پایگاه تحلیلی خبری دین آنلاین - آخرين عناوين دیدگاه :: نسخه کامل http://dinonline.com/reflection/viewpoint Mon, 29 May 2017 06:32:46 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://dinonline.com/skins/default/fa/normal3/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری دین آنلاین http://dinonline.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری الف آزاد است. Mon, 29 May 2017 06:32:46 GMT دیدگاه 60 رمضان و اولویت پرداختن به روح دین http://dinonline.com/doc/note/fa/7363/ اگر هدف از رسالت را –با توجه به حدیث نبوی (ص)- تکمیل مکارم اخلاقی بدانیم و گوهر آن را ایمان به غیب و معنویت حاصل از آن تصور کنیم، آیا دغدغه‌ها و سؤالات ما، با این اولویت‌ها، رابطه‌ای متناسب برقرار می‌کند؟ به‌عبارت‌دیگر، چقدر از ما در پی روح/هدف/گوهر دین هستیم و چه میزان در ظاهر مانده‌ایم؟ روح دین چیست؟ روح دین ایمان است، اما نه ایمانی که صرفاً تکرار شهادتین باشد و به لفظ خلاصه شود، آن‌چنان‌که برای بسیاری از ما این‌گونه تعریف شده است تا جایی که مولوی نهیب می‌زند که «ای قناعت کرده از ایمان به قول». ایمان یعنی یک باور درونی که از ساحت ذهن و ضمیر فراتر رود و خود را به تمام ساحت‌های وجودی انسان گسترش دهد و به قول جان هیک، زمینه دگرگون شدن انسان را فراهم آورد و او را از خودمحوری به خدامحوری سوق دهد. اگر این نگاه را بپذیریم، آن‌گاه منظومه دینی ما بایستی بر اساس اولویت‌های تعریف‌شده شکل بگیرد و مهندسی آن به‌نحوی باشد که همه بخش‌های آن، در راه رسیدن به روح دین یاری کنند. در این حالت، اهمیت هر پرسش دینی به میزانی خواهد بود که بر ایمان فرد بیفزاید و زمینه آن دگرگونی مبارک را فراهم آورد. مولوی در شعر دیگری، اولویت پرداختن به روح دین را به‌خوبی ترسیم می‌کند: مرا غرض ز نماز آن بود که یک ساعت * غم فراق تو را با تو باز بگذارم و اگرنه این چه نمازی بود که من بی تو * نشسته روی به محراب و دل به بازارم   اگر این اولویت‌بندی را اساس دین‌ورزی خود قرار دهیم، آن‌گاه خود را در آستانه حادثه‌ای مبارک خواهیم یافت؛ جایی که می‌توانیم بیش‌ازپیش به روح دین دست‌یابیم و آن تغییر وجودی را در خویش پدید بیاوریم. اگر این اولویت‌بندی را اساس دین‌ورزی خود قرار دهیم، آن‌گاه می‌توانیم مخاطب این گفتار نبوی(ص) در خطبه شعبانیه باشیم که: ایهاالناس انه قد اقبل الیکم شهر الله بالبرکه والرحمه والمغفره شهر هو عندالله افضل الشهور و ایامه افضل الایام و لیالیه افضل اللیالی و ساعاته افضل الساعات ...   ]]> دیدگاه Fri, 26 May 2017 16:08:42 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/7363/ شواهدی برای اثبات وجود خداوند؛ از قوانین ریاضیات تا آگاهی بشر http://dinonline.com/doc/article/fa/7358/ من در کتاب خود با عنوان «محتمل بودن وجود خدا: پنج روش منطقی برای تأمّل دربارۀ وجود خداوند»، علم فیزیک، فلسفۀ آگاهی بشر، زیست‌شناسی تکاملی، ریاضیات، تاریخ ادیان و الهیات را موردبررسی قرار داده‌ام تا شواهدی برای وجود خداوند ارائه دهم. قوانین ریاضیات در سال 1960 یوجین ویگنر، فیزیکدان دانشگاه پرینستون یک پرسش اساسی را مطرح کرد: "چرا جهان طبیعت  همواره تابع قوانین ریاضی بوده است؟" به اعتقاد دانشمندانی مثل فیلیپ دیویس و روبن هرش، وجود ریاضیات مستقلّ از واقعیت فیزیکی است. وظیفۀ علم ریاضی آن است که واقعیت‌های جهانِ قوانین و مفاهیم ریاضی را کشف سازد. لذا فیزیکدانان علم ریاضی را براساس قوانین پیش‌گویی و پیروی از روش علمی مورد استفاده قرار می دهند. اما علم ریاضیات نوین معمولاً پیش از انجام گرفتنِ مشاهدات طبیعی به وجود می‌آید و امروز بسیاری از قوانین ریاضی هیچ نظیر فیزیکیِ شناخته‌شده‌ای ندارند. برای مثال نظریۀ نسبیت اینشتین بر مبنای ریاضیات نظری‌ای شکل گرفت که پنجاه سال پیش از آن توسّط ریاضیدان بزرگ آلمانی، برنارد ریمن مطرح شد. در زمان ریمن این نظریه هیچ کاربرد عملی شناخته‌شده‌ای نداشت. البته در بعضی موارد نیز این فیزیکدان است که ریاضیات را کشف می‌کند. اسحاق نیوتن از بزرگ‌ترین ریاضیدانان و فیزیکدانان قرن هفدهم به شمار می‌رود. نیوتن علم حساب را کشف کرد و به کمک قانون ریاضیِ جاذبه به چگونگی عملکرد منظومۀ شمسی پی برد. نیوتون سخت تلاش کرد تا توجیهی طبیعی پیدا کند، اما در آخر تنها ‌توانست بگوید که علّت وجود جاذبه ارادۀ الهی است. به گفتۀ ویگنر، "در علوم طبیعی، کارایی ریاضیات امری اسرارآمیز است و هیچ توجیه منطقی‌ای برای آن وجود ندارد." همان‌طور که من در کتابم نوشته‌ام، درک شالوده‌های ریاضیِ عالم، مستلزم اعتقاد به وجود خداوند است. ریاضیات و عوالم دیگر در سال 2004 راجر پنروز، فیزیکدان بزرگ انگلیسی بیان داشت که عالم از سه جهان مستقل تشکیل شده است؛ جهان ریاضی، جهان مادّه و آگاهی بشر. خود پنروز نیز تعامل این سه جهان با یکدیگر را معمّایی می‌دانست که حلّ آن خارج از حوزۀ توانایی علم و منطق است. برای مثال اتم‌ها و ملکول‌ها چگونه می‌توانند چیزی را (آگاهی بشر) به وجود آورند که متعلّق به قلمرو دیگری است و وجود فیزیکی ندارد؟ این رازی است که کشف آن فراتر از حوزۀ توانایی علم است. این همان اعتقادی است که افلاطون داشت و می‌گفت اندیشه‌های انتزاعی (فوق همه ریاضیات) در ابتدا خارج از واقعیت فیزیکی وجود داشته‌اند و عالم مادّه بازتاب ناکاملی از این انگاره‌ها است. به گفتۀ آقای فیزیکدان، مکس تگمارک، ریاضیات واقعیت بنیادینی در جهان است که عالم را هدایت می‌کند. ریاضیات به روشی خداگونه عمل می‌کند. راز آگاهی بشر عملکرد آگاهی بشر نیز به همین اندازه اعجاب‌آور است. آگاهی نیز همانند قوانین ریاضی وجود فیزیکی ندارد؛ تصاویر و افکاری که در آگاهی ما وجود دارد دارای هیچ ابعاد سنجش‌پذیری نیست. با این وجود، افکار غیرفیزیکی ما به‌نحوی اسرارآمیز عملکرد جسمی و فیزیکی ما را هدایت می‌کند. تنها راهی که می‌توان این موضوع را به لحاظ علمی توجیه کرد آن است که بگوییم ساختارهای ریاضی و غیرفیزیکی این توانایی اسرارآمیز را دارند که عملکرد یک جهان فیزیکی را تعیین کنند. من معتقدم که ماهیت مافوق‌طبیعیِ عملکرد آگاهی بشر شاهد دیگری برای پذیرش احتمال وجود یک خدای مافوق‌طبیعه است. اندیشه‌های معجزه‌آسا در آن واحد دست‌کم در ده هزار سال گذشته، مهم‌ترین تحوّلات عرصۀ بشری به واسطۀ پیشرفت‌های فرهنگی در حوزۀ اندیشۀ انسان رخ داده است. در عصر باستان اندیشه‌هایی مثل بودیسم، مکتب کنفوسیوس، فلسفۀ افلاطون و ارسطو و تورات تحوّلاتی در جهان پدید آوردند. در قرن هفدهم نیز رشد روش علمی پیامدهای تحوّل‌آفرینی در جهان داشت. در حقیقت وقوع یک انقلاب در تفکّر بشر (که با مادّه‌گرایی علمی قابل توجیه نیست) باعث به وجود آمدن جهان مدرن شد. این که تمام این اتّفاقات حیرت‌آور در چارچوب عملکرد آگاهانۀ ذهن بشر اتّفاق افتاده و خارج از حوزۀ واقعیت فیزیکی عمل می‌کند، شاهد دیگری بر این نتیجه‌گیری است که انسان به عنوان مظهر خدا آفریده شده است. شاهد دیگری که برای وجود خدا می‌آورم، آن است که ادیانی مانند مسیحیت در گیرودار تحوّلات سیاسی، اقتصادی، عقلایی و... (در مقایسه با مکاتب فکری بشری) همچنان پایدار و مستحکم مانده‌اند. ]]> دیدگاه Mon, 22 May 2017 11:02:46 GMT http://dinonline.com/doc/article/fa/7358/ بحران مقبولیت http://dinonline.com/doc/note/fa/7360/ آنچه در این انتخابات گذشت تکرار چندباره یک پیام و یک هشدار بود اما متأسفم که گویا به تعبیر قرآن برخی انگشت‌ها را تا انتها در گوش فروبرده و این دعوت به خودسازی و هم‌آغوشی با مغفرت و رحمت الهی که تحقق عینی‌اش در عشق به عموم مردم است را نیم شنوند. «وَإِنِّی کلَّمَا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصَابِعَهُمْ فِی آذَانِهِمْ وَاسْتَغْشَوْا ثِیابَهُمْ وَأَصَرُّوا وَاسْتَکبَرُوا اسْتِکبَارًا». در یادداشتی دیگر نوشتم نباید از دین سوء استفاده کرد و آن را هزینه اختلافات طبیعی و عادی؛ سیاسی کرد. اختلافات و حتی دعواهای سیاسی امری بسیار طبیعی و پذیرفتنی اما اگر این اختلافات به پیش‌فرض‌ها و پشتوانه‌های دینی ارجاع داده شود و با شبیه‌سازی‌های عقیم سخن از تکرار دوباره تاریخ رانده شود می‌تواند هزینه‌های دینی؛ اخلاقی و اجتماعی را بسیار افزایش دهد. در این یادداشت – به جهت علقه شخصی و صنفی و اجتماعی و دینی-می‌خواهم به موضوعی بپردازم که دیگر تبدیل به یک بحران شده است و لذا ضروری است که متولیان و علاقه‌مندان با تشکیل اتاق بحران در مدیریت آن تلاش کنند. نهاد روحانیت یکی از دیرپای‌ترین نهادهای اجتماعی در جامعه ماست که اتفاقاً منشأ خیرات و برکات بسیاری برای جامعه ایرانی و اسلامی ما بوده است. حفظ شأن و جایگاه این نهاد به‌مثابه یک نهاد مهم و تأثیرگذار همانند بسیاری از دیگر نهادهای اجتماعی امری لازم و ضروری است که انتظار می‌رود این امر ابتدا توسط متولیان آن رعایت شود. واقعیت آن است که برخلاف دهه‌های پیشین که نهاد روحانیت یک مرکز تصمیم‌گیری و تصمیم سازی داشت در این چند دهه اخیر دچار تعدد مراکز تصمیم گیر و تصمیم‌ساز بوده است و لذا پاره‌ای از علل و عوامل بحرانی که اشاره خواهم کرد معلول این امر است. نهاد روحانیت به گمان بنده دچار بحران «مقبولیت اجتماعی» شده است و مردم در دو دهه اخیر به شیوه‌های مختلف این را اعلام کرده‌اند اما با کمال تأسف توسط تصمیم‌سازان این نهاد شنیده نشد. از انتخابات اخیر که آخرین نمونه اعلام مسالمت‌آمیز این پیام توسط مردم بود شروع می‌کنم. در انتخابات اخیر همگان مشاهده کردند که نهادهای رسمی حوزوی همچون جامعه مدرسین، برخی حضرات مراجع و حتی برخی مدارس و مراکز حوزوی نه‌تنها یک‌سوی تفاوت و اختلاف در عالم سیاست را