داخلی صفحه جهان ادیان آرشيو گزارش
 
چرا ژاپن توانست، ما نتوانستیم؟
مثلث مذهبی در ژاپن، ضامن تكثر فرهنگی بدون جنگ مذهبی است/ سیاست زمانی سازمان اداری كارا ایجاد می‌كند كه امكان توجیه ماورایی نقاط ضعف خود را نداشته باشد/ بخش مهم فرهنگ و تمدن ژاپن، وامدار فرهنگ چینی در قالب آموزه كنفوسیوس و آیین بودیسم است
روزنامه اعتماد در صفحه «سیاست نامه» و ذیل عنوان « چرا ژاپن توانست، ما نتوانستیم؟» به نشست نقد و بررسی ترجمه كتاب «ظهور ژاپن مدرن: مشروطه ژاپنی» نوشته ویلیام جی بیزلی در پژوهشكده تاریخ اسلام پرداخته که طی آن، حسین پاینده ، امین قانعی راد، حسینعلی نوذری و ناكاگاگی، زمینه‌های ظهور ژاپن مدرن را بررسی نموده اند.
بخش هایی از سخنان مطرح شده در این نشست به این شرح است:

حسین پاینده، استاد نظریه و نقد ادبی دانشگاه علامه طباطبایی:
- پیشرفت ژاپن مربوط به یك سده و نیم اخیر است و در واقع ژاپن مدرن اوایل قرن بیستم ظهور كرد.... دوره موسوم به اصلاحات اقتصادی و اجتماعی در ژاپن حایز اهمیت است، زیرا این اصلاحات حدودا دو دهه قبل از اصلاحات امیركبیر رخ داد.

ناكاگاگی، مشاور فرهنگی سفارت ژاپن در تهران:
- بعد از شكست ژاپن در جنگ جهانی دوم، سیاست اصلی ژاپن این بود كه باید سیاست همراهی با كشورهای قدرتمند را ادامه دهند و به همین خاطر به همراهی با امریكا به عنوان مهم‌ترین متحد ادامه دادند. البته میان ژاپن و امریكا مناقشه وجود دارد، ‌اما این سیاست اصلی ژاپن است. همچنین ژاپنی‌ها بعد از جنگ تصمیم گرفتند نیروهای خود را برای جنگ به جاهای دیگر گسیل نكنند.

