پایگاه تحلیلی خبری دین آنلاین - آخرين عناوين دیدگاه :: نسخه کامل http://dinonline.com/reflection/viewpoint Tue, 18 Jun 2019 02:01:13 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://dinonline.com/skins/default/fa/normal3/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری دین آنلاین http://dinonline.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری الف آزاد است. Tue, 18 Jun 2019 02:01:13 GMT دیدگاه 60 سه موج اصلاحات http://dinonline.com/doc/note/fa/8176/ به نظر می‌رسد اصلاحات در ایران اسلامی تاکنون با سه موج روبه‌رو بوده است: موج اول با انتخابات 76 آغاز شد؛ و در واقع، پاسخی به وضعیت سیاسی موجود در آن زمان بود. در این موج، اصول دوازده‌گانه‌ای توسط دولت اصلاحات ارائه شد؛ و جمع بین سنت و تجدد (و اسلامیت و جمهوریت) نشان از آن داشت که راه نایینی در پذیرش مفاهیم متجددانه بر اساس سنت دینی همچنان پی گیری می‌شود. به نظر می‌رسد گفتمان اصلاحات در این دوره ذیل نواندیشی دینی (و نه روشنفکری دینی) قابل تعریف باشد. نواندیشی دینی، برخلاف روشنفکری دینی، سکولار نیست و به متون دینی و فقه سیاسی و اجتماعی را معتبر می‌داند. دال مرکزی گفتمان اصلاح‌طلبی در ایران، مردم‌سالاری یا اندیشه دموکراتیک است؛ که البته در دو موج اول و دوم با اندیشه دینی همساز بود و به همین دلیل، زیرمجموعه نواندیشی دینی ارزیابی می‌شود. در موج اول، از نظر بین المللی ایران در وضعیت خوبی قرار گرفت، روابط با کشورهای همسایه رو به بهبودی گذاشت، و سال 2001 (یعنی همان سالی که برجهای دوقلو توسط القاعده نابود شد)، به پیشنهاد ایران، توسط مجمع عمومی سازمان ملل «سال گفتگوی تمدنها» نامیده شد. در این موج، اصلاحات بخشی از پوزیسیون بود. ظرفیت دولت اصلاحات دو سال قبل از پایان دولت (یعنی در سال 82) به پایان رسیده بود؛ چرا که اصلاحات به دیواره‌های قانونی خود برخورد کرد. قاعده این است که قبل از آن که عمر دولتها به سر آید، مشروعیتشان به سر می‌رسد. به بیان دیگر، اصلاحات توسط رقیب خود (محافظه کاران که در ایران اصولگرایان نامیده می‌شوند) دور زده شد؛ و به پیروزی دولت موعودگرای سیاسی انجامید. بن بست اصلاحات هم به نبود مبانی نظری، راهبرد، و برنامه بازمی گشت، هم به جذابیت قدرت و ثروت. موج دوم اصلاحات از سال 84 آغاز شد و تا سال 97 ادامه داشت. در این دوران، ابتدا اصلاح‌طلبان از پوزیسیون و قدرت کنار آمدند، و همین امر موجب محبوبیت تدریجی آنها شد. ایدئولوژی اصلاحات در این موج تغییر چندانی نکرد، و البته، ابهاماتی که داشت همچنان باقی ماند. مشروعیت اصلاح‌طلبان در موج دوم ابتدا ایجاد شد، سپس به اوج رسید، و نهایتاً افول پیدا کرد. اوج مشروعیت ایشان در این موج، «تکرار می‌کنم» سال 92 بود که نتیجه انتخابات را یکسره کرد. ائتلاف اصلاح‌طلبان با بخشی از اصولگرایی (دولت یازدهم و دوازدهم) هم موجب شد بخشی از ایشان به قدرت بازگردند، هم زمینه افول آنها را رقم زد. یعنی علت قدرت گرفتن، علت زوال مشروعیت ایشان را نیز باعث شد. بدنه جامعه بعد از اعتراضات دیماه 96 از اصولگرایی و اصلاح‌طلبی به یک میزان عبور کرد. نظرسنجی‌های معتبر نشان می‌دهد که از این زمان، محبوبیت اصلاح‌طلبان به شدت (تا حدود 12 درصد) افول نمود. در این موج، «سرمایه نمادین» رئیس اصلاحات که بنا بود به «سرمایه نهادین» تبدیل شود، روز به روز تحلیل رفت. پس، می‌توان گفت موج دوم اصلاحات عملاً در سال 97 به پایان کار خود رسید. نکته مهم این است که اگر آرای وازده از گفتمان اصلاح‌طلبی به سبد اصولگرایی واریز نشد، بلکه به خیل براندازان و بی تفاوتها افزود. گفتمان اصلاحات، اما، همچنان ادامه دارد. از سال 97 هنوز کسانی هستند که براندازی و برخورد رادیکال را به اندازه محافظه کاری و حفظ وضع موجود خطرناک می‌دانند. موج سوم اصلاحات از نوع جنبشهای جدید اجتماعی است، و ضرورتاً سر ندارد. نکته دیگر این که ایدئولوژی مشخصی نیز بر این گفتمان مسلط نیست، و چه بسا برخی، یا بسیاری، از نیروهای آن گرایش سکولار پیدا کنند. بنابراین، تنها بخشی از موج سوم اصلاحات را می‌توان زیرمجموعه گفتمان نواندیشی دینی قلمداد کرد. سیاست داخلی و سیاست خارجی ایران در این زمان آبستن تحولات بی سابقه‌ای است. در حقیقت، آینده موج سوم بستگی به برآیند مسائل داخلی و خارجی دارد، و سناریوهای متفاوتی برای آن قابل تصور است.    روزنامه شرق 25/3/98 ]]> دیدگاه Sun, 16 Jun 2019 20:38:51 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/8176/ گفتمان شمول‌گرایی درون دینی و تولیت جدید آستان قدس رضوی http://dinonline.com/doc/note/fa/8175/ مشهدالرضا(ع) پایگاه تحولات فکری انقلاب و الهام‌بخش جریان‌های دینی نوخواه معاصر و مهد نظریه‌پردازی دین کارآمد در عینیت اجتماع است. مشهد جامع اضداد است و هارمونی مناسب میان این اضداد، آن را به پایتخت فرهنگی جهان اسلام ملقب کرده؛ و مفتخر و متبرک به حضور مضجع شریف امامی است، که مرجعیت معرفتی برای شیعیان، و الگویی برتر برای برادران جان، و تجسم عینی برای گفتگو با ادیان ابراهیمی و اهل کتاب، و امر قدسی برای جویندگان تجربه دینی در بی معنایی جهان مدرن است. میراث معنوی و فرهنگی مشهد، یادآور شجره مبارکه زیتونه لَّا شَرْقِیَّهٍ وَلَا غَرْبِیَّهٍ یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِى ءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ، نُّورٌ عَلَى‏ نُورٍ، است. سکان‌داری و تولیت این میراث غنی فرهنگی از آن رو اهمیت می‌یابد که چشم‌انداز جدید پیش روی تولیت آن قرار دارد و امید می‌رود طراز مدیریت دینی تحول بنیادین یابد. عادات ذهنی ما مشهدی‌ها، در دوری باطل گرفتار شده است؛ از یک‌سو تفردگرایی بی‌مسئولیت حضور دارد که اندیشه و غایتش صرفاً عمل به مناسک دینی برای کسب سعادت اخروی و مددجویی بی‌دغدغه اجتماعی از انوار قدسیه حضرت ثامن الحجج است و از طرف دیگر تحویل‌گرایی ایدئولوژیک از آموزه‌های تمدن‌ساز و جامع دینی حضور دارد که از شمول‌گرایی معارف اهل بیت و امام رضا(علیهم السلام) چشم فرومی‌بندد و مصداق "نومن ببعض و و نکفر ببعض" است. راه برون‌رفت در رویکرد نویدبخش تولیت جدید، ادامه سنت علمای سلف و حوزه‌های علمیه مترقی شیعه با تأکید بر جهد بلیغ و اجتهاد اکبر برای فهم جامع و نظام‌مند دین براساس لایه‌های متعدد و بطون متون دینی و به‌رسمیت شناختن تنوع ظرفیت‌های انسان‌ها و تنوع هدایت‌های دینی برای این سلایق متنوع و متکثر است. در جلسات و دیدارهای صمیمی تولیت با اصحاب رسانه و هنر و نیز فعالان فرهنگی، نکاتی راهبردی برای ترسیم چشم‌انداز آتی مطرح شد که انتظار می‌رود مرزهای تأثیرگذاری آستان بر فضای رسانه‌ای و فرهنگی کشور را تغییر دهد. اولین راهبرد و توصیه روش‌شناسانه تولیت گرامی، نه در مقام مدیریت جدید نهاد آستان قدس که در قامت معماری نقاد، دعوت به خودآگاهی تاریخی ـ فرهنگی و طلب بازگشت به خویشتن اصیل دینی برای احیای سنن فراموش شده است و انتظار می‌رود در این دعوت، خط معتدل فکر اسلامی احیا شود که فراساختار است و الهام‌بخش جوانان برای گام دوم انقلاب است. این توصیه روش‌شناسانه وضعیت مطلوب را ترسیم می‌کند و وضعیت موجود را آسیب‌شناسی می‌کند؛ آسیب تحجر و التقاط که آبشخور هردو تفسیر به رأی است. تفسیر به رأی، کلام معصوم و کلام ولی، نقض غرض بعثت در عصر حضور و نقض غرض هدایت در دوران غیبت است. در برابر این التقاط فکری، مرزبانی عقیدتی و هویتی قرار دارد. در این مرزبانی، مسلمان جوان متعهد انقلابی، اولین تعهدش، هرمنوتیکال است، یعنی تعهد به کلیت نظام‌بخش و جامع متن و فکر نوگرای دینی. چنانکه روزی رهبر فرزانه انقلاب، در خراسان شمالی عفاف را تبیین کردند و جامعیت نگاه دینی و اخلاق فضیلت‌گرایانه(در برابر اخلاق وظیفه‌گرایانه و غایت‌گرایانه) را در مقابل تفسیر ظاهرگرایانه از حجاب تقریر نمودند و مرز اسلام ناب با تفسیر التقاطی و ظاهرگرایانه از حجاب را ترسیم کردند تا با ندای شمول‌گرایانه اسلام فطرت‌های پاک را خطاب قرار دهند، هم اکنون نیز دانش‌آموخته مکتب آن رهبر فرزانه در تولیت آستان مقدس رضوی، بیمناک از یکسونگری