پایگاه تحلیلی خبری دین آنلاین - آخرين عناوين الکساندر گلییویچ دوگین؛ فیلسوف بنیادهای سیاسی کرملین :: نسخه کامل http://dinonline.com/scenario/persons/scenario23 Thu, 21 Jun 2018 11:07:45 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://dinonline.com/skins/default/fa/normal3/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری دین آنلاین http://dinonline.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری الف آزاد است. Thu, 21 Jun 2018 11:07:45 GMT الکساندر گلییویچ دوگین؛ فیلسوف بنیادهای سیاسی کرملین 60 نسبت الکساندر دوگین و پوتین http://dinonline.com/doc/note/fa/6193/ این روزها در وب‌سایت­‌های ایرانی الکساندر دوگین به عنوان مغز متفکر کابینه پوتین مطرح می­شود. برای معرفی شخصیت­‌هایی  این‌چنین، روال معروف و مألوف، اقدام به ترجمه است. در اینجا نوع تبیین شخصیت هدف، بسته به مطالبی است که از زبان دیگر که عمدتاً سایت­های انگلیس زبان است به دست مترجم بیفتد. اگر این روش در مورد شخصیت­‌های غربی و یا خنثی تا حدودی قابل قبول باشد، درمورد شخصی همچون دوگین قطعاً نابجاست. دوگین درکشورهای غربی به عنوان دشمن، دیده می­‌شود. اگرچه مطالعه دیدگاه­‌های غربیان به داشتن ذهنی واقع‌بینانه‌تر کمک می­‌کند، اما قطعاً اتکا به گفته­‌های آنها خطایی بزرگ است. اعتماد به آنان در معرفی شخصیتی همچون دوگین به همان اندازه ناسره است که کسی بخواهد رجال سیاسی و دینی ایران را از منظر غربیان ارزش­‌گذاری نماید. بهترین راه برای شناخت خط فکری و شخصیت علمی-سیاسی دوگین، مطالعه آثار و گفته­‌های خود اوست. مهم این است که بدون شیفتگی بی­‌جا و یا دشمنی تقلیدی، برای شناخت تئوری‌پردازان این‌چنین، تلاش شود. یلتسین شخصیتی بیمار و ضعیف بود که آسیبی جدی به هویت و غرور ملی روس­ها وارد کرد. ادبیات دوگین و همفکران او با آمدن پوتین، مانع از نابودی هویت روسی شد و این کشور را از تخریب حفظ کرد. در عین حال این بدان معنا نیست که دوگین مغز متفکری باشد که پوتین را مدیریت نماید. واقعیت این است که یک جریان قدرتمند غربگرا  در طبقه بالای روسیه وجود دارد که بر تصمیم­‌سازی­‌های پوتین موثرند، تا جایی که گاه رفتار و تصمیم­‌های پوتین در نقطه مقابل دوگین قرار می­‌گیرد. الکساندر دوگین کتاب «پوتین در مقابل پوتین» را در واکنش در به همین جریان نوشته است. در ذیل برخی از ایده‌­ها و افکار مهم دوگین می­‌آید.  گفتنی است نقل مطالب ذیل الزاماً به معنای پذیرش آن در نزد نویسنده یادداشت نیست، بلکه صرفاً برای معرفی بخشی از نظریات این اندیشمند روس است. خطر لیبرالیسم در غرب مدرن، یک ایدئولوژی حاکم و غالب وجود دارد که لیبرالیسم است. ساختار درونی لیبرالیسم در شکل­‌های مختلف آن بر چند اصل مبتنی است که مهمترین آنها عبارتند از: انسان‌شناسی فردمحور(فردمحور همه چیز است)، تکنوکراسی، اروپامحوری(جوامع ارو-امریکایی معیار و ملاک بقیه جوامع بشری هستند). به عقیده او لیبرالیسم معادل نیهیلیسم است. لیبرالیسم شدیداً پوچگراست. همه ارزش‌های درون لیبرالیسم به آزادی گره خورده است. اما آزادی در تلقی لیبرال­ها گونه­‌ای منفی است. لیبرالیسم با هر نوع از هویت جمعی در تضاد است. لیبرالیسم در مقابل هر نوع ارزش، استراتژی، پروژه و متدی است که جمع‌گرا و اشتراکی باشد. دشمنان لیبرالیسم، فاشیسم و کمونیسم هستند که هر دو مخالف فردمحوری هستند. لیبرالیسم، کمونیسم و فاشیسم هر سه به طور مشترک، تفاسیر متفاوتی از روح مدرنیته هستند. در طی قرن بیستم لیبرالیسم موفق به حذف دو رقیب خود شد و از سال 1991 به بعد تنها ایدئولوژی حاکم بر جهان گردید. خطر عصر تک قطبی 1991 تا 2014 دوره سلطه جهانی لیبرالیسم است. اصول لیبرالیسم توسط همه بازیگران اصلی ژئوپولیتیکی پذیرفته شد که از جمله آنها چین (در ابعاد اقتصادی) و روسیه (در سیستم اقتصادی سیاسی وایدئولوژیکی خود) بودند. استثناهای آشکار و واقعی همچون ایران و کره شمالی بسیار کم هستند. پس همه جهان تحت ایدئولوژی لیبرال قرار گرفت. این مقطع مهمی در تاریخ لیبرالیسم است. لیبرالیسم همه دشمنان خود را شکست داد والبته آنها را هم از دست داد. از 1991 لیبرالیسم از درون شروع به متلاشی شدن کرد. این توجیه ایدئولوژیک بحران‌های اقتصادی 2000 تا 2008 است. اقتصاد کاملاً مبتنی بر سود، مسئول این سقوط است. نیاز غرب به دشمن روسیه­ مدرن، نه ضدلیبرال است و  نه سلطه‌جو، نه کمونیست و نه ناسیونالیست و نه کاملاً لیبرال بلکه قدم به قدم به سوی لیبرال شدن حرکت می­‌کند و خود را با هژمونی جهانی وفق می‌دهد. اما به هر حال در دستور کار جهانی لیبرالیسم به نمایندگی امریکا و ناتو، به یک بازیگر دیگر نیاز است، به روسیه‌ای دیگر که توجیه کننده حضور کمپ لیبرال است. اسلام رادیکال که با شکل القاعده به تصویر کشیده می­‌شود دیگر نامزد این سمت است اما فاقد ساختار لازم برای یک دشمن تمام عیار است و تنها در بخش محلی به کار می­‌آید و می­‌تواند توجیه‌گر حمله به افغانستان، اشغال عراق و سرنگونی قذافی و ایجاد جنگ داخلی در سوریه باشد اما در قواره دشمن اصلی مورد نیاز لیبرالیسم نیست. جایگاه روسیه برای نجات نظام لیبرال جنگ احتمالی با روسیه چند ثمره برای غرب دارد: یک. جنگ با روسیه فروپاشی ساختار جهانی را به تعویق می­‌اندازد. دوم. جنگ با روسیه موجب تقویت ناتو و بیش از همه اعضای اروپایی ان می­‌شود و اروپایی‌ها از ترس روسیه شیطانی به امریکا پناه خواهند برد و این جایگاه امریکا را در رهبری ناتو محکم‌تر می­‌کند. سوم. اتحادیه اروپا در آستانه انشقاق است. دشمن مشترکی به نام روسیه می‌تواند این شکاف را به تعویق اندازد و مردمان آن را به دور هم برای حفظ ارزش‌هایشان جمع نماید. تصویری که غرب از پوتین، برای عوام ساده‌لوح خود می­‌سازد بازگشت نازیسم و فاشیسم است، درحالی که اینها از ماهیت پوتین و روسیه مدرن، خیلی دور هستند. در نتیجه برای ساختن شیطان بزرگ از روسیه، از ایده ناسیونالیسم روس و امپریالیسم روسی استفاده خواهد شد. معرفی پوتین به عنوان یک ناسیونالیست روس، یک فاشیست برای خیلی­‌ها قابل باور خواهد بود، در حالی که پوتین هیچ‌کدام نیست بلکه او یک سیاستمدار پرگماتیست در عرصه روابط بین‌الملل است. چهارمین تئوری سیاسی کتاب «Fourth Political Theory» که در 2012 توسط دوگین نوشته شد.  او در این کتاب معتقد است که روسیه باید هوشیار باشد تا به عنوان «قدرت پیش-لیبرال» به تصویر کشیده نشود. او می­‌گوید: «ما باید هوشیار باشیم تا از نابودی لیبرال­‌ها جلوگیری نکنیم بلکه باید آن را تسریع نماییم. به این منظور باید به جای اینکه روسیه به عنوان «قدرت پیش لیبرال» معرفی شود، آن را «قدرت انقلابی پست لیبرال» به تصویر بکشیم که در تلاش برای تبدیل شدن به آلترناتیو آینده برای همه ملت‌هاست. ما نمی­‌خواهیم بر اساس الگوی لیبرال­‌ها، لیبرالیسم را نجات دهیم، بلکه می­‌خواهیم یک بار و برای همیشه آن را نابود کنیم. مدرنیته همیشه خطا بود و الان هم در نقطه پایانی خود قرار دارد. اما برای کسانی که در جانب حقیقت جاودان، سنت، ایمان و حقیقت جاودان انسان هستند، تولدی تازه خواهد بود». او معتقد است اگر لیبرالیسم تنها بماند و دشمنی در مقابلش نباشد، خودش خود را نابود می­کند در نتیجه باید هوشیار بود تا با مقابله با آن به ادامه حیات آن کمک نکنیم. در اینجا به ایده ارو-آسیا نیاز است. ایده ارو-آسیا دوگین ایده ارو-آسیا را با ادبیات جدید خود  مطرح کرده و به شدت از آن حمایت می­کند. او این تئوری را مبتنی بر تفاوت­های فرهنگی و قومیتی می­‌داند و آن را متفاوت از ایده ناسیونالیست­ها می­‌انگارد چرا که اینان خواهان پلورالیسم ارزش‌ها هستند. ارو-آسیایی­‌ها از باورهای خود دفاع می­‌کنند نه از جامعه خود. آنها خود را در حال چالش با پست مدرنیته می­‌دانند، و روسیه فقط بخشی از این تلاش جهانی است. او می­‌گوید: «ما بدون نجات دادن جهان نمی­‌توانیم روسیه را نجات دهیم و بدون نجات دادن روسیه نمی­‌توانیم جهان را نجات دهیم». در نتیجه او معتقد است که می­‌بایست با همه کشورهایی که می­‌توانند در این پروژه عظیم، برای ساخت جهان چند قطبی و مبارزه با هژمونی غرب، نقشی داشته باشند، همکاری نمود. این ایده در مقابل هر نوع جهانی‌سازی است حتی نوع اسلامی آن. دوگین می­گوید: «ما  هیچ نوع تحمیل خود بر دیگران چه نوع غربی یا اسلامی یا لیبرال یا سوسیالیست و یا حتی روسی را نمی‌پذیریم. ما از عدالت طرفداری می­‌کنیم نه از جنگ یا صلح. ما طرفدار عدالت، گفتمان و حق طبیعی هر فرهنگی برای ادامه حیات و دنبال کردن مقاصد خود هستیم». ]]> الکساندر گلییویچ دوگین؛ فیلسوف بنیادهای سیاسی کرملین Sat, 05 Mar 2016 19:13:45 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/6193/ عقل پوتین کیست؟ http://dinonline.com/doc/report/fa/6179/ الکساندر گلییویچ دوگین (متولد 1962) متفکّر، فیلسوف و عملگرای سیاسی رادیکال روس است که سیاست‌های پوتین به‌نحوقابل‌توجّهی از افکار او تأثیر می‌پذیرد. وی به داشتن دیدگاه‌هایی فاشیستی اشتهار دارد و خواستار آن است که «پایان زمان» با جنگ تمام‌عیار تسریع شود. او دارای روابطی تنگاتنگ با کرملین و ارتش روسیه است و مشاور سخنگوی دومای دولتی و یکی از اعضای اصلی حزب حاکم روسیۀ واحد سرگئی ناریشکین بوده است. دوگین بنیان‌گذار اصلی حزب ناسیونال بلشویک، جبهۀ ناسیونال بلشویک و حزب اوراسیا بوده است. او مؤلف بیش از سی کتاب است که در بین آنها می‌توان به کتاب «بنیادهای ژئوپلیتیک» و «تئوری چهارم سیاست» اشاره کرد. او مصر است که امپراطوری روسیه با متّحد ساختن کشورهای روسی‌زبان مجدّداً احیا شود. این تقریباً برابر است با جماهیر شوروری سابق مثل گرجستان و اوکراین، و اتّحاد با سرزمین‌های روسی‌ زبان به‌ویژه شرق اوکراین و کریمه. در کرملین دوگین نمایندۀ «حزب جنگ» و نیروی محرّک پشت انگیزۀ ولادیمیر پوتین برای الحاق کریمه به روسیه است. طبق دیدگاه‌های ژئوپلیتیک وی، جنگ بین روسیه و اوکراین جنگی اجتناب‌ناپذیر است. او از پوتین می‌خواهد تا مداخلۀ نظامی در شرق اوکراین را آغاز کند. او مبنی بر این باور که ستون پنجم دو دهه فعالیت داشته است تا حکومت خودمختار روسیه را از درون تخریب کند، در سال 2014 پیشنهاد داد تا تمام مخالفین از جمله موسیقی‌دان آندری ماکارویچ از شهروندی روسیه خلع و از کشور تبعید شوند. دوگین بهترین فردی است که می‌تواند به‌خوبی معرّف تاکتیک‌های رژیم فعلی روسیه باشد. او همان روشنفکری است که پوتین متأثّر از او به تعارض ایدئولوژیکی بین روسیه و غرب عودت کرده است. پوتین از وی در داخل کشور برای ایجاد یک بلوک تصویب‌کنندۀ ناسیونالیست و مخالف‌ لیبرالیسم استفاده می‌کند و در خارج نیز دوگین رکن اصلی شبکه‌های متعدّد مقاومت و خرابکاری سیاسی ضدلیبرالی است. بیوگرافی فکری دوگین قدری پیچیده و در بعضی موارد متناقض است. در دهۀ 1980 دوگین یکی از مخالفان کمونیسم بود و پس از سقوط اتحاد شوروری همکاری تنگاتنگی با بازمانده‌های حزب کمونیستی داشت. وی در اواسط دهۀ 1990 به احزاب ناسیونال بلشویسم پیوست. دوگین هم جوزف استالین و اتحاد شوروی را تحسین می‌کند و هم حامی خانواده و ارزش‌های مذهبی است. از اواخر دهۀ 1990 دوگین دیدگاه‌های خود را در قالب یک ایدئولوژی ژئواستراتژیک و متافیزیک پیچیدۀ سیاسی شکل‌دهی کرد که به ترتیب با عناوین نئواوراسیاگرایی و تئوری چهارم سیاست شناخته شده‌اند. طبق تفکّر نئواوراسیاگرایی روسیه به لحاظ فرهنگی بیشتر به آسیا نزدیک است تا اروپای غربی. اوراسیا که متشکّل از روسیه، کشورهای شوروری سابق و متّحدان روسیه از جمله ایران، ترکیه، هند و چند کشور دیگر است، یکی از مراکز تصمیم‌گیری جهان است که تلاش دارد خلاف ناسیونالیسم، لیبرالیسم و جهانی شدن عمل کند. به گفتۀ خود دوگین، اوراسیا صحنۀ یک انقلاب ضدبورژوایی و ضدآمریکایی است. امپراطوری جدید اوراسیایی بر مبنای اصل دشمن مشترک؛ مخالفت با آتلانتیک‌گرایی، کنترل استراتژیک آمریکا و امتناع از پذیرش سلطۀ ارزش‌های لیبرالی شکل خواهد گرفت.  این انگیزۀ مشترک مبنای یک اتّحاد سیاسی و استراتژیک خواهد بود. تئوری چهارم سیاست نیز بر اساس فلسفۀ مارتین هایدگر شکل گرفته است. دوگین می‌گوید این الگو بنیان سه فلسفۀ قدرتمند سیاسی مدرنیته یعنی مارکسیسم، فاشیسم و لیبرالیسم است. او خود هر سۀ این اندیشه‌ها را مردود برمی‌شمارد، هرچند معتقد است هنوز بعضی عناصر مفید در هر یک از این سه اندیشه وجود دارند و با تکیه بر این عناصر، وارث این سه، یعنی تئوری چهارم سیاست را می‌سازد. منابع: https://en.m.wikipedia.org/wiki/Aleksandr_Dugin   http://www.worldaffairsjournal.org/article/mind-games-alexander-dugin-and-russia%E2%80%99s-war-ideas   ]]> الکساندر گلییویچ دوگین؛ فیلسوف بنیادهای سیاسی کرملین Wed, 02 Mar 2016 10:11:46 GMT http://dinonline.com/doc/report/fa/6179/ اوراسياگرايي، ايران و سياست خارجي روسيه http://dinonline.com/doc/interview/fa/6178/ مفهوم اوراسياگرايي در سياست خارجي روسيه چگونه است؟ اوراسياگرايي يك فلسفه سياسي است كه داراي سه سطح خارجي، مياني و داخلي مي‌باشد. در سطح خارجي- جهان چند قطبي است. بدان معني كه چندين مركز جهاني تصميم گيري وجود دارد، كه يكي از آنها اوراسياست. منظور از اوراسيا تنها روسيه نيست بلكه روسيه به همراه كشورهاي شوروي سابق مي‌باشد. در سطح مياني همگرايي كشورهاي شوروي سابق در ايجاد مدل فراملي (دولت‌هاي مختلف) است. در سطح سياست داخلي – به معناي ساختار سياسي جامعه كه به عنوان ارزش در ارتباط با حقوق شهروندي مدل ليبرال و ملي‌گرايي بررسي مي‌شود. اين سه سطح فلسفه اوراسياگرايي است كه بر مبناي آنها تنها يك شكل سياست خارجي شكل مي‌گيرد كه متقاوت با جهاني شدن، جهان تك‌قطبي، ملي‌گرايي، امپرياليسم و ليبراليسم است. پس اوراسياگرايي به طور كلي مدل منحصربه فردي از سياست خارجي است.  جمهوري اسلامي ايران چه جايگاهي در نظريه اوراسياگرايي شما دارد؟ از نقطه نظر جهان چندقطبي، در تئوري اوراسياگرايي، ايران نقش كليدي دارد. پس از انقلاب ايران و از نظر جايگاه استراتژ‍يك ايران، اين كشور در ايجاد فضاي مستقل اوراسياگرايي گنجانده شده است، اگر قبلاً ميان ايران و روسيه درگيري وجود داشت و طرفين مسائل في مابين را با جنگ حل مي‌كردند، امروز مسائل موجود تنها از طريق اتحاد صلح‌آميز و استرات‍ژيك حل و فصل مي‌شوند. به اين مفهوم كه مسكو و تهران امروز مسائلي را با هم حل مي‌كنند كه قبلاً از طرق نظامي نيز حل نمي‌شد. منافع ما با يكديگر همپوشاني كامل استراتژيك دارند. اين روند نه از طريق همگرايي، بلكه از طريق اتحاد استرات‍ژيك محقق مي‌شود. ايران شامل همگرايي اوراسياگرايي نمي‌شود و تنها كشورهاي حوزه شوري سابق در اين گروه وارد مي‌شوند. ايران يك تمدن خاص، يك كشور قدرتمند و مستقل است كه بايد محترم شمرد. اين اتحاد را بايد حفظ كرد، ما نبايد يك همگرايي مشترك با ايران را فرض كنيم، ايران در حوزه همگرايي اوراسياگرايي نيست، بلكه ايران شريك روسيه در جهان چندقطبي است. منافع استرات‍يك ما در آسياي مركزي و به طور كلي حوزه منطقه‌اي به طور كامل همپوشاني دارند. به اين ترتيب جايگاه ايران در مدل اوراسياگرايي چند قطبي مركزي است و در اين مدل، تهران نزديكترين شريك مسكو است. البته شراكت با تركيه، چين و هند نيز پيش‌بيني شده است.  