گرفته بودند که تبدیل به ستاد تبلیغاتی یک فرد شده بودند به‌گونه‌ای که دوگانه حمایت حوزه از یک فرد و دانشگاه از فرد دیگر شنیده می‌شد. سخن نگارنده ناظر به عدم ورود نهاد حوزه و مرجعیت به عرصه سیاست و یا حتی حمایت از یک جریان خاص سیاسی نیست بلکه سخن این است که اگر می‌خواهیم این‌چنین کنیم برای تداوم مقبولیت حداکثری اجتماعی باید تلاش کنیم تا این حضور: اولاً قاعده‌مند و روشمند باشد؛ ثانیاً به لوازم و پیامدهای این حضور نیز اشراف پیدا کنیم و آن‌ها را بپذیریم. برای روشن‌تر شدت دو نکته مهم حضور روشمند و پذیرش پیامدهای این حضور نکاتی چند را به شرح ذیل ارائه خواهم داد امید که موردتوجه و نقد و نظر عالمان و دلسوزان قرار گیرد. 1. ورود قاعده‌مند به عرصه‌های سیاسی قاعده‌گرایی و توجه به متُدها هم در دانش‌ها و هم در رفتارهای اجتماعی در جهان جدید تبدیل به هنجار و امری بدیهی شده است. به همین جهت انتظار این است که اگر نهاد روحانیت و مرجعیت می‌خواهد در امری سیاسی ورود پیدا کند و یک‌سوی جریانات سیاسی قرار گیرد ضمن آن که این حضورش نیز تأثیرگذار و مقبول واقع شود باید حداقل قواعد زیر را رعایت کند: الف) شنیدن سخنان مختلف نهاد روحانیت باید سخنان همه جریانات سیاسی را بشنود و سپس اگر می‌خواهد وارد بازی سیاست شود ورود پیدا کند. به‌عنوان نمونه انتظار این بود جامعه مدرسین از همه شش نامزد نهایی ریاست جمهوری دعوت کند و از آن‌ها برنامه بخواهد و در یک مواجهه علمی با آنان به تصمیم‌گیری برسد و سپس اعلام کند که ما این‌گونه می‌اندیشیم. رعایت نکردن این امر بسیار ابتدائی و روشن تصمیم‌گیری در نهاد روحانیت را در حد تصمیمات شخصی و جناحی تقلیل می‌دهد و به‌صورت طبیعی بحران‌آفرین خواهد بود.   به‌راستی اگر در انتخاباتی که گذشت جامعه مدرسین یا مراجعی که در این امور نوعاً ورود پیدا می‌کنند و با اشاراتی گاه روشن جریانی خاص یا فردی خاص را موردحمایت قرار می‌دهند از نامزدهای محترم می‌خواستند تا ضمن دیداری حضوری؛ برنامه‌های خویش را ارائه دهند ضریب پذیرش رأی ایشان در افکار عمومی بالاتر نمی‌رفت؟ ب) به رسمیت شناختن همه صداهای موجود در جامعه نکته دوم که بسیار مهم است رسمیت بخشی به همه صداهای موجود در عرصه سیاست است. نهاد روحانیت و مرجعیت نباید با همراهی با یک‌صدا و جریان سیاسی دیگر جریانات را غیر اصیل و انحرافی جلوه دهد. شاید گفته شود که این لایه‌های دوم یا زیرین هستند که این‌گونه می‌کنند پاسخ این است که چون از نهاد روحانیت و مرجعیت هزینه می‌شود قابل پذیرش نیست باید چنان رسمی و جدی مشروعیت همه صداهای موجود را اعلام کنند که لایه‌های زیرین نتوانند این سوءاستفاده را بکنند. این تک‌صدایی گاه چنان جلوه می‌کند که حتی حاضر نیستند صداهای رفیقان و هم‌صنفان خویش را نیز بشنوند. ج) نهادینه کردن تقدم اخلاق بر حرکت‌های سیاسی  انتظار دیگر این است که نهاد حوزه و مرجعیت باید تلاش کنند تا «تقدم اخلاق» بر همه‌چیز را به‌عنوان یک اصل زرین و بدیهی به جامعه از یک‌سو و همراهان و هواداران خویش از سوی دیگر در هرگونه حضور اجتماعی و فعالیت سیاسی اعلام و اثبات کنند. به‌بیان‌دیگر انتظار این است نهاد حوزه و مرجعیت اخلاق‌گرایی را خط قرمز مقلدان و همراهان خویش قرار دهد و اگر فردی یا جریانی - هرچند در قالب دفاع از نهاد دین و مرجعیت – از مرز اخلاق‌گرایی خارج شد طرد گردد و از ایشان برائت جسته شود. این وفاداری به اخلاق‌گرایی و رعایت موازین اخلاقی است که می‌تواند حتی خطاهای مصداقی نهاد روحانیت را توجیه کند و این نهاد را با بحران مقبولیت مواجه نکند. 2. پذیرش پیامدهای رفتارهای سیاسی نکته بعدی که نهاد روحانیت و مرجعیت باید تن به آن دهد پذیرش پیامدهای رفتارهای سیاسی است. رفتارها و حرکت‌های سیاسی لوازم و پیامدهای دارند که برخی قابل مدیریت و برخی هم غیرقابل مدیریت‌اند که تنها در ادامه به دو مورد از مهم‌ترین پیامدهای پذیرش ورود در عرصه سیاست می‌پردازم. الف) تقدس‌زدایی و عرفی‌نگری یکی از پیامدهای ورود در سپهر سیاست تن دادن به زمینی بودن تصمیمات و ره‌آوردهای انسان‌ها و نهادهای دینی و اجتماعی است. نمی‌توان در رقابت‌های زمینی و این جهانی هم جون: رقابت‌های سیاسی یا اقتصادی و .... وارد شد اما کماکان خود را در هاله‌ای از تقدس قرارداد و تصمیمات و ره‌آوردهای خویش را آسمانی جلوه داد. شاید نکته مهم آن‌هم این باشد که ورود در این‌گونه از امور قابل داوری و سنجش انسانی‌اند لذا نمی‌توان آن‌ها را حوالت به امور رازآمیز و رمزآلوده کرد. جهان سیاست و امر سیاسی تقدس پذیر نیست کما اینکه اقتصاد و ...این گونه‌اند به همین جهت اگر نهادی – هرچند مقدس – می‌خواهد وارد بازی سیاست شود چاره‌ای ندارد که به تقدس زدایی از خویش و حتی ره‌آوردهای اندیشه‌ای خویش تن دهد و داشته‌های خویش را در این بازار ارائه دهد. ب) به‌روزرسانی و بازخوانی داشته‌ها و اندیشه‌ها دیگر پیامد مهم ضرورت به‌روزرسانی است که این به‌روزرسانی خود می‌تواند دریچه‌ای به این جهانی‌شدن اندیشه‌ها نیز باشد. نهاد روحانیت اگر پذیرفته است که در سپهر سیاست می‌خواهد نقش‌آفرین باشد لاجرم باید هر از چندی به بازخوانی داشته‌های خویش بپردازند و خود را به‌روزرسانی کنند. حداقل به‌روزرسانی در ادبیات گفت‌وگویی و حداکثر آن در به‌روزرسانی گفتمانی است که انتظار می‌رود این نهاد دیرپای برای رهایی ازآنچه از آن با نام «بحران مقبولیت» یاد می‌شود تلاش کرده و به این بازخوانی تن دهد تا خدایی ناکرده به «بحران مشروعیت» دچار نشود که تدبیر کردنی نیست. ]]> دیدگاه Mon, 22 May 2017 10:47:48 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/7360/ ده شایعه بزرگ درباره اسلام http://dinonline.com/doc/note/fa/7359/ در پی پاسخ به همین دغدغه بودم که دریافتم کتابی روان و خوش‌خوان در سال 2014 به رشته تحریر درآمده است که پنجاه افسانه رایج در باب اصل دین و ادیان بزرگ جهان را فهرست کرده و برای ردّ هر یک از آنها اگرچه موجز و مختصر اما آن‌قدر مستند استدلال کرده تا نهایتاً بتواند مخاطب را قانع سازد[1]. من اکنون متعرض چهل مورد از این شایعات و افسانه‌ها که مربوط به اصل پدیده دیانت و نیز دیگر ادیان بزرگ جهان است نمی‌شوم و خواننده مشتاق را به اصل کتاب ارجاع می‌دهم. اما اجازه دهید تنها ده شایعه بزرگ در مورد اسلام را بازگو کنم و خلاصه‌ای از استدلال‌های کتاب در رد آنها را گزارش کنم:   بیشتر مسلمانان عرب هستند و همه اعراب مسلمان هستند از منظر نویسندگان کتاب، این نخستین شایعه در باب دین اسلام است که باید آن را رد کرد. حدود 23 درصد از مردمان جهان مسلمان هستند؛ چیزی قریب به یک میلیارد و شش‌صد میلیون نفر. اما کشورهای دارای اکثریت عرب‌زبان که بیست‌ودو کشور هستند کمتر از 20 درصد از یک میلیارد و شش‌صد میلیون مسلمان جهان را در خود جای‌داده‌اند. به‌بیان‌دیگر، سه‌چهارم مسلمانان؛ عرب نیستند. کشور اندونزی که بیشترین جمعیت مسلمان را در خود جای‌داده، بیش از شش هزار و چهارصد کیلومتر با نزدیک‌ترین کشور عربی فاصله دارد. حتی در خاورمیانه هم بزرگ‌ترین کشورهای مسلمان، کشورهای عرب نیستند بلکه ایران و ترکیه بر صدر نشسته‌اند. اما آیا همه اعراب، مسلمان هستند؟ این‌گونه نیست. در مصر و لبنان و سوریه اقلیت قابل‌توجهی از مردم غیرمسلمان بالأخص مسیحیان زندگی می‌کنند. حتی بسیاری از یهودیانی که اکنون در اسرائیل سکونت یافته‌اند تا چند دهه پیش در سرزمین‌های عربی زندگی می‌کردند. مسلمانان خدایی متفاوت و مختص به خود را پرستش می‌کنند این شایعه و افسانه‌ای است نسبتاً رایج. پت رابرتسن، رئیس شبکه اطلاع‌رسانی مسیحیت در خلال سخنرانی خود در اسرائیل بر مبنای همین افسانه می‌گوید:"اکنون سرتاسر جهان در گیرودار یک نزاع دینی است... یا الله، خداوند مکه برتر است و یا یهوه، خدای کتاب مقدس". برخی از معروف‌ترین مبلغان مذهبی در آمریکا خدای اسلام را درواقع همان ایزد یا بت هُبَل معرفی می‌کنند و برخی دیگر آن را موجودی شبیه به جن توصیف می‌کنند که به پیامبر اسلام (ص) چیزهایی را الهام می‌کرده است! بسیاری لفظ جلاله الله را اشاره به ایزدی می‌دانند که اعراب پیش از اسلام آن را می‌پرستیدند. اما لفظ جلاله الله درواقع معنایی ندارد جز خدای یگانه؛ همان لفظی که حتی اعراب مسیحی و یهودی و...