داخلی صفحه دیدگاه آرشيو يادداشت
 
چگونه می توان انقلابی و دور از خشونت بود؟
محسن سلگی
می‌توان انقلابی بود و مبانی قوی تئوریک داشت. می‌توان انقلابی بود و رادیکال اما به مخالف احترام گذاشت. می‌توان کسی را ظالم دانست و خواهان باژگونی حکومت او شد، در عین حال با احترام با او مواجهه و محاجه داشت. همه چیز دقیق سخن گفتن و یا درست سخن گفتن نیست. در سیاست برخلاف حوزه‌هایی مانند هنر که دوگانه آن زشت و زیباست و اخلاق که دوگانه آن سود و زیان است، لازم است که با شداد و غلاظ و ادبیات تند هم سخن گفته شود که البته این ادبیات تند و رادیکالیسم به هیچ روی مستلزم استفاده از تعابیر نامودبانه نیست. به‌راستی ادب، اقل عقل است.
چگونه می توان انقلابی و دور از خشونت بود؟
میان انقلابی بودن و متعصب بودن ملازمه‌ای نیست. همچنین میان نسبی‌اندیشی و تساهل هم تلازم نیست.  رادیکالیسم و افراطی‌گری و انقلابی‌گری و تندروی تفاوت‌هایی دارند؛ همان‌طور که «نگاه خیره»، «نگاه» و «دیدن» نزد ژاک لکان.

ژاک رانسیر انقلاب قابلمه‌ها در ایسلند را به‌عنوان یک آگورای جدید می‌ستاید. رانسیر هم رادیکال است اما طرفدار رادیکال دمکراسی. او رادیکال است اما افراطی نیست. انقلابی بودن هم لزوماً با افراطی گری همراه نیست، همچنانکه افراطی بودن هم لزوماً با انقلابی گری همراه نیست و افراطی گری می‌تواند سلفی مآبانه باشد. افراطی گری شبیه کف روی آب است. افراطی گری به غایت ظاهرگر است. مصداق آن گروه‌های تکفیری است.

مارکس در مقدمه «نقد فلسفه حق هگل» می‌نویسد: «برای هر چیز رادیکال یعنی ریشه و برای انسان رادیکال چیزی نیست جز خود انسان.»

در گروه‌های تکفیری و بنیادگرا شاهد دست بردن به ریشه نیستیم، بلکه اینها در پی حذف کردن ظاهر و فیزیک مخالفان هستند و نمی‌توانند به ریشه و فکر آنها دست ببرند. این‌ها اهل دستبردن نیستند اهل دست بریدن‌اند. مواجهه آنها دم دستی است.

لازم است از والتر بنیامین و نسبت شوک و شکل گیری سیاست نزد او سخن بگویم؛ سیاستی که در برابر All قرار می‌گیرد و تحقق امرتکین است. سیاستی که به نظم واقعی می‌رود و نیشتر نقد را در نظم نمادین فرو می‌برد. سیاستی که -با الهام از نیچه-خاموش ترین کلمات را به منزله قوی‌ترین کلمات درنظر می‌گیرد. رولان بارت این سیاست را در نقد پنکتیوم-در برابر نقد استودیوم- طرح می‌کند. این نقد همچون نقد سینتومی، بجای عادت‌ها و نقدهایی که رودربایستی دارند و با ملاحظه‌ها، اغماض‌ها و استثناکردن‌های کاسبکارانه، نقد خود را از تیزی و اثربخشی می‌اندازند، بر رخ داد و یکبارگی یا شوک تأکید دارد.

