پایگاه تحلیلی خبری دین آنلاین - آخرين عناوين دیدگاه :: نسخه کامل http://dinonline.com/reflection/viewpoint Fri, 25 May 2018 15:29:50 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://dinonline.com/skins/default/fa/normal3/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری دین آنلاین http://dinonline.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری الف آزاد است. Fri, 25 May 2018 15:29:50 GMT دیدگاه 60 ملأ حسنی امام جمعه ارومیه چهره معتدلی که از نو باید شناخت http://dinonline.com/doc/note/fa/7741/ موقعیت حساس منطقه و استان، مسلح بودن را بر ایشان تحمیل کرد واین سبب شد که وی در ظاهر خشن جلوه کند و روحیه اعتدالگرایی وافراط ستیزی‌اش در هاله‌ای از ابهام به ورطه فراموشی سپرده شود. علاوه در هشت سال حاکمیت دوم خردادی‌ها، روزنامه‌های زنجیره‌ای و افراطی با فضاسازی‌ها وتحریفاتی که مرتکب شدند، شخصیت او را غیر منطقی وخشن معرفی کردند واین مزید بر علت شد تا شخصیت اعتدالی ایشان کاملاً تحریف شود. در این فرصت، شخصیت واقعی این روحانی مبارز و معتدل را از زبان خود ایشان مرور می‌کنیم. این اظهارات تنها بخشی از مجموعه خاطرات آقای حسنی است که در سال 1383، توسط نگارنده طی 33 جلسه مصاحبه و بعد تدوین وتنظیم شده و در تابستان سال بعد از سوی مرکز اسناد انقلاب اسلامی به چاپ رسید، بیدرنگ مورد استقبال قرار گرفت و چند بار تجدید چاپ شد. جلوگیری از تخریب و تحریق «ایام مبارزات وتظاهرات خیابانی در مورد تخریب وآتش زدن اماکن دولتی، سینماها، ادارات، بانک‌ها وحتی مشروب فروشی‌ها، نظر خاصی داشتم و بشدت با این اقدام مخالف بودم. هنگام سخنرانی برای مردم، کاملاً توضیح داده واز آن‌ها می‌خواستم که به هیچ وجه مکانی و یا ماشین مردم را آتش نزنند وصدمه ای به آنها نرسانند. بخصوص اعتقاد داشتم ومی گفتم امروز وفردا، انقلاب اسلامی پیروز خواهد شد و ما هر چه تخریب کنیم به ضرر خودمان خواهد بود، بایستی حکومت اسلامی فردا، دوباره آن‌ها را از بیت المال باز سازی کند ودر این مورد سایر علمای شهر نیز با حقیر هم عقیده بودند. در تظاهرات وراهپیمایی ها وقتی به یک سینما ومشروب فروشی و یا ادارات مهم می‌رسیدیم، من می‌رفتم جلوی آن می‌ایستادم تا تظاهرکنندگان کاملاً از جلوی آن عبور می‌کردند، بعد دوباره خودم را به صف مقدم راهپیمایان می‌رساندم. اغلب مشروب فروشی‌های ارومیه متعلق به برادران مسیحی ما بود و در دین آنها شراب حرام نمی‌باشد. من از حیث عدم تعرض به این مغازه‌ها بیش‌تر از اماکن دولتی حساسیت داشتم. وقتی مورد اعتراض برخی هم قرار می‌گرفتم، می‌گفتم انشا لله وقتی جمهوری اسلامی بر قرار شد، برادران مسیحی ما به احترام این حکومت شغل خود را تغییر می‌دهند وانصافا هم همین طور شد وما با آنها مشکلی پیدا نکردیم... تا جایی که قدرت وتوان داشتم، از این امور بشدن جلو گیری می‌کردم وانصافا مردم نیز به توصیه‌ها گوش می‌دادند. البته گاهی هم کنترل از دست ما خارج می‌شد و در این هنگام برخی گروه‌ها مانند چریک‌های فدایی خلق، مجاهدین خلق و توده‌ای‌ها وارد میدان می‌شدند واغلب آن‌ها به این جور تخریب‌ها اقدام می‌کردند و یا ایادی رژیم برای بد نام کردن پیروان امام خمینی به این گونه تخریب‌ها دست می‌زدند. در آن ایام، یک روز- خدا مقامش را عالی کند - شهید آقا مهدی باکری نزد من آمد و از سوی برادرش رضا باکری پیامی آورده بود. بعضی از اعضای گروه‌های چپی به وسیلهٔ او برایم پیام فرستاده بودند که اگر فلانی اجازه بدهد ما کارخانهٔ مشروب سازی (پاکدیس) را به آتش بکشیم وساختمانش را هم با بولدزرتخریب کنیم. آن‌ها پیام را به وسیله رضا داده بودند، او هم خودش نیاورده واز طریق برادرش آقا مهدی به من رسانده بود. وقتی آقا مهدی موضوع را از طرف آنان مطرح کرد، گفتم: نخیر، من چنین اجازه‌ای را نمی‌توانم بدهم، بعد هم برای آقا مهدی و نیز همان شب در مسجد برای مردم مطرح کرده وتوضیح دادم وگفتم: این کارخانه در آیندهٔ نزدیک مورد نیاز مبرم ما خواهد شد. امروز اگر چه در آن شراب تولید می‌شود، اما فردا ما می‌توانیم از این کارخانه به جای شراب، خوراکی‌ها وآشامیدنی های حلال دیگر از قبیل: آب انگور، آب سیب، عرق بید مشک تولید کنیم واگر بخواهیم محصولات خود را توسعه دهیم به چند کارخانهٔ دیگر هم نیاز پیدا خواهیم کرد. حتی جنبه‌های فقهی آن را توضیح دادم وگفتم: این کارخانه مانند آلت‌های مشترکه در حرام وحلال است وقابلیت استفاده در هر دو مورد را دارد و ما انشالله از این کارخانه در موارد جائز وحلال بهره برداری خواهیم کرد. سپس به آقا مهدی گفتم: شما اسامی ومحل کار وفعالیت آین آقایان را یادداشت کنید وبه من بدهید واز قول من نیز به آنها بگویید که هیچ حق ندارید به چنین کاری دست بزنید والا با من طرفید.» (خاطرات، ص 119 و 120 و 121 و 122)   مانع از کشت وکشتار «درآستانه پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی که دیگر مراکز نظامی، انتظامی و ارتش در ارومیه در حال سقوط قرار گرفته بودند سرهنگ اکبر فتورایی یکی از افسران مذهبی در لشکر 64 پیش من آمد وگفت: اگر اجازه بدهید، برویم فرمانده لشکر تیمسار هومان را پیش شما بیاورم وتسلیم کنم تا از طریق او اسلحه ومهمات پادگان‌های منطقه را به صورت مسالمت آمیز تحویل بگیریم تا بدست گروهک‌های فدایی خلق، مجاهدین خلق، حزب توده، دمکرات وکومله نیوفتد. گفتم: پیشنهاد خوبی است، سریع اقدام کنید، اما دیگر هومان را پیش من نیاورید، نمی‌خواهم با او روبرو شوم. اسلحه ومهمات وپادگان ها را از او تحویل بگیرید وخودش را هم باید دستگیر کنید تا محاکمه شود. چند نفر از مسلحین به همراه او رفتند، تمام کارها را انجام دادند، علاوه بر هومان چند نفر دیگر از فرماندهان ارشد ارتش را دستگیر کردند وآوردند. بعد رئیس ساواک استان آقای مبینی وفرماندهان شهربانی وژاندارمری نیز به آنها ملحق شدند. مبینی، رئیس ساواکِ وقت که به تازگی آمده بود ومن از او چیزی ندیده بودم. همه اینها را در مدرسه محمدیه جمع کردیم. چند روز میهمان ما بودند، صبحانه، ناهار وشام برایشان تهیه می‌کردیم. در این چند روز مردم دسته دسته می‌آمدند وابراز احساسات می‌کردند وخواستار اعدام انقلابی آن‌ها می‌شدند من هم مرتب صحبت می‌کردم ومی گفتم: نه! این‌ها اول باید محاکمه بشوند، جرمشان اثبات بشود، بعد اگر با تشخیص قاضی صلاحیت دار مستحق اعدام شدند آن وقت حکم جاری می‌شود. البته باید بگویم: در مقابل آن همه فشار واحساسات مردمی، فقط من می‌توانستم این گونه موضع بگیرم ودر مقابل خواسته‌های آنان بایستم، سایر آقایان جرات چنین کاری را نداشتند واگر هم چنین موضعی داشتند که داشتند مردم از آنها قبول نمی‌کردند. (چنانکه در شهری‌های دیگر مردم ریخته وهمه ساواکی‌ها ووابستگان به رژیم شاه را به دار آویخته بودند) حتی یکی از مسلحین من، نمی‌خواهم اسمش را ببرم، خودسرانه رفته بود وبا آتش سیگار، گردن یکی از آنها را داغ گذاشته بود. او. را خواستم واز شدت ناراحتی، یکی دوسیلی از چپ وراست به گوشش نواختم تا درس عبرتی برای دیگران باشد. همان روز دوستان را جمع کردم وگفتم که اینها تا دیروز دشمن ما بودند اما امروز اسیر ما هستند و ما نباید با آنها بد رفتاری کنیم. به این نتیجه رسیدیم که این‌ها را به مرکز بفرستیم تا مسئولین انقلاب خودشان در باره آنها در تهرلن تصمیم بگیرند. چند نفر از مسلحین مورد اعتماد این‌ها را به تهران بردند وتحویل کمیتهٔ مرکزی انقلاب اسلامی دادند. آن زمان کمیته به فرماندهی آیت الله مهدوی کنی اداره می‌شد. در آنجا همه را محاکمه کرده وبرای هر کدام حکم مقتضی صادر شده بود که من از جزئیاتش با خبر نشدم. آن ایام آنقدر سرمان به مسائل منطقه ودرگیری با گروه‌های ضد انقلاب مشغول بود که دیگر اینها را فراموش کردیم. بعداً وقتی در دوره اول مجلس شورای اسلامی، نماینده مجلس بودم، یک روز هومان به سراغم آمد وخودش را به من معرفی کرد او تازه محکومیتش تمام شده واز زندان آزاد شده بود. خیلی از من تشکر وامتنان می‌کرد ومی گفت: تو به ما زندگی دوباره دادی. اگر شما نبودی همان وقت ما اعدام شده بودیم. گویا آن روزها که من جلوی مدرسه با مردم صحبت می‌کردم، این‌ها در داخل صدای مرا می‌شنیدند. او می‌گفت: ما همه در مورد شما طور دیگری فکر می‌کردیم، تصورمان این بود که اگر به دست شما بیوفتیم حتماً در همان لحظه اول اعدام می‌شویم.» (همان، ص 147 و 148 و 149)   مخالفت با هر گونه افراط گری «پس از پیروزی که آقای امید نجف آبادی به عنوان رئیس دادگاه انقلاب اسلامی به ارومیه آمد، حکم‌هایی صادر می‌کرد که منشأ اغتشاش ونا آرامی در منطقه شد. در پی شکایان مردم ارومیه، مبنی بر شناسایی ومجازات عاملین کشتار مسجد اعظم ارومیه، چند نفر از افسران ارتش دستگیر و در مرداد ماه 1358 توسط آقای امید محاکمه وبه اعدام محکوم شدند... من خودم در دادگاه این افسران حضور داشتم و برای این که بعضی درگیری‌های اطراف مسجد را توضیح می‌دادم، دیدم آقای امید هیچ گونه اجازهٔ صحبت ودفاع به این‌ها نمی‌دهد، حتی به توضیحات شاهدان عینی هم چندان توجه نداشت...