پایگاه تحلیلی خبری دین آنلاین - آخرين عناوين پاتریشیا کرون :: نسخه کامل http://dinonline.com/scenario/persons/scenario17 Tue, 11 Dec 2018 13:11:10 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://dinonline.com/skins/default/fa/normal3/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری دین آنلاین http://dinonline.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری الف آزاد است. Tue, 11 Dec 2018 13:11:10 GMT پاتریشیا کرون 60 درباره پاتریشیا کرون http://dinonline.com/doc/note/fa/5296/ از من خواسته‌اند چند کلمه‌ای درباره پاتریشیا کرون بنویسم. مناسب دیدم اینجا درباره زمينه‌های مختلف پژوهشی او و ضرورت آشنایی محققان ايرانی با آن تحقيقات چند کلمه ای ارائه نمایم:۱- پاتریشیا کرون مراحل متعددی در پژوهشهای خود تجربه کرد؛ آثار اولیه اش بیشتر بر اسلام اولیه و عصر امويان و نیز به طور کلی شکل گیری هویت دینی اسلامی متمرکز بود. در این بخش چنانکه می دانيم مطالعات ایرانی بسیار ضعیف و اصلاً می شود گفت قابل ذکر نیست و عمدتاً نيز متأثر از مطالعات سنتی و يا نوشته های اعراب و يا شرقشناسی سده نوزدهمی است. اطلاع ما از صدر اسلام عموماً خلاصه می شود در آشنایی با سیره پيامبر اکرم (ص) که البته تنها متکی است بر سیره نگاری سنتی. حتی بهترین نمونه ها و از جمله آنچه شادروان استاد عباس زریاب در اين باره نوشته است کم و بیش متکی است بر منابع عربی سيره و با رويکردی سنتی که اصالت اسناد را چندان به چالش نمی گيرد. اطلاع دقیق از وضعيت ظهور اسلام و آشنایی با اوضاع اعراب و منطقه ظهور اسلام طبعاً نيازمند اطلاع و آشنایی با منابع سريانی و يونانی و ارمنی و عبری و قبطی و زبانهای مختلف سامی و غیر سامی است که چنانکه می دانیم از آنها اسناد روشنگر و مرتبط با تاريخ آغازين اسلام و محيط آن در دست است. در مغرب زمین دست کم صد و پنجاه سالی است که در اين زمينه ها مطالعه می شود و حاصل این مطالعات نيز وارد نظام دانشگاهی غربی شده و دانشجويان رشته های اسلامشناسی موظف به خواندن تحقيقاتی هستند که دست کم نتايج پژوهشهای بنيادی در اين زمينه ها را در بر دارند. برخی محققان هم با پاره ای از اين زبانها آشنا هستند و توانایی بهره وری مستقيم از بخشی از اين دست منابع را دارند. پاتريشیا کرون به دلیل آشنایی عميق با چندين زبان اروپایی و آشنایی با این دست منابع و تحصيل نزد دانشورانی صاحب نام در زمينه اين دست مطالعات، توانایی و صلاحيت لازم را در بهره وری از این گونه منابع و يا نوشته هایی که متکی بر اين دست منابع غير اسلامی و غير عربی هستند داشت و به همين دليل معتقدم مطالعه آثار او در اين زمينه ها، دست کم برای اطلاع از اين محصولات و آشنایی با تحولی که اين گونه پژوهشهابرای مطالعه تاريخ صدر اسلام به دنبال خواهد داشت بسيار مفيد است. او پژوهشگری بود که هم پرسشگر بود و هم توانایی ويژه ای داشت در بهره وری از مطالعات متنوعش در پژوهشهای تاریخی؛ به طوری که دامنه منابع مقالات و کتابهايش معمولاً فراتر از دایره منابع و پژوهشهای مستقيماً مرتبط است. با وجود آنکه مشی کلی او در اين دسته آثار بر مبنای تجديد نظر در اصالت متون اسلامی بود و در حقيقت يکی از مهمترين نمايندگان مکتب شک گرایی در اين زمينه بود اما فارغ از اينکه با او در اين شيوه خاص موافق و يا مخالف باشيم، نوشته های او در اين زمينه ها دست کم ما را با پرسشهای مهمی در زمينه مطالعه عصر ظهور اسلام و مسئله اصالت اسناد مکتوب و شفاهی آغازين مواجه می کند که لا جرم بايد به آنها انديشيد. از رهگذر همين پرسشگری و شکاکيت در روايت رسمی اسلامی بود که او به ويژه در مورد ظهور اسلام و عصر بنی اميه مطالعاتی جاودانه ارائه داده که از آنها می توان نکته های مهمی در رابطه با جامعه، دين، قدرتهای سياسی و مذهبی و چگونگی شکل گيری آغازين مذاهب و باورهای دينی در عصر بنی اميه و به طور کلی دوران ظهور اسلام و تحولات آغازين اسلام به دست آورد. حتی کسانی که با شيوه او در نقد منابع موافق نبوده اند همواره از محصول پژوهشهای او در اين زمينه ها بهره برده و می برند. ۲- برخی ديگر از تأليفات و پژوهشهای پاتريشيا کرون مربوط بود به مطالعه در تاريخ نهضتها و جريانهای ايرانی که در واکنش به فتوحات مسلمانان و حمله اعراب و همچنين خلافت بنی اميه و بنی عباس در دو قرن نخستين اسلامی ايران شکل گرفت و البته چنانکه می دانيم تأثيراتی دراز دامن بر سياست و ديانت و تفکر اسلامی از خود بر جای گذاشت. پاتريشيا کرون برای انجام اين دست پژوهشها که از نخستين سالهای آغاز کارش از جمله دلمشغولی هايش بود دست به مطالعه ای همه جانبه زد. درباره عصر ساسانی و به ويژه عصر قباد و انوشيروان و دهه های انجامين امپراتوری ساسانی مطالعات گسترده ای سامان داد و حاصل آنها را طی مقالاتی عرضه کرد و از آنها بعدها نيز در کتاب آخرش در زمينه "پيامبران" بومی ايران بهره برد. کتاب اخير درباره نهضتهای ايرانی دو قرن نخستين ايران اسلامی است که در راستای پژوهش درباره آنها پاتریشيا کرون نيازمند آن بود که درباره پيشينه آن گرايشها و نهضتها که برخی به آيينهای مزديسنی و يا مزدکی و همچنين بعضاً مانوی بازگشت می کرد مطالعه کند. او باز به دليل آشنایی عميقش با پژوهشهای مرتبط و نيز اطلاعات وسيعی که درباره زمينه های مرتبط داشت و محصول مطالعه مستمر او بود، در اين دست پژوهشها آشناييش را دستمايه ای قرار داد برای مطالعه دقيق، و در واقع بازخوانیِ منابع تاريخی نخستين سده های تاريخ اسلام در ايران. بدين ترتيب اين دست پژوهشهای او نه تنها برای کسانی که تاريخ آغازين اسلام در ايران را مطالعه می کنند به سبب آنچه پاتريشيا کرون در رابطه با منابع و تاريخ ساسانی آموخته بود بسيار راهگشاست بلکه حتی اين دست پژوهشهايش در حوزه مطالعات ايران پيش از اسلام هم حاوی بسياری نکات جديد و پژوهشهای بديع است. کافی است همين کتاب آخر او را بخوانيم و ببينيم که تا چه اندازه اين کتاب می تواند ما را در فهم درست ميراث عصر ساسانی و به ويژه مرده ريگ انديشه های مانوی و مزدکی و زرتشتی در انديشه های اسلامی ياری کند؛ کما اينکه بسياری از برداشتهای ما را درباره عصر ساسانی اصلاح و تغيير می دهد. بدين ترتيب به نظر من اين دست نوشته های پاتريشيا کرون برای مطالعات ساسانی هم بسيار تأثير گذار بوده و خواهد بود. ۳- اما دست آخر بايد اشاره کنم به مطالعات چند سال اخير پاتريشيا کرون که بيشتر مربوط بود به آنچه می توان از آن به مطالعه در انواع مختلف دگر انديشی و الحاد در تاريخ اسلام اشاره کرد. او درباره ملحدان، دهريه و انواع مختلف کفر و شرک و زندقه و ريشه های آنها در منابع اسلامی و به ويژه در ارتباط با قرآن مطالعه می کرد که حاصل برخی از اين پژوهشها تنها همين يکی دو سال اخير منتشر شد و برخی ديگر هنوز منتشر نشده و بناست در مجموعه ای از مقالات او که انتشارات بريل در سه جلد منتشر خواهد کرد، منتشر شود. پاتريشيا در اين زمينه ها از سالها پيش مطالعات گسترده ای انجام داده بود و برخی از آنها را هم به دليل مطالعات دسته دوم که ياد شد و به بهانه آنها سامان داده بود اما نتايج آن پژوهشها را بنا داشت در اين دسته سوم دنبال کند و عرضه نمايد. کتابخانه شخصی او از بهترين کتابخانه های شخصی برای اين دست مطالعات بود و پرونده ها و فايلهای بسياری برای اين دست پژوهشها فراهم کرده بود و حاشيه کتابهای کتابخانه اش پر است از نکته های مرتبط که آنها را برای تدوين پژوهشهايش و از جمله اين دسته سوم فراهم کرده بود. افسوس که بيشتر محصولات اين دسته سوم آن طور که او پيشبينی کرده بود به دست خود او مجال تحرير نيافت. او شيفته آثار جاحظ، محمد بن زکريای رازی و ابو ريحان بيرونی بود و به ويژه در سالهای اخير به کتابهای ملل و نحل و ادبيات فرقه نگاری بسيار علاقمند شده بود. اين البته به ويژه به دليل تأليف کتاب آخرش بيشتر ضروری می نمود اما شايد مطالعه در اين دست منابع زمينه ای را برای او فراهم کرده بود که به طور گسترده تری درباره انواع دگر انديشی در تاريخ اسلام مطالعه کند و خوب، بهترين منابع برای او آثار جاحظ و رازي و بيرونی و تأمل در ادبيات ملل و نحل نگاری بود. در اين دست پژوهشها پاتريشيا کرون توانایی مراجعه به پژوهشها و متون اصلی در زمينه مانويت و انديشه های گنوسيستی و انواع مختلف ادبيات مرتبط را داشت؛ زمينه ای که برای پژوهشگران ايرانی اطلاع بر آنها در راستای مطالعه تاريخ ملل و نحل بی نهايت اهميت دارد.