پایگاه تحلیلی خبری دین آنلاین - آخرين عناوين حوزه و روحانیت :: نسخه کامل http://dinonline.com/news/hoze Fri, 25 May 2018 15:28:51 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://dinonline.com/skins/default/fa/normal3/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری دین آنلاین http://dinonline.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری الف آزاد است. Fri, 25 May 2018 15:28:51 GMT حوزه و روحانیت 60 کسروی همه ما رو یه لقمه کرد http://dinonline.com/doc/report/fa/7724/ دربرخورد با احمد کسروی جماعتی با او راه گفتگو را برگزیدند. سید مجتبی نواب صفوی اما از جمله روحانیانی بود که چاره­ مواجهه با کسروی را در مباحثه علمی نمی­‌دانست؛ چرا که گفتگوهای وی با کسروی به نتیجه نینجامیده بود. آیت الله سید مرتضی مستجابی نیز از جمله افرادی است که به همراه چند تن دیگر از علما با کسروی به مباحثه پرداخت. ایشان در خصوص آشنایی با مرحوم نواب صفوی و سپس مباحثه با احمد کسروی می‌گوید: "وقتی که نجف بودیم، با سید مجتبی نواب صفوی قرار گذاشتیم که بیاییم تهران با احمد کسروی بحث کنیم و خلاصه یواش‌یواش فعالیت‌ها بیشتر شد. البته من هیچ وقت موافق ترور و کشتن و اینها نبودم. رفاقتمون تا آخر برقرار بود اما در این کارها وارد نشدم... مجموعه جریان این بود که مرحوم نواب صفوی در همون مدرسه­‌ای بود که من هم بودم. آسید هاشم حسینی هم تو همون مدرسه بود. اونجا با هم دوست شدیم و اومدیم ایران تا با احمد کسروی و همین طور با آشیخ باقر کمره‌ای بحث کنیم. اطراف این شیخ رو کمونیست‌ها گرفته بودند. چیزهایی می‌گفت و می‌نوشت که اونها بیشتر راضی بودند. روز اولی که برای بحث رفتیم، کسروی هر سه‌تای ما رو یه لقمه کرد... آخه آدم کار کرده و باسوادی بود. وکیل هم بود. با همه اون حرارتی که نواب صفوی و ماها داشتیم، ما رو یه لقمه کرد. با مرحوم کمره‌ای که حرف زدیم، دیدیم که نه، ایشون کمونیست نشده، احتمالاً مشروطیت به ایشون نرسیده بود و وضعش کمی خراب شده بود. خلاصه خیلی زود راه افتاد و چیزی نبود، اما کسروی نه. همون‌جا بود که پایگاه فدائیان اسلام کم‌کم درست شد. بالاخره رفتند و او را کشتند. البته بار اول نشد و بار دوم سید حسین امامی این کار رو کرد. (یاران موافق، مصاحبه با آیت الله سید مرتضی مستجابی، به کوشش حمید قزوینی، موسسه فرهنگی امام موسی صدر، 1395، صص102-103)   ]]> حوزه و روحانیت Sat, 19 May 2018 08:45:41 GMT http://dinonline.com/doc/report/fa/7724/ ملاقات جنجالی آیت الله سید حسن طباطبایی قمی با امام خمینی http://dinonline.com/doc/report/fa/7721/ "برای حضرت امام خمینی کسالتی رخ داد و ایشان را از قم به تهران آوردند و در بیمارستان در بخش قلب بستری کردند. مراجع، علما و مقامات مختلف از ایشان عیادت می‌کردند. لذا آیت‌الله قمی که از سال 43 دیگر امام را ندیده بود و پس از پیروزی انقلاب و بازگشت ایشان به ایران نیز به دیدن ایشان نرفته بود، ضروری دانست حالا که امام مریض شده به ملاقات ایشان برود و از او عیادت نمیاد... (آیت‌الله قمی) گفتند: "من وارد اتاق امام که شدم، ایشان روی تخت استراحت می‌کردند که برای من نیز صندلی آوردند و من نشستم و به امام گفتم: " آقا می‌خواهم اگر اجازه بدهید مطالبی را که نمی‌دانم کسی تا به حال به شما گفته – بیان کنم. امام نیز موافقت کردند. من از نابسامانی‌ها برای ایشان گفتم و شرح دادم که حزب جمهوری اسلامی چه می‌کند؟ همه جا دست انداخته، از استخدام تا هر چیزی شرط حزب جمهوری اسلامی است. از مصادره‌ها، از افراد بی گناهی را که می‌زنند و آبرویشان را می‌برند، از وضع حکام شرع و دادگاه‌ها گفتم، به او گفتم که از افرادی که دور و بر شما هستند، حساب بکشید، به نام شما در مملکت دیکتاتوری درست شده است! به طوری که مردم دارند کم کم شاکی می‌شوند. کتک زدن و شلاق زدن مردم و مصادره کردن اموال آنها درست نیست." مثل اینکه در اواخرِ ملاقات، صدای آقای قمی در نزد امام بلند شده بود که خدایا این چه وضعی است؟ این چه مسئولیتی است؟ و با یک حرارت خاصی این مطالب را گفته است. امام گوش می‌کرد و آقای قمی پیوسته مطالبشان را بیان می‌کردند.... روز بعد قبل از ظهر حضرت آیت‌الله خامنه‌ای برای احوال پرسی از آقای قمی به آنجا آمدند، مدتی نشستند و رفتند. عصر همان روز حجت‌الاسلام هاشمی رفسنجانی آمد. ایشان کنار آیت‌الله قمی نشستند و من کنار ایشان. آقای رفسنجانی گفت: آقا شما دیروز چه غوغایی کردید؟ چون من امروز که خدمت امام رسیدم، امام با ناراحتی فرمود: شما دارید چه می‌کنید که دیروز آقای قمی آمده و با من دعوا کرده است. آقای قمی گفت: نه من دعوا نکرده‌ام. آقای هاشمی رفسنجانی گفت: امام فرمودند شما دعوا کرده‌اید. من در اینجا برای اینکه نه برای امام بد شود و نه برای آیت‌الله قمی، گفتم آقای رفسنجانی ایشان قصد دعوا نداشته و در موقع دعوا بلند بلند حرف می‌زده، ولی ممکن است شنونده دعوا تلقی کند. (پس هم فرمایش امام درست بود و هم فرمایش آیت‌الله قمی) آقای رفسنجانی گفت: با توجه به بیماری که امام دارند، فکر نکردید وقتی اینچنین تند صحبت می‌کنید، ممکن است حالش به هم بخورد؟ خدا را شکر که حالش به هم نخورد و گرنه شما می‌دانید چه اتفاقی می‌افتاد؟ آقای قمی گفت: من از روی دلسوزی این حرف‌ها را زده‌ام. آقای رفسنجانی گفت: حالا که شما این فرمایشات را کردید، بگویید راه حلش چیست؟ آقای قمی گفت: راه حلش این است که اولاً رهبری در شرایطی که امام کسالت دارد و حتی همان موقع که کسالت نداشتند، نباید منحصر به ایشان باشد، حالا باید یک شورای رهبری تشکیل شود. آقای رفسنجانی گفت: شورای رهبری از چه کسانی؟ آقای قمی گفت: از افرادی که به عنوان مراجع اسلام در جامعه مطرح هستند، از جمله آقای گلپایگانی، آقای شریعتمداری، آقای شیرازی و آقای مرعشی نجفی. آقای رفسنجانی گفت: اگر این آقایان قبول نکردند چه؟ آقای قمی گفت: می‌توان به افرادی که از مجتهدین بزرگ هستند، بگوییم که قبول کنند. آقای رفسنجانی پرسید: چه کسانی؟ آقای قمی گفت: شیخ مرتضی حائری، آقای سید رضا صدر و آقای فلسفی و امثال آنها. آقای رفسنجانی پرسید: چه کسی می‌تواند این‌ها را راضی کند؟ آقای قمی گفت: اگر شما موافقت امام خمینی را بگیرید، من حاضرم در این قسمت به شما کمک کنم. آقای رفسنجانی پرسید: مشکلات دیگر را باید چه طور حل کرد؟ آقای قمی گفت: چرا شما حکام شرع را از یک کانال انتخاب می‌کنید؟(آن موقع حکام شرع توسط آیت‌الله منتظری و آیت‌الله مشکینی اداره می‌شدند) بلکه باید حکام شرع را مراجع هر شهری خودشان تعیین نمایند، زیرا آنها به وضع شهر خود آگاهتر هستند. یک حاکم شرع از دور می‌آید به یک شهر و چند جوان تند دور و برش را می‌گیرند و او خیال می‌کند هر چه آنها می‌گویند خواسته همه مردم انقلابی است، بعد معلوم می‌شود که توطئه مجاهدین خلق یا چپی‌ها (کمونیست‌ها) و دامی برای بد نام کردن روحانیت بوده است. آقای هاشمی رفسنجانی نیز مرتب این مسائل را یادداشت می‌کرد. آقای قمی در ادامه گفت: حزب جمهوری اسلامی را هم منحل کنید که شبیه حزب رستاخیز است. آقای رفسنجانی گفت: نه اینطور نیست. احزاب دیگر هم هستند. آقای قمی گفت: بله ولی این حزب حکومتی است و تمام امتیازات را برای کسانی که در این حزب هستند قرار داده‌اند، اصلاً ما آخوندها حزب می‌خواهیم چه کار؟ بالأخره عمده فشار آقای قمی روی حزب جمهوری اسلامی، کمیته‌های انقلاب و دادگاه‌های انقلاب بود. در میان صحبت‌های دو طرف، گهکاهی من نیز دو کلمه می‌گفتم. وقتی این گفتگوها تمام شد، آقای رفسنجانی رو کرد به من و گفت: فلانی من خوشحالم که در کنار آیت‌الله قمی، کسانی همانند شما هستند، چون من در این مجلس افرادی را می‌بینم که مثل شیاطین هستند. و اشاره کرد به دانشجویانی که با ضبط صوت آمده بودند که با آقای قمی مصاحبه کنند و اغلب آنها هم وابسته به احزاب چپ (کمونیستی) بودند. سپس آقای رفسنجانی گفت: مواظب اینها باشید که حتی الامکان با آقای قمی مصاحبه نکنند، چون ما با هم عضو یک خانواده هستیم و اگر مشکلات و نواقصی هم باشد با یکدیگر می‌گوییم و سوء استفاده نمی‌شود. من گفتم: بله بسیار فرمایش درستی است. لذا اگر کسی خواهان مصاحبه با آقای قمی بود، من مانع می‌شدم. تا اینکه زمانی که نبودم، از طرف روزنامه‌های کیهان، اطلاعات و انقلاب اسلامی خواستار مصاحبه با آقای قمی شدند که برای ساعت 10 صبح فردای آن روز به آنها وقت داده بودند. من آن موقع منزل یکی از بستگانم بودم که ناگهان تلفن زنگ زد، گوشی را گرفتم، دیدم یکی از همراهان آقای آیت‌الله قمی است. گفت: فلانی بیا که یک عده خبرنگار دور آیت‌الله قمی را گرفته‌اند و از ایشان می‌پرسند و ایشان نیز جواب می‌دهند. ما می‌ترسیم که این جواب‌ها مورد سوء استفاده قرار بگیرد. هر چه زودتر بیایید و مسأله را فیصله دهید. زمانی که به آنجا رسیدم، مصاحبه تمام شده بود. لذا فردا که مصاحبه در آن روزنامه‌ها چاپ شد، دیدم آیت‌الله قمی تمام مطالبی را که بین ایشان و امام گذشته به خبرنگاران گفته و آنها نیز چاپ کرده‌اند. این مصاحبه سر و صدای زیادی به پا کرد و بیت امام عصبانی شدند. خلاصه انعکاس وسیعی پیدا کرد و کار به جایی رسید که چند روز بعد آقای خلخالی مقاله بسیار تندی بر علیه آیت‌الله قمی در روزنامه کیهان منتشر کرد که در آن حرف‌های بد و زشتی نسبت به او و منسوبانش نوشته بود. به یاد دارم که ما زمانی از چاپ این مقاله باخبر شدیم که در بین راه به سمت مشهد بر می‌گشتیم و اگر زودتر این روزنامه به دست آیت‌الله قمی می‌رسید، ایشان شکایت می‌کرد. تا اینکه باز آقای دکتر حشمت مقصودی چند روز بعد مقاله‌ای در دفاع از آیت‌الله قمی و در رد مطالب آقای خلخالی منتشر کرد و خیلی به ایشان حمله نمود و حتی آقای مقصودی اعلامیه‌هایی نیز بر علیه آقای خلخالی صادر کرد که تعدادی از آنها را من توزیع کردم. خلاصه انجام آن مصاحبه جنجالی توسط آیت‌الله قمی بعد از عیادت حضرت امام و قضایایی که پیش آمد، برای آقای قمی بسیار گران تمام شد و به جای آنکه ایشان را به امام نزدیک‌تر کند، دورتر کرد، به طوری که وقتی ایشان به مشهد رسید، از آن پس دیگر برخورد مقامات دولتی با آقای قمی برخورد دوستانه نبود و مثل سابق پیش او رفت و آمد نمی‌کردند. لذا او را رها کردند و تنها گذاشتند". (خاطرات حجت‌الاسلام و المسلمین سید محمد رئیسی گرگانی، نشر پیک ریحان، 1387؛ صص 362-366)     ]]> حوزه و روحانیت Sat, 05 May 2018 19:16:06 GMT http://dinonline.com/doc/report/fa/7721/ مصایب حضور در دارالتبلیغ برای مطهری و مفتح http://dinonline.com/doc/report/fa/7714/ امام جمعه آبادان در خاطراتش آورده است: "بنده آن اوایل در مورد مرحوم شریعتمداری بی اطلاع بودم، توسط دوستان و رفقایی که برای تبلیغ به آبادان رفت و آمد داشتند، با ایشان آشنا شدم. توسط آیت الله مکارم شیرازی که از شاگردان مرحوم شریعتمداری بودند، با ایشان آشنا شدم که از تبریز به قم آمده‌اند و درس خارج دارند. بعد از آن هم، از آیت الله سبحانی در مورد ایشان مطالبی شنیدم که علی‌الظاهر هر دوی این بزرگواران از شاگردان مرحوم شریعتمداری بودند و بنده توسط این دو با مرحوم شریعتمداری آشنا شدم. وقتی به قم رفتم با ایشان ملاقات کردم. مرحوم شریعتمداری خیلی خوش برخورد بود. اخلاق معاشرتی و جذب کننده‌ای داشت. اخلاق پسنیدیده و جذاب ایشان مرا مجذوب خود کرد. این ارادت به گونه‌ای شد که هر وقت بنده به قم می‌رفتم، ایشان به دیدن بنده می‌آمد، با این که ما اهمیتی نداشتیم