داخلی صفحه مشهد و هویت گمشده آرشيو گزارش
 
دین، هنر و تحول زیبایی شناختیِ شهر
سید صدرا میردامادی: برقراری پیوند معنادار میان دین و هنر در گستره شهر می تواند فضاهای مرده شهری را زنده و پویا کند و این امر جز از رهگذر گفتگو و هم زیستی میان دو حوزه دین و هنر رخ نمی دهد. دکتر سارا شریعتی استاد دانشگاه تهران و جامعه شناس دین و هنر؛ دغدغه ی جدی اش در بازنمائی انقلاب سمبولیک هنری در شهر را با ارجاعاتی به مورد شهر مشهد، در غالب نشستی با موضوع" دین در شهر" در پژوهشکده نوین شهر معنوی ثامن با مخاطبین و پژوهشگران به اشتراک گذاشت که در ادامه می آید.
دین، هنر و تحول زیبایی شناختیِ شهر
 شهر از طریق مفهوم مکان وارد حوزه مطالعاتی­ جامعه­‌شناسی دین و جامعه­‌شناسی هنر می­شود. مفاهیم زیادی مثل مکان، لامکان، غیر مکان و ناکجا در جامعه­‌شناسی داریم. اگر وجوه اتوپیک شهر را کنار بگذاریم؛ در مطالعات اجتماعیِ شهر، یک سری کارهایی تحت عنوان «مکان­های حافظه» وجود دارد که کتابی هم با همین  نام داریم. بحث مکان حافظه ناظر بر نسبت میان مکان، حافظه و تاریخ، خصوصاً در اروپای پس از جنگ جهانی دوم شکل گرفت.
پس از وقوع جنگ جهانی دوم خصوصاً برای اندیشمندان یهودی در حوزه علوم اجتماعی این پرسش مطرح شد که چگونه خاطره کشتار آشویتز را حفظ کنیم تا این واقعه تاریخی به فراموشی سپرده نشود. بنابراین مسئله حافظه و یادمان این فاجعه در سطح شهر اهمیت پیدا کرد. در آن دوره شاهد ظهور مکان­ها و ابژه های حافظه در اروپا بودیم. مکان هائی از قبیل مرگ سرباز گمنام مربوط جنگ جهانی اول و یادمان کشتار یهودیان. در ایران هم شاهد نمونه هائی از یادمان های جنگ هستیم مثل موزه صلح تهران.  
مقوله جنگ به شدت در مطالعات اجتماعی غرب پس از جنگ های جهانی اهمیت جدی پیدا کرد. تا آنجا که اساسا ریشه های شکل گیری جنبش های فمینیستی از تبعات وقوع جنگ های جهانی بود. به این معنا که در جنگ مردان به جبهه ها رفتند و برنگشتند و زنان تمام مسئولیت خانواده را بر عهده گرفتند. با زنانی مواجه شدند که توانمند شده اند و دیگر آن نیاز سابق را به مردان ندارند.
در مقام مقایسه، آنگاه که جایگاه مطالعات اجتماعی جنگ در اروپا را با جنگ خودمان مقایسه میکنم می بینم واقعا مطالعات اجتماعی در پرونده تاثیرات اجتماعی جنگ ما کاملا غایب است.
شهر برای ما مکان گذر است. شهر برای ما معمولاً جایی است که از خانه­ام می‌روم برای رسیدن به محل کار و از این مکان می­گذرم. در نتیجه برای شهرهای مدرن این بحث را مطرح کرده­اند که این‌ها Leo نیستند no leo و غیر مکان هستند چون مکان گذرند. ایستگاه­‌های قطار یا مترو به واقع مکان نیستند و بیشتر جایی هستند که شما می­ایستید تا سوار قطار بعدی شوید.
مترو جایی است که همه شهروندان در آن تردد می­کنند و رد می­شوند و یک نامکان و مکان گذر است درنتیجه از این فرصت باید استفاده کرد که مترو را به‌جایی تبدیل کنیم که افراد در آن با هدفی غیر از اینکه سوار مترو شوند زیست می­کنند و می­مانند.
در این میان پرسش اساسی این است که ما چگونه این لامکان­ها را قابل زیست و تبدیل به فضای مشترک شهری کنیم. درنتیجه به سراغ المان­ها و ابژه­‌ها و آن چیزی می­رویم که باعث می­شود من در آن مکان بمانم و قابل زیست شود. مثلا گذاشتن میز و صندلی ها خودش دعوتی است برای زیست در یک مکان.
