داخلی صفحه دیدگاه آرشيو يادداشت
 
مقبول هر میزان، الگوی هر زمان
محمدعلی کرباس‌فروشان
بی‌شک منشأ ایجاد دو گرایش شیعه و سنی، اختلاف در افکار و منش بزرگان صحابه در امر جانشینی پیامبر(ص) بوده است. با آنکه طی تاریخ در جبهه پیروان آن صحابه نیز اختلافات فراوانی به وجود آمد و ادامه یافت و در آینده نیز ادامه خواهد یافت و خود شیعیان و اهل سنت نیز به گرایش‌های متعدد تقسیم شدند و می‌شوند و خواهند شد، اما اگر فصل‌مشترک تمام شیعیان را افضلیت و احقیت علی(ع) در امر جانشینی بلافصل پیامبر(ص) بر سایر صحابه بدانیم و فصل‌مشترک اهل سنت را بر افضلیت خلفای اربعه یکی پس از دیگری به ترتیب خلیفه شدن آنها بدانیم (تو گویی انتخاب مردم کاملاً با واقعیت وجودی خلفا در حاق واقع منطبق بوده)، در این نوشتار می‌کوشم دو مدعای ذیل را در معرض نقد خوانندگان قرار دهم: مدعای نخست؛ مقبول هر میزان مدعای دوم؛ الگوی هر زمان
از ویژگی‌های پیامبر اسلام(ص) آن است که پیروان خود را در دو بُعد نظری و عملی بهره‌مند ساخته. متن مقدس مسلمانان در ابعاد نظری مختلف: از جهان‌شناسی (به مفهوم توحید یا همان یگانگی در گرفتن معبود و بی‌شریکی در صفات تا معاد یا همان پژواک اعمال آدمی و تأثیر آن در عالم باقی) تا اخلاق (یا همان عبور نکردن از دیگران و همسان انگاشتن آنها با خود)، تا دعوت به بهره‌مندی از نعمت عبادت (یا همان پرمایه کردن وجود آدمی و زدودن زنگار وجود از طریق ارتباط با خالق و تهذیب نفس) و... برای خوانندگان خود بهره‌های فراوان تدارک دیده است. اما در کنار قرآن، سیره‌ی آن حضرت و بزرگان صحابه نیز در توشه‌ی ماست. پیامبر(ص) که حامل معانی قدسی بود، در سلوک شخصی خود متکفل آن معانی نیز بود؛ مراحل زندگانی حضرت نمایش عینی، ساری شدن آن معانی در افعال و کردار آدمی است. ایشان همچنین با تربیت افراد و در نهایت، تشکیل جامعه‌ای رنگ‌گرفته از آن تعالیم، موفق به ارائه‌ی الگوهای ملموس دیگری برای پیروان خود در اعصار آتی شد (البته با عطف توجه به مضیقه‌ی زمان و استعداد صحابه برای دریافت آن معانی).

بی‌شک وجود همه‌ی شرایط فوق در کنار هم طی زمان بعثت پیامبر(ص) تا رحلت ایشان، بیش از هر زمان دیگر زمینه‌ی ظهور انسان‌های تربیت‌یافته مطابق با آن تعالیم را فراهم می‌کرده است؛ زیرا هم مربی‌یی چون پیامبر(ص) بیش از هر کس دیگر در هر زمانی می‌توانسته به تربیت انسان‌ها اقدام کند و هم در سرچشمه‌ی ظهور اسلام، غبار زمان کمترین تأثیر مخرب را بر این روند داشته است. از این‌رو، طی این 23 سال از تاریخ اسلام، نمونه‌های والایی از انسان‌های تربیت‌یافته متولد شدند. به عبارت دیگر، اگر بخواهیم با ترمینالوژی برون‌دینی سخن بگوییم، می‌توانیم ادعا کنیم که در تاریخ، محمد بن عبدالله(ص) از معدود مصلحانی بوده که توانسته است جامعه‌ی خود را قبل و بعد از خود چنین دستخوش تغییر به سمت صلاح کند.

اما این تحول چنان سریع اتفاق افتاد که حتی آن دسته از صحابه‌‌ی اولیه‌ای که سال‌ها در کنار پیامبر(ص) بالیده بودند و در جنگ‌ها شهید نشده بودند، پس از فراغت از درگیری‌های تأسیس جامعه‌ی نوپای خود، فرصت اندکی تا زمان رحلت مربی خود برای همجواری با او داشتند و به‌سختی می‌توانستند ارزش‌های جدید را در عمق وجود خود چنان مستحکم کنند که از تأثیر طوفان خانه‌برافکن بازگشت ارزش‌های گذشته مصون بمانند. این کار هرچقدر برای آن گروه از صحابه‌ی پیامبر(ص) که سال‌ها از نزدیک با ایشان حشر و نشر داشتند و بهره‌مند از تربیت وی بودند سخت می‌نمود، برای صحابه‌ای که طی چند سال آخر حیات آن حضرت فوج فوج و با پیوستن قبیله‌ی خود به اسلام می‌گرویدند و مسلمانان نورس بودند، بسیار سخت‌تر می‌نمود.

باری با فوت پیامبر(ص) قلیلی از مسلمانان رشدیافته در مکتب اسلام در شهر مدینه و کثیری از تازه‌مسلمانان کم‌بهره از آن تعالیم در جای جای شبه‌جزیره باقی ماندند که سرنوشت آنها و آینده اسلام به تصمیمات فحول صحابه در مدینه وابسته بود. لذا می‌توان گفت با فوت پیامبر اسلام، بی‌شک بزرگ‌ترین چالش پیش روی مسلمانان موضوع جانشینی آن حضرت بود.

