پایگاه تحلیلی خبری دین آنلاین - آخرين عناوين حوزه و روحانیت :: نسخه کامل http://dinonline.com/news/hoze Mon, 29 May 2017 06:39:14 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://dinonline.com/skins/default/fa/normal3/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری دین آنلاین http://dinonline.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری الف آزاد است. Mon, 29 May 2017 06:39:14 GMT حوزه و روحانیت 60 اکبر کودرزی؛ از آرمان مقابله با زر و زور و تزویر تا ترور مطهری http://dinonline.com/doc/report/fa/7339/ اکبر گودرزی اهل روستای دوزان الیگودرز (جایی بین خمین و الیگودرز) در سال 1335 به دنیا آمد (هر چند در شناسنامه‌اش 1338 قید شده است). در مدارس جدید، چند کلاس بیشتر درس نخواند.[1]   سال 1351(قبل از اتمام دبیرستان) راهی مدرسهٔ دینی خوانسار شد و چند صباحی دروس ابتدایی طلبگی را در آنجا فراگرفت.   پس از چند ماه رهسپار قم شد و یک سال و اندی در قم ماند. به مدرسهٔ خان و مدرسهٔ آیت اللّه نجفی، رفت و آمد داشت و بیشتر در کتابخانهٔ این دو مدرسه مطالعه می‌کرد.   گودرزی اول طلبهٔ مدرسهٔ رضویه بود؛ وی به هیچ وجه طلبهٔ درسخوانی محسوب نمی‌شد. او از کسانی بود که کار اصلی خود را کنار گذاشته بود و بیشتر آثار چپی‌ها را مطالعه می‌کرد.[2]   سپس راهی تهران می‌شود و به مدرسهٔ آیت الله مجتهدی می‌رود؛ اما به دلیل حرفهای انحرافی و ایجاد مانع برای تحصیل طلاب از آنجا اخراج می‌شود.[3] مقصد بعدی او مدرسهٔ چهلستون در بازار تهران بود. در کمتر از یکسالی که در این مدرسه حضور داشت با تصمیم خیرخواهانهٔ مدیر مدرسه (آیت الله سعید)­ مبنی بر دلگرم کردن او به درس خواندن معمم می‌شود؛ اما همان افکار انحرافی و اختلاف با مدیر مدرسه کار را به اخراج او می‌کشاند.[4]   پس از اخراج از آن مدرسه، مدتی هم در مدرسهٔ شیخ عبدالحسین می‌ماند؛ ولی آنجا را هم ترک کرده و یا بیرونش می‌کنند.[5]   او همراه با درس‌های طلبگی که خیلی هم طول نکشید به مطالعهٔ کتاب‌های روشنفکران رو آورد و سخت تحت تأثیر آنها قرار گرفت.   مطالعات او بیشتر جنبی بود و او کتابهایی را می‌خواند که آن روزها رواج داشت و حال و هوای مبارزاتی و مارکسیستی داشتند. گودرزی به آثار دکتر شریعتی علاقهٔ وافری داشت و آنها را با ولع خاصی می‌خواند.[6]   به گفته شاهدان و نزدیکان به گودرزی، او شخصیتی عقده‌ای بود و به شدت احساس کمبود می‌کرد. او خیلی لجباز و غیرمنطقی بود برای همین از پذیرش حق به شدت امتناع می‌ورزید و چون محتوا نداشت پی‌بردن به مبنای رفتارهایش بسیار دشوار بود.[7] یارانش از این روحیهٔ او به تکبر و غرور و نوعی خودباوری افراطی یاد می‌کنند.[8]   روحیهٔ انزواطلبی و گریز از جمع، دیگر ویژگی شخصیتی او بود که سهم بسزایی در انحراف او داشت.[9]   او استعداد خاصی داشت؛ اما متاسفانه آن را در راه درست به کار نبرد و با وجود کمی سن، کتاب‌هایی در تفسیر بعضی از سوره‌های قرآن نوشت که از لحاظ جمله‌پردازی جالب بود. او به شدت با فلسفه و عرفان مخالف بود و به همین دلیل از علامهٔ طباطبایی و شهید مطهری بدگویی می‌کرد و حتی آنها را عوامل خارجی می‌دانست.