پایگاه تحلیلی خبری دین آنلاین - آخرين عناوين دیدگاه :: نسخه کامل http://dinonline.com/reflection/viewpoint Thu, 19 Jul 2018 13:42:16 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://dinonline.com/skins/default/fa/normal3/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری دین آنلاین http://dinonline.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری الف آزاد است. Thu, 19 Jul 2018 13:42:16 GMT دیدگاه 60 به بهانه درگذشت کاردینال توران؛ «سیاست و گفت‌وگوی دینی» http://dinonline.com/doc/note/fa/7805/ 1. به هنگام آغاز مأموریتم در 1370، 1991 میلادی، او جوان‌ترین و شاداب‌ترین عضو کابینه واتیکان بود. او تجربه دیپلماتیک فراوانی نداشت، امّا هوش و قابلیت‌های شخصی‌اش او را به وزیر خارجه‌ای شایسته تبدیل کرده بود. مأموریت نخستین او به عنوان یک دیپلمات در جمهوری دومنیکن و سپس در لبنان بود و پس از لبنان به عنوان عضوی از هیئت دیپلماتیک واتیکان در کنفرانس همکاری و امنیت اروپا تا 1988، یعنی تا قبل از سقوط بلوک شرق. یعنی در دورانی که این کنفرانس از اهمیت فراوانی برخوردار بود. از این هر سه مأموریت، چنانکه به طورِ خصوصی می‌گفت، نکات فراوانی آموخته بود. 2. در دهه‌های پنجاه و شصت و حتی هفتاد قرن گذشته بسیاری از رهبران حزبی و سیاسی اروپا اشخاصی پراطلاع و فرهیخته بودند. دوران تحصیلی آنان به قبل از جنگ جهانی دوم بازمی‌گشت که نظام آموزشی سخت‌گیرانه و دقیق آن به راستی افراد مستعد و علاقمند را رشد می‌داد. دو زبان لاتینی و یونانی اجباری بود و آموزش این دو زبان به گونه‌ای شگرف در شکفتن استعدادها مؤثر بود. حتی عموم رهبران احزاب چپ هم به خوبی فرهنگ و تمدن اروپایی را می‌شناختند. اروپای امروز و اندیشه وحدت اروپا که هم‌اکنون در قالب «اتحادیه اروپا» خود را نشان می‌دهد، مرهون ایده‌های همان شخصیت‌ها است. مهم‌ترین شخصیت هم‌تراز رهبران یادشده در کلیسای کاتولیک، کاردینال کازارولی است. فردی دانشمند که زمان و جهانش و منطق تحولی آن را به خوبی می‌شناخت. او مدتها در زمان پل ششم و ژان پل دوم نخست‌وزیر واتیکان بود. اندیشه ارتباط دیالوگی واتیکان و بلوک شرق از ابتکارات او است، اگرچه در اروپای دهه شصت و خصوصاً دهه هفتاد بودند کسان دیگری، همچون ویلی برانت صدراعظم اسبق آلمان غربی، که در چارچوب سیاسی و اجتماعی آن، خواهان آغاز گفتگو با آن طرف دیوار آهنین بودند. 3. اصولاً سیاست خارجی واتیکان در مفهوم امروزینش پس از کازارولی است که قوام می‌یابد و شکل می‌گیرد. این جریان در دوران پاپ ژان پل دوم به اوج می‌رسد. ژان پل عملاً سیاسی‌ترین پاپ تمامی قرن بیستم است. قبل از این دوران واتیکان خود را متعهّد به مقابله با کمونیسم و احزاب کمونیستی و نیز ایجاد چتر دفاعی برای مبلغانش در سرزمین‌های غیرمسیحی و غیرکاتولیکی می‌دانست و این عملاً بخش کوچکی از سیاست خارجی در معنای امروزین آن است. دستیار کازارولی، کاردینال سیلوسترینی بود که هنوز هم در قید حیات است و در ایام مأموریتم ریاست «مجمع کلیساهای مترقی» را به عهده داشت و مدتها وزیر خارجه واتیکان بود. توران به مدت دو سال در 90-1988 معاون سیلوسترینی بود و سپس خود مسئولیت وزارت خارجه را به عهده گرفت.   4. در دهه نود عموم اعضای کابینه واتیکان افراد نسبتاً سالخورده‌ای بودند. مسئولیت ادامه خط سیاسی کازارولی و سیلوسترینی و در عین حال به روز کردن آن و منطبق کردن سیاست خارجی واتیکان با درخواست‌های فزاینده و تمایلات عملاً توسعه‌طلبانه ژان پل دوم، با توران بود و او این مهم را به خوبی انجام می‌داد. او در یکی از ملاقاتها گفت «پدر مقدس» پیوسته مسائل جدیدی طرح می‌کند و از ما می‌خواهد که او را همراهی کنیم. هفته‌ای دوبار و بعضاً سه‌بار او را می‌بینم و تبادل نظر می‌کنیم.   5. در دهه نود و پس از سقوط بلوک شرق که ژان پل دوم شخصاً در آن نقش بزرگی داشت، سیاست خارجی واتیکان توسط پاپ تعیین می‌شد و توران و کارشناسانش در همین مسیر فعالیت می‌کردند و نه بیشتر. علیرغم محافظه‌کاری ذاتی واتیکان، در اوائل دهه نود نوعی توسعه‌طلبی افراطی علیه سرزمین‌های ارتدوکس‌نشین اروپای شرقی و قلمرو شوروی سابق بر سیاست خارجی آنان حاکم شد. نمونه خوب آن به رسمیت شناختن دو کشور اسلوونیا و کروواسی در کمتر از بیست و چهار ساعت پس از اعلام استقلال بود. واتیکان در میان تعجب و بلکه حیرت همگان اولین کشوری بود که استقلال این دو را به رسمیت شناخت که در همان زمان و کمی بعد واکنش‌های مختلفی را برانگیخت.   6. مدتی بعد اینان دریافتند که می‌باید با واقع‌بینی بیشتری تصمیم بگیرند و عمل کنند و چنین کردند. واقعیت این است که توران را در این تغییر جهت سهمی بزرگ بود. ویژگی فرانسوی وی که بعضاً بدان می‌بالید، نوعی صراحت لهجه را حتی در ارتباط با پاپ، موجب شده بود که گاهی در ضمن صحبت‌هایش بدان اشاره می‌کرد. او به واقع با تحسین و اعجاب به پاپ می‌نگریست، اما گویا مسائلی را با وی مطرح می‌کرد که دیگران یا نمی‌خواستند و یا نمی‌توانستند مطرح کنند. از جمله مهمترین‌هایش همین موضوع کلیساهای ارتدوکسِ با ریشه بیزانسی و به ویژه کلیسای ارتدوکس روس بود.   7. این تجربیات میدانی در یکی از پرتلاطم‌ترین دوران‌ها، از او شخصیتی آگاه و دوراندیش ساخته بود. در آخرین دیدار طولانی‌ام با وی که تقریباً دو سال پیشتر و در دفترش اتفاق افتاد نکات فراوانی درباره وضع موجود، بیان کرد. گویی او منطق تحولات را شناخته بود و می‌گفت راه‌حل‌های اندکی وجود دارد و از مهمترین‌هایش مسئله «دیالوگ» است، امّا می‌گفت که این دیالوگ در حال حاضر دشمنان و مخالفان فراوانی دارد که اکثراً در غرب هستند و افزود که چندماه پیش‌تر اسقف پاریس از من برای سخنرانی درباره دیالوگ با اسلام دعوت کرد. محل سخنرانی کلیسای جامع پاریس بود و در آنجا کوشیدم با بی‌طرفی کامل موضوع را توضیح دهم. اما بیشتر شرکت‌کنندگان گلایه و بعضاً به شدت گلایه کردند که جانبدارانه و به نفع اسلام صحبت کرده‌ام، در حالی‌که واقعاً چنین نبود.   او می‌گفت متأسفانه این مشکلات وجود دارد و حتی تشدید خواهد شد، امّا در نهایت چاره‌ای جز گفتگوی صریح و صادقانه وجود ندارد و ما وظیفه داریم پیوسته بدان تأکید کنیم و از پاپ موجود به همین دلیل ستایش می‌کرد. او صمیمانه و صادقانه مخالف هر نوع راه‌حل نظامی بود، حال آنکه واتیکان در جریان بحران بوسنی از دخالت‌های نظامی انسان‌دوستانه اجمالاً و با توجه به شرائط، دفاع می‌کرد. توران در اواخر عمرش حتی با این اندیشه هم مخالف بود و می‌گفت اوضاع آنچنان آشفته و کنش‌ها و واکنش‌ها آنچنان متداخل و پیچیده است که هر نوع اقدام نظامی در نهایت مشکل را پیچیده‌تر می‌کند.   8. به جز دیدار اخیر در طول مدتی که ریاست مجمع گفتگوی دینی را به عهده داشت، دیدارهای دیگری هم با وی داشتم. در این دیدارها درباره مسائل مختلفی صحبت می‌شد و از جمله درباره اروپا و آینده آن، مهاجرت و مسئله مهاجران، اعم از قانونی و غیرقانونی، چین و تحولات رابطه‌اش با واتیکان و با کلیسای کاتولیک، وضعیت در آمریکای لاتین و در آفریقا، تهدیدهای محیط‌زیستی و مشکلات ناشی از خشک‌سالی و پی‌آمدهای فراوانش هم برای آفریقا و هم برای اروپا. چرا که این جریان موجب تشدید پدیده مهاجرت‌های غیرقانونی می‌شد. حتی یک‌بار درباره عربستان و آینده روابط‌اش با واتیکان صحبت شد و اینکه چرا واتیکان به عنوان یکی از چهار عضو مرکز گفتگوی دینی وین که به ابتکار ملک عبدالله و به نام وی شکل گرفته، شرکت کرده است.   