محمدامین قانعی‌راد، استاد جامعه‌شناسی:
- مشروطه ژاپنی به یك معنا از سال ١١٨٥ آغاز می‌شود و موفق می‌شوند امپراتور را در قصر خودش مجبور به سلطنت كنند و حكومت را به دست حكام نظامی دهند. امیركبیر و مصدق هم دنبال همین اقدام بودند و موفق نشدند. امپراتوری كاموكورا و بعدا توكوگاوا و حتی میجی همه به آیین كنفوسیوس اعتقاد دارند، اما آیین دربار به طور عمده شینتو است. آیین مردم عادی نیز نوعی بودیسم است كه بر نادیده گرفتن منافع شخصی و هوا و هوس فردی تاكید دارد. از سوی دیگر شینتو به تقدس امپراتوری، ملت و ژاپن معتقد است. بنابراین در ژاپن با نوعی مثلث مذهبی مواجه هستیم و این نشان‌دهنده آن است كه تكثر در درون فرهنگ ژاپن به شیوه فرهنگی سر برمی‌آورد بدون اینكه جنگ مذهبی رخ دهد. به نظر این فضای تكثر به ایجاد نوعی فضای اندیشه و آگاهی كمك كرد.... در سال ١٦١٥ همچنین متنی نوشته می‌شود كه بر اساس آن وظیفه اصلی امپراتور تحقیق و مطالعه است. تاثیر این تمایز جغرافیایی در ژاپن باعث عدم تمایز فرهنگی ژاپن به دوگانه سنتی- مدرن می‌شود.
- اتفاقا در ایران مثلا در عصر رضاشاه حركت‌هایی رخ داد كه به معنای نفی امر قدسی بود. همچنین گرایش‌های بنیادگرایانه‌ای رخ داد كه تلاش در جهت نفی امر عرفی یا ادغام آن در امر معنوی می‌كنند. بنابراین ما دوگانه‌سازی كردیم و همواره تلاش كرده‌ایم یكی از این دو طرف را به نفع دیگری نفی كنیم. این امر باعث شكاف فرهنگی می‌شود. البته این امر در ژاپن و حتی كره جنوبی تنها به مذهب كنفوسیوسی ربط پیدا نمی‌كند، زیرا شاهدیم كه مثلا در كره شمالی و چین این مذهب اجازه تمایز مذكور را نمی‌دهد و بنابراین باید دید چه عناصر فرهنگی دیگری وجود دارد و بر اساس چه نوع مفصل‌بندی این امر در ژاپن و كره شمالی رخ داده است.... در ژاپن جامعه‌ای پدید آمد كه از نظر فرهنگی سنتی و از نظر میل به اصلاحات مدرن بودند. بنابراین در دعواهای موجود در این جامعه همواره یك هسته مشترك فرهنگی موجود بود. بنابراین نظام دوگانه(duality)مانع دوگانگی فرهنگی (dualism) شد و از شكسته شدن فرهنگ بین دو امر كه تنها در ارتباط و نزدیكی می‌توانند كاری از پیش ببرند، مانع شد. این هسته فرهنگی به ژاپنی‌ها كمك كرد بتوانند با حفظ روحیه ژاپنی با دنیا ارتباط پیدا بكنند. به اعتقاد من هسته فرهنگی موجب توسعه ژاپن شد.
- از سال ١١٨٥ زمینه برای تمایز میان نهادهای قدرت سیاسی و معنوی فراهم آمد و از قرن هفدهم نوعی تمایز قدرت از حقیقت یا تمایز فرهنگ از سیاست رخ می‌دهد كه عامل رشد است. وقتی فرهنگ از سیاست متمایز شود، امكان رشد می‌یابد، زیرا فرهنگ دیگر بار زور نیست. البته متولی فرهنگ امپراتور است، اما از زور سیاسی آزاد است. اهالی قدرت سیاسی برای هنر و اندیشه چارچوب تعیین نمی‌كنند. امپراتور متولی این قضیه است و در تقسیم كار نیز وظیفه امپراتور تحقیق و مطالعه است و این امكان می‌دهد كه فرهنگ آزاد باشد. سیاست نیز زمانی رشد می‌یابد كه امكان توجیه ماورایی نقاط ضعف خودش را نداشته باشد. بنابراین یك سازمان اداری كارا را ایجاد می‌كند و در نتیجه تمایز فرهنگ و سیاست، یك بروكراسی قدرتمند در ژاپن به وجود آمد. هنوز دموكراسی ایجاد نشده، اما در دوره توكوگاوا به عنوان عصر فئودالی متمركز یك بروكراسی متمركز تشكیل شد كه جنگ را از بین برد. بنابراین از ١٦٠٠ تا ١٨٦٨ یعنی حدود سه قرن با حداقل درگیری‌های جنگی مواجه هستیم كه اجازه رشد می‌دهد....
- باید تحول قرن هفدهم را در ریشه‌های فرهنگی قدیمی‌تر جست وگرنه با چهار كتاب و اصل نوزایشی رخ نمی‌دهد.... بعد از ١٨٥٤ و آمدن كومودور پری و قراردادی كه با ژاپنی‌ها بستند، غیرت سامورایی به جوش آمد و یك حركت ضد خارجی ایجاد شد و این حركت ضد خارجی امپراتوری میجی را بازگرداند، یعنی حس كردند كه برای مبارزه با خارج نیازمند پیوند امر قدسی و امر سیاسی هستند. بنابراین در چارچوب مجددا امپراتور جابه‌جا شد و دوگانگی دو پایتخت از بین رفت. اما امپراتوری كه بعد از بیش از ٢٥٠ سال بر سر كار آمده بود، فهمیده بود كه در صحنه سیاسی چگونه رفتار كند و اجازه داد كه اصولی تبیین شود. اما روحیه همچنان ژاپنی بود، یعنی همان طور كه پیش از آن روحیه ژاپنی و دانش چینی (كنفوسیوس و بودیسم) بود، حالا شده بود روحیه ژاپنی و دانش غربی. بنابراین برای فهم توسعه ژاپن باید ریشه‌های فرهنگی عمیق آن را دریافت.