سخنان و اعمال ثبت‌شده از سوی بعض از صحابه در تاریخ (مانند آن سخن خلیفه‌ی دوم که رسول خدا(ص) نمرده است و هرگز نمی‌میرد و یا تشکیل سقیفه با چنان سرعتی که حتی پیکر رسول گرامی(ص) هنوز به خاک سپرده نشده بود)، نشانگر حدت واقعه و شتاب بالای تحولات پس از آن و بروز بعض اشتباهات ناشی از آن شتاب بوده است. اما بررسی عملکرد صحابه در مجموع نشان می‌دهد که آنها از عهده‌ی این چالش برآمده‌اند. بزرگ‌ترین دلیل آن هم این است که اکنون اسلام پس از قرن‌ها وجود دارد و نه تنها وجود دارد، بلکه در سعادت مسلمانان منشأ اثر است؛ پس ناگزیر می‌بایست بخش زیادی از آن تعالیم بلند به ما رسیده باشد. این توفیق، در اثرِ عملکرد بزرگان صحابه به دست آمده است. آنچه در پی می‌آید واکاوی کسب این توفیق با بررسی محوریت نقش و سهم علی‌ بن ابی‌طالب(ع) است.

بی‌شک منشأ ایجاد دو گرایش شیعه و سنی، اختلاف در افکار و منش بزرگان صحابه در امر جانشینی پیامبر(ص) بوده است. با آنکه طی تاریخ در جبهه پیروان آن صحابه نیز اختلافات فراوانی به وجود آمد و ادامه یافت و در آینده نیز ادامه خواهد یافت و خود شیعیان و اهل سنت نیز به گرایش‌های متعدد تقسیم شدند و می‌شوند و خواهند شد، اما اگر فصل‌مشترک تمام شیعیان را افضلیت و احقیت علی(ع) در امر جانشینی بلافصل پیامبر(ص) بر سایر صحابه بدانیم و فصل‌مشترک اهل سنت را بر افضلیت خلفای اربعه یکی پس از دیگری به ترتیب خلیفه شدن آنها بدانیم (تو گویی انتخاب مردم کاملاً با واقعیت وجودی خلفا در حاق واقع منطبق بوده)، در این نوشتار می‌کوشم دو مدعای ذیل را در معرض نقد خوانندگان قرار دهم:

مدعای نخست؛ مقبول هر میزان: نه تنها امام علی(ع) طبق معیارهای معتبرِ نزد شیعیان تنها صحابی‌یی بوده که شایستگی خلافت بلافصل خاتم‌الانبیا را داشته، بلکه با معیارهای مقبولِ نزد اهل سنت در امر جانشینی پیامبر(ص) نیز بیشترین انطباق را داشته است.

مدعای دوم؛ الگوی هر زمان: بررسی عملکرد حضرت امیر طی 25 سال خلافت سه خلیفه‌ی‌ قبلی و نیز سیره‌ی ایشان در دوران 5 ساله‌ی خلافت‌شان، گنجینه‌ای از الگوهای اخلاقی‌ـ‌عملی را در اختیار ما قرار می‌دهد. آنچه حضرت طی دوره‌ی خانه‌نشینی و خلافت خود انجام دادند، علاوه بر آنکه از بالاترین ارزش اخلاقی برخوردار بود، کارآمدترین و نتیجه‌بخش‌ترین عمل ممکن نیز بود. از این‌رو، دعوت از شیعیان آن امام برای پیروی از ایشان، ارجاع به پیروی از یک اسطوره و انجام یک عمل محال نیست، بلکه می‌تواند چاره‌ساز مشکلات امروزین آنها نیز باشد.

در بررسی دو مدعای مطرح شده در فوق سعی خواهم کرد از منظر یک شیعه و یا حتی یک مسلمان به موضوع ننگرم، بلکه به عنوان یک ناظر تاریخِ صدر اسلام و با تکیه بر مسلمات تاریخی صحت یا سقم مدعیات خود را بر اساس عملکرد خلفای اربعه و تطبیق آن با معیارهای مقبول نزد اهل سنت در ترازوی نقد قرار دهم. لذا مشتاقانه منتظر شنیدن انتقادات هستم. همچنین از خداوند متعال مسئلت دارم که از زمره‌ی کسانی نباشم که بر طبل اختلافات شیعه و سنی می‌کوبند و سخت به تحقق این آرزو طمع دارم، چه که ارجاع به نحوه‌ی رویکرد و عملکرد حضرت به عنوان امام شیعیان، باید از نظر آنها بهترین گزینه باشد. همچنین اهل سنت در نقد عملکرد بعض از شیعیان در طعن و سب خلفا و صحابه ـ‌که شاید بتوان آنها را شیعیان غالی نامید‌ـ رفتار حضرت را با سه خلیفه‌ی قبلی یادآور می‌شوند و به‌حق از اعمال چنین شیعیانی اظهار انزجار می‌کنند. بنابراین وجود آن حضرت به عنوان محور حل اختلافات شیعه و سنی و وحدت بین آنها، انطباق بیشتری دارد تا آن چیزی که امروز به عنوان حب آن حضرت از سوی عده‌ای از مدعیان تشیع سر می‌زند و در مقابل در طول تاریخ بستری برای ناصبی‌گری و انکار حق امام متقیان و تهدید جانی و امنیتی شیعیان ایشان را فراهم کرده است. به این منظور با استناد به عملکرد علی بن ابی‌طالب(ع) به عنوان صحابی جلیل‌القدری که فعل و گفتار ایشان می‌تواند الگوی شیعه و سنی در تفکر و عمل باشد‌، هر دو گروه را دعوت می‌کنم چون او بیندیشند و چون او عمل کنند.
 
مقبول هر میزان
اینکه حضرت بهترین الگوی منطبق با معیار شیعیان در امر جانشینی پیامبر(ص) است، امری بدیهی است. لذا در این نوشتار تنها جهت عیارسنجی مدعای خود به ترسیم اجمالی منظر اهل سنت می‌پردازم.

