پایگاه تحلیلی خبری دین آنلاین - آخرين عناوين نوید کرمانی :: نسخه کامل http://dinonline.com/scenario/persons/scenario28 Thu, 19 Apr 2018 20:22:45 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://dinonline.com/skins/default/fa/normal3/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری دین آنلاین http://dinonline.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری الف آزاد است. Thu, 19 Apr 2018 20:22:45 GMT نوید کرمانی 60 درباره نوید کرمانی http://dinonline.com/doc/note/fa/6698/ وی در رشته­‌های شرق­‌شناسی، اسلام­‌شناسی، فلسفه و تئاتر در کلن[2]، قاهره و بن[3] تحصیل کرد. امّا فعالیت­‌های وی به حوزه­ آکادمیک محدود نشد. وی یک فعّال سخت­‌کوش حقوق بشر است که در باب مسائل اجتماعی روز، چون نژادپرستی، مشکلات پناهندگان، جنگ و آثار مخرّب آن درگیر است و برای تهیه­ گزارش تا مناطق جنگ­‌زده نیز می­‌رود. در راستای این تلاش­‌ها، وی در سال 2015 میلادی برنده­ جایزه­ صلح انجمن نشر و کتاب آلمان[4] شد. این جایزه به پاس احترام عمیق و تلاشش در راستای بالا بردن شأن و منزلت انسانی و کمک به اعتلای فرهنگ­ها و ادیان مختلف به وی اعطا شد. در بیانیه­ هیئت امنایِ این انجمن آمده: «... کرمانی یکی از صداهایِ مهّم جامعه­ ماست». به جز این جایزه صلح، وی چندین جایزه­ ادبی مهم دیگر را نیز از آن خود کرده است[5]. در سال 2014، به مناسبت شصت و پنجمین سالگرد تأسیس قانون اساسی[6] آلمان، کرمانی به عنوان سخنران برگزیده در پارلمان آلمان[7] سخنرانی ایراد کرد که به عنوان «سخنرانی سال»[8] از طرف دانشگاه توبینگن[9] برگزیده شد. نوید کرمانی عضو رسمیِ «آکادمیِ علوم در زمینه­­ شعر و زبان» در هامبورگ[10] و «آکادمیِ علوم و هنر» در نٌوردراین-وستفالن[11] است. وی در سال‌های اخیر، پس از حملات تروریستی یازده سپتامبر در امریکا و کشتار تروریستی در شارلی ابدو[12]، تمامی تلاش خود را در صحنه­ اجتماعی –  با برپاییِ راه­پیمایی­‌های خودجوش و مردمی و سخنرانی­‌ها و مقاله‌نویسی در روزنامه­‌ها – و در محیط آکادمیک – با انتشار کتاب و مقاله –  وقف تبرئه کردن اسلام از اتهام خشونت و تروریسم کرده است. در جریان پناهندگان سوری نیز تمامی تلاش خود را وقف احقاق حقوق آن­ها در جامعه آلمان و حمایت از آنها کرده است.     کرمانی قریب به بیست اثر دارد که از آن میان شش کتاب زیر شناخته‌تر شده است:   1. خدا زیباست؛ تجربه­ زیبایی شناختی قرآن[1] (1999)؛ رساله­ دکترای وی که در آن تلاش می­‌کند تجربه­ زیبایی‌شناختی مخاطبانِ قرآن از صدر اسلام تاکنون را بررسی کند. وی با بررسی منابع اسلامی متنوع در زمینه­­‌های کلامی، تاریخی، فلسفی، ادبی و عرفانی، تلاش می‌کند تا پتانسیل­‌های زیبایی شناختی قرآن – از لحاظ ساختار زبان‌شناسی و محتوا - را تصویر کند. 2. دینامیتِ روح؛ شهادت، اسلام و نهلیسم[2] (2002): درباره­ حملات تروریستی یازده سپتامبر و ریشه­‌یابی چنین پدیده­‌ای است. وی معتقد است پاسخ این پرسش را باید در آثار نهیلیستی نیچه یافت، نه در قرآن کریم. 3. ما که هستیم؟ آلمان و مسلمانانش[3] (2009). 4. حیرتِ باورناکردنی؛ در باب مسیحیّت[4] (2015). 5. هجوم واقعیت؛ درباره­ سفر دور و دراز پناه‌جویان از طریق اروپا[5] (2016).   6. خوف الهی؛ عطّار، ایّوب و شورش متافیزیکی[6]  این کتاب در سال 2005 به آلمانی چاپ شد و مدّت زمان بسیار کمی بعد در سال 2011 توسط انتشارات پالیتی در کمبریج به انگلیسی ترجمه شد. این اوّلین اثر کرمانی بود که به زبان دیگری ترجمه می­شد، حتّی زودتر از خدا زیباست که معروف­‌ترین و اوّلین اثر جدّیِ وی محسوب می‌شود. به نظر می‌رسد توجّه و رغبتی که به این اثر کرمانی در جامعه اروپایی نشان داده شده است بیش از سایر آثار اوست، چرا که وی در اینجا نوعی الهیات رادیکال را معرفی می‌کند: الهیّات اعتراض – آنچه وی آن را «الهیّات ضد» می‌خواند و در سنت عرفانی اسلامی نزد عطار نیشابوری و مولانای رومی نیز سابقه دارد. ارجاعات: [1] Gott ist schön. Das ästhetische Erleben des Koran/ God is Beautiful: The Aesthetic Experience of the Quran (2014). [2] Dynamit des Geistes. Martyrium, Islam und Nihilismus. [3] Wer ist Wir? Deutschland und seine Muslime. [4] Ungläubiges Staunen Über das Christentum.  [5] Einbruch der Wirklichkeit. Auf dem Flüchtlingstreck durch Europa. [6] Der Schrecken Gottes. Attar, Hiob und die metaphysische Revolte/ The Terror of the Lord. Attar, Job and the Metaphysical Revolt (2011).        [1] Siegen. [2] Köln. [3]  Bonn. [4] Friedenspreis des Deutschen Buchhandels/ The German Publishers and Booksellers Association. [5]  این جوایز عبازتند از: Ernst Bloch Prize (2000), Annual Award of the Helga and Edzard Reuter Foundation (2003), European Prize of the Heinz Schwarzkopf Foundation for Scientific and Journalistic Work (2004), Hessian Culture Award (2009), Hannah Arendt Prize for Political Thought (2011), Buber Rosenzweig Medal (2011), Heinrich von Kleist Prize (2012), Cologne Culture Prize (2012), Cicero Speacker's Prize (2012), Gerty Spies Literature Prize (2014) and the Joseph Breitbach Prize (2014). [6] Grundgesetz. [7] Deutscher Bundestag. [8] Die Rede des Jahres. [9] Universität Tübingen. [10] Die Deutschen Akademie für Sprache und Dichtung, der Akademie der Wissenschaften in Hamburg. [11] Die Akademie der Wissenschaften und der Künste Nordrhrein-Westfalen. [12]  Charlie Hebdo. [13] Gott ist schön. Das ästhetische Erleben des Koran/ God is Beautiful: The Aesthetic Experience of the Quran (2014). [14] Dynamit des Geistes. Martyrium, Islam und Nihilismus. [15] Wer ist Wir? Deutschland und seine Muslime. [16] Ungläubiges Staunen Über das Christentum.  [17] Einbruch der Wirklichkeit. Auf dem Flüchtlingstreck durch Europa. [18] Der Schrecken Gottes. Attar, Hiob und die metaphysische Revolte/ The Terror of the Lord. Attar, Job and the Metaphysical Revolt (2011).  ]]> نوید کرمانی Mon, 19 Sep 2016 14:41:23 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/6698/ شورش متافیزیکی: پاسخی مدرن به مسئله شر http://dinonline.com/doc/article/fa/6699/ اشاره کتاب وحشت از خدا؛ عطار،‌ ایوب و شورش متافیزیکی ترجمه انگلیسی اثر نوید کرمانی با عنوان آلمانی Schrecken Gottes Der است که در سال ۲۰۰۵ در انتشارات ورلاگ سی. اچ. بک اوج در شهر مونیخ آلمان منتشر شد. نوید کرمانی نویسنده کتاب، پژوهشگر اسلام و نویسنده صاحب نام ایرانی مقیم آلمان است. او در ۱۹۶۷ در زیگن آلمان متولد شد ودر رشته فلسفه، شرق شناسی و تئاتر در کلن و بن در آلمان و قاهره در مصر تحصیل کرد. تز دکتری او در انگلستان با عنوان خدا زیباست: تجربه زیبایی شناختی قرآن به انگلیسی منتشر شد.[1] او پست دکترای خود را از دانشگاه بن گرفت و هم اکنون عضو آکادمی علوم هامبورگ در رشته زبان و شعر است. کرمانی مقالات و نوشته های زیادی با موضوع ادیان و عرفان به زبان آلمانی دارد و برای کارهای ادبی و علمی‌اش جوایزی دریافت کرده است که آخرین بار برنده جایزه صلح در ۱۸ ژوئن ۲۰۱۵ در فرانکفورت از طرف انجمن نشر و کتاب آلمان شد. هیات امنای انجمن نشر و کتاب آلمان کرمانی را صدایی مهم در جامعه امروز آلمان توصیف کردند و دلیل انتخاب او را این دانستند که آثارش به زندگی صلح آمیز انسان‌ها از نژادها و مذاهب مختلف کمک می‌کند. کتاب وحشت از خدا در رده کتابهای الهیات رادیکال در دسته کتابهای الهیات اعتراض می گنجد و به شهرت زیادی رسیده است و به چندین زبان ترجمه شده است.[2] آنچه مسئله اصلی کرمانی در کتاب وحشت از خدا است این است که‌ایا می‌توان میان رنج و بی عدالتی از یک سو و مهربانی و خیر بودن خدا از سوی دیگر سازگاری ایجاد کرد؟ این مسئله که پرسش اصلی ایوب بوده است در طول تاریخچه سه دین توحیدی بزرگ جریان داشته است. کرمانی راه حل این مسئله را در شورش بر خدا جسته است. او این راه را درون مایه اصلی کتاب ایوب در کتاب مقدس و همینطور کتاب مصیبت‌نامه، یکی از آثار عظیم ادب فارسی در قرن ششم هجری می‌داند. او الهیات ضدی را که با این شیوه از سنت یهودی گرفته و تا اسلام و سپس تا دوره مدرنتیه ادامه دارد، مرور می‌کند. هنر کرمانی به منزله یک داستان نویس چیره دست این است که‌ایوب و عطار را به عصر ما و به گفتگوی با ما در می‌ا‌ورد. نکته تامل برانگیز در اثر کرمانی این است که‌این سرکشی و شورش بر خدا در عین آنکه پاسخی شگرف به مسئله رنج انسان است، هرگز با ایمان سرناسازگاری ندارد چنانکه‌ایوب به عنوان شخصیت برجسته‌ایمانی در کتاب مقدس بر خدا شوریده است و دیوانگان مصیبت‌نامه عطار با عنوان اولیای خدا از همین شیوه شورش بر خدا بهره جسته‌اند. پیش از معرفی کتاب بدانیم که تفاسیر متنوع و متکثری از ایوب در کتاب مقدس و شرح‌های اشعار عرفانی عطار نیشابوری ارایه شده است. گاهی آشفتگی ایوب در کتاب مقدس یا بدزبانی دیوانگان در کتاب مصیبت‌نامه را از سر صمیمیت و علاقه آنها به خدا دانسته‌اند و گفته‌اند اگر انسان تا این اندازه به خدا نزدیک و با او صمیمی‌شود می‌تواند همچون هر دوست صمیمی با دوست خود درد دل یا شکوه و گلایه کند و از کم لطفی یا ناز معشوق خرده بگیرد. به تعبیر هلموت ریتر خدا آنقدر عاشق انسان هست که با اعتراضات و انتقادات انسان عشق او به انسان خاموش نشود و بلکه‌این ناز و نیازهاست که رابطه عاشقانه آنها را تازه و آتشین نگه می‌دارد. حالت تسلیم محض اگر در عاشق باشد، معشوق را در خیال طلب عشق بیشتر از عاشق نمی‌اندازد و اسباب و بهانه‌ای برای او مهیا نیست تا تمنا و نیاز عاشق را طلب کند. در هر حال صرفا در فضای انس و صمیمیت خاص بندگان با خداست که‌این سرکشی‌های عاشقانه قابل تصور است و به عشق حرارت و نشاط می بخشد. به قول عطار: عشق می بارد از این شیوه سخن    خواه تو انکار کن خواهی مکن شرع چون دیوانه را آزاد کرد    تو به انکارش نیاری یاد کرد   اهل سودا را که هستند اهل راز  هست با او گه عتاب و گاه نیاز ناز ایشان ذره‌ای در قرب حق  بر جهانی زاهدی دارد سبق این رابطه استوار، پیوسته، مستقیم و شخصی میان خدا و دیوانگان مصیبت‌نامه رابطه‌ای است که لازمه آن ناز و نیاز یا قهر و لطف است. تفسیر دوم از شورش و هتاکی دیوانگان عطار به خدا آن است که آنها موحدترین بندگان خدا هستند. آنها نقش عوامل و وسایط را دررسیدن خیر و شر به خود نادیده می‌گیرند و یکسره چشم به تاثیر و کنش‌های الهی دوخته‌اند. آنها توحید افعالی را به کاملترین شیوه باور دارند و بانگ لاموثر فی الوجود الا الله سر می‌دهند. از این روست که در هنگام رسیدن مصیبت فقط نقش خدا را می‌بینند و فقط انگشت سرزنش و بازخواست را به سمت او نشانه می‌روند. این تفسیر را نیز هلموت ریتر به عنوان یک تفسیر معقول از جسارت و جرآت دیوانگان عطار به خدا ذکر می‌کند. سومین تفسیر از آنچه باعث شکوه و گلایه‌ایوب در کتاب مقدس و دیوانگان در مصیبت‌نامه شده است، آن چیزی است که کرمانی در وحشت از خدا به آن پرداخته است. این طغیان و شورش علیه خدا بخشی از آن چیزی است که باید آن را در الهیات رادیکال اعتراض دید و معنا کرد. پس از هولوکاست و نسل کشی یهودیان، الهیات اعتراض از سوی برخی از متالهان یهود از جمله بلومنتال و تینر مطرح شد و بعدها در میان مسیحیان همچون جان راث طرفدارانی پیدا کرد. اکنون ادعای کرمانی آن است که در سنت عرفانی اسلام به ویژه در مصیبت‌نامه عطار نیز این نوع الهیات حاکم است. ادعای الهیات اعتراض در روبرویی با مصیبت‌های زندگی آن است که باید با زبان اعتراض عشق و محبت خدا را به چالش کشید و از او توجه و مراقبت بیشتری طلب کرد همآن‌گونه که‌ایوب با همین زبان نعمت‌ها و لطف‌های پیشین خدا را بازپس گرفت. در اینکه این طرز فکر به عنوان بخشی از مجموعه الهیات‌های رادیکال جای نقادی دارد حرفی نیست. موضوع نوشتار من صرفا معرفی توصیفی از این کتاب پرآوازه الهیاتی است که از یک نویسنده صاحب نام آلمانی منتشر شده است تا بعدها بتواند موضوع تأمل و نقادی صاحب‌نظران قرار گیرد.                                                                                                  *** کرمانی کتاب را از تجربه تلخ بیماری و مرگ اقوام نزدیکش در تهران، عمه لعبت و همسرش مهندس کرمانی، می‌آغازد و با همراه کردن کتاب ایوب از سنت یهودی مسیحی و مصیبت‌نامه عطار از سنت اسلامی رویکرد مورد نظر خود را که اعتراض و شورش علیه خداست می‌پروراند. این رویکرد در اسلام پیش از عطار در عرفان اسلامی از سوی جهم بن صفوان (قرن دوم ه. ق.) حلاج (م. ۲۴ ه.ق.)، بایزید بسطامی (م. ۲۶۱ ه.ق.) و عین القضات همدانی (م. ۴۹۲ ه.ق.) نیز معرفی شده است. مصیبت‌نامه که اوج پرورش رویکرد شورش بر خداست در مغرب زمین تا حد زیادی مدیون تلاش‌های خاورشناسِ بنام آلمانی هلموت ریتر (م. 1971 م.) در کتاب او به نام دریای جان[4] شناخته شده است. عطار خود به ویژه به خاطر مشاهده حمله مغول‌ها، تجربه‌ای عمیق از رنج دارد. عطار در مصیبت‌نامه در لباس سالکی درآید که رنج‌های گوناگون را به چشم می‌بیند و از جهان دلسرد است. سرانجام شوریدگی در پیش می‌گیرد و از طبقات گوناگون آسمانی مربوط به فرشتگان و انبیای گوناگون می‌گذرد تا سرانجام پیامبر اسلام او را نجات می‌دهد. در این سیر عرفانی حکایاتی از وضعیت اسفبار مردم جامعه نقل می‌شود که باعث می‌شود آن عارف شوریده، که در مصیبت‌نامه «دیوانه» نامیده می‌شود، لب به اعتراض بگشاید. او در این مسیر اعتراض دیوانگان دیگری را نیز می‌بیند و حکایاتی از آنها وصف می‌کند. دیوانگان مصیبت‌نامه نقطه اتکای مهم کرمانی در پرورش ایده شورش متافیزیکی بر خداست. کتاب وحشت از خدای کرمانی، پنج فصل دارد: در فصل اول با عنوان «پرسش ایوب» کتاب ایوب و محتوای آن معرفی می‌شود. فصل دوم با عنوان «مصیبت‌نامه» به معرفی عطار و کتاب مصیبت‌نامه او اختصاص دارد. کرمانی در فصل سوم با عنوان «داوری درباره خدا و وحشت از خدا»، با استناد به صفات قدرت مطلق، اراده مطلق و فهم ناپذیری خدا، نشان می‌دهد که انسان باید از خدا خوفناک باشد چرا که از خدایی که قدرت مطلقش حکمتش را در می نوردد و اراده اش حاکم بر مشیتش است ممکن است هر کاری ولو به ضرر انسان سرزند. کرمانی از این تلقی از خدا با نام «الهیات خوف» یاد می‌کند. پس از معرفی خدای الهیات خوف، نوبت واکنش انسان به خداست که عنوان فصل چهارم کتاب کرمانی را تشکیل می‌دهد: «شورش بر خدا». در این فصل کرمانی از مشاجرات و منازعات دیوانگان عطار در مصیبت‌نامه فراوان نقل می‌کند و از برتری جستن انسان بر خدا از نظر اخلاقی که در دل این اعتراض نهفته است سخن می‌گوید. فصل پنجم و آخر کتاب با عنوان «تاریخچه الهیات ضد»، در آموزه شورش بر خدا تا سنت‌های دینی گذشته (یهودیت، اسلام پیش از دوران عطار و دوره مسحیت مدرن) به عقب بر میگردد و شورش بر خدا را یگانه پاسخ الهیاتی موثر به هولوکاست ارزیابی می‌کند. در آخر کتاب، پرسش‌های ایوب از خدا را پرسش‌های همیشگی انسان‌ها در طول تاریخ ادیان ابراهیمی تلقی می‌کند و از گستاخی و طغیان دیوانگان عطار به مثابه واکنش عملی و موثر بر خدای قهار یاد می‌کند. در نهایت از نظر کرمانی آ‌نچه در پی این شکوه و عصیان برای انسان باقی می‌ماند، امید به لطف خدای حاکم مطلق است؛ خدایی که با اراده او هر چیزی در هر زمان و مکانی قابل وقوع است، خدایی است که می‌توان به لطف او در تغییر دادن اوضاع و احوال چشم امید داشت. هر چه باشد فقط خدای حاکم مطلق است که می‌تواند معجزه کند و انسان رنج کشیده را با یک اشاره نجات دهد. خدای حاکم مطلق شمشیر دو لبه‌ای است که اگر چه به ضرر شخص رنجور کار کرده است، اما تمام آمال و آرزوی شخص رنجور این است که یکبار به نفع او از غلاف خارج شود. ۱. قهر خدا کرمانی معتقد است در سنت‌های دینی به ویژه یهودیت و اسلام بعضاً اعتقاد به عمل دلخواهانه خدا وجود دارد. اراده مطلق خدا، اراده‌ای که خارج از چارچوب حکمت و مشیت رقم می‌خورد، «فعال ما یشاء» و «لایسال عما یفعل» است. برای نمونه در کتاب مقدس عبری ایوب حتی پس از آنکه خدا در یک روبرویی چهره به چهره با او سخن می‌گوید باز کار خدا را درک نمی‌کند و دستش را محکم بر دهانش می‌گذارد و فشار می‌دهد و می‌گوید من نمی‌توانم پاسخ تو را بدهم. (کتاب ایوب۴۰: ۵) اصولا یکی از صفاتی که برخی متالهان یهودی برای خدا در نظر می‌گیرند صفت تجاوزگری است. آنها معتقدند خدای کتاب مقدس مثل یک مرد تجاوزگر یا پادشاه تجاوزگر رفتار می‌کند. البته باید بدانیم که نسبت به فقرات خشونت خدا در کتاب مقدس تفاسیر دیگری نیز شده است از جمله گناهکاری انسان و لیاقت او برای خشونت دیدن از سوی خدا، کنار گذاشتن تفسیر نقاط سیاه و خشن کتاب مقدس، تعلق انحصاری این متون به دوران بدوی زندگی بشر. اما برخی الهیدانان یهود همچون بروگمان، بلومنتال و لیتنر این متون را به تجاوزگری خدا تفسیر می‌کنند. خدا در کتاب مقدس نگران هیچ چیزی نیست مگر حفظ جلال و عظمت خویش. در سنت اسلامی نیز پیروان اشعری در اتصاف فهم ناپذیری و بازخواست ناپذیری به افعال الهی پیشرو بودند و با معتزله که به وجوب عمل به صلاح و اصلح از سوی خدا و امتناع اراده و امر او به قبیح اعتقاد داشتند سرسختانه مخالفت کردند. کرمانی مناظره ابوالحسن اشعری و ابوعلی جبایی معتزلی را برای نمونه می‌اورد که طی آن شخصی در کلاس درس ابوعلی جبایی از او درباره سرنوشت سه برادر سوال می‌کند که اولی مومن، دومی کافر و سومی کودک از دنیا می‌روند در حالی که آن کودک به خدا اعتراض می‌کند که چرا در جایگاه برادر مومن در بهشت قرار نگرفته است. جبایی پاسخ می‌دهد دلیل این امر آن است که او اعمال صالحی نداشته است تا لایق مراتب بالای بهشت باشد. شخص سوال کننده دوباره می‌پرسد، کودک می‌تواند به خدا اعتراض کند که چرا زود جان او را گرفته است تا فرصت عمل صالح نیابد. جبایی پاسخ می‌دهد شاید خدا می‌دانسته است که اگر او را بیشتر زنده نگه دارد کافر می‌شود. در اینجا حوصله اشعری تمام می‌شود و می‌گوید چرا به جهت رعایت مصلحت او، او را نیز در کودکی از دنیا نبرده است تا بزرگ و کافر نشود. جبایی سکوت می‌کند. این مناظره به خوبی نشان می‌دهد که طبق تفکر اشعری عمل الهی فراتر از درک و فهم بشر است و قابل سؤال و مواخذه نیست. کرمانی نشان می‌دهد که بعدها تفکر اشعری در آثار عطار نیشابوری به ویژه در کتاب مصیبت‌نامه به خوبی خود را نشان می‌دهد. خدای عطار خدای قهاری است که هر دم بخواهد به انسان پشت می‌کند، خدایی است که اگر بخواهد می‌تواند سرنوشت دردآور انسان را تغییر دهد اما او واقعا آنچه را بر سر انسان آورده، اراده کرده و از این وضع راضی است. در یکی از حکایت‌های مصیبت‌نامه شخصی که از شدت گرسنگی زار می‌زد، در پاسخ کسی که به او گفت گرسنگی زار زدن ندارد، پاسخ داد دقیقا خدا برای همین من را گرسنه گذاشته است. او می‌خواهد من از شدت گرسنگی مثل ابر بهار ببارم. (مصیبت‌نامه، مقاله ۲۱ حکایت۲). حتی گاه دیوانگان در حکایت‌های عطار خدا را احمق یا مجنون لقب می‌دهند و این دقیقا به‌این خاطر است که کارهای خدا بر طبق هیچ قاعده‌ای قابل فهم نیست مثلا یکبار دیوانه‌ای از شدت گرسنگی در زمستان برف می‌خورد. شخصی به او گفت برف سیرت نمی‌کند، چرا در عوض غذا برف می‌خوری؟ او پاسخ داد: این را به خدا بگو و گرنه هیچ دیوانه‌ای باور ندارد که شکم من جز با نان سیر می‌شود. (مصیبت‌نامه، مقاله ۲۷،‌حکایت ۷) کرمانی می‌افزاید که عطار یا عرفای اسلام اولین کسانی نیستند که گونه‌ای الهیات را که می‌توان به آن الهیات خوف یا الهیات قهر گفت پروراندند. پیشینه این نوع الهیات نزد آگوستین است. اگوستین مسیحی در اعترافات خود اتکای مطلق خود را به خدا اعلام می‌کند. آگوستین می‌گوید در جایی که محبت خدا و خشم خدا از منطق و حکمت جداست و حتی پیش از تولد، به یکی محبت دارد و از دیگری خشمگین و منزجر است، باید از خدا ترسید و خود را به او واگذار کرد. آگوستین ماجرای یعقوب و برادر دوقلویش را در کتاب مقدس نقل می‌کند که یعقوب مورد توجه خانواده قرار گرفت و برادرش بی جهت خوار و ذلیل شد. این روایت بسیار نزدیک است به همان چیزی که عطار از قرآن برداشت می‌کند که خدا هر که را بخواهد عزت می‌دهد و هر که را بخواهد ذلیل می‌نماید. خواندن خدا و راندن خدا دلیلی ندارد. حکایتی که عطار به آیات قرآن در این‌باره می‌افزاید قصه ذوالنون مصری است که در کنار کعبه گبری را می‌بیند که به مقام والایی دست یافته است و کنار خانه کعبه عاشقانه مناجات می‌کند. ذوالنون به خدا گله می‌کند که چطور من پس از چهل سال عبادت از او پایینتر هستم و چرا تو ارزان‌فروشی و کل عبادات من را به مشتی ارزن که دیدم او برای پرندگان ریخته بود فروختی. سپس هاتفی پیام خدا را نزد ذوالنون می‌اورد که عمل شما انسان‌ها دلیل خواندن یا راندن شما نیست. آنچه انسان انجام می‌دهد دلیل عزت یا خواری او نیست، بلکه اراده خداست که باعث عزت یا خواری او می‌شود و اراده خدا بی‌علت است.(مصیبت‌نامه، مقاله ۸، حکایت۱) از نظر کرمانی نکته مهم در این تفکر این نیست که انسان به دلیل علم مطلق خدا حکمت او را در ن می‌یابد یا اذعان می‌کند که راز کارهای او به چنگ فهم او در نمی‌آید، بلکه انسان آشکارا می‌فهمد که عمل خدا به خیر و سود او نیست. مشاهده قهر و لطف خدا و حکمرانی مطلق خدا انسان را عمیقا خوفناک می‌سازد چنانکه عطار حکایت دیوانه‌ای را نقل می‌کند که از رعد و برق و طوفان می‌هراسید تا اینکه خدا به او پیام داد که نترس، من با تو هستم. دیوانه پاسخ داد: اتفاقا از همین می‌ترسم که تو با منی. تو اگر دست از دامان من بداری، من دیگر نخواهم ترسید. ۲. مکر خدا به علاوه کرمانی از اصطلاح دیگری نزد عرفا و صوفیه مسلمان با عنوان «مکر الهی» یاد می‌کند. چنانکه ایوب قرشی، بایزد بسطامی، حلاج، سقطی و شبلی صریحا این اصطلاح را به کار گرفته‌اند. بنابر این آموزه، انسان از مکر خدا هراس دارد. شبلی از مکر خدا زاری می‌کند و هشدار می‌دهد که در هر نعمت خدا سه مکر نهفته است و در هر فرمان او شش مکر. عرفا همواره نگران فریب خدا بوده‌اند. چرا که قهر خدا را در لطف او و لطف او را در قهر او پیچیده می‌دانستند به طوری‌که این درهم پیچیدگی باعث فریب انسان می‌شود. ابوطالب مکی می‌نویسد: در جایی که پیامبر اکرم و جبرئیل از مکر دائمی خدا در امان نیستند چه جای امن و امان ما! دلیل ناامنی آنها این بوده است که تصمیمات خدا حد و مرزی ندارد و قید و شرطی بر نمی‌دارد. کرمانی حکایت شیطان را به زبان قشیری این گونه نقل می‌کند که شیطان فریب مکر خدا را خورد. وقتی خدا به شیطان امر کرد که آدم مخلوق را سجده کند، شیطان که فقط پرستشگر خدا بود و چشمش جز خدا را نمی‌دید گمان کرد خدا می‌خواهد او را بیازماید و ببیند آیا حاضر است جز او را سجده کند،‌ بنابراین از این کار خودداری کرد. نتیجه نافرمانی او این شد که خدا او را لعنت کرد و از خود دور ساخت. پس از این ماجرا، جبرئیل و میکائیل سال‌های سال می‌گرییدند. وقتی خدا دلیل زاری‌شان را پرسید گفتند ما از شر مکر تو در امان نیستیم. خدا هم تأیید کرد که نباید در امان باشید. کرمانی بیان حاتم عاصم را نیز نقل می‌کند که: به جایگاه خوش خود غره نشوید که آدم بهترین جایگاه را در بهشت برین خدا داشت و به رنج زمین گرفتار شد. به عبادت‌های خود غره نشوید که شیطان پس از عبادت‌های طولانی خود از درگاه خدا مطرود شد. به علم زیاد خود غره نشوید که بلعم باعورا که عالم اسمای الهی بود گرفتار معصیت خدا شد. اینجاست که همان‌طور که محمد غزالی می‌گوید انسان به شدت از خدا هراسناک می‌شود. کسی که خدا و صفات او را این‌گونه می‌شناسد و می‌فهمد که اگر خدا بخواهد همه بشر را نابود کند بر او هیچ منعی نیست و هیچ چیز نمی‌تواند مانع او شود، قطعا از خدا خوف دارد. یکی دیگر از مصادیق مکر الهی که آگوستین قدیس و عطار آن را تایید می‌کنند، این است که بشر ذاتا گناهکار نیست. گناه اولیه از دیدگاه آگوستین یا معصیت‌های انسان از دیدگاه عطار از آن انسان نیست بلکه خدا خواسته است که انسان‌ها به‌این وضع دچار شوند. ۲. زاری و گلایه از خدا از نظر کرمانی مرحله بعد از وحشت از خدا، این است که انسان به شدت زاری و ناله می‌کند و از ظلم خدا شکایت و گله می‌نماید. این شکوه و زاری در نگاه کرمانی در سنت‌های دینی گوناگون به ویژه در کتاب ایوب و کتاب مصیبت‌نامه فراوان به چشم می‌خورد. ایوب با وجود همه رنج‌های زندگی‌اش اعتمادش را به خدا از دست نداد، اما بسیار زاری کرد و بر روزی که در آن زاده شد نفرین کرد. (کتاب ایوب ۳: ۳) ایوب هیچ دلیلی برای رنج خویش نمی‌یابد. اگر گناه کرده بود رنج خود را مجازات گناهش می‌دانست. اما رنج او بدون هیچ گونه دلیل ظاهری بود. خدا او را بی جهت به بدبختی کشانده بود. از این رو ایوب پیش خدا گله و شکایت کرد. چون به خوبی می‌دانست که مستحق این رنج و عذاب نیست و در حق او بی عدالتی شده است. (کتاب ایوب، ۹: ۲۰ تا ۲۴) ایوب در جایی به خدا شکوه می‌کرد که دوستان او مدافعه‌گران خدا بودند و هر جور عذر و بهانه‌ای از سوی خدا می‌تراشیدند. بروگمان علاوه بر اینکه کتاب ایوب را کانون بروز شکوه و گلایه به خدا می‌داند، کتاب مزامیر را نیز نوحه سرایی می‌نامد. (برای نمونه رجوع کنید به مزامیر ۸۸) لیتنر نیز در کتاب مجادله با خدا، مزامیر را «خشم نامه» می‌نامد. برداشت کرمانی از قصه مسیح نیز این است که مسیح با زاری در برابر خدای ناعادل جان می‌دهد آنجا که می‌گوید خدایا چرا من را به خود واگذاشته‌ای؟ البته این سخن عیسی خود بخشی از اعتراضات موجود در مزامیر است: «خدای من! ای خدای من! چرا مرا ترک کرده‌ای؟ و از نجات و سخنان فریادم دور هستی؟ ای خدای من! در روز می‌خوانم و مرا اجابت نمی‌کنی. در شب نیز و مرا خاموشی نیست…» (مزامیر ۲۲: ۱-الخ). این کلام عیسی مسیح نشانه زاری و شکایت او به خداست. کرمانی می‌گوید هر کس عهد جدید را بخواند گمان نمی‌برد رفتار مسیح همچون انسان آرامی است که یکشنبه از کلیسا برگشته است بلکه رفتار مسیح مثل کسی است که محکوم به عشق است آن هم عشق و سرسپردگی بی‌قید و شرط. فرازهای دیگر عهد جدید نیز از انسان‌ها همین عشق بی‌قید و شرط را در برابر هرگونه رفتار خدا می‌خواهد. (متی ۱۰: ۳۷، ۳۹، یوحنا ۱۴: ۶، لوقا ۲۳: ۳) پس از اعلام حضور پررنگ گله و شکایت در یهودیت و پیرنگ‌هایی از آن در مسیحیت، کرمانی به سراغ اسلام می‌رود. از نظر او ایوب آن‌گونه که در قرآن معرفی شده است، اهل زاری و جزع و فزع است هرچند اهل گله و محکوم کردن خدا نیست (۲۱: ۸۳) از همین روست که قرآن ایوب را ستایش می‌کند که بنده عالی مقام خداست و اهل توبه است. (۳۸: ۴۴) در قرآن و سنت اسلامی اگر رنج برای کیفر گناه نباشد حتما برای آزمایش است. از همین رو خدا به‌ایوب نعماتش را بر می‌گرداند چون از آزمایش سربلند بیرون آمده است. خدا به خاطر سکوت صبورانه ایوب به او پاداش می‌دهد و او را به عنوان الگو برای مومنان معرفی کند. آنچه آشکار است این است که قرآن به زاری از خدا نیز راضی نیست چه رسد به متهم کردن خدا. برای همین است که خدا از پیامبر اکرم می‌خواهد که همچون یونس نباشد که به جای اینکه صبورانه برای تصمیم خدا انتظار بکشد، از خدا عصبانی شد و بر او شورید.(۶۸: ۴۸) اما کرمانی به این تفسیر سنتی از ایوب بسنده نمی‌کند و وارد تفسیر صوفیان و عارفان می‌شود. صوفیان از ایوب در قرآن درک متفاوتی از آنچه گفته شد دارند. جنید می‌گوید ایوب با رنج خود آموخت که با زاری از خدا التماس کند، آموخت که نمی‌تواند فقط به انتظار لطف خدا بنشیند، بلکه باید از خدا استدعا و تقاضا کند تا خدا او را مورد لطف خود قرار دهد. سهل تستری گفتگوی خدا و ایوب را رازآمیز می‌داند. ابوابراهیم مستملی ادعا می‌کند کلام ایوب زاری از خدا نیست بلکه نوعی شکرگزاری است چون آزمودن بندگان نوعی رحمت و لطف به آنهاست. در راستای این نوع نگاه در میان صوفیان، وهب بن منبه معتقد بود هر کس از مصیبت‌ها شکوه می‌کند در واقع از خدا شکوه می‌کند. جهم ابن صفوان به مردم رنج کشیده می‌گفت: بنگرید که‌این بلایی است که مهربانترین مهربانان بر سر شما آورده است. ابن قیم جوزیه معتقد بود موجودی خطرناک تر از آفریدگار برای آفریدگان نیست. ابوطالب مکی نیز اصطلاحی تحت عنوان «التظلم علی الرب» را بر سر زبان صوفیه انداخت. بنابر اعتقاد التظلم علی الرب اگر رابطه انسان با خدا نزدیک شود کار او به شکوه و عتاب می‌کشد. آنها که خدا را خوب می شناسند راحت از او شکوه می‌کنند حال آنکه دیگران این کار را گناه می‌دانند. عطار نیز در آثارش به شدت متاثر از این نوع نگاه صوفیان به رنج انسان است. او چیزی را از نو ابداع نمی‌کند بلکه همان ایده صوفیان و مسلمانان اشعری پیش از خویش را در قالب شعر ارائه می‌کند. در الهی نامه عطار حکایت کودکی آمده است که مادرش را در بازار گم کرد و به سختی می‌گریست. بچه چنان می‌گریست که مردم ترسیدند از شدت اضطراب و ترس جان دهد. وقتی اهل بازار از بچه پرسیدند نام مادرت، یا نام محل زندگی ات، یا اسم خودت چیست، او فقط می‌گریست و می‌گفت: من هیچ چیز نمی‌دانم من فقط مادرم را می‌خواهم. کرمانی معتقد است عطار سعی کرده است در کتاب مصیبت‌نامه بعینه همین موقعیت را میان انسان و خدا نشان دهد. انسان‌هایی که خدا را در رنج و عذاب خویش نمی‌یابند، به شدت شکوه و زاری می‌کنند. شکوه های مردم از خدا در مصیبت‌نامه شامل خرده‌گیری بر آفرینش خدا، شکایت از کم اهتمامی به حال بندگان، گله از تحمیل رنج‌های گزاف، کج خلقی از تکلیف‌ها و نظام وعد و وعید، نومیدی از اصلاح امور از سوی خدا، شکوه از بی‌توجهی به دعاهای مردم، گلایه از تضییع و اتلاف در آفرینش، اتهام به خساست، بی عدالتی، نابلدی در بنده پروری، بی مهارتی و جهل است. برخی از گونه‌های این شکوه و گلایه را می‌توان در اشعار عطار این‌گونه ملاحظه کرد: ۱. حلال نکردن خدا: شخصی خطاب به خدا گفت: آگر کسی نداند که تو با من چه کرده‌ای، تو خودت می‌دانی. من تو را از آنچه با من کرده‌ای حلال نخواهم کرد. ۲. پس فرستادن هدیه‌های خدا: دیوانه‌ای دستارش را به آسمان پرتاب می‌کند و می‌گوید این را نخواستم، بردار و بده به عمیدت که از من نزد تو محبوب‌تر است. ۳. گله از خساست در توجه و اعتنای خدا: شخصی در راز و نیازش به خدا می‌گوید اگر تو به جای من بودی لحظه‌ای تو را اندوهگین نمی‌گذاشتم و بسیار بهتر از این با تو رفتار می‌کردم. تو که بسیار بهتر از منی باید بهتر از این با من رفتار کنی. ۴. گله از کم محبتی خدا: شخصی به خدا می‌گوید: خدایا اگر تو دوست داشتن نمی‌دانی و این کار پیشه تو نیست من تو را همیشه دوست می‌دارم. تو دوستان زیادی داری اما من به جز تو هیچ کس را دوست ندارم. چگونه به تو بگویم که دوست داشتن را از من بیاموز. ‌ ۵. گروگیری از خدا: در نگاه عطار خدا با کسی سرخوشی و رحمت ندارد مگر اینکه کسی از او گرویی بگیرد. باید به زور از خدا حق خود را مطالبه کرد. دیوانه‌ای چیزی را از مسجد به گرو می‌برد تا اینکه کسی پیدا می‌شود و می‌گوید این چیست که در دست توست. آن شخص وقتی متوجه نیاز دیوانه می‌شود، نیاز او رفع می‌کند، شکمش را سیر می‌کند و تنش را می‌پوشاند. از آن پس آن دیوانه راه می‌افتد و به همه می‌گوید این که در تن من است خدا به من داده است اما از راه گروگیری: تا که بر نگرفتمش ناگه گرو                                    نه شکم نان یافت نه تن جامه نو ۶. تهدید خدا: دیوانه‌ای به مسجد می‌رود و خطاب به خدا می‌گوید: اگر روزی نفرستی چوب بر می‌دارم و قندیل‌های مسجد را می‌شکنم و ناگهان غذا از طریقی به او می‌رسد. کسی به او می‌گوید از این همه جسارت نمی‌ترسی! دیوانه می‌گوید باید گاهی به خدا دندانی نشان داد. ۷. به سخره گرفتن خدا: دیوانه‌ای جزئیات حیات پس از مرگ را به سخره می‌گیرد که ای خدا تو مگر سقط فروشی که ترازو داری. چرا می‌خواهی اعمال بندگان را وزن کنی. یا دیوانه‌ای دیگر می‌گوید: خدایا گر راست می‌گویی خودت از روی پل صراط بگذر ببینی که چقدر سخت و کشنده است. ۸. شرمنده کردن خدا: شخصی اصرار داشت که اسم اعظم خدا نان است و نه هیچ چیز دیگر. او می‌گفت که دیده است در قحطی نیشابور هزاران نفر فقط داد نان می‌زدند. نه بانگ نماز بود و نه در مسجد باز. آنچه ورد زبان مردم بود نان بود. او می‌گوید در آن زمان فهمیدم که اسم اعظم خدا نان است! ۹.  سیری از زندگی و تقاضای مرگ: شخصی که از شدت درد و رنج عاصی شده بود به خدا می‌گفت که بیا و به من لطف کن و جان من را بگیر: این وجودم را که داری در زحیر                                  می‌نخواهم هیچ و می‌گویم بگیر! ۳. خشم و شورش بر خدا انسانی که از حاکمیت مطلق و مکر خدا وحشت کرده و به او شکایت برده و نتیجه‌ای نگرفته است، از خدا عصبانی می‌شود، بر او خشم می‌گیرد و می‌شورد. نمونه این طغیان یا عصیان بر خدا در کتاب مقدس در شخصیت ابراهیم، یعقوب، موسی، ایوب،‌ عیسی، یونس، حزقیال،‌ داوود و نویسنده مزامیر وجود دارد. گسترش حداکثری این موضع در تفکر طرفداران اعتراض به خدا این است که با مشاهده رنج بشر، باور داشته باشیم که خدا وجود دارد، اما ما را دوست ندارد و عادل نیست. خیر نبودن خدا یا عادل نبودن خدا نشانه عدم وجود او نیست. کسی که به خیر مطلق بودن و عدالت خدا اعتقاد ندارد،‌ هنوز مومن است و از خدا دفاع می‌کند. حتی اگر به خدا دشنام هم بدهد او را رها نمی‌کند. بلکه او حاضر نیست خدا را از مسئولیتش نسبت به شرور مبری سازد. او خدا را متهم می‌کند که چرا انسان را دوست ندارد اما خودش همچنان خدا را دوست داشته باشد. دیوانگان مصیبت‌نامه نیز خدا را دوست دارند و به او ایمان دارند. اما از حد و ا ندازه انکشاف خدا در جهان راضی نیستند و خدا را بازخواست می‌کنند. کرمانی در این قسمت از سنت ادیان هندی گرفته تا یهودیت و مسیحیت و اسلام پیشینه و سیر ادبیات اعتراض و شورش علیه خدا را مرور می‌کند و البته نشان می‌دهد که در اروپای مسیحی، به رغم یهودیت و اسلام، اعتراض علیه خدا تازه‌تر است و به مثابه عنصر تازه وارد به دین تلقی می‌شود. او در این بخش نحوه ورود اعتراض به خدا از کتاب مقدس عبری به مسیحیت قرون میانه، اسلام و سپس مسیحیت دوره مدرن را توضیح می‌دهد. مثلا در دروه مدرن، کرکگارد مسیحی و هانس بلومنبرگ، انسان‌ها را به اعتراض دعوت می‌کردند. کرکگارد می‌نویسد: من می‌خواهم کسی باشد که بلند شکوه کند طوری که صدایش در بهشت بپیچد در جایی که خدا داشت با شیطان بر سر برنامه‌اش برای انسان منازعه می‌کرد. خدا از اعتراض ترسی ندارد. او می‌تواند از خودش دفاع کند. صدایت را آزاد کن. فریاد بکش. صدای خدا همواره بلندتر بوده است. هر چه باشد او خدای طوفان‌هاست. اما به دید کرمانی یک تفاوت مهم در کتاب مصیبت‌نامه با سایر آثار صوفیان مسلمان و همین‌طور دیگر آثار خود عطار وجود دارد و آن اینکه شکوه و گله از خدا در مصیبت نامه به نهایت خود می‌رسد به طوری‌که صرف معنای شکوه را ندارد بلکه به حد متهم کردن و محکوم کردن خدا و منازعه و مجادله با خدا می‌رسد تا جایی که هر گونه امکان آشتی و مصالحه با خدا را از میان می‌برد. مثلا دیوانه‌ای به مسجد می‌رود برای اینکه خدا به او صد دینار بدهد. پس از آنکه مدتی صبر می‌کند، به خدا می‌گوید: آیا می‌خواهی به جای اینکه به من پول بدهی سقف مسجد را بر سرم آوار کنی؟ در همان زمان سقف مسجد تکانه‌ای شدیدی می‌خورد و هر لحظه ممکن است دیوانه در مسجد مدفون شود. او پا به فرار می‌گذارد و می‌گوید: خوب زود به حرف من گوش کردی و خواستی من را بکشی! فکر کنم حتی پس از کشتن من هم به من پولی نمی‌دادی.(مصیبت‌نامه، مقاله ۲۷،‌حکایت ۱۴) در هر حال خدایی که عطار در مصیبت‌نامه به تصویر می‌کشد خدایی نیست که چیزی را داوطلبانه به کسی بدهد. مردم حق دارند و لازم است حق خود را به زور، یا با دعوا و حتی دزدی از او بگیرند. دیوانه‌ای با دزدیدن چیزی از مسجد و فروختن آن به نانی می‌رسد و به همه می‌گوید این همان نانی است که همه می‌گفتید غصه نخور خدا به تو نان می‌دهد. حالا دیدید نان داد؟ از نظر عطار انسان می‌تواند بر خدا برتری بجوید و از منظر درک اخلاقی خودش، خدا را ارزیابی و بازخواست کند و نسبت به او حکم دهد. همان‌طور که در کتاب ایوب،‌ ایوب بر بی‌گناهی و سرزنش‌ناپذیری خودش اصرار دارد و حکم او این است که خدا در حق او اشتباه و بی‌عدالتی کرده است، عطار نیز بارها می‌کوشد بر خدا خدایی کند و به او درست و غلط را نشان دهد: مثلا دیوانه‌ای به خدا می‌گوید اگر من جای تو بودم و قدرت مطلق داشتم هیچ گرسنه‌ای را باقی نمی‌گذاشتم یا اجازه نمی‌دادم کسی رنج بکشد یا تو که نمی‌توانی همه مردم را سیر کنی چرا این‌قدر نان‌خور می‌آفرینی یا تو که قرار است مردم را بکشی چرا اصلاً می‌آفرینی. آیا از این بازی جان دادن و جان گرفتن خسته نشدی یا کمی از عشق مردم به همدیگر بیاموز و نگاه کن ببین مردم اگر همدیگر را دوست داشته باشند چطور با هم رفتار می‌کنند. همین‌طور شخصی که پسر جوانش را از دست داده بود گفت: امروز بر من معلوم شد که خدا هرگز فرزندی و قومی و خویشی و اهلی ندارد، چرا که اگر رنج از دست دادن فرزند را می‌فهمید هرگز داغ این جوان را بر دل من نمی‌گذاشت. موضوع دیگری که انسان برای خاطر آن بر خدا می‌شورد این است که می‌خواهد برای به دست آوردن استقلال و حقوق خود در برابر خدا قد علم کند؛ چرا که می‌بیند همه چیز از آن خداست و او مالک هیچ چیز نیست و هیچ‌گونه حقی ندارد. مثلا دیوانه‌ای در مصیبت‌نامه از راهی می‌گذشت و گفتگوی عالمان را شنید که می‌گفتند خدا انسان را از خاک و روح آفرید. دیوانه عصبانی شد و گفت که لابد آن خاک و روح هم از آن خداست. پس چه چیز برای انسان است؟ پس ما انسان‌ها صاحب هیچ چیزی نیستیم جز آرزوهایمان! ۴. امید به فضل و لطف خدا کرمانی به بخش‌های آخر کتاب که نزدیک می‌شود مایل است صراحت بیشتری داشته باشد در اینکه پرسش ایوب از خدا یک بازخواست همیشگی است و شعر عطار نیز شعری است که گرد زمان بر آن نمی‌نشیند. او می‌گوید در میان تفاسیر مدرن از کتاب ایوب بیش از همه تفسیر هاینریش هاینه شاعر آلمانی خوشایند اوست که‌ ایوب را بی‌زمان و بی‌مکان تفسیر می‌کند. تحلیل کرمانی از داستان ایوب و دیوانگان عطار که در آ‌خر کتاب آنها را به هم پیوند می‌زند این است که تنها چیزی که در پس این وحشت و شورش برای انسان باقی می‌ماند، خود خداست. او در اینجا داستان رنج عمه لعبت خود را که کتاب را با شرح رنج او آغاز کرده بود، مجدد ذکر می‌کند و یادآوری می‌کند که عمه لعبت پس از آنکه همه چیزش را از دست داد و فراموشی گرفته بود، هنوز خدا را می‌شناخت و وحشت از خدا در خاطر او بود. فقط با خدا سخن می‌گفت. در روزهای آخر دیگر از چهره‌اش اثر عصبانیت از خدا نیز پیدا نبود و از تمام پیکرش و از بندبند وجودش می‌شد فقط یک چیز را کاملا درک کنی: اینکه به خدا التماس می‌کند که به او رحمت و لطف کند. در همینجا کرمانی اواخر اشعار مصیبت‌نامه عطار را می‌آ‌ورد که در آن عطار گفته است برای خدا یکی است که ما نماز بخوانیم یا نخوانیم، به او باور داشته باشیم یا نداشته باشیم، او را انکار کنیم یا رد کنیم. اگر واقعاً خدا این‌گونه است پس فرقی ندارد که مردم درباره او بد بگویند و بد فکر کنند. سپس عطار حسن و مزیت این بی‌اعتنایی خدا به حال مردم را می‌گوید که انسان می‌تواند به همین بی عاطفگی و بی‌اعتنایی خدا به حال بندگان، امید ببند. اگر واقعاً خیر و شر بندگان برای خدا یکسان است پس او می‌تواند به جای شر، خیر را نیز برگزیند. عطار خطاب به خدا می‌گوید: خدایا اگر همه کارهای تو بی‌دلیل است پس بی‌دلیل به ما رحمت و لطف کن! داستان اعرابی و سبوی آب داستانی است که در اینجا مورد توجه عطار قرار گرفته است. یک اعرابی برای مامون سبوی آبی هدیه می‌آورد به گمان اینکه محل زندگی خلیفه گرم است و کم آب و این آب گوارا احتمالاً برای او بسیار ارزشمند است. خلیفه آب را گرم و بدبو می‌یابد اما آن را به نیکی می‌خورد و می‌گوید حقا که آب بهشت است. به مرد اعرابی پاداش می‌دهد اما شرط می‌گذارد که زودتر به بیابان محل زندگی خویش برگردد و سفر نکند که خطر او را تهدید می‌کند. وقتی از مأمون دلیل این سخن را می‌پرسند می‌گوید اگر او بیشتر سفر کند و به آب گوارای دجله برسد به بی‌ارزشی هدیه خویش پی می برد و شرمنده می‌شود. عطار پس از روایت این داستان اعتراف می‌کند که زندگی‌اش همچون اعرابی در شوره‌زاری است که هر روزه رنج می‌کشد. اگر با هدیه ناچیزی که اشک اوست به خدا لابه کند شاید خدا دست کم به اندازه خلیفه مأمون به او لطف و رحمت کند. این امید یک شخص ناچار است. امید شخصی است که از همه جا بریده است و تنها راهی که برای او باقی مانده است آن است که از خدا بخواهد که به رحم کند. کرمانی حال عمه لعبت خود را همین‌گونه وصف می‌کند که درروزهای آخر تنها آه می‌کشید و در آهش امید شخص مستأصلی دیده می‌شد که از همه جا ناامید است و تنها به یک معجزه دل خوش دارد. تنها چیزی که برای او باقی مانده بود این بود که محکم به آخرین امید خود که خداست بچسبد و او را رها نکند. عقیده کرمانی درباره منشأ امید عمه لعبت این است که خدایی که همه چیز را خلق کرده است، این قدرت را دارد که همه چیز را به هیچ تبدیل کند. طوری که انگار هیچ چیز بدی اتفاق نیفتاده است و همه چیز به حالت اول خیر و خوشی خود برگردد، درست مثل اتفاقی که برای ایوب افتاد و همه نعمات از دست رفته خویش را بازیافت. در هر حال خدایی که هم واجد قدرت مطلق است و هم مدام از او کارهای بی‌قاعده و بی‌منطق سر می‌زند که نمونه‌اش همین روادانستن شرور و رنج‌های گزاف بر مردم است، خواهد توانست بی‌قاعده و بی‌منطق رنج‌ها را به یکباره از میان بردارد و جای آن را با خیر و نعمت پر کند. همان‌طور که صفت خودسری و خودکامگی خدا منشأ وحشت و اضطرار و خطاب و عتاب انسان شده است، می‌تواند در دل خودش منشأ امید و انتظار انسان نیز باشد. تنها چنین خدایی است که می‌توان به تعبیر کرکگارد از او طلب لطف محال داشت. افراد معترض اگر چه به خدا اعتراض می‌کنند اما همچنان به خدا ایمان و اعتماد دارند و پاداش ایمان خود را همچون ایوب و بنی اسرائیل دریافت خواهند کرد. در نهایت اعتقاد کرمانی این است که‌این تفکر الهیات ضد که در تمام سنت‌های ادیان ابراهیمی ریشه دارد، باعث رشد و گسترش الهیات است. در واقع الهیات در جایی که امکان اعتراض یا شورش متافیزیکی وجود نداشته باشد به منتهای خود خواهد رسید. برای نمونه اگر در پی حادثه‌ای همچون هولوکاست بخواهیم یکسره به همان تبیین‌های قدیمی و سنتی مسئله شر پایبند باشیم که به هیچ وجه تبیین کننده وقایعی از این دست نیستند، عملاً تیشه به ریشه خود الهیات زده‌ایم و الهیات را برای همیشه نابود ساخته‌ایم.   ارجاعات: [1] Kermani, Navid, God is Beautiful: The Aesthetic Experience of the Quran, translated by Tony Crawford, , Polity Press, Cambridge 2014, 400 pages. سایت کرمانی به آدرس www.navidkermani.de معرفی نسبتا خوبی از زندگی و اثار او دارد.  [2] ریتر، هلموت،‌دریای جان،‌ سیری در آرا و احوال شیخ فرید الدین عطار نیشابوری، ترجمه عباس زریاب خویی و مهر آفاق بایبودری، انتشارات بین المللی الهدی، ۱۳۸۸. ]]> نوید کرمانی Mon, 19 Sep 2016 14:39:45 GMT http://dinonline.com/doc/article/fa/6699/ سخنرانی نوید کرمانی در مراسم دریافت جایزه صلح ناشران آلمان http://dinonline.com/doc/report/fa/6700/ جناب آقای رئیس پارلمان آلمان، آقای شهردار گرامی، آقایان ریتمولر و می‌لر ارجمند، خانم‌ها، آقایان! وقتی خبر جایزه صلح ناشران آلمان به من رسید، درست در‌‌ همان روز ژاک مراد را در سوریه ربودند. دو مرد مسلح وارد صومعه «مار الیان» در حومه شهرک قُریَتَین شدند و پدر ژاک را خواستند. آن دو او را در دفتر محقرش که هم‌زمان اتاق نشیمن و خواب او هم هست، یافتند، دستگیرش کردند و با خود بردند. از آن زمان یعنی از ۲۱ ماه مه ۲۰۱۵ ژاک مراد نیز گروگان سازمان موسوم به «دولت اسلامی» شد. من با پدر ژاک هنگامی آشنا شدم که در پاییز سال ۲۰۱۲ برای تهیه گزارشی به سوریه جنگ‌زده سفر کرده بودم. در آن هنگام پدر ژاک جامعه کاتولیک شهرک قُریَتَین را سرپرستی می‌کرد و همزمان عضو «جماعت طریقت مار موسی» بود که در آغاز دهه ۱۹۸۰ در صومعه ویرانی که از دوره آغازین ظهور مسیح باقی مانده، تأسیس شده است. این جامعه کلیسایی، ویژه و یا حتا در مجامع مسیحی یگانه است زیرا خود را وقف مراوده با اسلام و عشق به مسلمانان کرده است. اعضای این جامعه به‌‌ همان اندازه که با دل و جان مناسک و مراسم کلیسای کاتولیک خود را انجام می‌دهند، با جدیت به آموزه‌های اسلام نیز توجه دارند و در مناسک ایشان نیز شرکت می‌کنند تا آنجا که در ماه رمضان همراه با مسلمانان روزه می‌گیرند. به نظر دیوانگی و خنده‌دار می‌آید: راهبان و راهبگان مسیحی که خود می‌گویند شیفته اسلام‌اند. اما به راستی تا همین چندی پیش این عشق مسیحی−اسلامی در سوریه واقعیت داشت و در دل‌های بسیاری از سوریان هنوز هم هستی خود را حفظ کرده است. راهبان و راهبگان «مار موسی» با کار دستان خود، با نیکدلی و با دعاهای از صمیم قلب خود مأوایی را پدید آوردند که به نظر من آرمانی می‌آمد و به باور خود ایشان آشتی انجامین آخرالزمان بود، هرچند که نگفته باشند این مأوا پیشگام آن نوید است اما چنین احساسی را به ذهن‌شان می‌آورد. صومعه‌ای سنگی بازمانده از سده هفتم میلادی در اعماق متروک و دورافتاده کوه و بیابان سوریه که مسیحیان از سراسر جهان به دیدار آن می‌شتافتند ولی بیش از آنان همه‌روزه ده‌ها و صد‌ها عرب مسلمان به آنجا سر می‌زدند تا با خواهران و برادران مسیحی خود دیدار کنند، با ایشان به صحبت بنشینند، سرود بخوانند و سکوت اختیار کنند و در گوشه غیرمصوری از کلیسای ایشان بر سبیل فرامین اسلامی نماز بگذارند. زمان کوتاهی پیش از آنکه من در سال ۲۰۱۲ به دیدار پدر ژاک بروم، موسس جماعت مار موسی پائولو دالولیو یک یسوعی ایتالیایی از سوریه اخراج شده بود چرا که گویا شدت انتقاد او به دولت اسد از حد گذشته بوده... پدر پائولو همچنین به مخالفت با رهبری کلیساهای رسمی سوریه برخاست که در مقابل قهر دولتی مهر سکوت بر لب زده بودند. اما نه درخواست او از اروپاییان برای پشتیبانی از جنبش دموکراسی‌خواهی سوریه نتیجه‌ای داد و نه تقاضای او از سازمان ملل برای ایجاد یک منطقه پرواز ممنوع یا دست‌کم فرستادن ناظر به منطقه، ثمری بخشید. او بی‌آن‌که نتیجه‌ای بگیرد، هشدار داد که اگر نیروهای سکولار و میانه‌رو تنها گذاشته شوند و از خارج فقط به جهادگران کمک برسد، جنگ مذاهبی بروز خواهد کرد. آری، پدر پائولو بی‌نتیجه کوشید دیوارهای بی‌تفاوتی ما را درهم بشکند. او خود در تابستان سال ۲۰۱۳ بار دیگر پنهانی به سوریه بازگشت تا برای رهایی دوستان مسلمانش که به چنگ «دولت اسلامی» افتاده بودند، تلاش کند اما خود گرفتار خشم آنان شد و از روز ۲۸ ژوئیه ۲۰۱۳ هیچ اثری از موسس جماعت طریقت مار موسی به دست نیامده است. از آن پس مسئولیت اداره صومعه مار الیان تنها به گردن پدر ژاک افتاد که نهادش با پدر پائولو یکسره متفاوت است. او نه سخنران ورزیده‌ای‌ست نه از ابهت و جذابیت ویژه‌ای برخوردار است و نه شور و گرمای ایتالیایی‌ها را دارد. او همانند بسیاری از سوریانی که من شناخته‌ام، مردی است محترم، محتاط و بی‌اندازه مودب با قامتی بلند و موی کوتاه و چهره‌ای گشاده. البته هنوز خوب با او آشنا نشده بودم که در مراسم نیایش او شرکت کردم. این مراسم مانند همه دعاهای کلیساهای شرقی با سرودهای دل‌انگیز همراه بود. پس از مراسم دعا به هنگام صرف ناهار ناظر بودم که پدر ژاک با چه لطفی با مومنان و متنفذان محل گفت‌وگو می‌کند. پس از اینکه مهمانان دیر را ترک کردند، مرا به مدت نیم‌ساعتی به اتاق کوچکش برد و کنار تختخواب کم‌عرضش برایم صندلی گذاشت تا مصاحبه کنیم. بی‌هیچ بیم و هراسی از دولت انتقاد می‌کرد و آشکارا از مشکلات جامعه کلیسایی خود می‌گفت. اما بیش از حرف‌هایش که مرا به شگفتی انداخت، چهره‌اش بود که از خاطرم بیرون نمی‌رفت. احساس می‌کردم در برابر خدمتکار آرام و وظیفه‌شناس خدا و زاهد خویشتنداری نشسته‌ام که اکنون تنها چون خداوند تسلای روح مسیحیان تحت فشار قریتین و رهبری جماعت صومعه را به او سپرده، بر این امر عمومی گردن نهاده است. او آرام و آهسته و اغلب با چشمان بسته سخن می‌گفت. گویی می‌خواست آگاهانه از شتاب کم کند و این مصاحبه را به تنفسی میان دو وظیفه سنگین‌تر تبدیل سازد. با این وجود سخنانش کاملا دقیق بود و به نوشتارهای شیوا می‌مانست. در عین حال چنان روشن و از جنبه سیاسی تند و پوست‌کنده سخن می‌گفت که بار‌ها از او پرسیدم آیا خطری ندارد اگر از او نقل قول مستقیم بیاورم؟ او در پاسخ، چشمان سیاه و پرحرارتش را گشود و با حالتی خسته سر تکان داد و گفت: «می‌توانید همه را چاپ کنید، وگرنه نمی‌گفتم. دنیا باید بداند در سوریه چه می‌گذرد.» باری، آن حالت خستگی پدر ژاک مرا بسیار متأثر کرد. شاید اصلا ژرف‌ترین تأثیر را بر من گذاشت. این خستگی، خستگی انسانی بود که نه تنها پذیرفته بلکه تأیید کرده بود که فراغت شاید در زندگی بعدی ممکن باشد. خستگی یک پزشک یا یک مأمور آتش‌نشانی که به هنگام اضطرار توان خود را تنظیم می‌کند. آری پدر ژاک به راستی در بحبوحه جنگ به عنوان کشیش پزشک و مأمور آتش‌نشانی هم بود. نه تنها برای روح وحشت‌زدگان بلکه برای تنهایی نیازمندانی که بدون پرسش از کیش و آیین‌شان در کلیسایش به ایشان خوراک و پوشاک و مسکن و پناه و به ویژه توجه و التفات تقدیم می‌کرد. جماعت مار موسی تا همین اواخر، صد‌ها بلکه هزاران فراری پناهجو را در صومعه خود جا و پناه داد که اکثر آن‌ها مسلمان بودند. افزون بر این پدر ژاک موفق شد دستکم در قریتین صلح را، به ویژه صلح میان مذاهب را حفظ کند. چه بسا به لطف همین پدر ژاک آرام و موقر بود که گروه‌های شبه‌نظامی چه نزدیک به دولت و چه اپوزیسیون حاضر شدند سلاح‌های سنگین را یکسره از آن شهرک دور کنند. او افزون بر این توانست کشیشان منتقد کلیسا را متقاعد کند که تقریبا همه مسیحیان تحت سرپرستی او را از ترک منطقه باز دارند. به من می‌گفت: «ما مسیحیان به این کشور تعلق داریم هرچه هم گوش بنیادگرا‌ها نه در اینجا و نه در اروپا به این حقیقت بدهکار نباشد. فرهنگ عرب، فرهنگ ماست.» می‌گفت که فراخوان‌های برخی از سیاستمداران غربی که به شکل هدفمند می‌خواهند به ویژه مسیحیان عرب را پناه دهند، واقعه تلخی است که به او برمی‌خورد. می‌گفت همین غرب که اعتنایی به میلیون‌ها سوری نکرد که صرف نظر از مذهبشان یکپارچه و صلح‌آمیز برای دموکراسی و حقوق بشر تظاهرات می‌کردند، همین غرب که عراق را به نابودی کشاند و گازهای سمی به اسد فروخت، همین غرب که با عربستان سعودی پیوند دوستی دارد و به این ترتیب پشتیبان اصلی جهادگران به شمار می‌آید، همین غرب حالا نگران عرب‌های مسیحی شده. بعد پدر ژاک بی‌آنکه چهره درهم کشد، گفت: «این دیگر خنده‌دار است» و افزود: «این سیاستمدار‌ها با حرف‌های غیرمسئولانه درست به همین مسلک‌گرایی که ما را تهدید می‌کند، دامن می‌زنند.» باری، مسئولیتی که پدر ژاک مانند همیشه بی‌سر و صدا به گردن گرفته بود، پیوسته سنگین‌تر می‌شد. اعضای خارجی جماعت او مجبور به ترک سوریه شدند و در شمال عراق پناه گرفتند. از آن‌ها فقط ۱۱ راهب و راهبه سوری باقی ماندند که یک بخش در صومعه مار موسی و بخشی دیگر در صومعه مار الیان جا گرفتند. جبهه‌ها در قریتین پیوسته عوض می‌شدند:‌ گاه حکومت فرمان می‌راند و‌ گاه شبه‌نظامیان اپوزیسیون. راهبان و راهبگان می‌بایست با هردو طرف کنار بیایند و در موقع‌هایی که شهرک در دست اپوزیسیون بود، مانند دیگر اهالی، حمله‌های هوایی را تحمل کنند. اما دیری نپایید که «دولت اسلامی» تا مرکز سوریه پیش تاخت. پدر ژاک چند روز پیش از ربودنش در این باره به خانمی از دوستان فرانسویش نوشت: «خطر «دولت اسلامی»، این فرقهٔ تروریستی که تصویر وحشتناکی از اسلام ارائه می‌دهد، به ما هم رسیده است» و ادامه داد: «تصمیم اینکه چه باید کرد، سخت است: آیا باید خانه‌هامان را‌‌ رها کنیم و برویم؟ این‌که بر ما سخت گران می‌آید. چقدر دردناک است که بپذیریم تک و تنهامان گذاشته‌اند. به ویژه که جهان مسیحیت تنهامان گذاشته و بر آن شده که خود را از این جریان دور نگه دارد تا خطر را از خود دور بدارد. ما هم هیچ اهمیتی برای آن‌ها نداریم.» از همین چند سطری که بی‌گمان با عجله در یک ایمیل نوشته شده، دو مطلب آشکار می‌شود که هم ویژگی پدر ژاک را می‌رساند و هم برای من معیاری است برای روشنفکران. یکی جملهٔ «خطر «دولت اسلامی»، این فرقه تروریستی که تصویر وحشتناکی از اسلام ارائه می‌دهند، به ما هم رسیده است» و دیگر جمله مربوط به جهان مسیحیت: «ما هم هیچ اهمیتی برای آن‌ها نداریم». در اینجا پدر ژاک از جامعه غیر، دفاع و از جامعه هم‌کیش خود انتقاد می‌کند. درست‌‌ همان زمانی که آن فرقه وانمود می‌کند که با تکیه بر اسلام هیچ عملی جز اجرای نص صریح قرآن فرا راهش نیست و خطر حمله آن‌ها پدر ژاک و جامعه کلیسایی او را مستقیما تهدید می‌کند، درست چند روز پیش از ربودنش تأکید می‌کند که این تروریست‌ها چهره حقیقی اسلام را تحریف می‌کنند. من خود به هر مسلمانی که در رابطه با «دولت اسلامی» فقط این مورد را یادآوری می‌کند که قهر هیچ نسبتی با اسلام ندارد، اعتراض می‌کنم. آنوقت یک مسیحی، یک روحانی مسیحی که بیم آن دارد که دگراندیشانی او را فراری دهند، تحقیر و توبیخ کنند یا حتا بکشند، بر توجیه ایمان غیر پا می‌فشارد. چنین خادم خداوندی عظمتی را آشکار می‌سازد که من تنها در اوصاف زندگانی قدیسان سراغ دارم. کسی مانند من نمی‌تواند به این ترتیب از اسلام دفاع کند و اجازه چنین کاری را ندارد. مِهر به خویشتن، به فرهنگ خود، به کشور خود و همچنین به شخص خود با انتقاد از خود آشکار می‌شود، درحالیکه مِهر به دیگری، به شخص دیگر، به فرهنگ دیگر و همچنین به آیین دیگر، می‌تواند بسیار شورانگیز‌تر و بی‌چون و چرا باشد. آری، پیش‌شرط مِهر به دیگری، مهر به خویشتن است. اما عشق آن گونه که پدر پائولو و پدر ژاک عاشق اسلام‌اند، این عشق را تنها می‌توان به دیگری داشت. در صورتی که عشق به خویشتن چون در معرض خطر خودپرستی، خودستایی و خودشیفتگی است، باید همیشه با گله‌مندی، تردید و پرسشگری همراه باشد و این حقیقت امروزه چه اندازه با مهر به اسلام سازگاری دارد! مسلمانی که امروزه در دل با آیین خود در جدل نباشد، به آن شک نورزد و منتقدانه درباره آن پرسشگری نکند، عاشق اسلام نیست. تنها در رابطه با خبرهای سهمگین و تصویرهای سهمگین‌تر از سوریه و عراق نیست که گروهی برای انجام هر عمل نابکار، قرآن را به میان می‌کشند و به هنگام هر سر بریدنی «الله اکبر» می‌گویند. در بسیاری بلکه در اکثر کشورهای اسلامی نیروهای حکومتی و نهادهای نزدیک به دولت، مدارس دینی و گروه‌های شورشی، تکیه بر اسلام را پیش می‌کشند؛ هنگامی که بر مردم خود ستم روا می‌دارند، زنان را مورد تبعیض قرار می‌دهند و دگراندیشان، دگرباوران و دگرباشان را تعقیب می‌کنند و فراری می‌دهند و کشتار می‌کنند: با تکیه بر اسلام، زنان را در افغانستان سنگسار می‌کنند، در پاکستان شاگردان مدارس را یکجا می‌کشند، در نیجریه صد‌ها دختر را به بردگی می‌گیرند، در لیبی مسیحیان را سر می‌برند، در بنگلادش بلاگر‌ها را با تیر می‌زنند، در سومالی بازار‌ها را بمباران می‌کنند، در مالی صوفیان و نوازندگان را به قتل می‌رسانند، در عربستان سعودی منتقدان حکومت را به صلیب می‌کشند، ...، در بحرین به شیعیان ستم روا می‌دارند و در یمن شیعیان و سنیان را به جان هم می‌اندازند. شک نیست که اکثر قریب به اتفاق مسلمانان، ترور و قهر و سرکوب را رد می‌کنند. این تنها یک سخن درون‌تهی نیست بلکه واقعیتی است که من در طول سفر‌هایم به آن پی برده‌ام. آرزوی آزادی، برابری، زندگی مستقل و همزیستی همراه با رواداری آیین‌ها، خلق‌ها و زبان‌های گوناگون کمتر از اروپا در آنجا بیان نمی‌شود. برعکس: کسی که آزادی در حق او امر بدیهی نیست، قدر آن را بیشتر می‌داند. همه خیزش‌های سالهای اخیر در جهان اسلام، خیزش‌هایی برای دستیابی به دموکراسی و حقوق بشر بوده است. نه تنها انقلاب‌های اکثرا شکست‌خورده در تمام کشورهای عرب بلکه همه جنبش‌های اعتراضی در ترکیه، پاکستان و همچنین شورش‌هایی که در رابطه با صندوق‌های رأی در انتخابات ریاست جمهوری اندونزی پیش آمد، همه در همین راستا بودند. افزون بر این موج پناهجویان فراری نشان می‌دهد که بسیاری از مسلمانان زندگی بهتر را در کجا‌ها غیر از وطن خود سراغ می‌گیرند. هرجا که باشد حتما در قلمرو دیکتاتورهای مذهبی نیست. گزارش‌هایی که از موصل و رقه می‌رسند هم حاکی از شور و شوق مردم نیستند بلکه از هراس و درماندگی آنان می‌گویند. در ضمن فراموش نکنیم که این خود مسلمانان هستند که در خط مقدم جبهه علیه آن «دولت اسلامی» می‌جنگند: کرد‌ها، شیعیان، تیره‌هایی از سنی‌ها و اعضای ارتش عراق. اگر نخواهیم این تصویر غلط را ارائه دهیم که بنیادگرایان و منتقدان اسلامی هردو یک مطلب را می‌گویند، باید آشکارا به این حقایق اشاره کنیم. پیش از آنکه گفته شود اسلام علیه غرب می‌جنگد، باید گفت اسلام علیه خود می‌جنگد. این یعنی جهان اسلام دستخوش چنان درگیری درونی شده است که پیامدهای تکا‌ن‌دهنده آن در زمینه نقشه سیاسی و قومی منطقه با خطوط بطلان جنگ جهانی اول قابل قیاس است. آن خاورزمین چندملیتی، چندآیینی و چندفرهنگی که من آن را از طریق آثار ادبی ارزنده سده‌های میانه حین تحصیلاتم شناختم و در حین اقامت‌های طولانی در قاهره و بیروت با آن روبرو شدم و به هنگام کودکی در تعطیلات تابستان در اصفهان با آن مواجه گردیدم و به عنوان گزارشگر در صومعه ویران و تهدیدشده اما همواره شاداب و سرزنده به آن عشق ورزیدم، این خاورزمین دیگر وجود واقعی نخواهد داشت، درست مانند جهان دیروزی که اشتفان تسوایگ در دهه ۱۹۲۰ با اندوه و دلتنگی از آن یاد می‌کرد. مگر چه رخ داده است؟ قضیه این «دولت اسلامی» سخن تازه‌ای نیست و با جنگهای داخلی عراق و سوریه هم آغاز نشده است. شاید روش‌های آن را یکسره رد کنند اما جهان‌بینی آن وهابیگری است که هم اکنون در دورافتاده‌ترین گوشه‌های جهان اسلامی در تکاپو است و زیر عنوان سلفی‌گری جوان‌های اروپایی را هم به سوی خود می‌کشد. اگر بدانیم که ۹۵ درصد کتابهای درسی و برنامه‌های آموزشی «دولت اسلامی» با کتابهای درسی و برنامه‌های آموزشی عربستان سعودی یکی است، آنگاه پی خواهیم برد که تنها در سوریه و عراق نیست که جهان را صرفا به مجاز و ممنوع و انسان‌ها را به «باایمان» و «بی‌ایمان» تقسیم می‌کنند. ده‌ها سال است که به پشتوانه میلیاردی پول نفت، این طرز فکر را از طریق مسجد‌ها، کتاب‌ها و تلویزیون‌ها پراکنده‌اند که هرکس ایمان دیگری «جز ما» دارد بلا استثنا کافر است. پس او را ریشخند و تحقیق و ترور می‌کنند، به او توهین روا می‌دارند. وقتی هر روز انسان‌ها را تحقیر می‌کنند دیگر جای شگفتی نیست هنگامی که سرانجام جان ایشان را هم بی‌ارزش بدانند همان‌طور که ما خوب می‌دانیم در تاریخ آلمان چه گذشت. اینکه اصلا چنین فاشیسم مذهبی ممکن شود و به فکر خطور کند، اینکه «دولت اسلامی» آن همه جنگجو و از آن بیشتر این همه هوادار در اختیار داشته باشد، اینکه این‌ها بتوانند به کشور‌ها هجوم بیاورند و شهرهای میلیونی را بی‌هیچ مقاومتی اشغال کنند، این آغاز نیست بلکه در حال حاضر نقطه پایان یک زوال طولانی است. زوال، آنهم دقیقا زوال تفکر دینی است. من در سال ۱۹۸۸ تحصیل خاور‌شناسی در دانشگاه را آغاز کردم. موضوع تحصیلی من مضمون‌های قرآنی و شعر بودند. گمان می‌کنم هرکس این رشته را به صورت کلاسیک آن تحصیل کرده، به این مرحله می‌رسد که به خود بگوید آن گذشته دیگر ربطی به این آینده ندارد و در این رابطه کاملا دستخوش احساسات و عواطف می‌شود. البته که آن گذشته همواره صلح‌آمیز و رنگارنگ نبوده است. اما من به عنوان زبان‌شناس در درجه نخست با عارفان، فیلسوفان، سخنوران و عالمان علوم دینی سر و کار داشتم. و من که چه عرض کنم، ما دانشجویان یکسره در شگفت بودیم از آن همه ابتکار، گستره معنوی، نیروی زیبایی‌شناسانه و عظمت انسانی که در معنویات ابن عربی، سروده‌های مولوی، تاریخ‌نویسی ابن خلدون، ادبیات الهی عبدالقاهر جرجانی، فلسفه‌ی ابن رشد، سفرنامه‌های ابن بطوطه و همچنین در داستان‌های «هزار و یک شب» به آن‌ها برمی‌خوردیم. اصالتی در اینهمه وجود داشت که این‌جهانی بود و هست، معاشقه‌آمیز بود و هست و در ضمن فمینیستی بود و هست. این آثار همزمان یکپارچه متأثر از روحیات و آیات قرآن بودند. هرچند این آثار گزارش‌های روزنامه‌ای نبودند اما واقعیت‌های اجتماعی آن فرهنگ والا مانند هر واقعیت دیگری تیره و قهرآمیز هم بود. با این وجود این آثار نشان می‌دهند که در جهان اسلام همزیستی می‌تواند ممکن و حتا مسلم باشد. هم اکنون هیچ اثری، حتا کوچک‌ترین چیزی در فرهنگ دینی اسلام امروزی یافت نمی‌شود که بتوان آن را به گونه‌ای از نظر ژرفا با آن آثار دوران تحصیل من مقایسه کرد. تازه من هنوز درباره‌ی دانش‌های تجربی، معماری، موسیقی و هنر اسلامی چیزی نگفته‌ام که امروزه