و به اصطلاح کسی نبودیم، اما ایشان به دیدن بنده می‌آمد. تا این که بحث مرجعیت ایشان مطرح شد که البته باید بگویم دوستان بنده مثل آیت الله سبحانی معتقد به مرجعیت ایشان بودند.... مرحوم شریعتمداری به دنبال این بود که در حوزه تشکیلات تبلیغی باشد که به صورت منظم و کلاسیک و حساب شده عده‌ای از طلبه‌ها در آن جا درس بخوانند و به علوم روز مجهّز باشند، زبان خارجی یاد بگیرند و همانند دانشگاه، علوم جدید را یاد بگیرند و از آن جا مُبلّغ آشنا به علوم روز برای شیعه فارغ التحصیل شود، چیزی مثل دانشگاه الازهر مصر... اما از قول امام گفته بودند که رژیم پشت این قضیه (دارالتبلیغ) هست، این نقشهٔ رژیم است می‌خواهند از مسألهٔ دارالتبلیغ به نفع خودشان استفاده کنند. اما حضرت امام، به طور علنی مخالفت خود را ابراز نمی‌کرد. چون حضرت امام به حیثیت روحانیت خیلی اهمیت می‌داد. ایشان رعایت کیان روحانیت را می‌کردند و چیزی نمی‌گفتند، چون مرحوم شزیعتمداری دنبال قضیه بود و به اسلام و روحانیت وصل بود، تنها دوستان و نزدیکان حضرت امام راجع به دارالتبلیغ عکس العمل نشان می‌دادند، از قول امام مطالبی را می‌گفتند. ما این گونه می‌فهمیدیم که امام موافق دارالتبلیغ نیستند. یادم هست وقتی که به اتفاق مرحوم شهید سعیدی از کنار محل دارالتبلیغ -همان جایی که الان دفتر تبلیغات اسلامی حوزهٔ علمیهٔ قم قرار دارد-، عبور می‌کردیم، متوجه شدم شهید سعیدی ناراحت است. آهی کشید و گفت: این جا خیلی خطرناک است، آقای خمینی از این جا ناراحت است. در جریان افتتاح دارالتبلیغ بنده در قم بودم. همراه آقای مکارم شیرازی و مرحوم شهید مفتح برای مراسم افتتاحیهٔ دارالتبلیغ رفتیم. مراسم جشنی بود و مرحوم صدر بلاغی که از سخنرانهای مهم آن روزها بود و حالت تجدد هم داشت، در این مراسم سخنرانی کرد. خود مرحوم شریعتمداری هم سخنرانی کرد و رسماً دارالتبلیغ افتتاح شد. خیلی از آقایان با افتتاح دارالتبلیغ مخالف بودند. در همین جریان، مرحوم مفتح به من گفت: "خیلی از طلبه‌ها با یک چشم قهر آلودی به من نگاه می‌کنند که چرا در این مراسم افتتاحیه شرکت کرده‌ای؟"... در مورد شهید مطهری هم اطلاع دارم که ایشان در مقطعی از زمان، هفته‌ای یکی دو بار از تهران به دارالتبلیغ می‌آمد و تدریس می‌کرد. خود ایشان برای من بیان کرد که دارالتبلیغ تدریس دارد. آن چه که بنده از روحیه و مشی مرحوم مطهری سراغ دارم، یقین دارم که ایشان بدون یک مجوز قانع کننده‌ای از امام این کار را نمی‌کرد... یادم هست که مریض بودم و عمل جراحی کرده بودم، بنابراین در خانه بستری بودم. شهید مطهری برای عیادت بنده به منزل ما آمده بود. خیلی به من محبت داشت. وقتی ایشان در منزل بنده بودند، یکی از طلاب جوان انقلابی هم که در آبادان منبر می‌رفت، برای عیادت من آمد. آدم خوب و مبارزی بود. قبلاً هم خود این طلبه از مطهری تعریفات زیادی می‌کرد و از ارادتمندان ایشان بود. مرحوم مطهری هم ایشان را می‌شناخت. این طلبه وقتی وارد شد و متوجه شد مرحوم مطهری هم حضور دارند، یک سلام سردی به آقای مطهری کرد و گوشه‌ای نشست و بعد هم بلند شد و رفت. من تعجب کردم و برایم سئوال شد که مگر چه شده است. مرحوم مطهری به من گفت: این آقا همیشه هر جا به من می‌رسد، خم می‌شد و دست مرا می‌بوسید و به من خیلی احترام می‌گذاشت اما از آن وقتی که به دارالتبلیغ می‌روم، از من خیلی ناراحت است. ناراحت از این که چرا من به دارالتبلیغ می‌روم." (خاطرات حجت‌الاسلام و المسلمین غلامحسین جمی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1384؛ صص 160-156) ]]> حوزه و روحانیت Tue, 01 May 2018 16:29:57 GMT http://dinonline.com/doc/report/fa/7714/ برخی نهی از منکرها منجر به کفر و ارتداد مخاطب می‌شود http://dinonline.com/doc/report/fa/7711/ به گزارش دین‌آنلاین، این استاد حوزه در جلسه درس خارج اصول فقه ادامه داد: گاهی ما با مدارا نکردن می‌خواهیم برای حکمی که نسبت به آن مسامحه و کوتاهی می‌شود جدیت به خرج دهیم تا این حکم انجام گیرد؛ مثلاً شخصی که حجابش را رعایت نمی‌کند با زور و فشار، وادار می‌کنیم این تکلیف را انجام دهد. این رفتار هم برآمده از این اعتقاد است که اگر مدارا کنیم موجب می‌شود او وظیفه‌اش را درست انجام ندهد. وی افزود: با اینکه ممکن است شما یک تکلیف را با زور و فشار به انجام برسانید ولی این عدم مدارای شما نسبت به تکالیف دیگری، چه آثاری برجا می‌گذارد؟ آیا این فرد در اینجا که فشار را بپذیرد در بقیه امور هم وظایف و تکالیف خود را انجام می‌دهد؟ یا چون نمی‌تواند در برابر شما مقاومت کند امر شما را می‌پذیرد ولی تأثیر منفی خود را در امور دیگر نشان می‌دهد و نوعی تنفر از مسائل دینی به وجود می‌آید و موجب فاصله گرفتن او از دین می‌شود؟ سروش محلاتی با اشاره به لزوم سنجش آثار هر عمل اجتماعی به خصوص در حوزه دینداری افزود: می‌توان مشاهده کرد اگر در یک مورد مدارا شود مجموعاً به نفع دین‌داری است نه به ضرر دین‌داری. بر اساس همین سنجش آثار مدارا، ممکن است مدارا حتی واجب و الزامی هم بشود. وی با اشاره به روایت حدیث جنود عقل و جهل از امام صادق (ع) که رفق و مدارا را از جنود عقل بر شمرده‌اند گفت: امام خمینی در کتاب «شرح حدیث جنود عقل و جهل» این پرسش را مطرح می‌کنند که چه نسبتی بین رفق و امر به معروف و نهی از منکر وجود دارد؟ آیا می‌شود اینها را با هم جمع کرد یا نه؟ و اگر در مواردی با هم قابل جمع نباشد حق تقدم با کدام است؟ این استاد حوزه علمیه ادامه داد: امام خمینی معتقدند دستور دادن و امر کردن برای مردم، سخت است و انسان از امر و دستور، ذاتاً تنفر دارد. بر این اساس وقتی کسی به انسان، دستور می‌دهد بلافاصله گارد می‌گیرد. بر این اساس، چه می‌شود کرد که هم انسان امر به معروف کرده باشد و هم این تالی فاسد را نداشته باشد؟ وی افزود: امام خمینی در ادامه به مأموریت حضرت موسی (ع) برای ارشاد فرعون، اشاره می‌کنند که در آنجا هم از موسی خواسته شده است که با گفتار نرم با فرعون، سخن بگوید. یعنی حتی در مورد فرعون هم باید قول نرم و لین بکار برده شود. در نهایت، امام خمینی نتیجه می‌گیرند اگر بنا باشد کلامی در فرد، اثر کند باید قول لین باشد. سروش محلاتی با اشاره به ادامه دیدگاه امام خمینی در شرح حدیث، افزود: ایشان می‌خواهد از این آیه استفاده کند که این اصلاً به خاطر شخص فرعون نیست که باید قول لین بکار برد. در کل با زبان نرم است که می‌توان تأثیر در شخصی داشت. وی ادامه داد: امام خمینی اضافه کرده‌اند که گاهی اوقات فردی، فعل منکری را انجام می‌دهد که یک گناه معمولی است ولی شما در اثر امر به معروف و نهی از منکر تندی که می‌کنید او را از این منکر به منکر بالاتری می‌رسانید. و بعد اضافه کرده‌اند که برخی از این نهی از منکرها موجب کفر و ارتداد طرف می‌شود. یعنی کلاً از دین بیرون می‌رود. این استاد حوزه علمیه در پایان گفت: مساله مدارا فقط در قلمرو یک امر اخلاقی نسبت به تکالیف غیر الزامی نباید دیده شود بلکه خودش می‌تواند مصلحت مهمه‌ای نسبت به موارد داشته باشد. ]]> حوزه و روحانیت Sat, 28 Apr 2018 14:16:30 GMT http://dinonline.com/doc/report/fa/7711/ مهجوریت قرآن (به بهانه سی و پنجمین دوره مسابقات بین المللی قرآن) http://dinonline.com/doc/report/fa/7710/ سخنی گزاف نیست اگر بگوییم التفات به قرآن، یکی از نکات مغفول مانده در اندیشه‌ورزی اسلامی است. به گونه‌ای که سخن گفتن از تفسیر قرآن و استوار ساختنِ فکر دینی بر مبنای قرآنی، امری دشواریاب است. این رویّه حتی در حوزه‌های علمیه نیز وجود داشته است. گفته می‌شود زمانی که آیت‌الله خویی شروع به تفسیر قرآن در حوزه علمیه نجف کرد، با مخالفتهایی مواجه شد و نگارش تفسیر البیان را رها کرد. کتاب "البیان فی تفسیر القرآن" اثری است بر جای مانده از ایشان که تنها شامل یک مقدمه به همراه تفسیر سوره حمد است. آیت الله خویی حتی در وصف علامه طباطبایی که در قم به تفسیر قرآن می‌پرداخت، گفته بود که آقای طباطبایی "تَضحیه" کرده است. یعنی خودش را قربانی کرده و از نظر شخصیتِ اجتماعی ساقط شده است. گویی کسی که قدم در راه تفسیر قرآن می‌نهاده، مورد طَرد و تخفیف جامعه حوزوی واقع می‌شده است. جامعه فقهی، بر حدیث و روایات تأکید بیشتری داشته و قرآن را کمتر به میان آورده است. علامه طباطبایی در اعتراض به همین رویکرد، گفته بود که در حوزه‌های علمیه، فردی می‌تواند حتی به مرتبه اجتهاد نیز برسد ولی حتی نتواند قرآن را به درستی قرائت کند و یا حتی ممکن است دست به قرآن هم نزده باشد. مرحوم علامه همچنین گفته بود که: "وقتی به قم آمدم مطالعه‌ای در وضع تحصیل حوزه کردم و یک فکری درباره نیازهای جامعه اسلامی، بین آن نیاز و آنچه موجود بود چنان تناسبی ندیدیم. جامعه ما احتیاج داشت که به عنوان جامعه‌ای اسلامی قرآن را درست بشناسد و از گنجینه علوم این کتاب عظیم الهی بهره‌برداری کند، ولی در حوزه‌های علمیه حتی یک درس رسمی تفسیر قرآن وجود نداشت". در حوزه‌های علمیه امروز هم اگر چه آن نگاه‌های تقلیل‌گرایانه نسبت به تفسیر قرآن قدری فروکش کرده است، اما هنوز هم این دانش نتوانسته جایگاه مناسبی به خود اختصاص دهد. آیت‌الله جوادی آملی و آیت‌الله بیات زنجانی از معدود مراجعی هستند که به تفسیر قرآن در حوزه علمیه قم می‌پردازند. در این میان، مرحوم آیت‌الله صادقی تهرانی نیز از مراجعی بود که التفات بسیاری بر تفسیر قرآن داشت و از فقه قرآنی سخن می‌گفت. برخی از نواندیشان دینی هم اما به تفسیر قرآن روی آورده‌اند. مهدی بازرگان از جمله افرادی بود که نگاهی علمی به قرآن را می‌پسندید و می‌کوشید تا با دستاوردهای جدید علمی، با آیات قرآنی مواجه شود. وی نقل کرده بود که زمانی به خدمت سید ابوالحسن طالقانی می‌رود و از وی می‌پرسد: "ما درس خوانده‌های علوم جدید عقیده داریم زمین گرد است و به دور خورشید می‌چرخد. بفرمایید هفت آسمان و پنج آسمان چه معنایی دارد؟ این حرف‌ها با عقاید ما جور نمی‌آید. آیت الله سید ابوالحسن که ناراحت شده بود گفت: هر چیزی طبیعتش گرد است، حتی اگر آب را هم به هوا بپاشند به صورت گلوله‌های گرد به زمین بر می‌گردد. گفتم این مثال قانعم نکرد... او هم قانع نشد و گفت در قرآن، هفت آسمان هست و افزود همه این حرف‌های فرنگی‌ها، اعم از علم و فلسفه غلط است و استدلال کرد که علما و دانشمندان فرنگی یا معاند هستند یا شعور ندارند و دیوانه‌اند یا اینکه می‌دانند اسلام حق و برتر است، مسلمان نمی‌شوند پس تعمّد دارند. من نظریاتشان را قبول ندارم. خلاصه ایشان نظریات علمی جدید را رد کرد و منکر شد". (شصت سال خدمت و مقاومت، صص 139-138) بازرگان اما در اواخر عمر خود، از این نگاه علمی به قرآن منصرف شده و رویکرد دیگری را برگزیده است. فرزند وی، عبدالعلی بازرگان نیز امروز به تفسیر قرآن می‌پردازد. عطاء الله مهاجرانی نیز از جمله افرادی است که به تفسیر قرآن گرایش یافته و در محافل دینی خارج از ایران، به تفسیر برخی از سُوَر قرآن می‌پردازد. سروش دباغ، فرزند عبدالکریم سروش نیز به شرح برخی از سوره‌های قرآن با رویکردی اگزیستانس می‌پردازد و توجه خود را معطوف به آیاتی کرده که دغدغه‌های وجودی انسان را پاسخ می‌گوید.  با این حال باید دید علت مهجوریت قرآن در بین طیف‌های گوناگون اصحاب معرفت در جامعه ایران چیست؟ آیا این مهجوریت علت معرفتی دارد یا اینکه پرداختن به قرآن و توجه به آن لوازم دیگری دارد؟     ]]> حوزه و روحانیت Sat, 28 Apr 2018 14:01:19 GMT http://dinonline.com/doc/report/fa/7710/ ماجرای حزب، حضور نظامیان در حزب و مخالفت طرفداران آیت الله منتظری با حزب http://dinonline.com/doc/note/fa/7707/ "حزب (حزب جمهوری اسلامی) در استان‌ها بسیار فعال بود و بچه‌های آن مناطق بسیار پر جوش بودند. در آن زمان، شورای سیاست گذاری ائمه جمعه زیر نظر آقای منتظری اداره می‌شد. دستگاه ایشان هم ضد حزب بودند. آن‌ها برای کوبیدن حزب خیلی کار کردند. دائم به امام گزارش می‌دادند که حزبی‌ها با ائمه جمعه مخالفت می‌کنند، یا در فلان شهر مردم به دلیل حزبی بودن امام جمعه، پذیرای وی نیستند و سبب اختلاف هستند. تا جایی که امام دستور دادند اساساً حزبی‌ها اعم از حزب جمهوری اسلامی یا مجاهدین انقلاب و غیره، حق ندارند در مراکز نظامی سخنرانی کنند. این تصمیم امام، عرصه را خیلی تنگ کرد، چون آقا (آیت الله خامنه‌ای) رئیس جمهور در عین حالی که دبیر حزب بودند، نمی‌شد که در پادگانهای نظامی ارتش و سپاه نروند. آقای هاشمی رئیس مجلس بودند، آیا نمی‌توانستند در پادگان سخنرانی بکنند؟ و سایرین از جمله آقای املشی و بنده که وزیر کشور بودم؛ لذا وقتی این مشکل با امام مطرح شد، فرمودند: "این آقایان – از جمله بنده- مجاز هستند به مراکز نظامی جهت سخنرانی بروند." طبق نظر امام، نظامی‌ها از ورود به تشکل‌های سیاسی منع شدند و جلوی ورود جریانهای سیاسی به مراکز نظامی را گرفتند، لذا اعلام شد کسانی که در سپاه هستند نباید فعالیت سیاسی بکنند، در غیر این صورت از سپاه بروند. در همین موقع بعضی از اعضای سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی برای این که تشکل خود را حفظ کنند از سپاه رفتند و بالعکس بعضی هم در سپاه ماندند و فعالیت سیاسی را رها کردند. اعضای حزب جمهوری اسلامی هم همین وضع را پیدا کردند. از طرف دیگر، امام اعلام کردند که "ائمه جمعه هم تکلیف خودشان را روشن کنند". آن‌هایی که حزبی هستند یا حزب را انتخاب کنند یا امامت جمعه را، لذا جمع کثیری از ائمه جمعه، امامت را پذیرفتند و از حزب رفتند و بعضی هم گفتند: "ما می‌خواهیم در حزب بمانیم و نمی‌خواهیم امام جمعه باشیم". مثل آقای محمدیان امام جمعه قبلی زاهدان، که در آن موقع اعلام کرد که در حزب می‌مانم. عده‌ای مرتب نزد امام سعایت می‌کردند که بچه‌های حزب جمهوری اسلامی، با علما برخورد مناسبی ندارند و بیت آقای متتظری هم خیلی برای کوبیدن حزب کار کردند تا جایی که دیگر امام به آقا (آیت الله خامنه‌ای) و آقای هاشمی فرمودند شما چهره ملی هستید، همه باید شما را قبول داشته باشند. اگر حزبی باشید عده‌ای شما را قبول نخواهند داشت. شما باید برای کشور باشید، از حزب کنار بروید و حزب را به دیگران واگذار کنید. در شورای مرکزی حزب مطرح شد که اگر آقایان کنار بروند چه کسی می‌تواند حزب را اداره کند. این اصلاً شدنی نبود. این به معنای انحلال حزب بود. عده‌ای از آقایان خدمت امام رسیدند و پس از مذاکراتی با امام، به این نتیجه رسیدند که فتیله حزب را پایین بکشند. ... به این صورت بود که اساس حزب جمهوری اسلامی این گونه داوطلبانه برچیده شد." (خاطرات حجه الاسلام علی اکبر ناطق نوری، ج دوم، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چ اول، 1384 صص 77-78)     ]]> حوزه و روحانیت Thu, 26 Apr 2018 20:23:25 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/7707/ محافل روحانیان نجف http://dinonline.com/doc/report/fa/7701/ "در نجف روحانیان محافل مختلفی داشتند. چند نفر محور بودند و گروهی را گرد خویش جمع کرده بودند. الف) طیف دکتر محمد صادقی آقای دکتر محمد صادقی، پس از تبعید امام، در زمستان سال 1343 به‌صورت عادی به مکه رفت. در آنجا اعلامیه‌ای را به‌صورت دست‌نویس و ترجمه‌شده به زبان‌های عربی و دیگر زبان‌ها علیه رژیم شاه نوشت. هم آنجا با دستگاه فتو استنسیلی که داشت، آن‌ها را تکثیر کرد و در کاروانی که بود پخش کرد. او چون نیرویی برای توزیع اعلامیه‌ها نداشت و ضمناً کار خطرناکی هم بود روش بسیار جالبی را انتخاب می‌کند؛ اعلامیه‌ها را روی ساختمان‌های بلند مکه می‌گذارد و باد شب تا صبح اعلامیه‌ها را این‌طرف و آن‌طرف در خیابان‌ها و خانه‌ها پخش می‌کند. وقتی صبح همه بلند شدند دیدند در کوچه‌ها و خیابان‌ها اعلامیه‌هایی به امضای دکتر محمد صادقی ریخته است. نهایتاً مأمورین سعودی با همکاری عوامل ساواک رژیم شاه آقای صادقی را به جرم اخلال در امنیت خانه کعبه و مسجدالحرام دستگیر کردند. شایع بود که می‌خواهند او را تحویل ایران بدهند. شایعه دیگری هم بود که رژیم آل سعود می‌خواهد به اتهام اخلال در امنیت و نظم حرم او را محاکمه و به‌احتمال‌زیاد اعدام کند. لذا علما و روحانیونی که آن سال به حج رفته بودند به دست‌وپا افتاده و پیش آیت‌الله حکیم می‌روند و از ایشان می‌خواهند تا نزد حکومت و رژیم آل سعود از آقای دکتر صادقی شفاعت کند. آقای حکیم هم در ملاقاتی با پادشاه سعودی از او درخواست می‌کند که آقای صادقی را آزاد کنند. آقای صادقی پس از موسم حج آزاد می‌شود و بالاجبار به عراق و نجف اشرف عزیمت می‌کند. سپس سفارت ایران در بغداد دست‌به‌کار شده و وی را تحت تعقیب قرار می‌دهد. سفارت در جستجوی راهی بود که به هر ترتیب او را دستگیر کند و تحویل ایران دهد. برای همین، آقای دکتر صادقی مدت سه، چهار ماه در منزل آیت‌الله خویی مخفی و متحصن شد تا از دید مأمورین پنهان باشد. وقتی مسائل مقداری عادی شد وی از حالت اختفا خارج شد و رسماً در نجف اشرف مستقر گردید. ایشان ازآن‌پس درس تفسیر قرآن را برای طلاب شروع می‌کند و چون حرف‌های نو و تازه‌ای داشت طلبه‌های جوان دوروبر ایشان جمع می‌شوند. او همچنین سلسله مباحث کلامی و اعتقادی راجع به ادیان هم شروع می‌کند که جاذبه این نوع مباحث برای طلاب جوان خیلی زیاد بود. آقای صادقی عمدتاً مجالس درس و بحث را