نیز برای اشاره به خدا از آن بهره می‌جویند. حتی در زبان آرامی، یعنی همان زبانی که مسیح (ع) به آن تکلم می‌کرده است لفظ جلاله الله برای خدا استفاده می‌شود. قرآن یهودیت و مسیحیت را تخطئه می‌کند در مناظره‌ها و پویش‌های تبلیغاتی انتخابات ریاست جمهوری آمریکا در سال 2008، رقیب باراک اوباما یعنی جان مک کین، در کنار خود مبلغان اوانجلیستی را داشت که عمدتاً در مواعظ خویش، اسلام را دشمن سنت یهودی – مسیحی و هویت آمریکا معرفی می‌کردند. البته باید اذعان کرد که این سنخ از حملات ریشه‌های تاریخی دورودرازی دارد و به‌هیچ‌وجه آن را نباید به منازعات سیاسی داخل آمریکا و یا تبعات پس از حادثه یازده سپتامبر تقلیل داد. جان دمشقی یکی از نخستین کسانی است که یک قرن پس از رحلت پیامبر (ص) سنگ بنای حملات و شایعات در باب دشمنی اسلام با مسیحیت را محکم کرد. بسیاری از بدفهمی‌های رایج در پیش و حین قرون وسطی نسبت به اسلام به آثار جان دمشقی بازمی‌گردد؛ جان یا همان یوحنای دمشقی. کمدی الهی دانته نیز که یکی از شاهکارهای ادبیات غرب محسوب می‌شود از بانیان یا بزرگ‌ترین انعکاس‌دهندگان این افسانه‌ها و شایعات نابجا در باب اسلام است. در این کتاب، محمد (ص) صراحتاً دشمن خطرناک مسیحیت معرفی شده است. این در حالی است که قرآن از تورات و انجیل به‌عنوان وحی الهی یاد می‌کند. نویسندگان کتاب معتقدند که استناد به برخی از آیات قرآن در خارج از بافت و چارچوب اصلی آنها یکی از عوامل متهم کردن اسلام به دشمنی با یهودیت و مسیحیت است. درحالی‌که این آیات عمدتاً واکنشی است به برخی از یهودیان یا مسیحیانی که در ابتدای نشر دین اسلام به ریشخند و استهزاء پیامبر اسلام (ص) می‌پرداختند. جهاد به معنای جنگ مقدس است این نیز یکی از شایعات و افسانه‌های رایج در باب اسلام است. معنای جهاد، برخلاف تصور رایج، گسترده‌تر از مفهوم جنگ است. نویسندگان کتاب با اشاره به سطح‌بندی جهاد در تعالیم اسلامی، میان جهاد اصغر و جهاد اکبر فرق قائل می‌شوند و جنگ یا نزاع را یکی از مصادیق جهاد اصغر معرفی می‌کنند. جهاد اصغر نوعی تلاش و کوشش اجتماعی برای تحقق عدالت و مبارزه با ظلم و ستم است. اگرچه گاهی لازمه تلاش برای تحقق عدالت، جنگ و درگیری است اما جهاد حتی جهاد اصغر صرفاً مساوی با جنگ و نزاع نیست. اما جهاد اکبر! جهاد اکبر فراتر از جهاد اصغر بوده و عبارت از تلاش و تقلّا برای کنترل خود و تسلط بر نفس است؛ جهادی ناب و حقیقی که بدون آن هیچ جهاد دیگری به هدف اصلی خود نخواهد رسید. قرآن مشوّق خشونت است قرآن نمی‌تواند مشوق خشونت باشد؛ آن هم قرآنی که می‌گوید: هر کس، کسی را جز به قصاص قتل یا [به کیفر] فسادی در زمین بکشد چنان است که گویی همه مردم را کشته باشد و هر کس کسی را زنده بدارد چنان است که گویی تمام مردم را زنده داشته است (مائده/32). اما نمی‌توان انکار کرد که برخی از آیات قرآن از دفاع و یا حتی جنگ سخن می‌گویند. ولی آیا زمینه تاریخی این آیات مهم نیستند؟ دشمنان اصلی پیامبر (ص) عمدتاً ثروتمندانی بودند که بعثت او را خطری جدی برای منافع و کسب‌وکار آلوده خود می‌دیدند و به همین دلیل، بخشی از ثروت خود را صرف تجهیز و تهیه سپاه علیه او می‌کردند. پیامبر (ص) ناگزیر بود با این افراد بجنگد و دین تازه خود را محافظت کند. نکته مهم و تاریخی این است که مسلمانان در ابتدا قصد جنگ نداشتند و حتی در مقابل آزارهای مخالفین سکوت کرده و از مقابله‌به‌مثل ابا داشتند. اما وقتی دعوت پیامبر اسلام (ص) گسترده شد و مخالفت‌ها نیز جنبه عمومی و لشکرکشی به خود گرفت دیگر چاره‌ای جز جنگ نبود. قرآن بدرفتاری با زنان را به دیده اغماض می‌نگرد آیا واقعاً چنین است؟ خوشبختانه در دهه‌های اخیر توجه به حقوق زنان و نیز تلاش برای مقابله با بدرفتاری با زنان و دختران فزونی گرفته است. اما هنوز موارد گسترده‌ای از این بدرفتاری‌ها در جای‌جای جهان ادامه دارد. ولی شوربختی اینکه بدرفتاری با زنان در کشورهای اسلامی بیش از دیگر نقاط دنیا رسانه‌ای می‌گردد. برخی از افراد اسلام‌ستیز و نیز زنان معدودی که در اثر برخی تجارب شخصی منفی از مسلمانی دست کشیده‌اند بیشترین تبلیغات علیه نگرش اسلام به حقوق زنان را عهده‌دار هستند. اما بگذارید پیش از هر چیز به این نکته اشاره کنیم که در میان متون اصلی ادیان توحیدی، قرآن یگانه متنی است که زنان و مردان را توأمان مخاطب قرار می‌دهد. این به معنای توجه ویژه اسلام به زنان است. نویسندگان کتاب با اشاره به زمانه نزول قرآن، نصف بودن ارث زنان را با مقوله الزامی بودن ازدواج زنان در دنیای قدیم و لزوم پشتیبانی مالی کامل مردان از زنان و فرزندان پیوند می‌زنند و آن را دالّ بر نگرش اسلام به جایگاه زن نمی‌دانند.   قرآن به عاملان انتحاری وعده هفتادودو حوری بهشتی می‌دهد گفته می‌شود که به اعتقاد مسلمانان، هفتادودو حوری بر دروازه بهشت به پیشواز مردان مسلمانی می‌آیند که با انفجار بمب، خود و مخالفانشان را به قتل می‌رسانند. این در حالی است که بنابر عقیده نویسندگان کتاب، اولاً اسلام هرگز خودکشی را تأیید نمی‌کند؛ چه رسد به آنکه برای آن اجر و پاداش اخروی تعیین کند. ثانیاً بیش از صدها فتوای فقهی وجود دارد که هرگونه عملیات تروریستی را از شمول جهاد خارج می‌داند. مسلمانان مخالف دمکراسی هستند بسیاری معتقدند که مسلمانان مخالف دمکراسی هستند. در میان محققان، ساموئل هانتینگتون یکی از مهم‌ترین باورمندان به این عقیده است. به گمان هانتینگتون، بسیاری از کشورهایی که دارای اکثریت مسلمان هستند آشکارا غیردمکراتیک و یکه‌سالار یا به شکل تک‌حزبی اداره می‌شوند. او بر همین مبنا معتقد است که میان تمدن اسلامی و غرب دمکراتیک یک نزاع و برخورد تمدنی درخواهد گرفت. اما نویسندگان کتاب با استناد به آخرین نظرسنجی‌های علمی و معتبر از جوامع اسلامی معتقدند که غالب مسلمانان موافق دمکراسی هستند و حتی آزادی سیاسی را یکی از نخستین نکات مثبت در زندگی و تمدن غربی می‌دانند. نویسندگان همچنین معتقدند اگرچه برخی از اصلاحگران دینی و روشنفکران از استعمال واژه دمکراسی پرهیز می‌کنند و حتی بعضاً آن را بیگانه با اسلام معرفی می‌کنند اما در توصیف نظام حکومتی مطلوب خود اموری چون تفکیک قوا، آزادی بیان و آزادی مذهب را مورد تأیید قرار می‌دهند.   مسلمانان از موضع‌گیری علیه تروریسم ناتوان هستند نویسندگان کتاب در رد این شایعه به فهرست بلندبالایی از فتاوای مذهبی اشاره می‌کنند که نافی تروریسم هستند. جالب اینجا است که نویسندگان کتاب شیخ یوسف القرضاوی را به‌عنوان مشهور و محترم‌ترین روحانی اهل سنت جهان مورد اشاره قرار داده و نظر او در محکومیت حادثه یازدهم سپتامبر را دلیلی بر نظر خود می‌دانند. نکته پایانی نویسندگان در رد این شایعه ضداسلامی نتایج یک نظرسنجی از مسلمانان آمریکا است که در سال 2011 انجام گرفته است. بر اساس این نظرسنجی، مسلمانان بیش از دیگر گروه‌های مذهبی آمریکا حملات یازده سپتامبر را ناموجه می‌دانند.   مسلمانان آمریکائی می‌خواهند قوانین اسلامی را بر آمریکا تحمیل کنند نکته آخر بیشتر ناظر بر مباحثات مربوط به فضای داخلی آمریکا است و شاید بیان آن فایده چندانی برای مخاطبان این نوشتار نداشته باشد. مجموعاً باید گفت کتاب"پنجاه شایعه بزرگ در باب ادیان" کتابی است که می‌خواهد از طریق رفع سوءتفاهم‌ها و سوءبرداشت‌ها راه را بر همزیستی مسالمت‌آمیز ادیان هموار سازد. ازاین‌جهت باید هدف نیکو و اخلاقی آنان را ستود. روش اثر نیز به‌گونه‌ای است که سعی دارد با مراجعه به منابع معتبر، در کمال اختصار، هم استدلال کند و هم بدون طول‌وتفصیل، خواننده را قانع سازد. شاید یکی از نقدهای وارد بر این اثر این باشد که بیشتر برای مخاطب غربی بالأخص مخاطب آمریکایی نوشته شده است. در نگاه نخست، این نه‌تنها عیب نیست بلکه می‌تواند حسن اثر باشد اما مشکل اینجا است که معیار افسانه/ شایعه بودن یا نبودن برخی از این پنجاه مورد، ملاک‌های انسان معاصر آمریکایی است. ارجاعات: [1]- John Morreall and Tamara Sonn. 50 Great Myths About Religions.Wiley Blackwell.2014 ]]> دیدگاه Mon, 22 May 2017 10:01:03 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/7359/ آیا امروز نیز معجزات و نشانه‌های الهی رخ می‌دهند؟ http://dinonline.com/doc/note/fa/7357/ پاسخ سؤال نخست مثبت است. حتّی در دنیای علم‌محورِ امروز نیز انسان‌ها شیفتۀ مافوق‌الطبیعه و برقراری ارتباط با خداوند هستند. در درون وجود انسان میلی باطنی برای شناخت خالق وجود دارد که ما را جذب او می‌سازد. لزومی ندارد که نشانه‌های الهی حتماً چیزهایی مثل بوتۀ سوزان یا فرشتگان باشند. در حقیقت ماهیت وجود خداوند جاویدان و لایتغیّر است. بنابراین اگر خدا همان خدا است، پس خدایی که در گذشته از طریق معجزات با ما سخن گفته، چرا امروز این کار را انجام ندهد؟ پس چرا ما این معجزات را نمی‌بینیم؟ ما نمی‌توانیم به خاطر نادر بودن معجزات بگوییم دیدن آنها امکان‌پذیر نیست. بلکه باید چشم دیدن آنها را داشت. اگر خداوند از طریق یک بوتۀ سوزان با شما سخن نگفت، تعجّب نکنید. خداوند از طریق آتش، باد یا زلزله با ایلیای نبی سخن نگفت، بلکه خیلی آهسته با او نجوا کرد. اگر زندگی شما بیش از اندازه سریع، پر سر و صدا یا پریشان است، به احتمال زیاد متوجّه نشانه‌های الهی نخواهید شد و با خود خواهید گفت "چرا خداوند با من سخن نمی‌گوید؟!" دریافت آیات و نشانه‌های الهی مستلزم وجود ایمان، دل‌بستگی مذهبی، آرامش و روحیه‌ای متواضع و پذیرا است. خداوند خیلی از اوقات در دعاها با انسان سخن می‌گوید. اگر انسان به دعا و نیایش خو پیدا کند، پی خواهد برد که دعا یک گفتگوی دوطرفه است، نه یک‌طرفه. اگر انسان در حین دعا و یاد خداوند همّت خود را صرفاً محدود به درخواست کردن از خداوند نکند و توجّهش معطوف به جانب خداوند باشد، قلبش آمادۀ دریافت پیام‌های الهی و مشیّت خداوند خواهد شد. برای مثال شاید شما دعا کنید تا به موقعیت شغلی خاصّی دست پیدا کنید یا خواستۀ دیگری از خداوند دارید، اما خداوند اتفاقاتی در زندگی شما جاری می‌کند که پی می‌برید خداوند بهتر از ما به تمامیت زندگی‌مان اشراف دارد و مصلحت ما را بهتر از خود ما می‌داند. در اینجا نیز خداوند دارد با ما سخن می‌گوید و به ما هشدار می‌دهد. یکی از نشانه‌های متداول خداوند نیز زمانی است که از در و دیوار اتفاقات ناراحت‌کننده بر سر ما فرو می‌بارد و گویا دنیا کلاً علیه ما متّحد شده است. شاید در اینجا خداوند می‌خواهد از طریق این تلخی‌ها توجّه ما را به خود جلب کند. درواقع بهترین قاعده برای تشخیص این که یک نشانه از جانب خداوند است آن است که اطمینان حاصل کنیم که با کلام الهی مطابقت دارد. اگر اتفاقی برایمان افتاد و گمان کردیم نشانه‌ای از جانب خداوند است، اما با آنچه در کتاب آسمانی آمده تناقض داشت، نمی‌توانیم آن را نشانۀ الهی تلقّی کنیم، چراکه خداوند کلام خود را نقض نمی‌کند. خداوند هیچ‌گاه آنچه را در گذشته در قالب کتب آسمانی وحی کرده نقض نخواهد کرد. ]]> دیدگاه Sun, 21 May 2017 07:48:31 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/7357/ مرگ‌آگاهی و اخلاق http://dinonline.com/doc/note/fa/7355/ در برخی تبیین‌های زیستی – تکاملی، صفت مرگ‌آگاهی نوعی آداپتیشن (سازش) زیستی است که در گونه انسان و به دنبال رشد مغز او پدید آمده و در طی نسل‌های متمادی تثبیت گشته است. مرگ‌آگاهی افراد گونه انسان را قادر می‌سازد بهترین راهکارها را در جهت حفظ و بقای منافع گونه جستجو کنند.