بدين ترتيب می بينيم که ميراثی که پاتريشيا کرون برای مطالعات اسلامی و ايرانی برجای گذاشته است دامنه گسترده ای را شامل می شود که از جنبه های مختلف مطالعه آنها برای پژوهشگران ايرانی بسيار مفيد خواهد بود. ]]> پاتریشیا کرون Sun, 19 Jul 2015 13:49:51 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/5296/ درباره معنای دعوت عباسیان به الرضا http://dinonline.com/doc/article/fa/5297/ مشهور است که شعار دعوت هاشمیان این بود: «کتاب الله و سنة نبیِّهِ والبیعة للرضا من اهل بیتِ محمد رسول الله». این به چه معناست؟ آشکار است که نیمه اول شعار بیانگر اصول جنبش است. هر کسی که دیگران را به کتاب خدا و سنت پیامبرش بخواند مدعی است که عملش «غضباً لله/خشم برای خدا» است، نه به خاطر خشم شخصی. اما دومین بخش شعار هاشمیان، آنها را به عنوان جنبشی متعهد به اهل بیت نشان می‌دهد. اما کلمه الرضا به چه معناست؟منابع نشان می‌دهند که الرضا یک نام پوششی (مستعار) بوده است. محمد بن علی نخستین امام دوره عباسیان به فرماندهان خود دستور داد که هاشمیان نباید نام او را برای اعضای معمولی فاش کنند، بلکه به جای آن، او را الرضا بخوانند و اگر کسی دلیل این کار را پرسید بگویند «ما در تقیه هستیم و به ما دستور داده شده اسم امام مان را مخفی نگه داریم.» ابراهیم بن محمد، دومین امام آنها، نیز خواست تا نامش فاش نشود. خوانندگان امروزی عموماً این توجیه را می‌پذیرند، زیرا معمولا آن را به گونه ای ماکیاولی می فهمند: نام مستعار صرفاً برای مخفی کردن عباسیان از مراجع قدرت نبوده، بلکه همچنین و شاید مهمتر از آن، مخفی نگهداشتن آنها از علویانی بوده که آنها نیز برای اهداف خود به جذب نیرو مشغول بودند. اما دلیلی برای رد این توجیه وجود دارد: عباسیان از نام الرضا استفاده می‌کردند نه به خاطر احتیاط و نه به منظوری ماکیاولیستی.رضا در لغت به معنای «رضایت» و «توافق» است یا وقتی در مورد شخصی به کار می رود، «شخصی که با او خرسند می‌شویم/ به او رضایت می‌دهیم». اگر این معنا را جدی بگیریم، شخصی که ادعا می‌کند الرضا است مدعی است که موقعیتش را به گزینش عمومی مدیون است، به معنایی خود را منتخب مردم می‌داند. البته این معنا مورد توجه خواننده امروزی نیست؛ خواننده امروزی عموماً فرض می‌کند عباسیان منظور خاصی از انتخاب این نام نداشته اند: اگر بتوان معنایی برای آن در نظر گرفت بیش از این نیست که التزام مبهمی است به رضایت از آنچه حاکم ممکن است در آینده انجام بدهد. اما در متونی که که به دوره بنی امیه مربوط است، معنای تحت‌اللفظی کلمه بسیار مطرح است. اینجا الرضا دقیقاً به معنای کسی است که موقعیت خود را مدیون توافق جمعی است؛ به طور ویژه‌تر او توسط شورا انتخاب شده است.۱. در سال ۷۷ هجری(۶۹۶ م) مطرّف بن مغیره بن شعبه و خوارج بین‌النهرین برای ایجاد یک اتحاد وارد مذاکره شدند. مغیره در بیان موضع خود اعلام داشت «من پیشنهاد می‌کنم که خلیفه را از طریق شورایی از مسلمانان برگزینید، مانند همان کاری که عمربن خطاب انجام داد و شورایی بعد از خود برای جانشینی تعیین کرد. اعراب هم با این کار موافقت خواهند کرد وقتی بدانند که شورا به سادگی همان معنای الرضای قریش را میدهد.» خوارج پاسخ دادند که از نظر آنها قریش دارای حق برتری برای خلیفه شدن نسبت به دیگر اعراب نیست، بلکه مسلمانان باید بهترین را برگزینند و آنها این کار را کرده اند و ما را برگزیدند و به ما رضایت دادند (قد اخترنا لانفسهم و ارضانا فینا و اشدنا). هر دو طرف از کلمه الرضا به معنای کسی که به وسیله جماعت انتخاب می‌شود استفاده کردند؛ آنها صرفاً با این موضوع که انتخاب باید از میان قریش باشد مخالفت کردند و بر عکس اعلام داشتند که خلیفه باید از میان کل جماعت اعراب/ مسلمانان انتخاب شود.۲. عبداله بن عمر نیز نظری شبیه به مغیره را سالیانی پیشتر اعلام داشت. وقتی معاویه بر اهل مدینه برای پذیرش جانشینی پسرش یزید فشار آورد، پسر عمر اعتراض کرد که خلافت موروثی نیست و عمر شورایی را تشکیل داد که از میان قریش بهترین، خداترس‌ترین و مقبول‌ترین فرد را برگزیند. کسی که مسلمانان به او رضایت بدهند (ممّن ارتضاه المسلمون). این تعبیر پسر عمر معادل همان الرضاست.۳. وقتی عبدالله بن زبیر در حال بیعت گیری برای خود بود، ابو حرّه، مولای خزاعه، به او گفت : «آیا این چیزی است که من درباره آن باید به تو کمک کنم؟ تو گفتی الرضا و الشوری. پس چرا منتظر نماندی و مشورت نکردی (فلا صبرتا و شاورتا)؟ ما تو را برمی‌گزینیم و با تو بیعت می‌کنیم.»۴. معاویه در جملات زیر علیه بنی هاشم سخن گفته است: «همانطوری که خلافت از گروهی از قریش به گروهی دیگر منتقل شد از طریق رضایت عمومی و مشورت خواص ... به چه دلیل خلیفه باید از میان شما باشد؟ آیا به دلیل رضا و اجماع است بدون اینکه خویشاوندی و قرابت شما در نظر گرفته شود یا به خاطر خویشاوندی و قرابت شماست بی آنکه رضا و اجماع در نظر گرفته شود؟ یا هردو؟» در اینجا رضا، شورا و جماعت به عنوان عناوینی در جهت توافق عمومی به شمار می آیند در تقابل با عناوینی که برای وراثت به کار می آید.۵. در سال ۱۱۶ هجری( ۳۵-۷۳۴م) شورشیِ خراسانی، الحارث بن سُریج، قیام خود را با نام «کتاب خدا و سنت و بیعت بالرضا» اعلام کرد. او بارها خواهان تشکیل شورا شد (اجعل الامرالشوری) به نظر می رسد در زمینه ای که او بحث شورا مطرح می کند بیشتر حکمرانی خراسان مد نظرش باشد، اما شاید بتوان گفت که او خلافت را نیز از طریق انتخاب شورا می دانست. استفاده او از الرضا یعنی «کسی را که مقبول است» انتخاب کنید نه شخص خاصی را.۶. پیش از او شورشی دیگری با نام یزید بن مهلّب نیز در هنگام تسخیر بصره در سال ۱۰۲ هجری اصل الامرالشوری را مطرح و از کلمه خاص الرضا من بنی هاشم استفاده کرده بود. اینکه یزید دقیقاً چه معنایی از این شعارها منظور داشت قابل اثبات نیست، چرا که او خود برای فضل بن عبدالرحمن بن عباس بن ربیع بن الحارث بن عبدالمطلب دعوت می کرد. اما به هر حال، استفاده او از الرضا من بنی هاشم آشکارا به معنای آنچه مقبول هاشمیان است بود و نه خانواده ای خاص که او جرئت نام بردن از آنها را نداشت: الرضا کسی بود که انتخاب می شد.۷. عبدالله بن معاویه که قیام علوی را در کوفه و غرب ایران در سال‌های ۲۹-۱۲۷ هجری به پا کرد نیز از همین شعار الرضا من آل‌محمد استفاده کرد. ورود این اطلاعات آشکارا به این معنا نیست که او از نامی استفاده کند که نتواند آن را فاش کند بلکه از هاشمیان به معنای کلی (به معنای دقیقتر «هاشمیان مقبول») استفاده می‌کند. این نشان میدهد که دعوت بن معاویه نیز مانند بن زبیر است؛ به عبارت دیگر، او قیام را با نام الرضا و الشوری (البته، در درون در خانواده پیامبر) آغاز کرد، اما در ادامه فکر شورا را کنار گذاشت.