در منزلشان یا در مسجد هندی تشکیل می‌داد. از کارهای دیگری هم که ایشان کرده بود، یکی تشکیل جلسه تمرین سخنرانی و خطابه و منبر بود و دیگر جلسه مقاله‌نویسی، که طلبه‌ها شب‌های پنجشنبه و جمعه به منزل ایشان می‌آمدند و برنامه تمرین زیر نظر آقای صادقی انجام می‌شد. به‌هرحال آن محفل، مجلس و محیط باز و روشنفکرانه‌ای بود که تیپ‌های مبارز و طلاب جوان و خوش‌فکر ایرانی در آن شرکت می‌کردند... ب) طیف شهید صدر بخش دیگری – هم ایرانی و هم غیر ایرانی- جذب افکار آقای سید محمدباقر صدر بودند. آن‌ها هم به نحو دیگری از حوزه نجف متمایز بودند ولی نجف روی آنها حساسیت زیادی نداشت چون بر مجالس درس و بحث آنان بیشتر حال و هوای عربیت حاکم بود و به مسائل سیاسی و مبارزاتی هم نمی‌پرداختند. آقای صدر هم در دو بخش کار می‌کرد. یک بخش درس فقه و اصولش بود و طلبه‌های مخصوصی در آن جلسات شرکت می‌کردند که شاید در ابتدای کار هشت، ده‌نفری بیشتر نبود. آن‌ها به آسید محمدباقر صدر معتقد بودند و ایشان را حتی از مراجع مقدم می‌دانستند و علی‌رغم اینکه آقای سید محمدباقر شاگرد آقای خویی بود ولی او را از آقای خویی، برتر و اعلم می‌شمردند. البته در همان‌وقت خود آقای صدر نوشت که بعد از آقای حکیم، از آقای خویی تقلید شود. این نشان می‌دهد که طیف کوچک اطراف آقای صدر درباره ایشان غلو می‌کردند. شاگردان مشخص ایشان در آن‌وقت آقای سید نوری اشکوری و آقای سید کاظم حائری و آ سید محمود هاشمی، سید محمدباقر حکیم و آقای سید جزایری و ... چنین تیپ‌هایی بودند. کار دیگر ایشان تدریس اقتصاد و تاریخ تحلیلی بود که در ایام تعطیل و روزهای پنجشنبه، جمعه انجام می‌شد و طیف‌های مختلفی غیرازآن طلبه‌هایی که به درس فقه و اصولش می‌رفتند، در این جلسات شرکت می‌کردند. آن درس‌ها در جوامع روشنفکری عراق برد بیشتری داشت و ایشان را از سایر علمای نجف متمایز می‌کرد. در مقام و ردهٔ بالاتر از شاگردان، افرادی چون آقایان بحرالعلوم ها- که ازنظر تشکیلاتی و فکری با آقای صدر نزدیک، متحد و یگانه بودند- محفلی تشکیل داده بودند و با استان‌های مختلف عراق مثل بصره، سماوه، عماره و ... ارتباط‌هایی داشتند و در چارچوب "حزب الدعوه" جمع می‌شدند. مرکز تجمع آنان مسجد شیخ طوسی بود و شاید تشکیلات برون حوزه‌ای آنان آنجا بود. آن‌ها با آ سید محمدباقر صدر ارتباط تشکیلاتی و روحی داشتند. در رأس آنها اول چند آخوند قرار داشت اما بعداً با سیاسیون مسلمان، دانشجوها و دانشگاهیان عراقی نیز ارتباط برقرار کردند. ج) طیف سید محمد روحانی محفل دیگری که باز متمایز – چون طلاب جوان را جذب می‌کرد- محفل آقای سید محمد روحانی بود که دقیقاً اهمیت کار بر روی طلبه‌های جوان را می‌دانست. او خوب فهمیده بود که موتور نهضت اسلامی به‌واسطه نیروهای جوان در حوزه به حرکت درآمده است. قدرتشان را می‌شناخت و نقاط ضعف و آسیب‌پذیر آنان را نیز به دست آورده بود. لذا از همان اول با ترفندهایی اقدام به جدا نمودن آنان از نهضت و امام کرد. وی به‌اصطلاح مُحلّل بود و سعی می‌کرد با طرح مباحث نو آنان را جذب و سپس استحاله کند و با معیارهای حوزه نجف پرورش دهد و بسازد. د) طیف روشنفکری مستقل جناح روشنفکر دیگر مرکزی به نام "منتدی النشر" داشت که مؤسس آن مرحوم "مظفر" در نجف بود. این مرکز به‌صورت دانشکده رسمی اداره می‌شد، مثل ایران که طلبه‌ها از مدرسه سابق سپهسالار تصدیق مدرسی می‌گرفتند و وارد دانشگاه می‌شدند. این طلبه‌ها در دانشکده الهیات به‌اصطلاح معقول و منقول می‌خواندند و لیسانس می‌گرفتند. علی‌رغم فضای سنگین و متحجر حاکم بر حوزه نجف طلبه‌هایی بودند که روحیه تلفیق علوم جدید و قدیم را داشتند. مرحوم مظفر هم قبل از قم، در نجف چنین فکری داشت و خلاصه این دانشکده "منتدی النشر" را راه انداخت و طلبه‌هایی که مقداری درس می‌خواندند و بنیه علمی حوزوی ایشان قوی می‌شد می‌رفتند امتحاناتی می‌دادند و وارد این دانشکده می‌شدند، آن‌ها پس از طی مراحلی لیسانس و دکترا می‌گرفتند... طبیعی بود که یک طیف روشنفکر نجفی در آنجا شکل گرفت و لو که خود حوزه در تحجر فکری بود و اینها را قبول نداشت ولی اینها بالاخره با یکدیگر آخت شده بودند مثل رابطه حوزه قم با آنانی که می‌رفتند در دانشکده الهیات و در معقول منقول شرکت می‌کردند. مرحوم مطهری در حوزه قم چه جوری بودند؟ نه حوزه متحجر او را قبول داشت و نه او حوزه و آخوند متحجر را، بعد از انقلاب نمی‌توانستند وحدت حوزه و دانشگاه را بپذیرند. طیف فارغ التحصیل منتدی النشر از جهاتی زیاد با جریان حزب الدعوه و طیف شهید صدر همنوایی و مشابهت داشتند. اما آنچه به‌راستی نو بود و حادثه‌ای نوین به شمار می‌رفت، وجود امام در نجف اشرف بود. با آمدن امام بسیاری از معادلات پیشین در هم‌ریخت." (خاطرات حجت‌الاسلام‌والمسلمین محتشمی، سازمان تبلیغات اسلامی، چ اول، 1376، صص 491-495)     ]]> حوزه و روحانیت Mon, 23 Apr 2018 06:37:19 GMT http://dinonline.com/doc/report/fa/7701/ ماجرای درگذشت دخترِ آیت الله محمد یزدی http://dinonline.com/doc/report/fa/7690/ به تدریج که این دختر بزرگ شد، از خانه بیرون می‌آمد و مشکل دو چندان گشت. هر بار که کسی به او تنه می‌زد، در میان کوچه و خیابان می‌افتاد و غش می‌کرد. چند بار که این منظره پیش آمد، من خیلی منقلب شدم. چند بار او را برای معالجه به تهران بردم و تلاشم این بود که وظایف شرعی‌ام را در خصوص معالجه او به خوبی انجام دهم. در این مورد همسرم بسیار صبور و حلیم برخورد می‌کرد و هر بار که من تحملم را از دست می‌دادم، به من دلداری می‌داد که باید این وضع را تحمل کنیم و به نحوی تقسیم کار کنیم که به هیچ کدام فشار نیاید. به خاطر او و بیماری خاصش گهگاه در منزل اجاره‌ای و منازل این و آن که مدتی را در آنها