَى لِمَنْ كَانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَهُوَ شَهِيدٌ". (سوره ق، ۳۷)




________________________________________۱. شیخ محمد مهدی آصفی در سال ۱۹۳۹ م. در نجف به دنیا آمد و در ۴ جون ۲۰۱۵م. در شهر قم از دنیا رفت، در حالی که ۷۶ سال از عمرش می‌گذشت. او سرانجام در نجف اشرف تدفین شد.
ترجمه مرتضی ابطحی
 
کد مطلب: 5154
Share/Save/Bookmark
 
تاریخ انتشار : جمعه ۲۲ خرداد ۱۳۹۴
ساعت انتشار : ۱۳:۴۷
 
 


انتشار یافته : ۰نظر     در صف انتشار : ۰نظر     تکراری،غير قابل انتشار : ۰نظر