آندره مالرو یکی از شهرداران مشهور پاریس که در سیاست­گذاری هنری بسیار تأثیرگذار بوده است نویسنده و نمایشنامه نویس مشهور است. مالرو خیلی به تئاتر علاقه­مند بود و اصولاً هنر برایش خیلی اهمیت داشت و می­گفت هنر، یک ضد سرنوشت است و با هنر می­توانیم بر تعینات اجتماعی، تاریخی و طبقاتی و حتی جسمی خودمان غلبه کنیم و برای محصول یک مواجهه و تصادف می تواند عشق هنر را در دل کسی بیندازد. درنتیجه مالرو زمانی که وزیر فرهنگ در فرانسه شد سیاستی را به وجود آورد که امروز به نام سیاست دموکراتیزاسیون فرهنگ مشهور است. بر اساس این سیاست باید فرهنگ را به متن شهر برد تا حتی افرادی هم که در خانواده­‌های فرهنگی به دنیا نیامده­اند؛ شهر خود یک مکان برخورد و مواجهه آنها با ابژه­‌های هنری باشد.
از آنجائی که مالرو به تئاتر بسیار علاقه­مند بود، دست به ایجاد خانه­‌های فرهنگ در تمام سطح شهر زد و تئاتر را عمومی کرد. امروز فرانسه به تئاترش شناخته می­شود و تئاتر وسیله آموزش همگانی در سطح شهر شده است.

همیشه یکی از دغدغه­‌هایی که با توجه به حوزه مطالعه من یعنی جامعه شناسی دین و هنر در ایران دارم این است که چرا بین دو حوزه دین و هنر در گستره شهر هیچ گفتگویی برقرار نیست.
من اغلب در کلاس جامعه‌شناسی هنر هم هنرمندی را دعوت می­کنم و هم خودمان به سراغ اماکن هنری می­رویم و چون کار دین مشروع را هم آنجا می­دهم؛ برای من زیاد پیش آمده که صبح در حوزه علمیه قم باشم و عصر دریکی از گالری­های شیک تهران مشغول خوردن آب‌پرتقال. گاهی اوقات این تغییر وضعیت برایم بسیار شوک­آور است که صبح در جلسه‌ای بودیم که همه طلاب بودند و عصر در گالری که با این جام­هایی که تغییر کاربری دادند آب‌پرتقال می­خوردیم. شما نمی­دانید ایران هستید یا نیویورک و درنتیجه کنتراست بین این دو فضا خیلی شوک­آور است.
در این گالری شما نمی­توانید از دین حرف بزنید و در آن حوزه مشروع دین هم نمی­توانید از هنر حرف بزنید و گاهی پیش‌آمده است ترمی که روی نمایشگاه­‌ها و گالری­ها کار می­کردم بچه­‌های کلاس را به سراغ گالری­ها فرستادم و این کار داوطلبانه هم هست و انتخاب نمی­کنم و اتفاقاً یک ترم  از دانشجویان دختر من که بسیار متشرع و حجاب کامل گفتند ما گالری سوپر شیک می­رویم. گالری­ها را نمی­شناختند و من داشتم گالری­ها را تقسیم می­کردم و یک گالری که اسم نمی­برم بسیار شیک است و مربوط به طبقات خاصی است  گفتند ما آنجا می­رویم و گفتم اتاق خیلی خوبی است و بروید و نتیجه­اش این بود که آن گالری افرادش با من تماس گرفتند و فکر کردند از گشت ارشاد آمده­اند و می­خواهند خدمت این‌ها برسند و این بچه­‌ها به من گفتند خانم آنجا چه بود ما را فرستادید، ما اصلاً نمی­دانستیم چنین فضاهایی وجود دارد. یعنی یک گسل عمیق بین دنیای هنر و دنیای دین وجود دارد.
هر کدام آن دیگری را طرد و تکفیر می کنند. و مرادم از این طرد و تکفیر توسط دنیاهای مشروع یا دنیاهای مسلط به معنای بوردیویی این دو حوزه است. نهاد دین عبارت از حوزه و مراجع و مدرسین حوزه است و دنیای هنر عبارتست از گالری­ها و آرتیست­های هنرهای زیبا، به این دو معنا می­گویم بین این دو جهان هیچ ربط و نسبتی وجود ندارد.
 درنتیجه اتفاقاتی اگر در این میان می­افتد آرام و خاموش و بی‌سروصدا می­افتد مثلاً چه اتفاقاتی می­افتد؟  مثلاً ظهور مجسمه­‌ها در سطح شهر که یک‌دفعه می­بینید در سطح شهر مجسمه­‌ها به وجود آمدند و این مجسمه­‌ها کی آمدند و کجا تائید داشتند چه کسی تائید کرده است؟ یعنی دین در این مورد چه می­گوید؟
ببینید گمان میکنم پرونده تصویر همیشه موضوع چالش بین دین و هنر بوده است و در دوره­ای در اروپا به مناقشات جدی انجامیده است ولی بین این‌ها باید گفتگو برقرار کرد.  تصویر الآن‌هم سر یکی از فیلم­ها همین بحث هست که چهره­‌های مقدس باید بازنمایی شوند یا نه و دلیل اینکه ما نمی­توانیم به سرانجام برسیم و مطالعات و بحث­هایی در این زمینه به وجود آوریم برای این است که سراغ روحانیون می­رویم و می­گوییم فتواتان را بدهید و ایشان‌هم خوب اطلاعاتی دارند یا نه فتوای آره یا رد می­دهد اما ما قبل از اینکه احتیاج به فتوا داشته باشیم به بحث دراین‌باره احتیاج داریم. بحثی که تحت عنوان مثلاً کارآمدی مرجعیت مهم است.