۸. جدی بن علی الکرمانی، رهبر یمانی‌ها در خراسان به هنگام فرار از زندان نصر بن سیار و پیش از پیوستن به ابومسلم این شعار را مطرح کرد که الکتاب و السنه من آل محمد. درست یا غلط، در هر حال، الکرمانی آشکارا الرضا را به معنای «کسی که مورد قبول همه» است به کار برد نه یک فرد خاص، چه رسد به شخصی که او نمی‌خواهد نامش را فاش کند؛ به همین دلیل او به این واقعیت ارجاع داد که «او نصر و فرماندهان او را به عنوان حاکمان مسلمان نمی‌پذیرد.» به علاوه او می‌خواست که خراسانی‌ها بکر بن وائل را متفقاً برگزینند تا او تا زمان رسیدن دستور خلیفه بر آنها حکومت کند. اینجا نیز او رضا را به معنای کسی که مورد قبول همه است و باید انتخاب شود، به‌کار برده است.۹. یاران مختار، پیروان مصعب بن زبیر را به «کتاب خدا و سنت پیامبرش و بیعت با امیر مختار» فراخواندند و «مسئله شورا در خانواده پیامبر را مطرح کردند.» فکر شورا در خانواده اهل بیت در حلقه های شیعی آشنا بوده و رهبران انقلاب عباسی نیز بدان باور داشتند. در مجموع، کلمه الرضا با شورا از طرف افراد متفاوتی چون معاویه، بن زبیر، مغیریه و خوارج بین‌النهرین مطرح شد. این امر در خراسان زمان حارث بن سریج و در میانه فعالیت نمایندگان عباسی نیز وجود داشت. دعوت به الرضا در زمینه‌های دیگر نیز رخ داده بود، دو تای آن همزمان با انقلاب بوده است، دعوت به شخصی که انتخاب یا نصب شده و سرانجام دعوت به شورا در خانه پیامبر برای قیام مختار نیز مستند بوده است، قیامی که انقلاب عباسیان نیز با آن مرتبط بود. به طور خلاصه دعوت هاشمیان به الرضا نیز شکل دیگری از دعوت به انتخاب خلیفه از طریق شورا فی اهل البیت است؛ این جنبش الرضا خوانده شد، زیرا هیچ کاندیدای خاصی برای گرفتن تاج و تخت در نظر نداشت. این نتیجه با این واقعیت حمایت می‌شود که شورا فی اهل البیت تلاشی پس از انقلاب بوده است. درواقع، ممکن بود که شورا پیش از انقلاب نیز وجود داشته باشد. ابوالفرج اصفهانی نویسنده شیعی در این زمینه نوشته که تعدادی از اعضای علوی و عباسی خانواده هاشمی ( شامل ابراهیم و منصور، که بعدها خلیفه شد) در الابوا نزدیک مکه کمی بعد از قتل ولید دوم دیدار کردند؛ به جز[امام] جعفر صادق همه توافق کردند که محمد بن عبدالله(نفس زکیه) را به عنوان مهدی معرفی کنند. آنها دوباره در زمان حکومت مروان دوم نیز با هم ملاقات کردند، اما در همین زمان ابراهیم از طریق مأموران خود متوجه شد که خراسانیان در حمایت از او اجتماع کرده اند و آنگاه بود که علویان از خراسانیان جدا شدند. ماجرای دومین ملاقات همچنین در کتاب اخبار العباس که کتابی موافق با عباسیان است کاملاً متفاوت ذکر شده است. تعدادی از هاشمیان در سال ۱۲۹ هجری در مکه به منظور ادای احترام به محمد بن عبدالله نفس زکیه به عنوان مهدی گرد هم آمدند. ابراهیم به آنها ملحق شد، اما خبری برای او از فعالیت‌های خراسانی‌ها برای حمایت از او آوردند، سپس وی جلسه را به تعویق انداخت. وقتی عبداله بن حسن، پدر مهدی، از جلب حمایت ابراهیم به نفع پسرش ناامید شد (یا اینکه مروان دوم از جنبش در خراسان خبردار شد، عبداله بن حسن را به عنوان رهبر دستگیر کرد) ابراهیم را محکوم کرده و از او جدا شد. این روایت عباسی تأکید دارد که حضور ابراهیم در جلسه تصادفی بوده و او از بیعت با علویان اجتناب کرده و اینکه علویان نیز از حقوق خود از انقلاب صرفنظر کرده‌اند؛ اما این نظر را نیز رد نمی‌کند که علویان و عباسیان در آستانه وقوع انقلاب توافق کردند که رهبری از میان خود برگزینند. منابع متفاوت دیگر به ما خبر می‌دهند که خلیفه منصور با محمد بن عبدالله نفس زکیه در مکه بیعت کرد.با این حال این ماجرا نیز ممکن است واقعی نباشد. محمد بن عبدالله انتخاب خود را در نامه نگاری با منصور درباره حق هر کدام نسبت به خلافت به هاشمیان ارجاع نداد که اگر در واقع انتخابی صورت گرفته بود حتما به آن اشاره می کرد (بر فرض صحت نامه نگاری). ماجرای شورای دوم هیچ ارتباطی با شورای اول ندارد. علاوه بر این، حتی اگر ما این جلسات را واقعی بدانیم، این واقعیت که عباسیان در آنها مشارکت کردند تضمینی بر این نیست که آنها توسط جنبش هاشمیان ترتیب داده شده بود. به علاوه، آنها صریحاً شورا خوانده نشدند؛ آنها به معنای کلی «مشورت» بودند و نه در معنای افرادی که نامزد شده‌اند تا نمایندگی جماعتی را بر عهده گیرند؛ بنابراین آنها شورا به معنای فنی کلمه نبودند. روی هم رفته، آنها نادیده گرفته شدند.شورای پس از انقلاب نمونه‌ای متفاوت بود. همانطوری که پیشتر گفتیم، مرگ ابراهیم امام کمی پیش از رسیدن نیروهای خراسانی به عراق موجب شد رهبر کوفیان، ابوسلمه، با سه تن از بزرگان علوی پیمان ببندد؛ حال یا از باب اینکه یکی از این سه به عنوان خلیفه برگزیده شوند یا اینکه او خواهان تشکیل شورایی از فرزندان علی و عباس بوده است. به هر حال، نقشه‌های او عملی نشدند، اما رفتار او همیشه به صورت معما باقی ماند. این احتمال چندان جدی نیست که ابوسلمه به طور مخفیانه از علویان حمایت می کرده است، زیرا اگر او در باطن همراه با جنبش هاشمیان نبوده پس چرا زندگی خود را صرف آن کرد؟ این هم محتمل نیست که مرگ ابراهیم او را به تجدید نظری رادیکال در عقاید خود واداشته باشد. احتمال درست تر این است که او عملی وفادارانه انجام داده است و اگر در نظر بگیریم که منظور از شعار الرضا من اهل بیت «انتخاب هاشمیان از طریق شورا» بوده باشد دیگر نمی توان رفتار او را عجیب دانست: اگر ابوسلمه ابراهیم را به خاطر مفهوم رضا پذیرفت، مرگ وی بدین معنا بود که شورایی دیگری از اهل بیت باید تشکیل می شد. چگونگی استدلال ابوسلمه قابل اثبات نیست، اما واضح است که وی به حقوق ابراهیم، به عنوان یک حق ارثی، اعتنایی نداشته است، کما اینکه بسیاری دیگر از اعضای جنبش نیز ابراهیم را واجد این حق نمی دانستند. با توجه به منابع ـ البته به سختی ـ می‌توان امامت را در عباسیان موروثی دانست، چرا که محمد بن علی آن را از ابوهاشم دریافت کرد، اما در اینجا سه دلیل برای رد این ادعا وجود دارد. نخست، مرگ ابراهیم موجب شد که بسیاری از هاشمیان در جستجوی فردی از میان علویان بروند. بر طبق کتاب اخبارالعباس، مرگ ابراهیم شکافی را در جنبش عباسیان ایجاد کرد و این بحث را پیش کشید که امامت باید به علویان بازگردانده شود. بر طبق نظر ابن عثم، کوفه در زمان رسیدن خراسانی میان دو دسته تقسیم شده بود، عده ای که خواهان بر مسند نشاندن علویان بودند و عده ای دیگر که خواهان بر تخت نشاندن عباسیان بودند و آن گونه که همه تاریخ‌ها بدان اشاره دارند، رهبر ارشد انقلاب، ابوسلمه، خواهان این بود که حکومت به یکی از علویان یا شورایی مرکب از علویان و عباسیان سپرده شود. آنچه در اینجا با آن مواجهیم این است که قضیه این گونه نبوده است که علویانِ عامی به خاطر شعار الرضا من اهل بیت گول خورده باشند و از چیزی حمایت کرده باشند که بعدها از آن پشیمان شده باشند، بلکه برعکس رهبران جنبش این را می دانستند و در نهایت به ابراهیم امام تن داده بودند. اگر همه هاشمیان وفادار به ابراهیم بعد از مرگ او به علویان گرایش پیدا کردند این نشان از این می دهد که حق موروثی ابراهیم چندان مورد توجه نبوده است.دوم، ایده شورا در همه منابع وجود دارد. یک روایت از رویدادهای بعد از مرگ ابراهیم این است که قحطبه وصیت ابراهیم به ابوالعباس را تایید کرد چرا که بدون آن «باید شورای درون خانواده تشکیل می شد». روایت دیگر همانی است که پیشتر هم ذکر شد. ابوسلمه به دنبال تشکیل چنین شورایی بود. سومین روایت از تشکیل نوعی شورا خبر می دهد که نتیجه آن انتخاب ابوالعباس بوده است. چگونه می-توان این رویه های انتخابی را با این اظهارات که ابراهیم دارای حقوقی موروثی بوده که باید به برادرش می‌رسیده سازگار کرد؟