داخلی صفحه دیدگاه آرشيو يادداشت
 
دین بدون خدا
نصرالله پورجوادی
چیزی که برای من تعجب آور بود این بود که نویسنده می گوید ما هر چند که نیازی به خدا نداریم ولی به دین داریم. او دنبال دین بی خداست.
دین بدون خدا
نصرالله پورجوادی در صفحه فیس‌بوک خود نوشت:

سه-چهار روز پیش داشتم در کتابخانه ام دنبال کتابی می گشتم پیدا نکردم؛ در عوض به کتابی برخوردم که حدود ده سال پیش خریده بودم و گذاشته بودم بخوانم ولی فراموش کرده بودم، مثل خیلی از کتابهای دیگر. این سه –چهار روز داشتم آن را می خواندم. عنوان کتاب « دین بدون خدا» ست و خلاصۀ حرف نویسنده این است که با کشف تلسکوپ و تئوری داروین و روانکاوی فروید و اعلام مرگ خدا توسط ژرار دو نروال و نیچه، ما بهتر است زحمت آن خدا را کم کنیم و دنبال دینی برویم که خدا در آن نقشی نداشته باشد. توجه نویسنده هم به سه دین یهودیت و مسیحیت و اسلام است و به عقیدۀ نویسنده خدائی که این ادیان در مرکز اعتقادات و افکار خود قرار داده اند حد اقل می توان گفت زائد است، اگر نگوئیم مزاحم و خطرناک.
چیزی که برای من تا حدودی تعجب انگیز بود موضع بی خدائی نویسنده نبود. من یک عمر با فلسفه سر و کار داشته ام و هم استادانی دیده ام که با خدا کاری نداشته اند و هم دانشجویانی که تازه از مادرشان قهر کرده بودند و برای این که بگویند ما هم کسی هستیم می گفتند ما آته ایست ایم. چشم و گوش من از این حرفها پر است. چیزی که برای من تعجب آور بود این بود که نویسنده می گوید ما هر چند که نیازی به خدا نداریم ولی به دین داریم. او دنبال دین بی خداست. بعضی ها فقط می خواهند حرف تازه بزنند. صدها سال است که بعضی ها زمزمه کرده اند که وقتی حقیقت بود شریعت می خواهیم چه کنیم. حال این آقا می خواهد بگوید ما فقط به شریعت احتیاج دارم. به دینی احتیاج داریم که در آن خدا نباشد؟ مثل ادیان بودائی و دائو ایسم ..
ولی من معتقدم لازم نیست برای دین بی خدا راه دور برویم. دین بدون خدا تحصیل حاصل است. در همین دین خودمان مگر چقدر خدا حضور دارد؟ اسلام بی توحید را هم در دنیا می توان داشت و هم در آخرت. در فقه چقدر ما خدا داریم؟ انقلابیون داعشی اول حلوای خدا را می خورند و بعد به قبلۀ انقلاب نماز می گزارند. در همان بهشت هم وقتی جوان داعشی دارد مرغ بریان می خورد و پشت بندش شراب طهور می نوشد و با حوری بهشتی لاس می زند، خدا کجاست؟ مشکل ادیان مسیحیت و یهودیت و اسلام داشتن خدا نیست، نداشتن اوست. دین وقتی به صورت سنت و عادت در آمد اولین چیزی که مردم فراموش می کنند خداست. به همین دلیل عین القضات همدانی می گفت حقیقت دین در عادت شکنی است و پیامبران آمده اند تا عادتها را بشکنند..