، خطرات را بشناسند و از بروز آنها جلوگیری کنند. مرگ‌آگاهی می‌تواند به‌نوعی حس همدلی و نوع‌دوستی را بین افراد گونه برانگیزد و از بروز خودخواهی‌هایی که منافع عمومی را به خطر می‌اندازد جلوگیری کند. گونه انسان چون مرگ‌آگاه است نهادهای مدنی و دستگاه‌های تعاملی را پدید آورده است تا از افراد گونه حفاظت نماید. هنجارهای اخلاقی و آموزه‌های سنتی و فرهنگی همه در جهت افزایش توانایی‌های انسان در برابر خطراتی که اجتماع را تهدید می‌کنند، تکوین یافته است.   گونه‌های پست‌تر از انسان چنین توانایی را ندارند. یک گورخر هرچند بر اساس غریزه از مرگ می‌گریزد اما مرگ‌آگاهی ندارد و هیچ‌گاه در مورد مرگ نمی‌اندیشد و قبل از مواجهه با مرگ تصویری از این پدیده در ذهن خود ندارد. انسان اما دغدغه مرگ را دارد، به مرگ می‌اندیشد و برای تأخیر انداختن آن دنبال راهکار می‌گردد. هرچند اکثریت انسان‌ها علی‌رغم دارابودن صفت مرگ‌آگاهی اکثر اوقات از یاد مرگ غفلت می‌کنند و این نیز به‌جهت خصلت خودفریبی است که آن‌هم مختص گونه انسان است. انسان توانایی فریفتن خویشتن و بازنمایاندن چهره‌های متفاوت و متعدد از خود را دارد. آن‌چنان‌که گاه خود نیز در میان خودهای متعددی که ساخته سردرگم می‌شود. در سنت دینی سفارش شده است که انسان بسیار از مرگ یاد کند. چراکه یاد مرگ مانع طغیان و خودفریبی می‌شود. این موجود عجیب دوپا اگر تصور کند که تا ابد خواهد زیست دست به سرکشی خواهد زد و دنیای پیرامونش را به تباهی خواهد کشید. اغلب مشکلاتی که از سوی افراد خودخواه اتفاق می‌افتد در اثر خودفریبی است که جامعه انسانی را به نابودی می‌کشاند. به‌این‌ترتیب نوعی همسویی و همنوایی میان سنت دینی و تبیین زیستی می‌توان برقرار کرد. هرچند به لحاظ غایت و هدف و البته روش میان دو نوع تبیین تفاوت‌هایی وجود دارد اما نمی‌توان هم‌نوایی این دو را کاملاً نفی کرد. ازآنجایی‌که غایت در سنت دینی دستیابی به سعادت اخروی و در علم، بقای زیست مادی و ازدیاد نسل است، باوجوداین، نمی‌توان وجود رگه‌هایی از تعامل و همسویی در این دو نوع خوانش را نادیده گرفت. بنابراین هم در تبیین علمی و هم سنت دینی، مرگ‌آگاهی می‌تواند به‌عنوان عاملی در جهت انگیزش رفتار اخلاقی و جلوگیری از رذایل اخلاقی عمل کند.   ]]> دیدگاه Wed, 17 May 2017 10:49:53 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/7355/ رفراندوم و آینده ترکیه http://dinonline.com/doc/note/fa/7328/ * اصولاً در ترکیه بر سر چه چیزی رأی‌گیری و همه‌پرسی برگزار شد؟ و موضوع این همه‌پرسی چه چیزی بود؟ به طور خلاصه، این همه‌پرسی مشتمل بر 18 بند است. مهم‌ترین بندهای این همه‌پرسی به اختیارات رئیس‌جمهور مربوط است و او را به شخص اول کشور تبدیل می‌کند. از گذشته تا کنون، ریاست‌جمهوری در ترکیه بیشتر یک عنوان اعتباری بوده و قدرت عملاً در دست نخست‌‌وزیر بوده است؛ ولی از این به بعد، اینگونه نخواهد بود؛ مسأله اصلی در این همه‌پرسی این بود که شکل حکومت، شکل ریاستی باشد و رئیس‌جمهور توسط مردم انتخاب ‌شود و خود او کابینه را تشکیل دهد و مسئولِ درجه اولِ دولت و حکومت، خود او باشد. البته در دنیا نظام‌های ریاست‌جمهوری زیادی وجود دارد، اما آنچه در این همه‌پرسی اهمیت دارد این است که رئیس‎جمهور دارای اختیاراتی به مراتب بیش از رئیس‌جمهور در سایر نظام‌های ریاستی می‌شود؛ یعنی این ظرفیت و قابلیت را دارا می‌شود که مجلس را منحل کند و در قوه‌ قضائیه نیز تا مقدار زیادی تأثیرگذار باشد؛ و همچنین می‌تواند شخصاً مقامات دولتی را در سطوح مختلف تعیین بکند و احیاناً آنها را از سمت‌های خودشان عزل کند. به‌هر‌حال، اختیاراتی که براساس این همه‌پرسی به ریاست‌جمهوری داده می‌شود، عملاً بیش از اختیاراتی است که نظام‌های جمهوری یعنی نظام‌های ریاستی برای رئیس‌جمهور قائل‌ هستند. این مهم‌ترین نکته در مورد همه‌پرسی اخیر است. * شما از نظام ریاستی نام بردید و نظام جدید ترکیه را با نظام‌های ریاستی مقایسه کردید؛ در صورتی که خود این نظام جدید ترکیه هم نظام ریاستی نام دارد؛ آیا تفاوتی اساسی بین این نظام ریاستی و نظام‌های ریاستی دیگر دیده وجود دارد؟ نظام‌های ریاستی موجود در فرانسه و آمریکا و حتی در خود ایران اینگونه است که ابتدا رئیس‌جمهور از طرف خود مردم انتخاب می‌شود و سپس او وزرا و معاونین خودش را معرفی می‌کند؛ این از اختیارات رئیس‌جمهور است. اما در نظام‌های به اعتباری غیرریاستی، قدرت عمدتاً در دست نخست‌وزیر قرار دارد؛ اوست که مسئول کابینه است و کابینه را تشکیل می‌دهد؛ و قوه‌ مجریه به طور کامل در دست اواست. در ترکیه، براساس پیشنهادها و بندهایی که در این همه‌پرسی آمده است، حتی بخشی از مسائل قوه‌ قضائیه هم به رئیس‌جمهور راجع شده و حتی امکان دخالت مستقیم رئیس‌جمهور در عزل و نصب مدیران در سطوح مختلف کشور پیش‌بینی شده است. در نظام‌های ریاستی اینگونه است که یک وزیر ابتدا توسط رئیس‌جمهور انتخاب می‌شود و از مجلس رأی اعتماد می‌گیرد؛ ولی بعد از اینکه رأی اعتماد را گرفت، این خود اوست که مدیران حوزه‌ وزارتش را انتخاب می‌کند و عزل و نصب می‌کند. اما در این نظام جدید ترکیه، اینگونه نیست؛ یعنی این امکان برای رئیس‌جمهور وجود دارد که مدیران در سطوح مختلف را عزل و نصب نماید. * یعنی در این مدل، در واقع نقش نخست‌وزیر خیلی ضعیف می‌شود؟ نخست‌وزیر به معنای مصطلح ندارد؛ و حداکثر این است که رئیس‌جمهور، یک معاون اول داشته باشد؛ یعنی  رئیس‌جمهور می‌تواند به حسب رأی خودش برای خودش معاون تعیین بکند؛ البته ممکن است چند معاون تعیین کند، اما در بین این معاون‌ها، یکی‌شان مهم‌ترین است که به او معاون اول می‌گویند؛ البته معاون اول به کیفیتی است که  قبلاً عرض کردم، و همه چیز در واقع در دست خود رئیس‌جمهور است. * به نظر شما، جناب اردوغان به چه دلیل این همه اصرار داشت که این همه‌پرسی برگزار بشود؟ به چه دلیل، او این همه اصرار دارد که این نظام جدید ریاستی در ترکیه به رسمیت شناخته بشود؟ پاسخ به این سوال یک مقدار مفصل است؛ چون این فقط تصمیم آقای اردوغان نبوده است؛ یعنی یک مجموعه‌ای از تحولات در ترکیه اتفاق افتاده است، مخصوصاً در میان گروه‌هایی که طرفدار حزب عدالت و توسعه بودند. مجموعه‌ این تحولات، به این نقطه‌ای که آقای اردوغان به آن اصرار دارد، رسیده است. به اعتباری، اردوغان سمبل یا نماد تحولاتی است که به لحاظ فکری و ایدئولوژیکی و به لحاظ آینده‌نگری به وجود آمده و در این همه‌پرسی منعکس شده است. خلاصه‌ این تحولات این است که با اینکه از اوائلِ دهه‌ 20، یعنی از سال‌های 1923 و 1924، خلافت عثمانی مُلغا و نظام جمهوری برقرار شد، اما همیشه اندیشه‌ احیای خلافت عثمانی و احیای شکوه و افتخارات آن در ذهنِ ترک‌ها بوده است، مخصوصاً در طبقات مذهبی؛ و اصولاً می‌توان گفت که اسلام‌گرایی در ترکیه در بسترِ رجوع به خلافت عثمانی معنا پیدا می‌کرده است. این فکر وجود داشته و تحولات مخصوص به خود را داشته است. موجِ اسلام‌گرایی که از دهه‌ هفتاد به بعد، در کمابیش همه‌ کشورهای مسلمان می‌بینیم، در ترکیه عملاً در بسترِ عثمانی‌گری معنا پیدا می‌کرده است؛ و این به تدریج جلو آمد، و از اوائلِ دهه‌ هشتاد که ترکیه تحولات اقتصادی و تجاری و به عنوانی اجتماعی و سیاسی‌اش آغاز می‌شود، این گرایش به عثمانی‌گری هم پا به پای این تحولات، تحول پیدا می‌کند و موقعیت و رشد و توسعه‌ ترکیه از دهه‌ هشتاد به بعد، به نوعی منجر به تقویت این جریان می‌شود. به هر حال این جریان، بعدها خودش را در چارچوب حزب عدالت و توسعه متبلور می‌کند. این جریان به همین ترتیب به جلو می‌آید و کم‌کم برای کسانی که طرفدارِ حزب عدالت و توسعه هستند تبدیل به خواست و اراده‌ای‌ جمعی می‌شود. آقای اردوغان هم برای آنها به یک سمبل و یک نمادِ مهم تبدیل می‌شود. در نتیجه، تحول اخیر در ترکیه بیش از آنکه ناشی از تفکرات و اراده‌ شخصی اردوغان باشد، ناشی از موجی است که خواهان اعاده‌ خلافت عثمانی است. البته تصور آنها این است که برای اینکه این کار انجام بشود، می‌باید قانون اساسی تغییراتی پیدا بکند؛ و از جمله آن تغییرات این است که به رئیس کشور قدرت بیشتر و اختیارات بیشتری بدهند؛ و البته، شخصیت کاریزماتیک اردوغان هم به نوعی است که او را حائز این شرایط می‌کند. لذا این همه‌پرسی، به اعتباری، نمودی است از یک سلسله تحولاتی که اتفاق افتاده است. و مهم هم در اینجا این است که اردوغان شخصیت مطلوبی است که می‌تواند از نظر طرفدارانش این خواست را تحقق بدهد و به سرانجام برساند. * در دهه‌ گذشته شاهد این بودیم که حزب عدالت و توسعه، روند مناسبی را برای توسعه‌ ترکیه طی کرد. با توجه اینکه این همه‌پرسی بالاخره به نتیجه‌ مورد نظر اردوغان رسید، آیا تصور می‌کنید که این روند تداوم پیدا خواهد کرد؟ مشکل این همه‌پرسی، و بلکه می‌شود گفت مشکل آن فکری که این همه‌پرسی بر اساس آن به وجود آمد این است که جامعه‌ ترکیه را به نوعی قطبی کرده است و در آینده، حتی بیشتر هم قطبی خواهد کرد. می‌توان گفت که از دورانِ جمهوریت، یعنی از ابتدای زمانِ آتاتورک به بعد، علی‌رغم اینکه گرایش‌های مختلفی در ترکیه وجود داشت، ولی جامعه‌ ترکیه هیچگاه قطبی نبود. البته گرایش‌های راست وجود داشت؛ گرایش‌های ناسیونالیستی وجود داشت؛ گرایش‌های چپ وجود داشت؛ گرایش‌های چپ افراطی وجود داشت؛ ولی جامعه هیچگاه قطبی نبود. ولی مشکلی که اکنون این فکر و این همه‌پرسی ایجاد کرده و می‌کند این است که در ترکیه گروه‌های اجتماعی مختلفی وجود دارند که تا قبل از این با یکدیگر در نوعی تلائم و انسجام بوده‌اند، اما الان با این همه‌پرسی که خواهان اعادة ارزش‌های دوران عثمانی است، تداوم این یکپارچگی مشکل است. در دوران عثمانی، مخصوصاً از اواسط قرن نوزدهم به بعد، نحوه‌ تعامل عثمانی‌ها با طبقات مختلف و شهروندان مختلفی که در قلمرو آنها بودند یا در قلمرو ترکیه‌ای که در داخل عثمانی بود به سر می‌بردند؛ یکسان نبود؛ برای نمونه، مخصوصاً در اواخر دوران عثمانی‌ها، علیه همه‌ کسانی که یا ترک نبودند یا به لحاظ مذهبی، حنفی نبودند یا اینکه متعلق به اقوام دیگری مثل کردها بودند، فشار نیرومندی وجود داشت. لذا جامعه‌، یعنی جامعه‌ موجود ترکیه، نسبت به دوران عثمانی خاطرات یکسانی ندارد و تعامل عثمانی‌ها با طبقات مختلف، یکسان نبوده است. زمانی که شما اندیشه‌ای را زنده می‌کنید، آن کسانی که مخالف این اندیشه‌اند، عملاً به یک قطبِ مخالف تبدیل می‌شوند؛ و این قطب مخالف به دلیلِ مخالفتش، از جانب کسانی که طرفدار، مثلاً، همه‌پرسی‌اند، در قالب تاریخیِ خودشان دیده می‌شوند و این به طور  فزاینده، جامعه را قطبی می‌کند. به طور خیلی خلاصه باید گفت که این همه‌پرسی فقط با کمی بیش از 51 درصد آراء پیروز شد؛ بنابراین، تعداد زیادی هستند که مخالف‌اند. و آن کسانی که مخالف‌اند، چند طیف‌اند. اولاً از بین هفتاد و هفت شهر بزرگ ترکیه، یعنی شهرهایی که بیش از یک میلیون جمعیت دارند، سی و سه شهر، اکثریت رأی منفی دادند، منجمله آنکارا و استانبول و ازمیر. این‌ها به همه‌پرسی رأی منفی دادند. لذا مثبت‌بودن نتیجه همه‌پرسی به این دلیل است که مناطقی در غیر شهرهای بزرگ، یعنی شهرهای کوچک یا مثلاً روستاها اقبال بیشتری به این همه‌پرسی داشته‌اند. در بین کسانی که مخالف‌اند، بخشی خود ترک‌ها هستند، ترک‌هایی که، به تعبیر خودشان، مایل‌اند در ترکیه دمکراسی بیشتری وجود داشته باشد و اعطای این همه اختیارات به رئیس‌جمهور را در تنافی با معیارهای دمکراتیک می‌بینند. بخشی اینها هستند. بخش بسیار مهمی هم مجموعه علویانی هستند که خاطراتی بسیار منفی از دوران عثمانی دارند. چون عثمانی‌ها آنها را به حاشیه راندند و مشکلات فراوانی برای آن‌ها به وجود آوردند. تعداد قابل‌توجهی از مخالفین هم کردها هستند؛ آنها به دلیل غیرترک‌بودن، از جانب عثمانی‌ها مورد فشار و حتی بعضاً تحقیر بوده‌اند. مهم در ترکیه، علوی‌ها و همچنین کردها هستند که در قطب مقابل این همه‌پرسی قرار می‌گیرند. * آیا شخصیت‌های مهم دیگر حزب عدالت و توسعه، نظیر آقای عبدالله گُل و آقای داود اوغلو، موضع‌گیری خاصی در این زمینه داشته‌اند؟ حزب عدالت و توسعه، حزب بزرگی است. اینها از سال 2002 به بعد، همواره مهمترین حزب ترکیه بودند و بیشترین آراء را به دست می‌آوردند. در داخل حزب، مخصوصاً در این اواخر، گرایش‌های مختلفی وجود داشت. آقای اردوغان به دلیل ویژگی‌های شخصی خودش، و انطباق این ویژگی‌ها با خواست اکثریت بزرگی در داخل حزب، به قدرت و شخصیت کاریزماتیک حزب تبدیل شده است. اما این به معنی کم‌اهمیت‌بودن شخصیت‌های دیگرنبوده است، شخصیت‌هاییی مانند آقای عبدالله گُل که قبلاً رئیس‌جمهور بود و متعلق به حزب عدالت و توسعه و از پایه‌گذاران آن بود، یا آقای داود اُوغلو که آکادمیسین مهمی است، و عملاً اندیشه‌ نوعثمانی‌گری توسط او تدوین شد و توسط او به یک تئوری سیاسی تبدیل شد، و سال‌های زیادی وزیر خارجه و مدت کوتاهی هم نخست‌وزیر بود. این‌ها به دلائل مختلف، و از جمله اینکه نمی‌خواستند به طور صریح مخالف کنند، مخالفتشان را صریحاً اعلان نکرده‌اند. اجمالاً اینکه این‌ها با روش‌های آقای اردوغان موافق نبوده‌اند و با این همه‌پرسی هم توافق نداشته‌اند، اگر‌چه کمتر سخن گفته‌اند. * آیا به نظر شما توسعه‌ ترکیه در حال حاضر، یک مسئله‌ شخص‌محور است و براساس شخصیت کاریزماتیک اردوغان ارزیابی می‌شود؟ آیا اگر ایشان در مسند قدرت نباشد، اتفاقات طور دیگری پیش خواهد رفت؟ باید ببینیم منظور از توسعه چیست. اگر مراد، توسعه‌ اقتصادی و تجاری و توسعه‌ صنعتی است که باید گفت زیرساخت‌هایش عملاً در دهه‌های گذشته فراهم آمده است. ممکن است از شدت رشد کم بشود و مشکلات مختلفی برای پیشروی با سرعت رشد قبلی به وجود بیاید، اما اجمالاً این قضیه چندان ارتباطی با شخص خاص یا گروه خاصی ندارد، بلکه به دلائل دیگر به جلو می‌رود. لذا توسعه‌ ترکیه، خیلی فرد‌محور نیست، بلکه زیرساخت‌هایش ایجاد شده است و اصولاً‌ خودِ ترک‌ها، مخصوصاً در بخش تجارت خارجی‌ و بخش تولیدی‌، با منطق تجارت جهانی و با منطق اقتصاد رقابتی و صادراتی آشنا هستند و بخش خصوصی در ترکیه عملاً بخش بسیار فعال و کارآمدی است. در این قسمت، مشکل می‌شود گفت که مشکل خاصی ایجاد بشود. این‌ها به جلو خواهند رفت. البته احتمالاً اگر مشکلات سیاسی‌ پیش بیاید، سرعت کمتر خواهد شد. البته درباره رهبری کشور و رهبری سیاسی و به اعتباری اجتماعی کشور، این درست است که در حال حاضر، موقعیت ترکیه تا مقدار زیادی به آقای اردوغان وابسته شده است. و اینکه اگر او باشد یا نباشد، چه تحولاتی روی خواهد داد، این بحث مفصلی است. ولی روی‌هم‌رفته، مشکل در این است که اردوغان به گونه‌ای جامعه را هدایت کرده و به پیش برده است که، به لحاظ سیاسی و اجتماعی، خلأ او مشکلات زیادی را برای ترکیه ایجاد خواهد کرد. * به نظر شما پیاده‌سازی عملی نظام ریاستیِ مد نظر طیف آقای اردوغان، در آینده‌ نزدیک و همچنین در آینده دور چه تبعاتی برای ترکیه خواهد داشت؟ بیشتر، تبعات داخلی مورد سؤال است. واقع این است که باید برگردیم به کسانی که رأی مثبت یا منفی داده‌اند. رأی مثبت به این پروژه، رأی به یک پروژه‌ اجتماعی و اقتصادی نیست، بلکه بیشتر یک رأی ایدئولوژیک است، ایدئولوژیک به معنای سیاسی و دینی و تاریخی آن؛ همه‌ این عناصر را دارد. کسانی که موافق این پروژه هستند، نه به این دلیل است که این پروژه را، یعنی این طرح را کاملاً می‌شناسند و همه‌ مسائلش را سنجیده‌اند، بلکه به این دلیل است که این طرح، به لحاظِ ایدئولوژیکی موافق با ایده‌آل‌ها و اندیشه‌هایشان است. اتفاقاً در این خصوص، سخنرانی‌های خود آقای اردوغان در ماه‌های اخیر، خودش خیلی معنا‌دار است؛ سخنرانی‌های او بیش از اینکه در دفاع از این پروژه در مفهوم توسعه‌ای‌اش خودش باشد، تا حدود زیادی از عناصر ایدئولوژیک بهره می‌برد؛ به این معنی که مخالفین این طرح را به عنوان کسانی که مسلمان نیستند، به عنوان کسانی که تحت تأثیر غربی‌ها هستند، به عنوان کسانی که دست‌نشانده‌ی غربی‌ها هستند و کسانی که خواهان، فرض کنید، آزادی برای همجنس‌گراها هستند معرفی می‌کند؛ بیان او یک چنین لحنی داشت. روی‌هم‌رفته، فضای دفاع از این طرح یک فضای ایدئولوژیکی است. کسانی هم که مخالف این طرح هستند، یک گروه‌شان واقعاً به این دلیل است که این طرح، دمکراسی موجود در ترکیه و نظام دمکراتیک موجود را به چالش می‌کشد و نظام را تبدیل به یک نظام دیکتاتورمنش تبدیل می‌کند. بخشی هم به این دلیل است که در داخل ترکیه کسان زیادی هستند که خودشان را ادامه‌ اروپا می‌دانند و مایلند که با اروپا رابطه‌ فعال‌تر اقتصادی و تجاری و توریستی و علمی و آکادمیک داشته باشند. از نظر آنها این جریان موانع بزرگی را در این راه ایجاد می‌کند. یک بخش دیگری هم هست که به دلیل تجارب بسیار منفی‌ای که از عثمانی‌گری داشتند و دارند با این قضیه مخالف‌اند؛ ترس از این دارند که این طرح منجر به افراطی‌‌شدن گروه‌های اسلامی ترکیه در شکل عثمانی خودش بشود و در نتیجه در ضدیت با آنها قرار بگیرد؛ مثلاً در مدت اخیر، یک نوع ترس در بین علوی‌های ترکیه کاملاً مشهود است، حتی در میان علوی‌هایی که خارج از کشور زندگی می‌کنند. اینها تعداد زیادی هستند. تعدادشان را دقیقاً نمی‌دانیم؛ یعنی آمار رسمی در این زمینه وجود ندارد، اما چیزی حدود یک‌پنجم یا احیاناً یک‌ششم از جمعیت ترکیه را شامل می‌شوند. مواردی بوده که حتی خانه‌های علوی‌ها را در برخی از شهرها علامت زده‌اند. آن جوری که معروف است این کار توسط گروه‌های متمایل به جهادی انجام شده است. به هر حال آنها نگران‌اند که این طرح موجب افزایش افراط‌گرایی علیه آنها به سبک عثمانی بشود. عده‌ دیگری هم که جمعیت قابل‌توجهی دارند کردها هستند. آنها هم نگران این هستند که متمرکزشدن قدرت و تضعیف نظام دمکراتیک موجود ترکیه، به تضییقات بیشتری علیه آنها منجر شود. * به نظر شما آیا گرایش طیف آقای اردوغان به این نظام حکومتی و همچنین انتخاب این نوع نظام جدید از سوی این طیف بزرگ از جامعه‌ ترکیه آیا در واقع واکنش به مسأله‌ خاصی بوده است؟ نه! این فرایند، نتیجه‌ رشد و تحول‌ افکار و اندیشه‌هایی است که ده‌ها سال است وجود دارد و البته از اوائل سال 2000 که حزب عدالت و توسعه قدرت را به دست ‌گرفت،  رشد آنها سرعت پیدا کرد و بعد از آغاز انقلاب‌های عربی باز هم سرعت بیشتری گرفت. مشکل بتوان گفت که در اعتراض به یک جریانی بوده باشد. البته این هست که افراط‌کاری‌های نظامی‌ها و طرفداران آنها در جامعه‌ ترکیه که مثلاً موجب ممنوعیت حجاب شده بود، و سایر رفتارهایی از این دست، تا اندازه‌ای در رشد کمی و کیفی گروه‌های اسلامی ترکیه تأثیرگذار بوده است، ولی تحولاتی که در حال حاضر شاهدش هستیم، عمدتاً ناشی از مکانیزم طبیعی رشد اندیشه‌هایی است که در داخل گروه‌های طرفدار عدالت و توسعه وجود داشته است. * سوالم بیشتر معطوف به این است که در حال حاضر چه شرایطی ایجاد شده است که این اندیشه‌های مربوط به بازیابی هویت دینی و تاریخی و سیاسی مجال ظهور و بروز زیادی پیدا کرده‌ است؟ واقع این است که جامعه‌ موجود ترکیه جامعه‌ای است که هم ثروتمند و هم مدرن شده و هم نفوذ برون‌مرزی‌اش فراوانی یافته است و قابل‌ مقایسه با گذشته نیست. این شرایط، یعنی شرایط جدید که نشان‌دهنده‌ قدرت درونی و به اعتباری قدرت ذاتی ترکیه است، به این نتایج رسیده است. اصولاً زمانی که توسعه کمی و کیفی یک جامعه از حد معینی بیشتر می‌شود، آن جامعه نوعی تمایلات سروری‌طلبانه هم پیدا می‌کند. فرض کنید الان سروری‌طلبی چینی ها در 2017 به مراتب از چینِ سی سال گذشته بیشتر است، چون چین اکنون به یک قدرت بزرگ تجاری و اقتصادی و بین‌المللی تبدیل شده است. می‌توان گفت که وضعیت ترکیه هم به همین ترتیب است. البته در جهان مسلمان، این نسبت (نسبت بین توسعه و سروری‌طلبی) بیشتر است. مثلاً هندِ سال 2017 که خیلی ثروتمند‌تر و صنعتی‌تر از هندِ دو یا سه دهه‌ گذشته است، در مقایسه با ترکیه، نسبت بین رشد و سروری‌طلبی‌اش کمتر است. * به نظر شما نتایج منطقه‌ای این نظام جدید حکومتی برای ترکیه و برای تحولاتی که در منطقه در جریان است چه خواهد بود؟ مطمئناً تغییراتی وجود خواهد داشت. چون به اعتباری، می‌توان گفت که زیربنای این فکر و این همه‌پرسی میل به موقعیتی است که عثمانی‌ها در گذشته داشته‌اند، البته با توجه به شرایط و ویژگی‌های جدید. و می‌دانید که در منطقه‌ای که ترکیه قرار دارد، تقریباً همه کشورهای منطقه، غیر از ایران، برای قرن‌ها (نزدیک چهار قرن) تحت سیطره‌ ترک‌ها و عثمانی‌ها بودند. کل خاورمیانه عربی، به جز بعضی از قسمت‌ها، به این صورت بود. حتی شمال آفریقا، منهای مراکش، تحت سیطره عثمانی‌ها بوده است؛ چنان‌که بخش‌هایی از شرق اروپا و منطقه بالکان هم تحت سیطره بوده است. البته ترک‌ها می‌دانند که دیگر در اروپا نمی‌توانند جای پائی آن گونه که عثمانی‌ها داشتند، داشته باشند، اما در منطقه‌ ما تصورشان این است که می‌توانند این جای پا را داشته باشند. اتفاقاً در بین گروه‌ها و احزاب و حتی بعضاً نظام‌های سیاسی موجود در منطقه، کسانی هستند که مایل به حضور فعال‌تر ترکیه‌اند و واقعاً از ترکیه‌ای که جانشین عثمانی‌ها باشد به عنوانی حمایت می‌کنند. لذا اگر این همه‌پرسی به لحاظ داخلی موفق بشود، یعنی اگر معارضین این همه‌پرسی مانع از تحقق اهدافی که نوعثمانی‌گری دارد نشوند، مطمئناً سیاست خارجی و سیاست منطقه‌ای ترکیه، تغییرات زیادی را در جهتِ ایفای نقش فعال‌تر در منطقه پیدا خواهد کرد. * مشخصاً‌ چه تبعاتی برای رابطه‌ ترکیه و اروپا وجود خواهد داشت؟ این سوال خیلی مهمی است و وجوه مختلفی هم دارد؛ بخشی‌ از آن مربوط به خود ترکیه، و بخش دیگرش مربوط به ترک‌های مهاجر است. یک بخش دیگری هم به کشور‌های اروپایی و اتحادیه اروپا مربوط است. و باز یک بخش دیگر هم هست که به تعامل مجموع غرب با جهان مسلمان مربوط است. سعی می‌کنم مورد به مورد و به طور مختصر، نکاتی را بگویم. آن بخش که به خود ترکیه مربوط می‌شود این است که اگر این همه‌پرسی از طرف جامعه‌ ترکیه پذیرفته شود و معارضین ساکت بمانند، این همه‌پرسی منجر به یک نوع فاصله‌گرفتن ترکیه و اروپا خواهد شد. تا الان، یعنی تا قبل از مدت اخیر، یکی از ایده‌آل‌های دائمی تمامی بخش‌ها در ترکیه، الحاق این کشور به اتحادیه بود. به احتمال زیاد، شاید برای اولین بار در طی بیش از 50 سال اخیر، این فکر در جامعه ترکیه نزول پیدا خواهد کرد، یعنی از یک آرمان مشترک تنزل خواهد یافت. اما آن بخش که به ترک‌های مقیم اروپا مربوط می‌شود، ترک‌های مقیم اروپا در مقایسه‌ با سایر مهاجرین مسلمان مقیم اروپا- یعنی در مقایسه با عموم عرب‌ها، هندی‌ها، پاکستانی‌ها، و حتی اندونزیایی‌ها و بعضاً آفریقایی‌تبارهای غیر شمال آفریقایی- موقعیت خودشان را در جامعه‌ پذیرنده خیلی بهتر و بیشتر پیدا کرده‌اند؛ مثلاً در مقایسه با عرب‌ها، بهتر در جامعه جذب شده‌اند؛ به این معنی که کار پیدا کرده‌اند و فعالیت اقتصادی شروع کرده‌اند و شبکه‌های بزرگ تجاری ایجاد کرده‌اند و بعضاً حتی به صورت موفق به احزاب داخل شده‌اند یا به بدنه‌ دولتی وارد شده‌اند؛ و به عنوانی بخشی از جامعه‌ پذیرنده شده‌اند. نمونه‌های موفق این قضیه در آلمان و اتریش و هلند و حتی بلژیک وجود دارد. در این جوامع، اینها جایگاه خودشان را پیدا کرده‌اند و معمولاً‌ و بلکه کلاً شما تُرک فقیری در این جوامع نمی‌بینید. همه کار دارند و مشغول هستند. و مهم این است که هویت ترک‌بودن خود را حفظ کرده‌اند، یعنی آداب و رسوم و عقائد و خصوصیات خود و تعصب خود را به کشور و فرهنگ و هویتشان حفظ کرده‌اند؛ این به خلاف تجربه اسپانیایی‌ها یا ایتالیایی‌های مهاجر به فرانسه و آلمان و بلژیک است که بعد از جنگ دوم به این کشورها می‌رفتند و در جامعه‌ پذیرنده منحل می‌شدند. در مورد ترک‌ها اینگونه نیست که منحل شده باشند. آنها خودشان را نگاه داشته‌اند و انصافاً در پیدا کردن کار و فعالیت، از مسلمانان دیگر موفق‌تر بوده‌اند؛ کما بیش مثل چینی‌ها؛ چینی‌ها در هر کشوری که می‌روند، به خوبی با کشور پذیرنده هماهنگ می‌شوند بدون آنکه چینی‌بودن خودشان را از دست بدهند. واقعیت این است که برای اولین بار است که کشورهای اروپایی احساس می‌کنند که به صورت ملموس این مهاجرین دارای آن ویژگی‌هایی نیستند که آنان فکر می‌کردند. و اینکه ممکن است برای اروپا یک خطر بالقوه باشند. این همه‌پرسی و رأی مثبتی که ترک‌های مقیم اروپا در عموم کشورهای اروپائی (غیر از انگلستان)- در بعضی با رأی بسیار بالا (بیش از 67 درصد) و در برخی‌ دیگر با رقم پائین‌تر- به این همه‌پرسی دادند برای کشورهای اروپایی یک شوک بود، مخصوصاً با توجه به حرف‌هایی که آقای اردوغان قبل از انجام همه‌پرسی زد که لحن تهدید داشت؛ اردوغان چندی پیش از برگزاری همه‌پرسی، در انتقاد از اروپایی‌ها گفت که آن‌ها نازی و فاشیست هستند؛ البته این مسئله‌ خاصی نیست، ولی اینکه به ترک‌ها خطاب ‌کرد که سعی کنید پول‌دار شوید و سعی کنید در بهترین خانه‌ها زندگی کنید و مخصوصاً اینکه سعی کنید زیاد بچه داشته باشید، این برای اروپایی‌ها که مخصوصاً رشد جمعیتشان نزدیک به صفر است، لحن کاملاً تهدیدآمیزی دارد. به هر حال، موقعیت ترک‌ها در اروپا خیلی تحت تأثیر این همه‌پرسی قرار خواهد گرفت، حتی موقعیت ترک‌هایی که به این همه‌پرسی رأی منفی داده‌اند؛ یعنی موقعیت آنها هم تحت تأثیر این جریان قرار خواهد گرفت. فکر می‌کنم به اندازه کافی توضیح دادم و توضیح بیشترش خیلی طول می‌کشد. بالاخره آنچه به کل غرب مربوط است و حتی می‌توان گفت به کشورهای توسعه‌یافته که بعضاً هم غیرغربی هستند، مربوط می‌شود، این است که تا کنون، یعنی تا همین چندی گذشته و مخصوصاً تا قبل از این همه‌پرسی، تلقی آنها این بود که ترکیه اسلام معتدل را نمایندگی می‌کند؛ یک نمونه‌اش این است که نیکسون بعد از فروپاشی شوروی و در اواخر عمرش کتاب مهمی نوشت با عنوان «فرصت را از دست ندهید»[1]  که خود عنوانش هم حاکی از استراتژیک بودن این کتاب است. نیکسون قسمت قابل‌توجهی از این کتاب را به این اختصاص می‌دهد که از اوائل دهه‌ی هشتاد که مسئله‌ اسلام سیاسی مطرح می‌شود. او صریحاً توصیه می‌کند که شما به سوی اسلام معتدل تُرکی بروید؛ پیشنهادهایی هم برای چگونگی مقابله‌ با اسلام سیاسی و افراطی هم دارد. از نظر غربی‌ها، و از جمله نیکسون، یک اسلام معتدلی وجود داشت که ترکیه آن را نمایندگی می‌کرد. ولی با توجه به این همه‌پرسی و حرف‌هایی که در طی این همه‌پرسی و توسط قهرمان آن که اردوغان باشد زده شد، همه‌ حساب‌ها تغییر خواهد کرد. لذا این همه‌پرسی موجب خواهد شد که آنان در اینکه با جهان مسلمان، به ویژه در درازمدت، چگونه عمل بکنند تجدیدنظری کلی انجام دهند. * آخرین سوالی که به نظر می‌رسد باید پرسید این است که به نظر شما نتیجه‌ این همه‌پرسی و این نظام ریاستی جدید چه تأثیری بر روی رابطه‌ ترکیه با ایران و روابط دوجانبه با ایران خواهد داشت؟ این سوال خیلی مهمی است. و پاسخ به آن تا مقدار زیادی وابسته به این است که سیاست خارجی ترکیه عملاً تا چه مقدار تحت تأثیر این همه‌پرسی قرار بگیرد. چنان که عرض کردم، این همه‌پرسی انجام شد و بیش از پنجاه درصد هم رأی آورد، اما با توجه به کم‌و‌کیف کسانی که در داخل ترکیه مخالف این همه‌پرسی هستند، یک مقدار بعید است آنچه که مورد نظر مبتکران این همه‌پرسی بوده است، بتواند به طور کامل انجام بشود. چنان که عرض کردم، این همه‌پرسی رأی اکثریت را به دست آورد، ولی تحقق عملی آن به همان کیفیتی که توقع دارند یک مقدار بعید به نظر می‌رسد. ولی بالاخره ماحصل این موافقت‌ها و مخالفت‌ها، یک نوع سیاست خارجی‌ را برای ترکیه رقم خواهد زد؛ و سیاست خارجی ترکیه در زمینه‌ منطقه ما به طور مشخص تغییر خواهد کرد، چون اگر اصل این باشد که عثمانی‌گری می‌باید احیاء بشود، یکی از وجوهش بسط نفوذ در منطقه‌ی ما است. این که آن سیاست عثمانی‌گری در نهایت تا چه مقدار در توافق یا عدم توافق با ما باشد، خودش یک موضوع قابل‌تأملی است و به این معنی نیست که لزوماً‌ در تعارض با ما باشد، اما به این معنی است که لزوماً تغییراتی وجود خواهد داشت. پیش‌بینی اینکه این تغییرات چه خواهد بود، به ویژه با توجه به گرایش‌های اخوان‌المسلمینی حزب عدالت و توسعه، یک مقدار وقت لازم دارد؛ باید زمان بگذرد تا روشن بشود که اگر ترکیه بتواند سیاست نوعثمانی‌گری مطلوب خودش را تحقق بدهد، از چه کانال‌هایی و چگونه تحقق خواهد داد. بنابراین بهتر است که عجله نکنیم و ببینیم که اینها چگونه این سیاست را اتخاذ می‌کنند و چگونه این سیاست را به جلو می‌برند. نکته‌ مهمی که در اینجا هست، این است که واقعاً ما باید به برادران ترک بگوییم و به طور جدی از آنها بخواهیم که جلوی هر نوع زنده‌شدن مسائل تاریخی مربوط به دوران عثمانی و ایران را بگیرند. خود ما باید به این ملتزم باشیم و طرف مقابلمان را هم باید به این ملتزم کنیم، التزام به اینکه آن خاطرات منفی و آن واقعیت‌های منفی که در تاریخ مشترک گذشته‌ ما وجود داشته است، نباید احیا و بازسازی این بشود، چه در زمینه‌ سیاسی و چه در زمینه کتاب‌های‌ آموزشی و چه در زمینه‌ ادبیات و چه در زمینه‌ فیلم و چه در زمینه‌ حتی مسائل ساختن نمادهای تاریخی. باید جلوی این نوع یادآوری‌ها کاملاً گرفته بشود، چون متأسفانه با توجه به گرایش‌های نوعثمانی‌گری، این احتمال وجود دارد که این بخش تلخ از گذشته دوباره زنده بشود و روابط خوب موجود را تحت تأثیر آن سلسله مسائل تاریخی قرار بدهد و منجر به تخریب روابط طبیعی موجود ما بشود.    