او به اصل گفتگو به عنوان یک راه‌حل عمیقاً معتقد بود و اینکه با بردباری و مداومت می‌توان به نتیجه رسید. یک‌بار به او گفتم این نظریه کازارولی و ویلی برانت است. گفت آری امّا در عمل به این نتیجه رسیده‌ام.   9. سال‌ها بود که از بیماری پارکینسون رنج می‌برد و این بیماری عملاً او را فلج کرده بود. چهره و اندام و کیفیت راه رفتن و تا حدودی صحبت کردنش دگرگون شده بود، امّا هیچگاه از مسئولیت شانه خالی نکرد و با آنکه می‌توانست از سمت کناره‌گیری کند و در درون استراحت‌گاه‌های واتیکان به استراحت بپردازد، اما چنین نکرد. احتمالاً اعتقادش به آنچه را درست می‌پنداشت، مهم‌ترین عامل محرّک وی بود.   تذکر این نکته ضروری است که توران یک متکلم و یا فیلسوف نبود و اصولاً گفتگوی دینی را بهانه‌ای برای ارتباط و هم‌فکری و هم‌کاری و هم‌گامی جهت یافتن راه‌حل برای مشکلات ملموس کنونی می‌دانست و اصولاً در فضای موجود جهانی گفتگو عمدتاً به همین معنا است، حتی در آنجا هم که به مسائل اعتقادی و فلسفی می‌پردازد. اگرچه در این موارد هم هدف چندان روشن شدن مسائل کلامی و فلسفی نیست، هدف اصلی عموماً برقراری ارتباط و صرف به زیر یک سقف نشستن است.   10. «سیاست خارجی» مفهومی شناخته شده است، امّا سیاست خارجی واتیکان این‌گونه تعریف نمی‌شود. چرا که واتیکان به عنوان یک دولت و نیز به عنوان مرکزیت روحانی و دینی بیش از یک میلیارد کاتولیک که در سراسر جهان پراکنده‌اند، هویت و ماهیت متفاوتی با دولت‌ها و حکومت‌های دیگر دارد. آن تفاوت ناشی از این تفاوت است.   اجمالاً آمیخته‌ای است از سیاست و تمایل به گفتگو و داشتن رابطه‌ای خوب و بی‌تنش و یا حداقل کم‌تنش، با چاشنی صبر و بردباری و عجله نکردن. در اینجا گفتگو از ارکان اصلی شکل‌دهی به سیاست دوجانبه و چندجانبه است. نکته دیگر اینکه وزارت خارجه واتیکان مجموعه‌ای است بسیار محدود و کوچک و حتی کوچکتر از وزارت‌خارجه‌های کم‌وبیش تمامی کشورهای ضعیف و کوچک، و با تعداد اندکی کارشناس که هریک مسئولیت میزی را به عهده دارند. امّا مهم این است که اینان از جانب مجموعه‌ای گسترده و بزرگ پشتیبانی و تغذیه می‌شوند که عبارت باشند از تشکیلات کلیسایی و کشیشان و اساقفه پراکنده در تمامی نقاط جهان.   11. ویژگی اخیر موجب شد که تلقی واتیکان نسبت به ایران پس از بهار عربی و مشکلات مختلفی که برای مسیحیان و سایر اقلیت‌های دینی در منطقه خاورمیانه ایجاد شد، تغییر یابد و بیشترین تغییر هنگامی رخ داد که داعش در سوریه قوام یافت و به عراق وارد شد و امنیت و بلکه موجودیت مسیحیان مورد تهدید قرار گرفت.   مسیحیان منطقه از لیبی و مصر گرفته تا سوریه و عراق و اردن و لبنان با پدیده جنبش‌های تکفیری مواجه شدند که در تعارض با همه بودند و از جمله در تعارض با اقلّیت‌های دینی و مذهبی. آن‌ها احساس کردند که در شرائط جدید مهمترین و جدّی‌ترین کشور موجود در منطقه که به دلائل مختلف می‌تواند در برابر این جریان بایستد و می‌ایستد، ایران است. مضافاً که بسیاری از کشورهای عربی و غیرِ عربی منطقه عملاً خالق و پشتیبان این گروه‌ها بودند که وزیر خارجه سابق قطر در طی مصاحبه‌ای صریحاً به همه این نکات اعتراف کرد.   گزارش‌های مختلف شخصیت‌های مسیحی منطقه، اعم از کاتولیک و ارتدوکس، تلقی واتیکان نسبت به ایران را تغییر داد، اگرچه این تغییر رویکرد از جانب ما به درستی دریافت نشد و به رغم توضیحات فراوان کتبی و شفاهی نگارنده، نکته اصلی مفهوم نگردید و فرصت‌های گرانبها و نادر همکاری دوجانبه جهت توضیح اهمیت سیاست کشورمان در مقابله با تروریسم تکفیری برای افکار عمومی جهان، عملاً از دست رفت.   12. مناسب است در پایان خاطره‌ای را بازگو کنم. هشتمین دور گفتگوی دینی ایران و واتیکان در سال 2008 میلادی بود و مدتی پس از سخنرانی جنجال برانگیز پاپ قبلی بندکیت شانزدهم در آلمان درباره اسلام. کنفرانس در داخل واتیکان بود و به هنگام صرف غذا در کنار یکدیگر می‌نشستیم.   او گفت قبل از آمدن هیئت شما به دوستانم گفتم دوستان ایرانی ما به دلیل سخنان پاپ به رم نخواهند آمد و وقتی هیئت وارد شد، بسیار خوشحال شدیم و از شما متشکریم و در روز پایانی گفت واقعیت این است که بهترین و علمی‌ترین گفتگوی ما با مسلمانان، پیوسته با ایرانی‌ها بوده است. سنجیده، عمیق و آرام صحبت می‌کنند. او این نکته را پس از برگزاری دهمین کنفرانس نیز بازگفت.   او هم‌چنین پس از بازگشت از آخرین سفرش به ایران که در اوج قدرت داعش و داعشیان بود در طی مصاحبه‌ای صریحاً گفت که صلح در خاورمیانه بدون حضور و مشارکت ایران ممکن نیست. این سخن وی به عنوان یک سیاست‌شناس و سیاست‌دان شناخته شده، و صرف‌نظر از موقعیت دینی و واتیکانی‌اش، بسیار مهم و تأمل‌برانگیز بود.   توران در صحبت‌های خصوصی‌اش پس از ورود داعش به عراق و بلایایی که به مسیحیان وارد شد صریحاً می‌گفت ایران تکیه‌گاه بزرگ مسیحیان خاورمیانه است. اگر رقبایِ ایران در این رقابت خصمانه پیروز شوند دیگر در خاورمیانه جایی برای مسیحیان نخواهد بود. البته این سخن را به‌گونه‌های مختلف از گروه‌های مسیحی فراوانی که در منطقه حضور دارند، می‌توان شنید، اگرچه هم‌وطنان ما عموماً به چنین نکاتی توجه و اشعار ندارند، چرا که ایران را کمتر در بستر واقعیت‌های ژئوپلیتیکی منطقه می‌بینند و می‌شناسند و اینکه در این بستر چه کسانی به آنها نزدیک و نزدیک‌تر و چه کسانی از آنان دور و دورترند و اینکه دوری و نزدیکی در این مورد چندان با اعتقادات دینی و مذهبی مرتبط نیست. 97/4/18     ]]> دیدگاه Sun, 15 Jul 2018 19:46:02 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/7805/ ایران در گروه مرگ اندیشه http://dinonline.com/doc/note/fa/7804/ طیف گسترده خوانندگان تشنه، جوینده، حرفه‌ای و همیشگی یک جامعه پویا که از فرط مطالعه تجربه‌ها اندوخته‌اند، هر نوشته‌ای را نمی‌خوانند و هر متنی را لایق تفسیر یا تأمل نمی‌دانند. خوانندگانی چنین، نویسندگانی چنان تربیت می‌کنند که شهرتشان عالمگیر شده است. چنین مخاطبانی هستند که نویسنده را آبدیده می‌کنند؛ با نقدهایشان، با کتاب خریدن‌ها و کتاب نخریدن‌هایشان و حتی با بسط و تکثیر ایده نویسندگان در زندگی خویش. بگذریم از اینکه وقتی یک نویسنده ایده و اندیشه‌اش را در رفتار و گفتار مردم، در سینما، در سیاست، در ورزش و در... منعکس می‌بیند کار خود را جدی‌تر می‌گیرد و جدی‌تر می‌اندیشد. از سوی دیگر، وقتی در یک جامعه، نویسندگان فقط می‌نویسند بی آنکه بخوبی بخوانند یا بقدر کافی بدانند خواه ناخواه آثاری بی اثر خواهند نوشت. در چنین جامعه‌ای، خوانندگان نیز از آنجا که اندک هستند و در کار خواندن جدی نیستند و اندوخته و تجربه چندانی ندارند ناگزیر نویسندگان را نیز بیش از پیش به سستی یا انتحال یا تکرار مکررات و یا هر سه مبتلا می‌سازند. بیهوده نیست که در کشور ما این همه کتاب مجعول به نام سارتر و کریشلر و... منتشر می‌شود و حتی از نسخه‌ای که وجود خارجی ندارد چند ترجمه راهی بازار می‌گردد! ظاهراً معلوم است که بقول اهالی ورزش ما در گروه مرگ افتاده‌ایم. البته نه به قید قرعه و صدفه بلکه از سر بی قیدی و تنبلی تاریخی. ما در میان دو طیف یا طایفه گیر افتاده‌ایم یا شاید یکی از آنها هستیم: یا از آنهاییم که نه می‌خوانند و نه می‌نویسند یا از آنها که فقط می‌نویسند و کاغذ و بخت عموم را با هم سیاه می‌کنند.     ]]> دیدگاه Sun, 15 Jul 2018 18:48:05 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/7804/ نقدی بر سخنان پناهیان درباره بُعد اصلی رسالت http://dinonline.com/doc/note/fa/7799/ این اظهارات پناهیان اما بی‌پاسخ نماند و حجت‌الاسلام سروش محلاتی در تعریضی، این رویکرد به دین را پروژه‌ای خواند که می‌خواهد قدرت را به جای اخلاق بنشاند. وی سپس از اسلام‌شناسانی یاد کرد که این روایتِ مشهور را پذیرفته‌اند و دیگر جایی برای ان‌قُلت‌های دیگری باقی نگذاشته‌اند: "دیروز اسلام‌شناسان اصیل مانند علامه طباطبایی به این روایت استناد می‌کردند و می‌گفتند پیغمبر فرمود هدف اصلی من تربیت اخلاق مردم است و امام خمینی با همین استناد نتیجه می‌گرفت که غایتِ بعثت خاتم الانبیاء اکمال مکارم اخلاق است. ولی امروز گفته می‌شود که این حدیث بی اعتبار است و از مجهولات ابوهریره است!" سخن اما بر سر پذیرش یا عدم پذیرش این روایت نیست؛ که بوده‌اند افرادی که این روایت را نیز مقبول دانسته‌اند اما در ایده‌های دینیِ خود، سیاست را مقدم بر اخلاق نشانده‌اند. آیت الله مصباح یزدی از این جمله است. ایشان انتساب این روایت به پیامبر را مقبول می‌داند[1]، اما در انگاره‌های خود، همواره بر تقدم دین و سیاستِ دینی بر اخلاق حکم می‌کند. وی آنچه را که در متون دینی ذکری از آن رفته است را طابق النعل بالنعل، عملیاتی می‌داند و آنرا تا زمانه معاصر نیز بر می‌کشد، بدون آنکه شرایطِ اخلاقیِ آن را در نظر آورَد. به عنوان نمونه، حکم برده داری که در متون دینی ذکری از آن رفته است را همچنان مقبول می‌شمرد[2]. ایشان ارتباط میان اخلاق، سیاست و دین را نیز در پرتوی حاکمیت دینی تحقق یافته می‌داند. هرگاه که حاکمیت اسلامی متحقق شد، به باور ایشان، هم اخلاق ره به مقصود می‌برد و هم دین به سرانجام نیکی نائل می‌آید. در این حاکمتِ دینی حتی اگر جفایی در حق مردمان برود، شایسته است که چشم بر آن بپوشند و دم بر نیاورند و به دیده منّت آنرا بپذیرند، چرا که: "مؤمنِ واقعی کسی است که اگر دادگاه اسلامی حکمی بر علیه او صادر کرد با آغوش باز بپذیرد، گرچه احتمال بدهد که حقش ضایع شده است".[3] اینگونه حکم دادن، دین را برتر از اخلاق نشاندن، می‌تواند هم برده داری را در زمانه کنونی مقبول نشان دهد و هم از جفاهای سیاسی پرده پوشی کند. برتر نشاندن دین بر اخلاق البته منحصر به این احکام خردسوز نیست. سروش محلاتی که اینک بر پناهیان خرده گرفته است، پیش از این از رأیی فقهی پرده برداشته بود که در آراء برخی فقها وجود دارد و جفای در حق اخلاق را نشان می‌دهد. داستان از این قرار بود که روایتی از پیامبر (ص) در دست است که وظیفه امت را در مقابل "اهل بدعت" بیان فرموده‌اند. "اِذا رَأیتُم اَهلَ الریبِ وَ البدعَ مِن بَعدی فَاظهروا البَرائهَ مِنهُم... وَ باهِتوهُم کَیلا یُطعِموا فی الفَساد فی الاِسلام وَ یُحذّرهُم الناس".[4] در این روایت امر شده است که از اهل بدعت برائت جسته و عیب و ایرادهایشان را بازگو کنید و آنان را "مبهوت" سازید تا برای تباه کردن اسلام طمع نکنند. واژه "باهِتوهُم" اما رهزنی کرده بود و برخی از فقها بر آن شدند که گویی نبیّ مکرم (ص) امر کرده است که بر اهل بدعت "تهمت" زنید و آنها را از میدان به در کنید. آیت‌الله خویی در پاسخ به این پرسش که آیا می‌توان مخالفان و اهل بدعت را با نسبت‌های ناروا "هجو" کرد؟ پاسخ داد که: "هر چند دروغ حرام است ولی گاه "مصلحت" اقتضا می‌کند که به آنها "تهمت" زده شود و برای مفتضح شدنشان، کارهای زشتی که نکرده‌اند، به آنها نسبت داده شود تا مردمِ متدیّنِ عوام، از آنها فاصله بگیرند و تحت تأثیر آنان واقع نشوند".[5] این تنها آیت‌الله خویی نبود که چنین رأیی را برگزیده بود. آیت‌الله سید محمد رضا گلپایگانی نیز بر همین طریق رفت. ایشان واژه "باهتوهم" را اینگونه معنا کرد که "آن‌ها را متهم کنید". وی بر همین مبنا نتیجه گرفت که: در چنین مواردی دروغ جایز است، چون با این دروغ، مصلحتِ مهم‌تری استیفا می‌شود، و آن مصلحت، "بی آبرو کردنِ" بدعت‌گذار در میان مردم است.[6] این حکم، "مباهته" نام گرفت و قربانیِ اصلیِ آن، "اخلاق" بود. کمتر انسانِ سلیم النفسی است که چشم بر هم نهد و بر رقیب، اتهام‌های ناروا زنَد و به انجام چنین حکمی اقدام ورزد و آن را مقبول شمرد. اما برخی فقیهان، اینگونه برداشتی از متن دینی داشتند و چنین رفتاری را از مقلّدانِ خود انتظار می‌بردند. و چه آبروها که به استناد این حکم می‌تواند ریخته شود و چه ستمها که به قصد قربت و به نامِ دینی و به کام نامردمی به انجام رسد. این امور تنها از آنجا ناشی می‌شود که چارچوبه اخلاقی را در احکام دینی در نظر نمی‌آوریم. اینگونه احکام جز این نیست که پیش فرضِ ذهنیِ برخی از مفسران دین، بر آن است که احکام و منقولات دینی را می‌باید به نحو تام و تمام در نظر آوریم، و در به روی اخلاقِ معاصرین ببندیم و حکمِ دینی را فقط و فقط از لا به لای متون دینی دریابیم. در این نحوه برداشت از دین گفته می‌شود که اگر ذکر روایتی رفته است و اگر معصوم (ع) به امری حکم داده است، بسنده است که سلسله سند را محکم کنیم، هر چند که آن حکم به بی اخلاق‌ترین وجه ممکن در زمانه معاصر تحقق یابد. همین نگرش به دین است که تحقق عدالت را نیز در این می‌بیند که چوب و خیزران برگیریم و به صلاه جمعه آییم و مفسدان و محتکران را تازه زنیم، تا راه تحقق اقتصادی عادلانه هموار گردد.[7] اینگونه انگاره‌ها که همگی خود را منتسب به دین می‌کنند و رؤیت روایت را وافی به مقصد می‌دانند، جز بی اخلاقی و رمانندگی به همراه نمی‌آورد. در مقابل اما برخی از نواندیشان دینی بر این مهم التفات داده‌اند که اگر حکمی در چارچوبه اخلاق قرار نگیرد، اساساً نمی‌تواند حکمی دینی هم لقب گیرد.[8] در این رویکرد گفته می‌شود که خودِ دین هیچ تعارضی با اخلاق ندارد و نمی‌تواند داشته باشد. آنچه که ممکن است با اخلاق تعارض پیدا کند، "فهم" انسان‌ها از متون دینی است. فهم دینی می‌باید ابتدا با متر و معیار اخلاقی توزین شود. اگر سلسله سند حتی به نبی مکرّم برسد اما حکمی غیر اخلاقی و نامهربانانه تلقی شود، چه جای استناد به دین دارد؟ مرام و مسلک نبوی، بر ما مکشوف کرده است که طریقت حضرتش در نهایت صلح و مهربانی و اخلاق مداری بوده است. آنچه که از این دایره بیرون رود، نمی‌تواند مستند به پیامبر (ص) گردد. ایراد افرادی که برای خشونتهای اخلاقاً ناروا، توجیهی دینی را پشتوانه می‌کنند، در پیش فرضهای نادرست آنهاست. پیش فرضهایی که اگر از ذهن و ضمیر آنها رخت بر نبندد، ثمرات زیانباری به همراه خواهد آورد. باری کم نبوده‌اند نامردمیهایی که بر بشر رفته و مُهر دیانت بر پیشانی داشته است، اما نهایت بی اخلاقی را نشان داده است. این امور از آنجا ناشی می‌شود که متون دینی را بدون پشتوانه‌ای اخلاقی در نظر آورده‌ایم و خاک بر چشم دیانت می‌پاشیم. در نظر داشته باشیم که فرد دینداری که رذائلِ اخلاقی را از زندگی خود پاک نکرده، قرآن را هم درست نخواهد فهمید؛ بلکه گمراه خواهد شد یا بر گمراهی او افزوده خواهد شد.[9] باری! سخن بر سر تقدم و تأخر دین بر اخلاق است. اگر اخلاقمداری، چارچوب‌های برای دین در نظر آورده شود، اگر در فهم دینی، کوچک‌ترین غباری بر گوهره اخلاق ننشید، اگر پاس حرمت اخلاقیات مردمان را بنهد، می‌تواند مقبول و محبوب همگان نیز واقع گردد. چه حاکمیت سیاسی بر اساس آن متون دینی شکل بگیرد، چه بدون حکومت باقی بماند. چه روایت انّما بُعثتُ منتسب به نبی مکرّم گردد یا اینکه روایتی جعلی لقب گیرد. آنچه مسلم است و هیچگاه جعلی نیست، حکم صریحِ اخلاقی است. این متن در شماره 126 نشریه خیمه منتشر شد.   