سرانجام، جای خالی افرادی که قائل به انتقال امامت به پسران ابراهیم بودند احساس می شود. اگر ابراهیم امامت را از پدرش به ارث برد، می توانست ‌آن را برای برادرش به ارث بگذارد؛ با این حال، با توجه به شرایطی که این انتقال داشت ( مرگ ابراهیم در زندان) و اینکه اصل این میراث مورد بحث و اختلاف بود، این به جا بود که انتظار می داشتیم کسانی به دفاع از حق پسران او برخیزند. اما کسی ادعایی در این زمینه مطرح نکرد. در واقع، انتخاب میان ابوالعباس و علویان بود. این درست است که هر دو پسر ابراهیم در آن زمان برای خلافت بسیار جوان بودند، با اینکه کسی سن کم آنها را به عنوان مانع به حساب نیاورده بود: اما هیچکس کوچکترین اشاراه ای به نفع آنها نکرد. چگونه می‌توان این را با ادعای امامت موروثی در عباسیان سازگار کرد؟به طور خلاصه، ممکن است به نظر برسد که انقلابیونی که شعار الرضا من اهل‌البیت را سر می‌دانند شبیه به مغیریه‌ای باشند که الرضا من قریش را مطرح کرده بود: آنها باور داشتند که خلیفه کسی است که از میان گروه‌های مورد رجوع به عنوان مناسبترین انتخاب شود. اما چون نتیجه این انقلاب تأسیس دودمانی جدید بود به جای آنکه خلفا از طریق شورا انتخاب شوند آشکار می شود که انقلابیون مدعی الرضا را در معنایی موسع به معنای «شخص قابل قبول»، از میان خودشان به عنوان امام به کار می بردند؛ هنگامی که ابوسرایا سوگند وفاداری به علی ‌الرضا من آل محمد خورد، کلمه به معنایی مانند «امام مشروع» تبدیل شد. گرچه مامون تأکید می کرد که الرضای او از میان علویان و عباسیان شایسته انتخاب شده است اما در واقع او با نایمدن او به الرضا کلمه را را از یک برنامه و شیوه عمل به یک شخص تبدیل کرد. اما به هر حال این کلمه دیگر آن کلمه بی معنایی که انقلابیون در ابتدا آن را به کار گرفته بودند نبود.اگر این پذیرفته شود، سه نکته را باید بررسی کرد. نخست، ماجرای وصیت ابوهاشم، ساختگی است. بر طبق این داستان، ابوهاشم بن محمد حنفیه، امامت خود را به محمد بن علی بن عبدالله بن عباس به ارث گذارد و او به پسرش ابراهیم و از آنجا به «خلفای عباسی» رسید: این دقیقا به این دلیل بود که محمد بن علی به حقوقی که امید داشت به دست بیاورد در زمان ماموریتش در خراسان به دست آورد. حال، اگر عباسیان خود را از میانه های سلطنت امویان دارای امامت مشروع موروثی می دانستند، استفاده آنها از الرضا نشان می‌دهد که آنها از این نام برای پوشش استفاده می کردند؛ اما اگر الرضا در نظر آنها به معنای شورا بود، آنها نباید خود را به هیچ وجه امام می دانستند: این داستان حتماً غلط است. نمی توان پنهان کرد که میان قیام مختار و انقلاب عباسیان ارتباط وجود داشت: احتمالاً به دلیل این ارتباط بوده که عباسیان ابن حنفیه را مستمسک قرار دادند تا ادعای موروثی بودن خلافت را مطرح کنند. اما ماجرای وصیت ابوهاشم نمی توانسته پیش از شکست ایده آل شورا رخ داده باشد.دوم، جنبش هاشمیان، نام خود را از هاشم، جد پیامبر می گیرد ونه از ابوهاشم که فرض کرد که حقوق علویان به عباسیان به ارث رسیده است. درواقع، یکی از دشواریهای نظریه رضا/ شورا توجه به همین نکته است. وقتی اعضای یک خاندان به نام هاشم شناخته می شوند و جنبشی به نام هاشمیان را برای تحقق حقوق خاندان به راه می اندازند، بسیار عجیب خواهد بود اگر خود را به هاشم که جد خاندان هاشمی است منتسب نکنند و به جای آن به عضو گمنامی که تنها به خاطر فرض انتقال امامت از یک شاخه از خاندان به دیگری شناخته می شود، ارجاع دهند. در فرهنگی که شعر درباره اهل بیت با ارجاع به بنیانگذار خانواده مزبور هاشمیات می خوانند، جنبش حامی حقوق اهل بیت به سختی می تواند خود را با عنوان هاشمیان بخواند و در عین حال، به فرد دیگری استناد کند. همه مأمورین و طرفداران آنها کراراً بنی هاشم را دغدغه‌مند اصلی دعوت می دانستند و نه ابوهاشم را. ماجرای وصیت ابوهاشم ساختگی است، ما نباید تعجب کنیم که برخی از فرقه شناسان [فرقه شناسی یا همان علم ملل و نحل] تصور کردند که اصطلاح هاشمیان از نام ابوهاشم مشتق شده؛ اما در واقع این احتمال بیشتر وجود دارد که ابوهاشم نام خود را مدیون جنبش انقلابی باشد.سرانجام، رابطه میان عباسیان و انقلابی که بعدها نام ایشان را گرفت بغرنج است. چرا سازمان‌دهندگان این انقلاب، جوری ترتیب دادند که قرار است یکی از اعضای خانواده پیامبر انتخاب شود؟ اگر ما بپذیریم که سازمان‌دهندگان عباسی بوده‌اند، پاسخ مناسب این خواهد بود که عضویت آنها در این خانواده بسیار حاشیه ای تر از آن بود که آنها ادعای امامت را تنها بر اساس وراثت مطرح کنند و در واقع اصلاً بتوانند چنین ادعایی بکنند: معاصرین انقلاب، اصطلاح اهل بیت را برای فرزندان علی به کار می‌بردند. اگر عضویت آنها در اهل بیت آنقدر حاشیه‌ای بوده که به حساب نمی‌آمده، ما باید تصور کنیم که آنها دروغگویانی مشتاق گرفتن حکومت هاشمیان بودند، بدون اینکه نامزدی از هاشمیان برای حکومت در دست داشته باشند: آنها به همان شیوه ای که کرمانی تصور کرده خود را به عنوان عضوی قابل پذیرش از هاشمیان معرفی کردند، یعنی با این ادعا که به محض انتخاب شدن، قدرت را به علویان واگذار می کنند. به همین ترتیب، عضویت آنها در اهل بیت به اندازه کافی واقعی بود تا آنها از حق انتخاب توسط شورا برخوردار شوند، رویه‌ای که تأکید زیادی بر شایستگی فردی داشت: همانطوری که سازمان‌دهندگان انقلاب به اعتبار قابلیت و هوش سیاسی، برتر از علویان بودند. این به نظر محتمل تر است به ویژه وقتی آن را به طور موازی با ابن معاویه ببینیم؛ چیزها همیشه آن گونه‌ای که مورد محاسبه قرار می‌گیرند ظاهر نمی‌شوند. اگر عباسیان در کسب قدرت موفق بودند، آنها دو بار قصد کردند تا مقامی تشریفاتی را به علویان واگذار کنند. در همان زمان، بعید بود علویان با رضایت به انتخاب یک عباسی از قدرت صرفنظر کنند؛ دیر یا زود، عباسیان تملک قدرت را با ارجاع به حقوق موروثی توجیه می‌کردند. موقعی که علویان به عنوان خویشاوندان اصلی پیامبر نسبت به عباسیان مطرح شدند، این پیشفرض را در نظر می‌آورند که علویان حقوق خود را مانند ارثی به عباسیان منتقل کردند، یا به عبارت دیگر، داستان ابوهاشم پدید می آید.اگر چنین باشد، جابجایی از اندیشه شورا به وصیت ممکن است توسط ابراهیم آغاز شده باشد. نویسنده شیعی، ابوالفرج هیچ شکی ندارد که داستان وصیت در آن زمان سرهم شد و انکار اینکه هاشمیان در انتظار موفقیت ابراهیم الامام بودند دشوار است، با وجود اینکه هیچ شورایی او را انتخاب نکرده بود. البته ابراهیم هم به سختی می توانست ادعایی به غیر از این بکند که ابوهاشم او را به عنوان جانشین خود برگزیده است: داستان کامل که بنابر آن ابوهاشم انتقال دائمی حقوق امامت را از شاخه‌ای از هاشمیان به شاخه‌ای دیگر به عهده گرفته می بایست در تشکیل سلسله جدید بازتاب پیدا کندباید درباره دودمان جدید نیز تأمل کند، با وجود اینکه این دودمان آن را نمی‌پذیرد.ما باید در هر حال، این احتمال را مورد توجه قرار دهیم که بر خلاف آنچه معمولاً ادعا می شود، عباسیان سازمان‌دهندگان انقلابی که آنها را به تاج و تخت رساند نبوده‌اند. بنابراین، عبارتی در کتاب العیون و الحدائق وجود دارد که بنابر آن این خراسانی‌ها بودند که عباسیان را انتخاب کردند: وقتی خراسانیها خواستند تا مأموری را به نفع خانواده پیامبر بفرستند، آنها به دنبال کسی بودند که شریفترین، بخشنده‌ترین و به لحاظ دینی شایسته ترین باشد؛ آنها تصمیم گرفتند عبدالله بن حسن بن حسن را بفرستند، بنابراین، به او نزدیک شدند بدون اینکه منظور اصلی خود را فاش کنند؛ اما عبدالله بن حسن آنها را به محمد بن علی بن عبدالله بن عباس فراخواند. اگر همچنان که این داستان اشاره دارد خراسانی‌ها با کار برای خانواده پیامبر آغاز کردند الرضا من آل رسول واقعاً شعاری بود که باید انتخاب می کردند.