جلسهٔ دیگری که باز خودم حاضر بودم، یک مرد ویک زن زنای محصنه انجام داده بودند می‌خواست محاکمه کند، دیدم بدون این که چهار بار اقرار از آنها بگیرد یا مثلاً چهار شاهد عادل بیایند شهادت بدهند، همین جوری فله‌ای حکم اعدام آنها را صادر کرد.» (همان، ص 189) «تمام این مصائب وطغیانگری ها که بعداً گیربانگیر ما در منطقه شد، منشأ اصلی‌اش حکم‌های نابجا ونسنجیده ای آقای امید نجف آبادی بود. او با این کارها بهانهٔ خوبی به دست فرصت طلبان داد و یک عده از این «امتی‌ها» نیزکه در سپاه وجاهای دیگر بودند ونفوذ داشتند، اطراف او را گرفته بودند واو به غیر اینها از هیچ کس حرف شنوی نداشت. علاوه یک سید دیگری هم بود که دست کمی از امید نداشت وهمان کارها وتندروی های او را دنبال می‌کرد. یک روز جمعه در جایگاه نماز جمعه آماده برای خطبه‌های نماز می‌شدم که چند نفر از این امتی‌ها آمدند وگفتند اجازه بدهید قبل از خطبه این سید چند کلمه با مردم صحبت کند. او می‌خواهد مسائل مهمی را با مردم در میان بگذارد. در همان جا نشستم، او آمد وصحبت کرد. آن زمان او یکی از جوانان مؤمن به نام جواد حسینیه که از نزدیکان آقای فوزی (از علمای مورد احترام ارومیه وعضو مجلس خبرگان قانون اساسی) ودر حزب خلق مسلمان فعالیت داشت، نام برد وگفت او محکوم به اعدام است وباید در ملاء عام به دار آویخته شود. چند نفر از این امتی‌ها هم از پایین مردم را تحریک کردند وصدای تکبیر محل نماز جمعه را فرا گرفت وبدین ترتیب کم اعدام او صادر شد. من با این که خودم با حزب خلق مسلمان مبارزه می‌کردم وبا آقای فوزی در این مورد اختلاف نظر داشتم، اما با حکم‌های این جوری مخالف بودم. این که نمی‌شود یک جوان را به جرم این که مثلاً در یک حزب منحرف فعالیت می‌کند، حکم اعدامش را به این سادگی صادر کرد، بنابراین همان روز وقتی از نماز جمعه برگشتم با آن جوان تماس گرفتم وبه او گفتم در شهر نماند وچند روزی در خارج از ارومیه مخفی شود تا این غائله سپری گردد. الان هم او زنده است ودر بازار ارومیه به کسب وکار مشغول است... من با این امتی‌ها در سپاه خیلی مشکل داشتم، ولی خدا مقامش را متعالی کند، یک روز شهید شیخ فضل الله محلاتی نماینده امام در سپاه به ارومیه آمد وهمهٔ این‌ها را پاک سازی کرد واز سپاه بیرون ریخت ومرا آسوده خاطر نمود.» (همان، ص 194 و 195 و 196) «در اوائل پیروزی، یک سری افراد وابسته به گروه‌های به ظاهر اسلامی وانقلابی در بعضی ارگان‌ها وبخصوص در دستگاه قضایی نفوذ کرده بودند ودست به یک سری کارها وصدور احکام تند وتیزی می‌زدند که هیچ ارتباطی با نظام اسلامی وشخصیت های اصیل انقلاب نداشت. خودم درارومیه مبتلا به این افراد بودم. این‌ها با صدور احکام فله‌ای دردسرهای زیادی در منطقه برای ما درست کردند ... بعضی جوانان تند وامتی ها واعضای سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی اطراف اینها را گرفته بودند. این‌ها تعدادی از بازاریان محترم وافراد دیگر را به جرم داشتن ثروت، به عنوان فئودال وسرمایه دار، محکوم به مصادرهٔ اموال می‌کردند... بنده وبعضی علمای شهرستان وافراد دلسوز دیگر در آن روزها نامه‌های متعددی به دفتر امام ودادستان کل انقلاب وجامعه مدرسین نوشتیم و در مورد پیامدهای ناگوار این سری احکام هشدار دادیم. به دنبال آن، یک هیئتی به سرپرستی مرحوم آیت الله احمدی میانجی از سوی حضرت امام جهت رسیدگی به این احکام وشکایات مردم وارد منطقه شدند وآیت الله احمدی، اغلب این احکام صادره را نقض کرد وغیر شرعی تشخیص داد.» (همان، ص 287 و 288)   اشرار واوباش از من می‌ترسند «دوران هشت سال جنگ شهرهای ایران توسط موشک دوربرد وجنگنده های صدامی به طور مستمر بمباران می‌شد. شهر ارومیه نیز زیر بمباران موشکی وهواپیمایی دشمن قرار داشت و اغلب مردم ناچار منازل خود را ترک کرده وخانواده هایشان را به اطراف باغ‌ها وروستاها برده بودند. یک روز گفتند در سطح شهر چند مورد سرقت انجام گرفته است واثاثیه مردم را از خانه‌هایشان برده‌اند. همان روز در پیام تلویزیونی به مردم گفتم: از این ساعت به بعد، هر فردی را دیدید از دیوار خانهٔ مردم بالا می‌رود، همان جا یک گلوله به مغزش خالی کنید تا نقش بر زمین شود وجنازه اش هم باید چند روز در آنجا بماند تا عبرت برای دیگران شود. همین پیام ساده به حول وقوهٔ الهی به قدری کارساز شد که در طول این بمباران مردم منازل واثاثیه های خودرا در کوچه وبازار وخیابان رها می‌کردند ومی رفتند وحتی یک مورد هم سرقت دیده نشد. روزی در یکی از خیبان های ارومیه بودم، معمولاً هنگام بمباران و موشک باران در شهر حضور داشتم وگشت می‌زدم. ناگهان وضعیت قرمز شد. از ماشین پیاده شدم ودر جایی پناه گرفتم. پاسبانی آمد و گفت: حاج آقا در نزدیکی پناهگاه داریم برویم آنجا، گفتم: اینجا خوب است، الان وضعیت عادی می‌شود. دست بردار نبود با اصرار او به پناهگاه رفتیم. زیر زمین بود و چند پله می‌خورد. از پله‌ها پایین رفتیم، دیدم تعدادی از مردم قبل از ما آمدند ودر آنجا هستند. یکی از آنها تا چشمش به من افتاد از ترس غش کرد وبیهوش شد. الله اکبر! من دیگه بمباران را فراموش کردم. رفتم جلو، سرش را به زانو گرفتم اورا مشت ومالش دادم یک لیوان آب آوردند دادم خورد. خیلی ناراحت ونگران شدم مگر از من چه کاری سر زده که این جور ترسناک شده‌ام ومردم مثل لولو از من می‌ترسند؟ خودم را سرزنش می‌کردم. چون ارتباط من با تودهٔ مردم بسیار خوب بود. آن‌ها همیشه به من لطف ومحبت داشتند. بالاخره پس از لحظاتی به هوش آمد، دید سرش روی زانوی من است ودستم را به سرش می‌کشم، آرام گرفت وسر حال آمد. بعد معلوم شد که این آقا، قبل از پیام من یک مورد سرقت داشته وچون مرا دیده خیال کرده من آمده‌ام اورا دستگیر واعدامش کنم. همانجا سجدهٔ شکر بجا آوردم وگفتم: خدایا! هزاران هزار شکر، کاری کردی که همیشه آدم‌های فاسد، اشرار واوباش وخلافکار از من بترسند وانسان های مؤمن وشریف وفداکار با من صمیمی ومهربان باشند.»(همان، ص 263 و 264) رابطه صمیمی با مسیحیان «با برادران میسحی در ارومیه وحومه تا به حال مشکلی نداشتیم. رابطه‌مان همیشه صمیمی وحسنه بوده است. در نزدیکی روستای بزرگ آباد (زادگاه آقای حسنی) چند روستای مسیحی نشین وجود دارد. قبل از انقلاب که بنده در آنجا نماز جمعه اقامه می‌کردم وبعد از نماز با روستائیان دسته جمعی، گاهی به لایروبی قنات و رودخانه‌های منطقه می‌پرداختیم، آن‌ها نیز در این امر با ما هماهنگی داشتند وکمک می‌کردند. یک وقتی قسمتی از رودخانهٔ باراندوز چایی را لایروبی می‌کردیم. تابستان بود وهوا هم خیلی داغ شده بود. یک قسمت باتلاق بود وبولدوزر ما در آنجا به گل فرو رفت ووقتی برادران مسیحی از موضوع با خبر شدند هر وسیله‌ای داشتند به کار گرفتند، درختان بید وقلمه های خود را می‌بریدند ومی آوردند زیر چرخ‌های بولدوزر می‌انداختند، مادامی که بولدوزر بیرون نیامده بود، از کمک دریغ نداشتند. من همیشه از آنها، صفا، صمیمیت و انسانیت دیده‌ام واز این سری کارهایشان لذت برده‌ام. هیچ وقت احساسم این نیست که اینها در ارومیه اقلیت هستند. همواره با آنها مثل سایر مسلمانان شیعه وسنی برخورد کرده‌ام. در مناسبت‌های دینی ومذهبی ودر مصیبت‌ها وجشن ها در کنار هم هستیم. آن‌ها به مجالس ومحافل ما می‌آیند وما نیز در مراسم دینی آنها شرکت می‌کنیم و به منازلشان می‌رویم. دوران مبارزه وپس از پیروزی آنها هم در کنار سایر اقشار مردم ارومیه کم وبیش در صحنه حضور داشتند. یکی از جوانان پر شور مسیحی، جزو اولین شهدای انقلاب در ارومیه است علاوه آنها در غائلهٔ کردستان وجنگ تحمیلی، شهدایی تقدیم انقلاب کردند... تا به حال چندین باراز من دعوت کردند ومن در مراسم ختم شهدای آنان ویا در مناسبت‌های دیگر به مجلسشان رفتم وبرایشان صحبت کردم... گاهی از جوانان مسیحی اینجا پیش من می‌آیند ودرخواست می‌کنند که مسلمان بشوند. من خودم شخصاً این را دوست ندارم، خیلی دیر می‌پذیرم. با آنها چند روز صحبت می‌کنم تا کاملاً آگاهانه به این کار اقدام کنند. چند وقت پیش یک دختر مسیحی می‌خواست با یک جوان مسلمان اردواج کند. آن‌ها آمدند اینجا تا او مسلمان شود. من شماره تلفن پدرش را گرفتم وتلفنی با پدردختر صحبت کردم و بعد پدر، ومادر وبرادرش را دعوت کردم. آمدند اینجا ورفتند به اتاق دیگر باهم صحبت کردند تا دختر را قانع ومنصرف کنند...یکی از کلیساهای مهم برادران مسیحی در ارومیه «کلیسای ننه مریم» است که در خیابان خیام جنوبی واقع است. » (همان، 265 و 266)   حامی واقعی خلق کُرد این روحانی مبارز نسبت به برادران اهل سنت وکُرد نیز همین احساس واعتقاد را داشت. جنگ چند روزه‌اش در نقده به خاطر دفاع از حریم توده مردم مظلوم، اعم از شیعه، سنی، کرد وترک بود. او در مناطق جنگی: پیرانشهر، سردشت، سِرُو، دارلک، قاسم دره سی وشیخ الله دره سی و...نیز برای همین هدف مقدس به استقبال مرگ رفت، تا ایادی منحرف حزب کومله ودمکرات را از منطقه بیرون کند وآرامش را به مردم این منطقه باز گرداند. او می‌گفت: «ما هرگز دنبال جنگ وخشونت نبودیم. ما آرامش وامنیت می‌خواستیم. تلاش می‌کردیم که تا حد ممکن درگیری رخ ندهد ومسائل ومشکلات به صورت مسالمت آمیز حل بشود ... بنده شخصاً از خونریزی ودرگیری وآشوب متنفرم و در حد امکان از آن فرار می‌کنم وهیچ وقت در ابتدا به چنین کاری در طول مبارزاتم دست نزده‌ام والبته تهدید کرده‌ام، ولی در عمل کوتاه آمده‌ام. اصلاً شیعه وروحانیت شیعه در طول تاریخ چنین بوده است خودشان را فدا کرده‌اند ولی هرگز در ابتدا دست به جنگ وخونریزی نزده‌اند، مگر این که در راستای حراست از حریم اسلام، تشیع وکشوروناموس خود مجبور به دفاع شده باشند.» (همان، ص 162) درس نهایی درس بزرگ دیگر که می‌توان از سیره سیاسی این عالم مجاهد و سترگ گرفت این است که آقای حسنی هرگز به حریم بزرگان انقلاب تجاوز نکرد. او اگر چه بنا به تشخیص خود از احمدی نژاد حمایت کرد ولی هرگز اجازه نداد تا بد خواهان او را پل پیروزی و تخریب علیه بزرگان انقلاب قرار بدهند. خیلی از ایادی جریان انحرافی و محافل دیگر به بهانه‌های مختلف به سراغش رفتند تا جمله‌ای و یا حتی «کلمه‌ای» ولو به اشاره علیه آیت الله هاشمی رفسنجانی از ایشان بگیرند و یا مثل دیگران نامه‌ای علیه ایشان بنویسد اما وی با تیز هوشیِ مخصوص خویش اجازه سوء استفاده وبهره برداری غیر اخلاقی به آنها نداد ودست رد به سینه همه آنها زد. در یک کلمه می‌توان گفت که آقای حسنی هر چی بود خودش بود هرگز از دیگران بازی نخورد و هیچ وقت اجازه‌ای نداد تا دیگران برایش تعیین تکلیف کنند. روحش شاد و راهش ماندگار. ]]> دیدگاه Wed, 23 May 2018 20:19:02 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/7741/ حال و روز ما در نگاه شهریار http://dinonline.com/doc/note/fa/7740/ سید محمد حسین شهریار می‌گوید: حیدر بابا! شیطان بیزی آزدریب  محبّتی اُورَکلردَن قازدِریب قَرَه گونون سرنِوِشتین یازدِریب سالیب بیزی بئر بیرِنین جانینا باریشلغی بلشدریب قانینا یعنی: حیدر بابا! شیطان ما را از راه راست به در کرده و دوستی و محبت را از دلهایمان زدوده است. شیطان سرنوشت روزهای سیاه و تاریکی را برای ما رقم زده و ما را حسابی به جان هم انداخته است؛ به‌طوری که آشتی را به خونِ کینه و کدورت آغشته و امکان هرگونه نزدیکی و محبّت را از ما ربوده است. متأسفانه حال و روز فضای سیاسی کشورمان امروز مصداق بارز همین واقعیت و حقیقت تلخ است، تا آنجا که ذهن تاریخی نگارنده به یاد دارد، رسم بر این بوده و هست که وقتی یک کشور و امتی از خارج مورد تهدید قرار می‌گرفت همه گروه‌ها و سلیقه‌ها و افراد و اشخاص، اختلاف‌های داخلی و مقطعی خود را کنار می‌گذاشتند و یک پارچه علیه دشمن مشترک و تهدیدات خارجی منسجم و متمرکز می‌شدند، حتی در هشت سال دفاع مقدس سراغ نداریم که فرماندهان خط مقدم جبهه به جای جنگ با نیروهای صدام به اختلافات جناحی و گروهی روی بیاورند و از پشت به یکدیگر خنجر بزنند؛ چرا که این از رسم جوانمردی به دور بود و با عقل و منطق سازگاری نداشت. حال چگونه است که امروز راه و رسم جوانمردی به فراموشی سپرده شده؟ چرا کسی که در خط مقدم جبهه، سینه سپر کرده و از آبرو و حیثیت خود جهت دفاع از کشور و آرمان‌های انقلاب و مردم هزینه می‌کند، به راحتی توسط خودی‌ها از پشت خنجر می‌خورد؟! آیا این یک فاجعه نگران کننده و شکننده نیست؟ آیا این بدین معنا نیست که به گفته شهریار، شیطان برتار و پود و جان ما مستولی گشته است؟ جالب است که شهریار در بند سیزدهم از منظومه حیدر بابا به این پرسش پاسخ می‌دهد و ریشه این موضع‌گیری‌های غیر اخلاقی و پیامدهای ناگوار آن را موشکافی می‌کند و چنین می‌سراید: گوز یاشینا باخان اولسا، قان آخماز انسان اولان خنجر بئلینه تاخماز اما حئییف کور تُوتدُوغِین بُوراخمَاز بِهِشتمیز جهنم اُولماقدادیر ذی حجّه میز مُحرم اولماقدادیر یعنی: هرکس به اشگ و آه بنگرد و اهل درد و رنج باشد، هرگز شر و خون به پا نمی‌کند؛ کسی که انسان باشد، هرگز به کمرش شمشیر نمی‌بندد؛ اما صد حیف آدمی که کوردل شد و از انسانیت فاصله گرفت، راه کجی را که در پیش گرفته رها نمی‌کند و به آن اصرار می‌ورزد. اگر این وضع ادامه داشته باشد، شک نیست که بهشتمان در حال جهنم شدن است و ماه ذیحجه مان رو به سوی محرم... در نگاه نافذ شهریار، ریشه همه این امور به رشد رذایل اخلاقی در وجود آدمی بر می‌گردد که اگر ریشه بدواند، همواره به کارهای غیر متعارف خود اصرار خواهد ورزید؛ آنگاه ارزش‌ها در جامعه به ضدّ ارزش‌ها تبدیل گشته و مدینه فاضله ویران شده و در جای آن شهر شیاطین بنیان می‌شود. البته روشن است که اختلاف سلیقه‌ها از همان آغاز پیروزی انقلاب در میان رجال و شخصیت‌های برجسته دینی و سیاسی وجود داشت ولی هر کدام آنها یکدیگر را تحمل می‌کردند و هیچ یک جای دیگری را تنگ نمی‌نمود اما باید تأسف خورد از زمانی که جریان انحرافی که سردمداران آن آلوده به رذائل اخلاقی و انحراف فکری بودند، به حاکمیت رسید، اختلاف سلیقه‌ها به کینه و کدورت و نفاق و دشمنی بدل گشت و این رذایل اخلاقی علاوه بر اجتماع، تا عمق خانواده‌ها در میان پدر و پسر و برادر و خواهر نفوذ کرد و ریشه دوانید. فاجعه مدنی و اجتماعی که دشمنان نظام و انقلاب برای ده‌ها سال آینده برای آن برنامه‌ریزی داشتند تا اختلاف بیندازند و مانع از کارآمدی نظام شوند، هم اکنون به دست خودمان و در مدت بسیار کوتاه و خیلی راحت انجام یافته، بدون این که کمترین هزینه‌ای بدهند. شاعر شهیر شهریار بعد از هشدار به پیامدهای ناگوار تنش‌ها و اختلاف‌ها، راه چاره را در دوستی و محبت و در کنار هم بودن می‌بیند و چنین می‌سراید: حیدر بابا! گویلر بوتون دوماندی گونلریمیز بیربیریندن یاماندی بیربیروزدن آیریلمایون آماندی یاخشیلقی الیمیزدن آلیبلار یاخشی بیزی یامان گونه سالیبلار یعنی: حیدر بابا! تمام آسمان را مه سیاه گرفته، هر روزمان بدتر از روز قبلی می‌شود. در این اوضاع آشفته ازهم جدا نشوید که طعمه گرگ‌ها می‌شوید. هوا وقتی مه آلود شد گرگ‌ها نمایان می‌شود. شیاطین و خناسان، خوبی‌ها و خوشی‌ها را از ما گرفتند و چه راحت ما را به روزگار سیاه نشاندند!   ماه مبارک رمضان فرصت بسیار مناسبی است که در رفتار و کردار و گفتار و موضع‌گیری‌های غیر متعارف خویش تأمل و تجدید نظر کنیم و در واقع از این فضای سوء تفاهمات و آلوده به کینه وکدورت‌ها که ارمغان حاکمیت هشت ساله جریان انحرافی برای مردم و کشور ایران بود بیرون بیاییم، باید به مکتب اخلاقی و عرفانی امام و حواریون امام برگردیم و از وسوسه‌های نفسانی خود را رها ساخته و به جای آن حسن نیت، مهر و محبت و ادب و احترام و همراهی و هم افزایی بنشانیم تا راه برای شیطنت شیاطین و وسوسه‌های خناسان ببندیم و مورد رحمت و مغفرت خدای سبحان قرار بگیریم. آمین!   ]]> دیدگاه Tue, 22 May 2018 00:39:16 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/7740/ دانستن نه، سودمندی دانسته‌ها؛ مسئله این است http://dinonline.com/doc/note/fa/7733/ با این حال، یک تفاوت آشکار میان آن‌چه مردم درباره‌ دین می‌گویند با سخنان دین‌شناسانِ پیشین وجود دارد؛ مردم از فهم یا فهم‌های مختلف و یا درستی و نادرستی گزاره‌های دینی کم‌تر سخن می‌گویند، آنان معمولاً از سودمندی و کارگشا بودن آن‌چه به عنوان دین به آن‌ها تعلیم داده می‌شود حرف می‌زنند. البته نمی‌توان آنان را از این رفتار پرهیز داد و گفت اظهارنظر درباره‌ دین در تخصّص شما نیست؛ زیرا آنان درباره‌ ماهیّت، تفسیر، و یا صدق گزاره‌های دینی سخن نمی‌گویند، بلکه درباره‌ بازتاب و سودمندی فهم عالمان دین در زندگی خود سخن می‌گویند. این رویّه‌ معمول مردم روزگار ما درباره‌ بسیاری از پدیده‌هاست. همان‌طور که مردم درباره‌ کارکرد و یا مفیدبودن خودرویی که سوار می‌شوند و یا کتابی که می‌خوانند نظر می‌دهند، بی‌آن‌که مهندس خودرو و یا نویسنده باشند؛ حق دارند که درباره‌ سودمندی تفسیری که دین‌شناسان از گزاره‌های دینی ارائه می‌دهند، اظهار نظر کنند. در آستانه‌ ماه مبارک رمضان که تریبون‌های بیش‌تری در اختیار دین‌شناسان قرار می‌گیرد، بهتر است آنان به‌جای تلاش برای تفسیر و اثبات باورداشت‌های مذهبی، کمی هم به این نکته توجّه کنند که سؤال اصلي مردم "کارآمدی و سودمندی" تعالیمی است که از آنان یاد می‌گیرند. در حقیقت، مردم می‌فهمند آنان چه می‌گویند، امّا مشکل این‌جاست که نمی‌دانند آن‌چه می‌فهمند چه گرهی از کار فروبسته‌ آنان می‌گشاید. ۹۷/۲/۲۵   ]]> دیدگاه Tue, 15 May 2018 14:33:13 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/7733/ تاریخ نگاری شفاهی و اندرونی حوزه‌های علمیه http://dinonline.com/doc/note/fa/7727/ طبیعتاً متون  تاریخ شفاهی حتی در صورت مکتوب شدن، خصلتی گفتاری  دارد. در فرآیند مصاحبه تاریخ شفاهی دو عامل مصاحبه کننده و راوی ارتباطی تنگاتنگ یافته و مصاحبه کننده به عنوان یک شنونده فعال نقشی بسیار اساسی را ایفا می‌کند تا مصاحبه شونده(راوی) در فضایی آرام و بی‌دغدغه به شرح و بسط دیدگاه‌ها و شنیده‌های خود بپردازد. تاریخ شفاهی بر اساس مصاحبه با افرادی نوشته می‌شود که حاضر، ناظر و یا مطلع به ماجرا بوده‌اند در واقع یعنی مصاحبه با شاهدان عینی که خود از نزدیک تماشاگر حاضر در صحنه بوده‌اند. به طور مثال در خصوص واقعه ۱۷ شهریور شاید کسانی اثر تاریخی نوشته‌اند بدون آنکه آن موقع در ایران بوده باشند، اما اگر مورخی به سراغ آنان برود که آن روز در میدان ژاله حضور داشتند این حادثه اعتباری روایی دیگری دارد. درباره راستی‌آزمایی گزاره‌هایی که از طریق مصاحبه شفاهی به‌دست می‌آید، نمی‌توان به طور قطعی نظر بر درستی آن داده‌ها داد، اما  با روش‌های تحلیل گفتمان انتقادی و غیرانتقادی تا حدودی می‌توان به فهمی نزدیک به واقع از آنها دست یافت. بازتاب و انتشار داده‌های کسب شده از طریق مصاحبه با افراد مهم و تأثیرگذار و یا حتی گزارشی میدانی با عموم مردم کوچه بازار به چه نحوی است؟ آیا کسی که قدم به این وادی نهاده می‌تواند هر آنچه شنید را نشر دهد؟ و اگر نمی‌تواند پس جمع‌آوری تاریخ شفاهی به چه دردی می‌خورد؟ طبیعتاً اطلاعات بدست آمده طبقه بندی مخصوصی دارد و مورّخ خود نیز برداشتی از پیامهای فکری مصاحبه شونده کسب کرده است و خود نیز آن را تجزیه و تحلیل می‌کند. اما اطلاعات به‌دست آمده برخی محرمانه، برخی غیرمحرمانه برخی سرّی و برخی به طور کل سرّی هستند و ممکن است به دلیل مخدوش شدن امنیت ملی و یا معذوریت اخلاقی اصلاً قابل انتشار نباشند اما باید آن را ثبت کرد تا در نسلهای آینده پس از برطرف شدن محدودیت‌ها از آن استفاده کرد  چه بسا که نقل کفر الزاماً کفر نیست. امروزه حقایقی له یا علیه روحانیت به صورت شفاهی بر سینه عوام و خواص می‌گذرد که قطعاً برای آینده‌پژوهی و آسیب شناسی  حوزه در آینده‌ای نه چندان دور خیلی حیاتی و مهم خواهد بود. انسان‌ها از قضیه واحد فهم واحدی ندارند. متولیان حوزه‌های علمیه اعم از خواهران و برادران باید به فکر تشکیل نهادی برای ثبت تاریخ شفاهی حوزه  از گذشته تا به حال باشند تا حوزه به مثابه یک نهاد  از ابعاد مختلف چه ساختار چه تاریخچه و چه حتی امور سیاسی و اخلاقی و ... مورد بررسی قرار گیرد و سخنان شفاهی درباره آن ثبت شود. اطلاعات به‌دست آمده را می‌توان به کارشناسان و اهل فن جهت تحقیق‌های کمی و کیفی سپرد تا برای تداوم و تحول در نسل‌های بعدی حوزه از آنها بهره گیرند. تاکنون حوزه علمیه خواهران حداقل یک‌پایان نامه سطح ۴ را به بحث تاریخ شفاهی پیدایش حوزه علمیه خواهران اختصاص داده است، اما باید در نظر داشت تاریخ شفاهی در جهان برای فهم اکنون و تحلیل پدیده‌ها و برنامه‌ریزی برای آینده بسیار جدی‌تر از آنچه درنزد ما مطرح است پذیرفته شده و به کار گرفته می‌شود. ما ناگزیریم که از ارائه گزارش‌های یکسونگر به سمت مواجهه حرفه‌ای با جهان معاصر برویم و تاریخ  ا نه در کنجِ کتاب‌خانه‌ها و پستوهای ذهنی بلکه در عینیت و واقعیت زندگی اجتماعی پی بگیریم. ]]> دیدگاه Thu, 10 May 2018 19:01:53 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/7727/ امام زمانِ منهای روحانیت و مرجعیت http://dinonline.com/doc/note/fa/7716/ پانزدهم شعبان سال 255 قمری روزی است که حضرت حجت، مهدی قائم آل محمد (عج) پای مبارک به عرصه گیتی نهاد. اما به خاطر فضای پلیسی و خفقانی که از سوی حاکمان بنی عباس روا داشته شده بود، هیچ نشان حملی در وجود حضرت نرگس مشاهده نمی‌شد. چهاردهم شعبان حکیمه خاتون، عمه امام حسن عسکری (علیه السلام) به خانه آن امام همام آمد تا از احوال بانویش بپرسد. آن روز تا غروب نزد نرگس بود، وقتی خواست برگردد، امام مانع شد و فرمود: عمه جان امشب اینجا بمان و با ما افطار کن، زیرا امشب نیمه شعبان است و به زودی آن مولود شریف که خداوند زمین را به وجودش حیات دوباره خواهد بخشید به دنیا می‌آید. حکیمه با ناباوری پرسید: آقای من! از چه کسی؟ من در وجود نرگس آثار حملی نمی‌بینم. امام فرمود: از نرگس و نه از غیر او. حکیمه با شگفتی به سوی نرگس رفت، او را در آغوش گرفت و بوسید، اما باز اثری از حمل در او ندید. امام عسکری (علیه السلام) تبسمی کرد و فرمود: هنگام سپیده صبح حقیقت برتو آشکار می‌شود، ماجرای نرگس مانند ماجرای مادر موسی است که آثار حمل او آشکار نبود و کسی تا هنگام تولد از آن اطلاعی نداشت، چون فرعون در پی حضرت موسی بود و شکم مادران حامله را می‌درید. فرزندم مهدی (عج) سرنوشتی همانند موسی دارد.[1] سحرگاهان وقت موعود فرا رسید. درحالی که نرگس خاتون دست دردست عمه حکیمه داشت، ناگهان درد زایمان گرفت و ناله‌ای سر داد و شهادتین گفت. در این هنگام نوری میان حکیمه و نرگس خاتون حائل شد و عمه چند لحظه‌ای چیزی نفهمید، بعد به خود آمد و نور خیره کننده‌ای را در پیشانی بانویش مشاهده کرد. سپس در کنارش نوزادی را در حال سجده دید که شهادتین می‌گفت و به امامت سایر ائمه تا امام حسن عسکری (علیهم السلام) اقرار می‌کرد.[2]   به دستور امام یازدهم، حکیمه جلو رفت و نوزاد را در آغوش گرفت، به سینه چسبانید واو را بویید، بعد نوزاد را در پارچه‌ای پیچید و تقدیم امام کرد. امام فرزند نورس خویش را روی دست چپ نگه داشت و در حالی که با دست راست او را مراقبت و نوازشش می‌کرد، اذان به گوشش خواند، نامش را «محمد»، کنیه‌اش را «ابوالقاسم» ولقبش را «مهدی» گذاشت. پس از این واقعه تاریخی، نرگس خاتون چندان نزیست و بنابر قولی پیش از شهادت امام عسکری (علیه السلام) چشم از جهان فرو بست. امام یازدهم نیز در سال 260 قمری به شهادت رسید. از این تاریخ بود که غیبت صغرا آغاز شد. در این ایام چهار نفر از فقهای عصر بنام‌های: ابوعمرو عثمان بن سعید عمری (5 سال)، پسرش محمدبن عثمان (40 سال)، ابوالقاسم حسین بن روح نوبختی (21 سال) وعلی به محمد سمری (3 سال)، مجموعاً 69 سال به نیابت از حضرت مهدی (عج) رهبری شیعیان را بر عهده گرفتند. در سال 329 ق، چون نایب چهارم در آستانه رحلت قرار گرفت، توقیعی از ساحت مقدس امام دوازدهم خطاب به او به این ترتیب صادر شد: «بسم الله الرحمن الرحیم، ای علی بن محمد سمری! خداوند اجر وثواب برادران دینی تورا در مصیبتت بزرگ گرداند. تو تا شش روز دیگر از دنیا خواهی رفت. پس کارهای خود راجمع کن وکسی را جانشین معرفی نکن، زیرا غیبت کبرا آغاز شده است. ظهور تحقق پیدا نمی‌کند، مگر با اذن خدای تبارک وتعالی. دوران غیبت طولانی خواهد شد، چنانکه دل‌ها سنگین شود و ظلم فراگیر. در آینده بعضی ادعای مشاهده و رویت خواهند کرد. هر کس چنین ادعایی کند، دروغگو وافترا زننده است.[3]   همزمان با رحلت نایب چهارم و آغاز غیبت کبرا، رهبری سیاسی-اجتماعی و دینی مردم به فقهای جامع شرایط سپرده و ارجاع داده شد. «واما الحوادث الواقعه فارجعوا الی روات احادیثنا، فانهم حجتی علیکم وانا حجه الله علیهم»[4]   البته زمینه‌های این کار تشکیلاتی از سال‌ها پیش توسط امامان معصوم پیشین آغاز و آماده شده بود و هرکدام آن گرامیان در عصر امامت خویش هر از چند گاهی در وقت مقتضی مردم را به عالمان دین و محدثان خبره ارجاع می‌دادند و آنها را برای دوران غیبت آماده می‌کردند. در کتب تاریخی و حدیثی معتبر نمونه‌های متعددی داریم که ائمه معصومین (علیهم السلام) در حوادث واقعه مردم را به عالمان عصر خویش مثل: زراره بن اعین، ابوبصیر اسدی، محمدبن مسلم، ذکری بن آدم، عبدالعظیم حسنی و... ارجاع دادند. بنابراین حوزه، روحانیت و مرجعیت در واقع رابط میان مردم و امامان معصوم در طول تاریخ (چه در زمان حضور وچه در زمان غیبت) بودند و هستند که به نظر می‌رسد ایفای نقش این تشکیلات در حکومت جهانی حضرت حجت(عج) به مراتب وسیع‌تر وعمیق‌تر و نیاز به روحانی کاردان، فقیه کارآمد ومرجع جامع شرایط بیشتر از هر زمان دیگر خواهد شد.   مدعیان دروغین  به خاطرهمین اهمیت منحصر بفرد جایگاه مرجعیت و روحانیت که همیشه در خط مقدم دفاع از حریم تشیع قرار داشت وخاکریز اول به شمار می‌آمد، این تشکیلات همواره در طول تاریخ مورد هجوم واقع شده است. دوران غیبت صغرا افرادی پیدا شدند در برابر نواب اربعه به دروغ ادعای نیابت کردند، در غیبت کبرا مخالفت‌هایی را با علما وفقهای بزرگ انجام دادند که اسامی همه آنها در کتب تاریخی ثبت است. به خصوص طی دو قرن اخیر بعد از انقلاب عشرین عراق و انقلاب مشروطه ایران که دشمنان اسلام به قدرت معنوی وسیاسی مرجعیت وروحانیت پی بردند، به مقابله جدی بر آمدند. در جهت تخریب این تشکیلات سرمایه گذاری کردند، به‌ویژه در تخریب چهره‌های موثرسنگ تمام گذاشتند. شیخ فضل الله نوری را اول ترور شخصیتی کردند، بعد خیلی راحت به دارش آویختند. سید حسن مدرس را به اتهام عامل بیگانه وایجاد اختلال محاکمه وتبعید و بعد غریبانه به شهادت رساندند، آیت الله کاشانی را بعد از آن همه خدمت به مردم و مملکت، هتک حرمت و منزوی ساختند، حتی به فرمایش حضرت امام: عکس ایشان را گردن سگ انداختند و در خیابان‌های تهران گرداندند. ماهیت جریان انحرافی این روند بعد از پیروزی انقلاب ابعاد گسترده و شکل و شمایل شگفت انگیزی تری به خود گرفت. گروهک‌های انحرافی که در پشت پرده از طرف دشمنان تحریک و تغذیه می‌شدند، با شعارهای انقلابی و ارزشی وارد میدان شدند. مجاهدین خلق (منافقین) و بنی صدری‌ها خود را طلایه دار اسلام راستین و اسلام توحیدی تبلیغ کردند. در مقابل، روحانیت اصیل و انقلابی و یاران نزدیک و حواریون امام را مرتجع و طرفدارفئودال وخرده بورژوا شناساندند. سردمداران منافقین می‌گفتند: ما نیازی به روحانیت نداریم، قرآن و نهج البلاغه را خودمان می‌فهمیم و تفسیر می‌کنیم، اجرای عقد ازدواج که به مراتب سهل است. بنی صدر هم در جلسه‌ای خطاب به علمای اعلام در قم گفته بود: من از همه شما بیشتر می دانم و می‌فهمم. آن‌ها جرئت نمی‌کردند با خود امام و نظام درگیر بشوند، لذا منافقانه به یاران و نزدیکان معظم له حمله‌ور می‌شدند، در این میان چون حضرات آیات شهید بهشتی، خامنه‌ای و هاشمی رفسنجانی، مؤثرتر از همه بودند بیشتر به آن‌ها می‌تاختند، در مرحله اول آنها را با ترفندهایی ترورشخصیتی کردند، بعد به ترور فیزیکی آنان اقدام نمودند.   اخیراً افراد و گروه‌هایی مثل قارچ سر بیرون آوردند که شواهد و قرائن نشان می‌دهد که اینان نیز مشکل جدی با مرجعیت، روحانیت و ولایت فقیه دارند، لیکن فعلاً چون زمینه درگیری با ولایت فقیه را نمی‌بینند، به‌ناچار به تخریب یاران و بازوان پرتوان رهبری که نقش مؤثر در نظام وانقلاب داشتند و دارند، روی آوردند. رفتار، کردار و موضع گیری‌های این افراد دقیقاً حاکی از این است که این آقایان به «امام زمان بدون مرجعیت وروحانیت» بیشتر تمایل دارند و با زبان‌حال می‌گویند: وقتی خودمان دسترسی به حضرت حجت داریم، چه نیازی به مرجعیت و روحانیت است؟ لایه‌های ابتدایی این توهم اولین بار در ماجرای هاله نور خود را نشان داد. بعد گوشه‌های دیگر آن در تخریب چهره‌های موجه و مؤثر نظام وانقلاب در شب‌های مناظراتی وانتخاباتی مشاهده شد، امروز نیز ابعاد دیگر آن در توهین به مسئولین و نامه‌پراکنی‌های عتاب‌آمیز و توأم با کنایه به این و آن نمایان است. افکار انحرافی اینان معجونی از تفکرات غلط منافقین، گروه فرقان، انجمن حجتیه و سکولارها می‌باشد و از همه آنها پیچیده‌تر و خطرناک‌تر می‌باشند.    اما اینها باید بدانند ومردم نیز آگاه باشند، همان‌طوری که بدون نبوت، بدون رسالت و بدون امامت، خداشناسی و توحید امکان‌پذیر نیست، بدون ولایت فقیه، بدون مرجعیت و بدون روحانیت نیز امکان ندارد تشرف به محضر حضرت ولی عصر (عج) حاصل بشود، بر فرض هم اگر باشد توهمی بیش نیست و فقط القائات شیطانی است.   ارجاعات: [1]. منتهی الآمال، شیخ عباس قمی، ج 2، ص 421 [2]. همان، ص 422 [3] کتاب الغیبه، شیخ طوسی، ص 395 وتتمه المنتهی، ص 353 [4]، شیخ حر عاملی، ج 18، ص 509 ا.وسائل ]]> دیدگاه Wed, 02 May 2018 12:07:54 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/7716/ شهامت پذیرش شهامت! http://dinonline.com/doc/note/fa/7713/ مشاهیر حکمت عملی از جمله ابن مسکویه و خواجه نصیرالدین طوسی، تحت تاثیر فرهنگ و میراث یونانیان، فضیلت شجاعت را بیش از دیگران مورد بحث قرار داده‌اند. یکی از فضایل فرعی شجاعت، خصلت شهامت است. این حکیمان مسلمان، شهامت را یک خصلت اخلاقی می‌دانند و خطر کردن برای مشهور شدن، خودنمایی و جلب توجه دیگران را اخلاقاً به رسمیت می‌شناسند[1]. البته آنها خطرکردن با انگیزه تحسین و توجه دیگران و برای انجام کاری بزرگ و موافق با اخلاق را شهامت می‌دانند[2]. در نگاه نخست، مشکل بتوان این گونه خاص از شجاعت یعنی همان شهامت را با اخلاق اسلامی وفق داد. شاید حکیم کشفی(از حکمای متاخّر عهد قاجار) به همین علت حاضر به بحث تفصیلی در باب خصلت شهامت نشده است. اما هر چه که هست، شهامت اگر به معنای ریا و سمعه نباشد و انگیزه انجام امور خیر را آلوده نسازد، با یک نگاه حداقلی قابل پذیرش است. پنهان نمی‌توان ساخت که بسیاری بالاخص جوانان، خطر بسیاری از مرارت‌های امور خطیر و نفس‌گیر ورزشی، علمی و رزمی و... را ببشتر به خاطر جلب توجه عموم به جان می‌خرند و اگر صرف رضای الهی یا انجام وظیفه در میان می‌بود هرگز چنین شهامتی به خرج نمی‌دادند یا کاری دیگر را انتخاب می‌کردند.بنابراین اگرچه شهامت با شرایطی می‌تواند یک خصلت اخلاقی قلمداد شود اما یک فضیلت سطح بالا و درجه اول نیست. شاید واقع‌بینی و توجه افزون‌تر به روانشناسی غالب انسان‌های عادی ما را مجاب سازد که شهامت را نه به عنوان یک عمل ایدئال و آرمانی بلکه به مثابه یک وصف معمول و مرسوم اما اخلاقی به رسمیت بشناسیم. از حکیمان مذکور می‌توان آموخت که در مقام تصمیم‌گیری‌های اجتماعی نباید تقویت و تحریک خصلت شهامت را نادیده گرفت. طبع انسان به ویژه نسل جوان بسیار به انجام و ابراز شهامت تمایل دارد. یک فرمانده جنگی آگاه از روانشناسی انسان‌های عادی، یک فعال اقتصادی، یک مدیر آموزشی و یا یک پدر یا مادر خوب می‌کوشد از همین طریق، یعنی برانگیختن نیاز انسان‌ به شهامت یا همان پذیرش خطر کارهای خطیر با نیت جلب توجه و مشهور شدن، مخاطب خود را وادار سازد تا ترس را کنار بگذارد و با وجود موانع و خطرات، کاری بزرگ و خطیر انجام دهد. اما آیا ما شجاعت پذیرش اخلاقی شهامت را داریم؟ آیا ما حاضریم وجود ستاره‌ها و سلبریتی‌های شهرت‌طلب را واقعا و عمیقا به رسمیت بشناسیم یا اینکه کماکان می‌خواهیم هرگونه تمایل به شهرت را از بیخ و بن تقبیح کنیم؟   ارجاعات: [1]- نصیرالدین طوسی، محمد بن محمد(1380) بازنگاری اساس‌الاقتباس.بکوشش مصطفی بروجردی. تهران، انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی.،صص182-181 [2]- مسکویه، ابوعلی(بی‌تا) تهذیب الاخلاق و تطهیر الاعراق، تحقیق و شرح ابن الخطیب، مکتبة الثقافه الدینیه، چ اول.ص30   ]]> دیدگاه Mon, 30 Apr 2018 05:06:40 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/7713/ دین در حوزه عمومی http://dinonline.com/doc/note/fa/7708/ پاسخ به این پرسش که حل برخی از مهم‌ترین مسائل کنونی را در آن می‌توان جستجو کرد، پیدایش طیفی گسترده از چشم‌اندازها و دیدگاه‌ها را به دنبال داشته است. یک‌سوی این طیف اسلام‌گرایی رادیکال قرار دارد که خواهان مرجعیت انحصاری و حداکثری دین و حضور آمرانه آن در حوزه عمومی است و در سوی دیگر آن سکولاریسم و لاییسیته قرار دارد که خواهان محدود کردن دین به حوزه خصوصی و حذف آن از حوزه عمومی است. در دهه پایانی قرن بیستم در واکنش به این دو دیدگاه، پسا اسلام‌گرایی و پسا سکولاریسم مطرح شد که در میانه این طیف قرار می‌گیرند و حضور غیر آمرانه دین در حوزه عمومی را می‌پذیرند. این دو گرایش نشان‌دهنده وضعیتی تازه است که آن را می‌توان پسا اسلامی سازی - عرفی سازی نامید. آنچه امروز در فضای سیاسی و اجتماعی کنونی ایران موردبحث و مناقشه قرار دارد، حضور آمرانه دین در حوزه عمومی است. بنابراین در اینجا بیشتر به این جنبه از موضوع پرداخته و مبانی و پیامدهای حضور آمرانه دین در حوزه عمومی به شکلی انتقادی بررسی می‌شود. در این راستا به‌اجمال می‌توان ادعا کرد: دین به علت کارکردها و نقشی که در پاسخ به نیازهای بشر دارد از حوزه عمومی قابل حذف نیست، ولی حضور آمرانه دین در این حوزه نیز به زیان هر دو می‌انجامد. به بیانی دیگر، حذف دین از این حوزه نه ممکن است و نه مطلوب زیرا از یک‌سو جمعیت‌ها و انجمن‌های دینی بخشی از این حوزه را شکل می‌دهند و از سوی دیگر حضور دین در حوزه عمومی کارکردهای مثبتی در تقویت آن دارد. باوجوداین، حضور دین آمرانه در حوزه عمومی هم به دین زیان می‌رساند و هم حوزه عمومی را تضعیف و چه‌بسا نابود می‌کند. ازاین‌رو حضور دین در حوزه عمومی تنها در وجه مدنی و در قالب انجمن‌ها و جمعیت‌های دینی و با بهره بردن از ابزار کلام و استدلال دینی می‌تواند به شکلی هم افزایانه به سود هر دو باشد. پیش از پرداختن به این بحث به‌عنوان مقدمه اشاره به این نکته مناسب است که ایران در قرن چهاردهم دو گفتمان متضاد را تجربه کرده است که باوجود تعارض محتوایی، در ویژگی آمرانه یا اقتدارگرایانه بودن اشتراک داشته‌اند؛ یعنی به شکل از بالا به پایین و اجبارآمیز اهداف خود را دنبال می‌کرده‌اند. این دو گفتمان عبارتند از تجدد آمرانه و اسلام آمرانه. اولی پس از مشروطیت و با به بن‌بست رسیدن مشروطیت رخ داد و دومی پس از انقلاب اسلامی و در حاشیه رفتن نیروهای مدرن و دموکراتیک پدیدار شد. این دو گفتمان به شکل ایدئولوژیک و با پشتیبانی نیروی نظامی دو هدف متفاوت را دنبال می‌کردند؛ تجدد و اسلام. باوجوداین هر دو تنها توانستند به شکل صوری و ظاهری به این اهداف برسند و از تحقق ارزش‌های اصلی تجدد و اسلام بازماندند. این نوشتار کوششی در بررسی و نقد بی‌طرفانه و علمی تجربه اخیر است. در این راستا نخست به توضیح مفهوم حوزه عمومی و اهمیت آن پرداخته می‌شود و منطق حاکم بر شناسایی آن به‌عنوان حوزه‌ای مستقل در برابر عرصه خصوصی و دولت تبیین خواهد شد. سپس مبانی سه ایده یا نظریه اصلی درباره این موضوع؛ یعنی نفی حضور دین در حوزه عمومی، حضور آمرانه دین در حوزه عمومی و حضور غیر اقتدارآمیز و مدنی دین در حوزه عمومی بررسی می‌شود. درنهایت نیز نظریه حضور آمرانه دین در حوزه عمومی موردنقد قرار خواهد گرفت. 1. حوزه عمومی: حوزه عمومی مفهومی است که معنای آن در مرزبندی با دو مفهوم حوزه خصوصی و دولت مشخص می‌شود. مفهوم عمومی در برابر خصوصی، به جایی گفته می‌شود که بر روی همه باز و گشوده است. مدارس، پارک‌ها، بهداشت، افکار، مالکیت وقتی به عمومی وصف می‌شود به این معنا است. از دید آرنت حوزه عمومی جهان مشترکی است که همه ما را گرد می‌آورد و مانع از برخورد ما با یکدیگر می‌شود. در اندیشه معاصر غرب این مفهوم با آرنت و هابرماس برجسته شد. ا ز این دیدگاه حوزه‌ای از زندگی اجتماعی که بر مبنای علائق عمومی شکل گرفته است و در آن‌همبستگی اجتماعی، منافع و خیر عمومی اهمیت دارند. ارتباط نزدیک با دولت دارد ولی با آن یکی نیست. در برابر حوزه خصوصی همه فضاهایی را دربرمی گیرد که در آن‌ها دولت و جامعه حق تصمیم‌گیری ندارند و حقوق فردی اولویت و مرکزیت دارد. با جامعه مدنی پیوند دارد. حوزه خصوصی همچنان که رورتی می‌گوید عرصه استقلال و منافع شخصی است. مفهوم حوزه عمومی ریشه در لیبرالیسم دارد و تفکیک آن از حوزه خصوصی در راستای محدود کردن اقتدار دولت مطرح شد. هرچند این تفکیک در قرن بیستم از سوی مارکسیسم و فمینیسم موردانتقاد قرار گرفت، ولی در اندیشه آرنت، هابر ماس و رورتی احیای حوزه عمومی به‌عنوان یکی از نهادهای مهم دموکراتیک موردتوجه و تأکید واقع شد.  در اندیشه هابر ماس حوزه عمومی فضایی از زندگی جمعی است که در آن افراد می‌توانند گردآیند و آزادانه بحث و مشکلات اجتماعی را شناسایی کنند و از راه این بحث بر کنش سیاسی تأثیرگذارند. چنین بحثی را بحث عمومی می‌نامند و عبارت است از بیان دیدگاه‌ها در موضوعاتی که دغدغه عموم است، که اغلب و نه همیشه با دیدگاه‌های متفاوت و ناسازگار مشارکت‌کنندگان در این بحث همراه است. بحث عمومی غالباً از راه رسانه‌های جمعی رخ می‌دهد، اما در جریان نشست‌ها در رسانه‌های اجتماعی و انتشارات دانشگاهی و اسناد سیاسی حکومت هم اتفاق می‌افتد. هابرماس حوزه عمومی را از دولت جدا می‌کند و آن را میانجی حوزه جامعه مدنی و دولت می‌داند. توجه به این جدایی در بررسی حضور دین در حوزه عمومی بسیار اهمیت دارد. 2. دیدگاه‌ها و برداشت‌ها در مورد رابطه دین و حوزه عمومی و چگونگی حضور دین در این حوزه سه دیدگاه اصلی وجود دارد: 1. نفی حضور دین در حوزه عمومی: این دیدگاه ریشه در روشنگری و مدرنیته قرن 18 دارد و جاده دین و حوزه عمومی را به نفع سکولاریسم یک‌طرفه می‌کند. روشنگری در جریان مصادره اموال کلیسا و تأسیس نهادهای عرفی، ایده جایگزینی عقلانیت به جای دین را طرح و آن را به حوزه خصوصی محدود کرد. بر این اساس در حوزه عمومی تنها ادعاها و استدلال‌های مبتنی بر عقل امکان طرح دارند. سکولاریسم هرچند از بی‌طرفی دولت نسبت به دین دفاع می‌کرد ولی این بی‌طرفی جنبه سلبی داشت و درپی پیشگیری از دخالت دین حوزه دولت بود. این نگاه سلبی در لاییسیته تا به آنجا پیش رفت که خواهان نفی نشانه‌های دینی در حوزه عمومی نیز شد. 2. حضور آمرانه دین در حوزه عمومی: این دیدگاه در جریان بازگشت و احیای دین در پرتو اسلام سیاسی و در واکنش به سکولاریسم و تجدد آمرانه مطرح شد و در برابر جاده دین و حوزه عمومی را به سود اسلام‌گرایی یک‌طرفه کرد. از این دیدگاه بر مرجعیت انحصاری دین در همه حوزه‌های زندگی اعم از خصوصی و عمومی تأکید و از برقراری حکومت دینی دفاع می‌شود. در حکومت دینی شریعت به‌عنوان منبع اصلی قانون قلمداد و اجرای اجباری شریعت مورد تأکید قرار می‌گیرد. در مقایسه این دو دیدگاه می‌توان گفت: در سکولاریسم دین به حوزه خصوصی رانده می‌شود و حوزه عمومی قلمرو عقل و خرد جمعی قلمداد می‌شود. در برابر طرفداران دولت دینی بر مرجعیت و اقتدار دین در حوزه عمومی آن‌هم به شکل آمرانه تأکید می‌کنند. البته برخی خواهان مرجعیت انحصاری دین‌اند و برخی دیگر به شکل غیر انحصاری و در کنار عقل و خرد جمعی مرجعیت دین را می‌پذیرند. 3. حضور غیر اقتدارآمیز و مدنی دین در حوزه عمومی: این سومین دیدگاه در ارتباط با این موضوع است که پسا سکولاریسم و پسا اسلام‌گرایی در آن به هم می‌رسند و جاده دین و حوزه عمومی را دوطرفه می‌کند. درحالی‌که پسا سکولاریسم با حذف و طرد دین از حوزه عمومی مخالف است، پسا اسلام‌گرایی حضور آمرانه دین در حوزه عمومی را موردانتقاد قرار می‌دهد. پست سکولارها از یک‌سو حذف دین از حوزه عمومی را نه ممکن می‌دانند و نه مطلوب و نقش‌های مثبت دین در حوزه عمومی مانند کمک به توسعه اخلاق و اخلاقی کردن نهادهای عمومی را مورد تأکید قرار می‌دهند. آلن دو باتن فیلسوف جوان و معاصر سوئیسی در کتابی با عنوان «دین برای ملحدان» شکل دهی به اجتماع یا جماعت و تقلیل رنج و ایجاد آرامش را دو کارکرد بی‌بدیل برای دین می‌داند. در بررسی اندیشه هابرماس توجه به دوره متقدم و متأخر اندیشه او قابل‌توجه است. هابرماس متقدم که برخی او را وبرِ مارکسیست خوانده‌اند، دین را پدیده‌ای ماقبل مدرن می‌دانست و بر جهان زیست عقلانی تأکید می‌کرد. در این مقطع از دیدگاه وی حوزه عمومی عرصه گفتمان عقلانی- انتقادی بود که از اهداف دینی و علایق فردی فاصله می‌گرفت. هابرماس متأخر، اما با عجولانه خواندن دیدگاه قبلی، کارکرد‌های مثبت دین را موردتوجه قرار می‌دهد و آن را الهام‌بخش فلسفه می‌داند. از این دیدگاه در تجدد جهانی تنها دین می‌تواند عدم وحدت و دیگر نواقص جامعه را برطرف کند و به زندگی معنا دهد و چارچوبی برای زندگی بهتر ارائه کند. او بر این اساس نقش دین در حوزه عمومی را مورد شناسایی قرار می‌دهد. ازنظر وی دین منبع اصلی و شورانگیز برای یک زندگی فرهنگی مطلوب در جوامع سکولار مدرن بوده است و فلسفه یا کنش ارتباطی نمی‌تواند آن را حذف کند و جانشین آن شود. دین را نمی‌توان به حوزه خصوصی محدود کرد، زیرا افراد در هنگام حضور در مباحث عمومی نمی‌توانند خود را دوپاره