 ما از خلال یک پرونده موسیقی که داورش دو استادی از چهره­‌های حوزوی بودند به این نتیجه رسیده بودیم که این هشداری برای روحانیت است من گفتم که سر پرونده موسیقی دارید ناکارآمد عمل می­کنید.
کسانی هستند که می­گویند مرجع تقلیدم ایشان است و از ایشان تبعیت می­کنم اما در دو فایل ازش تبعیت نمی­کنم، یک موسیقی و دوم هم بازهم هنر. چرا تبعیت نمی­کنم؟ چون می­دانیم که مرجعم خیلی با موسیقی آشنایی ندارد و بحث من با این داوران حوزوی این بود که اتفاقاً مراجع هم باید صدای جامعه را بشنوند و بدانند چه تحولاتی در جامعه به وجود آمده و این استفتاء به شکل قدیم غلط است که شما به مرجعی که آشنایی به موسیقی ندارد مراجعه کنید و نظرش را در مورد موسیقی غرب بپرسید و خوب مثلاً ایشان می­گویند حرام است درنتیجه کل پرونده بسته می­شود و این‌یک جامعه­‌شناسی مراجع هم لازم دارد.
 دلیل اینکه امام موسی صدر اهمیت پیدا میکند و مرجعیت اجتماعی پیدا می کند این است که او مردی است با عبای خاکی نه با عبای رنگی. به این معنا که او مردی است که در جامعه پر از تنوع و التهاب لبنان زیست می کند و تحولات جامعه را می شناسد. در جامعه دینامیک و پویای ایران در تمام حوزه ها تحول در جریان است و اگر مرجعیت واجد کارآمدی لازم باشد باید به این صدای اجتماعی از رهگذر گفتگوی میان هنر و دین گوش دهد.
یکی از پرسش­های مسئله محور در موضوع شهر این است که تقسیم فضا (space) در شهر چگونه انجام می­شود. و هنر و دین چگونه می­توانند این محل گذر را به مکان و فضای زیست تبدیل کنند؟ هنر و دین چه نقشی می­توانند در اینجا داشته باشند؟ اولین نکته اینکه من فکر می­کنم در جامعه ما ایران، تا زمانی که بین هنر و  دین یک رد متقابل است فعالیت­های ما فانی و کوتاه ‌مدت است.
به نظر می آید یکی از چالش های جوامعی همچون ایران به یک معنا سکولار بودن است. سکولار بودن معنایش به تمامه نداشتن باور دینی نیست بلکه یکی از مهم­ترین تئوری­های سکولاریزاسیون ناظر بر جایگاه حافظه است! به این معنا جوامع سکولار جوامع بی حافظه هستند. از این رو دین یعنی تبار، حافظه، سنت و میراث! وقتی این تبار شود جوامع دچار بحران هویت می شوند. جامعه ما به­معنائی که عرض شد سکولار هستند چون حافظه جامعه در کالبد شهری نقش نبسته است. شما وقتی کالبد شهری را نگاه می­کنید فقط دارد به شما آموزش می­دهد چکار باید بکنید! و انگار تخته‌سیاه امر و نهی است و شهروند احساس می­کند در یک آموزشگاه بزرگ زندگی می­کنید. مدام ذهنیت تو را به کار می­گیرد و باید گوش دهی و بخوانی. درصورتی­که ابزار آموزشی دیگری هم جز شنوایی و خواندن هست و آن در حوزه­ای است که در نمادها و علائم به وجود می­آید حوزه­ای که در مطالعات شهری خیلی روزبه‌روز اهمیت بیشتری پیدا می­کند و حوزه سمیوتیک و حوزه سمبولیک. گاه این علامت­ها و نشانه­‌ها از کلماتی که به شما آموزش مستقیم می­دهند تأثیر بیشتری دارند.