اکنون باید از رخ داد و وضعیت اضطراری سخن بگویم. در حوزه نمادین-بخوانید مناسبات مرسوم و حاکم- یک چیزی هست که نظم نمادین نمی‌خواهد برملا شود و اگر آن را برملا کنی، کل نظم نمادین فرو می‌پاشد. باید دست را لبه چاقو گذاشت و آن را رادیکال و تیز کرد. ممکن است فردی مدام انتقاد کند اما انتقادهای سطحی و پر از محذور. نقدهای چنین فردی زیبایی شناسانه و بی اثر  است و نمی‌تواند تا عمق عفونت پیش رفته و به قول نیچه، دینامیت در آن بگذارد و منفجرش کند. این فرد زیاد انتقاد می‌کند، اما چه بسا خود به بازتولید مشروعیت همان چیزها و همان کسانی که به آنها انتقاد کرده کمک کند. از آن سو کسی ممکن است کم حرف بزند اما با سیاست برملاکننده، عمق عفونت را منفجر کند. در واقع درازای نقد مهم نیست بلکه پهنای آن مهم است؛ ممکن است جزئی باشد اما دست کم وجاهت نظم نمادین را فروبپاشاند؛ درست مانند یک دینامیت کوچک که ساختمانی بزرگ را فرو می‌پاشاند. درست مانند آنامورفیک که یک جزئی در پرسپکتیو است.

نیچه هم به مینی مال دیفرنس و تغییر جزئی باور دارد؛ یک جرقه که نظم نمادین را از هم می‌پاشاند.
در این سیاست-سیاست رادیکال- کسی مانند دلوز که دشمن نظم نمادین است، از صیرورت دفاع می‌کند اما بنیامین ضد آن است. او می‌گوید باید ترمز قطار را بکشیم و پیاده شویم. یک پیش تاریخ داریم و یک پس تاریخ؛ پس تاریخ همان گسست در زمان حال  و تولد حقیقت است. حقیقت همان مبارزات گذشتگان و یادآوری شعارهای انقلابیون و یک شعارهای جدید به آن اضافه کردن و تغییر در برخی شعارهای اولیه است که حتی می‌تواند رادیکال‌تر کردنِ آنها باشد.

مقصود او البته حقیقت افلاطونی نیست، بلکه حقیقتی است که متافیزیکی نمی‌شود؛ حقیقت است اما از نوع لکانی. او برای همین حقیقت از ایستادن در زمان همگن و پیاده شدن از قطار (حرکت خطی) دفاع می‌کند و مفهوم «بیداری» را طرح می‌کند. او معتقد است که گذشته اگر کاملاً بازسازی شود، متافیزیکی می‌شود (مانند جهد و جهاد سلفی). بنیامین، متافیزیک افلاطونی را هم سکولار می‌کند. یعنی امر نامنتاهی را زمینی و رخدادی می‌کند. او نه همچون هایدگر به هستی پناه می‌برد و نه چون پوزیتیویست‌ها به عین و نه مانند ایدئالیست‌ها به سوژه استعلایی رو می‌آورد.
 
از نظر بنیامین، زندگی روزمره عین فاجعه است و برای همین از وقفه رادیکال و "پیاده شدن" دفاع می‌کند. برای نمونه، او معتقد است در مواجهه کارگر و سرمایه‌دار مادامی‌که گرفتار نزاع کارگر و سرمایه‌دار هستیم، همین یعنی پذیرش جایگاه و نقش کارگری توسط کارگر. در حالی‌که باید این دوگانه را کنار زد و کارگر جایگاه خود و ارزش‌های مرسوم و تحمیل شدهٔ نظم سرمایه‌داری را به مصاف بخواند. به عبارت دیگر، ما زمانی می‌توانیم مبارزه کنیم که پیاده شویم و فراسوی خیر و شر _تعبیر نیچه_ بایستیم. زمانی کارگر به درستی مبارزه می‌کند که نه در پی حقوق خود-به منزله حرص و منافع شخصی- که در پی نقض حاکمیت حرص باشد. ژیژک در نقد وال استریت بخوبی متذکر می‌شود که این جنبش نه علیه سرمایه داری، بلکه به سود آن بوده است. درواقع باید گفت این جنبش به نحوی یک سهم‌خواهی سرمایه‌دارانه بود.
 
کد مطلب: 7663
Share/Save/Bookmark
 
تاریخ انتشار : شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۶
ساعت انتشار : ۱۲:۰۲
 
 


انتشار یافته : ۰نظر     در صف انتشار : ۰نظر     تکراری،غير قابل انتشار : ۰نظر