ارجاعات: [1] Seize The Moment: America's Challenge In A One-Superpower World. Simon & Schuster (1992) ]]> دیدگاه Fri, 28 Apr 2017 19:13:23 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/7328/ پیامبری و پیام‌های ناشنیده http://dinonline.com/doc/note/fa/7324/ برخاستن انسانی از انسان‌ها به نمایندگی از همه آدمیان تا برای چندمین‌بار برضد مصادره دین به نفع قدرت، ثروت و شهوت برآشوبد و متولیان دین انحرافی را به مبارزه بخواند. اما و هزار اما که این دین نیز بسان ادیان پیشین به آسیب‌هایی همانند آن‌ها گرفتار شد؛ آسیب‌هایی همچون جابه‌جایی بنیان‌ها و بنیادها با قالب‌ها و شکل‌ها، به خدمت گرفتن انسان‌ها، انحراف در اهداف، دُگماتیزم در فهم، استبداد و بسیاری دیگر از آسیب‌ها که دین را با ناکارآمدی مواجه کرده است. بعثت پیام‌هایی داشت که یا شنیده نشد و یا در کوتاه‌مدت به فراموشی سپرده شد؛ پیام‌هایی چون آزادی، امنیت، عدالت، اخلاق، کرامت و در یک کلمه به رسمیت شناختن هویت انسان بما هو انسان. قرآن در سوره قریش خداوندی خدا را به دو نعمت مهم امنیت اقتصادی و امنیت اجتماعی گره می‌زند و خدا را این‌گونه تعریف می‌کند: «الَّذِی أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ وَآمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ» خدایی که در این آیه معرفی می‌شود خدایی است که از مسیر دین می‌خواهد رفاه اقتصادی ایجاد کند و امنیت اجتماعی را ارزانی بدارد. در جاهایی دیگر از اینکه دین پلی برای سیطره بر انسان‌ها باشد و یا انسان‌ها به خدمت گرفته شوند تحذیر داده می‌شود و این غرض مهم را با آیاتی که خطابش پیامبر است این‌گونه بازتاب می‌دهد: «وَمَا أَنْتَ عَلَیهِمْ بِوَکیلٍ» یا «نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَا یقُولُونَ وَمَا أَنْتَ عَلَیهِمْ بِجَبَّارٍ فَذَکرْ بِالْقُرْآنِ مَنْ یخَافُ وَعِیدِ»؛ «لَسْتَ عَلَیهِمْ بِمُصَیطِرٍ». این دین که آمده بود نردبان آسمان باشد و تمدن انسانی بسازد پس از یک اوج قابل تحسین توسط متدینان نابخرد چنان به حضیض می‌افتد که در جهان به نمادی برای خشونت تبدیل می‌شود. این دین پیام‌های زیبایی داشت که یا شنیده نشد و یا پس از شنیده شدن در کوتاه‌مدت به فراموشی سپرده شد؛ پیام‌هایی چون: 1. آزادی انسانی؛ 2. اخلاق محوری؛ 3. امنیت انسانی؛ 4. عدالت در جامعه انسانی؛ 5. برابری انسانی؛ 6. هویت و کرامت انسانی. در بعثت سخن از نفی طبقات اجتماعی گفته شد و قرار بود دستگاه الوهیت انسانی برچیده شود؛ در بعثت قرار بود جامعه از امینت برخوردار شود و حقوق انسان‌ها به رسمیت شناخته شود؛ در بعثت قرار بود اخلاق‌گرایی اصالت پیدا کند و همه‌چیز بر محور اخلاق بچرخد اما افسوس و صد افسوس نه‌تنها اخلاق بر صدر ننشست که تکلیف‌گرایی محوریت یافت؛ نه‌تنها آلهه‌های انسانی برچیده نشدند بلکه به تکثیر آلهه‌ها رسیدیم؛ نه‌تنها امنیت تأمین نشد بلکه استبداد در لباس دین درآمد و رنگ تقدس و جاودانگی گرفت و... آیا نیازی به خوانش دوباره پیداکرده‌ایم.... ]]> دیدگاه Tue, 25 Apr 2017 17:52:07 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/7324/ پس از شکست داعش چه چیزی جایگزین آن خواهد شد؟ http://dinonline.com/doc/article/fa/7319/ برکسی پوشیده نیست که اعراب و مسلمانان خود بیش از همه قربانی افراطی‌گری واقع شده‌اند. فریاد اعتراض علمای اسلام نیز نتوانسته چندان توجّه رسانه‌ها را به خود جلب کند و متأسفانه در نگاه غرب، داعش معرّف اسلام و مسلمانان شده است. در این‌باره گفتگوهای بی‌ثمرِ بسیاری در رسانه‌های غربی و در میان دانشگاهیان صورت گرفته‌ است. اسلام‌هراسان مایلند اسلام را به داعش تقلیل دهند و عدّه‌ای دیگر خاستگاه داعش را نظریه‌های توطئه می‌دانند. ریشه‌های افراطی‌گری را نمی‌توان در دینی جستجو کرد که مفتخر به تعالی‌بخشی اروپا و شکوفاسازی فلسفه و علومِ آن است. به لطف دانشمندان مسلمان در عصر طلایی اسلام، شیمی، ریاضیات، فلسفه، فیزیک و حتّی روش‌های کشاورزی از اعراب (دانشمندان مسلمان، مسیحی، یهودی و ایرانی) به اروپای قرون وسطی منتقل شد. اسلام در دستان دانشمندان و روشنفکران بر جهان تأثیر مثبت گذاشت و در دستان داعش مورد سوءاستفاده قرار گرفت، فتواهای خونین صادر کرد و زنان را تحقیر کرد و به بردگی کشید. مسلّماً این اسلام نیست که دستخوش تغییر شده است، بلکه روشنفکران تغییر کرده‌اند. اما متأسفانه ما به معضل داعش عمدتاً از منظر امنیت غرب نگاه می‌کنیم و نمی‌خواهیم به این موضوع توجّه کنیم که ظهور داعش در متنِ مداخلات آمریکا و غرب در عراق، سوریه، لیبی و یمن رخ داده است. به نظر می‌رسد که هرجا در خاورمیانه پای «مناطق عملیاتیِ» نظامی غرب در میان است، افراطیان نیز به وجود می‌آیند. افراطی‌گری در جاهایی رشد پیدا می‌کند که از وجود قدرت مستحکمِ مرکزی بی‌بهره‌اند یا هیچ‌گونه مشروعیت سیاسی و حمایت مردمی وجود ندارد و لذا راه برای مداخله‌جویان خارجی کاملاً هموار است. سال‌ها است که یمن، سومالی، لیبی و مالی از هیچ قدرت مرکزی مستحکمی برخوردار نیستند. جای شگفتی نیست که این کشورها به طور مضاعف قربانی افراطیان و مداخله‌جویان واقع شده‌اند. مداخله‌جویان خارجی اغلب از شعار «مبارزه با افراطی‌گری» به بهانۀ توجیه هرچه بیشتر مداخلۀ خود در امور کشورهای دیگر استفاده می‌کنند و با این کار به قدرت افراطیان می‌افزایند. افراطیان از مداخلات برای جذب نیروها و بودجه‌های بیشتر و محکم کردنِ جای پای خود بهره می‌گیرند. این دور باطلی است که از زمان حملۀ آمریکا به خاک عراق در سال 2003 آفت جان خاورمیانه شده است. در گفتمان‌های حاکم بر رسانه‌های غربی غالباً توجّه نمی‌شود که بین مداخلات خارجی، هرج و مرج‌ها و افراطی‌گری رابطه وجود دارد. اما در جهان عرب این چالش قدری متفاوت است. در سال‌های اخیر، بازار اندیشه‌ها کساد شده و روشنفکران با پول خرید و فروش می‌شوند. بسیار دیده می‌شود که یک سردبیر از روزنامۀ خود به عنوان بلندگوی یکی از احزاب استفاده می‌کند، اما بعد به خاطر منافع مالی سرسپردۀ احزاب رقیب می‌شود. زمانی بود که روشنفکران عرب همگی برای بیان یک روایت منحصربه‌فرد (آمیزه‌ای از ایدئولوژی‌های ملّی‌گرایانه، سوسیالیستی و اسلامی که تأثیر شگرفی بر جامعۀ عرب داشت) تلاش می‌کردند و جنبش روشنفکری عرب سودمند، پویا و تأثیرگذار بود. اما پس از آشوب‌ها و جنگ‌های سال 2011، بسیاری از روشنفکران عرب به غرب فرار کردند، زندانی شدند یا راه سکوت را در پیش گرفتند و روشنفکران کاذب پول‌پرست جای آنها را پر کردند. لذا بود که خلأ عقلایی را امثال داعش و القاعده پر کردند. در زمانه‌ای که جوامع عرب دستخوش نومیدی گشته، پای مداخلات خارجی در میان است و هیچ جنبش روشنفکری‌ای وجود ندارد که راه رسیدن به یک آیندۀ روشن و به دور از استبداد و سلطۀ بیگانه را به مردم نشان دهد، وجود افراطیان پیامدی منطقی است. حتّی وقتی داعش شکست بخورد، ایدئولوژی آن از میان نخواهد رفت و به شکل دیگری درخواهد آمد، چراکه خود داعش نیز ماحصل دگرگونی ایدئولوژی‌های افراط‌گرای دیگر است. تنها روشنفکران و آزاداندیشان خود جهان عرب هستند که می‌توانند به داد آیندۀ منطقه برسند و در غیر این صورت جهان عرب دو گزینه بیشتر پیشاروی خود نخواهد داشت: یا باید نوکر قدرت‌های غربی باشد، یا اسیر دست رژیم‌های خودکامه. ]]> دیدگاه Sun, 23 Apr 2017 04:56:11 GMT http://dinonline.com/doc/article/fa/7319/ آیا حیوانات حق اخلاقی بر گردن ما دارند؟ http://dinonline.com/doc/note/fa/7318/ موضوع حقوق حیوانات و اخلاق انسان در نسبت با حیوان، تا آنجا که می‌دانیم، از روزگار یونان باستان مطرح بوده. از فیلسوفان یونانی و رومی دراین‌باره سخنانی بر جامانده. در آثار دوره پیش‌تر از رواقیان نیز می‌توانیم رد پای این موضوع را در فلسفه غرب بازیابیم. از آن زمان تاکنون، آنچه غالباً توجیهات، استدلالات، نتیجه‌گیری‌ها و داوری‌ها در این باب را که «آیا حیوانات هم حقی اخلاقی بر گردن ما دارند» و «آیا رفتار آدمی با حیوانات مشمول قواعد اخلاقی می‌شود» شکل داده است، غالباً چند مسئله انگشت‌شمار ولی کلیدی بوده است؛ ازجمله دو مسئله زیر: اول. نوع ارتباط حیوانات با انسان: تفسیر و تبیین نوع نسبت انسان با حیوان و ارتباط این دو با هم، نظریه‌هایی را در باب اخلاق انسان در نسبت با حیوان پدید آورده است. فیلسوفانِ پیش از عصر جدید، تنها انسان را در جهان اخلاق و حقوق، ذی‌حق می‌دانسته‌اند. بااین‌حال، برخی به سبب ارتباطی که میان انسان و حیوان فرض می‌کرده‌اند، بالتبع، خواهان حرمت نهادن به حیوانات هم بوده‌اند. فیثاغورثیان که در قرون ششم تا چهارم قبل از میلاد، می‌زیسته‌اند، به حیوانات حرمت می‌نهاده‌اند بدین سبب که آن‌ها را در تناسخ روح انسانی دخیل می‌شمرده‌اند؛ آنان معتقد بودند که روح میان جسم انسان و حیوان در چرخه تناسخ است. حرمت حیوانات نزد اینان به سبب نسبت حیوان به انسان بوده نه به استقلال. ارسطو در رساله «سیاست»، تصریح کرده که حیوانات برای انسان‌ها آفریده شده‌اند هرچند در برخی دیگر از آثار او می‌توان این را هم یافت که گویا به باور او، حیوانات نیز هستی و زندگی مستقلی دارند. نظریه نخست ارسطو که به‌عنوان نظریه رسمی او در این مسئله شناخته می‌شود، برخاسته از نگاه کیهان‌شناسانه و هستی‌شناسانه او است. در نظر ارسطو و رواقیان جهان از موجوداتی بی‌نهایت پرشمار، سرشار است که بنابر شدت پیچیدگی و مرتبه کمال وجودی در مراتب و طبقاتی از حیات بسیار ابتدایی تا احساس صرف، عقلانی و روحانی جای گرفته‌اند. طبقات موجودات، در این زنجیره وجودی، در خدمت طبقه بالاترند و انسان در میان موجودات مادی به سبب برخورداری از عقل در بالاترین جایگاه قرارگرفته است. حیوانات در این نظام، در مراتب پایین قرار دارند. این نظرگاه می‌تواند حالت ابزاری به حیوانات بدهد و انواع خشونت‌های انسان علیه حیوانات را توجیه کند و از زیر ذره‌بین ملاحظات اخلاقی بیرون بیاورد. پیتر سینگر، با اشاره به همین مشکل، غالب شدن نظریه ارسطو تا قرن 19 بر جهان اندیشه را یک بداقبالی برای حیوانات دانسته: «از اقبال بد حیوانات بود که ارسطو به‌عنوان فیلسوفِ الگو در سده‌های میانی پذیرفته شد چراکه ارسطو فکر می‌کرد در جهان، سلسله مراتبی وجود دارد و در این سلسله‌مراتب، مراتب پایین‌تر وجود، برای استفاده مراتب بالاتر وجود آفریده شده‌اند.»