[10]   تفسیر قرآن و تشکیل گروه فرقان گودرزی بعد از اخراجهای متعدد از مدارس علمیه، از سال 1354 اقدام به تشکیل رسمی کلاس‌های تفسیر قرآن در نقاط مختلف تهران کرد. اولین مسجدی که گودرزی به عنوان مدرس و مفسر قرآن در آن آغاز به کار کرد مسجد الهادی بود. او همچنین در مسجد فاطمیهٔ خزانه، مسجد رضوان خیابان اتابک، مسجد شیخ هادی و مسجد خمسه قلهک نیز جلسات قرآن برگزار می‌کرد. او از همین جلسات توانست افرادی را جذب کند که در شکل‌گیری گروه فرقان و پیشبرد اهداف او نقش مهمی ایفا نمودند. سال 1355 این جمع ابتدا به نام «کهفی‌ها» و سپس به نام «فرقان» به فعالیتهای مذهبی منسجم‌تری پرداخت.[11]   او سپس در منازل افراد به تدریس و شرح نهج البلاغه پرداخت[12] و به تکثیر و نشر دروس تفسیری، به شکل پلی‌کپی اقدام کرد و از اسفندماه 1356 نشریه «فرقان» را منتشر ساخت که تا اسفندماه 1359، سی و پنج شماره از آن به طور ماهانه منتشر گردید.[13]   گودرزی از رهگذر همین ارتباط با جوانان، فرقهٔ «فرقان» را با یارگیری از مستمعین خود تأسیس کرد.[14]   گودرزی پیش از کسب مقدمات لازم برای تفسیر متون دینی به سرعت دست به تفسیر قرآن برد و تلاشهای تبلیغی و روشنگرانهٔ روحانیتِ در صحنه را آخوندیسم خواند. او به بهانهٔ ساختن یک جامعهٔ توحیدی شیعی، مغزهای متفکر اسلامی را هدف گلوله قرار داد. او با تحصیلات بسیار ناقص و محدود حوزوی مدعی شناخت «اسلام راستین» و شناساندن و اجرای آن در جامعهٔ اسلامی ایران بود؛ برای همین، فرمان باجگیری و سرقت مسلحانه برای تأمین مخارج گروه را صادر کرد[15] و حکم به اعدام انقلابی بازاری، نظامی و حوزوی داد تا به گمان خود با زر و زور و تزویر مقابله کرده باشد.   عوامل انحراف عوامل متعددی دست به دست هم دادند تا گودرزی به بیراههٔ انحراف قدم گذاشت و به سرعت در آن پیش رفت.   1. عوامل زیرساختی: عوامل زیرساختی انحراف او، همان ویژگی‌های شخصیتی او بودند. عقده‌ای بودن؛ احساس کمبود کردن؛ او را به کاری واداشت که مطرح شود.   لجبازی و غیر منطقی بودن؛ تکبر و غرور و نوعی خودباوری افراطی نیز سبب شد فقط خود را بر حق بداند و لزوماً هر کس را که با او در تضاد یا مخالف بود باطل مطلق بپندارد.   روحیهٔ انزواطلبی و گریز از جمع، دیگر ویژگی شخصیتی او بود که سهم بسزایی در انحراف او داشت؛ چرا که باعث شد در تقابل واقعی و سازنده با کارشناسان دین قرار نگیرد و پالایش نشود.   2. عوامل روساختی: عوامل روساختی انحراف گودرزی را می‌توان تأثیر پذیری او از افکار و آثاری دانست که زیرساخت اخلاقی و عقیدتی او را به هیجان درآورده؛ عملاً او را در بیراهه‌ای که قرار گرفته بود با سرعت بیشتری به پیش برده و از جاده حقیقت دور می‌کردند. این عوامل عبارتند از:   الف) فضای سیاسی حاکم بر جامعه: در آن برهه سلطنت، روحانیت و مارکسیسم سه ظلع یک مبارزه بودند که هر یک برعلیه دودیگر فعالیت می‌کرد. در این بین عده‌ای که مارکسیسم را مظهر مبارزه پنداشته و معتقد به باورهای دینی بودند تلاش کردند بین این دو جبهه آشتی برقرار کنند. نتیجه این حرکت تولد جریانی التقاطی شد که هیچگاه نتوانست اسلام را به شایستگی درک کند.