ارجاعات: [1] مصباح یزدی، سخنرانی در تاریخ 6/2/94 با عنوان جای مرکز تربیت مربی اخلاق در نظام آموزشی خالی بوده است. [2] مصباح یزدی، نگاهی گذرا به حقوق بشر از دیدگاه اسلام، ص 89 [3] مصباح یزدی، نظریه سیاسی اسلام، ج اول، ص 48 [4] اصول کافی، ج 2، ص 128؛ نقل از سروش محلاتی، تهمت در خدمت دیانت [5] آیت الله خویی، مصباح الفقاهه، ج 1، ص 458، نقل از همانجا [6] آیت الله گلپایگانی، الدر المنضود، ج 2، ص 148، نقل از همانجا [7] این ایده را حسن رحیم پور ازغدی در خطبه‌های پیش از نماز جمعه قم بیان کرده است. نک: خبرگزاری فارس، 21/8/95 [8] در این زمینه رجوع کنید به کتاب اخلاق دین شناسی اثر ابوالقاسم فنایی [9] ابوالقاسم فنائی، کنکاشی در باب دین و اخلاق، در گفت و گو با صدای ایران ]]> دیدگاه Fri, 13 Jul 2018 18:50:02 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/7799/ مدیریت برد – برد، نیاز امروز ما! http://dinonline.com/doc/note/fa/7797/ اگر اندکی دقت کنیم، می‌بینیم در کشور ما بعضی مدیریت‌ها درچند سال اخیر، به همین مدیریت از نوع کوسه ماهی‌ها بیشتر شبیه ونزدیک شده است؛ با کمال تأسف گاهی مشاهده می‌شود بعضی افراد برای رسیدن به مقام‌های عالی، رقبای سیاسی خود را زیر پا ولگد له کرده و به آنها هتک حرمت می‌کنند؛ در رقابت‌های انتخاباتی، برخی افراد به همدیگر حمله ور می‌شوند و همدیگر را زیر سؤال‌های بنی اسرائیلی می‌برند، برای یکدیگر پرونده سازی می‌کنند، مخالفان جناحی خود را به ارتباط با سرویس‌های اطلاعاتی آمریکا، انگلیس و اسرائیل متهم می‌سازند و به عبارت روشن‌تر رقابت و مدیریت از نوع (بازنده – برنده) را از خود بروز می‌دهند و هیچ فرصتی به رقیب سیاسی خود نمی‌دهند. بعد هم وقتی به قدرت می‌رسند به محدودهٔ مسئولیت‌های خود قانع نمی‌شوند، تلاش و تکاپو دارند تا بر حیطهٔ سایر قوا نیز سیطره داشته باشند. نقاط قوت‌ها را به خود نسبت می‌دهند و نقاط ضعف‌ها، سوء مدیریت‌ها و عدم تدبیرها را با فرا فکنی آشکار به حساب دیگران می‌گذارند. این نوع مدیریت‌ها را مدیریت کوسه ماهی‌ها می‌نامندکه متاسفانه در هشت سال حاکمیت جریان انحرافی ظهور جدی پیدا کرد و به اوج رسید. البته اگر چه در نظام اسلامی ما این نوع مدیریت‌ها غیر اصیل است، همانند کف روی دریا زایل شدنی بوده است، اما همین موقتی بودنش هم آسیب‌های فراوانی برپیکره آن وارد ساخته و نظام اسلامی را به ناتوانی و نا کار آمدی گرفتار ومتهم ساخته است. نوع دیگر، مدیریت از نوع مدیریت دلفین‌هاست. دلفین‌ها پستاندارانِ آبزی، بزرگ و حیوانِ بازی‌گوش و دارای روحیه همکاری هستند و ارتباط و مدیریت در میان آنها به شیوه «برنده – برنده» یا به تعبیری «برد – برد» است. آن‌ها دوست دارند همه چیز را با همدیگر تقسیم کنند. در شرایط دشوار، در کنار هم و برای هم هستند و همدیگر را یاری می‌کنند. اگر یک دلفین زخمی شد، چند تای آن‌ها جمع می‌شوند و او را همراهی می‌کنند؛ تا از گروه عقب نماند و خود را به جمع دلفین‌ها برساند. بنا به تحقیق زیست شناسان، روحیه همکاری و شیوه «برد – برد» در میان دلفین‌ها به قدری قوی است که حتی در موارد متعددی موجب نجات جان انسان‌ها نیز شده است و تعداد زیادی از انسان‌ها که در حال غرق شدن بودند، توسط دلفین‌ها نجات یافتند. ای کاش برخی از مدیران و زیر مجموعه‌های آنان یک بار هم شده در روحیه انعطاف‌پذیری، همزیستی، همکاری و همراهی مسالمت آمیز دلفین‌ها تأمل کنند و در ادارات، سازمان‌ها، نهادها، مدارس و دانشگاه‌ها، این ویژگی‌های بسیار مثبت دنیای حیوانات را که مورد تأکید پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه معصومین علیهم السلام نیز بوده، در میان زیر مجموعه‌های خود گسترش دهند؛ در احادیثی از آن بزرگان داریم که می‌فرمایند: بعضی از خصوصیات مثبت را از حیوانات یاد بگیریم؛ مثلاً: نجابت را از اسب، وفا را از سگ، غیرت را از خروس، تلاش و کوشش و سحر خیزی را از کلاغ و مورچه. اغلب ما انسان‌ها نا خودآگاه به مدیریت از نوع کوسه‌ماهی‌ها که به عبارتی پرتوی از همان «نفس اماره» و رذائل اخلاقی است گرفتار هستیم؛ امّا با تأمل، تلاش و ریاضت اخلاقی می‌توانیم آن را به مدیریت مثبت و پرنشاط دلفین‌ها و فضائل اخلاقی تغییر شکل وماهیت بدهیم و بدین ترتیب منشأ رشد و تعالی و بالندگی در عرصه‌های گوناگون مدیریتی شویم. با توجه به این که هم اکنون در شرایط ویژه و دشواری هستیم و آمریکا و اسرائیل به خیال خود می‌خواهند صدور نفتمان را به صفر برسانند، بیش از پیش به اعمال سیاست «برد- برد» در میان گروه‌ها و جناح‌های داخل نظام نیاز داریم، لازم است آن را جدی بگیریم. البته این مهم در صورتی امکان پذیر خواهد بود که به آدم‌های فرصت طلب، افراطی، بی ریشه، متحجر، تنگ نظر و جاهل میدان داده نشود و به جای آن انسان‌های اصیل، ریشه دار، عاقل، متدین، واقعاً انقلابی و دارای شرح صدر وارد گود گردند؛ چون سیاست و مدیریت برد- برد تنها در میان این افراد می‌تواند مفهوم و مصداق داشته باشد و عملی شود. ]]> دیدگاه Fri, 13 Jul 2018 17:34:42 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/7797/ ضرورت هم‌افزایی مدیران http://dinonline.com/doc/note/fa/7787/ البته هرگز نباید خدمات مدیران دل‌سوز و کارآمد از هر دو جناح را در چهار دهه گذشته منکر شد و تلاش‌های مستمر آنان را نا دیده گرفت؛ مدیرانی که در میدان‌های گوناگون، از طلوع فجر تا پاسی از شب، نخوابیدند؛ پل‌ها، راه‌های ارتباطی،، ریل قطار و مترو ساختند، سدهای آبی و خاکی زدند، به کشاورزی، دامداری، باغداری و توسعهٔ مسکن، رونق بخشیدند؛ مرکز تولید علم و دانش و فن آوری های نانو و غیره را تأسیس کردند و ملت و کشور را در بسیاری از امور، به خود کفایی رساندند؛ اما باید قبول کرد که اختلاف‌ها، نزاع‌ها و مچ گیری بعضی مدیران، این خدمات و تلاش‌ها را تحت شعاع قرار داده، مردم را به یاس و نا امیدی سوق می‌دهد. و اخیراً این نزاع‌ها به مرحلهٔ نابهنجاری رسیده است و از اعتماد مردم نسبت به مسئولان و مدیران، به شّدت می‌کاهد. تجربۀچهل سال گذشته روشن ساخت که توطئه‌های دشمنان خارجی و داخلی- اعم از آمریکا، اسرائیل، منافقین، فرقان، داعش و غیره اگر چه گسترده هم باشد، هرگز نمی‌توانند ضربهٔ کاری به نظام اسلامی وارد کنند؛ اما این گونه رفتارهای مسئولان در تضعیف ارکان نظام و سردرگمی مردم، بسیار، مؤثر و شکننده بوده است. ماجراهای دی ماه سال گذشته و اعتراضات مردمی که منجر به سوء استفاده دشمنان خارجی شد، اگر درست تجزیه و تحلیل شوند، یکی از علل و عوامل آن، همین درگیری‌ها و مچ گیری‌های بی مورد جناحی بود. از این رو، امام، هر گز از توطئه‌های دشمنان هراسی نداشت؛ بلکه آن چه ایشان را نگران و مضطرب می‌ساخت، اختلاف دو مدیر و مسئول یا دو شخصیت روحانی و سیاسی برجستهٔ کشوری بود. چند وقت پیش سیدحسن نصرالله در پی استعفای سعد حریری در عربستان و بازگشت او به لبنان، طی پیامی قریب به این مضمون گفته بود: با همهٔ اشتباهاتی که او مرتکب شد، ما به خاطر مصالح ملی از وی حمایت می‌کنیم. ای کاش مدیران و مسئولان سیاسی و جناح‌های ما همین درس کوچک را از رهبر حزب الله لبنان یاد بگیرند و فلسفهٔ آن را دریابند که برای حفظ ثبات امنیت و کشور، چگونه باید در مقابل دشمن مشترک، موضع گیری کنند و چطور با مخالفان جناحی و گروهی خویش تعامل کنند و با هم کنار بیایند و منافع ملی را بر طعمه‌های جناحی و گروهی، ترجیح بدهند. آموزش همین یک درس، در رفع بسیاری از مشکلات مدیریتی کشور، کفایت خواهد کرد؛ البته پیش از این، عنایت و توجه به سیرهٔ سیاسی و مداراتی امامان معصوم علیهم السلام با خلفای سه گانه و بنی عباس، در جهت حراست از اساس اسلام و مصلحت مسلمین، جای خود دارد. امروز بهترین خدمت به مردم و کشور که در مرحله اولویت و اهمیت قرار دارد، اتحاد مسئولان و مدیران کشور، در رده‌های گوناگون و کمک به یکدیگر است و هر کسی به هر بهانه و توجیهی از این اصل عدول کند، به آرمان‌های امام، شهدا و مردم، جفا و ظلم نا بخشودنی کرده است.    