اهل سنت در امر جانشینی حضرت رسول(ص) بر این اعتقادند که ایشان برای خود جانشینی انتخاب نکرد و این امر را به عهده‌ی امت خود واگذاشت و هرچند از بررسی اعمال آن حضرت در اواخر عمرشان می‌توان قرائنی بر این امر یافت که احتمالاً شخص مورد نظر ایشان همان ابوبکر بن ابی قحافه بوده، اما اشاره صریحی بر این امر نشده است. مهم‌ترین دلیل اینکه آن حضرت به‌صراحت جانشینی برای خود تعیین نکرده‌ است، پیروی از منطق قرآنی است. از منظر اهل سنت، قرآن که محمد(ص) را آخرین پیامبر معرفی می‌کند، در خصوص جانشین یا جانشینان آن حضرت آیه‌ای نیاورده است. حال چگونه ممکن است که در این کتاب درباره مسائل کم‌اهمیت‌تر از مسئله‌ی وصایت سخن به میان آمده باشد، اما از موضوعی در این حد از اهمیت غفلت شده باشد؟ بنابراین درمی‌یابیم که این قضیه از شئونات انسانی است که الله متعال تکفل آن را به آحاد اجتماع محول کرده و نبی اکرم(ص) نیز مطابق سنت قرآنی عمل کرده. دلیل دیگر نیز آن است که تلاش رسول گرامی(ص) در تربیت صحابه تا آن پایه قرین توفیق بوده که جامعه‌ی نمونه‌ی مقارن با فوت ایشان از چنان بالندگی‌یی برخوردار بوده و به چنان بلوغی رسیده بوده که خود صلاحیت انتخاب جانشین آن حضرت را داشته است. به عبارت دیگر، در فقره‌ی انتخاب حاکم، خدا و رسولش، امت اسلام را رشید می‌دانسته‌اند.

از دیدگاه اهل سنت، تاریخ نیز این نظر را تأیید می‌کند. از این منظر، انتخاب ابوبکر به عنوان خلیفه‌ی اول در شکل شورا و در کمال اجماع انجام شد. این انتخاب مؤیدی در صدق حسن‌ظن پیامبر(ص) در رشید بودن امت خود بود، چرا که بهترین خلق خدا پس از رسول اکرم(ص) و نزدیک‌ترین صحابه به آن حضرت از سوی امت اسلامی به عنوان خلیفه‌ی اول انتخاب شد. او نیز به نزدیک‌ترین روشی که یک نفر می‌توانست نسبت به آن حضرت عمل کند، به عنوان جانشین پیامبر(ص)، دین و دنیا امت را عهده‌دار شد و در این امر نیز توفیقات فراوان داشت و برای امت اسلام منشأ خیر کثیر شد.

آنچه در بالا به عنوان مجمل نظر اهل سنت در قضیه‌ی جانشینی پیامبر(ص) آمد، مبتنی بر سه مدعای اصلی است:
اول، پیامبر(ص) برای پس از خود جانشینی انتخاب نکرد؛
دوم، انتخاب ابوبکر به روش شورا و متکی به اجماع عامه‌ی امت بود؛
و سوم، سیره‌ی خلفای اربعه در امر حکومت‌داری به ترتیب انتخاب آنها، کم‌‌ترین فاصله را با معیارهای حاکم از منظر تعالیم دین اسلام دارد.

در ادامه به بررسی این سه مدعا می‌پردازم.
1. پیامبر(ص) برای پس از خود جانشینی انتخاب نکرد. شاید با توجه به اهمیت شخص حاکم در سرنوشت امت، آن هم در ابتدای شکل‌گیری جامعه‌ی اسلامی، بسیار بعید بنماید که پیامبر(ص) چنین کرده باشد. اما طبق تحلیل اهل سنت، پیامبر(ص) در این زمینه مطابق روش قرآن عمل کرده و همان‌طور که در این کتاب آسمانی درباره‌ی مصداق جانشینِ بعد از حضرت نشانه‌ای یافت نمی‌شود، ایشان نیز به تبع آن هیچ‌گاه به‌صراحت دستور و یا توصیه‌ای در خصوص هیچ شخصی به امت خود نکرده است. به هر حال اگر پیامبر(ص) در حاق واقع چنین کرده باشد، هرچند هم نامحتمل بنماید، واقعیت همین نامحتمل‌ترین اتفاق ممکن است. به عبارت دیگر، در بررسی اتفاقات تاریخی، اطمینان از وثاقت، بالاتر از یافتن منطق قابل فهم برای آن اتفاقات است. وقتی واقعه‌ای اتفاق می‌افتد، دیگر بعید بودن آن هیچ نقشی بازی نمی‌کند. عرصه‌ی تاریخ، عرصه‌ی وقایع است و لاغیر.

حال اگر با توجه به توضیحات مطروحه در بالا بر فرض محال، همه‌ی شیعیان با تحلیل اهل سنت همسو شوند و با تلقی آنها همنوا، از نتایجِ مترتب بر آن نمی‌توانند بگذرند. از این عمل پیامبر(ص) درمی‌یابیم که حداقل در یک جامعه‌ی بالنده، چون جامعه‌ی اسلامی زمان رحلت ایشان، صلاحیت افراد برای انتخاب حاکم احراز شده است و نیازی به تعیین جانشین از سوی حاکم قبلی نیست. لذا حداقل در شرایط مشابه، این رفتار می‌بایست به منزله‌ی یک سنت تقلید شود. اما در کمتر از 3 سال این صلاحیت از جامعه‌ی اسلامی سلب شد. وقتی جناب خلیفه‌ی اول در آخر حیات خود، عمر بن خطاب را به عنوان خلیفه‌ی بعد از خود انتخاب کرد و یا حداقل طبق بعضی از تحلیل‌ها با توجه به نظر مثبت عامه‌ی جامعه‌ی اسلامی در خصوص اصلح بودن جناب عمر بر این خواسته‌ی جامعه صحه گذاشت، سنت جدیدی را پایه‌گذاری کرد. چه که طبق نظر اهل سنت، پیامبر(ص) نیز در زمان رحلت خود می‌دانست که اجماع جامعه بر اصلح بودن ابوبکر است، اما هیچ‌گاه توصیه‌ی صریح و با ذکر نام درباره‌ی ایشان نکرده بود. اگر پیامِ رسول اکرم(ص) از این کار خود به آیندگان این بوده که انتخاب حاکم از شئون اختیارات امت است، چرا جناب ابوبکر با اتخاذ رویه‌ی دیگر این سنت پیامبر(ص) را تغییر داد؟ این تغییر سنت، به عنوان سنت رایج، جایگزین سنت نبوی شد و دیگر هیچ‌گاه انتخاب حاکم به شکل شورا اتفاق نیفتاد، مگر در قضیه اجماع امت بر انتخاب علی(ع) به عنوان خلیفه‌ی چهارم. انتخاب جناب عثمان در یک شورای شش‌نفره مطابق با سنت پیامبر(ص) از دیدگاه اهل سنت بود، یا جنگ معاویه با حسن بن علی(ع) بر سر تصاحب منصب خلافت و یا سر کار آمدن یزید با شکستن صریح پیمان پدرش و یا آنچه بعد از آن طی خلافت امویان و عباسیان و ... تا به امروز اتفاق افتاده است؟ لذا حتی با معیارهای اهل سنت در امر جانشینی پیامبر(ص) نیز تنها علی(ع) بود که خود به این روش انتخاب شد و در مقام خلیفه نیز تنها ایشان بود که به این سنت پایبند ماند و هیچ دخالت یا توصیه‌ای در انتخاب خلیفه‌ی پس از خود نکرد.