[16] اکبر گودرزی یکی از پیروان این اسلام بود.[17]   ب) آثاری که گودرزی خواند[18] و سخنرانی‌ها و تفسیرهایی که او شنید: آثار و سخنرانی‌های دکتر شریعتی از عوامل مهمی است که خود گودرزی به آن تصریح دارد: «فرقان جریانی [است] که با بهره‌گیری از برداشت‌های مؤمنین به خداوند در طول تاریخ و به خصوص دکتر شریعتی شکل گرفته است.»[19]   اما برخی معتقدند که گودرزی متأثر از شریعتی نبود؛ بلکه از شوری که در آثار دکتر شریعتی وجود داشت، در جهت اهداف خود استفاده می‌کرد تا بتواند بخشی ازجوان‌ها را که به سخنان او علاقمند بودند را جذب کند. در واقع خلأهای موجود در گفتار خود را با استفاده از سخنان شریعتی پر می‌کرد.[20] و نیز شرکت در جلسات تفسیری که موسوی خوئینی‌ها در مسجد جوزستان تهران می‌گفت[21] که بسیاری بر تأثیر این نوع تفسیر بر شکل‌گیری فرقان به ویژه ترورهای آنها اعتراف دارند.[22] هر چند خود موسوی خوئینی‌ها این موضوع را به شدت تکذیب می‌کند.[23]   ناطق نوری می‌گوید: از یکی از فرقانی‌ها پرسیدم که شما از کجا به اینجا رسیدید؟ گفته بود اول تفسیر پرتوی از قرآن را خواندیم، بعد به مسجد جوزستان رفتیم و بعد از آن شریعتی و بعد هم اکبر گودردزی.[24]   فعالیت اجتماعی فرقانی‌ها، مرکز فعالیتشان را هم در مساجد قرارداده بودند و هم در دانشگاه‌ها و از این دو طریق یارگیری می‌کردند. پاتوقشان در دانشگاه‌ها عمدتاً دانشگاه علم و صنعت بود. مساجدی که فرقانی‌ها عمدتاً در آنها فعالیت می‌کردند، مساجد خیابان آذربایجان، سرچشمه و خمسه قلهک بود.[25]   نکته مهم دربارهٔ فعالیتهای پیش از انقلاب این گروه، سکوت جانبدارانهٔ رژیم از گودرزی و فعالیتهای گروه اوست که با وجود ظاهری مبارزه‌گر بر علیه رژیم؛ اما هیچ‌گاه ساواک مانعی بر سر آنها ایجاد نمی‌کرد.[26]   ترور ترور بارزترین اقدامی است که در پرونده این گروه به چشم می‌خورد. فرقانی‌ها فهرست بلند بالائی از شخصیت‌های مختلف تهیه کرده بودند که به قول خودشان، هفت‌هایی یکی از آنهارا ترور کنند. محصول این توطئه خائنانه ترور 20 نفر بود که برخی به شهادت رسیدند و برخی مجروح مجروح شدند.[27]   پایان فرقان در نهایت فعالیت گودرزی و گروه فرقان، در یک اقدام حساب شده از سوی سپاه و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و با کشف حدود بیست خانهٔ تیمی و تقریباً دستگیری همهٔ افراد وابسته پایان یافت[28] و پروندهٔ آنها به دادگاه انقلاب اسلامی ارجاع شد و سران و اعضاء آن، همگی عمدتاً توسط جناب آقای عبدالمجید معادیخواه و جناب آقای علی اکبر ناطق نوری محاکمه شدند. علاوه بر گودرزی چند نفر از عناصر اصلی فرقه و آنهایی که در ترورها دخالت مستقیم داشتند و یا مباشر در قتل‌ها بودند، در سوم خرداد 59 اعدام شدند. گروهی هم اظهار پشیمانی کردند و آزاد شدند و حتی بعضی از آنها در جبهه‌های دفاع مقدس به شهادت رسیدند.