انتظار از مدیران، مسئولان، جناح‌ها و گروه‌ها این است که به جای این که خودشان را سفید مطلق و دیگران را سیاه مطلق ببینند، از انحصار طلبی، تنش‌های بیهوده و اشکال تراشی‌های بنی اسرائیلی نسبت به یکدیگر، بپرهیزند و ضمن تحمل رقیب، در جهت وفاق ملی و اتحاد دینی، تحت محوریت ولایت فقیه، حرکت کنند و دست در دست یکدیگر، در جهت رفع مشکلات اقتصادی کشور، تلاش کنند. رهبر معظم انقلاب همین سال گذشته به مناسبت قیام نوزده دی ماه در دیدار با مردم قم برای چندمین بار فرمود: «در این شرایط که دشمن لجوج تهدید می‌کند و در صدد ایجاد اختلاف و مشکلات است، مسئولان و مجموعه‌های سیاسی، باید «هم افزایی» کنند و از تحلیل و تضعیف یکدیگر، خودداری کنند.» و بعد اضافه کرد: «البته تذکر و انتقاد منصفانه، لازم است؛ اما نباید انتقاد و تذکر را با یک کلاغ و چهل کلاغ کردن، مبالغه و تعمیم غیر منطقی، به ابزار شایعه و سیاه نمایی، تبدیل کرد.» اگر به این توصیه‌ها عمل نشود، علاوه بر نا کار آمدی نظام در رفع مشکلات معیشتی مردم، به سلب اعتماد و ناامیدی آنان گرفتار خواهیم شد که جبران آن، بسی دشوار است؛ چنانکه حضرت امام در این مورد بارها هشدار داده، می‌فرماید: «اگر خدای نخواسته، جمهوری اسلامی نتواند جبران کند این مسائل اقتصادی را که اول مرتبهٔ زندگی مردم است و مردم مأیوس بشوند، از جمهوری اسلامی، مأیوس بشوند، از این که اسلام هم برای آنها بتواند در این‌جا کاری انجام بدهد، اگر در این محیط، انفجاری حاصل بشود، دیگر نه من و نه شما و نه هیچ کس، نه روحانیت و نه اسلام، نمی‌تواند جلویش را بگیرد». (صحیفه امام، ج 10، ص 334.) ]]> دیدگاه Sun, 08 Jul 2018 00:05:23 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/7787/ خاطرهٔ من از شادروان دکتر احمدی http://dinonline.com/doc/note/fa/7777/ بی هیچ گزافه گویی فقدان شخصیت‌های دلسوز و خدوم و اندیشمند همچون دکتر احمدی ضایعه‌ای اسفبار و جبران ناپذیر است برای جامعه و فرهنگ و دانشگاه‌های ما. خدای بزرگ به آن مرحوم علوّ درجات عطا بفرماید. ابتدا نمی‌خواستم به این زودی چیزی در مورد او بنویسم ولی سابقه حدود سه دهه آشنایی و دوستی وادارم ساخت تا یادداشت کوتاهی در مورد او بنگارم. تا آنجا که اطلاع دارم شخصی پاکدست و پاک زیست بود. اهل فعالیت‌های اقتصادی نبود و آلوده سرمایه و سود نشد. زندگی ساده معلمی داشت و از این حیث قابل ستایش است. دوری از حاشیه، بی ادعایی، اخلاص و دلسوزی، ارادت عمیق به خاندان وحی (ع)، بی ریایی و کار در سکوت از ویژگی‌های رفتاری و خُلقی او بود. ظاهری ساده و روستایی وار داشت و از نخوت و تکبر به دور بود. نخستین آشنایی من با ایشان به سال 60 برمی گردد که قرار بود در آزمون "خبرگان بی مدرک" شرکت کنم. دانشگاه‌ها بسته بود و درس من در دوره لیسانس دانشگاه تهران ناتمام مانده بود. به پشتوانه تحصیلات حوزوی دعوت شده بودم تا برای تدریس دروس معارف اسلامی، منطق و ... در آن آزمون شرکت کنم. خود او از من امتحان کرد. همه اشعار دیباچه مثنوی را خواندم و توضیح دادم که خیلی خوشش آمد. درباره آرای اقبال لاهوری در مورد علیت و نیز اشکال هیوم هم سؤال کرد و توضیحاتی دادم که بسیار پسندید. مقالهٔ انگلیسی کوتاهی را نیز در چند صفحه ترجمه کرده بودم که تقدیم کردم و تأیید فرمودند. سؤال‌هایی از "شواهد الرّبوبیه" و "مشاعر" ملاصدرا کردند که پاسخ دادم. ابتدا هم از اساتیدم سؤال کرده بودند که توضیح دادم و وقتی فهمید از اساتید بزرگ در فلسفه و عرفان (و فقه و اصول) بهره می‌گیرم بسیار خوشحال شد و در واقع دوستی ما و ارادت بنده به ایشان از آنجا آغاز شد. هفته بعد طیّ چند حکم جداگانه مرا به چند دانشگاه از جمله الزهرا، تربیت معلم، صنعتی شریف و ... معرفی کرد مبنی بر اینکه صلاحیت علمی ایشان در این ستاد تأیید شده و برای تدریس و همکاری معرفی می‌شوند. هنوز آن حکم‌ها را دارم که به امضای ایشان و روی سربرگ ستاد انقلاب فرهنگی است. از آن پس صمیمیتی بین ما ایجاد شد به طوری که هفته‌ای دو یا سه بار نزد ایشان می‌رفتم و گاهی که در اتاقشان تنها بودیم با من چند جمله‌ای انگلیسی صحبت می‌کرد و از زندگی، اساتید و خاطراتش برایم می‌گفت. گاهی راجع به بعضی نظرات دکتر سروش (مثل بحث هست ها و بایدها) یا بعضی روشنفکران دیگر با من صحبت و مشورت می‌کرد و نظرم را جویا می‌شد. روحانی دانشگاه دیده و زباندان و فلسفه‌خوانده‌ای بود که به آفاق برون حوزه‌ای و اقلیم‌های فکری جدید نیز سرکشیده بود و ما چنین روحانیانی کم داریم. روان سخن نمی‌گفت و با مکث و تأمل بود. در انتخاب واژه‌ها دقت می‌کرد. قلمش برخلاف بیانش روان و شیوا بود. چنانکه گفتم روحانی دانشگاه‌دیده و زباندان و فلسفه‌خوانده‌ای بود و این شگفت‌آور بود. دریغا استغراق در کارهای اجرایی وقت و نیروی او را تحلیل برد و مجالی و رمقی برای کارهای علمی نگذاشت و این خسران بزرگی برای جامعه است. در اثر سالیان دراز تجربه آشنایی خوبی با بافت و ساخت دانشگاه‌ها داشت و نقاط قوّت و کاستی‌های آنها را می‌دانست. اساتید و نیروهای علمی را به ویژه در حوزه علوم انسانی به خوبی می‌شناخت. تحمل و سعه صدر بالایی داشت و زود بر نمی‌آشفت و می‌توانست با تحصیل کردگان جدید و روشنفکران حشر و نشر داشته باشد و مباحثه علمی کند. انسان یکرنگ، با صداقت، بی آزار، دلسوز، خیرخواه، پاکدست، بی حاشیه، بی ادعا، سختکوش و پرکاری بود. عاشق کار کردن بود و یکبار به من گفت که کانت گفته است آلمانی‌ها پرکارترین مردم جهان هستند. گاهی از سختی‌هایی که در طی زندگی کشیده برایم می‌گفت که از وجوهات استفاده نمی‌کرده و با ترجمه، نویسندگی و ویراستاری هزینه زندگی را تأمین می‌کرده است. کارهای علمی او بسیار نیست. گزیده کار بود و وسواس عجیبی در نوشتن و گفتن داشت. ولی آنچه را نوشته است حاصل دقت و تعمق زیاد است. اهل تأمل بود و پرگویی نمی‌کرد. انتقادهایی به برنامه‌ها، اعضا و عملکرد شورای انقلاب فرهنگی داشت و گاهی با من درد دل می‌کرد. گاهی چنان نگران وضع کشور بود که گمان می‌کردی دچار افسردگی شده است. از تجمل گرایی و زندگی اشرافی پاره‌ای مسئولان کشور و نیز برخی هم کسوتانش گلایه‌ها داشت. گاهی از رنج‌های زندگی‌اش به خصوص در دوران تحصیل با من سخن می‌گفت. به حضرت امام (ره)، علامه طباطبایی (ره) و مرحوم مطهری بسیار احترام می‌گذاشت و گاه حکایت‌هایی از علامه برایم نقل می‌کرد. در میان اهل حوزه از آیت الله جوادی، آیت الله حسن زاده، آیت الله مشکینی بسیار با تجلیل و تکریم نام می‌برد. همیشه او را ستایش می‌کردم که از حوزه برآمده بود و زبان آموخته بود و فلسفه غرب خوانده بود و به آفاق برون حوزه‌ای نیز توجّه داشت. ولی توقعم از او بسیار زیادتر از آنچه که می‌دیدم بود. در برابر پرسش‌های فکری روز و جریان‌ها و رویدادهای فرهنگی، موضع گیری نمی‌کرد و به مسائل روز نمی‌پرداخت و در متن جریان‌های روشنفکری و مباحث روز آنگونه که انتظار می‌رفت حضور نداشت. آثارش پرشمار نیست. ترجمه‌هایش پخته و سخته است ولی آنچه تألیف کرده است نیاز به نقد و ویرایش علمی دارد و خطاهایی در آنها راه یافته است. به خصوص کتابی به نام "بن لایه‌های شناخت" که بر خلاف نامش حاوی و شامل مباحث وجودشناسی و " فلسفهٔ اولیꞌ " است و من با اکثر دیدگاه‌ها و داوری‌هایش مخالفم که اینجا جای توضیح و تشریح آن نیست. ولی ترجمه‌هایش دقیق‌تر و پاکیزه‌تر است. بارها می‌گفت دارم زبان آلمانی‌ام را تقویت می‌کنم و روی یکی از آثار کانت کار می‌کنم و قصد ترجمهٔ آن را