سیاست خارجی «پوتین» و جایگاه ایران در آن را چگونه مي‌بينيد؟ به نظر شما، آیا روابط ایران و روسیه در دوره پوتین با دوره مدويديف تفاوتی خواهد داشت یا خیر؟ در اصل موضع ولاديمير پوتين حد ميانه‌اي ميان چندقطبي‌گرايي اوراسيايي و تك قطبي امريكاي‌ است و او اوراسياگراي‌ صرف، آتلانتيك‌گراي صرف و يا مدل تك قطب‌گراي صرف را دنبال نمي‌كند. در اصل پوتين تصميم ندارد در موضع چندقطبي بايستد، تصميم ندارد موضع اوراسياگرايي را دنبال كند، در عين حال اگر او شديداً مسير تك‌قطبي آتلانتيك‌گرايي را دنبال كند، مشروعيت خود را در جامعه از دست مي‌دهد. بنابراين مي‌توان گفت كه موضع پوتين دقيقاً بين تك قطبي‌گرايي و چند‌قطبي‌گرايي خواهد بود. در ارتباط با تفاوت او با مدويديف بايد به مفهوم « گرادیان» (понятие градиент ) توجه كرد كه به معناي تقاوت مستقيم جهت‌گيري نيست، بلكه به عنوان مثال 15 الي 20 درجه تفاوت، يعني تفاوت نسبي ميان پوتين و مدويديف خواهد بود. به اين معني كه پوتين نسبت به مدويديف گرايش بيشتري به اوراسياگرايي و چندقطبي‌گرايي دارد و اين مدل به گونه‌اي متعادل خواهد بود. در اينجا صحبت از تغيير نسبي است، نه جهت‌گيري. با در نظر گرفتن فراز و فرودهای اخير در روابط ایران و روسیه و اعمال فشار و تحريم از سوي كشورهاي غربي، دورنماي همكاري دو كشور را چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟ همه چيز بستگي به همان فرمولي دارد كه شرح دادم، اگر روسيه كاملاً در موضع چندقطبي باشد، مسلماً بايد تحريم‌ها عليه ايران را بشكند، كه اين طور نخواهد بود. علاوه بر اين روسيه همواره تلاش خواهد كرد تا اين تحريم‌ها را كاهش دهد، بنابراين در اينجا صحبت از اين است كه روسيه به ايران براي خارج شدن از تحريم‌ها كمك خواهد كرد، اما به صورت غيرمستقيم و غير راديكال. ما در حال حاضر در سيستم اوراسياگرايي اين موضوع را بررسي مي‌كنيم كه چگونه در سيستم بانكي و اقتصادي با تحريم‌ها مقابله كنيم و اين اقدام يك ابتكار پايين‌دستي نيست، بلكه با حمايت شخص پوتين انجام مي‌شود. صحبت در باب تحريم‌هاي يكجانبه‌اي است كه روسيه نپذيرفته است. ما در وزارت امور خارجه با نماينده تام الاختيار امور آسيا صحبت كرديم. دستور مستقيم وجود دارد كه از تحريم‌هايي كه روسيه نپذيرفته پيروي نكنيم و بالعكس روابط اقتصادي با ايران را گسترش دهيم. اين موضع رسمي كرملين است. البته مراكز بانكي در روسيه مستقل از دولت و كرملين بوده و وابسته به مراكز بين‌المللي هستند. بايد توجه داشت كه هر معامله‌ بانكي كه با ايران انجام شود بلافاصله تحت تحريم امريكا قرار مي‌گيرند و به اين ترتيب بانك‌هاي روسي در تعامل با ايران محدود شده‌اند. اما روسيه به طور كامل موضع خود را رها نمي‌كند و روابطش با ايران و غرب را قطع نمي‌كند.  با توجه به جهت‌گيري‌هاي اخير پوتين و اظهارات لاوروف در رد حمله غرب به ايران، موضع اصولي روسيه در قبال تحريم‌ها و تهديد امريكا در مورد حمله به ايران را چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟ روسيه قاطعانه با هرگونه حمله نظامي غرب به ايران مقابله مي‌كند و در راستاي همين سياست، روسيه از سوريه نيز حمايت خواهد كرد، و تا پايان از منافع استرات‍ژيك ايران حفاظت خواهد نمود. اين مساله بسيار مهم است، چرا كه اقدام نظامي عليه ايران امنيت مرزهاي روسيه را نيز تهديد مي‌كند. مواضع ایران و روسیه در سطح منطقه‌اي، در مورد سوريه تا چه ميزان به هم نزديك است و دو طرف چه تمهيداتي در جهت حفاظت از منافع مشترك روسي- ايراني در منطقه انديشيده‌اند؟ موضع ايران و روسيه در ارتباط با سوريه در كليه موارد كاملاً يكسان است. چونكه مساله حمله به سوريه، حمله به منافع ملي هر دو كشور ايران و روسيه است. بنابراين به طور طبيعي مواضع طرفين بايد نزديك به هم باشد. مساله ديگر اينكه دولت ايران بايد از اين شرايط در جهت تحكيم كامل روابط خويش با روسيه استفاده كند. شرايط ذهني و عيني درك موقعيت ايران وجود دارد و در اين ميان، شرايط ذهني ايده آل است. اين درخواست نيز از ايران وجود دارد كه حمايت‌هاي خود را بيشتر كند. البته وقتي مساله جنگ و حمله نظامي مطرح مي‌شود قوانين ديگري حاكم مي‌شوند. اهرم هسته‌اي روسيه در اينجا بحث بسيار مهمي است كه بايد از آن حمايت نمود. با اين ملاحظه، مسكو و تهران بايد ضمن حفاظت از منافع مشترك روسي- ايراني در منطقه، به اتحاد كامل و استرات‍ژيك برسند. همكاري‌هاي اقتصادي و نظامي نيز بايد محقق شوند و گسترش يابند. ايران و روسيه بايد روابطشان با كشورهاي تركيه، چين و هند را توسعه دهند تا يك لابي نيرومند در برابر امريكا ايجاد شود. در اين ميان، بحث جنگ نرم را نيز نبايد فراموش كرد. امريكا از اين اهرم به خوبي استفاده مي‌كند و با بسياري از كشورها تعاملات گسترده‌اي را برقرار نموده است. جوانان ما از سايت‌هاي آنها استفاده مي‌كنند، در حالي كه ما در اين زمينه ضعيف عمل كرده‌ايم. ساخت‌ فيلم، كتاب، ترجمه و ... حوزه‌هايي است كه بايد به آنها بپردازيم.  موضع روسيه در قبال نقش جديد تركيه در همكاري با غرب و اتحاديه عرب عليه سوريه، عراق و ايران چيست؟ موضع روسيه در ارتباط با اتحاديه عرب و كشورهايي كه امروزه لحن بلندي دارند از جمله كشورهاي عربي چون عربستان سعودي و قطر به طور سنتي بد بوده است. اين كشورها از جمله همان كشورهاي دنياي عرب هستند كه ما در دوره شوروي از روابط با آنها حمايت مي‌كرديم. بنابراين به طور كلي صحبت از مخالفان قديمي ما، كشورهاي عربي بزرگ است كه در اين فرآيند تغيير بزرگي ايجاد نشده است. موضع اتحاديه عرب اصلاً جالب نيست. در ارتباط با تركيه، بايد اشاره كرد كه اين كشور موضع پيچيده‌تري دارد. از سويي تركيه كشوري است كه ايالات متحده امريكا بر آن تاثيرگذار است، از سوي ديگر در ارتباط با مسير ملي‌گرايي تركيه، دولت اين كشور همپوشاني منافع مشترك خود با خط مشي ناتو و امريكا را درك نمي‌كند. اصولاً ميان روسيه و تركيه روابط بسيار خوبي در جريان است و بهبود هم مي‌يابد. بنابراين در اصل تركيه خودش موضع مذكور را بسيار مشابه روسيه اتخاذ نموده است. تركيه از سويي در جهان اسلام واقع شده و از سويي در جهان غرب. با قرارگرفتن در اين موقعيت مياني، تركيه بيش از پيش خود را كشوري اوراسيايي مي‌بيند، ماهيت اوراسيايي روسيه و تركيه اين دو كشور را به هم نزديك‌تر مي‌سازد. البته اين در برخي موارد است. مثلاً چرا مدويديف به تحريم ليبي راي داد؟ از آنجا كه در برخي جاها به نفع غرب و برخي جاها به نفع اوراسياست. در حقيقت موضع روسيه، مصلحتي و نسبي است. موضع تركيه مستقيماً به نفع اوراسيا نيست و به گونه‌اي متعادل شده است. بنابراين در ارتباط با سوريه، موضع آنكارا را مي‌توان مخالف مسكو دانست. مسكو به طور معمول در ارتباط با سوريه عمل مي‌كند. جايي كه تركيه مستقلاً راجع به سوريه اعمال نظر مي‌كند. اين در حالي است كه روسيه از بشار اسد حمايت مي‌كند و اين همان چيزي است كه تقريباً سياست اصولي مسكو ناميده مي‌شود.  با تشكر از آقاي الكساندر دوگين كه وقت خود را در اختيار موسسه ايراس قرار دادند.  تنظيم: زينب نجفي ]]> الکساندر گلییویچ دوگین؛ فیلسوف بنیادهای سیاسی کرملین Wed, 02 Mar 2016 10:11:01 GMT http://dinonline.com/doc/interview/fa/6178/ بررسی اندیشه‌های الکساندر دوگین، فیلسوف سیاسی روس گفتگو با دکتر علی فراستی http://dinonline.com/doc/interview/fa/6177/ نظریه اوراسیاگرایی در سیاست خارجی روسیه نقش جدی یافته است لطفا در ابتدای بحث درمورد تاریخچه شکل گیری این نظریه قدری توضیح دهید؟ نظریه «اروآسیا» و اینکه فدراسیون روسیه یک کشور اروآسیایی با هویتی مجزا از اروپا و آسیاست، در جامعه روسیه پدیده جدیدی نیست. این نظریه اولین بار در سالهای پس از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ روسیه و بقدرت رسیدن لنین و حزب بلشویک در میان مهاجرین و تبعیدیان روس در اروپای غربی و بخصوص در محافل روس‌های مهاجر در فرانسه مطرح و پردازش شد. این گروه از تبعدیان اغلب وابستگان سابق خاندان سلطنتی روسیه و ملی‌گرایان و رهبران کلیسای ارتدوکس بودند که تحت فشار و تعقیب حکومت لنین مجبور به فرار از روسیه گشته و به بحث و گفتگو در مورد علل سقوط امپراطوری تزاری، سقوط حکومت موقت سوسیال دموکرات‌ها و روی کارآمدن ناگهانی لنین و بلشویک‌ها مشغول بودند. در زمانی که لنین تلاش می‌کرد هویت جدیدی را در روسیه با بهره گیری از آموزه‌های مارکسیستی جا بیاندازد، موضوع هویت یگانه روس در حد فاصل هویت اروپایی و آسیایی مورد اجماع بخشی از تبعیدیان روس زبان وارتودکس قرار گرفت. این مباحث در زمان حاکمیت خشن و بیرحمانه استالین و با آغاز جنگ جهانی دوم به خاموشی گرایید تا اینکه مجددا پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی موضوع علت این فروپاشی در میان روشنفکران روس و همچنین در میان نظامیان، آکادمی‌های نظامی و محافل نزدیک به کلیسای ارتودکس مجددا مطرح گردید. طرح اینباره این موضوع در داخل روسیه تنها پس از گشایش فضای سیاسی و باصطلاح «بهار مسکو» محقق شد. بازسازی هویت جدید روس تحت عنوان هویت «اروآسیا» و سپس تلاش دولت ولادیمیر پوتین برای تشکیل «اتحادیه اروآسیا» با شرکت کشورهای جمهوری‌های استقلال یافته سابق اتحاد جماهیر شوروی پاسخی سیاسی و راهبردی به این سوالات است. ممکن است جایگاه فکری و معرفتی آن را تبیین کنید؟ برای تبیین جایگاه فکری - معرفتی این نظریه باید تاریخ معاصر روسیه مراجعه کرد: امپراطوری روسیه دو بار در قرن بیستم فروپاشید: یکبار در سال ۱۹۱۷ و یکبار در سال ۱۹۹۱ یعنی به فاصله ۷۴ سال از همدیگر. این دو واقعه آنهم بفاصله کم از همدیگر، سوالات فراوانی را در محافل نظامی، دولتی و روشنفکری قشر حاکم روسیه دامن زد که چرا امپراطوری‌های روسیه در دو نظام سیاسی و فلسفی گوناگون در چنین فاصله کمی فروپاشیدند؟ چگونه می‌توان امپراطوری روسیه را مجددا ساخت؟ و چه تمهیداتی باید بکار گرفت تا مجددا پس از چند دهه به‌‌ همان سرنوشت دچار نشود؟ این سوالات و گفتگو‌ها در جامعه‌ای جریان داشت که ۱۹۴ قومیت را در گسترده‌ترین کشور جهان بلحاظ جفرافیایی در خود جا داده است. منظورم از طرح این مطلب آنست که این بحث تنها بین یک قشر محدود در طبقه حاکمه روسیه که شامل روس زبانان ارتودکس با گرایشات غلیظ ملی گرایی افراطی می‌شود درگرفت و سایر اقلیت‌ها و پیروان دیگر ادیان در این گفتگو جایی نداشته و ندارند. پس از فروپاشی تزاریسم در روسیه در سال ۱۹۱۷ و هرج و مرجی که گسیختگی نظام سیاسی و ادرای روسیه به همراه آورد، بسیاری از اقوامی که در طول یک یا دوقرن قبل از آن بدلیل کشورگشایی‌های روسیه تحت استیلای تزاریسم قرار گرفته بودند فرصتی یافتند تا استقلال خود را از حاکمیت روس‌ها اعلام نمایند. این گرایش نیز بخشی از گرایش عمومی در اروپا پس از جنگهای ناپلئون بود که احساسات ناسیونالیستی در سراسر اروپا شکوفا شد و اقوام گوناگون، بخصوص در شرق اروپا و شبه جزیره بالکان دولت‌های مستقل و یا نیمه مستقل خود را تشکیل دادند. موج ملت - دولت نیز از اروپای غربی به سمت روسیه وزیدن گرفت و اقوام گوناگون برای احیاء هویت ملیٍ قومی و زبانی خود به تکاپو پرداختند. در آن زمان بیش از ۲۵۰ قوم با مذاهب و گویش‌های متفاوت در سراسر امپراطوری روسیه ساکن بودند. سقوط تزاریسم فرصتی تاریخی برای اقوام تحت سلطه روس‌ها پدید آورد که دست به تشکیل دولتهای مستقل بزنند. برخی از این اقوام همچون آذری‌ها، گرجی‌ها، اوکراینی‌ها، ارامنه و اقوام آسیای میانه تا چند سال حکومت مستقل خود را حفظ کردند تا اینکه در برابر بلشویک‌های محلی از درون و تهاجم ارتش سرخ روسیه کمونیستی از بیرون ساقط شدند. برخی همچون فنلاند توانستند به استقلال پایدار دست یابند و برخی همچون کشورهای لیتوانی، لتونی و استونی در ساحل دریای بالتیک تنها در فاصله بین دو جنگ جهانی اول و دوم از نعمت استقلال برخوردار شدند تا اینکه دوباره توسط ارتش سرخ به اشغال در آمدند. در واکنش به گرایش دولت - ملت در میان اقوام تحت تسلط امپراطوری روسیه، لنین تز جدیدی بنام حق ملل و اقلیت‌ها در تعیین سرنوشت خویش را ارائه داد. لنین با این تز تلاش نمود از موج جدید ملت - دولت در اروپا جلو زده و قبل از اینکه این موج یکبار دیگر منجر به فروپاشی امپراطوری روسیه با نظام بلشویکی گردد احساسات ناسیونالیستی، استقلال طلبانه و مطالبات اقلیت‌های قومی برای خودمختاری را مهار کند. ساماندهی ساختار اداری امپراطوری جدید بر اساس تقسیمات جغرافیایی در زمان استالین تکمیل شد و مرزهای جدید برای اقوام ترسیم گردید که در اغلب مواقع با واقعیات سکونت اقوام گوناگون بر یک سرزمین همخوانی نداشت. در اکثر مواقع یک قوم بین دو یا سه ساختار اداری جدید تقسیم شدند. هدف از اینگونه تقسیم‌بندی‌ها ممانعت از تجمع یک قوم در درون مرزهای خاص و ایجاد کانون‌های بالقوه بحران در تمامی جمهوری‌های خودمختار بود. این جمهوری‌ها با دواهرم حزب کمونیست و سازمان امنیت روسیه (کا. گ. ب) تشکیل و حفظ شدند. بدین ترتیب بود که دولت‌های مستقل در قفقاز سرنگون شده و امپراطوری جدید شکل گرفت. آنچه هم اکنون در اوکراین شاهدیم از عواقب چنان مرزبندی‌های است که یک اقلیت روس را در درون سرزمین اوکرائینی تبار جا دادند تا حالا بهره آنرا ببرند. با ساماندهی جدید امپراطوری روسیه خواست بخشی از تبعدیان که مروج نظریه «اورآسیا» بودند برآورده شد وبه روسیه بازگشتند که تعداد زیادی از آنان در موج تصفیه‌های سیاسی دوران استالین به کام مرگ کشیده شدند. سپس با شروع جنگ جهانی دوم این مباحث بطور کامل به خاموشی گرائید. در واقع، لنین امپراطوری فروپاشیده تزاری را که به احتضار دچار شده بود با انرژی جدیدی احیاء کرد و سپس استالین توانست مرزهای آن امپراطوری را به شکست آلمان در جنگ جهانی دوم تا میانه سرزمین ژرمن و مرزهای اتریش گسترش دهد. در عصر حاضر یکی از کسانی که به بحث ارواسیاگرایی سخت دلباخته و مروج آن است الکساندر دوگین نام دارد. به نظر شما دوگین در بحث ارواسیا گرایی چه نقشی دارد و به دنبال چه هدفی است؟ قبل از اینکه به بررسی نظرات الکساندر دوگین بپردازیم باید ببینیم که این فرد کیست و چگونه به منصب کنونی رسیده و در ساختار قدرت روسیه کجا نشسته و چه نقشی به او محول شده است: الکساندر گلیویچ دوگین در ژانویه ۱۹۶۲ در خانواده‌ای نظامی متولد شد. پدرش افسر عالی رتبه «اداره اطلاعات ارتش شوروی» بود. او در سال ۱۹۷۹ به «انستیتو هوانوردی مسکو» وارد شد اما موفق نشد تحصیلاتش را به انجام برساند. ارتباطات خانوادگی به کمکش آمد و با اعمال نفوذ پدر، در قسمت اسناد «ک.گ.ب.» (سازمان امنیت شوروی) به کار مشغول شد. در این مسند، با مطالعه اسنادی که برای خیلی‌ها در دسترس نبود، به خودآموزی درباره فاشیسم، اوراسیاگرایی و ادیان، بخصوص کلیسای ارتودکس پرداخت. دریافت همین نظرات پایه‌های فکری آینده او را تشکیل می‌دهد. [۱] پیش از سقوط کمونیسم در سال ۱۹۹۱ و قبل از آنکه درگیر سیاست شود به روزنامه‌نگاری مشغول شد و در سال ۱۹۸۸ به همراه دوستانش به گروه ملی گرا و ضدیهود «پامیات» پیوست. بدین ترتیب پایه‌های فکری - فلسفی دوگین بر مبنای ملی گرایی روس، یهود ستیزی، آئین کلیسای ارتودکس و احیاء امپراطوری روس با عنوان «اورآسیاگرایی» شکل گرفت. همین مولفه‌ها در لابلای خطوط کتب و مقالات و اظهارات وی مشهود است. پس از سقوط اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱، دوگین یکی از کسانی بود که در نگارش اساسنامه «حزب کمونیست فدراسیون روسیه» که تحت رهبری «گنادی زیوگانف» حیاتی دوباره یافته بود، مشارکت داشت که محصول آن به گفته بسیاری، بیش از آنکه مارکسیستی باشد لحنی ملی‌گرایانه داشت. در سال ۱۹۹۷ دوگین در مقاله‌ای تحت عنوان «فاشیسم: بی‌مرزی و سرخ بودن» خبر از ورود «فاشیست‌های واقعی، رادیکال و انقلابی به صحنه روسیه» داد. او معتقد است که «زیاده روی ایدئولوژی نازیسم در آلمان موضوعی مختص این کشور است در عین حالیکه فاشیسم روسی ترکیبی از محافظه کاری ملی با خواست عمیق برای تغییر است». یکی از فعالین راست افراطی روسیه به همراه کتاب «تئوری چهارم» دوگین (نقشه امپراطوری آتی روسیه تزئین کننده جلد کتاب است) دوگین سپس نشریه‌ای با نام «المنتی» را تاسیس کرد که روسیه دوران تزاری و سپس دوران استالین را به عنوان دوران اوج روسیه می‌نگریست و در دفاع از آن و همچنین ترویج دیدگاه «اورآسیا» به عنوان مسیری برای احیاء امپراطوری روسیه می‌کوشید. جالب این است که اخیرا به دستور پوتین محتوای کتب درسی مدارس روسیه تغییر یافته و از دوران تزار و استالین به عنوان دو مرحله اوج اقتدار روسیه نام می‌برند. در ادامه کار روزنامه‌نگاری، دوگین با هفته نامه «دین (روز)»، به سردبیری «الکساندر پروخانف» همکاری کرد که مهم‌ترین مرکز آرای ضدیهود و مبلغ ملی‌گرایی افراطی در روسیه است. در ۳۱ می ‌۲۰۰۱ دوگین «حزب اوراسیا» را با حمایت مستقیم و پنهان مالی و سیاسی دفتر ولادیمیر پوتین تاسیس کرد و سپس نام آن را به «جنبش اوراسیا» تغییر داد. هم اکنون این جنبش از سوی حلقه‌های رهبری نظامی روسیه و همچنین رهبران کلیسای ارتدوکس روس حمایت می‌شود. هدف از این حمایت چیزی جزء احیاء مجدد امپراطوری روسیه با تسلط مجدد بر سرزمین‌های استقلال یافته از اتحاد جماهیر شوروی سابق و حتی گسترش آن به تمامی اروپا و آسیا (غیر از ژاپن و انگلیس) نیست. نقشه‌ای که در دفتر کار دوگین و همچنین روی جلد کتاب «تئوری چهارم» حک شده نمایانگر آرمانهای کشورگشیانه اوست. دوگین و نقشه مورد نظر او برای امپراطوری آینده روسیه آیا الکساندر دوگین با اینکه بن مایه‌های فلسفی و سیاسی هم در آراء‌اش دارد در حال حاضر در روسیه‌ای که پوتین و مدودوف آن را در دستان خود دارند به دنبال ایده سازی جدیدی است و یا اینکه ایدئولوژی نوینی را برای روسیه پوتین بازسازی و یا بازتولید می‌کند؟ الکساندر دوگین یک فلسفه‌باف درباری است و بنا به سفارش ارتش روسیه و محافل جنگ طلب، مطالب پراکنده را جمع کرده و در لفافه فلسفه و سیاست برای توجیه ضرورت بازسازی امپراطوری روسیه ارایه می‌دهد. بسیاری از نظریات او قابل نقد بوده و رگه‌های تخیلی و در عین آرزوهای بلند پروازانه و کشورگشایانه در آن‌ها آشکار است. فیلسوفان درباری کسانی هستند که پس تعیین سیاست و راهبرد یک رژیم تمامیت‌خواه و خودکامه؛ مغز و دانش خود را در خدمت آن رژیم قرار داده و با لفاظی روشنفکر پسند، زمین و زمان را بهم می‌بافند تا آن سیاست و راهبرد را تئوریزه کرده و عامه پسند کنند. شجاع الدین شفا نمونه گویای چنین روشنفکران درباری بود که تلاش نمود ایدئولوژی شاهنشاهی را با تقلید از مدل ایدئولوژی‌های دوران جنگ سرد تئوریزه نماید. دوگین نیز‌‌ همان نقش را برای دربار کرملین به عهده دارد. او خود را منجی و نجات بخش مردم روسیه می‌داند که بیست و چند سال است از زیر یوغ یک ایدئولوژی ستمگر‌‌ رها کرده‌اند و حالا تلاش دارد در پس شعار بازگرداندن اقتدار روسیه، ایدئولوژی جدیدی را بنا به سفارش ارتش روسیه و مطابق با خواست کلیسا و ملی‌گرایان افراطی تدوین کند. اقتداری که با سرنیزه و قدرت نظامی بدست‌اید توخالی بوده و پس از یک دوره تخریب دیگران به خود تخریبی می‌رسد و از درون می‌پوسد. بله، دوگین تلاش دارد یک ایدئولوژی جدید برای راهبرد مشترک ارتش - کلیسای ارتودکس - کرملین تدوین کند. البته به تعبیر برخی فلاسفه، ایدئولوژی چیزی نیست جز آگاهی دروغین. نباید فراموش کنیم که رویاهای کودکانه باز سازی امپراتوری‌های فروپاشیده بر اساس یکسری نقشه‌های تاریخی در اذهان بسیاری از ملی‌گرایان افراطی در سراسر دنیا وجود دارد. در ایران عده‌ای با نگاه به نقشه شاهنشاهی کوروش خواهان بازگشت تمامی آن سرزمین‌ها به زیر پرچم ایران هستند. در اسرائیل عده‌ای با نگاه به نقشه سرزمین موعود خواهان محو بقیه اقوام و تاسیس اسرائیل بزرگ هستند. در ترکیه عده‌ای با نگاه به نقشه ممالک ترک‌زبان جهان رویای مشابه‌ای در سر دارند. در ارمنستان عده‌ای به دنبال تشکیل ارمنستان بزرگ هستند و این داستان سر دراز دارد. مگر دو جنگ جهانی اول و دوم بخاطر تحقق چنین رویاهائی نبود؟ اگر قرار باشد رهبران کشورهایی که چنین رویائی در آن مطرح شده برای تحقق آن رویا دست به کشورگشایی بزنند چه اتفاقی در جهان رخ خواهد داد؟ در واقع به قدرت رسیدن نئوکان‌ها در آمریکا در زمان پیروزی سوال برانگیز جورج بوش در انتخابات ریاست جمهوری سال ۲۰۰۰ و ادعای این جناح در ایجاد «امپراتوری آمریکا بر جهان»، یکی از محرکهای اصلی محور کلیسا – ارتش - کرملین برای دامن زدن به نظریه اوراسیا و احیای امپراطوری روسیه بود. در‌‌ همان موقع چنین نظریاتی در داخل آمریکا به تمسخر گرفته می‌شد. حمله آمریکا به عراق (که علیرغم مخالفت اکثریت مردم آمریکا انجام گرفت) زنگ خطر را در مسکو به صدا درآورد تا بازسازی امپراتوری روسیه را شتاب دهند. همراهی چند ساله کرملین با ائتلاف ضد تروریستی به رهبری آمریکا تنها برای خریدن فرصت به منظور بازسازی ارتش و استفاده از سرمایه‌گذاری و تکنولوژی غرب برای بازسازی ساختار ورشکسته اقتصادی روسیه بود. اگر در نظام دموکراتیک آمریکا امکان بازسازی خطا‌ها و اصلاح سیاست غلط برخی رهبران از راههای دموکراتیک وجود دارد؛ در روسیه چنین ساختار و سنتی کاملا غایب است. پوتین با یک چرخش از کرملین به کاخ ریاست جمهوری رفت و مجددا به کرملین بازگشت ولی جورج بوش و همفکران محافظه کار او به زباله‌دان تاریخ سپرده شدند. بیاد داشته باشید که پوتین قانون اساسی روسیه را بر اساس قامت خود تغییر داد که بتواند تا آخر عمر بین پست نخست وزیری و ریاست جمهوری ییلاق و قشلاق کند. بی‌دلیل نبود که ماه گذشته ولادیمیر ژیرنوفسکی، معاون دوما و از حامیان و همفکران الکساندر دوگین توصیه نمود که به پوتین لقب «تزار روسیه» اعطاء شود تا دیگر مجبور به ییلاق و قشلاق نباشد. در برخی مطالب منتشر شده در ایران از دوگین به عنوان ابداع کننده مکتب نوین ژئوپولیتیک نام می‌برند. شما که فارع‌التحصیل رشته ژئوپولیتیک و مولف کتابی در این زمینه هستید؛ نظرتان نسبت به نگاه ژئوپولیتیکی دوگین چیست؟ در تعریف مفهوم ژئوپولتیک و درک روش تجزیه و تحلیل ژئوپولیتیکی دو برداشت متضاد وجود دارد: یکی برداشت و نگرش دکتر ایو لاکوست است که ناظر بر دموکراسی و حقوق مدنی است و دیگری برداشت و نگرشی میلیتاریستی که صرفا به تقابل قدرتهای نظامی در پهنه بین‌المللی نگاه می‌کند. ایو لاکوست، برجسته‌ترین استاد ژئوپولیتیک فرانسه که کتاب‌هایش به فارسی نیز ترجمه شد، ژئوپولیتیک را اینطور تعریف می‌کند: تقابل قدرت بر سر یک سرزمین که منجر به مناظره بین ساکنان آن سرزمین از طریق رسانه‌های همگانی شود. از این منظر هر تقابل قدرتی بر سر یک سرزمین اعم از مبارزات انتخاباتی در تمامی سطوح یک جامعه؛ نهضت‌های استقلال طلبانه؛ خواست اقلیت‌های قومی برای خودمختاری در این تعریف می‌گنجد. در همین راستا تقابل و مناقشه کشور‌ها و دولت‌ها بر سر یک سرزمین خواه به دلیل وجود منابع طبیعی و خواه به دلیل ادعاهای تاریخی مالکیت بر آن سرزمین و خواه به دلیل حضور یک اقلیت قومی در آن سوی مرز مورد مناقشه؛ یک پدیده ژئوپولیتیکی است و باید با روش و قواعد خاصی مورد تجزیه و تحلیل قرار گیرد. برای این بررسی باید ادعاهای هر دو طرف که معمولا با نقشه‌های تاریخی نیز همراه است بطور بیطرفانه مورد بررسی قرار گیرد. نگرش رایج به ژئوپولیتیک در ایران و همچنین در روسیه بیشتر به نگرش آکادمی‌های نظامی نزدیک است و با به نگرش مردم سالارانه‌ای که ایو لاکوست ارائه می‌دهد تفاوت ماهوی دارد. کتاب دوگین تحت عنوان «مبانی ژئوپولیتیک» به سفارش ارتش روسیه و با همکاری آکادمی علوم نظامی مسکو تنظیم شد. برداشت دوگین از ژئوپولیتیک چیزی متفاوت از برداشت متفکران آلمان نازی و متفکران نظامی روس نیست و لذا نه مکتب مدرنی است و نه حاوی سخنی جدید. او‌‌ همان نظرات میلیتاریستی از ژئوپولیتیک را در مورد استفاده رهبران آلمان در جنگ جهانی دوم قرار گرفت در قالب و زبان دیگری منطبق با فرهنگ و انتظارات مشخصی در روسیه مطرح می‌کند. نظریات دوگین از دیدگاههای باطل شده یک جغرافیدان انگلیسی به نام «هالفورد جان مکیندر» و همچنین تفکرات فردی به نام «کارل اشمیت» (از نظریه پردازان حزب نازی‌های آلمان در زمان هیتلر) تاثیر پذیرفته است. این دو نفر نظریاتی در باب نزاع مستمر در تاریخ جهان میان «زمین» و «دریا» تدوین کرده بودند. در نظر دوگین، این نبرد اکنون میان روسیه و آمریکا برای تسلط بر زمین و دریا در جریان است. دوگین این دو پهنه جغرافیایی را به دو پهنه ایدئولوژیکی تعبیر می‌کند و از آن‌ها به عنوان تقابل میان «سنت، دین، جمع‌گرایی» (زمین) و «پیشرفت، الحاد، فردگرایی» (دریا) نام می‌برد. مکیندر نظریه خود را در سال ۱۹۰۴ میلادی چنین تعریف کرد که جهان خاکی متشکل از سه جزیره بزرگ است: یکم - «جزیره جهان» شامل سه قاره مرتبط به‌هم آسیا، آفریقا و اروپا به‌غیر از جزایر انگلیس و ژاین، دوم - «جزیره ساحل جهان» شامل «جزایر جزایر انگلیس و ژاپن، سوم - «جزیره حاشیه جهان» شامل قاره آمریکا و اقیانوسیه. بنا به تعبیر او قلب «جزیره جهان» شامل سرزمینی است که از شرق اروپا در غرب به مرزهای کوههای هیمالیا و سیبری در غرب و به فلات ایران در جنوب را شامل می‌شود. او معتقد بود که هرکس بر شرق اروپا به خصوص اوکراین تسلط یابد بر قلب سرزمین مرکزی «جزیره جهان» (هارتلند) تسلط یافته هرکس بر قلب جزیره جهان تسلط یابد بر تمامی جهان مسلط خواهد گردید. یکسال بعد در سال ۱۹۰۵ میلادی امپراتوری تزاری از یک کشور کوچک و تازه به قدرت رسیده به نام ژاپن شکست خورد و اساس نظریه مکیندر فرو ریخت ولی برای کسانی که چشم خود را بر واقعیات می‌بندند، هر نظریه‌ای که بتواند نیات کشورگشایانه و جاه طلبانه آن‌ها را توجیه کند، قابل استفاده است. اینک دوگین‌‌ همان نظریه باطل شده را برای توجیه ضرورت احیاء امپراتوری روسیه برگرفته و طبعا ایران در آن نقشه تخیلی بخشی از امپراطوری روسیه محسوب می‌شود. نظریه تقابل بین قدرت زمینی و قدرت دریایی در زمانی توسط مکیندر مطرح شد که هنوز قدرت هوایی و فضایی و تکنولوژی موشک اختراع نشده بود. با این حال دیدیم که اتحاد شوروی با اینکه بیش از ۷۰ سال بر «هارتلند» حاکم بود نتوانست بر جهان مسلط شود و حتی با اولتیماتوم غرب مجبور شد آذربایجان و کردستان ایران را هم تخلیه کند. لازم به ذکر است که روند فروپاشی امپراتوری تزاری پس از شکست نظامی از ژاپن آغاز شد، همانگونه که روند فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی پس از شکست این کشور در افغانستان تسریع گردید. یکی از ویژگی‌های دوگین مقابله با غرب است آنهم به صورت تمام قد با تمام ایده‌های غربی مانند لیبرالیسم و... آیا دوگین راه افراطی را در پیش گرفته؟ آیا او به دنبال قدرت نمایی در عرصه سیاست خارجی پوتین است؟ اندیشه‌های غرب‌ستیزانه در روسیه ریشه تاریخی دارد و در دوران‌های مختلف به اشکال متفاوت خودش را نشان می‌دهد. ملی‌گرایی روسیه در عین غرب‌ستیز بودن حامل نوعی احساس حقارت نسبت به غرب نیز هست. مشابه همین احساس در ایران به‌خوبی دیده می‌شود. تاریخ ضدیت فرهنگ سیاسی حاکم روسیه با غرب به دوران رقابت این کشور با کشورهای پیشرفته اروپای غربی، به‌خصوص با انگلیس بر می‌گردد گه همواره تلاش می‌کرد از دسترسی روسیه به هند و پیشروی به سمت اروپای غربی جلوگیری کند. ضدیت با آمریکا پدیده‌ای است که به دوران جنگ سرد بر می‌گردد که آمریکا رهبری اردوگاه غرب را برای مهار روسیه به عهده گرفت. لنین نیز شعار «مرگ بر امپریالیسم جهانی» را برای برپا کردن شورش جهانی علیه رقیب تاریخی خود (انگلیس) سرداد و استالین آن را به یک مدار بالا‌تر برد و اینگونه تکمیل نمود: «مرگ بر امپریالیسم جهانی به سرکردگی امپریالیسم آمریکا». یعنی یکی از مولفه‌های فرهنگ سیاسی حاکم روسیه غرب‌ستیزی بوده است و این فرهنگ صرفنظر از اینکه چه نظامی در روسیه بر اریکه قدرت باشد به اشکال گوناگون تظاهر پیدا می‌کند. ضدیت دوگین با لیبرالیسم با آنچه در ایران شاهد هستیم تفاوت‌هایی دارد. ضدیت دوگین با لیبرالیسم به دلایل زیر است: حمایت از حقوق بشر، حقوق اقلیت‌های قومی و مذهبی، حمایت از آزادی رسانه‌ها، پشتیبانی از انتخابات آزاد، درخواست شفافیت در تصمیم گیری‌های سیاسی و مناسبات اقتصاد، جدایی دولت از کلیسا، جدا کردن ایدئولوژی از دروس آموزشی و محیط‌های علمی، حمایت از ابتکار خصوصی در اقتصاد و مخالفت با الیگارشی رانت خوار اقتصادی. ضدیت با عوامل فوق ارکان تفکر ضد لیبرالی و ضد مدرنیستی دوگین را تشکیل می‌دهد. دوگین مخالف بهره‌وری از دستآوردهای تکنولوژیک جوامع لیبرال نیست و روسیه به دلیل عقب ماندگی تکنولوژیکی به شدت به آن نیازمند است. او همچنین دخالتی در زندگی خصوصی و نحوه پوشش و آرایش احاد جامعه نمی‌کند و اساسا در روسیه لیبرالیسم در زندگی مردم رواج دارد. جوهره پیام او رد لیبرالیسم و جایگزینی آن با «معنویت» که در واقع در کلیسای ارتودکس است. دوگین در مقاله «پوچگرائی لیبرالی به مثابه آخرین مرحله جهانی‌سازی» می‌نویسد: «ایدئولوژی حقوق بشر بر هویت جمعی و همبستگی ملی؛ اجتماعی؛ دینی؛ طبقاتی ما غلیه یافت». وی اضافه می‌کند که «حقوق بشر اصل اساسی استراتژی تضعیف حق حاکمیت ملی است». بازخوانی این جمله این است: «نقض حقوق بشر استراتژی تقویت حق حاکمیت ملی است». این تفکر دقیقا را‌‌ همان تفکری همخوانی دارد که انتقاد از نقض حقوق بشر را دخالت بیگانگان در امور داخلی خود می‌دانند. غافل از آنکه حقوق بشر ربطی به مرزهای سیاسی و جغرافیایی ندارد و یک منشور شاخته شده بین‌المللی است. تخیلاتی همچون «لیبرالیسم به احتضار افتاده و در مقابل چشمان ما جان می‌دهد» (مقاله پوچگرایی...) یادآور جملات مشابه احزاب کمونیستی قرن بیستم است که می‌گفتند: «سرمایه‌داری به احتضار افتاده و در مقابل چشمان ما جان می‌دهد». بعدا معلوم شد که آنچه در «مقابل چشمان ما جان می‌داد» اقتصاد دولتی و الیگارشی رانت‌خوار اتحاد شوروی بود. روسیه در زمینه اقتصاد و فن آوری توان رقابت با جهان صنعتی را ندارد. هواپیمای توپولف اوج توان تکنولوژیکی این کشور است که حتی شرکت هواپیمایی ایروفلوت در سفرهای اروپایی و آمریکایی از آن استفاده نمی‌کند. نگاه دوگین به لیبرالیسم و اصرار وی بر اعطاء لقب «ایدئولوژی» بر لیبرالیسم ناشی از دستگاه فکری‌ای است که او در آن رشد کرده چرا که از منظر او ایدئولوژی‌هایی همچون فاشیسم و کمونیسم سوار بر یک ماشین سرکوبگر دولتی شده و تلاش می‌کنند به اهداف خود برسند. او با همین نگاه به سراغ «ایدئولوژی لیبرالیسم» رفته و با‌‌ همان دستگاه فکری آنرا مقایسه می‌کند غافل از اینکه چنگ زدن مردم کشورهای تحت استعمار روسیه و حتی مردم خود روسیه به ارزشهای مردمسالارانه؛ ارج نهادن به حقوق بشر و احترام به مالکیت شخصی نه با قدرت نظامی آمریکا بلکه با خواست مردم‌‌ همان کشور‌ها محقق شد. نظام‌های خودکامه و ظالم نه از بیرون بلکه از درون فرومی‌پاشند ولی همواره انگشت اتهام به سوی قدرت‌های خارجی نشانه می‌روند. اینکه مردم به حقوق خود آشنا شده‌اند و می‌خواهند از قدرت دولت کاسته و به قدرت نهادهای مردمی و مدنی اضافه شود ربطی به غرب ندارد. این ارزش‌ها در شرق و به خصوص در هند سابقه دیرینه دارد. احترام به همزیستی مسالمت آمیز اندیشه‌ها و عقاید؛ احترام به حقوق اولیه انسان‌ها قبل از کشورهای غربی در بزرگ‌ترین و پر جمعیت‌ترین دموکراسی دنیا (هند) به صورت یک سنت مورد احترام بود و کماکان هست. مسلمانان و زرتشتیان هند همانقدر از نعمت آزادی مذاهب و عقاید در هند بهره‌مند هستند که حامیان عقاید کمونیستی و بودایی و هندویی. اگر نگرانی دوگین از قدرت اقتصادی و مالی آمریکاست؛ بنده خبر ناگواری برای او دارم. پیش‌بینی می‌شود که در آینده نزدیک قدرت اقتصادی و مالی چین از آمریکا پیشی بگیرد. در آن صورت آیا دشمن اصلی دوگین عوض شده و چین را تهدید اصلی روسیه خواهد نامید؟ دوگین در لابلای نوشته‌هایش به شکست کمونیسم و فاشیسم و به طرد نژادپرستی اشاره می‌کند ولی منطق او دقیقا خلاف این ادعا را نشان می‌دهد. او تلاش دارد راست افراطی و چپ افراطی را که هر دو نژادپرست؛ تمامیت‌خواه؛ تجاوزگر و به دنبال توسعه ارضی هستند را تحت لوای یک نام دیگر که کمتر تداعی هویت قبلی آن‌ها را بکند دور هم جمع کند و این لوای جدید و هویت نوین‌‌ همان «هویت اوراسیا» است. هویتی که دارای مختصات فکری زیر است: - برتری نژاد سفیدپوست اسلاو - ترویج دیدگاه‌های کلیسای ارتودکس روسیه - ترویج اقصاد دولتی و ایجاد محدویت برای بخش خصوصی - تجدید سازمان سیاسی کشور بر پایه یک حکومت خودکامه و مقتدر مرکزی - نفی مردم‌سالاری، محدود کردن رسانه‌های مستقل و سرکوب نهادهای مدنی - تقویت ارتش و سازمانهای اطلاعاتی - تسخیر مجدد کشورهایی که بیست و چند سال پیش از یوغ استعمار روسیه آزاد شدند رابطه دوگین با کلیسا و ارتش به عنوان دو قدرت جدی در روسیه چگونه است و از آن‌ها برای اهداف خود چگونه بهره می‌برد؟ برای این پرسش باید به ساختار قدرت در روسیه نظر انداخت: با نگاهی گذرا به تاریخ روسیه از زمان شروع کشورگشایی آن در حدود ۴۰۰ سال پیش متوجه می‌شویم که روسیه همواره در دست دو قدرت بلا منازع بوده است: کلیسای ارتودوکس و ارتش. در تقسیم قدرت، ارتش پیشبرنده سیاست خارجی و بازوی نظامی کلیسا برای کشورگشایی و ترویج مسیحیت است و کلیسا تضمین کننده تامین نفرات ارتش از روستا‌ها و اقشار کم درآمد برای جنگ. ارتش با تسخیر سرزمین‌های جدید منابع و ثروت برای کلیسا تامین می‌نمود و کلیسا با ترویج مسیحیت پایه‌های قدرت ارتش در حفظ مناطق جدید را تحکیم می‌بخشید. دربار تزار برآیند خواست این دو جریان قدرتمند روسیه بود. از زمان انقلاب فرانسه که تفکرات مدنی و حقوق بشری در اروپا رواج یافت و دولت – ملت‌ها شکل گرفتند؛ امواج جدیدی در روسیه شروع به وزیدن کرد که خواهان کاستن از قدرت کلیسا و حرکت به سوی صنعتی شدن و تشکیل نهادهای مدنی بوده است. به مرور یک قشر روشنفکر و شهرنشین همراه با سرمایه‌داری مدرن و صنعتی در روسیه پا به عرصه وجود نهاد که سکولاریسم و ملی‌گرایی از مشخصه‌های آن بود. شکوفایی ادبیات روسیه در همین دوره اتفاق افتاد. این قشر دست پایین را در ساختار قدرت داشت ولی کم‌کم عقاید مشروطه‌طلبانه آن به دربار تزار نفوذ کرد و توانست پس از شکست روسیه در جنگ با ژاپن در سال ۱۹۰۵ قدرت تزار را محدود کرده و تشکیل دوما را به کلیسا، دربار و ارتش تحمیل کند، اگرچه قدرت دوما بسیار محدود بود. این قشر نوپا و نمایندگان سیاسی آن قادر شدند با استعفای آخرین تزار روسیه برای چند ماه قدرت سیاسی را در روسیه در اختیار بگیرد ولی نهایتا با کودتای لنین (که مورد حمایت فاشیست‌های آلمان و اتریش بود) سرنگون شدند. با انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ بخش رادیکال قشر تجدد طلب و شهری توانست قدرت سیاسی را طی یک کودتای آرام به تسخیر در آورده؛ قدرت کلیسای ارتودکس را محدود نموده؛ به بازسازی امپراتوری مضمحل شده پرداخته و در ساختار قدرت حزب کمونیست را به جای کلیسا شریک ارتش نماید. از آن پس حزب کمونیست شوروی با بستن کلیسا‌ها در واقع خود به جای کلیسا نشست و کلوپ‌ها و شعبات حزب کمونیست‌‌ همان نقش کلیسا‌ها را در شهر‌ها و روستا‌ها بازی کردند. در خیلی از موارد کلیسا‌ها رسما تبدیل به دفتر حزب کمونیست شدند و عکس و مجسمه لنین و سپس استالین جای عکس عیسی مسیح و قدیسین کلیسا را گرفتند. اگر در گذشته مزارع در اختیار کلیسا و اربابان وابسته به کلیسا بود اینک کمون‌های دولتی صاحب دسترنج کشاورزان شدند. بدین ترتیب حزب کمونیست و ارتش تبدیل به دو رکن اصلی قدرت در روسیه شدند: حزب برای ارتش نفرات و آذوقه تامین کردند و ارتش با کشورگشایی منافع حزب را تامین می‌نمود. در این دوره حفظ سرزمین‌های تسخیر شده نه از طریق ترویج مسیحیت بلکه از طریق ترویج ایدئولوژی مارکسیست - لنلنیستی فراهم می‌شد. با سقوط کمونیسم و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی؛ کلیسا مجددا نقش خود را در تقسیم قدرت بدست آورد و با ورود پوتین به کرملین، اقدام به محدود کردن حقوق شهروندی و دامن زدن به ملی‌گرایی افراطی نموده و هدف اصلی آن پیشبرد ایدئولوژی «اروآسیا گرایی» و احیاء امپراتوری روسیه است. دوگین طی ماه‌های اخیر پس از حمله روسیه به اوکراین و تصرف کریمه تحرکات جدی در سیاست خارجی داشت شما تحرکات دوگین را چگونه می‌بینید؟ اوکراین بهانه‌ای بود تا پروژه احیاء امپراتوری روسیه با مدل تزاری وارد مرحله عملیاتی شود. قبل از اینکه به تبلیغات ماشین دروغ‌پراکنی مسکو، (که متاسفانه از طریق برخی رسانه‌های ایرانی هم رله می‌شود) توجه کنیم باید نگاهی به تاریخچه و بافت جمعیتی این کشور بیندازیم: مردم اوکراین در یک صد سال اخیر بار‌ها تلاش کرده‌اند از یوغ تسلط ۲۰۰-۳۰۰ ساله روس‌ها‌‌ رها شوند به‌‌ همان دلیلی که مردم لهستان و مردم فنلاند تلاش کردند، ولی تلاش اوکرائینی‌ها همواره با خشونت سرکوب شد. مردم این کشور همچون سایر ممالک اروپای شرقی دارای زبان، فرهنگ و تاریخ متفاوت از روسیه هستند و برای خود حق داشتن کشور مستقل قائلند. بخاطر همین تمایل قوی بود که استالین در زمان تشکیل سازمان ملل متحد در سال ۱۹۴۵ یک کرسی مجزا برای این کشور کسب نمود تا به ظاهر به خواست مردم این کشور گردن نهاده باشد. یعنی اوکراین یکی از پایه گذاران سازمان «ملل» بود بدون اینکه از حق مساوی با سایر «ملل» برخوردار باشد. این حق نهایتا با فروپاشی اتحاد شوروی نصیب مردم این کشور شد. ولی روسیه هرگز این حق را به رسمیت نشناخت و با شیوه‌های مختلف تلاش نمود استیلای خود را بر این تداوم بخشد. به عنوان یک کشور مستقل و دارای مرزهای شناخته شده بین‌المللی و با فرض اینکه دارای حاکمیت ملی هستند، مردم این کشور حق دارند با هر کشور جهان مناسبات تجاری، سیاسی یا نظامی برقرار کنند و یکی از تصمیمات این ملت نزدیکی به اتحادیه اروپا به منظور تضمین استقلال خود در برابر تهدیدات روز افزون مسکو بود. دوگین در جنگ روسیه علیه گرجسنان در اوستیای جنوبی سه کشور ساحل دریای بالتیک (استونی – لیتوانی و لتونی) به دلیل پیوند‌های نزدیک با ممالک اسکاندیناوی و گرایش قوی به گسست از استعمار روسیه با سرعت از حلقه نفوذ روسیه خارج گشته و ضمن پیوستن به اتحادیه اروپا و عضویت در پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) خود را در پشت سپر دفاعی اروپا و آمریکا قرار دادند تا مجددا با زیر سلطه روسیه کشانده نشوند. درخواست کنونی اوکراین  برای پیوستن به پیمان ناتو تنها برای تضمین استقلال خود است چون این کشور توانایی تحمل جنگ دراز مدت آنهم با ماشین جنگی روسیه را ندارد. بحران کنونی اوکراین از تمایل مردم این کشور به خارج شدن از تسلط سیاسی، نظامی و اقتصادی روسیه و نزدیک شدن به اتحادیه اروپا آغاز شد. حکومت فاسد روس گرای مستقر در کیف در پی اعتراض پیگیرانه مردم و کشتار فجیع بیش از ۳۰ تظاهرکننده در این شهر ساقط گردیده و رهبر آن به روسیه پناهنده شد. روسیه به تلافی این چرخش و به بهانه حمایت از اقلیت روس‌تبار شبه جزیره کریمه این جزیره را اشغال نموده و رسما به خاک خود ضمیمه نمود. این عمل در شرایطی صورت گرفت که هیچیک از ساکنان روس‌تبار این شبه جزیره مورد اذیت و آزار قرار نگرفته و همزمان بیش از ۲۵ هزار نظامی روسیه در پایگاه دریایی این کشور در کریمه حضور داشتند. با اوج گیری احساسات ملی‌گرایانه در روسیه و طرح پوتین برای تشکیل «اتحادیه اقتصادی اورآسیا» (که مدعی رقابت با اتحادیه اروپاست) اوکراین نیز تحت فشار قرار گرفت که به اتحادیه بپیوندد. برای مردم اوکراین به خوبی آشکار است که ورود به این اتحادیه مقدمه تکرار تراژدی ۱۰۰ سال گذشته است. پوتین قصد دارد موجودیت این اتحادیه را در سال ۲۰۱۵ اعلام کند و تا بحال کشورهای روسیه سفید، ارمنستان و قزاقستان برای پیوستن به آن اظهار تمایل کرده‌اند. نپیوستن اوکراین پروژه احیاء امپراطوری روسیه از طریق این اتحادیه را با علامت سوال بزرگی مواجه خواهد کرد و به همین دلیل پوتین دست به اشغال شبه جزیره کریمه و وارد کردن نیرو به شرق این کشور نموده تا اوکراین را از پای درآورده و مجبور به تسلیم کند. مشابه همین سناریو هم اکنون برای گرجستان در حال طراحی است و بعد نوبت آذربایجان خواهد رسید. تلاش جمهوری آذربایجان برای تضمین تداوم استقلال خود با حمله ارمنستان تحت پشتیبانی نظامی و سیاسی روسیه با موانع جدی برخورد نمود و نهایتا به اشغال ۲۰ درصد خاک آذربایجان و اوارگی یک میلیون نفر از ساکنین آن کشور منجر شد. تلاش گرجستان برای خروج از سلطه ۲۰۰ ساله روس‌ها با تهاجم روسیه به خاک آن کشور در سال ۲۰۰۶ و خارج شدن دو جمهوری خودمختار آبخازی و اوستی جنوبی از حاکمیت دولت گرجستان پاسخ داده شد. همزمان جنبش‌های استقلال‌طلبانه در شمال قفقاز و در میان اقوام مسلمان فدراسیون روسیه به شدت تمام سرکوب گشت. عزم مردم اوکرائین برای رهایی از نفوذ روسیه و گشودن دریچه‌ای به سوی غرب تنها و تنها به مردم اوکرائین مربوط است و تلاش روسیه برای تجزیه این کشور و ایجاد فضای رعب و وحشت در دیگر کشورهای هم مرز روسیه تنها تلاشی رنگ باخته و کهنه شده برای استعمار دیگر کشورهاست. با نگاهی با بافت کنونی جمعیتی برخی کشورهایی که مورد تهدید روسیه هستند متوجه می‌شویم که جمعیت روس‌تبار کشورهای استونی و لتونی در ساحل بالتیک نزدیک به یک چهارم کل جمعیت ان کشورهاست. روس‌ها ۲۵ درصد جمعیت قزاقستان وکمی بیش از ۹ درصد جمعیت مولداوی یعنی ۳۷۰ هزار نفر را تشکیل می‌دهند که اکثریت آن‌ها در منطقه‌ای به صورت یک نوار مرزی در امتداد مرز مولداوی با اوکرائین اسکان داده شده‌اند. تنها ۸۰ درصد جمعیت ۱۴۷ میلیونی روسیه روس‌تبار هستند و مابقی از بیش از ۱۶۰ قوم و اقلیت ملی تشکیل شده‌اند. اکثر آن‌ها از حق مکالمه و نگارش به زبان مادری محروم هستند. اگر ۱۷ درصد جمعیت اوکرائین یا ۸ میلیون نفر از ساکنان این کشور روس تبار هستند همزمان ۲ میلیون نفر از جمعیت روسیه اوکرائینی تبار هستند که اغلب به زور مجبور به کوچ به روسیه شدند تا جای آن‌ها را روس‌تباران پرکنند. آیا اوکرائین هم حق دارد برای حفاظت از منافع اوکرائینی‌ها در روسیه دخالت نظامی کند؟ جنگ اوکراین دقیقا نقطه شروع اجرای پروژه احیاء امپراتوری روسیه است و دوگین آتش‌بیار و یکی از محرکین تهاجم نظامی روسیه به این کشور است. الکساندر دوگین در سال ۲۰۰۵ «جبهه جوانان ضدنارنجی» را تشکیل داد تا ضمن مقابله با جنبش مدنی مردم اوکراین از وقوع یک انقلاب رنگی دیگر در روسیه جلوگیری کند، چرا که پتانسیل شروع چنین جنبشی در روسیه نیز فراهم بود. او در سال ۲۰۰۷ به سبب فعالیت‌های ضد اوکراینی خود برای پنج سال از ورود به این کشور منع شد. او در تیرماه امسال وقوع جنگ بین روسیه و اوکراین را اجتناب پذیر دانست و پوتین را برای تاخیر در وارد شدن در جنگ مورد سرزنش قرار داد. ماشین جنگی روسیه به حرکت درآمده و با عبور نیروهای نظامی خود از مرزهای یک کشور مستقل، جامعه جهانی را به چالش کشیده است. اگر این ماشین جنگی در اوکراین متوقف نشود تمامی کشورهای استقلال یافته از شوروی سابق مورد تهدید هستند. بازسازی امپراتور روسیه تهدید مستقیم برای کشورهای حاشیه سابق این امپراتوری است. سکوت در برابر این تجاوزگری همانند سکوت در برابر تجاوزگری ارتش اسرائیل به سرزمین‌های فلسطینی است. مخالفان دوگین آیا می‌توانند در برابر ایده‌های این فیلسوف روسی برابری کنند یا آنکه دوگین دوباره تاریخ راسپوتین را تکرار می‌کند؟ ظاهر دوگین و راسپوتین شباهت‌هایی بهم دارد و بخصوص ریش دوگین یادآور ریش بلند راسپوتین است و به دلیل نفوذی که هر دو بر دربار تزار و کاخ کرملین داشته و هر دو با پشتوانه کلیسای ارتودوکس نقش‌آفرینی می‌کرده و می‌کنند؛ عده‌ای به دوگین لقب راسپوتین کرملین را داده‌اند. اگر منظورتان مخالفان دوگین در داخل روسیه هستند متاسفانه در فضای محدود کردن رسانه‌های مستقل و نهادهای مردمسالار فعلا نمی‌گذارند صدایی بلند شود. اکثریت مردم روس‌تبار و ارتودوکس این کشور از رفاه کنونی که در دوران پوتین بدست آورده‌اند سرمست هستند و بنظر نمی‌رسد با سیاست جدید مخالفتی نمی‌کنند. این بخش از جامعه به راحتی تحت تاثیر تبلیغات سیاسی - مذهبی ملی گرایان افراطی قرار می‌گیرند. تنها بازگشت به سیاست ریاضت اقتصادی از نوع دوران کمونیستی است که عاقبت فاجعه بار این ماجراجویی‌ها را آشکار خواهد کرد. دوگین دو بار به ایران آمده است و با برخی از آرای فیلسوفان ایرانی هم آشنایی دارد و در کتاب تئوری چهارم سیاست خود هم از برخی فیلسوفان ایرانی مانند سهروردی نام برده است. نسبت دوگین و ایران و بحث اوراسیاگرایی را چگونه توصیف می‌کنید و چه نقشی برای آن قادل هستید؟ یکی از ضعف‌های عمومی روشنفکران ایرانی عدم شناخت درست از روسیه است. تقریبا اکثر مطالبی که در مورد تاریخ و سیاست روسیه در ایران منتشر شده از فیلتر روسوفیل‌های وطنی عبور کرده و یا توسط آن‌ها دست چین شده‌اند. باعث تاسف است که سفارت جمهوری اسلامی ایران در مسکو با هزینه بیت‌المال کتاب او را ترجمه کرده و ترویج می‌کند. در سراسر اروپا و آمریکا احزاب و جریانات دست راستی؛ ملی‌گرای افراطی و فاشیست وجود دارند. چطور است بقیه سفارتخانه‌ها هم از هزینه بیت‌المال تمامی آن کتب را منتشر کنند؟ اتقافا مواضع اغلب جریانات نئو فاشیست اروپا به مواضع الکساندر دوگین و ولادیمیر ژیرینوفسکی نزدیک است: همه ضد آمریکا و ضد ارزشهای دموکراسی مدرن هستند؛ همه مخالف جهانگرایی و موافق بستن مرز‌ها؛ مخالف مهاجرین خارجی؛ مخالف پیوستن به اتحادیه‌های تجاری هستند. نظرات آقای دوگین مشابه‌‌ همان نظرات ولی با لفافه روشنفکری و روشنفکر پسند است و عجیب نیست که مورد توجه محافل روس‌گرای ایرانی معروف به روسوفیل‌های وطنی قرار گرفته است. از یاد نبریم که حجه‌الاسلام مسیح مهاجری، مدیر مسئول روزنامه جمهوری اسلامی در مراسم بزرگداشت روز خبرنگار اعلام کرد: «افراطی‌هایی داریم که برای آینده کشور از داعش خطرناک‌ترند». مخاطب دوگین دقیقا‌‌ همان جریان وطنی است که از هر شعار و فلسفه‌بافی ضد غربی و ضد آمریکایی لذت می‌برند و برای هورا کشیدن و شعار «مرگ بر آمریکا» همیشه آماده‌اند. تاریخ ۳۰۰ ساله تجاوز روسیه به خاک ایران و کشتار صد‌ها هزار ایرانی بدست قوای روس در جنگ‌ها و در هنگام اشغال سرزمین‌های کنونی ایران هنوز از خاطره جمعی ایرانیان پاک نشده است. دوگین و پوتین از ستایشگران استالین هستند و دوران او را اوج شکوفایی روسیه می‌دانند. مگر استالین نبود که یک سوم از خاک ایران در زمان جنگ جهانی دوم اشعال کرد و قصد جدا کردن آن‌ها و ضمیمه ساختن به خاک شوروی را داشت. هنوز کسانیکه خاطره اشغال آذربایجان ایران و کردستان ایران را شاهد بودند زنده هستند. اگر اولتیماتوم ترومن رئیس جمهور آمریکا نبود الان نقشه ایران با آنچه هست متفاوت می‌بود و برای رفتن به قزوین؛ زنجان؛ تبریز؛ ارومیه و سنندج باید از مرز بین‌المللی در روستای شریف‌آباد واقع در ۲۰ کیلومتری قزوین عبور می‌کردیم. چگونه عده‌ای ایرانی می‌توانند با چنین تفکراتی همسویی نشان دهند ولی چشم بر واقعیات تنها ۶۸ سال پیش اتفاق افتاد. یک زمانی روسیه خط سیاسی خود را از طریق ایجاد احزاب کمونیستی پیش می‌برد حال با توجه به محدودیت فعالیت احزاب، خطوط سیاسی و راهبردی خود را در قالب موسسات غیر انتفاعی و باصطلاح «پژوهشی» دنبال می‌کند و هزینه گردش امور آن‌ها و سفرهای هدفدار به روسیه و بالعکس را سفارت این کشور در تهران تامین می‌کند. بیت المقدس این روسوفیل‌ها مسکوست چه با استالین چه بی‌استالین. در شرایطی که کمترین فعالیت نهادهای غیر انتفاعی در ترویج گفتگوی تمدن‌ها؛ نقد نقض حقوق شهروندی و تلاش برای حقوق صنفی زیر نورافکن قرار می‌گیرد؛ عجیب است که فعالیت موسساتی که زیر نظر و با حمایت همسایه شمالی در ایران فعالیت می‌کنند با ‌‌نهایت مدارا برخورد می‌شود. این واقعیت که وابسته فرهنگی ایران که سفارش ترجمه و انتشار چنین کتابی را داده و سپس به ریاست سازمان تبلغات اسلامی منصوب می‌شود شائبه ایجاد می‌کند که جهت گیری تبلیغاتی نظام سیاسی ایران به چه سمت است؟ حتی بکارگیری واژه مبهم «اورآسیا» در محافل حکومتی نوعی نقض غرض بوده و تداعی همراهی با سیاست کشورگشایانه روسیه را می‌کند همایش «ایران و همکاری‌های منطقه‌ای در اوراسیا» به‌نظر شما سیر تحول مناسبات روسیه با ایران چگونه بوده و راهبرد اروآسیایی این کشور چه تاثیراتی بر ایران خواهد داشت؟ برای بررسی سیر تحول مناسبات ایران با روسیه باید با بازخوانی تاریخچه این مناسبات نگاه کرد چون بحث تاریخی ورود روسیه به صحنه سیاسی ایران بسیار مفصل است و در این مختصر نمی‌گنجد ولی لذا می‌توان به مهم‌ترین سرفصل‌های آن پرداخت: در زمان پطر اول (که در اغلب کتب تاریخی از او به عنوان «پطر کبیر» نام برده می‌شود. این به آن می‌ماند که ایرانیان از اسکندر مقدونی را با عنوان «اسکندر کبیر» نام ببرند، چیزی که در غرب رایج است!!) سیاست کشورگشائی روسیه به سمت هند و طبعا به سمت آبهای گرم شروع شد. در وصیت نامه‌ای که به پطر اول منتسب است، او به رسیدن به خلیج فارس و دستیابی به هند تأکید می‌کند. این سیاست کشور گشایانه جدای از اینکه چه نظام سیاسی بر روسیه حکمفرما باشد توسط رهبران آن، تحت پوشش‌ها و بهانه‌های گوناگون پیگیری شده است: چه در زمان تزار (تا ۱۲۹۶ شمسی/۱۹۱۷ میلادی)، چه در زمان کمونیست‌ها (از ۱۲۹۶ تا ۱۳۷۰ شمسی) و چه توسط حامکان کنونی از ۱۳۷۰ به بعد. در وصیت نامه پطر اول چنین می‌خوانیم: «هر چه بیشتر به قسطنطنیه (استانبول فعلی) و هندوستان نزدیک شوید. آنکس که بر آن واحی حاکم شود، بطور بالقوه حاکم جهان خواهد بود. هر از گاهی ترک‌ها و ایرانی‌ها را تحریک به جنگ کنید. خود را در سواحل دریای سیاه مستقر سازید و به‌تدریج آن را و همچنین سواحل دریای بالتیک را از آن خود سازید، که این دو نقاط عامل موفقیت مضاعف ما هستند. اضمحلال ایران را تسریع بخشید و تا خلیج فارس نفوذ کنید. حتی اگر لازم است از طریق سوریه و راه بازرگانی سابق شرقٍ مدیترانه در آن نفوذ نمائید و تا هند پیشروی کنید که آنجا انبار جهان است. با رسیدن به آنجا ما می‌توانیم به گنجینه طلای انگلیس چنگ بیندازیم». اگرچه می‌گویند این وصیت نامه با خط پطر اول نبوده و به نام او نگاشته شده است، ولی محتوای سیاست خارجی سه قرن اخیر روسیه مطابقت آنرا با این وصیت نامه عیان می‌کند. تقریبا دو قرن پس از نگارش این وصیت نامه و دقیقا یکسال پس از پیروزی و به قدرت رسیدن لنین در سال ۱۲۹۶ شمسی (۱۹۱۷ میلادی) یکی از نظریه پردازان بلشویک بنام ک. ترویانوسکی در کتاب خود تحت عنوان «شرق و انقلاب» [۱] نوشت: «اهمیت ایران برای ایجاد یک بین الملل کمونیستی در شرق غیر قابل انکار است. اگر ایران مرزی است که باید از آن عبور کرد و به دژهای انقلاب در شرق، یعنی هندوستان، دامن زد، پس ما باید در گام نخست، انقلاب را در ایران بر پا کنیم. یک تحریک و انگیزش لازم است؛ یک کمک بیرونی نیاز است؛ لذا ما محتاج یک تصمیم‌گیری قاطع هستیم. این انگیزش، این ابتکار و این قاطعیت می‌تواند توسط انقلابیون روس و با واسطگی مسلمانان روسیه تحقق یابد». این واسطه مسلمان روس فردی بود از اهالی تاتارستان روسیه به نام «نظر سلطان قلی‌اف» که در غرب به «سلطان گالیانوف» معروف است محقق شد. قلی اف از نزدیکان لنین، نظریه‌پرداز اسلام‌شناس که مبتکر نظریه ترکیب اسلام و کمونیسم برای پیشبرد اهداف توسعه‌طلبانه روسیه بود. او در دوران لنین از حزب بلشویک اخراج شد و در زمان استالین اعدام گردید. سه قرن بعد از نگارش وصیت نامه پطر اول و ۷۶ سال پس از سلطان گالیانوف، رهبر حزب لیبرال- دموکرات روسیه، آقای ولادیمیر ژیرینوفسکی، معاون کنونی مجلس روسیه (دوما)،‌‌ همان استراتژی توسعه طلبانه به سمت جنوب را با کلمات دیگری برای ترسیم خطوط سیاست خارجی روسیه کنونی (پس از فروپاشی شوروی) بیان می‌کند: «سیاست خارجی روسیه باید به‌طور هم‌زمان هم انحرافی (گمراه کننده) باشد و هم توسعه‌طلبانه. این دو مؤلفه ارتباط مستقیم به امنیت ملی همسایگان ما دارد. ملت روسیه برای ادامه حیات خود نیازمند پیشروی به سمت جنوب است که محدوده «فضای حیاتی» روسیه را به نمایش گذاشته و بطور همزمان یک مرکز تمدن قدیمی نیز هست. در پناه این پیشروی، روسیه باید در موقعیت‌های ژئوپولیتیکی زیر مستقر شود: در شمال: اقیانوس قطب شمال، در شرق: اقیانوس آرام، در غرب: اقیانوس اطلس از طریق دریای سیاه و مدیترانه و نهایتا در جنوب: اقیانوس هند. در چنان شرایطی، روسیه به عنوان ابر قدرت اورو-آسیائی باید مناسبات دوستانه با هند، چین و ژاپن برقرار نماید ولی بر عکس، به کشورهای ترکیه، ایران، افغانستان و احتمالا پاکستان باید عنوان «کشورهای تحت الحمایه و تحت اداره روسیه» را اعطاء نمود. قفقاز و آسیای میانه و خاورمیانه در کنار آن به عنوان نواحی بی‌ثبات پیش‌بینی می‌شوند که منبع جنگ جهانی سوم هستند و تنها با پیشروی روسیه می‌توان از چنین جنگی پیشگیری نمود. این پیشروی باید با اهرم نظامی، یعنی ارتش روسیه تحقق یابد. پیشروی فدراسیون روسیه به سمت جنوب یک رسالت تاریخی و یک امر حیاتی برای ملت روسیه است. تحقق آن مشروط به بازسازی ارتش روسیه بوده و این بازسازی تنها در پناه جنگ تامین خواهد شد. حقانیت این اقدام را پس از قدرت گرفتن روسیه، متعاقب جنگ جهانی دوم شاهد بودیم. یکبار دیگر با پیشروی ارتش روسیه به سمت جنوب می‌توان آن فرضیه را ثابت کرد. بازسازی ارتش روسیه پس از دخالت نظامی آن در مولداوی، قفقاز و آسیای میانه آغاز شده است.»[۲] آقای ژیرینوفسکی از حامیان سرسخت پوتین و مروج نظریات الکساندر دوگین است. این گونه نظریه‌های استعماری در محافل حکومتی روسیه نفوذ داشته و به گونه‌ای بیانگر جنبه‌هائی از سیاست خارجی این کشور محسوب می‌شود. او پس از اشغال شبه جزیره کریمه و آغاز تهاجم پنهان روسیه به شرق اوکراین رسما پیشنهاد نمود که به ولادیمیر پوتین لقب «تزار روسیه» اعطاء شود. نقشه روسیه استفاده ابزاری از ایران برای بستن عقبه کشورگشایی خود به سمت جنوب (آسیای مرکزی و قفقاز) است. برای رسیدن به این هدف از تشدید و تداوم تنش بین ایران و غرب استقبال خواهد کرد. ——————————- [۱] مشابه چنین تحول فکری در یکی از نظریه پردازان وطنی مشاهده شد که وقتی به مسئولیت مقابله با گروههای چپ رسید با مطالعه نظرات و دیدگاههای آن‌ها، نظراتش متحول شد و سپس با استفاده از‌‌ همان منطق به تدوین تئوری اصلاح طلبی پرداخت. [۲] برای اطلاعات بیشتر ر. ک. به «آخرین تهاجم به جنوب: ژئوپولیتیک ولادیمیر ژیرنوفسکی، نوشته مارک اسمیت منتشر شده در مجله» جینز دیفنس ریویو، ژوئن ۱۹۹۴. عنوان اصلی: Mark Smith; The Last Dash South: The Geopolitics of Vladimir Zhirinovsky، Jane» s Defense Review، London، June ۱۹۹۴ ]]> الکساندر گلییویچ دوگین؛ فیلسوف بنیادهای سیاسی کرملین Wed, 02 Mar 2016 10:09:46 GMT http://dinonline.com/doc/interview/fa/6177/ گفتگوی آیت‌الله میرباقری با الکساندر دوگین http://dinonline.com/doc/interview/fa/6212/ دوگین: من بی‌نهایت خوشحالم که به مقر اصلی مبارزه با مدرنیته آمده‌ام، چون من زندگی خودم را وقف این مبارزه کرده‌ام. بحث مدرنیته، صرفاً منحصر به یک زمان، یا عصر حاضر نمی‌شود، بلکه یک ایدئولوژی، فرهنگ، تمدن، سبک زندگی، فلسفه، و سیاستِ به کل اشتباه است. بنابراین برای من، مدرنیته یعنی شیطان. من پیرو عقاید «رنه گنان» [یا «عبدالوحید یحیی»] هستم، فیلسوف فرانسوی که مفصل‌ترین نقدها را درباره مدرنیته ارائه کرده است. به عقیده من، نور و ظلمت یعنی سنت و مدرنیته. این چارچوب فکری من است و من ایران را به خاطر دفاع از سنت و جنگ با مدرنیته تحسین می‌کنم. می‌توان برای مدرنیته یک مکان را متصور بود و آن غرب است. زمان پیدایش این ایدئولوژی هم در عصر «روشنگری» بود. مدرنیته سپس مانند یک گردباد، به تمام دنیا منتشر شد و توانست دنیا را بگیرد. کشور خود من را هم تحت تأثیر قرار داد. مدرنیزاسیون در روسیه از زمان «پتر کبیر» شروع شد و کمونیسم، نقطه اوج مدرنیته در کشور ما بود. نتیجه این روند، نابودی کامل همه سنت‌های مقدس ما بود. تا جایی که من می‌دانم، همین اتفاقات کم و بیش در ایران هم رخ داده است. با این حال، پس از انقلاب اسلامی، سنت شما یعنی تشیع، توانسته بر غرب و مدرنیته پیروز شود. وقتی کمونیسم شکست خورد، این به معنای پیروزی سنت‌های ما [روس‌ها] نبود، بلکه صرفاً یک شاخه از مدرنیته یعنی لیبرالیسم توانسته بود شاخه دیگر یعنی کمونیسم را شکست دهد. من در جوانی، ضدکمونیسم بودم، اما می‌دانم که لیبرالیسم حتی از کمونیسم هم بدتر است. الآن، هم با کمونیسم مخالفم و هم با لیبرالیسم و جنگ خودم با مدرنیته را در این مسیر و به سود سنت علیه مدرنیته ادامه می‌دهم. با روی کار آمدن پوتین در روسیه، نوعی «تحول» محافظه‌کارانه رخ داده است، اما نه انقلاب. تحت ریاست‌جمهوری او برخی جنبه‌های سنت بازگشته‌اند و خود او هم تا اندازه‌ای به سوی سنت‌گرایی تمایل دارد. من برای همین از پوتین حمایت می‌کنم و در دهه 1990، مخالف «یلتسین» و «گورباچف» بودم. میرباقری: دین رسمی آقای پوتین چیست؟ دوگین: ارتدوکس روسی. وی تحت تأثیر روحانیون بسیار محافظه‌کار و سنت‌گرای روسیه هم هست... در ایران، بازگشت به سنت، بسیار دقیق‌تر و تعریف‌شده‌تر است. این بازگشت، در صحنه سیاست، کاملاً پذیرفته شده است. بنابراین جامعه مسیحیان ارتدوکس روسیه که من نماینده آن‌ها هستم، با دنبال کردن مسیر ایران و انقلاب اسلامی این کشور، می‌تواند به سوی موفقیت گام بردارد. شما از ما جلوتر هستید و می‌توانید الگویی باشید که ما باید از آن پیروی کنیم. هدف ما این است که معنویت را بالاتر از مادی‌گرایی قرار دهیم، و در دفاع از سنت خودمان و برای نابودی مدرنیته بجنگیم. بنابراین باید به این نکته توجه داشته باشیم که ما و شما داریم در یک جبهه واحد در سوریه می‌جنگیم. این اولین بار است که روسیه با ایرانی‌ها و عراقی‌ها و شیعیان متحد شده است. آن‌چه من از این مقطع تاریخی می‌فهمم این است که ما باید هم‌کاری‌هایمان را یک گام جلوتر ببریم و این اتحاد تاکتیکی را بر اساس اشتراکات ارزشی و سنتی، به یک اتحاد استراتژیک تبدیل کنیم. دین رسمی پوتین، مسیحیت ارتدوکس روسی است میرباقری: من تقریباً با تمام آن‌چه که شما گفتید، موافقم. بر اساس اسلام ناب و آموزه‌های قرآن، درگیری میان حق و باطل در تاریخ که گاهاً از آن به «درگیری نور و ظلمت» تعبیر می‌شود، یک درگیری مستمر است. با این وجود، این درگیری در انتها به سود حق و نور به پایان می‌رسد، تا جایی که قرآن حتی از کل جبهه باطل به عنوان یک «بازدم» صرف نام می‌برد. یا در جایی دیگر، این جبهه نسبت به حق، به کف روی آب تعبیر می‌شود. در عین حال که دستگاه باطل در نگاه کلان، مانند کف روی آب است، اما قرآن وقتی درباره خود این جبهه توضیح می‌دهد، آن را ظلمات فراگیر و خطرناکی تعریف می‌کند که مانند تاریکی در یک دریای مواج و طوفانی است که همه مؤمنان را فرامی‌گیرد و تنها راه نجات از آن، نور الهی است. اگر یک فرد نتواند از این ظلمات در دنیا نجات پیدا کند، این ظلمات در قیامت هم او را اسیر می‌کند. از نظر قرآن و اهل‌بیت، هر چه که به قیامت نزدیک‌تر می‌شویم، بر پیچیدگی این ظلمات هم افزوده می‌شود. این ظلمات که حجاب دستگاه حق هم هست، چیزی جز ولایت اولیای طاغوت یا پرچم‌داران مادی نیست. طبق آیات قرآن، دو جریان ولایت وجود دارد: یکی ولایت الله که هدایت از ظلمات به نور است و هدایت مستمری هم هست و تبلور پیدا می‌کند در ولایت انبیا و اوصیا. دیگری، ولایت طاغوت است که آن هم مستمر است و اولیایش را از نور به ظلمات می‌برد. محور ولایت طاغوت، ابلیس و شیاطین انس هستند. از نظر قرآن، هر پیامبری، شیاطین انس و جن خاص در مقیاس خودش دارد. حتی نام برخی از این شیاطین جن و انسی که در مقابل پیامبران اولوالعظم بوده‌اند، در منابع دینی ما ذکر شده است که مثلاً مقابل حضرت مسیح (ع)، حضرت موسی (ع)، یا حضرت محمد (ص) کدام شیاطین بوده‌اند. بهشت و جهنم هم از همین دو ولایت آغاز می‌شود. باطن ولایت حق، بهشت است که در عالم آخرت ظهور پیدا می‌کند. از سوی دیگر، باطن ولایت باطل، جهنم است که آن هم در آخرت محقق می‌شود. مسیر باطنی بهشت و جهنم، از همین دنیا آغاز می‌شود. در قالب همین درگیری است که به نظر می‌رسد ما به نقطه آخرالزمانی نزدیک می‌شویم. الآن، ولایت باطل در ایدئولوژی مدرنیته ظهور پیدا کرده است. عمق اصلی این تمدن، اراده اولیای آن است که در قالب ایدئولوژی‌ها، فلسفه‌ها، علوم، تکنیک‌ها، تکنولوژی، محصولات و ساختارهای اجتماعی تبلور پیدا می‌کند. این مجموعه، ظلمانی است چون تجسم اراده اولیای طاغوت است. به عبارت دیگر، اولیای طاغوت، ارکان جامعه طاغوتی هستند و اولیای حق، ارکان جامعه حقانی. الآن جریان مادیات و ابلیس در درون جبهه انبیا و ادیان الهی هم یارگیری کرده است. افرادی که درون جبهه انبیا هستند، اما تحت نفوذ شیطان قرار گرفته‌اند، تبدیل به سربازان جبهه باطل شده‌اند. الآن در دنیای اسلام و مسیحیت و یهودیت، گروهی هستند که طرف‌دار جریان تجدد و مدرنیته و لیبرالیسم هستند. بنابراین جبهه‌بندی کنونی در دنیا شامل یک جبهه متشکل از شیطان و اولیای طاغوت و طرف‌داران آن‌ها در ادیان آسمانی است، و جبهه دیگر طرف‌داران حق. امام خمینی در بیانات خودشان، طرف‌داران شیطان در میان جبهه حق را پیروان «اسلام آمریکایی» توصیف می‌کردند، هرچند که این افراد ممکن است در ظاهر هم ابراز مخالفت با آمریکا و غرب کنند. نمونه بارز این ایدئولوژی‌ها، اسلام سلفی عربستان و اسلام سازش‌کارانه ترکیه است. هر دوی این جبهه‌ها، اسلام آمریکایی هستند. دوگین به فرهنگ شرقی علاقه دارد و روسیه را «شرقی» می‌داند در دنیای مسیحیت هم حتماً همین صفوف هستند، مانند مسیحیت کاتولیک و مسیحیت پروتستان. در یهودیت هم یک عده یهودی هستند و یک عده کلیمی. یهودی‌ها طرف‌دار مادیات هستند. ما برای کلیمی‌ها به عنوان افراد موحد، احترام قائل هستیم، اما یهودی‌ها موحد نیستند. در دوره آخرالزمانی، جبهه‌ای که ما باید مقابل جبهه باطل تشکیل دهیم، یک جبهه متحد و هماهنگ از طرف‌داران انبیای الهی است که طرف‌داران حقیقی باشند، نه تحت تأثیر شیطان. از نظر قرآن، دشمن‌ترین افراد مقابل جبهه ایمان و مؤمنین به نبی اکرم (ص) (یعنی جبهه شیعیان)، یهودی‌ها هستند. از آن‌طرف، نزدیک‌ترین متحدان به شیعیان، افرادی هستند که خودشان را انصار حضرت مسیح (ع) می‌دانند. محور این هم‌کاری و هم‌راهی هم راهبان و کشیشان حقیقی هستند. شاید از ده سال پیش در ذهن من این مسئله بوده که در مقابل دنیای باطل، صهیونیسم، مسیحیتِ صهیونیست، و اسلام به قرائت یهود، که میان ادیان آسمانی شکاف ایجاد کرده و بسیار هماهنگ دارد کار می‌کند، ما هم باید میان مثلث تشیع، مسیحیت ناب، و یهودیت اصیل (یعنی طرف‌داران ادیان ابراهیمی) با مستضعفین جهان، اتحاد ایجاد کنیم. زمینه این هم‌راهی و هم‌دلی باید آرام‌آرام ایجاد شود. امام خمینی می‌گفتند این انقلاب [اسلامی ایران] یک انفجار باطنی در دنیا و سرآغاز ظهور حق و حقیقت در عالم ماست. یک واقعیت هست که همه ادیان آسمانی در آن مشترک هستند، مبنی بر این‌که یکی از اولیای خدا به عنوان ذخیره الهی ظهور پیدا می‌کند و همه حقایق به وسیله ایشان در عالم ما آشکار می‌شود، و تجلیات غیب واقع می‌شود. امام خمینی، انقلاب اسلامی را مقدمه این امر در جهان می‌دانستند. حوادثی که در این چهار دهه اخیر رخ داده و فضای جامعه جهانی را به تصویر آخرالزمانی روایات ما نزدیک کرده است، گواهی همین مطلب است. چهار دهه قبل، قطب‌بندی‌های دنیا، قطب‌بندی‌های مارکسیسم و سرمایه‌داری بود. با ظهور انقلاب اسلامی و اشغال لانه جاسوسی و فراگیر شدن انقلاب، دوقطبی اسلام و غرب به وجود آمد. بعد از فروپاشی شوروی، این دوقطبی به اسلام مقابل لیبرال‌دموکراسی تغییر کرد. با اوج گرفتن انقلاب اسلامی، صف‌بندی‌های درون جهان اسلام هم فعال شده و یک طرف اسلام ناب است و طرف دیگر، قرائتی از اسلام است که در خدمت شیطان و به نیابت از غرب هستند، چه در قالب جنگ‌های خشن و چه ارائه الگویی از اسلام سازش‌کار در ترکیه. بنابراین درگیری اصلی در دنیای امروز، میان اسلام واقعی در یک طرف و قرائت انحرافی از اسلام و هم‌چنین نیروهای جبهه غرب و شیطان در طرف دیگر است. این شرایط به طور طبیعی، منجر به یک صف‌بندی جبهه ایمان و کفر در جهان می‌شود. ما دقیقاً منتظر چنین چیزی بوده‌ایم؛ این‌که از طرف دنیای مسیحیت اصیل، سفیرهایی اعزام شوند و چراغ سبزهایی نشان داده شود. به نوعی برای رسیدن به این‌جا، لحظه‌شماری می‌کردیم. آیت‌الله میرباقری رئیس فرهنگستان علوم اسلامی قم یکی دیگر از انتظارات ما این است که در درون دنیای اسلام هم گرایش به سوی تشیع در قالب یک موج اجتماعی، فعال شود. یکی از تلاش‌هایی که غرب الآن انجام می‌دهد، جلوگیری از وقوع همین موج است. یکی از زمینه‌هایش هم دیداری است که میان پاپ و با رهبر کلیسای ارتدوکس روسیه بعد از حدود 1000 سال است. هدف از این دیدار، جلوگیری از اتحاد در جبهه حق بود. همان‌طور که ما در اسلام منتظر یک تجزیه واقعی هستیم، در دنیای مسیحیت هم انتظار چنین اتفاقی را می‌کشیم. این تجزیه‌ها مقدمه یک ترکیب جدید است، ترکیبی که فراتر از اتحادهای سیاسی، بلکه یک اتحاد الهیاتی است. این ماهیت الهیاتی است که به پایداری این اتحاد کمک می‌کند. من با اندیشه‌های اوراسیایی شما آشنایی کامل ندارم، اما این را می‌دانم که اگر اندیشه‌های شما ریشه در دین و ابعاد الهی نداشته باشد، پایدار نخواهد بود. دوران آزمون و خطاهای فیلسوفانه به سر آمده است. نمی‌توان بار دیگر جامعه جهانی را با این اندیشه‌ها، دچار چالش‌های سنگین کرد؛ جامعه جهانی دیگر نمی‌تواند این چالش‌ها را تحمل کند. محور صف‌آرایی ما باید حول مکتب انبیا باشد. بنابراین من یک سؤال جدی از شما دارم که باید بپرسم: آیا مسیحیت اصیل و قرائت درست از آن در غرب، یک اراده جدی برای نزدیکی به اسلام و مکتب تشیع دارد؟ آیا علایمی از این امر دیده می‌شود؟ یا این‌که این هم‌راهی صرفاً بر محور شرایط سیاسی جهان دارد شکل می‌گیرد؟ دوگین: اولاً من باید بر یک سری نکات، تأکید کنم. من با دیدگاه شما کاملاً موافقم، با تمام خطوط و مشخصات آن. برای یک مسیحی ارتدوکس روس واقعی، موقعیت دقیقاً همان‌طوری است که شما شرح دادید. مدرنیته، شیطان است. تمدن غرب، سرزمین پدری شیطان است. سنت مسیحیت ما این است که در هنگام غسل تعمید، رو به غرب می‌ایستند و سه بار می‌گویند که ما شیطان را رد می‌کنیم. این یعنی، رد کردن غرب. من با دیدگاه شما درباره لیبرال‌دموکراسی هم کاملاً موافق هستم. به عقیده من، لیبرالیسم، عصاره شیطان است؛ یک نوع متاایدئولوژی، ایدئولوژی مطلق، و ایدئولوژی الگویی، که در ابعاد فراوانی اشتباه است: سکولاریسم، فردگرایی، مادی‌گرایی، ترقی‌طلبی، فناوری‌گرایی. همه چیز در لیبرالیسم اشتباه است. من خطوط و جبهه‌های جنگ را می‌بینم. ما با مسیحیت ارتدوکس روسیه، روسیه کاملاً معنوی و مسیحی را در مرکز نیروهای حق قرار داده‌ایم. برای ما یکی از قطب‌های آن دو قطبی، که جبهه حق است، شامل مسیحیت واقعی شرقی یا روسی می‌شود، که در حقیقت مردم ما و کشور ما در وضعیت ایده‌آل است، نه وضعیت مدرن کنونی که شبیه به روم است و ما به مسکو «روم سوم» می‌گوییم. این «روم سوم»، یک آموزه معنوی است، نه فقط یک تشبیه ژورنالیستی. اگر ما جهان را بعد از سقوط کمونیسم در نظر بگیریم، و در اوج آن، بعد از رسیدن پوتین به ریاست‌جمهوری، می‌بینیم که روسیه در این جهت پیش می‌رود. روسیه واقعی، به سوی این روسیه مفهومی و معنوی نزدیک می‌شود. در مقابل این روسیه، دقیقاً همان دشمنان [که شما به آن‌ها اشاره کردید] حضور دارند: لیبرال‌دموکراسی، غرب، و ستون پنجم، یعنی لیبرال‌های درون مسیحیت و روسیه. بنابراین ما تقریباً دو دیدگاه منطبق بر هم یا یک دیدگاه مشترک داریم، با این تفاوت که ما [روس‌ها] در مرکز این دیدگاه، روسیه مقدس مسیحی را گذاشته‌ایم. ما یک دشمن مشترک داریم، نه فقط در ابعاد سیاسی یا ایدئولوژیک، بلکه متافیزیکی. ما غرب را نه یک رقیب در دنیا، بلکه خودِ دجال می‌دانیم. این یک عقیده آخرالزمانی و از علامت‌های آخرالزمان است. این عقاید در نوشته‌ها و اسناد دینی ما موجود است: تقابل مسیحیت ارتدوکس واقعی در مقابل لیبرالیسم غرب که آن را «نبرد نهایی» می‌دانیم. آن‌چه مهم است این‌که دقیقاً مانند شما، ما هم اسلام رادیکال عربستان و سلفیگری را ابزار دست غرب می‌دانیم. ما هم داریم علیه سلفی‌ها و وهابی‌ها می‌جنگیم. ما درون کشور خودمان، مسلمان‌های سنتی داریم و ارتباط بسیار خوبی هم با آن‌ها داریم. این افراد حتی بخشی از جنبش اوراسیاگرایی هم هستند. بنابراین ما نقاط اشتراک بسیار زیادی با هم داریم. دوگین در برنامه «عصر» شبکه افق و مصاحبه با نادر طالب‌زاده من خودم شخصاً تشیع و صوفیگری را مطالعه کرده‌ام و اوایل دهه 1980 پیش از فروپاشی شوروی، شباهت‌های ایده‌آل‌های روسیه با انقلاب اسلامی را مشاهده کرده‌ام. من از قبل از دهه 1990 و روی کار آمدن پوتین، 30 سال پیش، این نظریه را داشته‌ام که ما بالأخره با هم علیه غرب متحد خواهیم شد. این نظریه را من هم‌زمان با وجود شوروی داشتم، اما آن زمان مطرح کردن این نظریه، دیوانگی بود، چون آن زمان، کمونیست‌ها و لیبرال‌ها قدرت زیادی پیدا کرده بودند. با این حال، من همیشه اعتقاد کامل داشتم که این هویت مسیحی ارتدوکس روسی، بالأخره یک روز پیروز خواهد شد. می‌دانستم که یک روز می‌آید که ما با ایران شیعه متحد شویم. امروز تحقق این واقعیت را در سوریه می‌بینیم. در دنیای سیاست، دو بعد پراگماتیک و استراتژیک داریم. به نظر من، تقدیر الهی از طریق همین ابعاد پیاده می‌شود. امروز به نظر می‌رسد که ما یک اتحاد پراگماتیک داریم. پوتین و مسکو ممکن است فکر کنند این اتحاد، سیاسی و تاکتیکی است، اما اگر شباهت‌های معنوی و متافیزیک پشت هویت روسی را در نظر بگیریم، اگر منطق پشت تغییرات و جابه‌جایی‌ها درون روسیه پس از شوروی را بررسی کنیم، می‌بینیم که امروز یا فردا، این خطوط پراگماتیک، تعمیق خواهد شد. در عین حال، باید در نظر داشته باشیم که روسیه امروز، در مرحله گذار قرار دارد؛ یک گذار خوب، از ظلمت به نور. اما هنوز هم سایه‌های زیادی از آن گذشته هم وجود دارد: سایه‌هایی از کمونیسم ضددینی در نظام آموزش و پرورش، و همین‌طور هجوم لیبرال‌ها از داخل و خارج که هم از ایران و هم از روسیه متنفر هستند. این افراد در کشور ما نفوذ دارند، اما ما داریم در مسیر درست حرکت می‌کنیم. آن‌چه به عقیده من اهمیت زیادی دارد این است که یک پل میان متفکرین مذهبی ایران و حلقه‌های سنت‌گرای روسیه بسازیم. این پل می‌تواند صرف‌نظر از وضعیت سیاسی، روابط میان دو کشور را شکل دهد. وضعیت سیاسی ممکن است تغییر کند. الآن ما در یک جبهه سیاسی هستیم، ممکن است فردا این‌گونه نباشد. اما آن‌چه مهم است و پیامی که من می‌خواهم به شما بدهم، این است که ما نمایندگان مسیحیت ارتدوکس روسیه، همیشه در جبهه شما خواهیم بود، چون جنگ شما، جنگ ماست و ما رهبری این جنگ را در درون روسیه و خارج از آن به عهده داریم. ما لیبرال‌هایی درون روسیه داریم، شیطان‌پرست داریم، کافر داریم، غرب‌گرا داریم؛ همه این‌ها در خواص روسیه هستند. مردم ما مردم عاقلی هستند، اما خواص ما، گناه‌کار [و بی‌ایمان] هستند: چه کمونیست باشند و چه لیبرال. اقلیتی در خواص روسیه، محافظه‌کار هستند، اما اکثر محافظه‌کارها در میان مردم هستند. این خواص، رابطه مردم با رهبر ما یعنی پوتین را سد می‌کنند. گروه ما، یعنی اوراسیاگراها، و مسیحی‌های سنت‌گرا تلاش می‌کند این سدها را بشکند و امکان رابطه مستقیم رهبر ما با مردم را فراهم کند. این استراتژی بلندمدت ما و گرایش ماست. ما در روسیه نمی‌توانیم بگوییم که این اهداف، مانند آن‌چه در ایران شاهد هستیم، محقق شده است. ما هم‌چنان در حال جنگ هستیم. نیمی از پوتین هم طرف‌دار ماست، در حالی که نیم دیگرش با طرف مقابل ماست. «جهاد کبیر»ی [میان ابعاد خیر و شر وجودی رئیس‌جمهور روسیه] در حال حاضر درون پوتین در جریان است و ما از بیرون، از طرف حق و نور در او حمایت می‌کنیم. این تفاوت در رهبری میان ایران و روسیه وجود دارد، همان‌طور که شباهت‌های زیادی میان دو کشور هست. آیت‌الله میرباقری نظریه‌پرداز درباره نسبت میان علم و دین میرباقری: من فکر می‌کنم، این ارتباط، یک ارتباط باطنی است که میان طرف‌داران ادیان الهی ایجاد می‌شود. نقطه ظهور این ارتباط هم در دنیا واقع شده است. حوادث سیاسی هم در راه هست، مثلاً ممکن است در تداوم قدرت در روسیه و یا ایران یک اتفاقاتی بیفتد. ما نباید نگران این تداوم قدرت باشیم. این ارتباط، فراتر از سطح نظام‌های سیاسی است. حتی اگر اتفاقات سیاسی میان دو کشور هم رخ بدهد، باز هم در این ارتباط بنیادین، تغییری ایجاد نخواهد شد. اگر برای انسان در جامعه، لایه‌هایی قائل باشیم، این رابطه را باید در لایه‌های عمیق‌تر تعریف کنیم. ضمناً نباید نگران شکل نهایی این رابطه باشیم، مثلاً این‌که بالأخره تشیع باید محور قرار