[29]     ارجاعات: [1] آیت الله گرامی، یادآور، ص 24. اما رسول جعفریان می‌نویسد: درس جدید را هم تا کلاس 11 خوانده است. وبلاگ جعفریان مقالهٔ «چهارم شهریور و گروه فرقان» [2] گرامی، همان. [3] یکی از خصوصیات مرحوم مجتهدی این بود که می‌گفت با نگاه به افراد می‌تواند نورانیت درون آنها را تشخیص دهد. ناطق نوری می‌گوید: ایشان درباره گودرزی فرموده بود: «وقتی گودرزی پیش من آمد، به چهره‌اش که نگاه کردم، دیدم تیره است، گذشته از آن، با حرف‌های انحرافی مانع از درس خواندن طلبه‌ها می‌شود؛ این بود که عذرش را خواستم. یادآور، ص 32. [4] فرزند آیت الله شیخ حسن سعید دراین باره می‌گوید: گودرزی اول پیش مرحوم آقای مجتهدی می‌رود و ایشان تحویلش نمی‌گیرد و بیرونش می‌کند و بعد به اینجا می‌آید. شاید مرحوم پدر فکر می‌کرده باید جوری برخورد کند که او از مجموعه روحانیت، سرخورده نشود، لذا قبولش می‌کند؛ منتهی فکر نمی‌کنم بودنش در اینجا حتی به یک سال هم کشید. به قول خودش خیلی هم ریاضت می‌کشید و به خودش سختی می‌داد، ولی از لحاظ تفکر، وقتی پدر ما فهمید دیدگاه‌های ناسالمی به ذهن او رسوخ کرده و دنبال تفکرات دکترشریعتی است، اختلاف به وجود آمد و بعد هم به او گفتند: به سلامت! یادآور، ص 259 [5] خسروشاهی، یادآور، ص 57. [6] سید جعفر شبیری زنجانی کسی که گودرزی در مدرسه چهلستون به دست او معمم شده است در این باره می‌گوید: گودرزی به کرات به کتابخانه می‌آمد و مشغول مطالعه می‌شد. بیشترمطاله جنبی می‌کرد، و الا از نظر طی مدارج حوزوی به شکلی منظم و روشمند، درس نخوانده بود. بیشتر کتاب‌های رایج را که با حال و هوای مبارزاتی و مارکسیستی انطباق داشت، مطالعه می‌کرد ... بیشتر کتب مرحوم دکتر شریعتی را با ولع می‌خواند. یادآور، ص 49. [7] ناطق نوری که از نزدیک او را می‌شناخت و قضاوت پروندهٔ او را بر عهده داشت دربارهٔ شخصیت گودرزی می‌گوید: به اعتقاد من از نظر شخصیتی عقده‌ای بود و به شدت احساس کمبود می‌کرد. خیلی لجباز و غیر منطقی و کله‌شق بود. ابداً زیربار حرف حق نمی‌رفت.، چون محتوا نداشت. سخت می‌شد فهمید مبنای رفتارهایش چیست. یادآور، ص 35. معادیخواه که او نیز در جریان قضاوت گروه فرقان قرار داشت همین نظر را دارد و می‌گوید: آدم لجبازی بود. بیشتر به فردی شبیه بود که عقده داشت. یادآور، ص 39. [8] مصاحبهٔ یادآور با سه تن از ز اعضای سابق فرقان، ص 282. [9] شبیری زنجانی: گودرزی یک روحیه انزواطلبی و اعراض از جمع داشت و همین موجب می‌شد که برداشت‌های خود را کمتر با علما و فضلا و افراد دیگر مطرح کند و متوجه اشتباهات خودشود. یادآور، ص 50. یارانش درباره او می‌گویند: ارتباطش با دیگران بسیار اندک بود و زندگی بسیار منزوی و گوشه‌گیرانه‌ای داشت. یادآور، ص 282. [10] خسروشاهی، یادآور، ص 57. [11] پیشکسوت انقلاب؛ شهید حاج مهدی عراقی، تهران، وزارت اطلاعات، مرکز بررسی اسناد تاریخی، 1378، ص 271. [12] رحیمی از اعضای