کنند. او سکولاریسم را ازاین‌جهت موردانتقاد قرار می‌دهد که با طرح بی‌طرفی منفی دولت نسبت به دین، دین را در حوزه عمومی به انزوا کشانده است. از نظر وی توجه به استدلال‌های دینی در مباحثات عمومی در راستای حفظ بی‌طرفی مثبت دولت ضرورت دارد. بر این اساس جوامع پسا سکولار حضور دین به شکل غیر آمرانه و غیر اقتدارآمیز دین و با تکیه بر ابزار کلام را می‌پذیرند و اعمال نظر آن در عرصه‌های فرهنگی، اجتماعی و سیاسی، از راه نهادهایی مانند انجمن‌ها و جمعیت‌های دینی را مورد شناسایی قرار می‌دهند. 4. نقد حضور آمرانه دین در حوزه عمومی: حضور آمرانه و اقتدارآمیز دین را از دو زاویه درون دینی و برون دینی می‌توان موردنقد قرار داد. از بعد نخست مبانی اجرای اجباری شریعت در کلام و در فقه موردبررسی قرار می‌گیرد. در اینجا به‌اجمال می‌توان گفت بر پایه بحثی که در کلام در چارچوب قاعده لطف درباره تکلیف شده است، اجرای اجباری شریعت در عرصه عمومی جز درجایی که به نظم عمومی و رعایت حق‌الناس برمی‌گردد دلیلی استوار ندارد. در فقه نیز هرچند هرگونه تخلف از احکام شرعی گناه و فسق قلمداد می‌شود، ولی هر نوع تخلفی مجازات ندارد. باوجوداین فقها در مباحث فقهی خود دراین‌باره به مبانی کلامی چندان توجهی نداشته و پایبند نبوده‌اند. آنچه در اینجا بیشتر موردتوجه است نقد حضور آمرانه دین در حوزه عمومی از دیدگاه برون دینی است. به‌طور خلاصه می‌توان موارد زیر را نتایج و پیامدها این نوع حضور دانست: 1. گسترش قدرت دولت و از بین بردن حوزه عمومی: تجربه ایران در قرن اخیر نشان می‌دهد که حوزه عمومی در چنگ قدرت دولت گرفتار شده و دولت‌مداری و گسترش حوزه و قلمرو دولت که دولت همه‌چیز را تحت سیطره خود قرار داده وجه غالب سیاست در ایران معاصر بوده است. درنتیجه حوزه عمومی آزاد و مستقل از دولت و توسعه‌یافته و مؤثر بر کنش سیاسی شکل نگرفته یا بسیار نحیف شده است. حضور آمرانه دین در حوزه عمومی به تداوم این وضعیت کمک می‌کند. 2. الزام و اجبار در حوزه عمومی تنها در اموری ممکن است که خیر همگانی بودن آن را بتوان نشان داد. به‌عنوان نمونه قوانین راهنمایی و رانندگی را می‌توان مثال زد که به دلیل روشن بودن نسبت آن با خیر همگانی اجبار و الزام در آن با مخالفت روبرو نمی‌شود. درحالی‌که برخی از احکام شریعت و فقه به دلیل ابهام در ارتباط رعایت آن‌ها با خیر همگانی مورد مخالفت قرار می‌گیرند. 3. پیامدهای منفی آن برای دین: حضور آمرانه دین در حوزه عمومی ارزش‌های دینی را مبتذل و بی‌اعتبار می‌کند. به‌عنوان نمونه می‌توان استفاده از زور در رعایت حجاب را مثال زد. افزون بر این‌که این شیوه از حضور دین کاربرد ابزاری دین در توجیه قدرت و فساد را نیز در پی دارد. این نوع حضور دین شکل‌گیری دستگاه‌های تفتیش عقاید را در پی دارد که با آزادی در تعارض آشکار قرار دارد. درنهایت مقایسه هزینه بالای حضور آمرانه دین در حوزه عمومی و عدم تأثیر آن در عمل نشان می‌دهد که چنین اقدامی از نظر اقتصادی مقرون‌به‌صرفه نیست. 4. پیامدهای منفی آن برای حوزه عمومی: حضور آمرانه دین فضای آزاد برای بحث و گفتگو را از بین می‌برد و گسترش خشونت و نفی رواداری را در پی دارد. 5. نتیجه گیری بحث دین در حوزه عمومی از مباحث بسیار با اهمیت در دوران معاصر است که به معرکه جهان‌بینی‌ها و آرا تبدیل شده است. با توجه به مباحث بیان شده می‌توان چند اصل زیر را به‌عنوان اصول راهنمای مهم در مورد دین در حوزه عمومی نتیجه‌گرفت. نخست این‌که حذف دین از حوزه عمومی ممکن و مطلوب نیست. دوم این‌که با توجه به نقش رواداری در شکل‌گیری حوزه عمومی حضور دین در این حوزه نمی‌تواند به‌گونه‌ای باشد که به آن آسیب برساند. درنهایت می‌توان گفت حضور دین در حوزه عمومی تابع سه اصل مدنی بودن، اخلاقی بودن، همسویی با خیر عمومی است. ]]> دیدگاه Fri, 27 Apr 2018 14:03:52 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/7708/ دین و دولت در عربستان؛ سیاست دینی جدید و پی‌آمدهایش http://dinonline.com/doc/note/fa/7702/ قدرت و نفوذ مجموع نهاد دینی در عربستان و در مقایسه با کشورهای اسلامی دیگر، تا قبل از آغاز تحولات جدید، به‌مراتب نیرومندتر، ثروتمندتر و تعیین‌کننده‌تر بود. این بدان علت بود که اصولاً تشکیل کشور عربستان و به قدرت رسیدن حکام سعودی عمیقاً مرهون «وهابیت» بوده است. این عامل پیوسته مهم‌ترین نقش را در حفظ ثبات و استقرار آن داشت. ـ این وهابیت نجدی بود که عبدالعزیز جوان را که از کویت بازگشته بود، به قدرت رسانید و سربازان بدوی و خشن وهابی او بودند که رقبایش را کشتند و او را به حاکم نجد تبدیل کردند و هم اینان بودند که با حمایت و کمک انگلیس‌ها مکه و مدینه و طایف و جده و مجموعه حجاز را از شریف حسین گرفتند و ضمیمه قلمرو وی ساختند و مرزهای حکمرانی‌اش را به مرزهای عربستان کنونی رسانیدند. ازاین‌پس نیز این ایدئولوژی وهابی بود که عبدالعزیز را بر دشمنان افراطی‌اش که همان «اخوان وهابی» باشند، پیروز گردانید. ـ معمار عربستان مدرن، ملک فیصل، پس‌ازآنکه به قدرت رسید، به دو اقدام مهم دست یازید. نخست حجازی کردن سیستم اداری و مدیریتی کشور بود و دوم نوسازی هرآنچه به وهابیت مربوط می‌شد. از نظام آموزشی و تبلیغی گرفته تا ایجاد نهادهای وهابی دیگری که در خدمت سیاست داخلی و سیاست خارجی کشور قرار گرفت. حجاز در مقایسه با مناطق دیگر عربستان به‌مراتب توسعه‌یافته‌تر بود که پس از تسلط عبدالعزیز هم خودش و هم نظام اداری‌اش به محاق رفته بود. فیصل آن را زنده کرد و در کنار آن کوشید وهابیت بدوی را به وهابیتی مدرن تبدیل کند. او در این راه از خود وهابیت و عالمان وهابی کمک گرفت و با کمک آنان ناآرامی‌ها اواسط دهه شصت را که به دلیل استفاده از مانکن در مغازه‌های لباس‌فروشی و راه‌اندازی شبکه تلویزیون ایجاد شده بود، سرکوب کرد. برادر کسی که ملک فیصل را ترور کرد، در جریان این سرکوب کشته شد. قاتل فیصل نام داشت و برادرزاده ملک فیصل بود. ـ ناآرامی دیگر به اشغال مسجدالحرام در اول محرم 1400 بازمی‌گردد که در این مورد هم وهابیت به حمایت تمام‌قد از رژیم برخاست و بدون این حمایت آنان نمی‌توانستند تاب آورند. هنگامی‌که سلطان بن عبدالعزیز فرمانده گارد ملی که مجموعه‌ای از نیروهای ویژه وفادار به خاندان سعودی بود، از آنان خواست که به قیام‌کنندگان حمله کنند، آن‌ها فتوایی از شورای فتوا خواستند که چنین کاری جایز و لازم است که البته چنین فتوایی صادر شد که داستان مفصلی دارد. ـ تهدید بزرگ دیگر به داستان اشغال کویت و تهدید عربستان توسط صدام بازمی‌گردد. عربستان در آن هنگام از آمریکا و متحدان غربی‌اش کمک خواست و بخش بزرگی از مردم آن را برنمی‌تابیدند. چراکه مخالف حضور نیروهای نظامی غیرمسلمان در سرزمین خود بودند و دیگر اینکه صدام حاکمی بود ظالم، ولی مسلمان و برای دفع او نباید از کفّار یاری جست. بن لادن و هوادارانش چنین موضعی داشتند و با توجه به محبوبیت او در آن زمان، این موضع به‌ویژه در بین جوانان طرفداران فراوانی یافت. در اینجا نیز این عالمان وهابی بودند که به کمک رژیم برخاستند و سیاست او را در کمک گرفتن از غربیان تأیید کردند. ـ این حمایت در سال‌های بعد از آزادی کویت نیز که به‌واقع عربستان در موقعیتی شکننده قرار داشت، ادامه یافت که تنها به یک نمونه اشارت می‌رود. به درخواست بن لادن، محمد المقدسی کتابی نوشت تحت عنوان «البراهین الجلیه فی کفر الدولة السعودیة». و در طی آن دلایل کافر بودن نظام سعودی را، و البته با بیان و استدلالی سلفی و وهابی – البته وهابیت جهیمانی – تشریح کرد. بدون کمک عالمان و نهادهای دینی حکومت نمی‌توانست در برابر چنین نظرات و دیدگاه‌هایی مقاومت کند، به‌ویژه که در آن ایام چنین افکاری طرفداران فراوانی داشت. شهرت و محبوبیت دو روحانی معروف، «سلمان العودة» و «سفر الحوالی» که در آن سال‌ها خطابه‌های دینی – سیاسی خود را ایراد می‌کردند، به دلیل هماهنگی‌شان با همین جریان‌ها بود. اوضاع به‌گونه‌ای بود که این خطبه‌ها به‌سرعت در سراسر کشور پخش می‌شد. ـ مهم‌ترین نقش را در قطبی کردن منطقه خصوصاً پس از آغاز انقلاب‌های عربی، همین وهابیت رسمی داشت. قطبی اهل سنت و قطب دیگر طایفه‌های مختلف شیعه، اعم از اثنی عشری و زیدی و اسماعیلی. بیشترین سود را از این قطبی شدن عملاً رژیم سعودی می‌برد چراکه می‌توانست تحت عنوان پاسداری از هویت سنی در برابر تهدید مذهبی و سیاسی شیعی، اولاً خود و متحدانش همچون بحرین را در برابر انتقادها مصون سازد و ثانیاً جایگاه خویش را به‌مثابه مدافع و بلکه تنها پاسدار هویت سنی، تثبیت کند و مهم‌تر آنکه انقلاب‌هایی را که جهت نیل به آزادی و مبارزه با فساد و نیل به حکومتی عادلانه ایجاد شده بود، از مسیر اصلی منحرف سازد و به جنگی خانگی و مذهبی و طائفی تبدیل کند که عملاً چنین شد. ـ قدرت به دستان کنونی هم‌اکنون در پی تضعیف این مجموعه وسیع دینی هستند و احساس می‌کنند جهت نیل به اهداف خود می‌باید آنان را نرم کرده و یا از سر راه بردارند و این برای نخستین بار است که رخ می‌دهد. اگرچه فراوان بوده‌اند افراد متنفذّی که حتی در داخل خود عربستان از وهابیت به‌گونه‌ای غیرصریح و یا در محافل خصوصی انتقاد می‌کرده‌اند، امّا پیوسته رژیم حریم نهاد دینی و استقلال آن را رعایت می‌کرد و در مواردی که در حیطه صلاحیت وی بود، به او گوش می‌سپرد. امّا هم‌اکنون دیگر چنان نیست. چندی پیش وزارت ارتباطات سعودی قانونی را اعلام کرد که در آن مرد، و احیاناً زنی که موبایل همسرش را بدون موافقت او بازرسی کند به دو سال زندان و یا پرداخت نیم میلیون ریال سعودی محکوم خواهد شد. آن‌ها گفتند که این قانون با توجه به ویژگی خصوصی بودن چنین مواردی است. اعلام چنین قانونی در جامعه‌ای عمیقاً محافظه‌کار و عمیقاً مردانه و بدون مشورت با نهادهای دینی، به‌واقع یک حادثه استثنائی است. ـ اینکه چرا چنین شده و چه خواهد شد بحث دیگری است. هم‌اکنون چنین است و بعید است این جریان متوقف شود. مشکل می‌توان گفت اعتراض‌هایی همچون اعتراض‌های نیمه دهه شصت دوران فیصل و یا نارضایتی نیمه دوم دهه هفتاد که درنهایت به قیام مسجدالحرام در 1979 انجامید، تکرار شود. مخصوصاً که ایدئولوژی‌های تکفیری که گروه‌های مختلفی آن را