و اجحاف درباره کلام رهبر حکیم، جامعه فرهنگی مشهد را به بسط تقریر شمول‌گرایانه از اسلام در مواجهه‌های فرهنگی و اجتماعی دعوت می‌کند. دومین راهبرد تولیت جدید، ساختارشکنی فرمالیسم موجود در فضای دینی رسانه‌ای بود. رسانه دینی، حقیقت‌طلب و معرفت‌زاست، نه صرفاً مناسک‌گرا. بسان آن خط فکری که بیانیه گام دوم به ما می‌آموزد، تمایز بنیادین نظام فکر اسلامی با مدرنیته چپ و راست، گشوده بودن احساس و ادراک نسبت به تحولات فرهنگی و اجتماعی است، نه بر اساس تجدیدنظرطلبی و شیفتگی به تمدن غرب که بر اساس خودآگاهی دینی ـ ملی و بر اساس اصول مدنیت اسلامی و انقلابی. توجه به سبک زندگی اسلامی ـ ایرانی، از شاخه‌های این مدنیت برآمده از حکمت عملی اسلامی است. رسانه در نظام تمدنی غرب، صرفاً در استخدام قدرت حاکمه است و حقیقت، همانی است که اتوریته و قدرت، تقریر می‌کند، اما در نظام فکر اجتهادی دینی، رسانه، تجسم آموزه قرآنی، "الذین یستمعون القول، فیتبعون احسنه" و آموزه روایی "اضربوا بعض‌الرأی ببعض، فیتولد منه الصواب" است. کارکرد چنین رسانه‌ای، توجه به تضارب آرا و تنوع و تکثر ظرفیت های بشری است. الگو بودن اهل بیت و امام رضا(علیهم‌السلام)، نه فقط برای طبقه‌ای خاص و نه فقط در غم‌ها و مراثی که برای فطرت عام انسانی و در شادی‌ها و سرور نیز هست و الگو بودن اهل بیت(علیهم السلام)، ریشه در نگاه عقلانی به شارع و رئیس العقلا دیدن شارع دارد. تولیت آستان، از رسانه‌ای سخن می‌گوید که بتواند جامعیت الگوی اهل بیت و امام رضا(علیهم السلام) را برای نسل جوان در دوران معاصر براساس استراتژی محاسن کلام اهل بیت و احیای امر ایشان نشان دهد. برخلاف رسانه برآمده از ایدئولوژی مدرنیته که برمبنای هم‌شکل‌سازی، تعمیم‌بخشی و یکسان‌انگاری سرشته شده، رسانه دینی پاسخگو به تفاوت‌ها، تنوع‌ها و ظرفیت‌های متنوع بشری است و همین تنوع هدایت‌های بشری، رمز جاودان بودن دین و مشکک بودن آن برای درجات مختلف بشری است. سومین راهبرد تولیت ارجمند، نکته‌ای تربیتی در مدیریت تحول‌خواه چهل ساله دوم انقلاب و نکته‌ای رفرمیستی است. سیستم‌های مدیریتی نهادهای انقلابی ـ دینی در طول زمان، دچار آفت‌های ناشی از سیطره کمیت در سنجش موفقیت‌های آن سیستم و گسترش و فراگیری موریانه‌ای ریا و غلو در فضای روابط انسانی آن نهادها شده‌اند. گرفتار شدن به روزمرگی و فراموشی عقلانیت ابزاری در انتخاب کارآمدترین و بهترین روش‌ها برای تحقق اهداف سیستم، امکان تحقق ایده‌های حیات‌بخش و عقلانی نهادهای اجتماعی ـ فرهنگی دین را بعید کرده است. تولیت آستان قدس، در مکتبی پرورش یافته که خرد جمعی را بر تصمیم و سلیقه شخصی، مصلحت عمومی را بر نفع سازمانی و عقلانیت کارکردی را بر رفع تکلیف مقدم می‌دارد. ایشان در پایان و جمع‌بندی راهبردهای سه‌گانه، رویکرد تحول‌خواه خویش را در قاعده‌ای طلایی صورت‌بندی کرد: “بیش از آنکه به آمار بها دهید، به نتیجه، کارکرد و تأثیرگذاری بر مخاطب بیندیشید! " ]]> دیدگاه Thu, 13 Jun 2019 10:47:05 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/8175/ کمپین‌ها چه بر سر هویت ما می‌آورند؟ http://dinonline.com/doc/note/fa/8173/ شکی نیست که ضرورت اجرای قانون (فارغ از اینکه حکم این امر به لحاظ فقهی چیست) اقتضا می‌نماید که با شهروند بدحجاب در چارچوب قانون برخورد شده و از راننده اسنپی که برای اجرای قانون کشور، ضرری آبرویی یا حتی مالی متحمل شده است، تقدیر به عمل آید؛ اما نگریستن به این پدیده از یک جنبه، نباید ما را از سایر ابعاد ماجرا غافل کند؛ اساساً برجستگی فقه پویا نیز به تعامل تنگاتنگ آن با علوم انسانی و دستاوردهای آن در عرصه حیات اجتماعی است.  به نظر می‌رسد به‌طور کلی پویش‌هایی از این جنس، آسیبی جدی از منظر جامعه‌شناختی به هویت ایرانی وارد کرده‌اند؛ در توضیح مطلب اینکه اساساً هویت، در نسبت با «دیگری» تعریف می‌شود و اندیشمندان علوم اجتماعی معتقدند هویت، آن چیزی است که «دیگری» نیست؛ به عبارت دیگر، هویت آن چیزی است که میان «خود» و «دیگری» تمایز ایجاد می‌کند. لذا عناصری که میان یک پدیده با سایر پدیده‌ها، فاصله و تمایز ایجاد کنند، هویت ساز هستند؛ به‌طوری که اصلاً این «خود»، آن چیزی است که «دیگری» ضرورتاً فاقد آن است. برای مثال، در دوران قبل از انقلاب اسلامی، هویت ایرانی هویتی مبتنی بر نژاد آریایی بود؛ لذا دیگری آن، اقوام دیگر به ویژه اعراب بودند؛ اما پس از انقلاب اسلامی، عنصری که تعیین کننده هویت ایرانیان شد، ایدئولوژی بود؛ ایدئولوژی شیعی و آن هم از نوع سیاسی آن با قرائتی که رهبران انقلاب از اسلام سیاسی داشتند؛ هویت قومی ایرانی نیز ذیل همین چتر گنجانده شد؛ به این ترتیب، «دیگریِ» هویت ایرانی در دوران پسا انقلاب، نه سایر هویت‌های قومی، بلکه کسانی بودند که مقابل ایدئولوژی اسلامی و شیعی آن قرار داشتند؛ حال از هر نژادی که می‌خواهند باشند؛ «خودی» نیز به کسی اطلاق می‌شد که این هویت و ایدئولوژی را پذیرفته باشد؛ حال از هر قومیت یا نژادی که باشد مهم نیست. به این ترتیب، هویت ایرانی، با تغییر «دیگری» بازتعریف شد. اما ارتباط این امر با ماجرای کمپین‌ها چیست؟ به اعتقاد نگارنده، کمپین‌ها در ایران مرزبندی‌هایی میان «خود» و «دیگری» ایجاد کرده است که هویت یکپارچه و منسجم جامعه ایرانی را به سمت پاره پاره شدن می‌کشاند؛ این مرز بندی، خود به خود مولّد هویتی جدید است که در نسبت به دیگری تعریف شده است؛ به دیگر بیان، در اثر این پویش‌ها، «دیگریِ» جدیدی ایجاد می‌شود که تا دیروز جزء هویت «خودی» بوده است و امروزه به یکباره با یک عنصر هویت ساز جدید، از دایره هویت «خودی» خارج شده و در زمره هویت‌های «دیگری» وارد یا به تعبیر بهتر انداخته شده است. کسی که تا دیروز از اسنپ استفاده می‌کرده، امروز «دیگریِ» من محسوب می‌شود؛ به همین سادگی! و چنان بر این مرزبندی تأکید می‌شود که استفاده یا عدم استفاده از این نرم افزار، به سرعت تبدیل به یک شاخص برای سنجش باورمندی اشخاص به آرمان‌های دینی و سیاسی بدل می‌شود؛ یعنی تحریم کنندگان اسنپ به عنوان افرادی پایبند به انقلاب و ارزش‌های دینی در یک سو قرار می‌گیرند و استفاده کنندگان از اسنپ به عنوان «دیگری» به عنوان افراد بی‌تفاوت یا مخالف با آرمان‌ها و ارزش‌ها قلمداد می‌شوند؛ درحالی که این موضوع، یک مسأله بسیار خرد اجتماعی بوده و اساساً ظرفیت و شایستگی تبدیل شدن به عنصری هویت‌ساز را ندارد. حال اگر این موضوعات تکرار شوند -که می‌شوند- به تدریج گروه‌هایی را به صورت مستمر و البته آرام، از دایره هویت «خودی» خارج کرده و به «دیگری» تبدیل می‌نماید. لذا تنها اثری که از این پویش‌ها باقی‌خواهد ماند، پس از ایجاد برخی هیاهوهای خبری و اجتماعی، ایجاد شکاف و دو دستگی در میان جامعه‌ای است که سالیان متمادی برای ایجاد هویت شیعی منسجم و یکپارچه برایشان تلاش شده بود. درست است که برخورد با بی‌قانونی ضرورتی انکار ناشدنی است، اما سؤال اینجاست که چرا این برخورد باید لزوماً به مرزبندی هویتی منجر شود؟ آیا نمی‌توان به‌گونه‌ای با آنومی (ضدهنجار) برخورد کرد که اردوکشی و مرزبندی‌های هویتی اتفاق نیفتد؟! برای آنکه به ضرورت حفظ انسجام و یکپارچگی هویتی یک قوم اشاره نمایم، به ذکر مثالی تاریخی از قرآن کریم بسنده می‌کنم؛ در سوره مبارکه طاها، اشاره شده که پس از آنکه قوم موسی (ع) به گوساله پرستی روی آوردند، موسی با عصبانیت به سراغ هارون آمد و وی را بازخواست کرد؛ نقل آیات که گفتگوی میان موسی و هارون است بسی شنیدنی است: [موسی به هارون] گفت: ای هارون! هنگامی که دیدی گمراه شده‌اند، چرا به دنبال من نیامدی؟ آیا تو از فرمان من سرپیچی کردی؟ هارون گفت: ای برادرم! چنگ به ریش و سر من مینداز! من ترسیدم که بگویی تو میان بنی اسرائیل جدایی افکندی و گفتار مرا رعایت نکردی! (سوره طاها، آیات 92 تا 94) اگر در آیات شریفه فوق تأمل نماییم، می‌بینیم که جناب هارون به عنوان یک پیامبر الهی[1]، آنقدر مسأله انسجام هویتی در میان اهل قوم برایشان حائز اهمیت بوده است که حاضر شده برای جلوگیری از آسیب رسیدن به این هویت منسجم، شرک و گوساله‌پرستی آنها را تحمل کند! علامه طباطبایی (ره) در تفسیر گرانسنگ المیزان در توضیح آیات فوق اینگونه می‌فرمایند: «... و حاصل آن مطلب این است که اگر می‌خواستم از پرستش گوساله جلوگیرشان شوم و مقاومت کنم هر چند به هر جا که خواست منجر شود، مرا جز عده مختصری اطاعت نمی‌کردند، و این باعث می‌شد بنی اسرائیل دو دسته شوند، یکی مؤمن و مطیع و دیگری مشرک و نافرمان و این دو دستگی باعث می‌شد که وحدت کلمه‌شان از بین برود و اتفاق ظاهری‌شان جای خود را به تفرقه و اختلاف بسپارد ... و لذا ترسیدم وقتی که بر می‌گردی تفرقه و دو دستگی قوم را ببینی اعتراض کنی؛ ... این آن عذری است که هارون به آن تمسک جست، و موسی (علیه السلام) عذرش را پذیرفت.»[2]  به عبارتی دیگر، جناب هارون (ع) برای مصلحتی بالاتر از مصلحتی کوچکتر گذشته است؛ البته مصلحت کوچکی که در برابر ماجرای پیش آمده این روزها، به مراتب مهم‌تر و حیاتی‌تر است؛ اما بازهم در برابر مصلحتی به نام حفظ انسجام هویتی، کوچک است. سؤال اینجاست که آیا رفتار یک شخص در یک استارتاپ به نام اسنپ با اهمیت‌تر از مشرک شدن یک قوم است؟ قطعاً خیر؛ اما کلید حل این سؤال چیزی جز ضرورت حفظ یکپارچگی هویتی نیست؛ جالب است در ماجرای فوق، پس از این توضیح جناب هارون به حضرت موسی (ع)، خطاب موسی به سرعت به سمت سامری متوجه می‌شود و گویی که او نیز از دلیل هارون متقاعد می‌شود. به این ترتیب، چالش‌ها، کمپین‌ها و یا پویش‌هایی این چنینی، در صورتی که تبدیل به عنصر هویتی شده و مرزبندی‌های سیاسی، دینی، اجتماعی و... ایجاد نمایند، قطعاً برای هویت ایرانی آسیب‌زا بوده و جامعه ایران را به سمت تشتت و تفرقه بیش از پیش سوق خواهد داد. بنابراین، مطلب فوق، نه به عنوان پیشنهادی در عرض تحریم یا عدم تحریم اسنپ، بلکه به عنوان راهبردی حاکم در شیوه تعامل و برخورد با جنبش‌ها و کمپین‌های مختلف سیاسی و اجتماعی پیشنهاد می‌شود؛ امید است جامعه دینی بتواند با برخوردهایی منطقی و به دور از احساسات آنی و هیجانات لحظه‌ای با مسائل این چنینی مواجه شده تا دچار معضلات اجتماعی نشود. ارجاعات: [1], وَهَبْنَا لَهُو مِن رَّحْمَتِنَآ أَخَاهُ هَـرُونَ نَبِیًّا ؛ مریم، آیه 53. [2] ترجمه تفسیر المیزان، جلد 14، صفحه 270. ]]> دیدگاه Sat, 08 Jun 2019 20:51:05 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/8173/ کدام ارجح است؟ نَعلینِ خاکی یا فتوایِ انسانی؟ http://dinonline.com/doc/note/fa/8169/ تصاویری اینچنین در فضای مجازی، البته مسبوق به سابقه است. تصاویری که روحانی برجسته‌ای را در حال خرید یا در صف مطب دکتر در کنار سایر مردم به تصویر می‌کشد. این‌گونه فضاها بر آن است تا نشان دهد که روحانیت نیز مانند سایر مردم به مشی روزگار می‌پردازد و فاصله‌ای از آنها ندارد. انکار نمی‌توان کرد که اقبال به روحانیت کاسته شده است. پیش از این، روحانیت قداست و مقبولیت مضاعفی داشت. از آبِ دهانِ طلبه‌ای درمان بیماری خود را آرزو می‌بردند، به نظر کردنِ صاحب نَفَسی، گشایش در امورشان را از خداوند می‌خواستند. اما در دنیای کنونی کجاست اینگونه برخوردها با ارباب عمایم و صاحبان کسوت روحانیت؟ اگر چه برخی ناکارآمدی‌های مدیریتی، وجهه روحانیت را نیز مورد خدشه قرار داده است، اما این تمامِ ماجرا نیست. می‌باید زمانه‌ای که در آن زیست می‌کنیم را نیز در نظر آورد. وقتی که سخن از اقتدار روحانیت می‌رود، برخی سخن از فتوای میرزای شیرازی به میان می‌کشند و عنوان می‌کنند که در زمانه‌ای، یک فتوا از مرجعی شیعی صادر شد و حاکمیت به همان یک فتوا، در مقابل مسئله تنباکو، کمر خم کرد. باری در زمانه‌ای چنین بود و به سرانگشت روحانیت و مرجعیت، سیل جمعیتی به راه می‌افتاد و رأی فقیه بر کرسی قبول عموم می‌نشست. اما امروزه زمانه‌ای است که این کاریزماها درهم شکسته است. آن سخن کارل مارکس را به خاطر آورید که می‌گفت در دوران مدرن، هر آنچه سخت و استوار است دود می‌شود و به هوا می‌رود. این اقتدار و کاریزما در حال شکسته و دود شدن است. این مواجهه نه تنها با روحانیت صورت می‌گیرد که حتی در میان دیگر اقشار نیز وجود دارد. اقتداری که پدر خانواده داشت را امروزه کمتر می‌توان از آن سراغ گرفت. اقتداری که یک معلم داشت، در دنیای اکنون کمتر دیده می‌شود. این همان امور سخت و صُلبی است که باید دود شود و به هوا برود. گفته می‌شود در برخی از کشورها، یک روز مشخصی دارند که در آن، دانش آموزان می‌باید در مقابل معلم خود بایستند و با کیک به صورت معلم بزنند. این امر کاملاً به همین علت صورت می‌گیرد که آن اقتدار اولیه معلم شکسته شود. گویا دنیای مدرن چنین می‌طلبد. به نظر می‌رسد که فروکش کردن اقتدار سابق روحانیت، قسمتی از اقتضائات دنیای مدرن است و نباید آن را مختص به این صنف دانست. فارغ از این امور سخت و صلبی که به فراخور رویکرد جهانی فروریخته، اما روحانیت در دیار ما به اکسیرهای دیگری نیز می‌تواند راه درمان را طی کند. امروز که مجال عرضه اندیشه و مَرام فکری را می‌توان در کوچک صفحه‌ای در دست پسرکی نیز بازتاب داد، می‌توان و می‌باید رسالتِ حقیقی روحانیت را نیز به تصویر کشید. این رسالت حوزوی و روحانی جز این نیست که درک بخردانه، متمدّنانه و مداراجویانه از دین و خدا و پیغمبر عرضه کرد. روحانیت می‌باید مَنش عَقلانی، رَحمانی و انسانیِ فرد دین‌دار را به تصویر کشد؛ اگر سخنی نابخردانه از منبر و تریبونی رسمی ابراز می‌شود، رشادت ورزد و نام اسلام و مسلمانی را از آن بازستاند. اگر رفتار و مَنِشی در خور است، به این بهانه که غیرهمکیشان آن را به انجام رسانده‌اند، مُهر بطلان ننهند. اگر تدبیر و درایتی از نامسلمانی می‌بینند، آن را به حکم انسانیت مقبول اعلام کنند. روحانیت به جاست که پیش از حضور فیزیکی در امدادرسانی‌های سیل و زلزله، ابتدا در ارتباط میان این‌گونه وقایعِ ناگوار، با گناه و معصیت تجدید نظر کنند. وقتی که فردی در کسوت روحانیت، گناه مردمان را عامل ویرانی و بلای آسمانی می‌داند، نمی‌تواند انتظار همدلیِ مصیبت زدگان را داشته باشد. اگر از جانب جامعه روحانیت نیز سخنی به اعتراض بلند نشود، به هر میزان هم که روحانیانِ دلسوزی دست به کار شوند و عَرق بریزند و در گل و لای غَلط بزنند و دست آسیب‌دیدگان از سیل را بگیرند، کمتر اثری در دل مردمان ایجاد می‌کنند. روحانیت ابتدا می‌باید ارتباط میان خبط و خطایی کوچک را با سیلی ویرانگر انکار کند. تبیین کند که بلای آسمانی هم زمانی فرومی‌آید که بر روی گُسل خانه بسازیم، سیل ویرانگر هم زمانی اثر می‌کند که بر روی مسیر رودخانه، جاده و خیابان می‌کشیم. این زمان است که معصیت عظیم رخ داده است و بلای عظیم نیز به وقوع می‌پیوندد و مردمان را خانه به دوش می‌کند. وقتی که از تجربه آنان که غیر دین‌دارشان می‌خوانیم، مدد نمی‌گیریم و خود را به پشتوانه مَرام دین‌دارانه‌مان مستغنی از علمِ جهانی می‌دانیم، آن زمان است که بلّیه آسمانی نیز فرو می‌آید. و اینها نه بلای آسمانی که بی تدبیریِ این جهانی ماست. مَرام روحانیت باید جلوه‌ای از دین‌داری را نشان دهد که همگان به رغبت تام به آن میل کنند و ایمان خود فربه نمایند. آن زمان است که اگر مشکلی، مصیبتی و ناملایمتی هم رخ دهد، می‌توان به قوّت ایمان در مقابل آن ایستاد و خم به ابرو نیاورد. قدرتی که از چنین ایمانی حاصل می‌شود، حسرت دیگران را نیز به همراه دارد: مؤمن آن باشد که اندر جزر و مد                   کافر از ایمان او حسرت خورَد روحانیت می‌باید پیش از سیل و زلزله، ایمان را به دل مردمان انداخته باشد. می‌باید قرائتی از دین‌داری بیان کرده باشد که فرسنگ‌ها از کینه‌توزی به دور باشد. تفسیری از دین ارائه داده باشد که به هنگام کمک‌های خارجی به سیل‌زدگان، پروای نجاست آن نداشته باشیم و مِهر دیگران را به حکم انسانیت پذیراگردیم. چه غمناک است زمانی که در بحبوحه این مصائب و ویرانی‌ها، پروای نجاست کفار داریم. یا بیم آن داریم که دست پیرزنی مُضطر را نگیریم مبادا که اختلاط با نامحرمی رخ دهد. نگاه مردمان به رأی فقهی فقیهان است و نه امدادرسانی‌های آن. در نظر آورید کمک‌های بسیاری را که از جانب مراجع عظام تقلید به اقشار مختلف مردمی صورت گرفته است. مراکز آموزشی و درمانی عدیده‌ای را که توسط این بزرگواران ساخته شده است بنگیرد. اما کیست که این امور در نظرش بزرگ و برجسته جلوه کند و از یک رأی فقهی که آن را منطبق با جهان امروزی نمی‌یابد درگذرد؟ مردمان از روحانیت، امید فتاوای گره‌گشا و امروزین دارند و سایر اقدامات آنها را در حاشیه تفسیر می‌کنند. باری! به نظر می‌رسد که گام نخست و اساسی روحانیت این است که برخی تصورات نامعقول در عرصه دین را اصلاح کنند. ابتدا فتاوای انسانی را از انبان فقهی استنباط کنند، نگرش مداراجویانه و انصاف‌طلبانه را به دین‌داران عرضه کنند. هر چه غیر دین‌داران می‌کنند را مُهر بطلان ننهد. دستاوردهای جدیدِ انسانی را به دیده شِرک ننگرند. در این صورت است که روحانیت نیز می‌تواند مقبولیتِ پیشینِ خود را بازیابد. در رَوَند امداد رسانیها شاید کمتر کسی به نعلین و عمامه به خاک نشسته روحانیت وَقعی بنهد، فتاوای انسانی آنهاست که امور را بهبود می‌بخشد. این متن در شماره 129 ماهنامه خیمه منتشر شد.   ]]> دیدگاه Mon, 03 Jun 2019 12:57:08 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/8169/ آزادی حقیقتی توهمی http://dinonline.com/doc/note/fa/8171/ راجرز معتقد بود خودشکوفایی و تبلور استعداد ذاتی هر انسانی هنگامی به سرانجام می‌رسد که به او به معنای واقعی کلمه آزادی عطا کرد از طرفی هم رفتارگرایانی همچون اسکینر معتقد بودند رشد شخصیت و تفکر و رفتار آدمی همگی تحت تأثیر محیط است بنابراین در تصویر ماشین‌نمای رفتارگرایی جایی برای اراده آزاد و آزادی باقی نمی‌ماند. اگر از مردم عادی بپرسیم که به آزادی اختیار انسان‌ها معتقدند یا خیر احتمالاً بیشتر پاسخ‌ها مثبت خواهد بود اما اگر همین سؤال را از ساینتیست‌ها و فلاسفه بپرسیم احتمالاً جز تعداد محدودی، پاسخ منفی خواهیم شنید. اما به‌راستی آزادی چیست؟ اراده آزاد وجود دارد؟ اگر وجود دارد سهم آدمی از این آزادی چیست؟ اگر وجود ندارد پس چرا توهم آزادی داریم؟ آیا آدمی واقعاً به معنای واقعی کلمه آزاد است؟ آیا انسان مسئول تمام عیار اعمال خودش است؟ و مجموعه دیگری از سؤالات که در تاریخ اندیشه ذهن‌ها را به خود مشغول کرده است. در این مطلب قصد دارم به شکلی مختصر در دو سطح به بررسی این سؤالات بپردازم. از دیدگاه علوم نوروسایکولوژی و تکاملی، مغز آدمی به عنوان مرکز رفتار و احساس و خودآگاهی در بشر شناخته شده است. به قول "روان‌شناسان تکاملی" ما در زوان‌شناسی اغلب برای بررسی هر موضوعی (از قبیل، تفکر، استدلال، حل مسئله و...) به بررسی "تبیین‌های نزدیک" می‌پردازیم و اغلب از "تبیین‌های دور " غافل می‌شویم. منظور از "تبیین‌های نزدیک" بررسی مستقیم ساختار و زیرساختارهای موضوع مربوطه، حال چه به صورت زیست‌شناختی و چه به صورت روان‌شناختی است و منظور از "تبیین‌های دور" بررسی موضوعی مشخص در قالب "تاریخچه تکاملی" همان موضوع است که دیدگاهی جامع‌تر و اطلاعاتی گسترده‌تر در اختیار ما قرار می‌دهد. واقعیت این است با فرض پذیرش تکامل نیز همگی بر این نظر توافق داریم که ما تنها موجوداتی هستیم که فرض وجود اراده آزاد برای آن محتمل است و ما قاعدتاً برای حیوانات تصوری از اراده آزاد قائل نیستیم. در بحث تکاملی مغز باید به این نکتهٔ مهم توجه کنیم که تفاوت اصلی مغز انسان جدید با سایر گونه‌های پیشین در قسمت بسیار مهمی به نام قشر " پیش پیشانی" مغز است که مسئول بسیاری از اعمال رفتاری پیچیده و فرآیندهای طراحی و تفکر است، جالب است بدانیم که اتفاقاً همین قشر "پیش پیشانی " است که در مغز انسان بسیار بزرگ‌تر از دیگر موجودات است. نکته بسیار جالب و مهم اینجاست که مغز به عنوان مرکز و فرماندهی قصد و رفتار آدمی قاعدتاً باید منشأ اراده آزاد باشد و تابع دستورات و ارادهٔ ما باشد اما در کمال شگفتی آزمایش‌های متعددی این تصور ما را به چالش می‌کشد و نادرستی آن را نشان داده است. یکی از معروف‌ترین این تحقیقات، پژوهش‌های آقای لیبت عصب شناس امریکایی بر روی مغز در دههٔ 80 میلادی با استفاده از تکنیک‌های پیشرفتهٔ الکتروانسفالوگرام (EEG) و MRI و تکنیک " ثبت تک واحدی" نشان داد که برخلاف انتظار ما تصمیم‌گیری نه حاصل اراده و قصد ما بلکه خودِ اراده و قصد 300 میلی ثانیه قبل از تصمیم‌گیری در مغز گرفته می‌شود. به عبارت دیگر آزمایش لیبت نشان داد مغز ما ابتدا تصمیم می‌گیرد (دقت کنید ما تصور می‌کنیم ابتدا اراده می‌کنیم سپس مغز عمل می‌کند اما مغز ما اراده یا حسِ اراده را تولید می‌کند) و سپس حس اراده تولید می‌شود و دستور انجام آن کنش صادر می‌شود و به عمل تبدیل می‌شود. جالب اینجاست این آزمایش توسط تعدادی از دانشمندان شک گرا در سال 2010 دوباره تکرار شد و نتایج عیناً تأیید شد. خلاصه اینکه بسیاری از تحقیقات نوروسایکولوژی نشان داده است که به احتمال زیاد ما فقط توهم اراده آزاد داریم و این حس اراده را مغز ما به ما تحمیل می‌کند درحالی که اراده آزاد احتمالاً توهمی بیش نیست. در واقع در چند سال اخیر در علم زوان‌شناسی نوین و نوروسایکولوژی (عصب روان‌شناختی) بر اهمیت نقش و تأثیرمحوری ساختارهای مغزی بر شخصیت، رفتار و ناهنجاری‌های روانی تاکید بسیاری شده است و پژوهش‌های بسیاری بر این مهم متمرکز شده است و از این جهت افق‌های نوینی بر روی شناخت هرچه بیشتر فرآیند تحولِ زیستی و روانی آدمی گشوده شده است و از طرفی هم موجب شکل‌گیری علوم جدیدی شده است، برای مثال شکل‌گیری علم نورواکونومیک (neroeconomic) یا عصب-اقتصاد که رشتهٔ بسیار جدید و نوپایی در دانشگاه‌های جهان است که حاصل تأکید چند دههٔ اخیر روان‌شناسان بر محوریت بررسی ساختارهای مغز در علم زوان‌شناسی نوین است. پیش از اینکه در ساحت دوم به بررسی مفهوم اراده آزاد بپردازم مایلم ابتدا به این سؤال پاسخ دهم که با این توضیحات پس چرا ما احساس اختیار و اراده آزاد داریم؟ پاسخ این پرسش مهم از دیدگاه علم نوروسایکولوژی باز هم به ساختار مغز بر می‌گردد. به نظر می‌رسد مغز ما تمایل دارد رفتار را یکپارچه کند و همین یکپارچگی و حذف عامل‌های متعدد حسی در حسِ اراده آزاد مؤثر است. از طرفی نقش نیم کرهٔ راست مغز را در احساس اراده و حسِ طراحی و سازماندهی نباید نادیده گرفت. با این توصیفات آیا واقعاً باید پذیرفت که ما موجوداتی فاقد اراده آزاد و تابع محض نورون‌های مغزی هستیم و هیچ‌گونه اختیاری از خود نداریم و مانند یک ربات تنظیم شده فقط در سطح بیولوژیک و نورونی به اطاعت از فرامین مغز می‌پردازیم؟ در واقع پاسخ به این پرسش بسیار مشکل است چون دعوای تاریخی جبرگرایان و اراده‌گرایان در طول تاریخ هیچ‌گاه به نتیجهٔ مشخصی حتی بین دانشمندان علوم مختلف منجر نشده است و این بحث کماکان یکی از مباحث مهم میان فلسفه و علم است. اما من مایلم از زاویه و نگاهی جدید به این موضوع بپردازم. این دیدگاه در زوان‌شناسی از مکتبی به نام گشتالت نشات می‌گیرد. همزمان با رشد چشمگیر مکتب رفتارگرایی در اوایل دهه ۳۰ تا اواخر دهه ۶۰ میلادی در امریکا به رهبری افرادی همچون ثرندایک، واتسون و اسکینر و ... گروهی از روان‌شناسان آلمانی به رهبری افرادی همچون ورتایمر، کهلر و کافکا مکتبی را در زوان‌شناسی بنیان گذاشتند که تأثیر عمیقی بر تاریخ زوان‌شناسی و حتی فلسفه علم گذاشت. این مکتب گشتالت نام داشت. گشتالت (GRESTALT) یک واژه آلمانی به معنی انگاره و الگو است. روان‌شناسان گشتالتی معتقد بودند که تجارب روانشناختی از عناصر حسی ناشی می‌شوند اما با خود این عناصر حسی تفاوت دارند. همچنین تجارب پدیدارشناختی (phenomenological) مثلاً حرکت ظاهری از تجربه حسی به دست می‌آیند اما نمی‌توان آن‌ها را از راه تحلیلِ تجربه پدیداری به اجزای تشکیل دهنده‌شان فهمید. به عبارت دیگر تجربه پدیدارشناختی با اجزای تشکیل دهندهٔ آن تفاوت دارد. بنابراین روان‌شناسان گشتالتی همانند کانت فیلسوف معروف آلمانی بر این باور بودند که ارگانیسم چیزی به تجربه می‌افزاید که در داده‌های حسی وجود ندارد و آن چیز سازمان (organization) است. اساس و بنیان زوان‌شناسی گشتالت بر این مفهوم است که جهان بر اساس کل‌ها برپا شده است و ما دنیا را در کل‌های معنی داری تجربه می‌کنیم بنابراین این قاعده معروف را در تاریخ علم از خود به یادگار گذاشتند که " کل با مجموع اجزای آن