هیات امنای مسجد قبا می‌گوید: (گودرزی) مجموعاً چهار جلسه کلاس را اداره کرد و بعد از او عذرخواهی شد و به او گفتند که دیگرنیاید ... بعد از مسجد قبا در بعضی از منازل صحبت می‌کرد و بعد هم به مسجد اعظم قلهک رفت و در آنجا برای خود پایگاهی را درست کرد. یادآور، ص 179 [13] خسروشاهی، یادآور، ص 58. [14] همان، ص 57. [15] اعتراف رسمی و مکتوب گودرزی درباره تعداد اموال و املاک فرقه فرقان و تعداد سرقت‌های مسلحانه‌ای که ازبانک‌ها به عمل آورده‌اند، نشان می‌دهد که فرقان علاوه بر باج‌گیری از تجار و کسبه که از طریق نامه‌های تهدیدآمیزاقدام می‌شد (اسناد آن در پرونده گودرزی موجود است)، سرانجام به این نتیجه رسید که با پول کم باج‌گیری نمی‌توان به هدف رسید و به همین دلیل به سرقت مسلحانه از بانک‌ها اقدام کرد. یادآور، ص 59. [16] آیت الله گرامی در این باره از چهره‌هایی مانند مهندس بازرگان، فخرالدین حجازی و دکتر شریعتی نام می‌برد که راه ارائه برداشت‌های ناسالم، علم زده و حتی سلیقه‌ای از دین را همراه کردند و زمینه ساز پیدایش گروه‌هایی شبیه به فرقان شدند. یادآور، ص 22 ـ 23. دکتر حداد عادل در این باره می‌گوید: فضا آکنده از برداشت‌های افراطی و شبه‌افراطی مبازاتی و اقتصادی و تاریخی و ایدئولوژیک از اسلام شده بود و به عنوان نمونه، آقای موسوی خوئینی‌ها در مسجد جوستان، برای خودش جریانی شده بود و سخنرانی‌هایی با این گرایش می‌کرد. یادآور، ص 28. [17] آیت الله مصباح در این باره می‌گوید: راه حلی که مطرح کردند این بود که ما اسلام را قبول داریم، منتهی خودمان به منابع اسلامی مراجعه می‌کنیم. قرآن برای «ناس» آمده و ما هم «ناس» هستیم. روحانیت چه کاره است؟ ما خودمان به سراغ قرآن می‌رویم و آنچه را که خودمان دلمان می‌خواهد از قرآن استفاده می‌کنیم. و به اصطلاح تفسیر سمبلیک قرآن و شریعت را به عنوان یک استراتژی مطرح کردند. یادآور، ص 17. [18] یکی از یاران او می‌گوید: زمینهٔ آن از زمانی شروع شد که گودرزی در قم تحصیل کرد و با مخالفین سازماندهی حوزه آشنا شد. او دو کتاب از امیر نصیر الدین امیر صادقی را دربارهٔ نقد روحانیت و نقد حوزه و اینکه اساساً چرا این بی‌نظمی‌ها در حوزه‌ها وجود دارند، خوانده بود و این کتاب‌ها بسیار روی او تأثیر گذاشته بودند. من این دو کتاب را قبل از انقلاب دقیق خوانده بودم و موقعی که گودرزی حرف می‌زد، می‌دیدم که جمله به جمله از آن نقل قول می‌کند و متوجه شدم که این کتاب‌ها چقدر روی او تأثیر گذاشته‌اند. یادآور، ص 283. [19] جریان‌ها و سازمان‌های مذهبی-سیاسی ایران از روی کار آمدن محمد رضا شاه تا پیروزی انقلاب (1302-1357)، رسول جعفریان، ص 688. [20] یادآور، ص 284. [21] در باره این جلسات تفسیر بنگرید به توضیحات علی فلاحیان در: شنود اشباح، ص 199 ـ 200. [22] علی اکبر ناطق نوری (قاضی اصلی دادگاه اعضای گروهک فرقان)، ماشاءالله رحیمی (از مدیران مسجد قبا)، هاشم صباغیان (وزیر کشور دولت موقت)، حاج احمد قدیریان معاون اجرایی وقت دادستان انقلاب اسلامی کل کشور، جعفر شجونی (عضو جامعه روحانیت مبارز) از کسانی هستند که به این ارتباط گواهی داده‌اند. (در مصاحبه‌های اختصاصی با یادآورش 6 ـ 8). [23] واعظی که علیه شما دروغ‌بافی کرده بود کیست؟