2. انتخاب ابوبکر به روش شورا و متکی به اجماع عامه‌ی امت بود. از نظر اهل سنت، پس از رحلت پیامبر(ص)، عامه‌ی امت اسلامی طی یک روند آزاد و با توجه به پیشینه‌ی بلند و پرافتخار جناب ابوبکر و معیارهایی که طبق تعالیم پیامبر(ص) درباره صفات جانشین در دست امت بود و آنچه نبی مکرم(ص) در منقبت و عظمت مقام ایشان گفته بود، بر وی اجماع کردند.

حال به کیفیت این اجماع نظر می‌افکنیم. پس از رحلت پیامبر(ص) و در زمانی که هنوز امام علی(ع) مشغول غسل آن حضرت بود، عده‌ای از انصار در مکانی به نام سقیفه جمع شدند تا درباره‌ی دغدغه‌های خود در مورد جانشین پیامبر(ص) مشورت کنند. چون خبر به عمر می‌رسد، به همراه ابوبکر به آنجا می‌روند و پس از شنیدن استدلال انصار، بر رد نظر آنها استدلال می‌کنند و آنها نیز متقاعد می‌شوند. سپس ابوبکر، عمر یا ابوعبیده را به عنوان خلیفه پیشنهاد می‌دهد اما عمر دست خود را به سوی ابوبکر می‌برد و با وی به عنوان خلیفه بیعت می‌کند. حاضران در آن مکان نیز به تبع عمر، با ابوبکر دستِ بیعت می‌دهند. طی روزهای آینده نیز سایر اعضای جامعه از این اجماع مطلع می‌شوند و قاطبه‌ی آنها با ابوبکر بیعت می‌کنند.

البته این واقعه جزئیات فراوان دیگری نیز دارد که با این فرض که در کلیت امر تأثیر تعیین‌کننده‌ای ندارند، از ذکر آنها خودداری می‌کنم. اما حتی با قبول این روایت از واقعه‌ی سقیفه، انتخاب جناب ابوبکر کاملاً طبق یک روند شورایی اتفاق نیفتاده است. این ادعا بدون در نظر گرفتن گرایش قائل به آن، به ماهیت واقعه مربوط است. در یک روند شورایی می‌بایست آزادی انتخاب شدن و انتخاب کردن وجود داشته باشد. ابتدا باید تمام کسانی که مایل هستند خود را کاندید کنند، به انتخاب‌کنندگان معرفی شوند. انتخاب‌کنندگان نیز باید بتوانند در کمال آزادی یکی از آن افراد را انتخاب کنند. بی‌شک از نظر عده‌ای از مردم، علی(ع) یکی از افراد واجد صلاحیت احراز مقام خلافت بوده است. حضرت نیز خود را شایسته‌ی احراز این مقام می‌دانسته است. بودند بسیاری افراد دیگر که خود و جامعه، چنین نظری درباره‌ی آنها داشتند. اما عملاً در سقیفه در غیاب همه این افراد، برای تنها کاندید احراز این منصب ـ‌آن هم با پیشنهاد جناب عمر که در واقع نوعی تداخل در امر اختیار آزاد همان اندک صحابه‌ی حاضر در آن مکان بود‌ـ بیعت گرفته شد. حتی در همان جمع کوچک نیز بودند کسانی که نظر دیگری داشتند. اما از نظر اهل سنت جناب عمر به آنها استدلال کرد و آنها نیز قانع شدند.

با همه‌ی تسامحات ممکن در قبول این خوانش از تاریخ، باز هم اطلاق انتخاب به طریق شورا بر کیفیت انتخاب جناب ابوبکر بیشتر به یک شوخی شبیه است. شاید تأکید بر مصلحت این انتخاب و خیر آن برای جامعه‌ی نوپای اسلامی به جهت خروج از بحران و دوری و پیشگیری از خطراتی که امت اسلامی را تهدید می‌کرد، بسی مناسب‌تر از تأکید بر آن چیزی باشد که بعض از اهل سنت امروزی از آن به نوعی دمکراسی تعبیر می‌کنند.

3. سیره‌ی خلفای اربعه در امر حکومت‌داری به ترتیب انتخاب آنها، کم‌‌ترین فاصله را با معیارهای حاکم از منظر تعالیم دین اسلام دارد. معنای این مدعا آن است که بهترین شیوه‌ی حکومت‌داری بعد از رسول اکرم(ص)، به ترتیب ابتدا توسط جناب ابوبکر ارائه شد و با خلفای بعدی ادامه یافت تا در نهایت به حضرت علی(ع) ختم شد. فراتر از آن، از منظر اهل سنت، این چهار خلیفه نه تنها در امر حکومت، بلکه در سایر امور نیز در مقایسه با سیره‌ی پیامبر(ص)، در مرتبت کمال، یکی پس از دیگری قرار داشتند. به عبارت دیگر، هر چهار خلیفه راشد بودند، اما در مقام مقایسه، خلیفه‌ی اول در بالاترین رتبه قرار داشت، بعد از آن خلیفه‌ی دوم بود، بعد از آن خلیفه‌ی سوم و بعد از آن خلیفه‌ی چهارم (البته صرف‌نظر از آن دسته از اهل سنتی که در تاریخ به نواصب شهرت دارند و نه تنها شأن علی(ع) را به عنوان خلیفه‌ی راشد به رسمیت نمی‌شناسند، بلکه حتی اسم آن حضرت را در لیست خلفا نیز به شمارش نمی‌آورند).