حسینعلی نوذری، استاد علوم سیاسی:
- اینكه ژاپن تنها در یك قرن و نیم گذشته شناخته شده، اندكی شتابزده و عجولانه است و بیانگر آن است كه ما تاریخ پیشین ژاپن را ندیده‌ایم. ژاپن سابقه چهار تا پنج هزار سال حضور انسان متمدن را دارد و این را نشانه‌های باستانشناختی نشان می‌دهد.
- مذهب اصلی مردم ژاپن شینتو و بودیسم است. بودیسم میراث چین است و بخش مهم فرهنگ و تمدن ژاپن درحقیقت وامدار فرهنگ چینی در قالب آموزه كنفوسیوس و آیین بودیسم است.... در قانون اساسی سال ١٩٤٦ بر ضرورت نوعی حكومت دموكراتیك تاكید می‌كند كه بیانگر سر بر آوردن هم ملت جدید و هم نظام سیاسی جدید است .... در قانون اساسی شخص امپراتور به عنوان رهبر نمادین دولت معرفی شده و به واسطه شكست در جنگ جهانی حتی حق اعلام جنگ ندارد.
- در دوران توكوگاوا و حاكمیت شوگون‌ها مفهوم بخشیدن جنبه‌های مقدس مابانه به نقش امپراتور در برنامه‌ها را شاهد هستیم. اما در دوران میجی این حالت تقدس‌مابانه در واقع نوعی تلاش دولت مدرن است. از همان اواخر حكومت توكوگاوا دولت-ملت به معنای مدرن كلمه شكل می‌گیرد. آنچه دولت-ملت مدرن را از دولت‌های فئودالی متمایز می‌كند، تلاش برای یافتن منابع مشروعیت‌بخش است. در این دولت-ملت منابع مشروعیت دیگر از طریق تعالیم شینتوئیزم و بودیسم استخراج نمی‌شود. بلكه از طریق مراجعه به آنچه منابع مدرن تلقی می‌شود، صورت می‌گیرد. در دوران توكوگاوا و حتی اوایل میجی مردم رعیت بودند كه نقش بنده داشتند. پیدایش شهروند (citizen) به عنوان فردی كه حق مشاركت اجتماعی و سیاسی دارد یك دستاورد مدرن است. نباید این فرآیند تحول سیاسی را نادیده گرفت كه تاریخ و اندیشه مشخصی دارد.
- ژاپن در مواجهه با غرب در سال ١٨٥٤ احساس كرد اگر امپراتور وارد این مواجهه نشود و قدرت معنوی‌اش را وارد كار نكند، موفق نمی‌شود. یعنی با تكیه صرف بر بروكراسی عرفی نظامی سیاسی كار قابل پیشرفت نیست. در ژاپن بنده و رعیت نبودند. حتی در دوران توكوگاوا سامورایی‌ها در روستاها حكومت نمی‌كردند، كدخداهایی بودند كه مسائل مردم را حل و فصل می‌كردند، مثل پاسخگو بودن به ارباب برای اداره امور، حل و فصل اختلافات بین اهالی، پرداختن به جزییات امور آبیاری و سامان دادن جشن‌ها. سامورایی‌ها به امور بحران‌ها از قبیل فجایع طبیعی و ناآرامی‌های مردمی و ارزیابی محصول می‌پرداختند. بنابراین روستاهای ژاپنی روی دوش كدخداها می‌چرخید و همه هم باسواد و مدرسه‌رو بودند و فرهنگ نیز توسعه یافته بود.
 
کد مطلب: 5074
Share/Save/Bookmark
 
تاریخ انتشار : چهارشنبه ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۴
ساعت انتشار : ۱۲:۴۰
مرجع : روزنامه اعتماد
 
 
 


انتشار یافته : ۰نظر     در صف انتشار : ۰نظر     تکراری،غير قابل انتشار : ۰نظر