همان منبع ماجرای دیگری را برای ما روایت می‌کند که بنابر آن عباسیان در اواخر دعوت به آن می پیوندند. مطابق این روایت، خود پیامبر پیشبینی کرده بود که عباسیان به حکومت خواهند رسید و آنها نیز مشتاقانه منتظر زمان موعود بودند. در حالی که مأموران شیعی در خراسان به بنی هاشم فرامی خواندند و دیگرانی که به طور خاص، به ابوهاشم دعوت می کردند، رهبران گروه شیعه ابن کثیر و ابوسلمه بودند. وقتی ابوهاشم مسموم شد، حقوق خود را به عباسیان واگذار کرد و به نمایندگان خود در این‌باره نوشت؛ آنها پذیرفتند اما در این زمان ابوسلمه مخفیانه به نفع جعفر صادق [(ع)] عمل می کرد. ابو هاشم توسط ولید دوم در سال ۱۲۵هجری(۷۴۳ م) مسموم شد و این انتقال در اول ریاست ابومسلم اتفاق افتاد. اکنون آشکارا نادرستی این ماجرا مشخص می شود. اگر ابن کثیر و ابوسلمه مأمورانی به نفع هاشمیان بودند (درواقع این گونه به نظر می رسید) مأمورانی نبودند که تحت کنترل ابوهاشم باشند؛ و اگر ما داستان را تصحیح کنیم و اینگونه بگوییم که آنها مأمورانی از جانب ابوهاشم بودند، از این رو، ارجاع به دیگران که به نفع هاشمیان عمل می‌کردند در کل بی‌معنا می‌شود. این نشان می‌دهد که داستان یک نسخه قدیمی‌تری نیز داشته که در آن مأموران شیعی در خراسان در کل برای بنی هاشم کار می‌کردند، سپس رهبری هاشمیان به عهده ابوهاشم افتاد، سپس ابوهاشم مرد و رهبری را به عنوان ارث به عباسیان داد. به عبارت دیگر، آنچه ما در اینجا می‌بینیم روایت جایگزینی است از اینکه چگونه خراسانیان خود را به طور کل در خدمت هاشمیان در آورده بودند که در نهایت به حمایت خاص از عباسیان منجر شد. حتی اگر این تعبیر نیز رد شود، تاریخ دقیق ارتباط عباسیان با دعوت را در دهه ۷۴۰ میلادی که بعد از ظهور ابومسلم در خراسان در سال ۱۲۸ هجری(۴۶-۷۴۵م) است، نمی‌توان رد کرد. به هر حال، داستان فهمیده شد، خراسانی‌ها باید ندای الرضا را پیش از آنکه خود را متعهد به عباسیان سازند سر داده باشند، آنگونه که داستان اول اشاره کرده بود.این تنها اطلاعات موجود در سنت نیست که نشان می‌دهد خراسانی‌ها و عباسیان در اواخر کار به هم پیوستند. بنابراین، ماجرای جلسه در الابوا و مکه نشان میدهد که ابراهیم از اینکه خراسانیها آماده انقلاب به نفع او هستند مطلع نبوده و چندین نفر از اعضای عباسی، مانند منصور، در آستانه انقلاب خراسانی به قیام عبداله بن معاویه ملحق شده بودند، غافل از آنکه انقلاب در حال وقوع است. یقیناً اگر ابن معاویه به الرضا من آل محمد دعوت می کرد، عباسیان میتوانستند به او برای رسیدن به هدف مشترک بپیوندند (به محض اینکه احساس کردند او برایشان بی فایده است دستور کشتن او توسط ابومسلم صادر و در سال ۱۲۹ هجری عملی شد) اما انتظار می رفت که حداقل یکی از عباسیان برای کمک به خراسان برود. چرا منصور دلخوش به همان امارت ناحیه کوچک در اهواز بود که از سوی بن معاویه به او داده شده بود و به کمک سیاه جامگان در خراسان نرفت؟ چرا نه او و نه دیگر عباسیان وقتی که مأموران خراسانی یکی از اهل بیت را دعوت کردند، اجابت نکرده و در عوض ابومسلم را گسیل داشتند؟ چرا به طور خلاصه هیچ یک از عباسیان در جنگ خراسان درگیر نشد تا موقعی که خراسانی‌ها به عراق رسیدند؟ این را باید افزود که دیگر شرکت‌کنندگان در قیام ابن معاویه نیز از عدم درگیری عباسیان در خراسان غافل بودند. بنابراین، سلیمان بن حبیب بن مهلب، فرماندار ابن معاویه در اهواز متعلق به خانواده ای بودند که ارتباط خوبی با خراسان و به نفع انقلاب در حال وقوع داشتند؛ در واقع، او خود ابوسلمه را به هنگام رسیدن سپاهیان خراسان به عراق فراخواند. اما او نمی دانست که منصور چیزی بیش از یک فرماندار جزء است: او آنقدر بی احتیاط نبود که از یکی از اعضای خانواده عباسی پولی تلکه کند اگر می دانست آنها آماده به دست گیری خلافت هستند.رابطه میان آل عباس و جنبشی که آنها را به تخت نشاند آشکارا مشکله ای است که ما را از معنای الرضا دور می کند، اما باید روشن باشد که تاریخ این جنبش بیش از حد متعارف دستمایه متون ایدئولوژیک بوده است: اگر الرضا به معنای آن چیزی باشد که به نظر می رسد، باید اعتراف کنیم که ما هنوز نمی دانیم (یا هیچ وقت نخواهیم دانست) که چگونه و چرا انقلاب عباسیان باعث پدید آمدن خلافت عباسیان شد. ]]> پاتریشیا کرون Sun, 19 Jul 2015 13:49:48 GMT http://dinonline.com/doc/article/fa/5297/ پاتریشیا کرون؛ خاورشناس متعصب دوران جدید http://dinonline.com/doc/article/fa/5298/ خانم پاتریشیا کرون، متولد دانمارک و بزرگ شده انگلستان است، و نمونه‌ای از مستشرقان متعصب در زمان حاضر به شمار می‌رود که تندروی و سرسختی و مصادره حقایق، او را به اشتباهاتی روش‌شناختی انداخت، و هر چند آشنایی کاملی به زبان عربی داشت یا حداقل چنین ادعایی می‌کرد، لیکن متعمدانه دست به تقطیع متون و بازی با کلمات و حتی تغییر حروف زد.خانم کرون تمام تلاش خود را صرف ناچیزشمردنِ اسلام و تحریف آن، و ایجاد شک و تردید در پایه‌ها و مبانی آن با روشی به ظاهر علمی و غیر جانبدارانه کرد، لیکن در این زمینه موفق نبود و نتوانست دشمنی و بیزاری خود را پنهان کند و فریادهای دشمنی از کتاب‌های وی می‌بارد.پاتریشیا کرون در دانمارک به دنیا آمد و در همان‌جا تحصیلات اولیه را پشت سر گذاشت. سپس به انگلستان نقل مکان کرد و تحصیلات دانشگاهی و عالی را در دانشگاه لندن به اتمام رساند، و در دانشکده مطالعات شرقی و آفریقایی در سال ۱۹۷۴ میلادی به درجه دکترا نایل آمد.او بین سال‌های ۱۹۷۴ تا ۱۹۷۷ در دانشکده مطالعات شرقی و آفریقایی دانشگاه لندن فعالیت کرد و سپس به مدت ۲۰ سال در دانشگاه کمبریج مشغول بود، و در سال ۱۹۹۷ به موسسه مطالعات پیشرفته در دانشگاه پرینستون آمریکا پیوست.از خانم کرون بیش از ده کتاب در زمینه تاریخ و تمدن اسلامی منتشر شده، و او در انتشار مجموعه پژوهش‌هایی در زمینه‌ قانون اسلامی و مطالعات اجتماعی نیز مشارکت داشته است. وی همچنین عضو هیأت مدیره پنج نشریه ادواری تاریخی از جمله دایرةالمعارف اندیشه سیاسی بود، و در انجمن فلسفه آمریکا نیز عضویت داشت. همچنین در دانشکده الهیات در دانشگاه آرهوس نیز سمت استاد افتخاری داشت. خانم کرون افزون بر آشنایی به زبان‌های عبری، لاتین، یونانی، فرانسه و آلمانی، به زبان عربی نیز تسلط کاملی داشت. او در سال‌های آخر عمر خویش دکترای افتخاری از دانشگاه کپنهاگن دریافت کرد، و سخنرانی‌ها و کارگاه‌های آموزشی فراوانی درباره اسلام و تاریخ آن برگزار کرده است.مکه، بر کرانه دریای مردهکتاب «تجارت مکه و ظهور اسلام» از مهم‌ترین تالیف‌های خانم کرون است که توسط دانشگاه آکسفورد منتشر شده است. این کتاب در بین دانشگاه‌های انگلستان مطرح بوده، و از منابع اصلی دانشجویان گروه‌های تاریخ در غرب به شمار می‌رود.در این کتاب آراء و نظراتی ارایه می‌شود که به شدت از واقعیت تاریخی و آثار باستانی موجود و قابل اطمینان به دور است، و برخی از مفاهیم اسلامی به سخره گرفته می‌شود. خانم پاتریشیا کرون در این کتاب به نتایج خطرناکی دست یافته که به مهم‌ ترین آن‌ها اشاره می‌شود:۱- خانم کرون با تردید در اصول تاریخی و جغرافیایی ادعا می‌کند که مکه در مکانی غیر از مکان معروف قرار داشت و از مکان اصلی خود بر روی نقشه حرکت کرده است. طبق ادعای وی، مکه بر کرانه دریای مرده قرار داشت.