، سایت آهنگ راه، شهریور ۹۰ و نیز بنگرید: شهروند امروز، 13 آبان 1386، ص 58 ـ 59. [24] یادآور، ص 33 و نیز ص 212. [25] ابوالحسنی، یادآور، ص 68. [26] خسروشاهی: فعالیت‌های گودرزی پیش از انقلاب، محدود به کارهای به ظاهر دینی و فرهنگی بود و به رغم فشار همه جانبهٔ رژیم بر همهٔ نیروهای چپ و راست، هیچ نوع محدودیت و مشکلی هم توسط رژیم شاه و ساواک بر سر راه فرقان ایجاد نمی‌شد؛ ... در اینجا انسان به یاد جریان کسروی می‌افتد که به رغم محدودیت‌های دورهٔ رضاخانی برای هرگونه فعالیت مذهبی، او در فعالیت‌های خود و نشر کتاب و مجلهٔ پیمان و پرچم و ایجاد گروه مسلح «رزمندگان»! و سپس تشکیل جلسات متعدد به عنوان آغاز دوران «پاکدینی»! مبارزه بر ضد شیعه و روحانیت و به اصطلاح «آخوندیسم» را ادامه می‌دهد و شهربانی و نهادهای امینی وقت هم نه تنها مانعی را بر سر راه او قرار نمی‌دهند، بلکه دست او را در هرگونه فعالیت ضد اسلامی-شیعی باز می‌گذراند. یادآور، ص 59. [27] خسرو شاهی: از آنها (ترور شدگان) 9 نفر مانند آیت اللّه مرتضی مطهری، آیت اللّه قاضی طباطبائی، دکتر محمد مفتح، سرلشگر محمد ولی قرنی، حاج مهدی عراقی، حسام عراقی، تقی حاج طرخانی، شیخ قاسم اسلامی شهید شدند و 6 نفر مانند آیت اللّه رضی شیرازی، آیت اللّه هاشمی رفسنجانی، آیت اللّه ربانی شیرازی، آقای حسین مهدیان مجروح شدند. پنج نفر دیگر هم که در میان آنها دو کارخانه‌دار و یک تبعه آلمانی و یک واعظ دوران رژیم قبل (محسن بهبهانی) و یک مداح (سید جواد ذبیحی) که از زندان آزاد شده بود، دیده می‌شود. این‌ها هم توسط فرقه فرقان ترور و کشته شدند. یادآور، ص 60. [28] با نفوذ برخی از اعضای سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی در این گروه، در 22 دی 58 بالاخره محل رهبر گروه و جمعی دیگر از اعضای آن شناسایی شد [تهران خیابان جمازاده کوچه اخوان پلاک 23] و طی هشت ساعت درگیری مسلحانه همه آنها دستگیر شدند. الویری، مرتضی؛ خاطرات مرتضی الویری، تهران، دفتر ادبیات انقلاب اسلامی، 1375، ص 86. رسول جعفریان در وبلاگ خود این تاریخ را 18 دی ذکر می‌کند که ممکن است تاریخ شناسایی محل اختفاء آنها باشد و 22 دی روز دستگیری آنها. [29] خسروشاهی، یادآور، ص 64. ]]> حوزه و روحانیت Thu, 04 May 2017 15:31:54 GMT http://dinonline.com/doc/report/fa/7339/ چرا روحانیان و رهبران دینی نباید در سیاست و احزاب ورود کنند؟ http://dinonline.com/doc/report/fa/7333/ دیوید والپ در یادداشتی که در زمان انتخابات ریاست جمهوری امریکا برای تایم نوشت با اشاره به این قانون نظر خود را درباره منصفانه بودن این قانون مطرح کرده ودر ادامه دلایلی آورده که بر اساس آن مداخله رهبران دینی و روحانیان را در مسائل حزبی و سیاسی نکوهیده است. او در این یادداشت آورده است: شاید به‌عنوان خاخام کنیسه‌ای که دربرگیرنده افرادی با نظریات سیاسی گوناگون است می‌گویم که این پرسش موضوع خوبی برای تفکر است. روحانیان در دفاع از موضوعاتی خاص مجازند؛ بسیاری از آنها درباره سقط‌جنین یا حقوق بشر برای‌مثال موضع‌گیری می‌کنند، اما آنها نمی‌توانند از نامزد یا حزب خاصی حمایت کنند. به نظرم این قانونی خردمندانه و سودمند است. این حاخام یهودی نوشته است: پرسش‌های مختلفی درباره چگونگی حمایت وجود دارد؛ می‌توان پولی را که از معافیت مالیاتی نصیب نهادهای دینی می‌شود به سمت نامزدی خاص هدایت کرد یا از سازمان‌های دینی برای لابی‌گری استفاده نمود؟ اما جدای از چنین موضوعاتی، سه دلیل اساسی‌تر وجود دارد که چرا متمم جانسون برای دین و نیز برای کشور خوب است. 1. سیاست می‌تواند حیات دینی را منحرف و آشفته کند به‌عنوان یک حاخام یا کشیش یا روحانی، هرچه بیشتر درگیر سیاست شوید رغبت کمتری به ایجاد رابطه و شناخت عمیق و همدلانه با مردم خواهید داشت. سیاست می‌تواند موجب شود تا مردم باکسی که عقاید سیاسی مخالف دارد و در پی برگزاری مراسم ازدواج یا خاک‌سپاری همراه با آیین‌های مذهبی است رفتار بدی داشته باشند. این موضوع در مورد مشورت‌خواهی هم رخ می‌دهد. بیشتر حیات دینی در فضاهای کوچک شکل می‌گیرد؛ ما در این فضا به دیگران توجه می‌کنیم و موجبات تسلی و آرامش آنها هستیم. ما با هم نماز می‌خوانیم و در مراسم و آیین‌ها شرکت می‌جوییم. گم‌شدن و سرگردانی در مشاجرات فضاهای بزرگ چونان یک تراژدی برای اجتماعات دین‌داران است. 2. اهداف می‌توانند شفاف باشند؛ نامزدها ندرتاً چنینند وقتی به‌عنوان یک رهبر دینی با یک شخص ارتباط برقرار می‌کنید، در همه مسائلش درگیر می‌شوید. هیچ راهی وجود ندارد که "بیرون از گود" بمانید. حیات سیاسی آشفته است. خوش‌نیت‌ترین سیاستمداران هم در طول مبارزات انتخاباتی دست به اعمالی می‌زنند که قابل پیش‌بینی و تصور نیست. شما می‌توانید هدفی را دنبال کنید و اگر جناح‌های سیاسی تغییر کردند همچنان هدف خود را پی بگیرید، حتی اگر نیاز باشد حزب یا سیاستمدار خود را تغییر دهید. شما از یک اصل جانبداری می‌کنید نه از یک شخص. 3. دین، مأمنی در این جهان است در خیابان، روزنامه و اداره، مردم بحث‌های سیاسی را پی می‌گیرند. آن‌چنان‌که شایسته نام عبادتگاه به‌عنوان مکانی برای عبادت است، یک عبادتگاه باید دور از قیل‌وقال بحث‌ها باشد. متمم جانسون بیشتر از آنکه محدودیتی بر دین باشد در دفاع از انسجام و یکپارچگی است. به‌خاطر جامعه و به‌خاطر ایمان، در نگهداشت این متمم بکوشیم. ]]> حوزه و روحانیت Tue, 02 May 2017 19:29:57 GMT http://dinonline.com/doc/report/fa/7333/ آنچه باید از آن مدرس صالح آموخت http://dinonline.com/doc/note/fa/7300/ مرحوم آیت‌الله سیدحسن صالحی که در روزهای پیش دار فانی را وداع گفت، از زمره آن دسته عالمان دین است که به دلیل همان اختصاصات شخصیتی جمعی را شیفته خود کرده بود. حسن علوی‌نژاد در یادداشتی که سایت اجتهاد آن را منتشر کرده بخشی از آن ویژگی‌های شخصیتی ایشان را مروری کرده