دیگر وجود ندارند. در اینجا مایلم تصویری از این فقدان در رشته خودم به دست دهم: در آن زمان‌ها این فکر وجود داشت که قرآن متنی ادبی همانند یک شعر است که درک و دریافت آن تنها از طریق دانش ادبیات امکانپذیر است. یک عالم دینی نه احتمالا بلکه مسلما هم‌زمان یک کار‌شناس شعر و ادب و در بسیاری از مواقع شاعر هم بود. امروزه اما استاد خود من نصر حامد ابوزید در قاهره متهم به کفر و از مقام استادی اخراج و حتا مجبور به طلاق شد، فقط به این خاطر که قرآن‌شناسی را به دانش ادبیات تعبیر می‌کرد. به عبارت بهتر، این روش دریافت قرآن که ابوزید برای ارائه‌ی آن می‌توانست به سرشناس‌ترین مفسران تاریخ تأویل تکیه کند، امروزه حتا به عنوان یکی از امکانات تفسیر هم پذیرفته نیست. چنین تأویلی با اینکه جزو گونه‌های سنتی تفسیر قرآن به شمار می‌آید، مورد تعقیب، تنبیه و تکفیر قرار می‌گیرد. این درحالی‌ست که قرآن متنی است نه تنها موزون بلکه به زبانی رازآمیز مکنون و با استعارات چندمعنایی سخن می‌گوید. قرآن یک کتاب داستان نیست بلکه قطعه موسیقی و برخوانده سرودی است که دل شنوندگان عرب خود را با آهنگ و آوا و تلقین به شور و شوق می‌آورد. علم الهیات اسلامی نه تنها به ویژگی‌های زیبایی‌شناختی قرآن توجه داشته بلکه بیان زیبای آن را به عنوان تأیید جنبه معجزه‌آسای این کتاب به شمار می‌آورده است. اما امروزه می‌بینیم که بر جهان اسلامی چه می‌رود، هنگامی که ساختارهای زبانی یک متن را نادیده می‌گیرند، آن را درست نمی‌فهمند و به آن هیچ توجهی نمی‌کنند. حالا دیگر قرآن به مجموعه وردهایی تبدیل شده است که باید پاسخ هر پرسشی را به خوانندگانی بدهد که به دنبال معنی کلمات به ماشین جستجوگری رجوع کرده‌اند. نیروی زبانی قرآن به یک دینامیت سیاسی تبدیل شده است. اغلب می‌خوانیم که اسلام باید از آتش روشنگری بگذرد یا اینکه باید مدرنیت بر سنت چیره گردد. اما این فکر شاید اندکی ساده‌لوحانه باشد در حالتی که گذشته اسلام بسی روشنگر‌تر از اکنون آن بوده و آثار پیشین آن‌گاه مدرن‌تر از بحث‌های کنونی عالمان الهی امروز آن بوده است. گوته، پروست، لسینگ و جیمز جویس که شیفته فرهنگ اسلامی بودند به دیوانگی که دچار نبودند. آن‌ها در کتاب‌ها و یادمان‌ها چیزهایی دیده‌اند که ما اغلب پدیده‌های خشن اسلام کنونی به آسانی نمی‌توانیم ببینیم. شاید معضل اسلام بیش از آنکه سنت باشد، قطع رابطه نسبتا کامل با آن و از دست دادن حافظه تاریخی فرهنگی یعنی گونه‌ای خاطره‌زدایی باشد. مردمان خاورزمین همگی به دلیل استعمارزدگی و دیکتاتوری‌های لائیک یک روند مدرنیستی خشن و از بالا را طی کرده‌اند. برای نمونه زنان ایرانی روسری را آرام آرام برنداشتند بلکه در سال ۱۳۱۵ خورشیدی سربازان به فرمان شاه وقت به خیابان‌ها ریختند و به زور حجاب از سر زنان گرفتند. مدرنیته مانند اروپا جریانی نبود که صرف‌نظر از شکست‌های موضعی به عنوان یک روند رهایی‌بخش طی شود و ده‌ها بلکه صد‌ها سال ادامه یابد بلکه یک تجربه قهرآمیز بود. مدرنیته معنای آزادی را به ذهن‌ها نمی‌آورد بلکه با استثمار و استبداد برابرنهاده می‌شد. تصور کنید رئیس جمهور ایتالیا با خودرو خود وارد کلیسای پتروس مقدس شود با چکمه‌های خود بر روی مذبح کلیسا بجهد و با شلاق به صورت پاپ بزند. اگر چنین تصوری کنید خواهید فهمید چه معنایی داشت هنگامی که رضاشاه در سال ۱۳۰۷ خورشیدی با چکمه‌های خود به ضریح مقدس قم پا نهاد و در برابر خواهش امام جماعت که می‌گفت او نیز باید مانند هر عابد دیگری چکمه‌ها را از پا در آورد، با شلاق به صورت آن روحانی کوبید. در بسیاری از کشورهای خاور نزدیک به چنین واقعه‌های کلیدی برمی‌خوریم. این جوامع آرام‌آرام از گذشته خود جدا نشده‌ بلکه آن گذشته را ویران کرده و کوشیده‌اند از یاد‌ها بزدایند. اکنون می‌پنداریم بنیادگرایان مذهبی که در جهان اسلامی که پس از شکست ناسیونالیسم در همه جا تقویت شدند، دست‌کم سنت‌های خود را محترم بشمارند. اما آن‌ها برعکس آن را انجام دادند: آن‌ها از سویی ادعا می‌کردند به صدر و آغاز باز خواهند گشت، از سوی دیگر اما نه تنها به فرهنگ اسلامی اعتنایی نکردند بلکه سرسختانه با آن به ستیز برخاستند. ما به این دلیل تنها از تخریب آثار باستانی توسط «دولت اسلامی» در شگفتیم که متوجه نشده‌ایم در عربستان سعودی هم اکنون هیچیک از آثار باستانی دیگر وجود ندارد. وهابیان آرامگاه‌ها و مسجدهای نزدیک‌ترین وابستگان پیامبر حتا خانه‌ای که پیامبر در آن‌ زاده شد را در مکه از بین برده‌اند. جای مسجد تاریخی پیامبر در مدینه را یک ساختمان غول‌آسا گرفته و در‌‌ همان مکانی که تا چند سال پیش خانه‌ای قرار داشت که پیامبر با همسرش خدیجه در آن می‌زیست، هم اکنون یک آبریزگاه عمومی واقع است. من در دوران تحصیل دانشگاهی جز قرآن به عرفان اسلامی و تصوف می‌پرداختم. عرفان، ما را به یاد پدیده‌های جنبی و باطنی و پدیده‌های فرهنگی زیرزمینی می‌اندازد. اما این فکر در رابطه با اسلام از ریشه نادرست است. تقریبا در سراسر جهان اسلام تصوف تا همین سده بیستم میلادی اساس خلق و خوی مذهبی مردم عادی بود و در بخش‌های آسیایی اسلامی هنوز هم هست. افزون بر این تمدن پیشرفته اسلامی به ویژه ادبیات، هنرهای تجسمی و معماری از عرفان اسلامی کاملا متأثر بود. عرفان به عنوان غالب‌ترین صورت دینداری در زمینه‌های اخلاقی و زیبایی‌شناختی نقش نیروی تعادل‌بخش را در برابر خشک‌اندیشی شریعتمداران ایفا می‌کرد. تصوف به پشتوانه ارزش‌ها، داستان‌ها و نواهای خود با برجسته کردن رحمت خداوندی و نشانه‌های لطف او در یکایک کلمات قرآنی، با جستجوی پیوسته در پی زیبایی در کیش و آیین، با شناخت حقیقت از طریق باورهای دیگر به ویژه اصل مهر به دشمنان که از مسیحیت گرفته بود، چنان تأثیرات ژرفی بر جوامع اسلامی گذارد که با دین‌پناهی نص صریح نمی‌شد بر آن‌ها دست یافت. تصوف به عنوان اسلام عملی، اسلام شرعی را از میان برنداشت اما آن را تکمیل و در زندگی روزمره مردم ملایم‌تر، عاطفی‌تر، نفوذپذیر‌تر و روادار‌تر ساخت و به ویژه با رقص و موسیقی و شعر به آن حس‌آمیزی بخشید که البته امروزه چیز زیادی از آن باقی نمانده است. هرکجا که بنیادگرایان اسلامی مستقر شدند چه در سده ۱۹ میلادی در عربستان سعودی امروزی و چه همین اواخر در مالی، نخست جشن‌های صوفیه و کتابهای عرفانی را ممنوع کردند، آرامگاه‌های شخصیت‌های مقدس را ویران ساختند، موی سر صوفیان را از ته تراشیدند یا اصلا آن‌ها را به قتل رساندند. اما این تنها بنیادگرایان نبودند بلکه اصلاح‌طلبان و روشنگران دینی هم در سده ۱۹ و آغاز سده ۲۰ آداب و سنن این اسلام مردمی را عقب‌مانده و کهنه می‌دانستند. این دانشمندان و خاور‌شناسان غرب بودند که مانند برنده همین جایزه در سال ۱۹۹۵ آناماری شیمل آثار صوفیه را قدر دانستند، دست‌نوشته‌های ایشان را تصحیح و منتشر کردند و از نابودی نجات دادند. هم‌اکنون نیز تنها عده معدودی از روشنفکران مسلمان به سنتهای غنی خود می‌پردازند. بخشهای متروک ویران پر از زباله در سراسر سرزمین‌های اسلامی با ساختمان‌های مخروبه تصویر دقیقی از افت اندیشه این آیین به دست می‌دهد. کافی است به بزرگ‌ترین مرکز خرید جهان در همسایگی خانه کعبه بنگریم که در بسیاری از نقشه‌ها و تصویر‌ها رخ می‌نماید. هم‌اکنون برج و باروی فروشگاههای گوچی و اپل به معنای واقعی کلمه از مهم‌ترین مکان مقدس اسلامی، این بنای ساده و در عین حال پرشکوه که پیامبر خود در آنجا نماز می‌خواند، رفیع‌تر و بلند‌تر جلوه‌گری می‌کند. شاید بهتر بود بیشتر پی اسلام مادربزرگ‌هامان می‌رفتیم تا پی اندرزهای اندیشمندان بزرگمان. البته دست‌اندرکاران در بسیاری از کشور‌ها بازسازی خانه‌ها و مسجدهایی را آغاز کرده‌اند، اما برای همین کار هم باید نخست تاریخ‌دانان هنر غربی یا مسلمانان غرب‌زده‌ای مانند من پیدا می‌شدند و ارزش این کار‌ها را می‌نمایاندند. افسوس که یک قرن دیر شد تا ما پیدا شویم زیرا دیگر ساختمان‌ها ویران، فنون معماری فراموش و کتاب‌ها از ذهن‌ها پاک شده‌اند. چه خوب که لااقل گمان می‌کردیم برای مطالعه اساسی این امور زمان کافی داریم. اما اکنون من به عنوان خواننده کتابهای یادشده خود را باستان‌شناسی در یک منطقه جنگی می‌بینم که سرآسیمه و به این خاطر بدون تعمق بقایایی را جمع می‌کند تا شاید نسلهای بعدی بتوانند آن‌ها را لااقل در موزه‌ها مشاهده کنند. البته همانگونه که در جشنوارههای دوساله و فیلم و در همین نمایشگاه کتاب امسال می‌بینیم، هنوز از کشورهای مسلمان آثار برجستهای به چشم می‌خورند، اما این آثار فرهنگی با اسلام ارتباط چندانی ندارند. هم اکنون دیگر فرهنگ اسلامی یا لااقل فرهنگ والای اسلامی وجود ندارد. این شور و غوغایی که امروزه به گوش و سر ما می‌خورند، بقایای ویرانه‌های یک انسداد نیرومند فکری هستند. آیا امیدی هست؟ آنگونه که پدر پائولو بنیانگذار جامعه مارموسی به ما می‌آموزد، امید تا آخرین دم هم هست. امید، درونمایه اصلی آثار اوست. مسلمانان قریتین فردای روزی که پدر ژاک شاگرد و نماینده پدر پائولو را ربودند، بی‌آنکه کسی ایشان را فرا بخواند، به کلیسا ریختند و برای شاگردش پدر ژاک دعا کردند. همین به ما هم امید می‌دهد که مهر و محبت مرز دینی، قومی و فرهنگی نمی‌شناسد و تأثیر خود را باقی می‌گذارد. ضربه‌ای که خبر‌ها و تصویرهای «دولت اسلامی» وارد کرده چنان شدید بوده که نیروهای پادزهری آزاد کرده است. در میان مجامع شریعتمدار اسلامی نیز سرانجام علیه قهر به نام دین، مخالفت و مقاومتی پا می‌گیرد و چند سالی است که می‌بینیم هرچند کمتر در مرکز عربی اسلام اما به هر روی و بیشتر در کناره‌های آسیایی و افریقایی آن سرزمین، در ایران، ترکیه و بی‌گمان در میان مسلمانان غرب، اندیشه مذهبی نوینی پدید می‌آید. به همین منوال بود که اروپا هم پس از ویرانگری‌های جنگهای جهانی، خود را بازآفرید. شاید بد نباشد در اینجا به ارزشمند‌ترین پدیده سیاسی اشاره کنم که اصولا اروپا به آن جامه عمل پوشانده ولی چند سالی است که افزون بر سیاستمداران ما جامعه ما نیز سبکسرانه به طور آشکار به آن بی‌اعتنایی می‌کند و آن را کوچک می‌شمارد: به روند اتحاد اروپا. بد نیست در اینجا اشاره کنم که هم‌صحبت‌های من در سفرهایی که به اقصا نقاط می‌کنم اروپا را به چه تعبیر می‌کنند: به یک نمونه یا حتا به یک آرمانشهر. کسی که نیاز به چنین اروپایی را از یاد برده، کافی است به چهره‌های نزار، خسته و وحشتزده پناهجویانی بنگرد که همه چیز خود را‌‌ رها کرده، پشت سر نهاده و جان خود را به خطر انداخته‌اند تا به سوی اروپای موعود خویش بیایند. با بیان این نکته به جمله دوم پدر ژاک بازمی‌گردم که اهمیت آن را پیش‌تر ذکر کردم.‌‌ همان جمله مربوط به جهان مسیحیت: «ما هیچ اهمیتی برای آن‌ها نداریم». بر من مسلمان نیست که مسیحیان جهان را سرزنش کنم که اگر به مسائل خلق‌های سوریه و عراق وقعی نمی‌گذارند، چرا لااقل غصه‌ی خواهران و برادران همکیش خود را نمی‌خورند. اما راست این است که من هم اغلب به این مسأله می‌اندیشم. هنگامی که به بی‌اعتنایی افکار عمومی در مقابل فاجعه‌های آخرالزمانی شرق برمی‌خورم. فاجعه‌هایی که ما اینجا می‌کوشیم آن‌ها را توسط سیم‌های خاردار، کشتی‌های جنگی، تصویرهای دشمن‌ساز و درخشنده‌هایی که چشم دل را کور می‌کنند، از خود دور نگه داریم. از شهر فرانکفورت تا آنجا سه ساعت پرواز بیشتر نیست. آنجا که ملیتهایی را یکسره نابود می‌کنند یا فراری می‌دهند، دختران را به بردگی می‌گیرند، چه بسا برجسته‌ترین آثار باستانی انسانی را با بربریت تمام منفجر می‌کنند و فرهنگ‌ها و با آن‌ها اقوام باستانی و تنوع آیینی و زبانی را به نابودی می‌کشند. تنوعی که برعکس اروپا تا همین قرن حاضر تا اندازهای در آنجا حفظ شده بود. اما ما چه می‌کنیم؟ ما تنها زمانی گرد هم می‌آییم و به پا می‌خیزیم که فراریان آن جنگ درهای ما را بکوبند یا یکی از بمبهای آن جنگ به ما هم اصابت کند مانند رویدادهایی که در هفتم و هشتم ژانویه در پاریس پیش آمدند. چه خوب که جامعه‌های ما بر خلاف آنچه در ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ رخ داد، آزادی جامعه را سپر ترور قرار دادند. جای خوشبختی است که بسیاری از مردم در اروپا و به ویژه در آلمان در محل‌های خود به کار پناهجویان می‌رسند اما این اعتراضات و همبستگی‌ها اغلب غیرسیاسی باقی می‌مانند. در جامعه‌ی ما هنوز بحث گسترده درباره‌ی علت‌های ترور و فرار مردم در نگرفته و اینکه تا چه اندازه سیاست خود ما می‌توانسته در تقویت این فاجعه‌هایی که آن سوی مرزهای ما در جریان‌اند، دست داشته باشد. ما نمی‌پرسیم چرا باید نزدیک‌ترین شریک ما در خاورمیانه عربستان سعودی باشد؟ ما از اشتباهات خود درس نگرفته‌ایم وقتی پیش پای دیکتاتوری چون ژنرال سیسی فرش قرمز می‌اندازیم و ما درس اشتباه گرفته‌ایم وقتی با وجود دیدن پیامدهای فاجعه‌های جنگی عراق و لیبی باز خود را به هنگام کشتار خلق‌ها از معرکه دور نگه می‌داریم... آسان نیست که بگوییم چگونه می‌توان یک شهر میلیونی مانند موصل را آزاد ساخت ولی ما اصلا چنین پرسشی را جدی مطرح نمی‌کنیم. جماعتی مانند «دولت اسلامی» با حدود ۳۰۰۰۰ جنگنده برای جامعه جهانی شکست‌ناپذیر نیست و نباید باشد. اسقف کاتولیکهای موصل یوحنا پتروس موشه در درخواست کمک خود از غرب و قدرتهای جهان برای بیرون راندن «دولت اسلامی» از عراق نوشت: «امروز به ما رسیده‌اند، فردا به شما می‌رسند». دلم نمی‌خواهد به ذهن خود راه بدهم که دیگر چه باید بشود تا ما به اسقف موصل حق بدهیم زیرا منطق تبلیغاتچیان «دولت اسلامی» اقتضا می‌کند که پیوسته مرحله بالاتری از وحشت را ارائه دهد تا در اذهان ما رسوخ کند. وقتی ما به خود هیچ تکانی ندادیم هنگامی که «دولت اسلامی» چند گروگان مسیحی را نشان داد که پیش از مرگ تسبیح به دست دعا می‌کنند، شروع به بریدن سر گروه‌هایی از مسیحیان کرد. به محض اینکه ما این تصویر‌ها را از تلویزیون‌هامان محو کردیم، «دولت اسلامی» پیکره‌های موزه‌های موصل را به آتش کشید. به محض اینکه به آن پیکرهای ویران عادت کردیم، «دولت اسلامی» ویرانه‌های شهرهای باستانی نمرود و نینوا را با خاک یکسان کرد. به محض اینکه دیگر اعتنایی نکردیم چگونه «دولت اسلامی» ایزدیان را تارانید، آن‌ها با تجاوزهای جنسی گروهی‌شان ما را تکان دادند. به محض اینکه پنداشتیم این پدیده سهمگین به عراق و سوریه محدود می‌شود، ویدئوهای هولناک از لیبی و مصر منتشر شدند و به محض اینکه به سر بریدن‌ها و مصلوب کردن‌ها عادت کردیم، باز به تازگی در لیبی قربانیان را سر بریدند و مصلوب کردند. این ماجرا پایان ندارد. «دولت اسلامی» آنقدر فاجعه را شدت می‌دهد تا ما در زندگی روزمره خود در اروپا ببینیم، بشنویم و حس کنیم که این رعب و وحشت به خودی خود پایان نخواهد یافت. این ماجرا نه در پاریس آغاز شد و نه در لیون آخرین سر را بریدند. هر اندازه هم قضیه را بیشتر به صبر برگزار کنیم، امکانات کمتری خواهیم داشت یا به عبارت دیگر دیر خواهد شد. آیا یک برنده جایزه صلح مجاز است که به جنگ فرا بخواند؟ من به جنگ فرا نمی‌خوانم فقط به این اشاره می‌کنم که جنگی در میان است و ما به عنوان نزدیک‌ترین همسایگان آن باید در مقابلش موضع و شاید حتا موضع نظامی بگیریم. هرچه هست باید بسیار مصمم‌تر از موضع تاکنونی‌مان که دیپلماتیک و به شیوه مدنی بوده، عمل کنیم زیرا پایان این جنگ دیگر فقط در سوریه و عراق امکان‌پذیر نیست. تنها قدرتهایی می‌توانند به این جنگ پایان دهند که پشت سر ارتش‌های متخاصم و شبه نظامیان ایستاده‌اند... تنها زمانی حکومت‌های ما وارد عمل می‌شوند که جامعه‌های ما دیگر این جنون را تحمل نکنند. گرچه هم‌اکنون هر اقدامی هم که بکنیم به احتمال قوی اشتباهاتی هم خواهیم کرد، اما بزرگ‌ترین اشتباه این خواهد بود که در مقابل کشتار جمعی «دولت اسلامی» و رژیم بشار اسد که پشت دروازه‌های اروپا صورت می‌گیرد، منفعل بمانیم. پدر ژاک در‌‌ همان ایمیلی که چند روز پیش از ۲۱ ماه مه یعنی روز ربودنش زده می‌نویسد: «هم‌اکنون دارم از حلب می‌آیم. از شهری که در مرکز خاورزمین در کنار رودخانه‌ی افتخار به خواب رفته است. این شهر اکنون به زنی می‌ماند که وجودش را سرطان خورده است. همه مردم از حلب می‌گریزند، به خصوص مسیحیان بینوا. تازه فقط این مسیحیان نیستند بلکه همه مردم سوریه‌اند که دچار این کشتار‌ها شده‌اند. سرنوشت ما به ویژه در همین روز‌ها که پدر پائولو آموزگار و بنیانگذار گفت‌وگو در قرن بیست و یکم مفقود شده، به روشنی ثبت شده است. این روز‌ها که همه ما گفت‌وگو با هم را به عنوان دردی مشترک تجربه می‌کنیم. این دنیای بیدادگر که مسئول بخشی از قربانیان جنگ است، ما را به اندوه فرو برده است. دنیای دلار و یورو، دنیایی که مردم تنها خود، سعادت خود و امنیت خود را می‌بیند، درحالی که بقیه مردم جهان با گرسنگی و بیماری و جنگ دست و پنجه نرم می‌کنند. گویی تنها هدف آن دنیای اول جستن و یافتن سرزمین‌هایی است که بتوان در آنجا‌ها جنگ راه انداخت و به تجارت اسلحه و جنگنده رونق بخشید. آخر این حکومت‌هایی که هیچ اقدامی برای پایان دادن به این کشتار‌ها انجام نمی‌دهند، کار خود را چگونه توجیه می‌کنند؟ من برای ایمان خود نمی‌ترسم، برای این جهان می‌ترسم. پرسش این است: آیا ما حق حیات داریم؟ پاسخ آن معلوم است و همین جنگ پاسخی رسا به آن است. به هر ترتیب گفت‌وگوی حقیقی که امروز ما تجربه می‌کنیم، گفتگوی رحمت و شفقت است. پس شجاع باش عزیزم، من با تو هستم و ترا محکم در آغوش می‌فشارم. ژاک.» دو ماه پس از ربوده شدن پدر ژاک «دولت اسلامی» در روز ۲۸ ژوئیه ۲۰۱۵ شهرک قریتین را اشغال کرد. اکثر اهالی توانستند در آخرین لحظه از آنجا بگریزند اما ۲۰۰ مسیحی به چنگ «دولت اسلامی» افتادند. پیکارجویان یک ماه بعد یعنی در روز ۲۱ اوت صومعه مار الیان را با بولدوزر ویران کردند. تصویرهایی که «دولت اسلامی» در اینترنت پخش کرده نشان می‌دهند که از آن بنای ۱۷۰۰ ساله سنگ روی سنگ باقی نمانده است. دو هفته پس از آن واقعه یعنی در روز ۳ سپتامبر تصویرهایی در یکی از صفحات اینترنتی «دولت اسلامی» منتشر شد که چند تن از مسیحیان قریتین را نشان می‌دهد که با سرهای از ته تراشیده، چشمان بی‌حالت و چهره‌های نحیف استخوانی در ردیف اول سالن یک مدرسه یا تالار مراسمی نشسته درحالی که همگی سراپا از حبس فرسوده‌اند. در این عکس‌ها تصویر پدر ژاک را هم می‌بینیم که با سری از ته تراشیده در لباس عادی نشسته و درماندگی از چهره و حزن و تشنج شدید از نگاهش آشکار است. او دستش را جلوی دهان گرفته گویی نمی‌خواهد آنچه می‌بیند را بپذیرد. در آن عکس‌ها مرد چهارشانه ریشویی را می‌بینیم که بر سن تالار در لباس رزم نشسته و پیمانی را امضا می‌کند. پیمان با «اهل ذمه» که مسیحیان را زیر فرمان مسلمانان قرار می‌دهد. آن‌ها نه اجازه دارند کلیسا و صومعه‌ای بنا کنند و نه با خود صلیب و کتاب مقدسشان را حمل نمایند. کشیش‌هاشان مجاز به پوشیدن لباس روحانیان نیستند. مسلمانان اجازه شنیدن دعا‌ها و خواندن کتاب‌ها و ورود به کلیساهای ایشان را ندارند. مسیحیان حق حمل اسلحه را ندارند و باید بی‌چون و چرا از فرمان‌های «دولت اسلامی» اطاعت کنند. آن‌ها باید همواره تعظیم کنند، هر بی‌عدالتی را بدون هیچ شکوه‌ای تاب آورند و افزون بر این‌ها جزیه بدهند تا زنده بمانند. خواندن مفاد این پیمان حال آدم را دگرگون می‌کند زیرا آفریدگان خداوند را به انسان‌های درجه یک و دو تقسیم می‌کند و هیچ شکی باقی نمی‌گذارد که جز این‌ها انسان‌های درجه سه‌ای هم هستند که جانشان از این هم کمتر ارزش دارد. در این تصویر‌ها پدر ژاک همچنان که دستش را جلوی دهان گرفته، با چشمان آرام اما کاملا افسرده‌ای به ما نگاه می‌کند. او حساب کرده بود که شاید شهید شود اما اینکه جمعیت تحت سرپرستی او، کودکانی که او تعمید، همسرانی که او پیوند و پیرانی که او به آن‌ها وعده مسح آخر داده بود، اسیر شوند، باید او را به جنون کشیده باشد، حتی آن خدمتگذار توانا و شکیبای پروردگار را. آخر تنها به خاطر او بود که این اسیران در قریتین مانده و مانند بسیاری از دیگر مسیحیان سوریه را ترک نکرده بودند. اکنون پدر ژاک می‌پندارد که تقصیر از اوست. اما من می‌دانم که خداوند در حق او طور دیگری داوری خواهد کرد. آیا امیدی هست؟ آری امید هست. امید همیشه هست. متن این سخنرانی را نوشته بودم که پنج روز پیش در روز سه‌شنبه این خبر به من رسید: پدر ژاک مراد آزاد شد! اهالی قریتین در یک عملیات پنهانی و ناگهانی او را از سلول انفرادیش آزاد ساختند. آن‌ها به او لباس مبدل پوشاندند و او را به کمک بدویان از قلمرو «دولت اسلامی» خارج کردند. او هم‌اکنون به نزد خواهران و برادران جمعیت کلیسایی «مار موسی» بازگشته است. عده زیادی که همه مسلمان بودند، در این اقدام رهایی‌بخش دست داشتند و جان خود را به خاطر یک کشیش مسیحی به خطر انداختند. بدین ترتیب مهر و شفقت از مرزهای دینی، قومی و فرهنگی فرا‌تر می‌رود. هر اندازه این خبر شادی‌آفرین و سرورانگیز باشد، باز نمی‌تواند از نگرانی شدید پدر ژاک بکاهد، زیرا اکنون زندگی آن ۲۰۰ اسیر مسیحی بیش از پیش در خطر است. افزون بر این هنوز از پدر پائولو آموزگار او و بنیان‌گذار جمعیت کلیساییش،‌‌ همان کسی که عاشق اسلام است، هیچ اثری مشهود نیست. اما تا آخرین دم امید هست. برنده یک جایزه صلح نباید به جنگ فرا بخواند اما اجازه دارد به دعا فرا بخواند. خانم‌ها و آقایان عزیز! می‌خواهم از شما خواهش غریبی بکنم گرچه این خواهش در کلیسا آنقدر‌ها هم غریب نیست. می‌خواهم از شما خواهش کنم که پس از سخنرانی من کف نزنید بلکه به جای آن برای پدر پائولو و ۲۰۰ اسیر مسیحی روستای قریتین دعا کنید. برای آن کودکانی که پدر ژاک تعمید، همسرانی که او پیوند و پیرانی که او به آن‌ها وعده آخرین مسح را داده است، دعا کنید. اگر هم ایمان دینی ندارید، با آرزوی قلبی خود همراه آن اسیران باشید و همراه پدر ژاک که بی‌گمان در فکر و خیال است که چرا فقط او آزاد شده است. مگر دعا‌ها چیزی غیر از آرزوهایی هستند که به حضور خداوند بیان می‌شوند. من باور دارم که آرزو‌ها با خداوند یا بدون او در جهان ما تأثیر می‌کنند. بدون آرزو‌ها هیچ سنگی بر سنگی برجا نمی‌ماند.‌‌ همان سنگهایی که ما سبکسرانه در جنگ‌ها ویرانشان می‌کنیم. پس خانم‌ها و آقایان عزیز! دعا کنید! برای ژاک مراد دعا کنید، برای پائولو دالولیو و برای مسیحیان قریتین دعا کنید. دعا کنید یا آرزو کنید که همه گروگان‌ها و مردم سوریه و عراق خلاصی یابند. چه خوب اگر که برای این کار به پا خیزیم تا در مقابل تصویرهای خوف و وحشت تروریست‌ها، تصویری از برادری قرار دهیم. سپاسگزارم. ]]> نوید کرمانی Mon, 19 Sep 2016 14:38:37 GMT http://dinonline.com/doc/report/fa/6700/ سخنرانی نوید کرمانی در پارلمان آلمان http://dinonline.com/doc/report/fa/6701/ رئیس جمهور محترم، رئیس محترم پارلمان، خانم صدراعظم، خانم‌ها و آقایان نماینده، عالیجنابان و میهمانان عزیز، پارادوکس (تناقض‌نما) به طور معمول در متن‌های حقوقی به چشم نمی‌خورد، زیرا این متن‌ها باید در حد امکان واضح و بی‌شبهه باشند. یکی از ویژگی‌های پارادوکس اما معماگونه بودن آن است، در واقع می‌توان گفت، آنجا به کار می‌رود که یک اظهار نظر واضح به دروغ تبدیل شود. به همین دلیل پارادوکس یکی از دستمایه‌های رایج در چامه‌سرایی به‌شمار می‌رود. با وجود این، قانون اساسی آلمان با یک پارادوکس آغاز می‌شود. زیرا اگر، آنگونه که در اصل یک قانون اساسی آلمان آمده، حیثیت انسان از تعرض مصون باشد، حکومت نباید به آن توجهی نشان دهد، چه رسد به اینکه آن را رعایت و از آن حمایت کند؛ وظیفه‌ای که در همان اصل قانون اساسی به هیات حاکمه واگذار شده است. در این صورت باید موجودیت حیثیت انسان از قدرت حکومتی مستقل می‌بود. تدوین‌گران قانون اساسی آلمان با این پارادوکس ساده و ناملموس، حکومت را خدمتگزار انسان‌ها کرده‌اند، تمامی انسان‌ها، خدمتگزار انسانیت. تئودور هویس [نخستین رییس جمهور آلمان فدرال] با اصل نخست قانون اساسی مخالفت می‌کرد، زیرا به اعتقاد وی، جمله از نظر ادبی کیفیت پایینی دارد. در حالی که «حیثیت انسان از تعرض مصون است» یک جمله بسیار زیبای آلمانی است؛ ساده و در عین حال پیچیده. در نگاه اول به نظر می‌رسد که سطحی و به راحتی قابل درک است، اما با تعمق در جمله بعدی به ژرفای آن پی می‌بریم. این دو جمله یکدیگر را تکمیل کرده و به طور مشترک تحقق پیدا می‌کنند؛ و در جامعه آلمان طوری محقق شده‌اند که هیچ کس در روز ۲۳ ماه مه ۱۹۴۹ تصورش را نمی‌کرد. برابری آحاد جامعه «رشد شخصیت، حق همه افراد جامعه