متفاوت است" یا " تجزیه کردن یعنی تحریف کردن ". در حقیقت شما نمی‌توانید از تصویر معروف مونالیزا تصور کاملی داشته باشید اگر آن را به اجزای سازنده‌اش تجزیه کنید و یا تجربه گوش کردن به یک ارکستر سمفونی را با تجزیه آن به سهم هر یک از نوازندگان ارکستر درک کنید. بنابراین گشتالتی‌ها به ما نشان دادند که در فرایند درک هر پدیده‌ای تجزیه آن به تحریف می‌انجامد و کل مفهومی دارد که از معنای مجموع اجزای آن بیشتر است. حال اگر بخواهیم از دیدگاه گشتالتی به مقوله اراده آزاد بپردازیم باید گفت که از دیدگاه آنان تقلیل و تجزیهٔ انسان و اراده او به تعدادی نورون مغزی نوعی ریداکشنیزم (Reductionism) و سطحی نگری است چون بنابر قاعده طلایی گشتالت " انسان و وجود او مفهومی بیش از مجموع سلول‌های آن است" بنابراین مساوی دانستن کل وجود انسان با مجموع سلول‌های مغزی‌اش و نادیده گرفتن خلاقیت و ویژگی‌های متمایزش ناشی از خطایی فاحش در تحلیل، و نمایانگر دیدگاهی تنگ‌نظرانه به ذات انسان است. در واقع می‌توان گفت که مجموع نورون‌ها (جبر زیستی) به نوعی خود را در قالب یک معنای جدید و متفاوت به نام اختیار و آزادی سازمان می‌بخشند و هویت انسان را شکل می‌دهند و این همان نگاه خوشبینانه به ذات انسان است که در آثار روان‌شناسانی همچون آلفرد آدلر در گذشته و کسانی همچون سلیگمن روان‌شناس معروف امریکایی عصر ما و بنیانگذار روان‌شناسی مثبت‌گرا تبلور یافته است. با این حال من در مقام قضاوت بین این دو دیدگاه نیستم اما ازحیث کارکردی عمیقاً معتقدم که همانطور که از وینگشتاین فیلسوف تحلیلی و معروفِ انگلیسی نقل می‌کنند که "حتی اگر خدا وجود نداشته باشد باید باشد و حتی اگر اخلاق وجود نداشته باشد باید باشد " من نیز اعتقاد دارم که "حتی اگر آزادی وجود نداشته باشد باید باشد " چون حتی به توهم آزادی نیز نیاز داریم و توهم آن را نیز از جبرگرایی مفیدتر می دانم. اعتقادم بر این است که باید آزادی را از طبیعت گروگان گرفت و با آن پرواز کرد و رؤیا ساخت و مرگ آزادی چه در سطح نورونی(فردی) و چه در سطح سیاسی(کلی) مساوی است با مرگ انسان. در پایان چه خوب گفت سیمین دانشور که جهان بر اساس آزادی است، حال توهم باشد یا حقیقت؛ مهم لذتی است که در این توهم حقیقت نهفته است. ]]> دیدگاه Thu, 30 May 2019 19:57:38 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/8171/ خسارت‌های اجتماعی و مذهبی کشتار سگ‌ها در ایران http://dinonline.com/doc/note/fa/8163/ ماجرای سگ‌ها در ایران هر از چندی فضای عمومی حامیان حقوق حیوانات را ملتهب می‌کند. هم‌اینک در غالب شهرداری‌های کشور، کشتن سگ‌ها به عنوان یک راه حل برای کنترل جمعیت آن‌ها انجام می‌گیرد ولی گاه وقایعی هم روی می‌دهد که رنج ماجرا را برای جامعه حمایت از حیوانات ایران افزون می‌کند؛ مثلاً همین چند روز پیش گزارش‌هایی تصویری منتشر شد که یکی از شهرداری‌های کشور، سگ‌هایی را که به گفته حامیان حیوانات عقیم و بهداشتی شده‌اند جمع‌آوری کرده و به جایی برای کشتن برده و گویا ویدیوی اخیر نظافتی به همین واقعه اشاره دارد. در اعتراض به واقعه اخیر، روز شنبه 28 اردیبهشت جاری تجمعی از سوی حامیان حیوانات در تهران برابر یکی از مقرهای شهرداری تهران برگزار شد و شاید برای نخستین بار یکی از مسئولان شهری در میان جمع حاضر گشت و با معترضان گفت و گو کرد و وعده داد تا کوشش خود را برای حل این معضل به کار گیرد.  کشتن سگها سال‌ها است همچنان به عنوان یک مسئله اخلاقی حل‌ناشده بر پیشانی جامعه ما نشسته است. معلوم نیست دقیقاً چند سال است که برای کنترل جمعیت سگها در ایران آن‌ها را می‌کشند. گفته می‌شود که این کار بیش از پنجاه سال سابقه دارد ولی در چند دهه اخیر که جمعیت انسانی کشور رو به فزونی نهاده، هم بر تعداد سگ‌های بی‌صاحب افزوده شده و هم بر میزان کشتار آن‌ها. بنابر گزارش‌های تصویری، روش‌های کشتن بسیار خشونت‌بار است. این گزارش‌ها می‌گویند شهرداری‌ها با استفاده از پیمانکاران غیرمتخصص و بی‌رحم از سم، تفنگ و حتی گفته می‌شود «اسید» برای کشتار سگ‌ها استفاده می‌کنند. گزارش‌ها به گونه‌ای تاثیرگذار بوده‌اند که اوایل امسال سازمان حفاظت محیط زیست در بیانیه‌ای، کشتن سگ‌ها در فضای عمومی و با تفنگ را عملی نادرست اعلام کرد. شاید چند دهه پیش، مسئله کشتن سگ‌ها برای کسی مهم نبود ولی در سال‌های اخیر به مدد شبکه‌های اطلاع‌رسانی در اینترنت و غالباً از گذر ویدیوهایی که شاهدان عینی از خشونت علیه سگ‌ها تهیه می‌کنند، حساسیت عاطفی و اخلاقی مردم به موضوع یک جهش خیره‌کننده داشته است. مسئله سگ‌ها حتی در توجه مردم به کل حیوانات و حیات وحش و محیط زیست مؤثر بوده و دست کم در دو دهه گذشته، بسیاری از مردم به واسطه توجه به کشتار سگ‌ها، به سرنوشت و وضعیت دیگر حیوانات از جمله حیوانات وحشی نیز حساس شده‌اند و به خیل حامیان و مدافعان محیط زیست و حیوانات پیوسته‌اند. چند سال پیش (سال 87 شمسی) اعتراضات مردمی علیه کشتار سگ‌ها، باعث شد تا وزارت کشور بخشنامه‌ای تخصصی تهیه کند. هدف از این بخشنامه آن بود که به کشتارهای خشونت‌بار پایان دهد و روشی جامع و هماهنگ به شهرداری‌های کل کشور ارائه کند. بنابر این روش، سگ‌های بی‌صاحب با روشی انسانی جمع‌آوری می‌شوند و سپس بعد از طی مراحلی چنانچه کسی از مردم سرپرستی آن‌ها را بر عهده نگیرد، به روش بدون درد به قتل می‌رسند. این روش شبیه روشی است که در برخی ایالت‌های امریکا به کار گرفته می‌شود و دست کم عاری از برخی خشونت‌ها است هرچند حامیان حیوانات این روش را نیز انسانی نمی‌شمارند زیرا در نهایت باعث کشته شدن بیشتر سگ‌ها می‌شود.[1] با این حال شهرداری‌ها گویا از همین بخشنامه نیز پیروی نمی‌کنند. گزارش‌هایی غیرقابل انکار از برخوردهای غیرانسانی و بسیار خشونت‌آمیز با سگ‌ها هنگام زنده‌گیری به دست پیمانکاران در دست است.  اجازه بدهید ماجرا را قدری توضیح دهم: در بخشنامه سال 87 وزارت کشور کارگروهی متخصص برای زنده‌گیری و انتقال سگ‌ها به مکانی استاندارد و بهداشتی تعریف شده است. طبق این بخشنامه سگ‌ها به روش‌هایی غیرخشونت‌آمیز زنده‌گیری و به یک پناهگاه منتقل می‌شوند و در آنجا از مکان مناسب و غذا و بهداشت برخوردار خواهند بود. سگ‌هایی که در این بخشنامه مفید خوانده شده‌اند به داوطلبان واگذاری، واگذار می‌شوند و سگ‌هایی که غیرمفید تشخیص داده شوند به روش یوتانایز (مرگ بدون درد توسط دامپزشک و با دارو) به خواب ابدی می‌روند. گزارش‌های مکرر و مستند حاکی از آن است که در بیشتر شهرهای کشور، شهرداری‌ها از پیمانکارانی استفاده می‌کند که این شرایط و مراحل را رعایت نمی‌کنند. بر اساس برخی ویدیوهای منتشر شده مردمی، سگ‌ها با خشونت تمام زنده‌گیری می‌شوند و حتی گاه در محل، به طرز رقت‌انگیزی کشته می‌گردند و جنازه آن‌ها به طرزی بی‌رحمانه بهمحل‌های نامعلومی منتقل می‌گردد. در یک گزارش که سال گذشته منتشر شد، دویست قلاده سگ آتش زده شده بودند که معلوم نشد این آتش زدن پیش از کشتن آن‌ها با سم بوده یا پس از آن.