 بحث بوردیو این است که ظهور هنر مدرن باعث انقلاب سمبولیک در نمادها و نشانه ها شد و به نگاه ما ساختار بخشید. در کشوری که نزدیک به چهار دهه پیش در آن یک انقلاب سیاسی انجام‌شده است آیا این انقلاب سیاسی پیش از خودش محصول یک انقلاب سمبولیک هم بوده است یا نه؟ اگر انقلاب سمبلیکی انجام‌شده است در چه حوزه­ای انجام‌شده است؟ نقش هنر و دین و سیاست در این حوزه­‌ها چیست و این سمبل­هایی که انقلاب در آنها انجام‌شده است چه هستند و با چه استدلال­هایی می­شود گفت این انقلاب سمبولیک انجام‌شده است؟
انقلاب سمبلیک یعنی تحول در نمادهای ما، تحول در سیستم ارزش­گذاری و سیستم داوری ما. یعنی نشانه­‌هایی که کلامی نیستند بلکه به­نوعی می­توانند نشان دهند تغییر ایجادشده است. مثلا وارد این خیابان شدیم و از طریق پرچم­هایی که گذاشته‌شده است شما می­فهمید فصل دیگری به وجود آمده است و پرچم­های سرخ و سبز، نشان می­دهد که ما وارد ایام جدیدی که محرم باشد شده ایم. اصلاً احتیاج به تابلو نیست، با رنگ‌ها این تحول نشان داده می­شود و درنتیجه نشانه­‌هایی را باید گذاشت حالا این نشانه­‌ها باعث می­شود فرهنگ بصری و سواد بصری بالا برود.
 یعنی من دریکی از جاده­‌ها هست که مجسمه­ای مربوط به قدیم مثلاً زنجیرها را نشان داده که با دو مشت که زنجیرها را کنده است نشان داده است، کبوتر را هم نشان داده است باز اصل را براین گذشته است که مخاطب نفهمیده است و زیرش نوشته است: پاره کردن زنجیرها و رسیدن به آزادی!
خوب این نشان‌دهنده این است که تلقی رایج مدیران فرهنگیِ شهر سواد بصری را بالا نمی داند و نمی­فهمد که وقتی زنجیر پاره شده و کبوتر هم پرواز می­کند و رهایی صورت گرفته لازم نیست حتماً بنویسی و زیرش حک کنی .
فرهنگ عمومی و شبکه های اجتماعی روزبه­روز از شما کمتر تکست می­خواهد و بیشتر از شما علائم و نشانه می­خواهد. با یک علامت نشان می­دهید خوشحالید، خندانید و چه می­خواهید و نشانه­‌ها الآن دارند حکم­فرمایی می­کنند و ما سوادش را نداریم. ما سواد استفاده کردن از این نشانه­‌ها را نداریم و برای اینکه فضای گذری را به مکان تبدیل کنیم از این نشانه­‌ها باید استفاده کنیم.
 این نشانه­‌ها را می­توانیم در دنیای خودمان به وجود آوریم و خلقش کنیم شهر را از طریق نشانه‌ها زیباسازی کنیم بدون اینکه این‌همه کلمه بیاوریم و شهر را به کلاس درس امرونهی و آموزش مستقیم تبدیل کنیم. آموزش مستقیمی که امروز کاملاً زدگی ایجاد می­کند. آموزش روزبه­روز به سمت عملی شدن و پراگماتیک­تر شدن و غیرمستقیم­تر شدن می­رود و ما امروز باید از انقلاب سمبولیک استفاده کنیم. حالا نتیجه­ای که می­خواهم بگیرم این است که این انقلاب سمبولیک در جامعه ما اگر بخواهیم تحول زیباسازی انجام دهیم و تحولی به وجود آید دو منبع این انقلاب سمبولیک گفتگو کنند به نظر من بدون استفاده از دو منبع دین و هنر امکان پذیر نیست.
اگر که این‌ها بتوانند باهم گفتگو کنند می­توانند در نظام نشانه­‌ها و علائم ما کاملاً تحول به وجود بیاورند. در غیر این صورت، دین فرم زیبای خودش را برای بیان پیدا نمی­کند و همچنان از همان فرم­های قدیم که آزمون خود را پس داده ­است استفاده می شود.
حضور مجسمه­‌ها در سطح شهر اتفاق فوق­العاده­ای است. من زمانی که دیدم شهر تهران دارد پر از مجسمه می­شود گمان کردم  در تهران باسیاست دموکراتیزاسیون آندره مالرویی روبه­روایم. برای من این کار جذاب است که اصلاً همین ترم در کارشناسی به بچه­‌ها گفتم فقط کارتان این است که با دوربین بروید عکس بگیرید و مجسمه­‌ها را بیاورید دسته­بندی کنیم و ببینیم حامل چه ارزش­هایی هستند.
ما می­توانیم از شهر به­عنوان ‌یک پتانسیل استفاده کنیم و فضاهای بین هنر و دین را تقسیمی عادلانه کنیم و فضاهای دینی را با استفاده از هنرها بیاراییم و بین هنر و دین بتوانیم رابطه برقرار کنیم. نمونه موفق این، کلیسای کاتولیک است که هنر را در خود بازتولید کرده است. گاه کلیسا تبدیل به تئاتر می­شود و به این دلیل تئاتر را هنر توتال می­گویند که در آن‌هم کورل گرافی است و هم موسیقی و هم ... همه‌چیز هست.