دارم و من اطلاع ندارم که آن کار به کجا انجامید. هنر بزرگ او انسانیت، نجابت، تواضع، بی ریایی و کار مداوم برای جامعه و کشور است. آنقدر در کارهای اجرایی دقت و نظم و پیگیری داشت که یاد لوتر می‌افتادم که کار و حرفه را عبادت می‌دانست و موفقیت شغلی در این جهان را نشانهٔ رستگاری در آخرت می‌شمرد! گاه چنان منضبط و مقرراتی و بی انعطاف می‌شد که مرا یاد متدیست‌ها و پیوریتن‌ها می‌انداخت. یک بار در جلسه‌ای آنقدر سختگیری کرد که معاونش که خود روحانی بود به شوخی گفت: حاج آقا شما اگر مرجع تقلید می‌شدید مقلدینتان بیچاره می‌شدند! پروژهٔ خبرگان بی مدرک پیش نرفت و ناکام ماند. استادان با او همکاری نمی‌کردند و از این جهت خیلی شاکی و دلخور بود. می‌خواست از طریق این پروژه نسلی جدید از فاضلان حوزوی و دانش‌آموخته‌های غیردانشگاهی را به دانشگاه بیاورد ولی تنها بود و من این تنهایی او را کاملاً حسّ و لمس می‌کردم. به همین سبب بعد از حدود دو سال انتظار و با بازگشایی دانشگاه‌ها دنبال ادامهٔ تحصیل در دانشکدهٔ الهیات دانشگاه تهران رفتم و درس خود را ادامه دادم و لیسانس و بعدها فوق لیسانس خود را گرفتم و برای دکتری آماده شدم. او مخالف این کار بود و پیوسته به من می‌گفت مبادا روزی تو را سر کلاس و روی صندلی دانشجویی ببینم! صبر و تحمل داشته باش مدرک خبرگان را به تو می‌دهیم و حتی یک بار با ناراحتی به من گفت برای ما ننگ است کسی مثل تو که این همه زحمت کشیده و دروس حوزوی خوانده و مسلط به زبان خارجی است به عنوان دانشجو سر کلاس بنشیند! و گفت ما الآن اگر بخواهیم به استاد محمد تقی جعفری یا آقای مجتهد شبستری مدرک خبرگان بدهیم کمتر از دکترا نمی‌دهیم شما هم همینطور! خودِ این حرف که بی کم و کاست نقل می‌کنم برای من افتخاری بزرگ بود زیرا در آن موقع من حدود بیست تا سی سال فاصلهٔ سنّی با آن بزرگان داشتم و ایشان جوانکی مثل من را در ردیف آنها قرار می‌داد و با آنها مقایسه می‌کرد. ولی گوش نکردم و دنبال ادامهٔ تحصیلات دانشگاهی‌ام رفتم و همین سبب شد که ایشان از من رنجید. در دورهٔ فوق لیسانس و کارشناسی ارشد یک درس با ایشان داشتیم که فلسفهٔ تطبیقی بود. هیوم را درس می‌داد که البته سطح کلاس نازل و نامطلوب بود زیرا به دلیل غرق شدن در کارهای اجرایی و مدیریتی فرصت مطالعه نداشت و قدری هم اعصابش به هم ریخته بود. اولین جلسه‌ای که مرا در کلاس دید برآشفت و ناراحت شد و به من گفت مگر قرار نبود شما را سر کلاس نبینیم! چیزی نگفتم چون قبلاً چند جلسه خصوصی در دفترشان توضیحاتم را برایش گفته بودم. لذا در کلاس شرکت نکردم تا وقت امتحان که از من امتحان نکرد و برایم صفر ردّ کرد! هر چه اصرار و التماس کردم نپذیرفت و همین سبب شد تا معدلم دو نمره پایین بیاید. بدین منوال تنها نمرهٔ صفر کل دورهٔ تحصیل و زندگی‌ام را از دست کسی گرفتم که آن همه به من لطف و تعصب داشت. خدایش بیامرزد ولی از او مکدر شدم و چند سالی سراغ او نرفتم. تا اینکه در سال 1370، دکتری خود را با درجهٔ عالی به اتمام رساندم. روزی به طور تصادفی ایشان را زیارت کردم و جویای حالم شد و قدری آثار شرمندگی در چهره‌اش نمایان بود ولی من هیچ بروز ندادم و خیلی عادی برخورد کردم. بعضی مصاحبه‌ها و سخنرانی‌هایم را در تلویزیون دیده بود و خیلی تعریف می‌کرد لذا همانجا قرار دعوت برای تدریس در دانشکدهٔ ادبیات دانشگاه تهران را گذاشت و مرا به گروه فلسفهٔ آنجا دعوت کرد. دو درس "فلسفهٔ اخلاق در تفکر غرب" و "فلسفهٔ اخلاق در تفکر اسلامی" را برایم گذاشت و چندترم تدریس کردم که خیلی موفق بود و رضایت او را جلب کرد. سپس مرا به گروه فلسفهٔ دانشگاه تربیت مدرس که تازه تأسیس بود دعوت کرد و درس "متون فلسفهٔ غرب به انگلیسی" و نیز "زبان‌های تخصصی" و "متون ادیان به انگلیسی" را برایم تخصیص داد. در آن سال‌ها تلاش زیادی کرد که گروه ادیان در آن دانشگاه تأسیس کند که نیاز به سه نفر استاد با Ph.D رشتهٔ ادیان داشت و نتوانست پیدا کند و تنها من بودم و یک نفر دیگر که دکترای ادیان بود ولی دو مقطع کارشناسی و ارشد او رشتهٔ فنّی بود و وزارت علوم نپذیرفت و گروه تشکیل نشد. باز هم تنها بود و خیلی ناراحت شد. سازمان سمت را تازه راه‌اندازی کرده بود. مرا به همکاری در آنجا فراخواند و چند کتاب را در رشتهٔ فلسفه و ادیان برایم به منزل فرستاد تا در مورد چاپ آنها داوری کنم که انجام دادم. پیشنهاد تألیف یک کتاب درسی در رشتهٔ ادیان به من داد و چند جلسه با خودش و معاون سازمان سمت در این مورد بحث و گفتگو کردیم ولی به لحاظ همان روحیهٔ خاص قانون‌گرایی خشک و عدم انعطاف (روحیهٔ پیوریتنی) به توافق نرسیدیم و حتی صدای معاونش درآمد و صریحاً از او انتقاد کرد. من دیگر دیداری با ایشان نداشتم تا اینکه در یک کنفرانس در دانشکدهٔ حقوق دانشگاه تهران که از سوی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشهٔ اسلامی برگزار شده بود شرکت کردم و از سخنرانی من خیلی خوشش آمد. به خصوص در بخش پاسخ به پرسش‌ها و جواب به بعضی دانشجویان نوگرا دربارهٔ هرمنوتیک که اصطلاحات انگلیسی را به کار می‌بردم صدای احسنت و آفرین ایشان در همان پنل بلند شد. بعد از پایان آن کنفرانس که خود ایشان هم به عنوان سخنران در پنل بود و چند استاد دیگر هم حضور داشتند به منزل رفتم. همین که رسیدم همسرم گفت آقای دکتر احمدی چند بار تلفن کرده‌اند و اصرار دارند با شما صحبت کنند. در همین اثناء تلفن زنگ خورد و همسرم گفت دکتر احمدی هستند. با اینکه بسیار خسته بودم و تازه رسیده بودم به کتابخانه رفتم و با ایشان صحبت کردم. با همان لحن معلمی شروع به تمجید و تحسین من کرد و آنقدر اظهار لطف کرد که شرمنده شدم و تواضع اجازهٔ نقل کلمات و تعبیرات ایشان را نمی‌دهد و صریحاً عذرخواهی کرد و گفت در مورد شما اشتباه کردم باید دکتر می‌شدید! همان لحظه همهٔ کدورتی که داشتم از دلم رفت و همان مهر و ارادت را نسبت به ایشان دوباره در خودم احساس کردم. خدایش بیامرزاد که انسان والایی بود. بعدها دو سفر به تبریز و اصفهان در خدمت ایشان بودم که با هم در کنفرانس علمی دانشگاه تبریز و دانشگاه اصفهان شرکت کردیم. به خصوص در تبریز دو نفری در یک هتل بودیم و چند روز با هم بودیم و فرصت‌های خوبی برای بحث سر میز غذا و موقع قدم زدن پیش می‌آمد و خاطراتی دارم که امیدوارم در فرصت مناسب بنویسم یا نقل کنم. او هیچگاه حوزه و زیِّ طلبگی خود را از یاد نبرد و همواره دغدغهٔ موفقیت و سرافرازی طلاب جوان را داشت و به سربلندی روحانیت و حوزه‌ها می‌اندیشید. هر چند در سال‌های اخیر از کارهای علمی و قلمی دور شده بود. من او را عالمی بزرگوار و متعهد و مدیری موفق می دانم که قابلیت‌های فراوان داشت و دریغا که استغراق در کارهای اجرایی فرصت پرداختن به کارهای قلمی و فعالیت‌های علمی بیشتر را از او گرفت. نقش مدیریتی او از نظر من برجسته‌تر از نقش علمی او بود. من او را مدیری موفق و تأثیرگذار می‌دانم و دستاورد بزرگ زندگی او همین توفیق در سطوح مدیریت و امور اجرایی بود. ما امروز سازمان سمت و دانشگاه تربیت مدرس را از او داریم و امیدواریم مسئولان ذیربط این مراکز و نهادها تجلیل و حفظ یاد او را از یاد نبرند. از خدای بزرگ برای او طلب رحمت و غفران می‌کنم. یادش گرامی باد! ]]> دیدگاه Fri, 29 Jun 2018 21:01:58 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/7777/ بهشتی مظلوم و بهشتی مسلکان مظلوم‌تر http://dinonline.com/doc/note/fa/7776/ آن زمان وقتی این ماجرای تلخ را از منبری‌ها می‌شنیدیم و یا در کتاب‌های تاریخ و مقتل می‌خواندیم فقط تعبداً تلقی به قبول می‌کردیم و حقیقت آن برای انسان آن‌گونه که بایدوشاید روشن نمی‌شد. به‌ویژه وقتی می‌گفتند ابن ملجم با قصد قربت به این جنایت تاریخی اقدام کرد! پس از پیروزی انقلاب حوادثی رخ داد که فهم و درک این واقعیت‌های تاریخی را تا حدودی روشن ساخت و ثابت کرد که می‌شود خیلی راحت انسان‌های شریف و پاک و شخصیت‌های اصیل و انقلابی را در اثر القائات دشمنان توسط افرادِ حتی متدینِ ساده‌اندیش و ظاهر نگر و با قصد قربت و انگیزه الهی به مسلخ تخریب و ترور کشاند و از صحنه خارج کرد. اوایل پیروزی مخالفان شهید آیت‌الله بهشتی که منافقین، فرقانی‌ها و بنی‌صدری‌ها بودند، شبیه همین فضاسازی را علیه ایشان درست کردند.  