حال با بررسی رویکرد این بزرگان در خصوص دو موضوع (1) آزادی عقیده، بیان و عمل و (2) عدالت؛ صحت یا سقم این مدعا را به داوری می‌نشینیم.

(1) آزادی عقیده، بیان و عمل: در یک مقایسه‌ی تطبیقی به رویکرد حضرت و جناب عمر در خصوص آزادی عقیده، بیان و عمل در دو واقعه می‌پردازم.

واقعه‌ی نخست: از آن‌رو که سقیفه در غیاب کثیری از صحابه تشکیل شد، عده‌ی زیادی از غایبان به مرور آمدند و با جناب ابوبکر بیعت کردند. بودند عده‌ای هم که بیعت کردن آنها به تأخیر انجامید؛ حال از سر عدم رضایت بر بیعت با خلیفه و یا مشغولیت به امور دیگر. با توجه به منزلت علی بن ابی‌طالب(ع) به عنوان صحابی بزرگ، داماد و پسرعم رسول(ص)، تأخیر در بیعت کردن ایشان فراتر از بیعت‌کردن یا حتی بیعت نکردن سایر صحابه در امت تأثیر می‌گذاشت. در منابع تاریخی مؤثق اهل سنت این تأخیر از چند روز تا چند ماه ثبت شده است. جناب عمر بن خطاب نیز با توجه به تأثیر موضوع تأخیر بیعت حضرت در احوالات حساس ایام پس از رحلت رسول اکرم(ص)، از سر دغدغه‌ی مصلحت نزد ایشان آمد. در همین منابع از تذکر جناب عمر به امام علی(ع) در خصوص تأخیر ایشان در بیعت با خلیفه و جویا شدن از علت آن و پاسخ حضرت به وی که شتاب بالای اتفاقات در سقیفه و هم‌زمانی این واقعه با تدفین پیامبر(ص) ـ‌که به دست حضرت انجام گرفت‌ـ علت تأخیر بوده، تا گله‌ی امام از جناب عمر به دلیل عدم تحمل و ندادن فرصت حضور به ایشان در آن جمع، تا آمدن خلیفه‌ی دوم به درِ خانه‌ی حضرت و اظهار گله‌مندی تندخویانه از تأخیر ایشان و تا تهدید وی به آتش زدن خانه‌ی حضرت مطالبی ثبت شده است. اگر در هر مورد حداقل‌ها را در نظر بگیریم، آنچه طبق منابع دست اول اهل سنت از آن می‌توانیم به عنوان مسلمات تاریخی یقین حاصل کنیم این است که بیعت حضرت با خلیفه‌ی اول چند روز به تأخیر افتاد و جناب عمر از حضرت بابت این تأخیر گله کرد.

معنای آنچه خلیفه‌ی دوم در سقیفه و بعد از آن انجام داد این است که نه تنها به فرصتِ انتخاب ‌شدن یکی از بزرگ‌ترین تربیت‌یافتگان حضرت رسول ـ‌که تمام 23 سال رسالت ایشان سایه‌وار در رکاب‌شان تلمذ کرده بود‌ـ وقعی نگذاشت (آن هم در جامعه‌ای که از دیدگاه اهل سنت آحاد آن از آن پایه از رشد برخوردار بود که پیامبر(ص) امر تعیین خلیفه را به تمامی به آنها واگذار کرده بود)، بلکه تأخیر اندک حضرت را در بیعت کردن با جناب ابوبکر نیز به دلیلِ مصلحتِ وقت تحمل نکرد. اگر بخواهیم انتخاب جناب ابوبکر را با این کیفیت، از نوع انتخابات آزاد در جامعه‌های امروزین بدانیم و او و جناب عمر را قهرمانان دمکراسی بنامیم (آنچنان‌که امروزه عده‌ای مدعی آن می‌شوند)، کار ما بیشتر به کمدی شبیه خواهد شد که حتی تراژدی نامیدن آن نیز چندان بی‌وجه نخواهد بود.

واقعه‌ی دوم: هنگامی‌که پس از قتل خلیفه‌ی سوم کثیری از امت و از جمله دو صحابه‌ی بزرگ، طلحه و زبیر، با حضرت به عنوان خلیفه بیعت کردند و بعض مسائل حادث شد و جنابان طلحه و زبیر می‌خواستند مدینه را ترک کنند، اطرافیان امام به ایشان هشدار دادند که احتمالاً خروج این صحابی از مدینه به منظور تمهید لشکر برای جنگ با حضرت است و از ایشان خواستند که مانع خروج آنها از مدینه شود. اما امام نیت را ملاک عمل قرار ندادند و مانع آزادی عمل آنها و خروجشان از شهر نشدند و فرمودند اگر در عمل چنین کنند، تا آخرین لحظه آنها را نصحیت خواهم کرد تا از کار خود بازگردند و اگر همه‌ی این نصایح مؤثر واقع نشود، تا زمانی که در عقیده‌ی خود با من مخالفت داشته باشند و حتی آن را بیان کنند اما در عمل به جنگ مسلحانه اقدام نکنند، مانع آنها نخواهم بود و تنها وقتی که دست به شمشیر ببرند، با آنها، آن هم در میدان جنگ، خواهم جنگید.

(2) عدالت: در یک مقایسه‌ی تطبیقی به رویکرد حضرت و جناب خلیفه‌ی سوم در خصوص عدالت در دو واقعه می‌پردازم.