 در کلیسا هم شما می­بینید چنین اتفاقی می­افتد. من کلیسا می‌روم نه برای انجام شعائر مذهبی بلکه برای آنکه به آن صدای آسمانی ارگ گوش دهم و ویترایهای فوق­العاده کلیسایی را ببینم به دلیل اینکه معماری بنا مرا به اعجاب وامیدارد. به دلیل اینکه می­بینم مراسم تولد مسیح را آنجا با مجسمه­‌هایی است فوق­العاده  بازنمایی کرده اند.
شما در کلیسای کاتولیک هم با مجسمه آشنا می­شوید و هم با ویترای و هم موسیقی و هم معماری. در برابر؛ مساجد و مکان­های مذهبی ما چه چیزی را به ما نشان می­دهند؟ معماری‌اش در بعضی موارد امضا ندارد، معماری خوبی است ولی امضا ندارد حالا مواردش را هم می­توانم اشاره‌کنم و از هنرهای دیگر، موسیقی انگار اصلاً طرد است به دلیل اینکه موسیقی حتماً هیچ ربطی با دین ندارد و همین مشهد که بین­الحرمین اعلام‌شده است و مطلقا پرونده موسیقی بسته است.
فرهنگ تشیع سیاه است و در نهایت سبز و سرخ است! ولی ما هیچ درکی از رنگ نداریم. تئاتر هم تنها کاری که کردیم این است که موازی کاری شده است و به‌جای اینکه دین تئاتر را به خدمت خدا و مضامین دین بگیرد آمدیم در کنار جریان اصلی تئاتر، تئاتر رضوی راه انداختیم. موسیقی کار خودش را بکند، در کنارش دانشگاه مداحی! نقاشی کار خودش را می­کند در کنارش شمایل.
نمی­گویم این کار غلطی است بلکه می­گویم گفتگو باید باهمان تئاتر مؤلف پیشگام و با معیارهایی که وجود دارد برقرار شود.
این‌ها از کی واردشده‌اند و چه جایگاهی بعداً پیداکرده­اند این‌ها مجموعه مطالعاتی است که به همان اندازه که مفاهیم که انقلاب است و عدالت و جهاد و باید روی این‌ها کارکرد، نشانه­‌ها و سمبل­ها و نمادها هم اهمیت دارند برای اینکه نگاه ما و سیستم داوری ما را ساختار می­بخشند.
در ارتباط با ایده بومی سازی جامعه شناسی و علوم انسانی که در این سالها مطرح است من اساسا به استاندارد بودن هیچ­چیزی معتقد نیستم یعنی زمینه برایم خیلی مهم است.  من اوایل بحثی داشتیم با عنوان‌یک جامعه­‌شناسی برای یک جهان و بحثم این است که نه، یک جامعه­‌شناسی برای یک جهان وجود ندارد و ما جامعه­‌شناسی­های متفاوت برای جهان­های متفاوت داریم بنابراین با این مفهوم سیاست بومی­سازی کاملاً مخالفت می­کردم چون اصلاً خود کلمه بومی، لفظی استعماری است که استعمارگران به بدویانی که آنجا زندگی می­کردند می­گفتند. من دیگر خودم به خودم بومی نمی­گویم! بنابراین من بحث لفظی و زبانی­اش را هم قبول ندارم....
وقتی موزه موسیقی می­روید در ورودی موزه موسیقی یک ساز بسیار بزرگ است و اسمش را ساز عاشورا گذاشته­اند یعنی سازی است که در عاشورا مردمان گیلان، می­زنند برای اینکه ملت جمع شوند و مراسم بگیرند. شما می­گویید با صدها ساز –نمی­دانم واقعاً چندتاست- منطقه خراسان از شمال تا جنوب می­بینید این مردم برای همه کارها، برای کشت­وکار برای ازدواج برای عزا و برای همه لحظات مختلف زندگی‌شان و مراحل گذارشان با موسیقی سروکار دارند. حیات اجتماعی­شان با موسیقی پیوند دارد بنابراین بومی‌سازی که می­گویند بوم کجاست؟ اگر بوم مکان است و فرهنگ فولک است این هم بومی­سازی است یعنی به موسیقی برگردیم و اگر بوم است، شما می­بینید دنیای رقص­های بومی فوق­العاده است: رقص چوب و رقص چاق. می­بینید این‌ها یک فرهنگی پشتش هست و همه این‌ها را ما حذف می­کنیم و به نام دین حذف می­کنیم. موسیقی را به نام دین حذف می­کنیم درصورتی‌که اگر بومی­سازی باشد و به فرهنگ متن جامعه برگردیم باید ببینیم دین می­تواند با این هنرهای فولک-دیگر هنرهای زیبا را هم نمی­گویم که خودشان هم مشکل‌دارند- چه نسبتی برقرار کند و با چه استدلالی می­توانیم هنرهای مردمی را کنار بگذاریم. بنابراین من فکر می­کنم به‌جای اینکه دعوا بین لوکال و یونیورسال باشد که بومی یا جهانی! دعوا بر سر این است  که اصلاً جهان را حذف کنیم.