یکی از چیزهای جالب این کتاب نقل قولهائی است که نویسند سعی کرده است از اینجا و آنجا پیدا کند و در پیشانی هر فصل بگذارد. در پیشانی فصل سوم جمله ای گذاشته است از ولتر که می گوید: اگر خدا انسان را به صورت خود آفرید، انسان هم در عوض خدائی آفرید به صورت خویش. خدائی که نویسنده وجودش را زائد می داند همین خداست . خدائی که انسان در وهم خودش ساخته و او را عبادت و سجود می کند. نویسنده می خواهد خدائی را از مردم بگیرد که آنها خود برای پرستیدن آفریده اند. خدائی که زائیدۀ وهم نسلهاست، پدر از پدر به ارث برده است. من هیچ مشکلی با حذف چنین خدائی ندارم. من نه فقط با خدای وهم پدرانم کاری ندارم بلکه با خدای وهم فلاسفه و فقها و متکلمان هم کاری ندارم. با خدائی که دیوید هیوم به آن اعتقاد نداشت من هم کاری ندارم. خدائی که حلوای آن را نیچه خورد، بود و نبودش به حال من چه فرقی می کند؟ نویسنده می خواهد ما حتی اسم خدا را هم نیاوریم. زبانی داشته باشیم که نه « الحمد لله» داشته باشد نه « خدا حافظ». مردم به جای « خدا حافظ تو باشد» بگویند « (تو خودت) مواظب خودت باش».
من یک عمر با افکاری سرو کار داشته ام که به من یاد داده اند که هر نسبتی که به « او» دهیم حجاب است. می گویم « او» برای این که حتی اسم هم روی او نمی توان گذاشت و لذا اگر می شد حتی ضمیر هم به کار نمی بردم. من سه روز است که هی می خوانم و هی می خوانم تا ببینم که آیا نویسنده دستش به دامن خدای من می رسد یا نه. می بینم نه. هر چه بیشتر می خوانم کمتر مرا قانع می کند.
من از وقتی که خودم را در تنهائی شناختم و در حاق وجودم خودم را یافتم، می بینم تا امروز فرقی نکرده ام. من همانی بوده ام که هستم. در اعماق وجود من ، منی هست که در ۷۲ سالگی همان جوان ۳۰ ساله است، همان بچۀ ده ساله ، همان کودک چهار ساله. در این هفتاد سال برای آن «منی» که در خلوت یافته ام هیچ تغییری ایجاد نشده است. گرد روزها و سالها بر چهره آن « من» ننشسته است. به خاطر چی؟ به خاطر این که آن « من» در سایۀ« او»ست. من خود را در سایۀ «او» شناختم.
منی که در سایۀ «او» باشد زائیدۀ وهم نیست. ما اگر بدانیم که که هستیم و چه هستیم، سر به کوه و بیابان می گذاریم. به مجنون گفتند لیلی آمد. سر در گریبان فرو برد. یعنی مگر نبود که آمد؟ من خود لیلی ام . من کیم لیلی و لیلی کیست من. ما هر کداممان یک مجنونیم و نمی دانیم. و نمی دانیم که نمی دانیم. ر اه را گم کرده ایم و گم کردن را هم گم کرده ایم. حیاری ، سکاری ، لا مسلمین و لا نصارا.
من «او» را با برهان نشناخته ام تا با برهان از دستش بدهم. کسانی که خواسته اند از خدای وهم خودشان بگذرند و تعالی بجویند از دادن هر صفتی به « او» خود داری کرده اند. در مکان نیست. محدود نیست. در زمان نیست. فانی نیست. نمی میرد. لم یلد و لم یولد. و هزار چیز دیگر که نیست. در وهم نمی گنجد. شما می خواهید موجودی را از وهم خود حذف کنید که در وهم است. وقتی چیزی در وهم نمی گنجد حذف آن هم معنیی ندارد. شما یا باید تفکر را تعطیل کنید یا اگر بخواهید در بارۀ « او» بیاندیشید نمی توانید حکم سلبی در حق او صادر کنید. همان طور که ایجابا هم حکمی صادر نمی کنید. بزرگان ما در بارۀ «او» کارشان به خاموشی کشیده است.
عشقی به کمال و دلربائی به جمال
دل پر سخن و زبان زگفتن شده لال
زین نادره تر کجا بود هر گز حال
من تشنه و پیش من روان آب زلال
 
کد مطلب: 5202
Share/Save/Bookmark
 
تاریخ انتشار : سه شنبه ۲ تير ۱۳۹۴
ساعت انتشار : ۱۹:۴۷
 
 


انتشار یافته : ۰نظر     در صف انتشار : ۰نظر     تکراری،غير قابل انتشار : ۰نظر