واقعه‌ی نخست: طی بیش از یک دهه خلافتِ جناب عثمان بن عفان، به‌تدریج حلقه‌ای گرد وی تشکیل شد. این گروه چنان بر مناصب چنبره زدند و در سوءاستفاده از بیت‌المال سعی بلیغ کردند که سنت زهد و خدمت‌گذاری به امت را به بهره‌وری هرچه بیشتر از بیت‌المال تبدیل کردند. کم‌کم از گوشه و کنار صدای اعتراضات بالا گرفت و پس از آن به تندی گرایید و سبب نارضایتی کثیری از جامعه را از خلیفه ایجاد کرد. خود خلیفه البته در این میان منفعل بود و در جلوگیری از پیشرفت این روند نقشی ایفا نمی‌کرد و بیشتر وقت خود را به خواندن قرآن و عبادت می‌گذراند. امام علی‌(ع) نیز که در ایام خلافت دو خلیفه‌ی پیشین به عنوان مشاوری مشفق نقش‌آفرینی می‌کرد، بکررات خلیفه‌ی سوم را خیرخواهانه نصیحت کرد و درباره‌ی وخامت اوضاع به وی هشدار داد. باری بی‌توجهی جناب عثمان دامنه‌ی نارضایتی‌ها را تا بدان حد افزایش داد که اعتراضات پراکنده‌ی اولیه نشر یافت و به یک اتحاد تبدیل شد و عده‌ای به خانه‌ی خلیفه هجوم آوردند و وی را به طرز ناراحت‌کننده‌ای به قتل رساندند. حتی دامنه‌ی نارضایتی چندان بالا بود که جنازه‌ی وی تا سه روز در مزبله شهر بود و کسی را جرئت هیچ اقدامی نبود.

واقعه‌ی دوم: در ایام خلافت حضرت امیر(ع) عقیل بن ابی‌طالب، برادر ایشان، که از وضعیت سلامت جسمانی کامل برخوردار نبود نزد آن حضرت آمد و از ایشان مساعدتی فراتر از عرف طلب کرد. آنچه امام در ادامه به ایشان فرمود و فعلی که انجام داد ـ‌و همه خوانندگان این نوشتار از جزئیات آن اطلاع دارند و نیاز به شرح مجدد آن در اینجا نیست‌ـ از کم‌نظیرترین نمونه‌های اجرای عدالت در طول تاریخ است.
 
الگوی هر زمان
53 سال زندگانی امیرالمؤمنین(ع)، از زمان ایمان آوردن ایشان در خردسالی تا هنگام شهادت‌شان در محراب عبادت، از دوران سخت آغاز بعثت و پاسداری از ایمان و حفاظت از جامعه‌ی ایمانی نوپا که در محاصره‌ی انواع ایذاهای کفار مکه قرار داشت گرفته تا دوران جهاد و نشر اسلام در مدینه، تا دوران حیات امام تحت حاکمیت سه خلیفه‌ی قبل از ایشان و نقش حضرت در مشاوره و نظارت بر عملکرد خلفا و در نهایت تا دوران حکومت‌شان با آن اتفاقات و فتنه‌های متعددی که طی آن رخ داد، پر فراز و نشیب‌تر از زندگانی هر مسلمان دیگر از صدر اسلام تاکنون بوده است. با آنکه تعدد حوادث در دوران حیات حضرت، مسبب سختی‌ها و متحمل رنج‌های فراوان بر ایشان بوده که به‌راستی کسی را چون آن بزرگ یارای پایداری در برابر آنها نیست، ایشان توانست سخاوتمندانه همچون چراغی فروزنده راه فلاح را در سنگلاخ‌ترین مسیرها فراروی آیندگان خود قرار دهد. جهت پاسداشت این پایمردی‌ها و مغتنم دانستن این نعمت و بهره‌مندی از آن، بیش از همه بر ما شیعیان آن امام فرض است که در مواجهه‌ی با وقایع چون هادی خود عمل کنیم، هم از آن‌رو که به عنوان امام ما لازم‌الاطاعه است و هم به این دلیل که به لحاظ یک نمونه‌ی موفق تاریخی در تعامل بین یک صاحب حق با افرادی که حق او را ادا نکردند، اما وی طی روندی مشفقانه و صبورانه موفق به حفظ دستاوردهای جامعه‌ی خود شد و در پایان نیز حقانیت خویش را بیش از آنکه برای اثبات آن مجبور به مقابله باشد، محقق کرد، بهترین الگوی قابل پیروی برای ماست. این الگو علاوه بر آنکه برای شیعیان آن حضرت نیکوترین است، برای آحاد سایر فرق اسلامی و یا سایر ادیان و یا حتی هر انسان غیرمعتقد به دین نیز جهت پیروی مغتنم است.

اما واقعیت امروز ما نشان می‌دهد که فاصله‌ی زیادی بین اعمال ما با سیره‌ی آن حضرت وجود دارد که پیمودن این فاصله، دنیای ما را جای بهتری برای زیستن خواهد کرد و این بزرگ‌ترین کارکرد وجودی حضرات ائمه است. در جایی که ما برای دستیابی به اغراض خود، با حق و بدون حق، به انواع اعمال اخلاقی و غیر آن مبادرت می‌ورزیم و چنان بر طرف مقابل خود می‌تازیم و انواع لعن‌ها و مجازات را بر او و خاندانش و حتی اعقابش مباح و بلکه واجب می‌دانیم که گویی رسالتی جز محو خصم از صفحه روزگار نداریم، آن حضرت با دیگران چنان مشفقانه و متعهدانه در راستای خیر عام همکاری کرد که هیچ‌کدام از ما چنین کاری را حتی با هم‌پیمانان خود نمی‌کنیم و چنین حدت و اثری را با هزاران مزد و منت در راستای تحقق اهداف خود ـ‌آن هم با معیارهایی که مورد قبول هیچ‌کس جز خودمان نیست‌ـ از خود بروز نمی‌دهیم. اما ایشان به جای تندخویی و نفرت‌پراکنی، طی 25 سال چنان شفقت و صبر کرد و چنان مجدانه در انجام امور با خلفای دیگر شراکت کرد که هم منشأ برکات بسیار شد و هم بالاخره حقانیت‌شان تا آن پایه بر آفتاب افتاد که حسنین‌شان کوفته شدند و جامه‌های‌شان دریده شدند و از ایشان به التماس و التجاء خواستند که خلیفه‌شان شود. فرمودند وزیرتان بمانم شما را به از آن است که امیرتان باشم که تحمل عدالت من را ندارید؛ در نزد من نیز خلافت از کم‌ارزش‌ترین امور (آب بینی بز) هم کم‌ارزش‌تر است. اما چون طلب می‌کنید، اقامه‌ی حکومت خواهم کرد و اگر طلب نمی‌کردید، همچون گذشته ارشاد شما را سرلوحه‌ی همت خود قرار می‌دادم.