۲- او در نبوت حضرت محمد(ص) ترید می‌کند، و ادعا می‌کند که دعوت دینی ایشان، نه در مکه که در شمال حجاز صورت گرفت؛ و قریش در شمال حجاز سکونت داشتند، نه در مکه چنان که مشهور و ثابت است. به این ترتیب، تنها به موقعیت مکه در تجارت جهانی آسیب نمی‌زند، بلکه اساس دعوت اسلامی را هدف قرار می‌دهد که از مکه ظهور یافته بود.۳- در منابع اسلامی شک و تردید می‌کند، و عامدانه منابع مهمی را کنار می‌گذارد که مخالف ادعاهای او هستند، و نتایجی را بدون ذکر منابع لازم، استنتاج می‌کند. همچنین دیگر شرق‌شناسانی که مخالف او بودند را به استناد به منابع رایج و پیش پا افتاده متهم می‌کند.۴- خانم کرون سفر حاجیان به مکه و کعبه قبل از اسلام را نفی کرده، ادعا می‌کند آن‌ها به قصد بازارهای نزدیک مکه از جمله عکاظ، ذوالمجاز و مَجِنَّه به آن جا مسافرت می‌کردند. او متعمدانه از طواف و تلبیه در تشریح مناسک حج جاهلی و اسلامی نام نمی‌برد.۵- خانم کرون از اقرار به نقش قریش در تجارت شرق سر باز می‌زند، و اصرار دارد سهم قریش را در تجارت جهانی بسیار حاشیه‌ای و محلی توصیف کند؛ و به این ترتیب با نظر مفسران در تفسیر سوره قریش که به سفرهای تجاری خارجی قریش اشاره دارند، مخالفت می‌کند.۶- وی با استفاده از روش استهزاء و مسخره کردن سعی می‌کند خواننده را قانع کند که اعراب، اقوامی وحشی بودند، و خانه مسلمانان، آشیانه دزدان بود.۷- او با خَلط حقایق و نامعتبر شناختن برخی منابع اسلامی، به تردید در جنگ بدر می‌پردازد، و این رویداد ثابت تاریخی در سال دوم هجری را انکار می‌کند.نویسنده در این کتاب با مبهم‌گویی و چندپهلو سخن گفتن، سعی می‌کند خواننده را گمراه سازد و حقایق را پنهان کند، و مغالطه‌گویی خود را در پوششی از روش علمی و تاریخی پنهان سازد.دکتر آمال روبی این کتاب را به عربی ترجمه کرده، و نقد و ردی بسیار شایسته بر آن نوشته است. این کتاب در ضمن پروژه ملی ترجمه زیر نظر شورای عالی فرهنگ مصر منتشر شده است.هاجری‌ها و نه مهاجرهادومین کتاب مشهور خانم پاتریشیا کرون که با همکاری پرفسور مایکل کوک (استاد تاریخ اسلامی و از دانشجویان پرفسور برنارد لوئیس) تألیف شده است، «هاجری‌ها: ظهور جهان اسلام» نام دارد. این کتاب به بازخوانی جدیدی از تاریخ اسلام با استفاده از منابع غیر اسلامی می‌پردازند، و نسبت به تمام منابع اسلامی، بی هیچ دلیل و بهانه‌ای، بی توجهی می‌کند. نویسندگان در این کتاب به این نتیجه می‌رسند که مهاجران، منسوب به هاجر، همسر حضرت ابراهیم(ع) بوده‌اند، و این نام، ارتباطی به هجرت از مکه به مدینه ندارد.کرون و کوک در این کتاب تأکید می‌کنند که مخالفت مسلمانان با نتایج به دست آمده، به خاطر کاستن از نقش تاریخی پیامبر نیست، بلکه به این خاطر است که به طور کامل با آن چه از پیش می‌شناختند، تفاوت دارد.آنان یادآور می‌شوند که این کتاب توسط ملحدانی برای ملحدان نوشته شده است، و به صورت مضحکی اقرار می‌کنند که هر مسلمانی با اندکی اعتقاد قلبی به راحتی می‌تواند تمام محتویات کتاب را انکار کند.لیاقت علی خان، استاد قانون دانشگاه واشبرن در ایالت کانزاس یادآور می‌شود که مؤلفان در برخی دیدارهای شخصی با وی، به صراحت اعلام کردند که مطالب این کتاب، تنها فرضیه‌ای بود که صحت آن ثابت نشده است. مایکل کوک، محتویات کتاب را رد می‌کند، و می‌گوید که نتایج دست یافته در آن، گمان باطلی بود و می‌بایست مورد بازنگری قرار گیرد. اما خانم کرون با صراحت بیشتری تمام مباحث کتاب را رد کرده و گفته است که این کتاب در سال ۱۹۷۷ میلادی منتشر شد، و شور جوانی، آنان را به نگارش چنین موضوعی واداشت، و فرضیات آن، نه تنها درست، که خوب هم نبودند.محمد(ص) و قرآن در دایره اتهامخانم کرون در مقاله‌ای با عنوان «محمدی که نمی‌شناسیمش» با مبهم‌گویی و مغالطه‌گری، دلایل و براهینی را فراهم می‌آورد تا در پایان به نفی نبوت پیامبر دست یابد. وی مدعی می‌شود منابعی درباره این پیامبر جز منابع اسلامی ـ که اعتبار آنها را نیز رد می‌کند ـ وجود ندارد؛ حتی قرآن کریم بسیار کمتر از دیگر پیامبران به حضرت محمد(ص) و زندگی ایشان پرداخته است.همچنین ادعا می‌کند که قرآن سرشار از مغالطه است و مثال می‌زند که قرآن در توصیف مشرکان مکه، آنان را کشاورزانی می‌خواند که گندم و انگور و زیتون می‌کارند. این در حالی است که مکه زمین بایری بود، و هیچ چیز جز نخل در آن نمی‌رویید.چنین اظهار نظری از عمق جهالت پاتریشیا کرون نسبت به زبان عربی حکایت دارد. هرچند ادعا می‌شود که وی به زبان عربی مسلط بوده، لیکن معانی را متوجه نمی‌شده، و به خود زحمت خواندن تفاسیر آیات را نیز نمی‌داده است. وی در این ادعا به آیه آخر سوره فتح اشاره دارد:«وَمَثَلُهُمْ فِي الْإِنجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ» (و توصيف آن‌ها در انجيل همانند زراعتی است كه جوانه‏های خود را خارج ساخته، سپس به تقويت آن پرداخته، تا محكم شده، و بر پای خود ايستاده است، و به قدری نمو و رشد كرده كه زارعان را به شگفتی وامی‌دارد! اين برای آن است كه كافران را به خشم آورد.) نمی‌دانیم که خانم کرون، چگونه از این آیه برداشت کرده که مشرکان مکه در قرآن کشاورز خوانده شده‌اند؟ این آیه از بشارت تورات و انجیل به حضرت محمد(ص) و اصحاب ایشان سخن می‌گوید، و به تشبیه آنان در انجیل، به گیاهی می‌پردازد که در ابتدا ناتوان بوده، سپس رشد کرده، محکم می‌شود. همین برداشت را ابن کثیر در تفسیر خود دارد و می‌نویسد که اصحاب پیامبر به تأیید و حمایت و یاری او پرداختند، و آنان همراه با او همانند جوانه‌های گیاه هستند. چگونه می‌توان از این آیه برداشت کرد که مشرکان، کشاورزی می‌کردند؟ خانم کرون در پذیرش قرآن به عنوان منبعی تاریخی تردید می‌کند؛ چرا که بعد از وفات پیامبر تدوین می‌شود، و نسخه‌های اولیه آن، نقطه‌گذاری و اعراب‌گذاری نشده بود. او به این ترتیب ادعا می‌کند که احتمال دارد کلمات قرآن معانی دیگری پیش از نقطه‌گذاری و اعراب‌گذاری داشته باشند. بدیهی است که کرون شناختی نسبت به انتقال شفاهی قرآن و تواتر اجماعی آن ندارد. همچنین ادعا می‌کند که الفاظ قرآن مبهم و پیچیده هستند، و فهم آن حتی بر مفسران نیز دشوار می‌نماید. با این حال، نامی از این مفسران بر زبان نمی‌آورد، و به منابعی که در این زمینه مورد توجه‌اش بوده، اشاره‌ای نمی‌کند.خانم کرون به این بهانه که چهره پیامبر بر روی سکه‌های آن زمان ضرب نشده است، در وجود چنین شخصیتی تردید و تشکیک می‌کند. حال آن که هر پژوهشگری در تاریخ اسلام می‌تواند به سادگی ادعای او را رد کند، و پاسخی بر تردیدهای وی در خصوص مکه و تجارت آن پیش از اسلام بیان کند.سکه‌های متفاوتی در شبه جزیره پیش از اسلام رواج داشت، و قریش ضمن سفرهای تجاری به شام و یمن، با انواع مختلفی از سکه‌های حمیری از یمن، و سکه‌های بیزانسی از شام، و همچنین سکه‌های ساسانی از عراق سر و کار داشتند.هنگامی که اسلام ظهور کرد، پیامبر خرید و فروش با این سکه‌ها را معتبر دانست، و اقدام به ضرب سکه‌ای جدید نکرد. ابوبکر نیز بر همین روش ادامه داد تا این که عمر بن خطاب به خلافت رسید و دست به اصلاحاتی در این زمینه، مانند یکسان‌سازی وزن سکه‌ها و افزودن کلماتی عربی به آن‌ها زد. اما معاویه، نخستین کسی بود که نام خود را بر روی سکه به زبان پهلوی ضرب کرد، و تنها در زمان عبدالملک بن مروان بود که نخستین سکه‌های اسلامی با کلماتی عربی ضرب شدند.هر که این حقایق ثابت تاریخی را دنبال کرده باشد، نمی‌تواند در وجود پیامبر تردید کند، تنها به این دلیل که نام ایشان بر روی سکه‌های اسلامی درج نشده است. سکه‌های اسلامی تنها در دهه هفتم بعد از هجرت پدید آمدند، و چنین سکه‌هایی در زمان پیامبر وجود نداشت تا نامی از ایشان بر روی آن ها درج شده باشد.