گاهی می‌نوشتند: بهشتی فئودال زاده و سرمایه‌دار است و گاه می‌گفتند: او در شمال تهران منزلی دارد که فاصله درب ورودی آن با ساختمان به بیست دقیقه پیاده‌روی نیاز دارد. در کنار اینها به‌اصطلاح استدلال‌هایی نیز ارائه می‌شد تا هیچ شک و شبهه‌ای برای خوانندگان و شنوندگان باقی نماند و حتی مذهبی‌ها و انقلابی‌ها نیز باورشان بیاید. یادم هست بسیاری از متدینان این حرف‌ها را تکرار می‌کردند و از بهشتیِ مظلوم اعلان انزجار می‌نمودند. یک روز شایع کردند: همسر بهشتی آلمانی است و فارسی بلد نیست صحبت بکند و بچه‌هایش نیز همین‌طور! این شایعه در جبهه‌ها میان رزمندگان هم کارساز شده بود و حتی فرماندهان جبهه‌ها را نسبت به وی بدبین ساخته بود. در این میان مظلوم بهشتی چه می‌توانست بکند؟ او طی سفری به جبهه‌ها مجبور شد همسرش را نیز با خود به اهواز بیاورد تا او در میان رزمندگان سخنرانی کند وآنها از نزدیک مشاهده نمایند که همسر بهشتی آلمانی نیست و فارسی هم خوب بلد است. همسرش چند جلسه در "زینبیه اهواز" برای خانم‌ها و بسیجی‌ها صحبت کرد، ولی تأثیر چندانی نداشت، چراکه آن دو هنوز به تهران نرسیده بودند که شایعه دیگری بر شایعات قبلی افزوده شد و گفتند: این خانم همسر بهشتی نبود و فرد دیگری آوردند به‌جای او صحبت کرد! مظلوم بهشتی به هر شهر و دیاری می‌رفت و در هر جلسه‌ای برای سخنرانی حاضر می‌شد مردم متدین و ناآگاه را بر ضد او تحریک می‌کردند. آن‌ها می‌آمدند مجلس را به هم می‌زدند و مانع از سخنان او می‌شدند. تأسف‌بارتر این‌که تعداد زیادی از روحانیان ساده‌اندیش و مقدس‌مآب، بازی این شیطنت‌ها را خورده و به جمع مخالفان بهشتی پیوسته بودند و در برخی مراحل جلوتر از منافقین و بنی‌صدری‌ها به طبل تهمت، افترا و شایعه می‌کوبیدند.  یکی از این آقایان که به تندخویی و پرخاش شهرت داشت، بهشتی مظلوم را به "راسپوتین" راهب درباری تشبیه کرده بود. راسپوتین یک اسقف مسیحی بود که به دربار تزار روسیه {نیکولاس رومانوف} نفوذ کرده و همه‌کاره او شده بود. او مشکل اخلاقی هم داشت و مرد فاسدی بود، به‌طوری‌که با اکثر زنان درباریان ارتباط نامشروع برقرار کرده بود و به همین سبب توسط شاهزادگان کشته شد. ملاحظه می‌کنید این گونه تشبیه‌ها چقدر جرئت وجسارت می‌خواهد اما تندخویان و بی‌تقوایان این کارها را به آسانی و حتی به قصد قربت انجام می‌دادند. در محیط دانشگاهی بعضی دانشجویان از باب تمسخر وتحقیر او را "اُسقُف بهشتی" خطاب می‌کردند. این شایعات و تهمت‌ها اگر چه از منافقین و فداییان خلق و نامحرمان انقلاب آغاز شد ولی در توسعه و تعمیق آن دوستان بازی‌خورده و جفاکار و احیاناً متدین بسیار تلاش وتکاپو و ایفای نقش کردند. خدا انصافشان بدهد فضا را به قدری آلوده و مسموم ساختند هر کس نامی از بهشتی بر زبان می‌آورد، دهنش نجس می‌شد... . وقتی مرحوم آیت‌الله طالقانی به رحمت خدا رفت، شایع کردند بهشتی او را مسموم ساخت، می‌گفتند: چون او در سر هوای ریاست و ادعای رهبری بعد از امام را دارد بنابر این، وجود طالقانی مانع بزرگی برای این کار بود! این را به‌اصطلاح دلیل دیگری بر انحصارطلبی‌های بهشتی! برای مردم القا می‌کردند. در تشییع جنازه مرحوم طالقانی، انبوه مردم در تهران یک صدا شعار می‌دادند:"بهشتی، بهشتی، طالقانی را تو کشتی" و مردم شهرها و استان‌های دیگر نیز از تهرانی‌ها تبعیت کردند. هیچ کس نمی‌توانست حریف این فضای آلوده باشد. همه مات و مبهوت مانده و خود را به دست تقدیر وسرنوشت سپرده بودند. متدینان واقعی و انقلابیون آگاه به مسائل فقط خون دل می‌خوردند.  در این میان تنها چیزی که فضا را ناگهان دگرگون ساخت، خون بهشتی مظلوم بود که در هفتم تیر 1360 در دفتر مرکزی حزب جمهوری بر زمین ریخته شد. دقیقاً از همان لحظه آلودگی‌ها از فضای کشور کنار رفت. مردم به حقایق دست یافتند وخط اصیل انقلاب وامام دوباره به جامعه بازگشت وحاکمیت را بر عهده گرفت. شبیه همین اتفاق ناگوار بلکه از جهاتی شکننده‌تر و بی‌رحمانه‌تر در دهه هشتاد علیه فقیه فرزانه آیت‌الله هاشمی رفسنجانی رخ داد و خوارج مسلکان و نوفرقانیسم‌ها هویت و ماهیت خود را به‌خوبی نشان دادند و کوس رسوایشان عالم‌گیر شد. امروز اگر چه شهید بهشتی و هاشمی رفسنجانی در میان ما نیستند، اما کسانی حضور دارند که افکار و اندیشه‌های ناب آنها را در جامعه وارثند و به سیره عملی آنها اقتدا می‌کنند؛ از طرفی اگر هم خوارج صدر اسلام، منافقین و فرقانی‌های اوائل انقلاب به قول شهید مطهری منقرض شدند و رفتند، ولی رسوبات افکار انحرافی آنان هنوز در لایه‌های جامعه ما مشاهده می‌شود. متاسفانه افرادی به ظاهر متدین و تسیبح به دست و پینه در پیشانی، گرفتار همان رذائل اخلاقی می‌باشند و به مجرد بهانه‌ای مخالفان خود را به همان اتهامات کذایی متهم می‌کنند. تجربه تاریخی نشان داده که این گونه اتهام‌زنی‌ها از صدر اسلام بوده و تا قیامت نیز ادامه خواهد داشت، آنچه که مهم است بدانیم و هوشیار باشیم در کدامین صف این جدال تاریخی و عینی قرار داریم؟! در صف خوارج مسلکان یا در جبهه بهشتی منشان؟ بخصوص متدینین و حزب الهی‌های واقعی باید بیشتر دقت کنند و متوجه این لغزشگاه‌ها باشند. ]]> دیدگاه Fri, 29 Jun 2018 20:32:34 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/7776/ فیلو روس، فیلو امریکن و منافع ملی ایران http://dinonline.com/doc/note/fa/7758/ تمایل به روسیه می‌تواند دلایلی داشته باشد: اولاً روسیه در سخن و عمل نشان داده که حامی محور مقاومت (ایران، سوریه و لبنان) بوده است. این محور، شاهرگ حیاتی جمهوری اسلامی تلقی می‌شود، و راهبردهای اصلی سیاست خارجی ایران را تعیین می‌نماید. ثانیاً هویت انقلاب اسلامی با ضدیت با غرب (و به شکل خاص امریکا) شکل گرفته است، و روسیه می‌تواند به این مسئله یاری رساند. روسیه در موارد متعدد قطعنامه‌های ضدایرانی امریکا را وتو کرده است. ثالثاً ماهیت روسیه از شوروی متمایز است. شوروی طرف اصلی غرب در دوران جنگ سرد بود، و انقلاب اسلامی ایران با استقلال از هر دو بلوک به پیروزی رسید؛ در حالی که روسیه یک کشور متوسط اروپایی است که سیاست خارجی آن با سیاست خارجی ایران همسویی زیادی دارد. از این دیدگاه، خیانت‌های شوروی را ضرورتاً نمی‌توان به پای روسیه نوشت. به این سه مسئله اصلی می‌توان به مسائلی دیگر همچون روابط اقتصادی و منطقه‌ای دو کشور نیز اشاره نمود. گرایش به سوی غرب، و به شکل خاص امریکا، نیز به نوبه خود می‌تواند با مجموعه‌ای از دلایل توجیه شود: در درجه اول، اگر ما چاره‌ای جز تعامل با دنیا نداریم، چه بهتر که از ابتدا «کدخدا» را ببینیم! پیامبر گرامی اسلام (ص) هم هرگز باب مذاکره را با دشمنان خود قطع نکردند. ثانیاً خیانت امریکا به ما در طول تاریخ بسیار کمتر از روسیه بوده است. امریکا موارد منفی همچون کودتای 28 مرداد 32، کودتای نوژه، تحریم‌ها و مانند آن را در کارنامه خود دارد، اما روسیه مواردی متعددی همچون تحمیل عهدنامه گلستان و