نمودی از اسلام واقعی می‌دانستند، در حال افول هستند و اصولاً اسلام‌گرایان در سال‌های اخیر کارنامه مثبت و درخشانی نداشتند و این‌همه احتمال وقوع قیامی دینی را در عربستان تضعیف می‌کند. ـ احتمالاً مهم‌ترین عامل در این میان نسل جدید کمتر از 30 سال این کشور است که هفتاد درصد جمعیت را دربرمی‌گیرد. به دلیل فعالیت و گسترش فضای مجازی در این کشور این نسل عمدتاً فرزندان این فضا است و نه فضای واقعی بیرونی. محدودیت‌های مختلف فضای واقعی به دلیل بسته بودن جامعه، موجب تشدید رجوع نسل جدید به فضای مجازی شده است و این فضا این نسل را کاملاً متفاوت با پدران و اجدادش پرورش داده است. گویی برای نخستین بار است که عربستان شکاف نسلی را به‌طورجدی تجربه می‌کند. به دلایل مختلف شکاف نسلی در عربستان به‌مراتب کمتر از بسیاری از کشورهای منطقه بود، امّا این سخن در آنجا که به نسل کنونی بازمی‌گردد، دیگر چنین نیست. ـ البته تحولات موجود از بالا و از حاکمیت آغازشده و به جامعه ورود کرده و بلکه بدان تزریق شده است و نه آنکه از قاعده و پائین به بالا رفته باشد. اصولاً نوع جامعه و ساختارهای اجتماعی و تاریخی و قبیله‌ای این کشور به‌گونه‌ای است که تحولات شکل عمودی دارد و پیوسته یک‌طرفه است، اگرچه در آینده داستان چنین نخواهد بود و نسل جدید کمتر از سی سال، خواسته‌های خود را دیکته خواهد کرد. واقعیت این است که دگرگونی‌های ایجاد شده در انطباق با درخواست‌های این نسل است، امّا معلوم نیست درخواست‌های بعدی این نسل چه خواهد بود و آیا رژیم قادر به پاسخگویی بدانها هست، مخصوصاً که این نسل فاقد تجربه و نهادهایی است که سخنگوی او باشد و درخواست‌هایش را کانالیزه کند و با کمترین هزینه به ثمر برساند. بدترین حالت این است که مطالباتی ایجاد شود امّا مجاری قانونی و مشروع برای کنترل و هدایت آن وجود نداشته باشد. مضافاً که در چنین شرایطی افراد تنها می‌دانند که چه نمی‌خواهند و نه آنکه چه می‌خواهند. مشکل بزرگی که انقلاب‌های عربی از آن رنج برده و می‌ّبرند.   ـ حال باید دید سیاست جدید سعودی به‌ویژه در آنجا که به دین و نهادهای دینی راجع می‌شود، با ما و با شیعیان چه نسبتی دارد؟ واقعیت این است که هر آنچه قطب‌بندی مذهبی موجود در منطقه را بشکند، درنهایت به نفع ما، به نفع منطقه و به نفع تمامی مسلمان‌ها است و اقدامات انجام‌شده عملاً در جهت تضعیف این قطب‌بندی است. البته قطب‌بندی‌های زیان‌آور متعددی در منطقه وجود دارد، اعم از قومی و زبانی و ناحیه‌ای. امّا زیان‌آورترینش که عملاً اختلاف‌ها و تعارض‌های دیگر را به خدمت می‌گیرد، قطب‌بندی مذهبی است.   ـ از دهه شصت قرن گذشته به بعد عربستان سیاست دینی فعالی اتخاذ کرد که عملاً در خدمت سیاست خارجی و نفوذ برون‌مرزی او بود. این جریان پس از جنگ اعراب و اسرائیل در 1967 تقویت شد و پس از تحریم نفتی 1973 چهار برابر شدن قیمت آن به اوج خود رسید. این هر دو جنگ به‌گونه‌ای غیرمستقیم به تقویت موضع و موقعیت عربستان کمک کرد. در سال 67 نه‌تنها مصر که ناصریسم و قومیت و سوسیالیسم عربی که دشمن ایدئولوژیک سعودی‌ها بود، شکست خورد و نیمه پیروزی و نیمه شکست سال 73 به دلیل گرایش نسبی اسلامی ارتش مصر، بازهم به سود عربستان تمام شد. این جریان پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران در چارچوب جدیدی شکل گرفت و تقویت شد و تا به امروز ادامه دارد.   ـ وجود حرمین شریفین، امکانات مالی و رسانه‌ای عظیم و نهادهای مختلف دینی، اعم از آموزشی و تبلیغی و خدماتی و سیاست خاص دینی این کشور که می‌توان از آن به سیاست «تطبیق شریعت» تعبیر کرد، موجب شد که این کشور عملاً به گرانیگاه اهل سنت تبدیل شود. قطبی شدن منطقه و به‌طورکلی دنیای مسلمان و عواملی دیگر این موقعیت را عمیقاً تقویت کرد. مضافاً که در قلمرو اهل سنت عموم کسانی که تمایلات سلفی داشتند، به عالمان و فقیهان سعودی گوش می‌سپردند. از سلفیان محافظه‌کار و حنبلی‌اندیش و حنبلی‌منش شمال آفریقایی و آسیای مرکزی تا داعشیان حاکم بر موصل که کتاب‌های درسی دینی‌شان همان کتاب‌های درسی مدارس عربستان بود که توسط عالمان وهابی نوشته شده بود.   ـ در شرایط جدید این هر دو دچار دگرگونی شده است. بخشی از دلایل گرانیگاه شدن عربستان به علت سیاست دینی او بود. همچنین رجوع به اسلام عربستانی، برای سلفیان کلاً به دلایل دینی بود، امّا مسئله این است که رویکرد قدرت نسبت به دین و وهابیت دگرگون شده است و عالم دینی و نهاد دینی جایگاه سابق را از دست داده است. مشکل می‌توان نتایج این مجموعه تحولات را پیش‌بینی کرد، آنچه مسلّم است آنکه تغییرات مهمی به وقوع خواهد پیوست.   هنوز هم روشن نیست که قدرت‌به‌دستان جدید درنهایت چه نوع برخوردی با عالمان و نهادهای دینی در آنجا که به وظائف دینی و صدور فتوایشان راجع می‌شود، خواهند داشت. همچنان که معلوم نیست سیاستشان در قبال نهادها و مؤسساتی که به فعالیت‌های دینی در خارج از کشور مشغول هستند، چه خواهد بود؟ از ظواهر چنین برمی‌آید که براساس توصیه قدرت‌های غربی عمل خواهند کرد. چنانکه در گذشته هم تا مقدار زیادی چنین بوده است. بن سلمان در طی سفرش به آمریکا در مورد چرایی تلاش عربستان جهت ترویج ایدئولوژی وهابی صریحاً گفت که این خواسته آمریکایی‌ها و غربی‌ها بود. آن‌ها از ما چنین می‌خواستند.   به‌هرحال چنین نیست که هر آنچه در این کشور رخ می‌دهد، در تعارض با منافع و مصالح ما و متحدانمان باشد. هنوز هم مشخص نیست این تحولات در جامعه‌ای که فاقد زیرساخت‌های لازم جهت پذیرش و جذب چنین تغییراتی است، به کجا خواهد انجامید. به‌احتمال فراوان معماران اصلی عربستانی خود نیز نمی‌دانند. در آنجا که به ما بازمی‌گردد احتمالاً ناظر و ساکت بودن و تحولات و پی‌آمدهایش را زیر نظر داشتن، بهترین روش باشد. 97/1/23 – محمد مسجدجامعی           ]]> دیدگاه Tue, 24 Apr 2018 06:03:56 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/7702/ عقایدِ معیوبِ دلچسب http://dinonline.com/doc/note/fa/7692/ برای من تماشای این صحنه‌ها اگرچه دردآور بود امّا ذهنِ فلسفیِ من را قلقلک نمی‌داد. البته من بسیار از دیدن این پدر و دختر متأثر بودم، امّا، چه می‌توانستم بکنم. مع‌هذا، برنامه جلو رفت تا اینکه مجری سوالی از دختربچه پرسید که مرا به فکر فرو برد. مجری گفت: آینده را چگونه می‌بینی؟! چه آرزوی داری؟! چه دعایی داری؟! در پاسخ آن دخترک حرفی زد که بسیار برایِ من دغدغه شد. او با آن لحن معصوم و کودکانه گفت که دوست دارم خوب شوم و پیاده به کربلا بروم. از امام حسین(ع) خواستم و از او قول گرفتم که اگر مرا خوب کرد، به دیدار او بروم و از او حضوراً تشکر کنم. او به من گفت که تو خوب خواهی شد و... . شنیدن این پاسخ از زبان آن دختربچه برای من بسیار جذاب و هیجان‌انگیز بود. او کلامی گفت که خوب می‌دانستم می‌توانم آن را مسئله‌شناسی کنم و درباره‌ی آن مطلبی بنویسم. مطلبی که شاید در آینده و در قالب کتابی مجزا به انتشار دربیاید و ابعاد گوناگون آن تشریح شود. آنچه که در اینجا می‌آید گزیده‌ای از انبوهِ دریافت‌هایی‌ست که نگارنده در سر می‌پرواند و به شرط حیات حتماً آن را مفصلاً قلمی خواهد کرد.    ایضاح بحث حال، خوب است به ایضاحِ اصل داستان بپردازم. روایت بالا به خوبی آنچه را می‌خواهم بگویم بر آفتاب میفکند. منظور من از «عقایدِ معیوبِ دلچسب» با تعریف و تشریح کوتاه هریک از مفاهیم سه گانه بالا ساده‌تر بیان می‌شود. مراد از عقاید در کوتاه‌ترین و سر راست‌ترین تعریف یعنی: مجموعه باورهایِ هر فرد که می‌تواند مورد صدق و کذب قرار گیرد. به این گزاره‌ها دقت کنید: «علی کریمی فوتبالیستِ با تکنیکی‌ست»،« نظام سیاسی در ایران مردم‌سالاری دینی‌ است»، «پیامبران بزرگترین معملمان اخلاق هستند» و... . همه این گزاره‌ها عقیده هستند. می‌توانیم در پیرامون خود باورمندانِ فراوانی را برای هریک از این نمونه‌ها سراغ بگیریم. البته می‌باید بدانیم که عقاید عموماً می‌توانند در میان افراد گوناگون واکنش‌های متفاوتی را دربرداشته باشند و برای برخی درست و برای برخی نادرست جلوه کنند. من ممکن است واجد این عقیده باشم که ایران کشور دموکراتی‌ست و شما معتقد باشید خیر، ایران دارای نظامی دینی و غیردموکراتیک است. بنابراین، در بیانی ساده «عقاید» به معنای باورهای قابل چانه‌زنی آدمیان از سوی دیگر آدمیان است و هرگز وحی منزل یا امری ابدی و جهان‌گیر نیست. ممکن است عقیده‌ای همچون "«حزب جمهوری‌خواه» در آمریکا حزبی جنگ‌طلب است" مورد قبول بسیاری از آدمیان باشد، امّا مورد قبول بسیاری نیز نباشد. امّا منظور من از واژه‌ی «معیوب» به آن دسته از عقایدی برمی‌گردد که احتمالِ عقل‌ستیزی و کذب بودنِ آنها اگر نگوییم صددرصد امّا بسیار محتمل است. در یک کلام و با فاکتور گرفتن موارد استثناء مراد باورهای‌ست که به قول «مصطفی ملکیان» با توجه به قوای ادراکی و نیروی استدلال آدمی می‌توان با قاطعیت بالا آنها را کاذب خواند و به نادرستی آنها حکم کرد. او میان سه نوع گزاره‌ تفاوت قائل می‌شود که به ترتیب چنینند: «گزاره‌هاي خردپذير: در حالت اول، مجموعه  قواي ادراکي، يا نيروي استدلال گر خود انسان مي‌تواند  گزاره ‘الف، ب است’ را اثبات صدق کند. بر طبق معرفت‌شناسي اگر حکم و گزاره‌اي خردپذير باشد، بايد پذيرفته شود. گزاره‌هاي خردستيز: در حالت دوم، مجموعه قواي ادراکي، يا نيروي استدلال‌گر خود انسان مي‌تواند اين گزاره ‘الف، ب است’ را اثبات کذب کند. در اين صورت حکم يا گزاره خردستيز خوانده مي‌شود. بر اساس معرفت‌شناسي گزاره خرد‌ستيز را بايد رد کرد. گزاره‌هاي خردگريز: در حالت سوم و آخرين حالت، مجموعه قواي ادراکي، يا نيروي استدلال گر خود انسان نه قدرت اثبات صدق گزاره ‘الف، ب است’ را دارد و نه توان اثبات کذب آن را که در اين صورت حکم يا گزاره خرد‌گريز خوانده مي‌شود[1]». اینک برای نمونه به این عقاید معیوب دقت کنید: «عدد سیزده عدد منحوسی‌ست»، «بدحجابی علت زلزله است»، «با دخیل بستن بیماران شفا می‌یابند»، و... . من این نمونه‌ها را "عقاید معیوب" می‌دانم. معتقدم این عقاید با هیچ «خردِ منصفی» به چنگ درنمی‌آیند، و تأیید نمی‌شوند. "عقاید معیوب" عقلِ آدمی را به حیرت نمی‌اندازند، بلکه به انکار می‌کشانند. عقل با توانایی خود می‌تواند دریابد که این عقاید نادرست و از خرافاتِ ذهنی‌اند و می‌باید آنها را کاذب دانست.    