خانم کرون به تنهایی و با نبوغی بی‌سابقه تناقض موجود در قرآن را کشف می‌کند، و خطای مورخان را در تعیین مکان مکه آشکار می‌سازد. قرآن در مورد قوم لوط در سوره صافات خطاب به مشرکان می‌گوید: «وَإِنَّكُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَيْهِم مُّصْبِحِينَ * وَبِاللَّيْلِ أَفَلَا تَعْقِلُونَ» (و در حقيقت شما بر آنان صبحگاهان و شامگاهان مى‏گذريد. آيا به فكر فرو نمى‏رويد؟) مشهور است که قوم لوط در منطقه دریای مرده می‌زیستند، پس چگونه ساکنان مکه می‌توانستند صبح و عصر از این دیار بگذرند، مگر آن که مکه بر کرانه همان دریای مرده قرار می‌داشت؟!همه مفسران به اجماع بر این باورند که منظور از این گشت و گذار، روزانه نبوده و بلکه عبور و مرور از این منطقه در سفرها چه در روز، و چه در شب قصد شده بود. قتاده در تفسیر این آیه می‌گوید: بله به خدا سوگند که صبح و شب بر این منطقه گام می‌گذاشتند و هرکس از مدینه به شام می‌رفت، پا بر سدوم، سرزمین قوم لوط می‌نهاد. در این تفسیر، نه تنها بر موقعیت مکه اشاره شده است، بلکه بر جایگاه آن در تجارت جهانی نیز تأکید می‌شود که خانم کرون منکر آن است.شکل‌گیری و ظهور اسلامخانم کرون در تالیف کتاب جاناتان برکی (Jonathan P. Berkey) با نام «شکل‌گیری اسلام» نیز مشارکت داشت. این کتاب به تاریخ خاور نزدیک میان سال‌های ۶۰۰ تا ۱۸۰۰ میلادی می‌پردازد، و با مطالعه اوضاع دینی قبل از اسلام آغاز می‌شود، و دوره‌های صدر اسلام، دولت اموی و عباسی را نیز به ترتیب مورد مطالعه قرار می‌دهد. این مطالعه تاریخی بر این نتیجه تأکید دارد که اسلام به یک‌باره ظهور و وجود نیافت، و بلکه شریعت اسلامی به صورت تدریجی و در بستری تاریخی و دراز مدت شکل گرفت، و مهم‌ترین ویژگی‌های اسلام در دوره‌های میانه پدید آمدند.خانم کرون در تألیف کتاب چیس روبینسون (Chase Robinson) با نام «تاریخ اسلامی» نیز همکاری کرد، و برداشت مسلمانان از گذشته خود و شیوه تاریخ‌نگاری در اسلام و مهم‌ترین مشکلات تاریخ‌نگاری در جهان عربی و اسلامی را مورد مطالعه قرار دادند. همچنین به نحوه استفاده سیاسی و اجتماعی مسلمانان از تاریخ طی قرن هشتم تا آغاز قرن شانزدهم میلادی پرداختند. ناگفته نماند که در این دو کتاب، اشارات پنهانی بر تحریف تاریخ اسلام و بی‌اعتبار ساختنِ منابع آن وجود دارد تا تاریخ اسلامی را ساخته و پرداخته خود مسلمانان معرفی ‌کنند.وی در مقاله‌ای چهار بخشی با عنوان «جهاد: اندیشه و تاریخ» که در پایگاه اُپن دموکراسی منتشر شده است، مفهوم جهاد اسلامی و نحوه شکل‌گیری آن را مورد مطالعه قرار می‌دهد. از نگاه خانم کرون شکل‌گیری مفهوم جهاد در اسلام از ابتدا با دو نوع جنگ ارتباط دارد: نوع اول را جنگ‌های تبشیری می‌خواند و پیگیری سیاست اعمال خشونت از سوی دولت اسلامی برای نشر دین با لشکرکشی‌های مجاهدان مسلمان به تمام نقاط جهان را مدنظر دارد؛ و نوع دوم جنگ‌ با کافرانی بود که از اسلام برگشته بودند. کشتار و اعمال خشونت، سیاست دولت در مواجهه با این دسته از افراد بود، مگر اهل ذمه که ملزم به پرداخت جزیه می‌شدند، و در صورت عدم پذیرش، به قتل می‌رسیدند.خانم کرون بین تبشیر مسیحی و آن‌ چه تبشیر اسلامی می‌خواند، مقایسه عجیبی برقرار می‌کند. به نظر وی، مبشران مسیحی با سپاهیان غربی که به دولت‌های اسلامی حمله می‌کردند، همراه شدند تا همچون مبلغانی صلح‌طلب و مدنی به تبلیغ مسیحیت بپردازند؛ حال آن که سربازان مسلمان، خود نیز به تبلیغ اسلام می‌پرداختند.وی با این توضیح می‌خواهد به فرق میان اسلام و مسیحیت اشاره کند، و آمیختگی میان جهاد و دعوت دینی در اسلام را دستاویزی برای معرفی کردن اسلام به عنوان دین خشونت قرار دهد. خانم کرون از آن جایی که جنگجویان مسلمان را همان مبلغان اسلامی می‌پندارد، نتیجه می‌گیرد که اسلام با زور شمشیر منتشر شده است. همچنین ادعا می‌کند که جنگ‌های صلیبی با فتوحات اسلامی تفاوت دارند؛ چه آن که جنگ‌های صلیبی، توسعه‌طلبانه و به قصد مسیحی کردن مسلمانان نبودند، و تنها برای بازپس گیری سرزمین‌های مقدس صورت گرفتند.خانم کرون همواره سعی دارد به خواننده بقبولاند که تشریع جهاد در اسلام، دو مرحله متفاوت را پشت سر گذاشت: مرحله اول، دوران ضعف مسلمانان در مکه است که قانون جهاد وضع نشد؛ و مرحله دوم، دوران قدرت‌گیری مسلمانان در مدینه است. لذا همواره این سوال مستشرقان را مطرح می‌کند که آیا اسلام به زور شمشیر منتشر شد؟ و با قدرت و بدون تردید پاسخ می‌دهد: بله؛ اسلام می‌خواهد مردم را با غل و زنجیر به سوی بهشت بکشد و خود را دینی جهانی می‌پندارد.سپس از افرادی ناشناخته و بدون بیان منبع، سخنانی را نقل می‌کند تا ثابت کند که بسیاری از فیلسوفان در صحت و درستی اسلام تردید کرده‌اند، و گفته‌اند که اگر اسلام، دینی واقعی باشد و پیامبر خیالی آن، به حق پیامبر باشد، نمی‌بایست با زور شمشیر تبلیغ می‌شد. پیامبران، نه با زور شمشیر که با رحمت و مهربانی مبعوث می‌شوند.خانم کرون ادعای خود را چنین ادامه می‌دهد که امروزه، روزگار بر مسلمانان برگشته است و آنان به دلیل عقب نشستن از بسیاری از سرزمین‌های فتح شده، از جمله اندلس ضعیف شده‌اند، و بسیاری از آنان، به دوران اول بازگشته‌اند. از همین رو است که فقیهان مسلمان در رابطه با حکم جهاد دو دسته می‌شوند: گروه اول را بنیادگراها و متعصبان می‌نامد که همچنان جهاد را ضرورتی در راه بازپس‌گیری زمین‌های از دست رفته، و اجبار همگان بر پذیرش اسلام می‌دانند. اما گروه دوم معتقدند که باید مسلمانان به دوران مکه بازگردند، و به امر کافران تسلیم شوند، و اگر چاره‌ای جز مقاومت ندیدند، به مکانی دیگر هجرت کنند تا دوباره قدرت گرفته، برای نشر اسلام برگردند.تمام این ادعاها، بی‌پایه و اساس است و روش علمی را دنبال نمی‌کند. وی گاه به منابع ناشناخته و سخنانی منتسب به افرادی مجهول استناد می کند، و گاه با تقطیع آیات قرآنی سعی می‌کند مستندی بر حرف‌های خود بیابد. همچنین در تأیید ادعاهایش با مراجعه به منابع غیراسلامی، فهرستی از دلایل و براهین را فراهم می‌آورد، بدون آن که به منابع و مصادر اصلی نگاهی بیاندازد.تشریع جهاد مانند بسیاری دیگر از احکام اسلامی، از جمله حرمت نوشیدن شراب و نزول‌خواری، تدریجی صورت گرفت و در واقع، تشریع تدریجی از ویژگی‌های اساسی احکام اسلامی است، و ارتباطی به ضعف و قدرت اسلام ندارد. بسیاری از مستشرقان باانصاف، ادعای گسترش اسلام با زور شمشیر را رد کرده‌اند، و سخنانی مانند ادعاهای خانم کرون، امروزه محلی از اعراب ندارند.هیچ اجباری در دین نیست!خانم پاتریشیا کرون، کنفرانسی در دانشگاه فرایبورگ در سال ۲۰۰۷ میلادی با موضوع اجبار دینی در اسلام برگزار کرد و از همان روش ابهام‌گویی و مغالطه‌گری استفاده کرد. سخنرانی وی سپس به مقاله‌ای تبدیل شد که در پایگاه اُپن دموکراسی با عنوان «لا اکراه فی الدین» (هیچ اجباری در دین نیست) در سال ۲۰۰۹ منتشر شد. وی در سخنان خود تلاش کرد موضوع آزادی و اجبار انتخاب دین را در اسلام از نگاهی تاریخی مورد بررسی قرار دهد، و در این بین، از بی‌اطلاعی مخاطبان غربی خود سوءاستفاده کرد و دلایل و براهین فراوانی را بر نبود آزادی دینی در اسلام بر‌شمرد. این دلایل، از آیات قرآنی تا ادله عقلی را در برمی‌گیرند.وی از آیات قرآنی در مورد جنگ با مشرکان، چنان بهره می‌گیرد که به نتیجه مورد نظر خود دست یابد، و تأکید می‌کند که لائیسیته (جدایی دین از سیاست) شرط ضروری برای تحقق تکثر دینی است و با وجود عدم پذیرش لائیسیته در اسلام، جایی برای آزادی دینی نمی‌ماند، و پذیرش اسلام اجباری خواهد بود.