ترکمانچای، به توپ بستن مجلس، سرکوب مشروطه خواهان به وسیله نیروهای قزاق، حمله به ایران در جریان جنگ جهانی، حمایت از صدام در جنگ تحمیلی، و تعلل در تعهدات هسته‌ای (به خصوص در راه اندازی نیروگاه بوشهر) را در کارنامه خود به ثبت رسانده است. تبانی روسیه با اسرائیل در روزهای اخیر و مخالفت با حضور ایران در سوریه نیز نشان می‌دهد که به این همسایه شمالی نمی‌توان اعتماد کرد. واقعیت این است که هر دو گرایش فیلوروس و فیلوامریکن بر مفروضاتی تکیه می‌زنند که با اصول اولیه روابط بین الملل ناسازگار است. صحنه روابط بین الملل به مثابه یک بازی است، که دوست و دشمن دائمی در آن معنا ندارد. سیاست خارجی ایدئولوژیک همواره به دنبال یافتن دوست و دشمن دائمی است. هیچ کشوری دوست یا دشمن دائمی ما نیست؛ چرا که شرایط همواره در حال تغییرند. همان گونه که شوروی ابرقدرت بود و اینک، روسیه یک کشور معمولی اروپایی است، چه بسا قدرت امریکا یا سیاستهای آن کشور در طول زمان متحول شود. در حالی که روسیه به شکل صریح از ما خواسته که به آن کشور نگاه ایدئولوژیک نداشته باشیم، باز اصرار ما آن است که این کشور را دوست (یا دشمن) (دائمی) تلقی نماییم. مفروض دیگر این تحلیل نادرست ساده سازی است. اذهانی که به جای روبرو شدن با پیچیدگی‌های روابط بین الملل دوست دارند با یکی دو قاعده کل جهان را تحلیل کنند، همواره به دنبال دسته بندی کشورها به دو دسته دوست و دشمن هستند. در مجموع، باید گفت هیچ کشوری در طول زمان دوست یا دشمن دائمی کشور دیگر نیست. مهم در این بین، حفظ منافع ملی است. همان گونه که روسیه در راستای منافع ملی خود روزی به ایران و محور مقاومت نزدیک و روز دیگر از آن دور می‌شود، جمهوری اسلامی ایران نیز باید صرفاً به منافع ملی خود، که رابطه‌ای وثیق با مسئولیتهای فراملی خود دارد، تکیه نماید. به همان میزان که مفهوم «منافع ملی» و نسبت آن با «مسئولیت‌های فراملی» برای ما ابهام دارد، ممکن است در تعریف جایگاه خود در روابط بین الملل و کیفیت تعامل با قدرتهای بزرگ سردرگم باشیم. (منتشر شده در روزنامه شرق به تاریخ نوزدهم خرداد) ]]> دیدگاه Tue, 12 Jun 2018 07:31:54 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/7758/ سَمتِ احمدی http://dinonline.com/doc/note/fa/7757/ نخستین خاطره حقیر از ایشان به نیم سال دوم سال تحصیلی 61 ـ 62 برمی‌گردد که نخستین نیم سال شروع فعالیتهای دانشگاه امام صادق علیه السلام بود. نیک به یاد دارم که ایشان در کلاس درس زبان انگلیسی که استادی امریکایی تبار مدرس آن بود همراه با استاد بزرگوار ما مرحوم حضرت آیت‌الله مهدوی کنی رحمه الله علیه حضور یافتند و در صحبت کوتاهی که همانجا در کلاس داشتند ضمن ابراز خرسندی از فضا و امکاناتی که برای تحصیل نسل  انقلاب فراهم آمده است از خاطرات خود برای آموزش زبان انگلیسی در قم به همراه مرحوم شهید آیت‌الله دکتر بهشتی برایمان گفتند. درس تاریخ فلسفه غرب را هم ایشان دست کم برای ورودیهای سال 61 و شاید یکی دو دورة بعد دانشگاه امام صادق علیه السلام ارائه کردند. سیاه‌مشقی با عنوان "ایریس دختر تاوماس" را به عنوان تکلیف همین درس تقدیمشان کردم. سالها بعد ایشان که در فروتنی قطعا کم‌نظیر بودند برای پیشنهاد واگذاری یک مسؤولیت شخصا به اتاق حقیر در مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق علیه السلام آمدند؛ سهم من از آن نشست، شرمساری برای چگونگی سر باز زدن از فرمان یک کوه ادب و تواضع بود؛ تجربه تلخی که متأسفانه بارها تکرار شد. سالها نمازگزاری در مسجد قدس شهرک غرب تهران (در تقاطع پل مدیریت و خیابان خوردین)،  تألیف کتاب مطالعات اسلامی در غرب، ترجمه کتاب تاریخنگاری اسلامی، تأسیس مرکز  تحقیق و توسعه علوم انسانی در سمت و گروه تاریخ آن، تبدیل مرکز مذکور به پژوهشکده و گروه تاریخ و تمدن آن، راه‌اندازی  شعبه سمت در قم، تألیف یک کتاب ویژه پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله متناسب با مخاطب فرهیخته غربی، و اخیراً فرایند چاپ کتابهای درسی مورد نیاز کارگروه تاریخ شورای تحول و ارتقای علوم انسانی با همکاری سمت بهانه‌های مختلفی بود که توفیق گفتگو و هم‌نشینی با آن بزرگوار را بارها برایم ایجاد کرده بود. پس از قم‌نشینی حقیر در مهر ماه 1385 ش.، یکی از محورهای همیشگی تمامی این تماسها و گفتگوها مزاح دلنشین آن بزرگوار در باره انگیزه این سفر و البته بایستگی‌های آن بود. خود از ایشان شنیدم که اظهار داشتند که من بنای آن داشتم اثرگذاری بیشتری در صحنه علم و فرهنگ کشور داشته باشم ولی تشخیص و تمایل حضرت آیت‌الله خامنه‌ای برای تصدی سازمان سمت از همان زمان که رییس جمهور بودند سبب شد این سازمان را ترک نکنم. اهل بیت علیهم السلام به عنوان سرمایه‌ای مشترک بین شیعیان و اهل سنت را هم نخستین باز از ایشان شنیدم. آخرین توفیق دیدار حقیر با ایشان روز دوشنبه 27 فروردین 1397 در جلسه دیدار اعضای شورای تحول و ارتقای علوم انسانی و مدیران کارگروههای این شورا با وزیر محترم علوم، تحقیقات و فنآوری صورت بست که باز هم محبت کریمانه‌شان همراه با همان مزاح معهود شامل حالم شد. اکنون او خشنود از عمری خدمت همراه با اخلاص در جوار حضرت حق غنوده است و ما مانده‌ایم با الگویی به یاد مانده از او برای چگونه زیستن، چگونه فروتن ماندن، چگونه اخلاق‌مدار رفتار کردن، چگونه آزادگی سیاسی خود را پاس داشتن، چگونه اخلاص ورزیدن و چگونه خدمت کردن و چگونه دانشی‌مرد مصداق این سخن نورانی امام باقر علیه السلام شدن: عَالِمٌ یُنْتَفَعُ بِعِلْمِهِ خَیْرٌ مِنْ سَبْعِیْنَ اَلْفَ عَابِد. باشد که زندگی ما نیز سمت و سویی همچون او بیابد.     ]]> دیدگاه Sun, 10 Jun 2018 12:06:12 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/7757/ به یاد دکتر احمد احمدی http://dinonline.com/doc/note/fa/7756/ آخرین دیدارم با ایشان حدود یک ماه پیش در روزهای آخر نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران، در مراسم رونمایی از کتاب اسیر، تألیف جناب آقای میرشریفی، عافاه الله عاجلا، بود، که بنده در خدمتشان بودم، ودر این مراسم دقایقی سخن گفت، هیچ ابایی نداشت که در رونمایی کتابی شرکت کند که مؤلف آن در طبقه شاگردان اوست. در ماه شعبان امسال در همایش واکاوی اصالت حدیث شیعه در قم نیز در خدمتشان بودم. در این جلسه گفتند، قریب به این مضمون، «من برای زدودن زنگار مطالعه فلسفه غرب، به مطالعه احادیث شریفه می‌پردازم، وخدمت به احادیث عترت طاهره علیهم السلام را وظیفه خود وتوفیق بزرگ می دانم». چند سال پیش در همایش آقا نجفی قوچانی، دربجنورد وقوچان در خدمتشان بودم، سخنرانی ایشان در آن همایش در حقیقت درس اخلاق وبسیار دلنشین بود ودر آن سخنرانی مطلبی هم از مرحوم آیة الله بهجت نقل کرد وپیدا بود که خیلی تحت تأثیر قرار گرفته است. نیز در جلسه‌ای که به همان مناسبت در روستای آقا نجفی قوچانی برگزار شده بود متواضعانه شرکت کرد و در مسجد کوچک روستا سخنرانی کرد و چون شب جمعه بود روضه‌ای هم خواند و برای سیدالشهداء علیه السلام و ارواحنا فداه گریست. آن‌قدر به علامه طباطبایی علاقه داشت که می‌گفت درودیوار اتاقی را که علامه در منزل مرحوم انصاری شیرازی در آن تدریس می‌کرد می‌بوسم. بی ادعا وبی سروصدا خدمت می‌کرد و وقت گران‌بهای خود را صرف تصحیح و اتقان کارهای دیگران می‌کرد و چندان فرصت نمی‌کرد به آثار خود بپردازد. بجاست که مجموعه مقالات و مصاحبات و آثار قلمی‌اش هر چه زودتر منتشر شود!     ]]> دیدگاه Sun, 10 Jun 2018 12:00:05 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/7756/