تا کنون دانستیم که"عقاید معیوب" به چه معناست؛ اینک می‌خواهیم بدانیم که واژه‌ی "دلچسب" در ترکیب و در دل این اصطلاح چه می‌کند. مراد من از به کار بردن این مفهوم توجه به آن دسته از عقاید معیوبی‌ست که اگرچه عقل‌ستیزند امّا به نوعی جنبه‌های ارزش‌آفرین و معنابخش دارند و می‌توانند به زندگی باوردارانِ خود جهت بدهند.  کسی که  واجد "عقاید معیوب دلچسب" است واجد باورهای کاذبی‌ست که گمان می‌رود زندگی فرد در نتیجه‌ی الزام و پایبندی به این باورها آرام‌تر و مثبت‌تر است و می‌تواند زندگی مطلوب و غیربحرانی لقب بگیرد. در همین مثال بالا ببینید که چگونه دختربچه‌ی بیمار ما از اینکه با امامِ حسین(ع) سخن گفته و از او قول شفا گرفته مسرور و سبک‌بار است و تا چه‌ اندازه این باور امید و انگیزه را به زندگی او بازگردانده است؟! من به شخصه اگر در دل چنین شرایطی قرار بگیرم هیچگاه حاضر نمی‌شوم تصویرسازی‌های اشتباه اما امیدبخشِ چنین انسان‌هایی را برهم بزنم و برای آنان کلاس توجیهی بگذارم. بله، اصلاً یکی از ویژگی‌های چنین عقایدی این است که در مواجهه‌ی با آنها ناباوران بیشتر تمایل به دروغ‌های همدلانه‌اند تا حقایقِ ناهمدلانه. به قول سعدی «دروغ مصلحت‌آمیز به ز راستِ فتنه‌انگیز[2]». "عقایدِ معیوبِ دلچسب" از آنجا که می‌توانند به زندگی باورمندانِ خود امیدِ بهبودی و رهایی از مصائب پیرامونی را بدهند و ادامه‌ی حیات را برای آنها ساده‌تر و شدنی‌تر سازند، قابل عنایت‌اند و می‌باید جدی گرفته شوند. لطفاً گمان نکنید که من می‌گویم چنین باورمندانی را می‌باید همیشه در اشتباه نگه داشت، خیر؛ حرف من این است که این باورها وابسته به شرایطند و در پی تغییر اوضاع و احوال می‌توانند مورد اصلاح و بازاندیشی قرار بگیرند. "عقاید معیوب دلچسب" حاملِ پیامِ انگیزه و امید برای زندگی و برای تحملِ مصائب و دشواری‌های امروز و اکنونند و می‌توانند اندکی تا بسیاری از درد درمندان بکاهند.   کلام آخر من در اینجا مختصری در باب مسئله‌ی "عقاید معیوب دلچسب" سخن گفتم و کوشیدم مقدمتاً تعریفی کوتاه از آن ارائه دهم. امری که قطعاً آن را در آینده به صورت مفصل و در قالب کتابی مجزا به رشته‌ی تحریر درخواهم آورد و آن را به چاپ خواهم رساند. مع‌الوصف، چنانکه گفتم "عقاید معیوب دلچسب" ناظر بر باورهای عقل‌ستیزی‌ست که دارای جنبه‌های معنابخش و امیدآور است و می‌تواند حالِ باورمندان خود را خوب نگه دارد. این عقاید نشان می‌دهد که همه‌ی باورهای کاذب از یک سنخ نیستند و میان آنها از حیثِ معنابخشی و انگیزه‌آفرینی تفاوت‌های مشهودی وجود دارد. عقاید معیوب انزجارآفرینی نیز وجود دارند که کمتر می‌توان در برابر آنها سکوت کرد و آنها را کارآمد دانست. با این حال، این مطلب نگاشته شد تا ما در میانِ انواع و اقسام عقاید و باورهایی که داریم، جایی هر چند کوچکی را نیز به این دست عقاید(عقایدِ معیوبِ دلچسب) اختصاص دهیم و متجاوزانه امور مشابه یا مزاحم را بر روی صندلی آنها ننشانیم. این عقاید آنگونه که من می‌‌فهمم در عمومِ ساحات و ابعاد هستی و نه تنها ساحت دین قابل ردیابی‌اند و هر کس می‌تواند نمونه‌هایی از آن را با خود مرور کند؛ در علم، عرفان، سیاست و... .   پایان بیست و دوم فروردین‌ماه هزار و سیصد و نود وهفت   [1] -بنگرید در: معنويت و عقلانيت/گفت‌وگو با مصطفي ملكيان، نغمه پروان؛ اطلاعات حکمت و معرفت. [2] -بنگرید در: گلستان، باب اول. ]]> دیدگاه Fri, 13 Apr 2018 22:38:53 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/7692/ بعثتِ اخلاق؛ نگاهی به ختم رسالت و اخلاق محمدی http://dinonline.com/doc/note/fa/7691/ بعثت – که همان نسیم و آواز آسمان است – در قلمرو معنادهی به زیست جهانی دو تقش بنیادین ایفا کرده است: الف) گاه به تکثیر معانی موجود در جهانِ انسانی کمک کرده است؛ ب) و دیگر گاه به تقویت و نهادینه سازی یک معنای ویژه توجه نشان داده است. انبیاء آمدند تا با یکی از این دو کار قدرت انتخاب انسان‌ها را از میان معانی موجود برای زیستنِ در جهان افزایش دهند و به زیباسازی بیشترجهان بپردازند. آخرین سفیر – رسمی / حقوقی - وصل آسمان و انسان که کمک دیگری به معناگرایی زندگی کرد محمد بن عبدالله (ص) بود. این آخرین حلقه وصل هم خود دارای ویژگی‌های بود (شخصیت حقیقی‌اش) و هم ره آوردش دارای امتیازاتی بود (ره آورد حقوقی‌اش) که سبب شد مُهر پایان بر این روش و شیوه معنادهی به جهان زده شود. مولوی در تصویرش از محمد (ص) و قضیه خاتمیت وی به هر دو جنبه آن چه گفت شده- شخصیت حقیقی و حقوقی - اشاره می‌کند و می‌گوید: بهر این خاتم شدست او که به جود/// مثل او نه بود و نه خواهند بود ختم‌هایی که انبیا بگذاشتند //// آن به دین احمدی برداشتند قفل‌های ناگشاده مانده بود //// از کف انا فتحنا برگشود گمانم بر این است یکی از ختم‌هایی که انبیاء گذاشته بودند و می‌توانست هم قفل ناگشاده باشد و هم خود قفلی شود بر حیات انسان‌ها؛ ضرورت تعریف معنا برای جهان توسط آسمان بود که در این دین و توسط این نبی برداشته شد و اعلام شد که می‌توان با مراجعه به عقلانیت بشری –که حجت بنیادینی است – به تعریف معنا و تکثیر معنا در این جهان پرداخت. گمان می‌کنم در ادبیات دینی و عرفانی می‌توان رگه و ریشه‌هایی از این سخن یافت که به عنوان نمونه شاید بتوان آن را از دل آن چه مولوی در این تمثیل شنیدنی و توضیحی که بر آن تمثیل استوار کرده است دریافت. وی ابتداء در قالب یک تمثیل که نیاز جسم و تنِ انسان‌ها به باد بهار است که سالی یک بار می‌نوازد و جسم را نوسازی می‌کند این گونه می‌گوید: گفت پیغمبر ز سرمای بهار/// تن مپوشانید یاران زینهار زآنک با جان شما آن می‌کند/// کان بهاران با درختان می‌کند خود وی آن گاه با اشاره به این که به ظواهر این گونه گفتارها نباید اکتفاء کرد بلکه در نگاهی هرمنوتیکال باید این توصیه‌های نبوی را شنید و فهم کرد؛ می‌گوید: راویان این را به ظاهر برده‌اند/// هم بر آن صورت قناعت کرده‌اند بی‌خبر بودند از جان آن گروه/// کوه را دیده ندیده کان به کوه مولوی آن گاه برداشت هرمنوتیکی خویش از این تمثیل را ارائه و دنبال کامل العقلی است که در گفتمان معاصر از آن می‌توان به عقلانیت بشری یاد کرد: آن خزان نزد خدا نفس و هواست///عقل و جان عین بهارست و بقاست مر ترا عقلیست جز وی در نهان ///کامل العقلی بجو اندر جهان از این بحث بگذرم به گمانم یکی از معانی که در جهان بود و توسط بعثت محمد (ص) تکمیل شد و تقویت گردید اخلاق گرایی و محوریت یابی اخلاق بود. همان گونه که برخی اساتید به خوبی اشاره کرده‌اند (ابوالقاسم فنائی/ اخلاق دین‌شناسی) در نسبت سنجی دین و اخلاق چهار تصویر می‌توان ارائه داد: ـ وابستگی اخلاق به دین ـ استقلال اخلاق از دین ـ تقدم اخلاق بر دین به معنای این که اخلاق سرچشمه دین است ـ تقدم اخلاق بر دین به معنای این که اخلاق چارچوب دین است. گرچه می‌توان تقریرهای مختلف و متفاوتی از ره آورد آخرین دین آسمانی در نسبت اش با اخلاق ارائه داد –کما این که این اتفاق افتاده است – ولی به گمان نگارنده نقریر راه گشا و نقش آفرین تقریر چهارم است. یعنی تقدم اخلاق بر دین آن هم به معنای این که اخلاق چارچوب و سنجه دین است. دین و به تَبَع آن معرفت‌ها و فهم‌های دینی باید خود را با اخلاق تراز کنند و در داوری ابطال پذیری و پذیرش یک رأی باید به اخلاق پناه برد. اهمیت و نگاه معیاری به اخلاق برای همه چیز یکی از ره آوردهای سترگ و ژرف اسلام و پیام آور آن است. گزاره‌های دل نوازی هم چون: 1. «وَ هَلِ الدِّینُ إِلَّاالْحُبُّ؟ قَالَ اللَّهُ تَعَالی: «حَبَّبَ إِلَیکمُ الْإِیمانَ وَ زَینَهُ فِی قُلُوبِکمْ» وَ قَالَ: «إِنْ کنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِی یحْبِبْکمُ اللَّهُ» وَ قَالَ: «یحِبُّونَ مَنْ هاجَرَ إِلَیهِمْ». (کافی (ط - دار الحدیث) / ج 15 / 199؛ بحارالانوار، ج 27، ص 95) که بر مهروزی به انسان‌ها به عنوان ره آورد نهائی اخلاق تاکید کرده‌اند؛ 2. یا گزاره‌هایی چون: «جعل الله سبحانه مکارم الاخلاق صلة بینه وبین عباده فحسب احدکم ان یتمسک بخلق متصل بالله؛ خداوند سبحان فضائل اخلاقی را وسیله ارتباط میان خودش و بندگانش قرار داده، همین بس که هر یک از شما دست به اخلاقی بزند که او را به خدا مربوط سازد.»(تنبیه الخواطر، صفحه 362)؛ 3. یا سخنانی این چنین: «لو کنا لانرجو جنة ولانخشی نارا ولاثوابا ولاعقابا لکان ینبغی لنا ان نطالب بمکارم الاخلاق فانها مما تدل علی سبیل النجاح؛ اگر ما امید و ایمانی به بهشت و ترس و وحشتی از دوزخ، و انتظار ثواب و عقابی نمی‌داشتیم، شایسته بود به سراغ فضائل اخلاقی برویم، چرا که آنها راهنمای نجات و پیروزی و موفقیت هستند.» (مستدرک الوسائل، جلد 2، صفحه 283. (چاپ قدیم)) به خوبی از جایگاه و اهمیت اخلاق گزارش می‌دهند. تبلور این امر را در گزارشی که قرآن از شخصیت محمدی (ص) می‌دهد نیز می‌توان دید آن جا که می‌گوید: وَ إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظیمٍ / قلم/ آیه 4. در حدیثی از حسین بن علی (ع) آمده است که می‌گوید: از پدرم علی (ع) درباره ویژگیهای زندگی پیامبر (ص) و اخلاق او سوال کردم، و پدرم مشروحاً به من پاسخ فرمود، در بخشی از این حدیث آمده است: رفتار پیامبر (ص) با همنشینانش چنین بود که دائماً خوشرو و خندان و سهل الخلق و ملایم بود، هرگز خشن و سنگدل و پرخاشگر و بدزبان و عیبجو و مدیحه گر نبود، هیچکس از او ماءیوس ‍ نمی‌شد، و هر کس به در خانه او می‌آمد نومید بازنمی گشت؛ سه چیز را از خود رها کرده بود: مجادله در سخن؛ پرگوئی، و دخالت در کاری که به او مربوط نبود، و سه چیز را در مورد مردم رها کرده بود؛ کسی را مذمت نمی‌کرد، و سرزنش نمی‌فرمود، و از لغزش‌ها و عیوب پنهانی مردم جستجو نمی‌کرد. (مکارم شیرازی؛ تفسیر نمونه). امید که این آخرین امید آسمان – اخلاق گرایی – روز به روز در جوامع بشری سیطره یابد و جهان از بحران‌های اخلاقی رهایی یابد شاید که رنجی از رنج‌هایش کاسته شود. ]]> دیدگاه Fri, 13 Apr 2018 12:44:53 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/7691/