است». [بند یک اصل دو قانون اساسی آلمان] تا چه حد چشم‌انداز رشد شخصیت برای اکثر آلمانی‌ها که در زمان تدوین قانون اساسی در میان ویرانه‌های شهرها و جهانبینی‌شان سرگشته و تنها به فکر این بودند که جان سالم بدر ببرند، امری عبث به نظر می‌رسیده، نمی‌دانیم. اما به طور حتم ایده رشد شخصیت بسیار هوس‌انگیز بوده است. «همه افراد جامعه در مقابل قانون برابرند.» [بند یک اصل سه قانون اساسی] تا آن زمان یهودی‌ها، سینتی و روماها، همجنسگرایان، معلولان، اصولا تمامی افرادی که در حاشیه جامعه قرار داشتند، دگراندیشان و بیگانگان در برابر قانون با دیگر افراد حامعه برابر نبودند. بنابراین باید برای برخورداری آنان از حقوق یکسان در جامعه اقدام می‌شد. «زنان و مرادن از حقوق یکسان برخوردارند». [بند دو اصل سه قانون اساسی] مخالفت و مقاومت چند ماهه برای جلوگیری از قید این جمله در قانون اساسی بیانگر این واقعیت است که در آلمان سال ۱۹۴۹ هنوز مردان و زنان برابر نبودند. «مجازات اعدام لغو می‌شود». [اصل ۱۰۲ قانون اساسی] این بند از قانون اساسی خواست اکثریت جامعه پس از جنگ آلمان نبود؛ سه چهارم افرادی که در یک نظرسنجی شرکت کرده بودند، خواستار بقای مجازات اعدام بودند و هنوز هم برخی افراد طرفدار آن هستند. «هر آﻟﻤﺎنی از ﺣﻖ آزادی ﻋﺒﻮر و ﻣﺮور و زندگی در تمامی ایالت‌های کشور برخوردار است.» [بند یک اصل ۱۱ قانون اساسی] این بند از قانون اساسی امروز نه تنها در آلمان بلکه در نیمی از اروپا نیز معتبر است. ممنوعیت تبعیض، آزادی ادیان، آزادی هنر و علم، آزای بیان و برگزاری اجتماعات؛ به طور کلی آنچه که در قانون اساسی آلمان قید شده، در زندگی واقعی مردم آلمان در ۶۵ سال پیش ریشه نداشت، بلکه تاکیدی بود بر پایبندی به حقوق برابر و آزادی فردی و اجتماعی تمامی شهروندان. ابتدا چنین به نظر می‌رسید که آلمانی‌ها برای این گونه ارزش‌های معنوی گوش شنوا ندارند. استقبال جامعه از قانون اساسی به گونه شرم‌آوری کم بود. سال ۱۹۵۱ در یک نظرسنجی در باره اینکه بهترین دوران برای آلمانی‌ها چه زمانی بوده، ۴۵ درصد از دوران امپراتوری دوم نام برده بودند، ۷ درصد از جمهوری وایمار و ۴۲ درصد از دوران حکومت «ناسیونال سوسیالیسم». تنها ۲ درصد شرکت‌کنندگان در نظرسنجی جمهوری فدرال را بهترین دوران برای آلمانی‌ها می‌دانستند. ما باید خوشحال باشیم از اینکه در آغاز دوران جمهوری فدرال سیاستمدارانی زمام امور را در دست داشتند که نه بر اساس نظرسنجی‌ها، بلکه در راستای اعتقادات خود عمل می‌کردند. شک ندارم که اگر اعضای شورای پارلمانی [شورای تدوین قانون اساسی] می‌توانستند ببینند که در ۶۵ سال گذشته آزادی تا چه حد در جامعه ریشه دوانده، از ثمره تلاش‌های خود خوشحال و متحیر می‌شدند. اگر می‌دیدند که امروز در پارلمان آلمان به مناسبت سالروز اعلان قانون اساسی این کشور کسی سخنرانی می‌کند که فرزند یک خانواده مهاجر و وابسته به یک اقلیت دینی است، حتما به علامت تایید سرتکان می‌دادند. در سراسر جهان کشورهای زیادی وجود ندارد که در آنها چنین اتفاقی بیافتد. حتی در همین آلمان،در زمان‌های نه چندان دور، بگوییم در پنجاهمین سالگرد اعلان قانون اساسی، به سختی قابل تصور بود که فردی در اینجا سخنرانی کند که فقط آلمانی نیست بلکه تابعیت یک کشور دیگر را دارد... اخیرا رئیس جمهور اظهار داشت که آلمان امروز بهترین آلمانی است که می‌شناسیم. من نمی‌توانم با این نظر مخالفت کنم. آلمان در هیچ دورانی در این حد آزاد، صلحجو و اهل مدارا نبوده است. اما چه زمانی و از چه طریقی آلمان که در سده نوزدهم میلادی با نظامیگری خود سوء ظن دیگران را برانگیخته بود و بعدها با کشتار شش میلیون یهودی بی‌آبرو شده بود، توانست دوباره حیثیت کسب کند؟ تنها یک روز و یک اتفاق باعث بازگرداندن حیثیت به آلمان پس از جنگ شد، و آن هم «زانوزدن ورشو» بود [زانو زدن ویلی برانت،صدراعظم وقت آلمان در برابر نمای یادبود قربانیان شورش یهودیان در گتوی ورشو]. این اقدام ویلی برانت بیشنر از پارادوکس آغازگر قانون اساسی قابل تامل است؛ اقدامی بی‌نظیر در تاریخ ملت‌ها. آلمان با یک عمل فروتنانه حیثیت خود را بازیافت. مگر قهرمانی به طور معمول با قدرت، مردانگی، نیروی فیزیکی و بیش از هر چیز با غرور در ارتباط نیست؟ در اینجا اما یک نفر بزرگ‌منشی خود را با سرکوب غرورش و به گردن گرفتن تقصیر نشان می‌دهد. او نه تنها نسبت به اتفاقاتی که افتاد مقصر نبود، بلکه مخالف هیتلر بود، به همین دلیل به تبعید رفت و هیچ گناهی متوجه او نبود. این شخص زانوزدن در برابر کسانی که توسط آلمان قربانی شده‌اند را وطن‌دوستی دانسته و با نمایش شرم در انظار عمومی، به قربانیان احترام گذاشته است. هربار که من تصاویر زانوزدن صدراعظم آلمان در گتوی ورشو را بر صفحه تلویزیون می‌بینم، اشک از چشمانم جاری می‌شود. دلیل ریزش اشک هم تاثر و یادآوری جنایات (دوران نازیسم) است و هم افتخار؛ افتخار به آلمان فدرال. من این آلمان را دوست دارم، کشوری که نیاز به بزرگ‌گویی و نمایش قدرت فیزیکی ندارد،بلکه از ملتی تشکیل شده که با تردید و وسواس به گذشته خود می‌نگرد و با آن کلنجار می‌رود. ملتی که با بیگانگان برخوردی مهربانانه و بی‌ریا دارد و از بیگانه‌ستیزی و تکبر می‌پرهیزد. “آلمانی خوب” ویلی برانت در سخنرانی خود به مناسبت دریافت جایزه صلح نوبل اظهار داشت: «یک آلمانی خوب نمی‌تواند ناسیونالیست باشد. یک آلمان خوب می‌داند که نباید نسبت به سرنوشت اروپایی بی‌اعتنا باشد. آلمان از طریق اروپا جایگاه واقعی خود را می‌یابد». از اواخر قرن هجدهم میلادی، دست‌کم از زمانی که لسینگ وطن‌پرستی را تحقیر کرد و به عنوان نخستین آلمانی واژه جهان‌وطن را به کار برد، فرهنگسازان آلمان با آنچه که ملت خوانده می‌شد، رابطه متضادی داشتند. گوته و شیلر، کانت و شوپنهاور، هولدرلین و بوشنر، هاینه و نیچه، برادران مان و هرمان هسه، همگی با آلمان سر سازگاری نداشتند، خود را جهان‌وطن می‌دانستند و به اتحاد اروپا معتقد بودند؛ سالها پیش از آنکه سیاستمداران به فکر پروژه متحدکردن اروپا بیافتند.                استقبال گرم نمایندگان پارلمان آلمان از سخنرانی نوید کرمانی این تفکر جهان‌وطنی در میان روشنفکران را ویلی برانت در صحنه سیاست ادامه داد. در این راستا می‌توان از مبارزه وی علیه ناسیونالیسم آلمانی، تلاش برای اتحاد کشورهای اروپایی، فعالیت برای دستیابی به حقوق برابر میان کشورهای شمال و جنوب و فعالیت وی در مقام ریاست «انترناسیونال سوسیالیستی» نام برد. شاید به همین دلیل برای آلمان صورت خوشی ندارد که برخی سیاستمداران در آستانه انتخابات پارلمانی این کشور به سیاست خارجی اهمیت چندانی نمی‌دهند، یا یک نهاد دولتی آلمان انتخابات پارلمان اروپا را ناچیز می‌شمرد، کمک‌های عمرانی این کشور مقتدر به کشورهای نیازمند از متوسط کمک‌های کشورهای عضو “سازمان همکاری اقتصادی و توسعه” کمتر است، یا اینکه آلمان از ۹ میلیون سوری که به دلیل جنگ داخلی آواره شده‌اند تنها به ۱۰ هزار نفر پناه می‌دهد. مثله کردن قانون اساسی ما نمی‌توانیم برای قانون اساسی جشن بگیریم بدون اینکه از مثله‌کردن آن یاد کنیم. متن قانون اساسی آلمان بارها دستکاری شده و در آن، در مقایسه با کشورهای دیگر، تغییرات بسیار زیادی صورت گرفته است. این تغییرات به ندرت در راستای بهبود مفاد قانون اساسی بوده‌اند. بیش از همه،اصل ۱۶A تغییر یافته است. اصلی که به نظر می‌رسید بیانگر آمادگی جامعه آلمان برای پذیرش نیازمندان است، امروزه چنان مثله شده که باعث طرد کسانی می‌شود که به آغوش باز ما نیاز دارند، یعنی پناهندگان سیاسی. امروزه انسان‌های زیادی نیازمند کمک از جانب کشورهای دموکراتیک هستند. یکی از این افراد ادوارد اسنودن است که ما بقای حقوق بنیادین خود را مدیون او هستیم. سالانه هزاران تن از این افراد در دریای مدیترانه غرق می‌شوند؛ به احتمال زیاد در همین لحظه که ما اینجا حضور داریم، شماری در حال غرق‌شدن هستند. آلمان موظف نیست همه درماندگان و بی‌پناهان جهان را در خاک خود بپذیرد، اما این کشور به اندازه کافی امکانات دارد که از کسانی که به دلایل سیاسی تحت تعقیب هستند، حفاظت کند، به جای اینکه مسولیت آنها را به کشورهای سوم [کشورهایی که محل اقامت پناهجویان پیش از ورود آنان به آلمان بوده‌اند] واگذارد. علاوه بر این آلمان باید به خاطر منافع خود به کسانی که قصد مهاجرت به این کشور را دارند، این امکان را بدهد که از راه قانونی تقاضای مهاجرت کنند و ناچار نباشند به عنوان پناهنده سیاسی وارد این کشور شوند. حق پناهندگی برای فعالان سیاسی تحت تعقیب که در اصل ۱۶A قانون اساسی قید شده بود، با تغییر این اصل عملا از بین رفته است. به این امید که در جشن هفتاد سالگی اعلان قانون اساسی این لکه ننگ از دامن این سند قانونی پاک شود. آلمان باید افتخار کند آلمان به جای آنکه درهای خود را ببندد، می‌تواند افتخار کند که کشور پرجاذبه‌ای شده است. مادر و پدر من به دلایل سیاسی ایران را ترک نکرده‌اند. آنها پس از کودتا علیه دولت دموکراتیک مصدق در سال ۱۹۵۳ به آلمان آمدند و مثل خیلی دیگر از هم‌نسلان ایرانی خود خوشحال بودند که می‌توانند در یک کشور آزاد و عدالت‌طلب تحصیل کنند. آنها پس از پایان تحصیلات دانشگاهی در آلمان شروع به کار کردند، سپس بچه‌دار شدند و به تدریج شاهد رشد بچه‌ها و نوه‌ها و حتی نتیجه خود بودند و در آلمان پیر شدند. این خانواده بزرگ ۲۶ نفره، شامل فامیل درجه یک و همسران آنها، در این کشور به خوشبختی رسیده است. میلیونها نفر مانند ما پس از جنگ جهانی دوم به آلمان آمدند. اگر پناهندگان آلمانی‌تبار که پس از جنگ از کشورهای همسایه اخراج شدند را در نظر بگیریم، بیش از نیمی از جمعیت امروز آلمان را مهاجران و پناهندگان و خانواده‌های آنها تشکیل می‌دهند. آلمان تاکنون به خوبی توانسته است مشکلات ناشی از تغییرات جمعیتی را حل کند. در نقاط پرجمعیت پیشداوری‌های زیادی بین آلمانی‌تبارها و غیرآلمانی‌تبارها و نیز کشمکش‌های اجتماعی، فرهنگی و مذهبی وجود دارد. متاسفانه در این رابطه برخی به خشونت متوسل می‌شوند و قتل و ترور هم پیش می‌آید. اما به طور کلی در آلمان جو آرام و صلح‌آمیزی حاکم است، و در مقایسه با دهه نود میلادی مردم بیشتر با یکدیگر مدارا می‌کنند. آلمان فدرال در زمینه همگرایی گروه‌های گوناگون اجتماعی بسیار موفق عمل کرده است. شاید در گذشته اینجا و آنجا از مهاجران،به‌ویژه از دستاوردهای کارگران خارجی موسوم به کارگران مهمان، قدردانی نشده است. اما در مقابل مهاجران نیز نشان نداده‌اند که تا چه حد قدر آزادی در آلمان را می‌دانند و برای امکانات شغلی، تحصیل رایگان فرزندانشان، سیستم پیشرفته بهداشتی و درمانی، قانونمداری، آزادی عقیده و آزادی مذهب ارزش قانل‌اند. در پایان سخنرانی خود مایلم که از طرف – نه! نه از طرف تمامی مهاجران،نه از طرف جاما ایسو، پناهنده‌ای که دقیقا یک سال پیش در یک کمپ پناهجویان در شهر آیزن هوتن اشتات از ترس اخراج از آلمان و بازگرداندنش به کشور مبدا خود را حلق‌آویز کرد، نه از طرف محمد کوباسیک و دیگر قربانیان «گروه زیر زمینی ناسیونال سوسیالیستی»، نه از طرف حتی یک مهاجر یهودی یا یک یهودی آلمانی‌تبار که دوباره به آلمان بازگشته و هرگز نابودی تقریبا کامل قوم خود را فراموش نخواهد کرد – ولی مایلم از طرف میلیون‌ها انسان،از طرف کارگران مهمان که خیلی وقت است دیگر مهمان نیستند، از طرف فرزندان و نوه‌ها و نتیجه‌های آنان که در دو فرهنگ رشد کرده‌اند و دارای دو پاسپورت هستند، از طرف همکاران نویسنده‌ام که زبان آلمانی برای آنها هدیه‌ای به‌شمار می‌رود، از طرف فوتبالیست‌هایی که در برزیل برای آلمان به میدان خواهند رفت، از طرف کسانی که موفقیت کمتری داشته‌اند و آنان که نیازمند کمک هستند،حتی از طرف بزهکاران، که مانند بقیه به آلمان تعلق دارند، از طرف مسلمانان، که در آلمان از حقوقی برخوردارند که متاسفانه مسیحیان در بسیاری از کشورهای اسلامی از آنان بی بهره هستند، از طرف اولیای خودم و خانواده ۲۶نفره‌ام بگویم: آلمان متشکرم، و در حین بیان تشکر، لااقل به طور نمادین، در مقابل این کشور سر تعظیم فرودآورم. برگردان از آلمانی:  فرهاد پایار ]]> نوید کرمانی Mon, 19 Sep 2016 14:37:53 GMT http://dinonline.com/doc/report/fa/6701/