فلسفه‌ی این رویه‌ی امام آن بود که ایشان به‌خوبی از آن حقیقت که حضرت حق به حبیب خود هنگامی‌که از دست خلاف‌کاری‌ها و بدعهدی‌های اهل زمانه رنجیده می‌شد یادآوری می‌کرد که اگر می‌خواستیم، همه عالم مسلمان می‌شدند، لکن سنت ما بر این است که بزرگ‌ترین نعمت را به ابنای بشر ـ‌که همانا صلاح و سعادت در سایه‌ی رنجِ انتخاب و تقوای از شقاوت است، نه بهشت بی‌سعی‌ـ ارزانی داریم، واقف بود. به عبارت دیگر، امیرالمؤمنین(ع) می‌دانست که «قابلیت»، بزرگ‌ترین لازمه‌ی سعادت است و تا در فرد و جامعه‌ای محقق نشود، هیچ سعادتی حاصل نخواهد شد. لذا مشفقانه می‌کوشید و مجدانه صبر می‌کرد. وقتی هم که از هر سو بر ایشان هجوم آوردند که امیری بر ما را بپذیر، می‌دانست که آغاز خلافت‌شان، پایان ناسپاسی‌ها نخواهد بود؛ زیرا هنوز هم آن قابلیتِ بایسته محقق نشده بود.

و همین‌طور هم شد و به اندک زمان و واهی‌ترین بهانه‌ها هم‌رزمان پیشین که امروز دیگر نعمات روزگار فتح، چابکی ایام سابق جهاد را از آنها ستانده بود، از یک سو و اسوه‌ی مکر و کید زمانه و نماینده‌ی صاحبان شکست‌خورده‌ی ارزش‌های گذشته که اکنون در جامه‌ی جامعه‌ی ایمانی جدید پررنگ‌ترین روزنه‌ی امید انتقام‌گیری آنها از پیامبر(ص) بود، از سوی دیگر (مگر نه آنکه خلف ناخلف او در آن هنگام که سر بریده‌ی ریحانه‌ی پیامبر(ع) را در مقابل داشت، قهقهه‌ی توفیق انتقام گشته‌شدگان‌شان را در بدر سر می‌داد) و خشک‌مغزان عصر، از دیگر سو، تیغ بر وی کشیدند. با این حال حضرت باز هم صبوری پیشه کرد و باز هم نصیحت کرد و باز هم نصیحت کرد و باز هم نصیحت کرد و تا حد بالاتر از توان هر کس دیگر، از استفاده از تخاصم به عنوان یک راه‌حل دوری کرد و فقط زمانی و به قدری به آن دست زد که بر ایشان تحمیل شد و در همان حال نیز به کمترین بهانه‌ای آماده بخشش بود.

سینه آدمی از نظاره‌ی تعب حاصل از تعدد آزمون‌های سهمگین که در تقدیر هیچ‌کس در تاریخ اسلام همچون برادر و نفسِ رسول رحمت نوشته نشده است، مالامال درد می‌شود. در خردسالی، آزمون ایمان را چون مردان سترگ پشت سر گذاشت (که با تأسف اکنون عده‌ای سخت در تلاش هستند تا خردسالی حضرت را بهانه کنند بلکه بتوانند از ارزش ایمان ایشان بکاهند تا شاید از این طریق، افتخار اولین مرد مسلمان بودن را از ایشان سلب کنند)؛ در آن زمان که شمار مؤمنان اندک بود و ایمان آوردن به معنای تحمل انواع محرومیت‌ها و مشقات، مردانه در صحنه صحنه در کنار مراد خود تحمل شدائد کرد؛ در عنفوان جوانی، در هر پیمان یاری‌یی قبل از همه پیش‌قدم شد؛ در تحمل عسرت شعب ابی‌طالب، پایمردی کرد؛ در آزمون هجرت، جان بر کف نهاد؛ در مدینه‌ی جدید و تأسیس جامعه‌ی نوپای مسلمانی، رکن رکین بود؛ در جهاد، حیدر کرار بود؛ در دانش، دروازه‌ی شهر علم بود؛ در اخلاق، اسوه‌ی کامل بود؛ در عبادت، شیر شب بود؛ و در معرفت حق، عارف کامل. و چون زمان برخورداری از غنائم رسید و سوداگران دنیا به طمع آن فوج فوج آمدند تا با ارتزاق از این خوان، شکمبان خود را انباشته دارند و با لوث حضور خود تعالیم این ایمان را تهی از مغز و معوج کنند و پوسته‌ی باقیمانده از آن را پوستین وارونه، سهم این بزرگ السابقون صبر بود و ارشاد و تیغ و لعن بر سر منابر. این تقدیر سخت و تلخ بر ابنای ایشان نیز مقدر شد. مگر جز علی(ع) و فرزندانش کسی را یارای تحمل چنین آزمون‌هایی بود؟ مگر جز حسن(ع) کسی می‌توانست در آزمون روزگار با خداوندگار خدعه در یک مصاف قرار گیرد و چنین خیرخواهانه عمل کند؟ مگر جز حسین(ع) کسی می‌توانست با چون یزیدی که در پی هلاک او و ایمان جد او بود مواجه شود و در همیشه‌ی تاریخ چنین پیروز شود؟

در اینجا از اینکه قلم از حد خود خارج شد و خاطر خوانندگان را مکدر کرد ناخرسند هستم، اما چه می‌توان کرد که حاقِ امر، بسی سهمگین‌تر از آن چیزی است که از پَسِ قرن‌ها به ما رسیده است و مختصری که در بالا آمد، همه‌ی آن چیزی نیست که این اسوه‌ی مردانگی متحمل شد که تنها خدا تقصیل این مجمل را می‌داند و از آن تفصیل، تنها همین‌قدر بر ما مکشوف است که عمق این رنج و تنهایی تا آن پایه بوده که گریبان چون علی(ع) را در چاه فرو برده تا نعره‌ای در خور آن بتوان زد.