گذراندیم، برخوردها و تنشهایی میان بچه‌هایم با صاحب خانه به وجود می‌آمد و موجب اوقات تلخی می‌شد. تا این که برای بنده مسافرت به خانه خدا به وجود آمد. وقتی به حج رفتم، در ذهنم بود که می‌گویند در اولین سفر زیارتی به بیت الله، سه حاجت از حوائجی که زائر از خدا بخواهد، قطعاً روا می‌شود. این مطلب را هم از زبان بزرگان و هم در کتاب شرایع در فصل مربوط به حج خوانده بودم. به هر حال وقتی به کنار دیوار خانه خدا رسیدم، در حجر اسماعیل، نخستین حاجتم را از خدا خواستم، عرض کردم: "خدایا! این دختری که به ما داده‌ای، از آنجا که بنده به لحاظ طلبگی تعلق به امام زمان (عج) دارم، این هم ناموس امام زمان محسوب می‌شود. لذا برای من ناگوار است که این دختر در کوچه زمین بخورد و بیهوش شود و رهگذران او را به این وضع ببینند. بنابراین اگر قابل شفا یافتن است، او را حفظ کن و گرنه، خیر". بعد از گفتن این جملات حوائج دیگرم را هم مطرح کردم. بعد از سفر حج نیز به عراق سفر کردم و پس از آن به ایران بازگشتم. وقتی به خانه آمدم، مشاهده کردم که بچه نیست. ابتدا خبر را به ما ندادند و شاید کمتر از 24 ساعت، ما را سرگردان کردند و بعد گفتند که از دنیا رفته است. نکته‌ای که حائز اهمیت بود، این است که لحظه‌ای که حال دختر به هم می‌خورد، دقیقاً مقارن با همان لحظه‌ای بوده که بنده حاجت اولم را در کنار حجر اسماعیل از خدا خواستم. با جناق ما که فرد پر تلاش و فعالی بود و او هم به تازگی فوت شد، علاقهٔ زیادی به بنده داشت و در خلال مدتی که من در سفر بودم، مراقب وضع دخترم بود و حتی می‌گفت: "وقتی به حال احتضار در آمد، من دعا کردم که خدایا اگر هم می‌خواهی این دختر را ببری، طوری شود که بعد از مراجعت پدرش از سفر، از دنیا برود". دکتر معالجِ دختر که به طور مداوم بالای سرش بود، از مرگ ناگهانی او اظهار تعجب کرد و گفت: "با وجودی که مراقبتها شدیدتر بود و داروهایش را به موقع مصرف می‌کرد، نمی‌دانم چرا این اتفاق افتاد." بعد از فوت دختر و در واقع اتمام امتحان صبر و تحمل ما، زندگی بنده، رنگ دیگری پیدا کرد و به موفقیتهایی نائل شدم. گاهی اوقات به دوستان عرض می‌کردم و می‌کنم که بلاها و گرفتاریهایی که بعضاً در درون خانواده پیش می‌آید، نعمت الهی است و مقدمه پیروزی است. خداوند موسی (ع) را در بیابان گرفتار کرد و ناچار شد به کار چوپانی بپردازد. این در واقع مرحله پرورش روح این انسان بود و خداوند می‌خواست او را آماده کند و بیاموزد تا بتواند مسئولیتهای بزرگ را به عهده بگیرد. به نظر من، مصیبت آن دختر ناکام، یک امتحان الهی بود تا بنده و خانواده ظرفیت و حوصله و بردباریمان بیشتر شود. بعد از آن هم در مبارزات سیاسی فصل تازه‌ای از امتحان الهی را پشت سر گذاشتیم". (خاطرات آیت الله محمد یزدی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چ اول، 1380، صص 63-65)   ]]> حوزه و روحانیت Tue, 10 Apr 2018 05:32:03 GMT http://dinonline.com/doc/report/fa/7690/ نگاه‌های متفاوت درباره غنا و موسیقی به گزارش آیت‌الله گرامی http://dinonline.com/doc/report/fa/7688/ به گزارش دین‌آنلاین آیت‌الله گرامی در درس خارج فقه خود و در تبیین نظریات مختلف درباره موسیقی و غنا، گزارشی از نگاه‌های متفاوت فقیهان به این موضوع ارائه داد که شرح آن در زیر می‌آید: دو مسئله هست: یکی غنا و یکی استفاده از آلات موسیقی. غنا یعنی آوازی که انسان می‌خواند. صوت الانسان. تعاریف زیادی برای آن شده نزدیک به سی تعریف. قدر متیقن این است که آوازی که متناسب با مجالس لهو و لعب است که به نظر ما مشخصه‌اش آواز متناسب با رقص است. متناسب با آهنگ رقص. این اشکال دارد. بنابرین میزان آن آواز انسان است که متناسب با مجالس لهو و لعب و عیش و نوش است و در این جهت که عرض کردم مشخصه‌اش است. غنا حرام است. البته هستند کسانی که می‌گفتند غنا اصلاً حرام نیست حتی همان غنای مجلس لهو و لعبی هم حرام نیست. از فیض کاشانی این‌طور نقل است که می‌گوید روایاتی که ما درباره غنا داریم، به تعبیر من الف و لام اولش الف و لام عهد است. اشاره است به غنا و آوازهایی که در مجالس خلفا بود و اهل بیت هم دارند به آن می‌زنند. مجالس آن‌ها خلط زن و مرد و عیش و نوش و شراب و همه چیز بوده است ولی مشهور فقها غنا را قاطی با چیز دیگر نمی‌دانند و خودش را حرام می‌دانند و ما هم یک جایی بحث کردیم داریم که ظهور الف و لام، الف و لام جنس است نه الف و لام عهد. طبیعت این غنا اشکال دارد. از کسی که در عصر ما این صحبت را به خود من کرد، مرحوم آقای بهاء‌الدینی بود. که وقتی در راه با هم می‌رفتیم، خیلی سال است، شصت سال یقیناً هست. صحبت شد، گفت به نظر من غنا اشکال ندارد. ایشان هم عقیده‌اش این بود. ولی نوع مشهور فقها این عقیده را ندارند. اما یک بحث هم داریم درباره آلات موسیقی؛ آهنگی که نه آواز انسان است بلکه از نواختن آلات موسیقی به دست می‌آید. حالا هر آلتی از آلات موسیقی. سه نظریه هست. یک نظریه، نظریه کسانی است که می‌گویند هرگونه استفاده از آلات موسیقی چه زدن و چه شنیدن، یک کسی می‌زند و ما می‌خواهیم بشنویم، حرام است، برای آن زننده هم حرام است، می‌خواهد آهنگی که از آن درمی‌آید، آهنگ لهو و لعبی باشد یا آهنگ چیزهای خوب باشد، حتی قرآن و مداحی و غیره اگر چنان‌چه آلات موسیقی، حالا آن که فقط آهنگ نیست، ولی آهنگ را داریم عرض می‌کنیم، با آهنگی که متناسب با لهو و لعب است یا مطلق آهنگ ولو بدون تناسب با لهو و لعب است می‌گویند استفاده برای زننده و شنونده هر دو حرام است، از کسانی که در این اواخر این عقیده را داشتند، مرحوم گلپایگانی بودند. کسانی هستند که می‌گویند برای زننده اشکال دارد ولی برای شنونده اشکال ندارد. کدام آواز؟ آواز معمولی نه آواز متناسب با لهو و لعب. اگر متناسب با لعو و لعب باشد، بر هر دو حرام است، اگر متناسب با آن نیست و در تعبیر ما متناسب با آهنگ رقص، این می‌گویند برای زننده حرام است و برای شنونده نه. دلیلش هم این است که در روایات ما، استفاده از آلات لهو دارد، استفاده از آلات لهو، این استفاده از او است. عقیده سوم، عقیده من است که من می‌گویم میزان، استفاده لهو و لعبی است. درست است که هرگونه استفاده لهو و لعب، ولی یقینی با تار اگر بزند کله الاغ که راه برود، این اشکال ندارد، استفاده لهو و لعبی اشکال دارد. به تعبیر ما تعلیق حکم بر وصف مشعر بر علیت است. این که می‌گویند استفاده آلات لهو نشود یعنی در جهت لهو. بنابراین ما فرق می‌گذاریم بین آهنگ‌ها. آهنگی که متناسب با رقص است، اشکال دارد و آهنگی که خیلی خوب مثل بسیاری از اشعار محلی ایران؛ موسیقی ایران بعد از انقلاب می‌توانم بگویم از بین رفت. آن موسیقی‌های اصیلی که یک قسمت آن را کسانی مثل شجریان حفظ کردند و دارند. ولی بعضی اشعار محلی خوب، حافظ می‌خواندند چه‌جور. آوازهایی که ولو چهچهه دارد ولی هیچ‌کس این را آواز رقص نمی‌داند. این‌ها را همه را حلال می‌دانند و خوب هم می‌دانند. و معروف است که بعضی بزرگان در گذشته‌ها اصلاً ‌برای جنبه‌های روحی و معنوی از این آوازها استفاده می‌کردند. مرحوم خواجه نوری هم در شرح اشارات از چیزهایی که موجب می‌شود انسان بتواند مسلط شود بر قوای شهوانی خودش آواز و غنا است. منظورش این غنا است. بنابراین سه نظریه در استفاده از آلات موسیقی هست. خلاصه‌ای از بحث را می‌خواستم عرض کرده باشم. بعضی هم هستند که عقایدشان تغییر پیدا کرد. من همراه مرحوم امام بودم در جشنی که طلبه‌های مدرسه حجتیه گرفته بودند،‌ به نظرم  سیزده رجب بود. ایشان تا نشست زمین، کسی که می‌خواند با چهچهه و این‌ها می‌خواند، آناً ساعت درآورد که بلند شود. همین‌طور زانویش رسید که بلند شود. من گفتم آقا الان می‌گویم. یک نفر را صدا کردم و گفتم بگویید این‌جا چهچه نزند. ایشان تبسمی کرد و نشست و یک قدری و بعد بلند شد و رفت ولی ایشان بعد از انقلاب اگر یادتان باشد سرود مرحوم آقای مطهری را گفتند اشکالی ندارد و معروف است و این‌ها. خوب نظرشان ممکن است عوض شود. حالا یک بچه طلبه جلوی من را گرفت و گفت که شما کأنه به آقای خمینی توهین کرده‌اید که با حکومت نظرش عوض شد، گفتم بله نظرش عوض شد. ولی خوب طبیعی است که نظر ممکن است عوض شود. این خلاصه‌ای از بحث غنا و آلات موسیقی بود. ]]> حوزه و روحانیت Sun, 08 Apr 2018 13:30:58 GMT http://dinonline.com/doc/report/fa/7688/ مواجهه حسن روحانی با آیت‌الله خویی http://dinonline.com/doc/report/fa/7685/ در جریان انقلاب و فعالیت‌های انقلابی روحانیون، برخی مواجهه‌های نامهربانانه با مراجع عظام تقلید صورت گرفت. دکتر حسن روحانی که از جمله فعالان انقلابی بود، در خاطرات خود این‌گونه آورده است که: "غروب امروز (57/8/28) خبر بدی شنیدم که خدا کند دروغ باشد و آن اینکه "فرح" به نجف وارد شده و امروز برای دیدن آیت‌الله خویی به منزل ایشان رفته و آقای خویی هم یک انگشتر عقیق برای شاه فرستاده است. اگر خبر درست باشد، یک لکه سیاه در تاریخ مرجعیت خواهد بود. مشکل این است که برخی از این علما خیلی ساده هستند. بعد از انقلاب، آیت‌الله بروجردی به من می‌گفت که آیت‌الله خویی گفته بود که چه طوری آقای خمینی این همه سخنرانی می‌کند. چطور باید سخنرانی کرد؟! ایشان می‌گفتند: یک روز بنا شده بود آقای خویی چند جمله‌ای صحبت کنند و شاگردان را نصیحت کنند، فقط توانست سوره قل هو الله احد را بخواند و بعد نتوانست صحبتی کند و از منبر پایین آمد! این گونه حوادث سه بُعد دارد: نقشه شیطانی قدرت‌ها و رژیم‌های فاسد (مثل ساواک) نقش آخوندهای درباری که متأسفانه همیشه از پشت خنجر زدند؛ و سادگی برخی از علما. گویی برخی از آقایان فقط فقه و اصول بلدند، نه تاریخ، نه سیاست، نه مردم‌شناسی و نه حتی تاریخ کشورهای منطقه و ... . با هیچ موضوع دیگری آشنایی ندارند. شگفتا از امام خمینی و این همه هوش و فراست و سیاست، شهامت و شجاعت، قلم و بیان تأثیرگذار و سحرآمیز.... بعد از نماز مغرب و عشا که من عازم لندن بودم، دوستان تأیید کردند که موضوع سفر فرح به نجف و ملاقات با آیت‌الله خویی صحت دارد. در بازگشت، یکی دو نفر از دانشجویان انگلیس که همراه من بودند، خیلی غُر زدند که چرا این حادثه رخ داده؟ فکر می‌کردند آقای خویی فرد وابسته‌ای است! برای آنها توضیح دادم و آنها را قانع کردم که تصور آنها درست نیست. روز سه شنبه یکی از دوستان به من گفت که آیت‌الله صدوقی تلگرامی را به آیت‌الله خویی مخابره کرده که با این جمله آغاز می‌شود: "قد اذهبتم طیّباتکم، ما هکذا الظن بکم".[1] اگر اینچنین باشد، جمله بسیار تندی است. گرچه چاره‌ای هم نیست. در میان آتش و خون و یک قیام تاریخی، این گونه سادگی‌ها و اشتباهات غیر قابل تحمل است". (خاطرات دکتر حسن روحانی، ج اول، چ پنجم، انتشارات کمیل، صص 424-425) حسن روحانی در جای دیگری از خاطرات خود نیز اینگونه عنوان کرده است که: "آیت‌الله خویی ظاهراً دسته گل دیگری به آب داده و به آقای شریعتمداری تلگرام زده که باید جلوی این خون‌ریزی‌ها گرفته شود و باید مردم را ارشاد کرد. گویی مردم مقصرند و نه رژیم سفاک! ساده‌دلی علما گاهی چقدر خسارت‌بار است. آن همه علم و دانش و سابقه حوزوی، تربیت هزاران شاگرد، تألیف آن همه کتاب ارزشمند، ولی در عین حال نسبت به مسائل سیاسی کم‌اطلاع. گویی هر کسی را برای کاری ساخته‌اند!"(همان، ص 435) ارجاعات: [1] "خوبی‌هایتان را از بین بردید. نسبت به شما چنین تصوری نمی‌شد". اقتباس از آیه بیست سوره احقاف ]]> حوزه و روحانیت Thu, 05 Apr 2018 17:53:50 GMT http://dinonline.com/doc/report/fa/7685/