مگر در قوچان و همین خراسان آن رقص محلی جزء بوم نیست تکلیف من به­عنوان‌یک متدین با آن رقص چیست؟ چون می­دانید بخشی از این رقص­ها مردانه است و مجاز است اما بخشی از آن‌هم زنانه است. دنیای رنگ­های این بوم را چکار باید بکنم؟
بنده بجنورد رفتم و زنان بجنوردی، این شال­های ترکمنی را گره نمی­زنند و باز می­گذارند و در سطح شهر می­خرامند. این شال‌ها دنیای رنگ است آیا من می­توانم با این شال‌ها در یک مکان دینی بروم؟ نمی­گویند که این رنگ­ها مجاز نیست؟ خیلی نکته مهمی است و در سطح پراگماتیستی بحث کنیم بنابراین منظورم این است که نگاه بومی هم با خودش وحدت ندارد یعنی به یک عناصری اصلاً فکر نمی­کند و روی دستش مانده و کنار می­گذارد.
سنت جامعه شناسی  که من از آن آمده ام همیشه با مشاهده شروع می شود نه با مطالعه. افراد زیادی داریم بسیار کتاب می خوانند و باسواد هستند ولی در برابر کوچک ترین پرونده های اجتماعی ناتوان و بیسواد هستند. ما باید سراغ مسائل روز مره ای اجتماعی که مردم سر و کار دارند برویم. اتفاقا یک زمانی با یکی از دانشجویانم رفتیم سراغ استفتائاتی که مردم از مراجع می کنند ببینیم مسائلی که مردم با مراجع در میان میگذارند چیست. این از آن کارهائی است که مکتب آنالینا انجام در علوم اجتماعی پایه گذارش بود.
تاریخ را نه از طریق روایت رسمی حاکمان بلکه از طریق شکایت هائی که در محاکم انجام شده است بازسازی می کردند. اینها را جمع میکردند تا ببینیند مسائل مردم در گستره شهر چیست.
 خصوصاً اینکه ما کانسپتی به نام شهر مذهبی داریم و در مطالعات دینی هم خیلی رویش کار می­شود. در مطالعات شهرهای مذهبی اتفاقا جذاب ترین حوزه همین مطالعات گردشکری است. یکی از بخش­های مهم مطالعات گردشگری همین بخشی است که در ایران می­گویند سیاحت یا زیارت. مثلاً سفر شما سیاحتی بود یا زیارتی؟
 ولی در علوم انسانی این‌ها مفاهیمی سفت‌وسخت هستند و تفاوت وجود دارد بین سیاحت با زیارت و اصلاً زیارت، خصوصاً توریسم مذهبی خودش حوزه خیلی مهمی است و مجموعه­ای داریم به نام مکان­های قدسی.
کلمه مقدس خیلی استفاده می­شود مقدس به چه مکان­هایی می­گویند و می­دانید ادبیات مکان مقدس که الیاده روی آن کارکرده است می­گوید مکان مقدس، مکانی است که مکان سازی نمی­توانی بکنی. الآن سیاست­هایی در تهران مکان سازی می کنند و اعلام می­کنند امروز اینجا آستانه مقدس مبارکه است. ولی مکان مقدس قابل احداث نیست و تجریش چون امام‌زاده صالح دارد آنجا مکان مقدس است چون مکان مقدس به قول ایلیاد کشف می­شود و اختراع احداث  نمی­شود. آن مکان ‌همیشه مقدس است حتی اگر کشفش نکنی. به همین دلیل است که از طریق خواب، کسی به خوابت می‌آید و می­گوید اینجا مکان مقدس بوده است تو برو و کشفش کن ولی اعلام نمی­کند. نکته دیگرش این است که مکان مقدس را نباید وسعت بخشید چون حرمتش از بین می­رود.
 وقتی شما تمام شهر را دینی وقدسی می­کنید دیگر برای دین حرم و حریمی نمی­ماند و حرمت حرم را نمی­شود حفظ کرد! حرمت حرم یعنی این فضای حرم است و از جائی دیگر حریم حرم تمام می شود و زندگی عرفی جریان دارد. نه اینکه تمام مثلا شهر مشهد را حریم قدسی حرم قلمداد کنیم. این کار حرمت شکنی حریم قدسی است به این دلیل که تمام شهر مکان مذهبی شده است!