اما شگفتا که حاصل این رنج عمیق، میوه‌های شیرین بود. همه‌ی این شدائدی که ممکن است حتی تصور آن نیز از عهده‌ی توان ما خارج باشد، با کیمیای وجود آل رسول به خیر محض منتهی شد و از هر خبط و گندابی، جز صلاح و ریحان بیرون نیامد تا اهل بیت پیامبر(ص) بیش از هر کس دیگری در تاریخ اسلام نمونه‌های مجسم مقصود این دین از سعادت دنیا و آخرت را پیش روی امت جدشان بنمایند تا چراغ راه هدایت آنها شوند. با آنکه هر گونه سخن گفتن از زندگی این بزرگان بی‌شک به رنجنامه مبدل خواهد شد ـ‌چه که مظلومیت یکی از شئون آن حضرات است و این واقعیتی انکارناپذیر است‌ـ اما بازخوانی اندیشگون مراحل زندگانی این حضرات ـ‌از ایمان و جهاد و فتح و عسرت و تلاش برای جلوگیری از رجعت امت به ارزش‌های جاهلی‌ و ...ـ کاشف از بزرگ‌ترین شأن آنها، یا همان شأن والای امامان هادی به سوی صلاح بودن آنهاست. لذا تلاش برای تأسی از سیره‌شان بزرگ‌ترین وظیفه‌ی ما و البته سعی‌یی مأجور است، نه هدفی دست‌نایافتنی. لذا بر ماست که به حد وسع خود بکوشیم، چه که طمع به این آرزو بی‌وجه نخواهد بود که خداوند توفیق کسب درجاتی از شیعه بودن آن بزرگواران را نصیب ما گرداند که اگر چنین شود، بی‌شک همچون آن امامان هدی، اعمال صالح از انبان وجود ما نیز تراوش خواهد کرد و از این طریق، شفاعت الله متعال روزی ما نیز خواهد شد.
 
نتیجه
اجمال مطالب مطروحه در بالا آن است که معیارهای دو گروه شیعه و سنی برای تعیین جانشین پیامبر(ص) با هم متفاوت هستند. چنانچه معیار شیعیان را ملاک قرار دهیم، سه خلیفه‌ی دیگر فاقد شرایط لازم برای احراز آن منصب خواهند بود، اما طبق مدعای این مقال، چنانچه معیارهای اهل سنت را ملاک قرار دهیم، بررسی دوره‌ی خلافت علی بن ابی‌طالب(ع) و مقایسه‌ی آن با دوره‌ی خلافت سه خلیفه‌ی دیگر نشان می‌دهد که آن حضرت در احراز منصب خلافتِ مقبولِ نزد اهل سنت نیز از سه خلیفه‌ی دیگر شایسته‌تر بوده است. اگر مجال فراخ‌تری ایجاد می‌شد و قلت مایه بیشتری بهره می‌داشتم و می‌توانستم عرصه را موسع کنم و معیارهای مدرن را در عالم نوین سیاست به منظور حفظ بالاترین درجه بهره‌مندی از حقوق بشر و ارزش‌هایی چون حق بیان، آزادی، عدالت و ... را با زندگی و عملکرد حضرت تطبیق دهم، شاید می‌توانستم نشان دهم که در این میدان نیز گفتنی‌ها بسیار است. اما این میدان عرصه‌ی چون منی نیست و ورود مردانِ بسی بلندقدتر از من را می‌طلبد. اگر روزی چنین شود و مردی از این میدان پیدا شود و درجات دیگری از علو آن حضرت را بر ما مکشوف کند، مسئولیت شیعیان آن امام همام بسی بیش از پیش خواهد شد. اما این مسئولیت نباید فقط در افزایش حب ما به حضرت محدود شود که حب ما به ایشان هم از سر تعظیم به آن مرتبت بلند است و هم از محل بدهی ما به اجر پیامبرمان در مقابل زحمات رسالت‌شان، بلکه باید علاوه بر وظیفه محب بودن، با تأسی از آن الگو، همچو او بیندیشیم و همچو او عمل کنیم.

از این‌روست که در این مقال، دعوتگر درس‌آموزی از سیره‌ی آن حضرت و فرزندانشان هستم و طمع دارم که این نوشتار فتح بابی برای ورود به این مسیر شود و مسیر گذشته‌ی طعن بر بزرگان صحابه به علت خطاهای گذشته‌ی آنها را به کناری وانهیم که نتیجه‌ای جز رنجاندن و جریحه‌دار کردن کثیری از پیروان آنها نخواهد داشت و میوه‌ای جز تفرقه و نشرِ کینه در قلوب و در نهایت، جنگ‌های خونین به بار نخواهد آورد. بر ماست که چون حضرت که جا به جا به حق خود اشارت داشت، اما ضمن آن با خلفا در کمال صلح و همکاری می‌زیست تا این ایمان جدید به بار بنشیند، ضمن بیان فضایل و مناقب آن امام و فرزندانشان، با اهل سنت پیرو خلفا در بالنده کردن این ایمان هم‌سعی شویم تا با بهره‌گیری از تعالیم دین مبین و تأسی از بلندترین قله‌های آن و تبعیت از سیره‌ی آنها، سعادت دنیا و آخرت خود و دیگران را میسر کنیم که حاق دینداری جز این نیست.

در خاتمه از خداوند سبحان مسئلت دارم نوشتاری که اکنون آن را در تور فهم و ترازوی نقد خوانندگان آن قرار می‌دهم، ضمن پاسداشت شأن والای آن امام همام و فرزندانش و دوری از ارتکاب قصور در حق ایشان ـ‌که از اعماق قلب خود از این خطا به خدا پناه می‌برم‌ـ سهمی هرچند اندک در هم‌گرایی همگان داشته باشد.
والسلام
 
 
کد مطلب: 6501
Share/Save/Bookmark
 
تاریخ انتشار : شنبه ۵ تير ۱۳۹۵
ساعت انتشار : ۱۲:۱۳
 
 
انتخاب خلیفه/ تاریخ صدر اسلام/ چانشینی حضرت محمد/ محمدعلی کرباس‌فروشان
 


انتشار یافته : ۰نظر     در صف انتشار : ۰نظر     تکراری،غير قابل انتشار : ۰نظر