[1] در نظر سینگر، نگاه سنتی به مسئله حیوانات در غرب، ریشه در مسیحیت و اندیشه ارسطویی دارد. آکویناس فیلسوف رسمی کلیسا، سفر آفرینش را در انجیل به شکلی تفسیر می‌کرد که بنابر آن، خداوند به انسان‌ها اجازه داده است بر حیوانات مسلط باشند. طبق تفسیر او از انجیل برای خداوند مهم نیست انسان با حیوانات چه می‌کند. انسان‌ها هیچ مسئولیتی در قبال حیوانات ندارند. انسان می‌تواند حیوانات را بکشد و شکنجه کند مگر اینکه عواقب ناخوشایند معنوی برای خود او داشته باشد. تنها دلیل آکویناس برای پرهیز از رفتار سنگدلانه با حیوانات این است که این کار می‌تواند به سنگدلی بینجامد. رنج حیوانات برای آکویناس اهمیت نداشت[2] و یا او شاید اصلاً اعتقادی به رنج آنها نداشت. در این دوره، بهره‌مند نبودن حیوانات از عقل و درکی عقلانی شبیه انسان، باعث می‌شد تا او ذی‌حق اخلاقی شمرده نشود. محق بودن در این چارچوب کلیسایی و ارسطویی، از آنِ موجودی است که خودآگاه و خردمند و یا برگزیده خداوند است همان‌سان که انسان چنین پنداشته شده است. دوم. ادراک یا عدم ادراک رنج و درد: این مسئله که آیا حیوانات درکی از درد و رنج دارند یا نه، گویا از دوره پس از عصر روشنگری آهسته‌آهسته مطرح شده است. غالباً کسانی که حیوانات را دارای درکی از رنج و درد دانسته‌اند، آنها را ذی‌حق نیز دانسته‌اند و در مقابل، کسانی که حیوانات را به‌مثابه شیئی فاقد درک درد و رنج به شمار آورده‌اند، حقی برای آنها قائل نشده و رفتار انسان با حیوان را در حوزه افعال اخلاقی انسان جای نداده‌اند. دکارت معتقد بود که حیوانات رنج نمی‌کشند و بدین رو لزومی ندارد که نگران درد و رنج آنها باشیم. در نظر دکارت حیوانات مانند ساعت‌اند که با تکان خوردن، صدا تولید می‌کند. ولی جرمی بنتام فیلسوف فایده‌گرا بر این اعتقاد رفت که حیوانات رنج و درد دارند؛ آن‌ها فقط توانایی عقل‌ورزی ندارند و حرف نمی‌زنند و قواعد اخلاقی و حقوق، متوجه همه جاندارانی است که درد و رنج را احساس می‌کنند. هر جانداری که بتواند درد و رنج را احساس کند، دیگر نباید به آن به‌مثابه وسیله‌ای برای رسیدن به هدف نگریست و نمی‌توان درد و رنج او را به این بهانه نادیده گرفت. این نظر بنتام برخلاف نظر کانت نیز هست که با نگاه انسان‌محورانه‌اش معتقد بود انسان مستقیماً وظیفه‌ای در قبال حیوانات ندارد و حیوانات فقط وسیله‌ای برای رسیدن انسان ِ خردمند و قانون‌گذار به غایات خودند. نشانه‌های به زیر رفتن پارادایم حاکم درباره حقوق و اخلاق انسان در ارتباط با حیوانات، از اواخر قرن 18 و اوایل 19 آشکار شد و برخی فعالان حقوق انسان‌ها پا به این میدان نیز نهادند. ازجمله در آغاز قرن 19 ویلیام ویلبرفورس برای منع قانونی گاوبازی و خرس بازی کوشید. بارون ارسکین صدراعظم سابق انگلستان لایحه‌ای علیه خشونت با حیوانات خانگی ارائه کرد هرچند این لایحه در مجلس عوام رد شد. در 1821 طرحی برای جلوگیری از خشونت با گله در مجلس عوام طرح شد که در سال 1822 به تصویب رسید؛ و به نام قانون مارتین مشهور گشت و رفتار خشونت‌آمیز با حیوان خانگی – گله، گاو، اسب و گوسفند- یا تحمیل هر نوع رنج بی‌مورد به این حیوانات را به‌عنوان جنایت معرفی کرد؛ اما این قانون به سبب نداشتن پشتوانه قضایی درخور، عملاً در جلوگیری از خشونت چندان مؤثر نیفتاد. قوانینی نیز در ایالت‌های ایالات‌متحده تصویب شد. امروزه در بیشتر ایالت‌های امریکا دست‌کم برخی از سوءاستفاده‌ها از حیوانات جرم شناخته می‌شود. بااین‌همه، قوانین حمایت از حیوانات هنوز نتوانسته‌اند به نحوی از حقوق حیوانات حراست کنند که فعالان این عرصه را راضی نگه بدارد.[3] زمینه‌های اسلامی حمایت از حیوانات در کشور ما، بنابر آموزه‌های فرهنگی، تا آنجا که تاریخ به یاد دارد، حیوانات در برخی موضوعات ذی‌حق شمرده شده‌اند و آزار حیوانات به لحاظ اخلاقی زشت حساب شده است هرچند به حیوانات به‌صورت ابزاری نگریسته شده و جز در دوره حاضر و آن هم میان محافل خاص فعالان حقوق حیوانات، مردم ما به حقوق حیوانات مستقلانه و فارغ از ارتباطی که با انسان دارند، ننگریسته‌اند. متأسفانه علی‌رغم وجود زمینه‌های مناسب فرهنگی برای احترام به حقوق حیوانات در کشور ما، در عمل شاهد وضعیتی غیرمناسب بوده‌ایم. در باب این مسئله که آیا حیوانات درد و رنج دارند، در منابع دینی اسلام که برای مردمان ما اهمیت ویژه دارند، مطالب درخور توجهی موجود است. در برخی منابع اسلامی مایه‌های نگاه غیر ابزاری به حیوانات کاملاً قابل‌برداشت است. روایات متعددی از پیامبر اسلام نقل شده که اجازه چنین برداشتی را به ما می‌دهند و گردآوری و تحلیل سندی و متنی آن‌ها مجالی درخور می‌خواهد. همین اندازه در پایان این نوشته می‌توان به چند روایت اشاره و این را گوشزد کرد که پیامبر اسلام (ص) از همان روزهای آغاز دعوت خویش، از حقوق حیوانات هم گفت و مؤمنین را از ایذاء آنها برحذر داشت. از روایات پرشمار ایشان برمی‌آید که او قائل به درد و رنج حیوانات بوده است از جمله نقل کرده‌اند که روزی مردی در حال ذبح گوسفندی، پا بر گلویش گذاشته بود و در همان حال چاقو را تیز می‌کرد و گوسفند به چاقو می‌نگریست. ایشان برآشفت و به مرد گفت: «می‌خواهی گوسفند را یک‌بار بکشی یا دو بار؟!» از برخی روایات دیگر چنین برمی‌آید که ایشان برای حیوانات روحی درخور احترام قائل بوده است. اگر این روایات که به روح حیوانات اشاره کرده‌اند قابل اعتماد باشند، نشان‌دهنده احترام مستقلانه حیوانات در آیین اسلام خواهند بود. در چند روایت از پیامبر اسلام به روح حیوانات اشاره شده؛ مثلاً بنابر مضمون یک روایت، او گفت: «حیوان را سیر کنید به خاطر حرمتی که روح دارد.»[4] پدیده پناهگاه حیوانات در چند سال اخیر، قشری از مردم ما به‌خصوص جوانان به‌شدت به حمایت حقوقی و اخلاقی از حیوانات تمایل یافته‌اند. این روند، با رشد اطلاعات مردم ما دراین‌باره که طبیعت و حیوانات و انسان در دنیایی کاملاً مرتبط زیست می‌کنند و سرنوشت آن‌ها به هم‌گروه خورده است، همراه بوده است. با تحلیل وضعیت فعلی و فعالیت‌های حقوق حیوانات شاید بتوان به این نتیجه رسید که نگاه مردم به این موضوع، بیشتر در چارچوب فایده‌گرایی می‌گنجد؛ نگاهی که اولاً برای حیوانات نیز درد و رنجی قائل است و ثانیاً در پی کاستن درد و رنج از جهان است. اینک در بسیاری از شهرها مکان‌ها و مؤسساتی مردم‌نهاد تحت عنوان پناهگاه حیوانات برپاشده است. پناهگاه‌ها علاوه بر این‌که در وادار ساختن حرمت‌شکنان حقوق حیوانات به عقب‌نشینی مؤثر بوده‌اند و جان بسیاری از حیوانات را حفظ کرده‌اند، هر یک کانونی برای گردهمایی فعالان و بحث و نظر در این عرصه نیز بوده‌اند. می‌توان گفت که پدیده پناهگاه حیوانات در سال‌های اخیر حتی به بحث‌های نظری درباره حیوانات و اخلاق انسان در ارتباط با حیوانات دامان زده‌اند. در عرصه عمل، پناهگاه‌ها غالباً توانسته‌اند در اصلاح رفتار مردم ما نسبت به حیوانات مؤثر افتند. بااین‌همه، پناهگاه‌ها مسائل و معضلاتی نظری و عملی نیز داشته و دارند؛ ازجمله این‌که هرچند جان بسیاری از حیوانات اهلی را از مرگ رهانیده‌اند، موفق نشده‌اند زندگی‌ای طبیعی و همراه آسایش برای آن‌ها فراهم آورند. ازاین‌رو، برخی فعالان حقوق حیوانات وجود پناهگاه حیوانات را از اساس زیر سؤال برده‌اند. در مقابل، مدافعان پناهگاه‌ها استدلال می‌کنند که اولاً ما در آغاز راهیم و اینک در وضعیتی بحرانی به سر می‌بریم و اولویت فعلی ما بازداشت خشونت سازمان‌دهی شده علیه حیوانات است و ثانیاً پناهگاه‌ها کارکردهایی دیگر هم داشته‌اند ازجمله کارکردهایی که در بالا به آن‌ها اشاره شد. به نظر می‌رسد که پناهگاه‌ها از ثمرات نگاه فایده‌گرای فلسفی به حیوانات در کشور ما هستند و خواسته یا ناخواسته ـ آگاهانه یا ناآگاهانه، این نگاه را در چشم مردم تقویت می‌کنند که باید سعی کرد تا رنج و درد را از سر حیوانات ازجمله حیوانات اهلی برداشت، بی‌آنکه توقعی برای این سعی و تلاش در سر داشت. نفس رنج‌زدایی از جهان، یک ارزش است که می‌تواند هدف اصلی چنین کوشش‌هایی باشد. * دین آنلاین خواندن گفت‌وگوی مجله کرگدن با ابراهیم احمدیان را پیشنهاد می‌کند (اینجا)! ارجاعات: [1]. http://www.magiran.com/npview.asp?ID=3390982. [2]. http://www.magiran.com/npview.asp?ID=3390982. [3]. نگاه کنید به: www.britannica.com/topic/animal-rights [4]. بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج 61، ص 217.. ]]> دیدگاه Fri, 21 Apr 2017 21:20:34 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/7318/