[2]این واقعه مدت‌ها بر سر زبان‌ها بود و بسیاری از مردم را به خشم آورد. خسارات کشتار سگ‌ها کشتار سگ‌ها با چنین کم و کیفی، تاکنون خسارت‌های اجتماعی و مالی هنگفتی به بار آورده است؛ اما مهمترین نتیجه آن این بوده که ظاهراً هیچ تغییری روی نداده؛ یعنی علی رغم کشتار در سطحی گسترده، شهرها و روستاهای کشور همچنان شاهد حضور سگ‌های بی‌شمار بی‌صاحب هستند؛ اما یکی از خسارات کشتار سگ‌ها در ایران به نظر می‌رسد که متوجه دین و مذهب شده است. از آنجا که قوانین کشور جمهوری اسلامی، برگرفته از آموزه‌های دینی و فقهی است، بی‌رحمی با سگ‌ها دست کم در اذهان برخی مردم، به ساحت دین آسیب‌هایی وارد ساخته است. گاه دیده می‌شود که رفتار خشونت‌بار شهرداری‌های دولت جمهوری اسلامی با سگ‌ها به دین نسبت داده می‌شود و دستمایه تبلیغ علیه دین می‌گردد. از آنجا که در این موضوع، نیروی توانمند عاطفه و احساس همذات‌پنداری مردم با حیوانات درگیر می‌شود، بی‌شک توان آسیب‌زنندگی آن بسیار بالا است. به عبارت روشن، هم‌اکنون در ایران، کشتار سگ‌ها توانایی بالایی برای تبلیغ علیه دین دارد. شش میلیارد تومان سالانه برای جمع آوری سگ‌ها فقط در تهران! معضل دیگر مسئله سگ‌ها، هزینه‌های مالی آن است. شهرداری تهران اعلام کرد که تنها در یک سال شش میلیارد تومان برای جمع‌آوری سگ‌ها هزینه کرده است[3] و حامیان حیوانات می‌گویند از سرنوشت این سگ‌ها اطلاعی در دست نیست و شهرداری این سگ‌ها را کشته است. راهی برای این که کدام ادعا درست است، در دست نیست ولی آنچه مسلم است مردم خواستار نظارت بر این فرایند هستند و بارها خواهان بازدید از محل‌هایی شده‌اند که شهرداری می‌گوید سگ‌ها را در آنجا نگهداری می‌کند. باری؛ در همه شهرها و حتی بخش‌ها و برخی روستاهای کشور، راه حل رایج و عمل روتین برای کنترل جمعیت سگ‌ها، همانا عبارت است از جمع‌آوری و کشتار. هنوز برآورد دقیقی از هزینه این کار در کل کشور ارائه نشده. اما مسئله اصلی و شگفت‌انگیز این است که هزینه بالای کشتار سگ‌ها ظاهراً جمعیت آن‌ها را کم نکرده و به معضل خاتمه نداده و با این حال، مسئولان شهری همچنان به آن ادامه می‌دهند. پیشنهادهای مردمی برای حل معضل حامیان حیوانات در ایران به لحاظ سطح دانش و تجربه هم‌اکنون در مرحله‌ای قابل توجه قرار دارند. شاید نزدیک دو دهه است که حامیان در ایران فعالیت خود را گسترش داده و سازمان‌های مردم‌نهاد و گروه‌های دیگری تشکیل داده‌اند. بررسی وضعیت فعالیت‌ها و تشکل‌های این گروه‌ها نشان می‌دهد که پیشرفت‌های قابل ملاحظه‌ای داشته‌اند هرچند ایراد و اشکال‌های بسیاری در عرصه نظر و عمل نیز به این تشکل‌ها وارد است. در باب حل معضل سگ‌های بی‌صاحب چند سالی است که این گروه‌ها پیشنهادهایی داده‌اند که عمدتاً مبتنی بر تجارب کنترل جمعیت سگ‌ها در کشورهای دیگر است. ترکیه به عنوان یک کشور مسلمان همواره مورد توجه این گروه‌ها بوده. کشور ترکیه و به خصوص شهر استانبول به لحاظ حل معضل حیوانات اهلی بی‌صاحب موفقیت‌های چشمگیری کسب کرده است و این باعث شده تا ترکیه به عنوان یک الگو مطرح گردد به ویژه آن که ترکیه یک کشور مسلمان‌نشین است و قشر عظیمی از مردم ترکیه به بایدها و نبایدهای دینی پایبندند. گفته می‌شود که حدود سیصد هزار سگ و گربه فقط در شهر استانبول زندگی می‌کنند. مردم استانبول قبول کرده‌اند که حیواناتی که به دست انسان اهلی شده‌اند و اکنون جایی جز شهر برای زندگی ندارند، نیازمند مدارا و یاری آن‌ها هستند. این مردم، وجود حیوانات اهلی در شهر را یکی از زیبایی‌های شهر خود می‌دانند. شهرداری استانبول به صورتی مسنجم و پیوسته سگ‌ها را عقیم و تیمار می‌کند، واکسن می‌زند و با پلاک‌هایی که بر گوش آن‌ها نصب کرده، مشخص می‌کند این حیوانات به لحاظ بهداشتی خطری ندارند. مردم استانبول نیز پذیرفته‌اند که چاره‌ای جز زندگی در کنار حیوانات ندارند و معتقدند که این بخشی از یک زندگی طبیعی انسان در کره زمین است. در جلسه‌ای که نگارنده این سطور دو سال پیش با یکی از مدیران شهرداری استانبول داشت، او اظهار داشت که ما در زمانی حیوانات اهلی بی‌صاحب را معدوم می‌کردیم ولی فعالیت مردمی حمایت از حیوانات ما را وادار به فکر و یافتن راه‌حل کرد و به این نتیجه رسیدیم که جز عقیم‌سازی و رهاسازی حیوانات اهلی بی‌صاحب راهی دیگر نداریم و از آن مهمتر، فرهنگ‌سازی برای القای این مطلب که انسان در زمین چاره‌ای جز زندگی با حیوانات ندارد و نیز این مطلب که حیواناتی مانند سگ و گربه به دست انسان اهلی شده‌اند و جایی برای زندگی در طبیعت ندارند و انسان در برابر آن‌ها مسئول است و معدوم کردن همه حیوانات ممکن نیست. مردم استانبول و شهرداری اینک با یکدیگر همراهند به گونه‌ای که استانبول لقب «بهشت حیوانات» به خود گرفته است. با کوشش حامیان حیوانات در ایران، روشی که در استانبول به کار گرفته شده، به صورتی پراکنده و ناقص در برخی نقاط کشور از جمله تهران اجرا شده است ولی اقداماتی از این قبیل در مقایسه با حجم کشتار سگ‌ها در ایران، هنوز بسیار ناچیز می‌نماید. در حال حاضر، هماهنگی لازم در عرصه نظر و عمل هنوز میان حامیان مردمی و شهرداری‌ها پدید نیامده است. با این حال، به نظر می‌رسد با روندی که در پیش است و با جریانی مردمی که راه افتاده است، شهرداری‌ها و مسئولان کشوری راهی دیگر جز همراهی با حامیان حیوانات ندارند؛ زیرا از طرفی این یکی از مطالبات جدی بخشی از مردم است که آن‌ها هر روز افراد دیگری را نیز با خود همراه می‌کنند و ثانیاً، برای برخورد با مسئله سگ بی‌صاحب، آن گونه که تجربه جهانی نشان داده، راهی دیگر دست کم تا کنون پیدا نشده است. ارجاعات: [1] http://dinonline.com/doc/report/fa/7378/ [2] https://www.isna.ir/news/97081507370. [3] http://www.hamshahrionline.ir/news/411129. ]]> دیدگاه Thu, 23 May 2019 07:56:36 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/8163/ آیا سیل ایران امتحان الهی بود؟ http://dinonline.com/doc/note/fa/8149/ در اخبار رسمی و اخبار غیررسمی دیدیدم که برخی مردم به شدت نسبت به عملکرد مسئولان کشور گلایه‌مندند. اینان می‌دانند که در آموزه‌های اسلامی برخی حوادث طبیعی عنوان امتحان و ابتلا دارد و با فرهنگ اسلامی بیگانه نیستند. اعتراض مردم به خداوند متعال نیست. مردم ایران کشور خود را نیز می‌شناسند. کنه و ذات اعتراض مردمی شاید برای این است که کشوری که یکی از ممتازترین کشورهای جهان به لحاظ ثروت و منابع طبیعی و نیروی انسانی است، نباید در سیل و زلزله اینچنین آسیب‌های بزرگ و سنگین ببیند. ثانیاً، در هنگام حادثه نباید برای چند فروند بالگرد و آمبولانس دربماند. ایران کشوری حادثه‌خیز است و این را صدها سال است که می‌دانیم. نسبت دادن کاستی‌هایی که باید برطرف می‌شد و نشد به امتحان الهی، وجهی ندارد و قابلیت توجیه این همه خسارت را ندارد ومردم را اقناع نمی‌کند. متاسفانه ظاهر امر نشان می‌دهد که محیط زیست و حوادث طبیعی در اولویت مسئولان کشور ما نیستند و امر محیط زیست تنها به یک شعار تبدیل شده است و مردم این را می‌بینند. به بیانی دیگر مردم می‌بینند که کارهایی که باید می‌شده، انجام نشده و حس می‌کنند که بخشی از خسارتی که به آن‌ها وارد می‌شود از این رو است که مسئولان پیشگیری نمی‌کنند. مسائل دیگری نیز در میان است؛ از جمله اوضاع اقتصادی و معیشتی مردم که روز به روز بدتر شده و مسئولان این اوضاع را هم با چنین توجیهاتی توجیه می‌کنند. اجازه بدهید سری به سازمان‌هایی بزنیم که در امر محیط زیست بسیار دخیل‌اند. سازمان حفاظت محیط زیست  سازمان حفاظت محیط زیست چنان که از عنوان او پیدا است وظیفه حفاظت از محیط زیست را دارد؛ اما ادارات این سازمان در حدی عجیب از کمبود نیرو، تجهیزات و اختیارات قانونی و حقوقی رنج می‌برند. وقتی یک اداره که باید بیست کارمند و محیط‌بان داشته باشد، تنها سه نفر نیروی انسانی دارد، چگونه می‌توان مدعی شد که مسئولان کشور به وظایف خود در قبال محیط زیست عمل می‌کنند و چگونه می‌توان مردم را با آموزه «امتحان الهی» اقناع کرد؟ وقتی سازمان حفاظت محیط زیست می‌گوید: «کشور دارای 15 هزار پست سازمانی بوده این در حالی است که با این حال تنها 5 هزار و 800 نیرو در این سازمان مشغول به‌کار هستند»[1]به این معنا است که بیشتر از نیمی از سازمان عملاً تعطیل است و سازمان از عهده رصد و مطالعه، شناسایی بحران‌های پیش رو، برنامه‌ریزی، حفاظت و اجرا بر نمی‌آید. این میزان از کمبود نیرو تا چه اندازه اجازه فعالیت به سازمان می‌دهد و چه میزان از کارها را بر زمین می‌گذارد؟ علاوه بر این کاستی، کاستی‌های جانکاه دیگری نیز در این عرصه هست که گویا عزمی جدی برای رفع آن نیست؛ از جمله کم بودن میزان حقوق کارکنان و محیط‌بانان سازمان و مشکلات بیمه‌ای و مشکلات حقوقی و قضایی. برخی مشکلات دیگر نیز کلیت سازمان و فعالیت‌های آن را درگیر کرده است مانند عدم هماهنگی سازمان‌ها و وزارتخانه‌ها و ارگان‌های دیگر در امر محیط زیست. حفاظت از محیط زیست تنها از عهده یک سازمان، حتی اگر پرعِدّه و عّده باشد، برنمی‌آید بلکه سایر سازمان‌ها و ارکان کشور نیز باید در این امر همکاری و کار کنند ولی گویا میان دستگاه‌های کشور ناهماهنگی و عدم همکاری بیشتر است تا هماهنگی و همکاری. «محیط زیست صرفاً مربوط به سازمان محیط زیست نیست، این سازمان متولی بهینه‌سازی زندگی برای انسان، گیاهان و حیوانات است که سایر دستگاه‌های اجرایی باید در این امر کمک کنند.»