پایان­نامه­ای را با یکی از بچه­‌ها گذراندیم درباره سازمان زیباسازی شهر تهران و عملاً یافته پایان‌نامه این بود که اصلاً مقصود دموکراتیزاسیون هنر و همگانی کردن هنر نیست یا حتی برخلاف کسانی که فکر می­کردند مقصود اسلامی سازی شهر است نیست. پشتش نه ایدئولوژی خوابیده است و نه سیاست­گذاری مشخص و نه عشقی به هنر. وقتی ما از طرف می­پرسیم شما بر اساس چه معیاری این‌ها را انتخاب کرده­اید می­گوید خانم به ما این بودجه را داده­اند بر اساس این بودجه، اولاً هدفمان تلطیف کردن زندگی است و دوم بر اساس بودجه­مان ما اثر خریدیم یعنی می­بینید نگاه هنری پشت آن نیست و سؤال من که این آثار حامل چه ارزش­هایی هستند الزاماً پاسخ مشخصی ندارد.
بله این هم رویکرد نظری مهمی است و این دیدگاه وجود دارد که ما باید همان­طور که اشاره کردند فرهنگ دینی را بسط دهیم و از همه فضاها برای تبلیغ و گسترش و بسط دین استفاده کنیم.
من اتفاقاً فکر می­کنم درست برعکس این است و رویکرد نظری من این است که به قول بونهافر متاله آلمانی در یک زمینه (context) سکولار هست که دین خودش را نشان می­دهد و من آن موقع زمانی که این را می­خواندم نمی­فهمیدم اما تجربه من در ایران دقیقاً این تجربه است یعنی در فرانسه وقتی می­دیدم یک دختر حجاب داشت متوجه می­شدم مذهبی است اما در ایران نمی­فهمم. دین از غیر دین قابل‌تشخیص نیست اصلاً نمی­فهمم چه کسی دین دارد و که نه. طرف باحجاب کامل می­آید و می­گوید من اصلاً به این حجاب اعتقاد ندارم و به اصرار و اجبار خانواده می­پوشم.
اما به همین دلیل زمانی که دین و غیر دین باهم در آمیخته می­شوند خلوص و کیفیت دینی پایین می­آید. بنابراین زمانی فضای قدسی فهمیده می­شود که شما بتوانید با فضای سکولار مقایسه­اش کنید. اما من اینجا امکان این مقایسه ندارم. اینجا پارک نهج­البلاغه است و اینجا امامزاده صالح و من نمی­توانم مقایسه کنم که اینجا یک فضای خالی از سایبان مقدس است و اینجا سایبان مقدس دارد. به همین جهت بی شک کنتراست و کاکرد تفکیکی اش در فضاها بسیار مهم می شود.
دورکیم در کتاب صور بنیانی حیات دینی می گوید زمان دو بخش است. زمان زندگی روزمره که زمان کار و فعالیت اقتصادی و دوم زمان استثنایی که از آن کار و فعالیت روزمره فاصله می­گیریم. باید بین فضای زندگی روزمره وزندگی استثنایی­ تفاوت وجود داشته باشد. من که از صبح سرکار و خسته ام، وقتی به خانه­می­رسم وسکوت و آرامش را پس از شلوغی روز در آن تجربه می کنم، این تضاد را می­فهمم. این تضاد باعث می­شود من قدر آرامش را بدانم. اما اگر همان هیاهو در خانه­ام ادامه پیدا کند امکان مقایسه آن دو فضا یا دو زندگی فراهم نمی شود.
چه کسی پارک می­رود؟ کسی که از آن زمان روزمره دارد فاصله می­گیرد و بر اساس یک انتظاری به پارک می­رود. منتها پارک محلی است که با طبیعت پیوند خورده است و بنابراین باید بببینیم چه انتظاری از پارک دارد و آن انتظارش از پارک را برایش برآورده کنیم. چه کسی حرم می­رود؟ انتظارش از حرم رفتن چیست؟ شما وقتی فضاها را داخل می­کنید و یکدست، اولاً درکی از فضا نخواهید داشت و دوما اینکه در هیچ مکانی انتظارت برآورده نمی­شود. طرف از مشهد آمده بود می­گوید می­خواهم امشب را احیا کنم گفتم کجای تهران؟ گفتم حسینیه ارشاد برنامه هست گفت نه، اصلاً. چرا؟ به دلیل اینکه طرف من می­خواهم بروم احیا برای من از ایدئولوژی و تاریخ می­گوید و حوصله این حرف­های روشنفکری را ندارم!
خوب مصلا برو، نه آنجا هم نمی­روم چون می­خواهد برای من از انرژی هسته­ای بگوید. می­دانید منظورم چیست؟ فضاها در هم قاطی شده اند. بنده رفتم مسجد در خیابان فاطمی و پرسیدم اینجا مکانی دارید که نماز بخوانیم، آگاهانه گفتم و باورتان می­شود طرف فکر کرد به چه دلیل؟ به این دلیل که این مسجد به نظرم تغییر کاربری داده بود و ما برای مجلس ختم رفته بودیم ولی چنان شیک بود و صندلی­ها... جزء جاهای شیک مراسم که یعنی سالن بود درصورتی­که من مسجد می‌روم که نماز بخوانم. اینکه فضاها دینی و غیر دینی واقعا در هم رفته اند. من اتفاقا دیدم که مراجعی مثل آیت الله شبیری زنجانی در خصوص زیاد شدن دهه های مذهبی تذکر دادند که مردم را زده خواهد کرد. بنابراین به جائی می رسد که وقتی همه جا پر از دین می شود در واقع گوئی هیچ جا دین نیست.