خانم کرون در این مقاله نیز از روش گزینش و تقطیع متن و خارج کردن آن از سیاق و محل اصلی خود بهره می‌گیرد و بدون ذکر نام مفسر و یا کتب تفسیری، به آرای تفسیری خاصی استناد می‌کند. هم‌زمان بسیاری دیگر از آیات قرآنی را نادیده می‌انگارد که بر آزادی انتخاب دین و پذیرش تکثر دینی در دولت اسلامی تأکید دارند. همچنین نسبت به بسیاری از حقایق تاریخی که دلالت بر پذیرش تکثر دینی در اسلام دارند، و به هم‌زیستی مسالمت‌آمیز مسلمانان با غیرمسلمانان اشاره می‌کنند، بی‌توجه است.خلافت و حکومتخانم کرون چندین کتاب در مورد حکومت، خلافت و دولت در اسلام، به کتابخانه‌های مغرب‌زمین افزوده که یکی از آن‌ها، کتاب «اندیشه سیاسی اسلام در دوره میانه» است. وی در این کتاب به مفهوم خلافت، حکومت، دولت و سیاست در دوران پیامبر می‌پردازد، و سپس این مفاهیم را در دوره خلفا و امویان و عباسیان بررسی می‌کند. او آشوب‌های پس از قتل عثمان را جنگ‌های داخلی توصیف می‌کند و وفات عثمان را به اعدام چارلز اول در میانه جنگ داخلی بریتانیا یا لویس شانزدهم در میانه انقلاب فرانسه تشبیه می‌کند.خانم پاتریشیا با این بیان سعی دارد از وقوع جنگی داخلی میان مسلمانان خبر دهد که در آن، اصلاح‌طلبان سعی کردند از سرکردگان قبلی رهایی یابند؛ با این تفاوت که عثمان برخلاف دو پادشاه مذکور، محاکمه‌ای رسمی نشد، و قاتلانش، نظام سیاسی جدیدی بنیان نگذاشتند؛ بلکه تنها خلیفه چهارم را از نزدیکان پیامبر انتخاب کردند، و علی بن ابی طالب تصور کرد که با حاکم قبل از خود تفاوت دارد، و لذا قدرت از او سلب شد تا به خاندان پیامبر بازگردد.خانم کرون در کتاب دیگری به نام «خلیفه خدا» شکاف میان اندیشه سنی و شیعی را ریشه‌دار می‌خواند، و بیان می‌کند که خلیفه در اندیشه شیعی صلاحیت و اقتدار سیاسی و دینی را از پیامبر به ارث می‌برد؛ در حالی که خلیفه در اندیشه سنی تنها وارث اقتدار سیاسی پیامبر است. اما درواقع، نویسنده در این کتاب میان دو اصطلاح «خلیفة الله» که نام کتاب نیز برگرفته از آن است و «خلیفه رسول الله» که موضوع کتاب است، خلط کرده است.وی دو کتاب دیگر نیز درباره سیر تحول اعراب از قبایلی پراکنده به امپراتوری بزرگ اسلامی تالیف کرده است: «از قبایل عربی تا امپراتوری اسلامی: ارتش، دولت و جامعه در شرق نزدیک» و «بردگان اسب‌سوار: تحول حکومت در اسلام». نویسنده در این دو کتاب، شرح می‌دهد که چگونه بردگانی که به حضرت محمد ایمان آورده بودند، و قبایل پراکنده عربی توانستند امپراتوری بزرگی را پدید آورند که جهان را با قدرت سوارکاران و زور شمشیر در نوردید. جالب آن که خانم کرون این دو کتاب را متناقض با کتاب «هاجری‌ها» می‌خواند، چه آن که در کتاب هاجری‌ها منکر دیانت اسلامی می‌شود، در حالی که این دو کتاب، مبتنی بر پذیرش ظهور و شکل‌گیری چنین دیانتی است. او در کتاب «بردگان اسب‌سوار» پدیده عقب‌نشینی سربازان را بررسی می‌کند، و این که چرا حاکمان، سربازان خود را از بردگان انتخاب می‌کردند. نویسنده به این نتیجه می‌رسد که دولت اسلامی چهره کامل خود را تنها در زمان خلافت عبدالملک بن مروان آشکار کرد، و شاید برخی خطوط کلی و ویژگی‌های ظاهری دولت در زمان معاویة بن سفیان مشخص شده بود. همچنین ادعا می‌کند که در مورد آن چه در این دوره زمانی اتفاق می‌افتد، مدارک و مستندات کافی وجود ندارد، و همین مسأله خانم کرون را به این نتیجه سوق داد که تاریخ شکل‌گیری اسلام، بر مستندات و منابع محکم استوار نیست. بلکه تنها منابع ادبی متناقض و پاپیروس‌های پراکنده و نقش‌های روی سکه‌ها و روایات قرآنی در دسترس است. البته پیش از این بیان شد که قرآن را به عنوان منبعی موثق نمی‌پذیرد، و آن را از منابع ادبی دسته دوم برمی‌شمرد.کتاب دیگر خانم کرون، «قانون رومی و اسلامی» نام دارد. او در این کتاب، به بازخوانی اندیشه‌های ژوزف شاخت درباره شکل‌گیری شریعت اسلامی و منابع آن می‌پردازد تا به این نتیجه دست یابد که قوانین رومی و شریعت یهودی و تلمود، از منابع اولیه شریعت اسلامی است. از پیامدهای خطرناک این نتیجه‌گیری آن است که دانش فقه در بصره، کوفه، حجاز و شام تنها در قرن دوم هجری شکل گرفته است، و در نتیجه نصوص قرآنی و نبوی نیز در همین قرن ظهور یافته‌اند. به این ترتیب، قرآن و سنت نبوی می‌بایست مدت‌ها پس از وفات پیامبر تدوین شده باشند که از قدسیت آن‌ها می‌کاهد، و آن‌ها را ساخته و پرداخته دانشمندان متأخر قرار می‌دهد.اشتباهات روش‌شناختیهرچند خانم کرون به خوبی با زبان عربی آشنا است، لیکن هنگامی که کلمات عربی را به حروف لاتینی برمی‌گرداند، آن‌ها را تقطیع می‌کند؛ به صورتی که حروف با هم در آمیخته، معنای جدیدی به وجود می‌آورند. در بسیاری از موارد نیز بین دو حرف B و H اشتباه می‌کند که باعث تغییر در ریشه و معنای کلمه می‌شود. همچنین در اشاره به آیات و سوره‌های قرآن، مرتکب اشتباهات بسیاری می‌شود، و همواره در منابع اسلامی تردید کرده، آن‌ها را از منابع ادبی دسته دوم به شمار می‌آورد. خانم کرون در بیان یک رویداد، روایات متعددی را پیش روی خواننده قرار می‌دهد تا خواننده تصور کند تعارضی در میان این روایات وجود دارد. وی سپس در همین نقطه توقف می‌کند و گام بعدی را که بر هر پژوهشگر منصفی لازم است برنمی‌دارد، و به بررسی این روایات و کشف سره از ناسره آن‌ها دست نمی‌یازد. به این ترتیب، خواننده چنین نتیجه می‌گیرد که این منابع مملو از سخنان متناقض بوده، و شایسته توجه و استناد به آن‌ها نیست.از دیگر اشکالات روش‌شناختی خانم کرون، اعتماد وی بر فرضیه‌ای بی‌اساس در ابتدای هر کتاب، و معرفی آن به عنوان حقیقتی مستند در فصل‌های بعدی، و سپس نتیجه‌گیری از آن است، بدون آن که فرضیه اولی را ثابت کرده باشد. وی به این ترتیب، خوانندگان را احمق فرض می‌کند که می‌پندارند لابد فرضیه اولیه در این کتاب یا کتاب‌های دیگر ایشان ثابت شده است.بدیهی است که وظیفه تاریخ‌نگار، تحلیل و بررسی رویدادهای تاریخی است؛ لیکن خانم کرون زحمت بررسی وقایع تاریخی را به خود نمی‌دهد. بلکه فرضیه‌هایی تخیلی مطرح می‌کند، و به عنوان مثال می‌پرسد چه اتفاقی می‌افتاد اگر دعوت نبوی به جای مکه در مدینه صورت می‌گرفت؟ اشکال چنین روشی این است که تاریخ‌نگار را به سوی فرضیه‌های خیالی سوق می‌دهد که هیچ حکمی بر آن نمی‌توان بار کرد. همچنین بسیار پیش می‌آید که خانم کرون منبع یا روایت خاصی را رد می کند؛ لیکن در جایگاه دیگری به همان منبع یا روایت استناد می‌کند، چرا که بخشی از آن در تایید ادعای وی است. برای مثال، از پذیرش آن چه گزارش سنتی در مورد زندگی پیامبر می‌خواند، سر باز می‌زند و پیشنهاد مال و مقام از سوی سران قریش به حضرت محمد در صورت ترک دعوت اسلامی را نامعتبر برمی‌شمرد. با این حال، در جایگاهی دیگر این گزارش را می‌پذیرد تا چنین نتیجه گیرد که مشرکان قریش از اشتیاق پیامبر نسبت به مال و مقام آگاه شدند و برای همین، چنین پیشنهادی به ایشان کردند، و می‌دانستند که قبول دعوت پیامبر به معنای پذیرش ایشان به عنوان حاکم، و نه به عنوان رهبری دینی است.ناگفته روشن است که خانم کرون، نتیجه‌گیری خود را بر پایه تقطیع گزارش سابق و پذیرش بخشی از آن، و انکار کلیت آن بنا نهاده است. برای او هیچ مانعی در استناد به روایاتی که در نگاهش مردود هستند، وجود ندارد، مادامی که مؤیدی بر ادعای خود در آن‌ها بیابد.خانم پاتریشیا کرون، نمونه‌ای از جریان استشراق متعصب در عصر مدرن است؛ جریانی که به مکتبی تاریخی در دشمنی آشکار با اسلام و تقطیع و تحریف متعمدانه نصوص قرآنی از سیاق اصلی آن‌ها و اعتبارزدایی از منابع اسلامی و تحریف حقایق تاریخی با استناد به منابع مغرض غربی وابسته است، و به این ترتیب سعی دارد توجه خواننده غربی را از حقیقت، منحرف کند و چهره اسلام را با استفاده از پوشش بحث علمی و بی‌طرف مخدوش کند. ]]> پاتریشیا کرون Sun, 19 Jul 2015 13:49:43 GMT http://dinonline.com/doc/article/fa/5298/