[2] در حالی که سازمان حفاظت محیط زیست برخی فعالیت‌ها را مضر به حال محیط زیست می‌داند، سازمان‌ها یا وزارتخانه‌های دیگر به دلیل مشکلاتی که آن‌ها نیز دارند، بر اجرای این فعالیت‌ها اصرار دارند. سازمان جنگل‌ها، مراتع و آبخیزداری کشور این سازمان یکی دیگر از سازمان‌های درگیر مستقیم در امر محیط زیست است و با مشکلاتی مشابه سازمان حفاظت محیط زیست رو به رو است. رییس یکی از ادارات منابع طبیعی ـ از زیرمجوعه‌های سازمان جنگل‌ها ـ گفته است: «منابع طبیعی این شهرستان به رغم وسعت بسیار فقط با چهار نیروی حفاظتی اداره می‌شود و بزرگترین چالش این اداره کمبود نیروی حفاظتی است. از دیگر چالشهای منابع طبیعی ... عدم تناسب اعتبارات بیابان زدایی و آبخیزداری با وسعت مناطق بحرانی آن است به طوریکه اعتبارات امسال این اداره پنج میلیارد و 500 میلیون ریال بود که تاکنون 50 درصد آن تخصیص یافته.»[3] مشکل کمبود بیش از حد نیرو و بودجه در تمامی کشور مطرح است؛ برای نمونه غلامرضا معتمدی جانشین یگان حفاظت منابع طبیعی و آبخیزداری استان البرز ـ از مهمترین مناطق کشور در حوزه منابع طبیعی ـ می‌گوید: «برای هر پنج هزار هکتار از اراضی ملی یک نیروی حفاظتی ازجمله سرجنگلبان نیاز است و با توجه به اینکه سطح این اراضی در البرز حدود ۴۳۰ هزار هکتار است و نیروهای حفاظتی ما در این حوزه تنها ۱۵ نفر هستند به حدود ۶۰ نیروی دیگر محافظت از اراضی ملی در استان نیاز داریم.»[4] یکی از علل وقوع سیل از بین رفتن مراتع است و از مهمترین عوامل از بین رفتن مراتع، چرای بی‌رویه دام است؛ اینک ببینید یک مسئول اداره منابع طبیعی در این باره چه می‌گوید: «ظرفیت مراتع در نیشابور برای 240 هزار رأس دام است در حالی که تعداد دام موجود 2 برابر آن می‌باشد.»[5]متاسفانه هم اینک مشکل تأمین گوشت در کشور ما از طریق نابود کردن منابع و مراتع طبیعی رفع می‌شود که این خود از عوامل مهم سیل است. به عبارتی، ما برای تولید گوشت، سیل تولید می‌کنیم و هزینه‌ای هزاران برابر بیشتر از تأمین واردات گوشت را بر خود تحمیل می‌نماییم. مشکل محیط زیست کشور ما چیست؟ مشکل اساسی محیط زیست کشور در واقع این است که در سیاستگذاری‌های کلان داخلی و خارجی کشور، محیط زیست چندان ملحوظ نیست و اگر در بعد نظری هم ملحوظ باشد، در میدان عمل آنجا که میان حوزه‌ها تعارض درمی‌گیرد، بنابر آنچه تاکنون دیده شده، محیط زیست به کنار گذاشته می‌شود و از اولویت می‌افتد و ذبح می‌گردد. سیاستگذاری و اجرا نیازمند شبکه‌ای سازوار و هماهنگ از اجزایی است که یکدیگر را نفی و رد نمی‌کنند. قوا و سازمان‌های سیاستگذار و اجرایی همچون یک پیکر ارگانیک باید یکدیگر را ببینند و هیچ عضوی، عضو دیگر را به درد نیاورد. برای مثال، سیاست خارجهٔ منطبق بر واقعیات زیست ـ محیطی به شدت برای کشور ما ضروری و حیاتی است. باید سیاست خارجه منطبق بر توانایی‌ها و ظرفیت‌های بالفعل کشور سامان یابد و نباید بار سنگینی از ناحیه سیاست خارجه بر دوش محیط زیست گذاشته شود که از عهده آن برنمی‌آید. تش‌زادیی در سیاست خارجه از نیازهای اساسی محیط زیست ایران است. در شرایط تنش با کشورهای دیگر، همواره نیازمند آنیم که برای پر کردن شکم مردم، از محیط زیست بکاهیم، طرح‌هایی مانند آبخیزداری را تعطیل یا کند و کم کنیم، و بر آتش فعالیت‌هایی مانند کشاورزی و دامپروری (به هر قیمتی) بدمیم تا مجبور به واردات نشویم و این از بزرگترین مشکلات محیط زیست و منابع طبیعی ما در زمان فعلی است. کم کردن خطرات و بحران‌های زیست ـ محیطی در ایران نیازمند برنامه‌ها و هزینه‌های بسیاری است و از عهده یک یا دو دستگاه خارج است. برای مثال، به عنوان تنها یک بخش از کار، شاید می‌باید دست کم برای مدتی کشاورزی و دامپروری در برخی نقاط کشور را تعطیل کنیم و شاغلان در این حوزه را در حوزه‌های دیگر مشغول سازیم. چاره‌ای دیگر در کار نیست؛ زیرا این بخش عملاً در سال‌های آتی با مشکل جدی مواجه خواهد شد و اجباراً با تعطیلی مواجه خواهد گشت، همان گونه که امسال کشاورزی در بسیاری از نقاط سیل‌زده ایران، عملاً از بین رفت و تعطیل شد. هزینه تعطیلی بخشی از کشاورزی و دامپروری نسبت به خسارات آن ناچیز است. این کار و کارهای دیگر نیازمند نگاهی نو در برخی سیاست‌های کلان دستگاه‌های دیگر است و نه از عهده سازمان محیط زیست و سازمان جنگل‌ها بر می‌آید و نه توجیه آن با «ابتلا و امتحان الهی» مشکلی را حل می‌سازد.   ارجاعات: [1] https://www.tasnimnews.com/fa/news/1397/03/21/1747240. [2] https://www.asriran.com/fa/news/604225. [3] http://www.irna.ir/rkhorasan/fa/News/82847313. [4] http://qudsonline.ir/news/621281. [5] http://www.irna.ir/rkhorasan/fa/News/82847313. ]]> دیدگاه Mon, 22 Apr 2019 21:19:54 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/8149/ ضرورت بازگشت به گفت‌وگوی بعثت http://dinonline.com/doc/note/fa/8143/ خودِ پیامبر نیز، دستِ کم تا زمانی که در مکّه بود، گویی اصراری به بیان تفاوت مفاهیمی که تعلیم می‌دهند با باورداشت‌های یهودی و مسیحی نداشت. حتّی رسماً اعلام کردند که خدایی با او سخن گفته است که "علّم بالقلم" است؛ و این تلویحاً به این معناست که خدایی با ایشان سخن گفته است که پیش‌تر تورات و انجیل را به حضرت موسی و عیسی داده است. در مدینه شرایط قدری متفاوت بود و قرآن کریم به گونه‌ای سخن گفت که تفاوت‌های یهودیّت و مسیحیّتِ موردِ نظر پیامبر با آن‌چه یهودیان و مسیحیان شبه‌جزیره می‌گفتند آشکار شد و قرآن کریم برخی بدعت‌ها و انحراف‌های یهودیان و مسیحیان را گوش‌زد کرده و آن‌ها به اصالت ایمان ابراهیمی دعوت می‌کرد؛ امّا هیچ‌گاه یهودیّت و مسیحیّت را انکار نکرد. به دنبال این اتفاق، گفتگو‌های الاهیاتی میان مسلمانان و پیروان دو دین پیشین صورتی مجادله‌گونه یافت. با این حال، بررسی تاریخی این گفتگوها نشان می‌دهد که هر چه از زمان نزول قرآن فاصله می‌گیریم بدگمانی‌ها میان پیروان این سه دین بیش‌تر شده و تبادل اتّهام‌ها فزونی یافته است. برای نمونه، در حالی‌که نه قرآن کریم و نه پیامبر اکرم صلوات‌الله، هیچ اشاره‌ی روشنی به تحریف شدن(لفظی) کتاب مقدس نداشتند، برخی از عالمان مسلمانان، از قرن سوم به این سوی یهودی‌ها و مسیحی‌ها را متّهم کردند که کتاب مقدس خود را تحریف کرده‌اند. ✅ هر چه این بدگمانی‌ها بیش‌تر شد گفتگوهای الاهیدان‌های ادیان ابراهیمی ستیزه‌جویانه‌تر و جدلی‌تر شد. نتیجه‌ی این بدگمانی‌ها که گاه خونین و آزاردهنده هم بوده است، دور شدن این الاهیدان‌ها از متون مقدس و نفی و طرد هم‌دیگر است. این بدگمانی و ستیزه سبب شده است که کم‌تر کسی از میان مفسران مسلمان، خود را نیازمند آن بداند که برای تفسیر قرآن کریم سری به متون مسیحی و یهودی بزند. این در حالی است که شمار زیادی از آیات قرآن کریم به کتاب مقدس و باورداشت‌های یهودی‌ها و مسیحی‌ها اشاره دارد و فهم آن‌ها نیازمند آشنایی با منابع آن‌هاست. این تجربه‌ی تلخ تاریخی ضرورت بازگشت به ادبیات قرآن کریم و پیامبر اکرم در گفتگوی اهل کتاب را نشان می‌دهد. واقعیّت آن است که الاهیدان‌های ادیان ابراهیمی پشت یک بدگمانی و جهل تاریخی نسبت به هم سنگر گرفته‌اند. دنیای معاصر ضرورت گفتگو و تلاش برای فهم دیگری دینی را بر ما آشکار کرده است. ۹۸/۱/۱۴ ]]> دیدگاه Wed, 03 Apr 2019 20:00:50 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/8143/ کینه‌ها را پرورش ندهیم http://dinonline.com/doc/note/fa/8123/ عصر ما عصر تفرقه‌ها، افزایش موانع، شکست پیمان‌نامه‌ها و پاره شدن عهدنامه‌هاست. ما دائماً در حال صحبت از خطرات انسان‌هایی هستیم که شبیه ما نیستند. ممکن است جهان در مسیر خطرناک شیوع مجدد کلمه دشمن حرکت کند. به نظر می‌رسد علت اکراه معمول ما در استفاده از عداوت جهت توصیف روابطمان با دیگران این است که این کلمه فاقد یک تقابل دو سره است؛ ممکن است این‌گونه باشد که ما فقط هنگامی که از دیگری متنفریم و دیگری نیز از ما متنفر است، برای استفاده از کلمه دشمن توجیه داشته