 ببینید ممکن است گفته شود زیست جهان ها و سبک های زندگی متفاوت در ایران اساسا کاری به گفتگوی با هم نداشته باشند و هر کدام زندگی خودشان را بکنند. این نگاه همان الگوی لائیسیته است که در فرانسه اجرا می شود. به این معنا که شهر یک فضای خنثی است. هر کسی یا گروهی هر اعتقادی دارد میتواند به آن عمل کند. ولی در آن فضای مشترک شهری هیچ فرد یا گروهی اجازه ابراز وجود مستقل ندارد و مثلا در مدرسه دولتی حق تبلیغ دینی مطلقا وجود ندارد. بنابراین هرکسی زندگی همانطور که گفته شد زندگی خودش را می کند. آن مذهبی هیئتی زندگی خودش را دارد و یک فرد غیر مذهبی هم همینطور.
اما  الگوی دیگری داریم درست در برای این الگو و آن الگوی بلژیکی است که می­گوید همه­کس، همه­چیز را در فضای عمومی می­توانند تبلیغ کنند و به این صورت آزادی مطلق است که به آن پلورالیسم بلژیکی می­گویند. الگوی پلورالیستی بلژیک و الگوی لایسیته حذف‌کننده در فضای عمومی به نظر من هرکدام از این الگوها، در حوزه نظری فارغ از حوزه نظری در عمل کاملاً به تاریخ و فرهنگ آن جامعه ربط دارد. یعنی الگوی لائیسیته فرانسوی درجایی دیگر به یک ساختار طرد و حذف‌کننده خطرناک تبدیل ­شود و جواب ندهد. ولی همچنان در جامعه فرانسه جواب می دهد. به همین دلیل به آن استثنای فرانسوی می­گویند. اما بطور قطع مدل فرانسه در ایران جواب نمی دهد.
حالا در کشور ما چیست؟ دقیقاً ماجرا این است که ما چه درک و تحلیلی از وضعیت این جامعه داریم. به نظر من در کشور ما بحثی من دارم که مدرنیته گسست و مدرنیته تداوم. مدرنیته گسست به این معنا که قطع می­شود و همه­چیز از نو درست می­شود. واقعیت این است که در جامعه ما ، ما تداوم­های خودمان راداریم. جامعه ما بیش‌ازاندازه مدرن است و درعین‌حال بسیار سنتی است. یعنی عملاً ما همه­چیز دنیای مدرن راداریم اما فضاهای مختلف اجتماعی­مان از هم منفک نیست.
ما هنوز خیلی روابط سنتی را داریم. ما هنوز خیلی سنتی­تر از این‌ها هستیم اصلاً همین روابطی که ما اینجا داریم به‌هیچ‌عنوان در کشورهای غربی برقرار نمی­شود. یعنی یک راننده تاکسی من را سوار کرده بود و چون با پسرم فرانسه صحبت می­کردم فهمید من از خارج آمدم گفت: خانم، برای چه آمدید؟ ول کرده­اید و آمده­اید اینجا؟ من اولین واکنشم این بود که برای اینکه بتوانم با شما حرف بزنم، در فرانسه چنین اتفاقی نمی­افتد که شما با راننده تاکسی بتوانید دو ساعت حرف بزنید و درد دل کنید. روابط اجتماعی این‌طور نیست.
 در واقع ما بیش‌ازاندازه سنتی هستیم و بیش‌ازاندازه مدرن و به تعبیر دیگر هم سنتی هستیم و هم مدرن. مدرنیته ما تداومی است و نه گسستی درنتیجه در برابر آلترناتیو یا این یا آن نیستم. بنابراین اینکه احتیاج به ‌تقریب و نزدیک کردن دنیاها به هم داریم. تقریبی که در حوزه مذاهب مطرح شد باید در حوزه فضاهای زیست اجتماعی به وجود آید. ایجاد نزدیکی میان دین و هنر؛ اگرچه کار سختی است ولی چنین تقریبی اگر رخ ندهد تحول استاتیک و زیباشناسی اصلاً ناممکن می­شود.
 
 
 
کد مطلب: 6074
Share/Save/Bookmark
 
تاریخ انتشار : شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۴
ساعت انتشار : ۰۱:۱۳
 
 


انتشار یافته : ۰نظر     در صف انتشار : ۰نظر     تکراری،غير قابل انتشار : ۰نظر