بگیرد یا مسیحیت ارتدوکس، چون این مسئله را اتفاقات بزرگ آخرالزمانی رقم خواهد زد و از افق برنامه‌ریزی ما خارج است. این مسئله نباید تبدیل به عامل نزاع میان ما شود، چون از حوزه اختیار ما خارج است. دوگین: اگر ما نظریه‌های متافیزیک را با ژئوپلتیک تلفیق کنیم، به نتایج بسیار جالبی خواهیم رسید. اگر قرار شود ایران و روسیه با هم‌کاری یک‌دیگر، از اوراسیای شمالی تا خاورمیانه شامل آسیای میانه و قفقاز، خیر و شر را تعریف کنند، متوجه خواهیم شد که چه اندازه نقاط اشتراک با یک‌دیگر داریم. هیچ دلیل، نشانه، ظرفیت، و سابقه تاریخی برای هرگونه حمله روسیه به ایران وجود ندارد. هم‌چنین هیچ دلیل نظری یا کاربردی واقع‌گرایانه یا ایده‌آل‌گرایانه‌ای هم وجود ندارد که ایران بخواهد به روسیه حمله کند. اگر دو کشور با هم‌کاری هم یک منطقه امن را برای منافع خود ایجاد کنند، می‌توانند نقش‌های متقابل داشته باشند، چون روسیه همواره برای دست‌رسی به آب‌های گرم تلاش کرده و حتی جنگیده است. ایران هم می‌خواهد در آسیای مرکزی و قفقاز نفوذ پیدا کند. ما قبلاً برای یک‌دیگر مانع به حساب می‌آمدیم، چون دو امپراتوری بزرگ بودیم، اما اگر الآن با هم‌کاری عملی با یک‌دیگر، مقابل دشمنانمان بایستیم، می‌توانیم کمک زیادی به یک‌دیگر کنیم. یک اتحاد استراتژیک در سطح معنوی، می‌تواند با یک اتحاد در سطح ژئوپلتیک به شدت تقویت شود. ما به نوبه خودمان اسلام سلفی رادیکال را در آسیای میانه و قفقاز و روسیه یک چالش می‌دانیم. شما هم می‌دانید که این [قرائت از] اسلام، دشمن اسلام شیعی است. بنابراین ما به کمک ایران شیعی می‌توانیم بر اسلام سلفی غلبه کنیم. هم‌چنین می‌توانیم در افغانستان با هم هم‌کاری کنیم. ما نمی‌توانیم و نمی‌خواهیم به افغانستان حمله کنیم. یک بار این کار را امتحان کردیم و قیمتش، فروپاشی شوروی بود. در عین حال، ما نمی‌خواهیم آمریکایی‌ها آن‌جا باشند، همان‌طور که شما هم این را نمی‌خواهید. ما نمی‌خواهیم سلفی‌ها و عربستانی‌ها آن‌جا باشند. شما هم همین را می‌خواهید. ما و شما هر کدام مقداری نفوذ در افغانستان داریم. این حوزه نفوذ در بعضی جاها مشترک است و در بعضی جاها متفاوت. این مسئله در سراسر خاورمیانه دیده می‌شود. ما هم از حوثی‌ها در یمن، اسد در سوریه، شیعیان در عراق مقابل داعش، و اکثریت شیعیان در بحرین حمایت می‌کنیم. ما نقاط اشتراک زیادی با هم داریم. همه در دنیا یا حتی در ایران، مواضع روسیه را درک نمی‌کنند، اما اگر این مواضع را توضیح بدهیم، در قالب کنفرانس‌ها و بحث‌های استراتژیک و در چارچوب دوستی، زمینه‌های این هم‌کاری فراهم می‌شود و می‌توانیم تضادهای ثانویه را برطرف کنیم. شما این کار را در ایران می‌توانید انجام دهید، چون در کشور شما، نیروی معنویت، محوریت دارد. از سوی دیگر، گروه ما اوراسیاگراها در دایره‌های نظامی نفوذ دارد و می‌توانیم از این طریق، این رابطه را پیش ببریم. بگذارید یک مثال برایتان بزنم: مدتی پیش، آقای ولایتی به مسکو آمد. مؤسسه مهمی که این سفر را برنامه‌ریزی کرده بود، مرکز مطالعات استراتژیک روسیه در دولت پوتین بود. رئیس این مؤسسه مثل خود من، مسیحی ارتدوکس بنیادگراست. وی دوست بسیار خوب من است و ما با یک‌دیگر برنامه سفر آقای ولایتی را به گونه‌ای مدیریت کردیم که اگرچه برنامه‌ای از ابتدا نبود، اما پوتین بتواند با آقای ولایتی دیدار کند. دوگین در کنار ارتش جدایی‌طلبان اوستیای جنوبی بنابراین وقتی ما آگاهانه عمل می‌کنیم و اهداف بالاتری داریم، چه بهتر که گام‌های عملی هم برداریم. به عنوان مثال، اگر آقای ولایتی را مؤسسات دیگری در روسیه دعوت می‌کردند که تحت کنترل لیبرال‌ها بودند، چنان‌که این احتمال کاملاً وجود داشت، نتیجه این سفر هم کاملاً متفاوت می‌شد. این یعنی وقتی ارتباط و نزدیکی معنوی و ایدئولوژیک میان ما وجود دارد، می‌توانیم گام‌های بسیار مؤثری برداریم و این اتحاد معنوی را به یک واقعیت ملموس و عملی تبدیل کنیم. در این‌جا یک مسئله بسیار مهم وجود دارد: وضعیت سیاسی ممکن است تغییر کند. ممکن است روابط میان دو کشور تنزل پیدا کند. ما باید صبور باشیم و با هم هم‌کاری بلندمدت داشته باشیم. یک راه دیگر برای گرفتن نتایج مثبت و انجام مأموریت‌مان این است که درگیر این سیاسی‌بازی‌های جزئی نشویم. ما داریم سیاست‌های بزرگی را پی‌گیری می‌کنیم که باید معنوی، دینی، و آخرالزمانی باشد. میرباقری: من تشکر می‌کنم از صحبت‌هایی که شما کردید. همان‌طور که گفتید، نقاط مشترک زیادی وجود دارد. ما به همین نکته هم باید دقت کنیم: محور برنامه‌ریزی‌های ما باید اتحاد متافیزیکی ما باشد. اگر هم در مسائل ژئوپلتیک با هم هم‌کاری می‌کنیم، محور این هم‌کاری باید همان اتحاد متافیزیکی باشد. بنابراین بیش از آن‌که تأکید کنیم چه چیزهایی را نمی‌خواهیم و دشمن مشترک ما چیست، مانند اسلام سلفی، باید تأکید کنیم که چه چیزهایی را می‌خواهیم و نقطه اشتراکمان چیست. دوگین: دقیقاً همین‌طور است. هر کس، در حرف زدنش بدون آن‌که بداند، در واقع آن چیزی را می‌گوید که به دنبالش است. اگر ما بر اختلاف‌ها تأکید کنیم، یعنی به طور پنهانی و ناخودآگاه، تمایل داریم که این اختلاف‌ها وجود داشته باشد. بنابراین ما باید صحبت‌ها و اعمال خودمان را بر مبنای توحید مطرح کنیم. تأکید کنیم که چه چیزی ما را متحد می‌کند، نه این‌که چه اختلاف‌نظرهایی با هم داریم. میرباقری: نظر شما درباره جای‌گزینی دولت‌ها در ایران چیست؟ از دولت سازندگی به بعد، تا دولت آقای احمدی‌نژاد که کاملاً یک دولت رادیکال از این سمت است. دوگین: من نمی‌توانم ماهیت واقعی این تغییرها را از بیرون [از ایران] تشخیص بدهم. اما خود من شخصاً احمدی‌نژاد را دوست دارم، به خاطر محافظه‌کار بودن و ضدغربی بودنش. اکثر اقدامات او در صحنه بین‌المللی هم به نظر من، درست و بجا بودند. من زمانی که او رئیس‌جمهور بود، به سفیر ایران در مسکو پیشنهاد دادم که یک کتاب درباره احمدی‌نژاد بنویسند. مصاحبه‌ای طولانی با او بکنند و در انتها هم یک سری نتایج ژئوپلتیک و سیاسی به آن اضافه کنند. خود من یک کتاب درباره رئیس‌جمهور قزاقستان نوشتم و با او مصاحبه‌ای هم درباره اوراسیاگرایی کردم. این کتاب در قزاقستان و ترکیه و روسیه بسیار مورد استقبال قرار گرفت. بنابراین فکر می‌کردم نوشت کتابی مشابه درباره احمدی‌نژاد هم می‌تواند گامی عملی برای آشنا کردن مردم روسیه با فرهنگ و سیاست‌های ایران باشد. من خودم شخصاً احمدی‌نژاد را دوست دارم، چون لیبرال‌ها در روسیه از او متنفر هستند. البته به نظر من، «رهبر» بصیرت بیش‌تری دارد. میرباقری: تفسیر شما از این روند تغییر دولت‌ها در ایران چیست؟ بعد از دولت سازندگی، یک دولت اصلاحات روی کار آمد و قاعدتاً بعد از آن، باید یک دولت کاملاً آمریکایی در ایران روی کار می‌آمد، اما می‌بینیم که دولت احمدی‌نژاد با آن روی‌کردهای محافظه‌کارانه و سنت‌گرایانه تشکیل می‌شود. روس‌ها بر اساس تعریف و برداشتی که از انقلاب‌ها دارند، تصور می‌کنند که روند به این صورت است که سازندگی، اصلاحات و بعد هم انقلاب است. دوگین اصلی‌ترین متفکر کنونی جنبش اوراسیاگرایی در روسیه است حتی خود ما هم پیش‌بینی نمی‌کردیم که مثلاً بعد از آقای خاتمی، فردی بهتر از «ابراهیم یزدی» روی کار بیاید. اما این روند کاملاً برگشت و یک فرد کاملاً سنتی و انقلابی و هم‌راه با قرائت امام روی کار آمد. این از نظر شما چه معنایی می‌دهد؟ آیا معنایش این نیست که در پشت ظاهر جامعه ایران، یک معنای باطنی و جدی‌تر در جریان است؟ من فکر می‌کنم بر همین اساس است که ما باید بر لایه‌های عمیق‌تر جامعه تمرکز کنیم و ارتباط دو کشور را در این سطوح برقرار کنیم. دوگین: من هم کاملاً موافقم که تغییر نماینده‌ها [رؤسای دولت‌ها] به اندازه حفظ رهبری معنوی «رهبر» اهمیت ندارد. در عین حال، معتقدم که این تغییرات، بر خلاف خواسته لیبرال‌هاست. هرچه در ایران قدم به سوی غرب برداشته شود، برای این کشور بدتر است. در سوی دیگر، هرچه بر هویت مستقل ایرانی‌ها تأکید شود، به سود خود آن‌هاست. یک نکته بسیار مهم در این‌جا وجود دارد: تأکید ما بر گسترش روابط روسیه و ایران به این خطر نیست که ما می‌خواهیم نفوذ روسیه در ایران بیش‌تر شود، بلکه به این خاطر است که می‌خواهیم تأثیر ایران در ایران بیش‌تر شود. به نظر می‌رسد که تا کنون، محافظه‌کارترین و قوی‌ترین رئیس‌جمهور ایران در بحث بازگشت به هویت مستقل، احمدی‌نژاد بوده است، چون او به طور علنی با غرب مخالفت می‌کرد و همین که ایران در آن زمان تحت تحریم قرار می‌گرفت، نشان می‌دهد که راه احمدی‌نژاد، راه درستی بوده است. با این حال، درباره دیدار رهبر کلیسای روسیه با پاپ، یک استراتژی خاص وجود داشت. در این دیدار رهبر کلیسای ارتدوکس روسیه توانست در ظاهر با جریان کلی دنیا هم‌راه شود و گام‌هایی به سوی غرب بردارد، اما با این هدف که نفوذ خود را در این کشورها افزایش دهد و به ایران کمک کند. مهم‌ترین نکته در این‌جا، تقسیم‌بندی است. اگر شما لایه‌های عمیق‌تری را داشته باشید، می‌توانید چنین آزمایش‌هایی هم با سنت‌گراها و غرب‌گراها انجام بدهید. این کار در وضعیت کنونی ما بسیار مهم است. مثلاً این‌که «روحانی» تحت کنترل رهبر الآن می‌تواند نماینده جریان فکری خودش باشد. بگذارید یک نکته جالب را برای شما بگویم. پوتین در روسیه، زمانی رهبر تلقی می‌شد که نخست‌وزیر بود. ما هم «روحانی» خودمان را داشتیم: «مدودف» که غرب‌گرا و لیبرال بود. مدودف از روس‌ها متنفر بود و به نظر می‌رسید بیش‌تر به یهودی‌ها شباهت دارد. با این حال، پوتین پشت سرش بود و تمام این مدت، ما داشتیم یک استراتژی پیاده می‌کردیم. پوتین ظاهراً به عنوان نخست‌وزیر اختیارات سیاسی نداشت، چون در نظام حکومتی روسیه، رئیس‌جمهور شخص اول کشور است، اما پوتین توانست مانند یک رهبر روحانی و معنوی، مدودف را به عنوان یک نوزاد یا کودک، بزرگ کند. میرباقری: پوتین چند سال دیگر می‌تواند در روسیه حکومت کند؟ آیا محدودیت‌های قانونی در این‌باره وجود دارد؟ دو سال دیگر در این دوره ریاست‌جمهوری و شش سال دیگر هم در دوره بعد. فکر می‌کنم بعد از این هشت سال هم او برای همیشه رئیس‌جمهور روسیه خواهد شد، چون خواص اطراف او، همه لیبرال‌هایی هستند که اگر روی کار بیایند، بلافاصله روسیه را نابود خواهند کرد، مانند مدودف و سایر افراد در حکومت کنونی. بنابراین پوتین نمی‌تواند قدرت را در روسیه به فرد دیگری بسپارد، بلکه مجبور است خودش تا انتها قدرت را به دست داشته باشد. این نقطه‌ضعف دولت روسیه است. همه گرایش‌های خوب در دنیای سیاست این کشور الآن حول پوتین وجود دارد، در حالی که خود پوتین نه شخصی مذهبی است و نه کسی است که به ایدئولوژی خاصی اعتقاد داشته باشد، بلکه بر اساس غریزه و تفکرات آنی تصمیم می‌گیرد. البته غریزه او، روسی است و این یعنی غریزه درستی دارد، اما به هر حال، محدودیت‌های خودش را هم دارد. گفته می‌شود نواری مانند این در دفتر کار دوگین وجود دارد این نوار نماد معترضان طرف‌دار روسیه در اوکراین است میرباقری: غیر از کتاب مقدس که انجیل است، چه حجمی از نوشته‌ها و اسناد دینی دیگر در مسیحیت ارتدوکس روسیه وجود دارد؟دوگین: ما کتب دیگری را داریم که از آن‌ها با عنوان «میراث پدران مقدس» یاد می‌کنیم. این‌ها درباره کتاب مقدس و نوشته‌های حواریون توضیح می‌دهند. این کتاب‌ها بخش مهمی از سنت ماست. بیش‌ترین تفاوت میان ارتدوکس‌ها و کاتولیک‌ها هم همین‌جاست. آن‌چه که آن‌ها به عنوان میراث پدران مقدس پذیرفته‌اند، بسیار متفاوت از کتبی است که ما الآن داریم. تأویل‌های مختلفی وجود دارد و مسیحیت از این جهت به اسلام و تفاوت‌های شیعه و سنی در آن، شبیه است. تأویل ارتدوکس بسیار روحانی و معنوی است و به «عرفان» نزدیک است. این در حالی است که تأویل غربی‌ها از انجیل و کتب دیگر دینی، بر اساس عقل و منطق شکل گرفته است. البته تفاوت‌های سیاسی هم میان ارتدوکس‌ها و کاتولیک‌ها وجود دارد، چون ارتدوکس یک نظریه بسیار مهم دارد: نظریه «کاتخون». «کاتخون» (Katechon) یک کلمه یونانی است به معنای «کسی یا چیزی که [رهبری یا زعامت را] به عهده دارد» و اجازه نمی‌دهد شیطان به جهان وارد شود. کاتخون مانعی مقابل شیطان است. این عبارت در مسیحیت ارتدوکس به عنوان «امپراتوری مقدس مسیحی» تفسیر شد. این امپراتوری یک دولت سیاسی نیست، بلکه یک دولت معنوی-سیاسی است. بنابراین یک امپراتوری وجود دارد، اما این امپراتوری پادشاهان زیادی ممکن است داشته باشد. گفته می‌شود که این کاتخون را می‌برند و بعد از آن‌که او را بردند، نیروهای شیطانی دنیا را فرامی‌گیرند. آن‌وقت، کاتخون برمی‌گردد. از نظر ما، این مسئله به قدرت سیاسی کلیسای ارتدوکس برمی‌گردد، چراکه کاتخون هم رهبر است و هم راه‌نمای معنوی است. این اعتقادات شباهت زیادی به اعتقادات شیعیان دارد. میرباقری: آیا از نظر شما این پیش‌بینی بازگشت قدرت به کلیسای ارتدوکس اکنون محقق شده است؟ دوگین: نخیر. این یک روند است که دارد طی می‌شود. مدرنیته‌گراها این اعتقاد به کاتخون را رد می‌کنند. کاتخون محور اصلی سنت ماست، اما بعد از «پتر کبیر»، این اعتقاد در جامعه به حاشیه رانده شد. الآن این اعتقاد دارد به جامعه برمی‌گردد، اعتقادی که یکی از سنتی‌ترین و محافظه‌کارترین خطوط فکری در کلیسای ارتدوکس روسیه محسوب می‌شود. ما یک سایت اینترنتی و یک گروه تحلیلی هم با نام کاتخون داریم. میرباقری: آیا کاتخون یک شخص است یا یک نماد و مفهوم؟ دوگین: کاتخون یک «کار» است؛ نماینده یک فضای سیاسی تحت کنترل کلیسای ارتدوکس روسیه. این مفهوم، فقط دینی نیست، بلکه تغییر حکومت از امپراتوری بیزانس به حکومت روسیه را شامل می‌شود. به همین دلیل است که ما به مسکو می‌گوییم «روم سوم». ظهور دوباره کاتخون هم‌چنین نشان‌دهنده پایان تاریخ و آخرالزمان است. میرباقری: ارتباط میان تشیع و مسیحیت واقعی و ارتدوکس باید در سطح عالمان پی‌گیری شود؛ یعنی از سطح سیاستمداران و سیاست بالاتر برود. در قرآن هم از علما و زاهدان مسیحی با عنوان «قسیسین و رهبان» تعبیر شده است و تشیع باید با مسیحیت در این سطح ارتباط برقرار کند. مثلاً اگر یکی از کشیشان اصیل مسیحی می‌آمد در قم و با آیت‌الله بهجت دیدار می‌کرد (دیدار معنوی، و نه فقط ظاهری)، این دیدار می‌توانست خیلی تأثیرگذار باشد. عقاید آخرالزمانی دوگین تا اندازه‌ای به عقاید شیعه نزدیک است دوگین: به نظر من یک راه مؤثر این است که متون غربی را که در انتقاد و مخالفت با مدرنیته‌گرایی نوشته شده‌اند، ترجمه کنیم. من با جوانان ایرانی صحبت کرده‌ام و متوجه شده‌ام که اگرچه شیعه هستند و در اعتقاد و عمل به دین خودشان بسیار مستحکم هستند، اما به فیلسوفان مدرن، پست‌مدرن و اثبات‌گرا [پازیتیویست] علاقه دارند. در این میان، متون ضدمدرنیته غربی از قلم افتاده‌اند. قطعاً یک حلقه با اعتقادات کامل و درونی شیعیان باید وجود داشته باشد، اما حلقه بعدی باید کم‌تر سنت‌گرا و در عین حال، ضدمدرنیته باشد. این حلقه صددرصد حقیقی نیست، اما به هر حال چون ضدغربی است، رگه‌هایی از حقیقت را در خود دارد. تنها حلقه آخر است که می‌تواند هر فلسفه غربی را شامل شود و آن هم برداشتی که باید توسط این حلقه میانی تفسیر شده باشد. من خودم یک فیلسوف و متفکر هستم و به شما می‌گویم امکان ندارد که شما یک مسیحی بنیادگرا باشید و با این نوع تفکر، فلسفه مدرن را مطالعه کنید. غیرممکن است. چنین فردی، هیچ چیزی از فلسفه مدرن نخواهد فهمید. این کار تأثیر مخرب و فاجعه‌باری بر فرد خواهد گذاشت. هم جنبه و هویت سنت‌گرای او را نابود می‌کند و هم درکی اشتباه از فلسفه مدرن را به او خواهد داد. من در روسیه کتاب‌های «رنه گنان» و «مارتین هایدگر» و فیلسوفان دیگر را ترجمه کرده‌ام تا به روس‌ها نشان دهم که در غرب هم اندیشمندان ضدغربی حضور دارند. در خودِ مدرنیته هم افرادی ضدمدرنیته هستند. واقعیت این است که متون مدرنیته را باید با چشم‌های غربی ضدمدرنیته خواند. در عین حال، ‌در مرکز این خوانش‌ها باید طرز تفکر مسیحیت سنت‌گرای ارتدوکس باشد. این حلقه‌های بیرونی که درباره آن‌ها توضیح دادم، نقش قلعه دفاعی را بازی خواهند کرد. به عنوان مثال، هایدگر یک ضدمدرنیته است، در حالی که «کارل پوپر» یک مدرنیته‌گرای لیبرال است. بنابراین آن‌چه که گفتیم، یک حلقه شیعه باید در ایران وجود داشته باشد، یک حلقه هایدگری و یک حلقه دیگر که بتواند پوپر را بخواند، اما با کمک حلقه هایدگری. شاید بتوان این‌گونه گفت که یک حلقه باید تشیع خالص باشد، یک حلقه مانند ملاصدرا و سهروردی و ابن‌عربی، و یک حلقه دیگر مانند «هانری کوربن» و هایدگر. این حلقه‌ها می‌تواند با خواندن ادبیات ضدغربی از زبان غربی‌ها، ایران را به قلعه‌ای مقابل خود غربی‌ها مجهز کند. میرباقری: متأسفانه طرف‌داران غرب در ایران، مانند کشورهای دیگر، اجازه نمی‌دهند که حتی تفکرات پست‌مدرن‌ها در ایران ترجمه شود. همین چند سال قبل، یکی از جامعه‌شناسان ضدآمریکا به ایران آمده بود، اما به او گفته بودند که این‌جا علیه آمریکا حرفی نزند، چون موازنه قدرت را علیه طرف‌داران غرب در ایران، تغییر می‌دهد. پیشنهاد شما، راه بسیار خوبی است و البته همین الآن هم دارد اتفاق می‌افتد. ماه‌نامه‌ای به نام «سیاحت غرب» الآن حدود 13 سال است که دارد منتشر می‌شود و مطالب آن چیزی نیست جز مقاله‌های غربی‌ها که در انتقاد از غرب نوشته شده است. دوگین: چه کار فوق‌العاده‌ای! مثلاً اگر در مورد سیاست مطالبی می‌نویسید، یک نویسنده هست که باید در کار شما مرکزیت داشته باشد: «کارل اشمیت» متفکر آلمانی که اگرچه غربی است، اما ضدلیبرال و بسیار مهم است. ما او را در روسیه به مردم معرفی کردیم و این کارمان بسیار تأثیرگذار بود. بنابراین من فکر می‌کنم مطالعه فلسفه غرب در ایران باید با مطالعه کارهای «کارل اشمیت» آغاز شود. افراد دیگری هم هستند، اما اشمیت محوری‌ترین آن‌هاست. در جامعه‌شناسی باید با «لویی دومون» فرانسوی آشنا شوید. من وقتی در هند بودم، متوجه شدم که «دومون» به عنوان یک جامعه‌شناس محافظه‌کار، پایه‌گذار جامعه‌شناسی هندی بوده است؛ جامعه‌شناسی درست و واقعی، نه جامعه‌شناسی مدنظر لیبرال‌ها. بنابراین باید با نویسندگانی آشنا شویم که اگرچه دقیقاً منطبق بر اعتقادات ما نیستند، اما شبیه به ما هستند. شناخت و استفاده از این افراد در جنگ آموزشی علیه مدرنیته بسیار مهم است. باید قائل به یک سلسله مراتب باشیم و در آن مثلاً هایدگر را بالاتر از پوپر قرار دهیم. دوگین معتقد است بنیان علوم سکولار و مدرن باید تغییر کند میرباقری: ما در سنت دینی خودمان، نوشته‌ها و آموزه‌های ضدغربی بسیار زیادی داریم، اما متأسفانه درگیر تفسیرهای مختلف از این آموزه‌ها شده‌ایم. در عین حال، بهره‌گیری از نویسندگان ضدغربی در غرب هم یکی از مهم‌ترین کارهایی است که باید حتماً انجام شود. دوگین: مثال‌های زیادی می‌توان زد که نشان می‌دهد برداشت و تفسیر چه اندازه مهم است. در متون مقدس، «انسان» مطرح شده است. اما انسان چیست؟ انسان‌شناسی لیبرال می‌گوید انسان، «فرد» است: یک موجودیت مستقل، خودکفا، متفکر و بیولوژیک. اما در سنت ما مسیحی‌ها، انسان یکی از مخلوقات خداوند است که نفس، روح و جسم دارد. و قلب و عشق و علم. انسان در عقاید ما «فرد» نیست، چون نمی‌تواند بدون جامعه، خدا، اعتقاد، و کلیسا زندگی کند. کلیسا برای ما صرفاً یک ساختمان نیست، بلکه چیزی شبیه به «امت» [در معنای جامع اسلامی] است، «اجتماعی از افراد باایمان و معتقد». کلیسا نسبت به «فرد»، تقدم دارد. این اجتماع است که «انسان» است. «فرد»ها تنها، بخش‌هایی هستند که این انسان و اجتماع را تشکیل می‌دهند. بنابراین «فرد» کفایت نمی‌کند و «انسان» نیست. «انسان» چیزی است که «فرد» باید آن را به وجود بیاورد تا بتواند مخلوق کاملی برای خداوند باشد. این در حالی است که اگر بخواهید فلسفه امروزی مسیحیان درباره خلقت را بپذیرید، باید عبارت‌هایی مانند حقوق بشر را به کار ببرید، چون ماهیت «انسان» از نظر لیبرال‌ها با سنت‌گراها کاملاً متفاوت است. تا جایی که من می‌دانم، انسان‌شناسی اسلامی هم با انسان‌شناسی مدرن، کاملاً متفاوت است. بنابراین وقتی ما متون مقدس را می‌خوانیم، برداشت و تفسیر بسیار مهم است. بدون تفسیر، نمی‌توانیم معنای این متون را درک کنیم. میرباقری: انسان‌شناسی اسلامی بسیار شبیه به همین توصیفی است که شما ارائه دادید. اما یک سؤال باید بپرسم و آن این‌که شما چه اندازه تلاش کرده‌اید تا این نوع انسان‌شناسی دینی، تبدیل به یک دانش انسان‌شناسی در حوزه علوم انسانی شود؟ خیلی جالب است. در ابتدا، تمام انسان‌شناسی مدرن، مسیحی بود. اولین انحراف از این تفسیر، توسط کلیسای کاتولیک ایجاد شد. کلیسای غرب تلاشی را برای تأکید بر جنبه‌های «فردی» انسان آغاز کرد. کلیسای پروتستان، یک گام از این هم فراتر گذاشت و بیش‌تر بر جنبه‌های فردی انسان تأکید کرد تا جایی که کلیسا و «اجتماع مؤمنین» را از انسان جدا کرد. نهایتاً [مفهوم] «خدا» را هم از بین بردند و الآن می‌بینیم که انسان‌شناسی عملاً سکولار است. انسان‌شناسی ارتدوکس هرگز این راه را نرفت. ما از همان ابتدا، انسان را به گونه‌ای تعریف کردیم که کلیسای اولیه توصیف کرده بود: بخشی از کلیسا و اجتماع مؤمنان، و موجودیتی که توسط خداوند خلق شده و با کمک خداست که می‌تواند خودش را بسازد. شما می‌توانید یک خط مستقیم رسم کنید که از مدرنیته غربی، کلیسای کاتولیک، کلیسای پروتستان، و سکولارها عبور کند. متأسفانه این‌ها توانستند نه تنها به درک اصیل ما [از مفهوم انسان] حمله کنند، بلکه بدون آن‌که ما خبردار شویم، در آن نفوذ کنند. اکنون ما باید انسان‌شناسی خود را خالص‌سازی کنیم. میرباقری: بنابراین جبهه جنگ ما الآن یک گام جلوتر است، چون آن‌ها توانسته‌اند تفسیر خودشان از انسان را وارد مباحث انسان‌شناسی کاربردی کنند. اگر ما نتوانیم همین کار را با انسان‌شناسی سنتی خودمان بکنیم، عملاً نسخه‌هایی که برای حل بحران‌های اجتماعی می‌نویسیم، بر اساس همان انسان‌شناسی غربی و سکولار خواهد بود. عکس یادگاری دوگین در سفر به ایران دوگین: دقیقاً همین‌طور است. من هم معتقدم ما در یک میدان جنگ هستیم؛ جنگ روان‌شناسی. میرباقری: انسان‌شناسی ما باید تبدیل به علوم کاربردی شود. همان‌طور که شما سوخت فسیلی را استخراج و سپس تبدیل به موادی می‌کنید که قابل‌استفاده باشد، مفاهیم بنیادین هم باید فرآوری و تبدیل به مفاهیمی شوند که عملیاتی باشد و بتوان با آن‌ها مسائل جاری جامعه را حل کرد. ما در ایران افرادی را داریم که انسان‌شناسی آن‌ها کاملاً اسلامی و مبتنی بر قرآن و نهج‌البلاغه است، اما وقتی به محل کارشان می‌روند، قرآن و نهج‌البلاغه را زیر میز می‌گذارند و کتاب «فریدمن» را می‌گذارند روی میز. دوگین: دقیقاً. مهم‌ترین نکته، همین است. ما داریم با نظریه‌های دینی در دنیایی زندگی می‌کنیم که به سرقت رفته است، چراکه درک ما از واقعیت کاملاً بر اساس مفهوم ضددین و مدرنیست از فیزیک مبتنی است که در حقیقت یک نوع ضدفیزیک و ضدهنجار است. هر قانون فیزیکی که ما می‌شناسیم، ریشه‌های ضدسنتی دارد. اگر ما به منشأ علوم مدرن یعنی علوم طبیعی نگاه کنیم، می‌بینیم که یک شیطان‌پرستیِ نظام‌مند است. ما نمی‌توانیم دین‌دار باشیم، اما در عین حال در جهانی زندگی کنیم که شیطانی است. من اولین تز دکترایم را به این علوم طبیعی اختصاص دادم و این‌که چگونه مدرنیته، جهان مدرن را بنا نهاده است و علوم مقدس را از بین برده است. این یعنی همه قوانین فیزیک، درست نیستند. من معتقد به بازسازی فیزیک مسیحی هستم. به همان اندازه هم مطمئن هستم که باید یک فیزیک شیعه هم وجود داشته باشد. صرفاً اخلاقیات سیاسی مهم نیست، اگرچه که این هم خیلی مهم است، اما در کنار این اخلاقیات سیاسی، باید درک ما از جهان هم اصلاح شود. ما عوالم مختلفی داریم که هر کدام قوانین خودشان را دارند. مثلاً عالم مثال، عالم جبروت و عالم ملکوت. این‌ها تنها متافیزیکی و معنوی نیستند، بلکه واقعیت محض هستند. اگر این‌ها را تکذیب کنیم، عملاً در خدمت شیطان خواهیم بود. میرباقری: اساس و پایگاه مشروعیت غرب در دنیا، الآن علوم سکولار آن است. یک دروغ بزرگ به بشریت گفته‌اند. گفته‌اند که ایدئولوژی، جهانی نیست، اما عالم جهانی است. در واقع علم را جای‌گزین دین کرده‌اند. دوگین: دقیقاً همین‌طور است. دین دجال، علوم طبیعی، و ایدئولوژی لیبرال، یکی هستند. می‌گویند این‌ها پدیده‌هایی هستند که خودشان، شاهد و اثبات خودشان هستند. اما همه این‌ها ساختگی و دروغ است و در واقع وارونه ساختن حقیقت است. میرباقری: آیا تا کنون تلاش کرده‌اید تا نوعی عقلانیت و علوم بر اساس الهیات و متافیزیک ارتدوکس ایجاد کنید؟ دوگین: این کار، نیاز به تلاش بسیار زیادی دارد. من در یک دبیرستان و دانشگاه کار می‌کنم. بیش از 20 کتابچه هم برای دانش‌آموزان و دانش‌جویان در زمینه سیاست‌شناسی، جامعه‌شناسی، سیاست‌های جنسیتی، تاریخ، و ژئوپلتیک نوشته‌ام که همه بر اساس این انسان‌شناسی مسیحی است. با این حال، این تنها بخشی از کار است، چون باید گام‌های بعدی هم برداشته شود. به عنوان مثال، من یک کتابچه کوچک‌تر دارم به نام «جامعه‌شناسی عالم ملکوت». این کتابچه بر اساس نظریات «[هانری] کوربن»، سهروردی، و ابن‌عربی است، که این‌ها را در جامعه‌شناسی کاربردی استفاده کرده‌ام. اگر شما کوربن را نشناسید، نمی‌فهمید که وی پشت پرده بوده است، چون نظریات او یک جامعه‌شناسی متدلوژیک است. دوگین متفکر و فیلسوف روس که ایران را متحد مهم روسیه می‌داند من به کتابچه خودم جامعه‌شناسی ساختاری می‌گویم. در این کتابچه هیچ اشاره مستقیمی به کوربن یا ابن‌عربی نشده است، اما اساس آن، قدرت روح انسان در ایجاد بخش‌هایی از معناها[ی جهان و قوانین آن]، ساختارها، عوالم، و نظام‌ها است. بنابراین جامعه‌شناسی عالم ملکوت، مبتنی بر به کار بردن مستقیم برخی اصول متافیزیک در زندگی عملی برای مطالعه جامعه، رفتار، روابط میان دو جنس، سیاست و نهایتاً هنر است. بنابراین همه فکر می‌کنند عالم ملکوت، کار اصلی‌اش ایجاد هنر است. البته هنر خیلی مهم است، اما عالم ملکوت به اقتصاد و فیزیک هم ارتباط دارد، چون انواع مختلفی از رژیم‌های عالم ملکوت وجود دارد که هر کدام تصویر متفاوتی از دنیا و نظام‌های متفاوت اقتصادی ایجاد می‌کند. همین مسئله درباره فلسفه سیاسی و قانون هم همین‌گونه است. من همه این‌ها را بر اساس یک انسان‌شناسی خاص توضیح داده‌ام که همان انسان‌شناسی معنوی است. با این حال، هنوز حوزه‌های زیادی وجود دارد و کارهای زیادی باید انجام شود. میرباقری: آیا منطق و روشی هم برای این کار ابداع و طراحی کرده‌اید، یا صرفاً کاری بوده که خودتان انجام داده‌اید؟ آیا اگر کسی بعد از شما بخواهد علوم انسان‌شناسی مسیحی را به علوم طبیعی تبدیل کند، می‌تواند به روش شما دست‌رسی داشته باشد؟ دوگین: بله. البته نوشته‌های من در این‌باره همه به روسی است، اما این متدلوژی کاملاً طراحی شده است. می‌توان از آن برای سایر سنت‌ها و سایر زمینه‌های علوم استفاده کرد. من حتی بخش‌هایی از نظریات هایدگر را گسترش داده‌ام و آن‌ها را در زمینه‌هایی پیاده کرده‌ام که خود هایدگر هرگز به آن‌ها ورود نکرده بود. به عنوان مثال، نظریه «دازاین» را گرفته‌ام و آن را در حوزه سیاست به کار برده‌ام. من کتابی درباره سیاست اگزیستانسیالیست نوشته‌ام که بر مبنای فرد یا طبقه یا ملت نیست، بلکه بر اساس «دازاین» است. به این ترتیب، نوع جدیدی از سیاست ایجاد می‌شود که بسیار به سنت نزدیک است، چون عناصر اصیل معنویت و ابدیت در آن دخیل است. «دازاین» یعنی وجود در مقابل مرگ و آگاهی همیشگی از مرگ است. وقتی یک نفر خود را مقابل مرگ ببیند، رفتارش متفاوت می‌شود. سیاست هم باید بر اساس همین مواجهه با مرگ باشد. در این صورت، سیاست، واقعی و صادقانه خواهد شد و مصداق قضاوت درباره روح فرد می‌شود. به نوعی همان تقوا را شامل می‌شود. میرباقری: این روش برای تبدیل مفاهیم اساسی مانند انسان‌شناسی به نظریه‌های میدانی مانند نظریات درباره سیاست و اقتصاد، اگر تدریس و تعلیم شود، امکان این‌که تعمیم شود و گسترش پیدا کند، زیاد است. ما در ایران الآن به شدت دنبال چنین چیزی هستیم. باید این نوشته‌ها را به فارسی ترجمه کنیم. این روش‌ها اگر منطقی نشود و دیگران آن را فرانگیرند، قابل‌تکثیر نخواهد بود و در حد شخصی باقی می‌ماند، چون صرفاً یک سری دریافت‌های شخصی و مهارت فردی است. اما اگر این‌ها روشمند و سپس تعلیم و تکثیر شود، بسیار ارزشمند خواهد بود. دوگین: من یک کتابچه دارم که اختصاص به روابط بین‌الملل دارد و در آن درباره علوم غربیِ روابط بین‌الملل و تمام روی‌کردهای مختلف در این زمینه توضیح داده‌ام. این کتابچه می‌تواند توسط تمام افرادی مورد استفاده قرار بگیرد که می‌خواهند در این زمینه تدریس کنند. استفاده از این کتابچه‌ها از آن جهت اهمیت دارد که همه مطالب آن، از دیدگاه ما مبتنی بر جهان چندقطبی نوشته شده است. من اولاً همه این روی‌کردها را توضیح داده‌ام. به این ترتیب، این کتابچه‌ها می‌تواند وارد نظام آموزشی هر دانشگاهی در هر کشوری شود. در عین حال، در همان کتابچه، مقابل هر روی‌کرد، یک جای‌گزین هم ارائه شده که با همان واژگان موجود در روابط بین‌الملل توضیح داده شده است. از این طریق، دانش‌جویان می‌توانند همه این روی‌کردها را بشناسند و با ادبیات روابط بین‌الملل آشنا شوند و هم‌زمان، جای‌گزین‌های آن‌ها را هم بشناسند. ]]> الکساندر گلییویچ دوگین؛ فیلسوف بنیادهای سیاسی کرملین Mon, 29 Feb 2016 18:55:20 GMT http://dinonline.com/doc/interview/fa/6212/