باشیم. هنگامی که تنفر یک سویه است، که معمولاً این‌طور نیز هست، وجدان ما از این‌که به این نفرت یک سویه برچسبی بزنیم که مؤید دشمنی باشد، جلوگیری می‌کند. توصیف این موارد تحت عنوان دشمنی نوعی ستیزه‌جویی است و ما در اعماق وجودمان این امر را تصدیق می‌کنیم. دعا کردن برای دشمن بخش مهمی از مسیحیت است و حتی اگر تاریخ دنیای مسیحی از آن دشمن ما باشد، باقی می‌ماند. دعا برای دشمن اولین گام برای جلوگیری از خشونت روزافزون است؛ چرا که دعا، خواست یک امر مثبت برای یک دشمن است و نفرت دوسویه را از بین می‌برد. ما دیگر دشمن نیستیم، حتی اگر هنوز در معرض تهاجم باشیم. منظور ما نادیده گرفتن کامل دشمن نیست. مسیح به ما دستور نداد که خود را در دست کسانی که می‌خواهند به ما صدمه بزنند رها کنیم؛ او فقط توصیه کرد که اختلافات کوچک را تشدید نکنیم. طولانی‌ترین سفر با یک قدم شروع می‌شود و خصومت‌های بزرگ با یک کینه. ممانعت از ستیزه در سطح کینه به این دلیل است که از اتفاقات بعدی که ممکن است رنج بسیاری برای افراد زیادی به بار آورد، جلوگیری شود. قضاوت نکنید تا قضاوت نشوید؛ محکوم نکنید تا محکوم نشوید؛ ببخشید تا بخشیده شوید. اولین قدم برای صلح جهانی، دوری جستن از کینه و عداوت و جستن راه‌های بهتر است. ]]> دیدگاه Sat, 02 Mar 2019 19:07:06 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/8123/ پوشش زنان و مصالح نظام http://dinonline.com/doc/note/fa/8122/ گام نخست آن است که بین اصل وجوب حجاب و وجوب حجاب اجباری (به عنوان وظیفه دولت) تمایز قائل شویم. بر اساس مرکز پژوهشهای مجلس در تابستان 1397، تنها 35 تا 45 درصد مردم موافق مداخله دولت در حجاب هستند؛ و بر اساس تعریف شرعی، بین 60 تا 70 درصد زنان بدحجاب محسوب می‌شوند. چه بسا کسی به وجوب حجاب معتقد باشد، ولی دلیلی در خصوص وجوب حجاب اجباری از دیدگاه شرع مقدس نیابد. در خصوص وجوب حجاب به نظر می‌رسد صحیحه بزنطی و سیره متشرعه کفایت می‌کند. به هر حال، بحث این نوشتار اصل وجوب حجاب نیست. از نظر فقهی در خصوص حجاب اجباری، به عنوان یکی از وظایف دولت اسلامی، اختلاف نظر وجود دارد. مسلم این است که دلیل صریحی در این خصوص وارد نشده است. بنابراین، کسانی که به حجاب اجباری معتقدند چاره‌ای جز استفاده از ادله دیگر، همانند ادله امر به معروف و نهی از منکر و تعزیر بر ترک واجب ندارند. نکته محوری در این خصوص آن است که فقهای عظام یکی از شرایط امر به معروف و نهی از منکر را احتمال تأثیر دانسته‌اند. بدون شک، برخورد خشن نسبت به افراد بی‌حجاب و بدحجاب (و هر گونه موضوع فرهنگی) نه تنها تأثیر مثبتی بر آنها ندارد، بلکه چه بسا ایشان را از اصل دین نیز زده کند. تعزیر بر ترک واجب توسط حاکم شرع در صغائر محل تردید است، و در کبائر نیز می‌تواند به خاطر مصلحت یا عدم قدرت بر اجرا، تعطیل شود. به واقع، مصلحتی در تعزیر در خصوص مسائل فرهنگی وجود ندارد. تجربه جمهوری اسلامی هم نشان داده که فشار و حساسیت نسبت به این معضل، آن را به کلافی سردرگم تبدیل کرده است. جمهوری اسلامی ایران تنها کشوری است که در کل جهان، حجاب را با این وسعت و حساسیت اجباری کرده است. دیگر کشورهای اسلامی، همچون پاکستان و افغانستان، به شکل جدی درگیر این مسئله نیستند. مرکز پژوهشهای مجلس تحقیقی را منتشر کرده، که نتیجه آن توصیه «تسامح نسبت به بی حجابی» است. از دیدگاه نگارنده هرچند این گزینه معقول‌ترین گزینه نسبت به بدیلهای آن است، اما نیاز به تدقیق دارد. به هر حال، جمهوری اسلامی در خصوص معضل حجاب اجباری ناچار است یکی از پنج سناریوی زیر را انتخاب کند: 1- سناریوی اول: تشدید اجبار بر حجاب به عنوان یکی از وظایف دولت اسلامی و به تعبیر مرکز پژوهشهای مجلس، «تشدید جرم انگاری و ممنوعیت»: بر اساس مرکز پژوهشهای مجلس، «پیامد اتخاذ چنین رویکرد سیاستی، تضعیف موقعیت حجاب در جامعه، اجرایی نشدن سیاست، احتمال ریزش بخش قابل توجهی از طیف خاکستری معتقد به حجاب عرفی به سمت بی حجابی است. بنابراین، امکان پیگیری این سناریو در حال حاضر منتفی است». دیگر پیمایش‌های انجام شده نیز نشان می‌دهد دولت ایران حداکثر ده سال دیگر (و شاید خیلی زودتر) مجبور می‌شود از اجبار نسبت به حجاب صرف نظر کند. 2- سناریوی دوم: آزاد کردن حجاب به شکل فوری: بر اساس نظریه گفتمان، حجاب اجباری یکی از دالهای جمهوری اسلامی است. دال‌های یک گفتمان درهم تنیده‌اند، به شکلی که حذف یکی از آنها ممکن است حذف بقیه را به شکل دومینویی (و در زمانی کوتاه) به همراه داشته باشد. حجاب اجباری برای جمهوری اسلامی، با توجه به دیدگاه مخالفان جمهوری اسلامی و فشار آنها نسبت به این مورد، صرفاً مسئله فرهنگی نیست؛ و چه بسا مستعد تبدیل شدن به معضل اجتماعی و سیاسی باشد. سناریوی دومی که مرکز پژوهشهای مجلس با عنوان «جرم زدایی از بی حجابی» مطرح کرده، به این سناریو نزدیک است؛ و به هر حال طبق آن پژوهش، کاری بی ثمر است.  3- سناریوی سوم: تداوم و حفظ وضع موجود: گزینه سوم آن است که جمهوری اسلامی همانند چهار دهه گذشته بر این امر پافشاری کند. بر اساس پژوهش فوق الذکر، این سناریو نیز بی فایده است: «با توجه به موج حرکتهای مطالبه گرایانه جمعیت قابل توجه بدحجابها در جامعه، روند رو به رشد بی حجابی و تغییرات ارزشی جامعه در راستای بی حجابی، تداوم وضع موجود در عمل ممکن نبوده و می‌تواند به افزایش موج بی حجابی فزاینده در جامعه منجر شود». 4- تغافل نسبت به پدیده بی حجابی: این سناریو، در واقع، نتیجه بن بست سیاستی در حوزه حجاب و فرآیند طبیعی تداوم وضع موجود و محتمل‌ترین رخداد در این خصوص است. از دیدگاه مرکز پژوهشهای مجلس، محتمل‌ترین گزینه، همین سناریو است. مشکلی که تحلیل فوق دارد، کلی گویی آن است: چگونه دولت اسلامی می‌تواند نسبت به حجاب تغافل کند؟ اگر بی حجابی سر به لباسهای بدن نما، و به خصوص در سواحل دریا رسید چه کار باید کرد؟ اگر استلزامات سیاسی داشت، چه واکنشی باید نشان داد؟ بر این اساس باید گفت این سناریو که مرکز پژوهشهای مجلس مطرح کرده، هرچند معقول‌تر از سناریوهای دیگر به نظر می‌رسد، حداقل به سه سناریوی دیگر قابل تحویل است: 4-1- تسامح نسبت به بی حجابی فقط در مراکز غیردولتی: این سناریو نیز شرط موفقیت چندانی ندارد، و نه تنها عملی نیست، بلکه به رواج هر چه بیشتر دورویی در بین مردم منجر می‌شود. 4-2- حجاب اجباری بدن و آزاد کردن حجاب سر به شکل قانونی: این فرض و فرض بعد بین حجاب سر و بدن تفکیک قائل می‌شوند. اگر اجبار بر حجاب سر (نه خود حجاب سر) واجب شرعی نباشد (و یا اگر ضرورت اقتضا کند)، چه بسا بتوان بین حجاب سر و بدن تفکیک قائل شد. حجاب بدن اگر آزاد باشد، با توجه به وجود سواحل وسیع خزر و خلیج فارس، کنترل این مسئله مهم به طور کلی از دست نیروی انتظامی خارج خواهد شد. البته، مشکل آزاد کردن حجاب سر به شکل قانونی آن است که نوعی تعارض در ذهن افراد به وجود می‌آورد و معلوم نیست در عمل چگونه بتوان حجاب سر را از حجاب بدن جدا کرد. 4-3- سناریوی پنجم: حجاب اجباری بدن (به شکل قانونی) و آزاد گذاشتن حجاب سر (به شکل عملی و تدریجی): این فرض نقاط مثبت گزینه قبل را دارد، اما از مشکلات آن رنج نمی‌برد. بهترین، و تنها، گزینه آن است که جمهوری اسلامی به شکل قانونی حجاب بدن را اجبار کند و نسبت به آن سخت‌گیری داشته باشد؛ اما نسبت به حجاب سر به شکل «عملی» و «تدریجی» تسامح نشان دهد. در این سناریو، احتمال سیاسی شدن مسئله بی حجابی (همانند مورد دختران انقلاب) بسیار پایین خواهد آمد. در خصوص انتخاب یکی از گزینه‌های فوق باید توجه داشت که جمهوری اسلامی چه بسا مخیر بین بد و بدتر باشد، نه بین بد و خوب و بهترین. گزینه اخیر منطقی‌ترین و عملی‌ترین گزینه به نظر می‌رسد، هرچند معلوم نیست حاکمیت حاضر باشد ریسک آن را بپذیرد. 5- اصلاح سیاست‌های حجاب و در دستور کار قرار دادن اقدامات رسانه ای-تبلیغی: همان گونه که در پژوهش مذکور اشاره شده، «این سناریو، بیشتر در فضای تئوریک سیر می‌کند و جنبه عملی اندکی دارد». منتشر شده در: هفته نامه صدا (1397/12/4) ]]> دیدگاه Sun, 24 Feb 2019 22:50:33 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/8122/