است: ۱- استفاده بهینه از فرصت‌ها زمان، مهم‌ترین بستر حرکت و تکامل است؛ از این رو موفقیت چهره‌های برتر تاریخ را باید در پرتو بهره‌برداری بهینه از زمان بلکه لحظه‌ها دانست، و استاد صالحی در شمار این افراد بود که لحظه‌ها را نسیم الهی می‌دانست. او با گفتار و رفتارش طلاب را به بهره‌برداری از آن فرا می‌خواند؛ از این رو کمتر درسش را تعطیل می‌کرد حتی به مناسبت‌های مذهبی، چرا که به قول خودشان اولیای دین از ما خوب درس خواندن را می‌خواهند، و می‌دانست بلکه تجربه کرده بوده که بایستی خود رادر معرض نسیم فرصت‌ها قرار دهد، چنان‌که رسول خدا می‌فرمایند: «ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات، الا فتعرضوا لها.» ۲- دعوت به ورزش و پیاده ‌روی استاد تقریباً همیشه پیاده مسیر منزل تا مدرسه را طی می‌نمود و می‌فرمود به قدری شهرت به پیاده‌روی دارم که وقتی به دیدار حضرت امام خمینی (ره) در مدرسه رفاه رفتم، شهید صدوقی (ره) ضمن پذیرایی از من پرسید: آقای صالحی از مشهد پیاده آمده‌ای! و یک بار به مناسبتی در لابه‌لای درس فرمودند: پیاده‌روی نه تنها برای بدن مفید است که فرصت مناسبی برای اندیشه و مرور درس قبل از تدریس نیز می‌باشد، و گفتند: روزی تصمیم به آمدن به محل درس با ماشین سواری گرفتم. مدتی کنار خیابان منتظر شدم تا ماشین ترمز کرد. همین که نگه داشت مسافران جوان‌تر با سرعت و شدت به سوی ماشین رفتند و نوبت به ما نرسید. این عمل چندین بار تکرار شد تا من هم سوار شدم، ولی با چند پیامد ناروا: ۱- ناراحتی از برخورد مسافران منتظر و مهاجم به سوی ماشین‌های سواری ۲- دیر رسیدن به درس ۳- از دست دادن تمرکز و مطالب، به‌ گونه‌ای که درس جلد اول لمعه را در درس جلد دوم گفتم و بالعکس و حال آن‌که اگر پیاده آمده بودم مثل همیشه با خودم درس‌ها را تکرار می‌کردم و اعصابم نیز آرام بود. ۳- دعوت به ساده‌زیستی در گفتار و رفتار استاد صالحی بسیار ساده و بی تکلف لباس می‌پوشید و در جمع طلبه‌ها حضور می‌یافت. زندگی مستأجری را تمرین صبوری می‌دانست. و می‌فرمود: به نظر می‌رسد این‌که خداوند متعال حضرت ایوب (ع) را صابر معرفی کرده و فرموده است: «انا وجدنا صابرا نعم العبد انه اواب»[۱]. حتما ایوب نبی مستأجر بوده است که به این مقام رسیده است. ایشان از اساتید خود با عظمت و بزرگی یاد می‌کرد و می‌فرمود: مرحوم شیخ مجتبی قزوینی به رغم مراجعات فراوان طلاب و مردم، منزل کوچکشان دو طبقه داشت و در هر طبقه یک اتاق، یک طبقه را به من اجاره داده بودند و در طبقه دیگر خودشان زندگی می‌کردند و با آویختن پرده، اندرونی و بیرونی منزل را از هم جدا کرده بودند. ۴- احترام به اساتید و بزرگان آیت‌الله صالحی همیشه از اساتید و معلمان و آموزگاران خود با عظمت یاد می‌کرد و یادشان را گرامی می‌داشت و حتی نسبت به بازماندگان آنان احترام می‌گذاشت. روزی در راهروی وردی مدرسه نواب نشسته بودند و طلبه‌ها هم مثل همیشه کم‌کم دور ایشان جمع ‌شدند و مطالب گوناگون مطرح شد. ایشان پس از سرگرم شدن به گفت‌وگو، به یکی از دوستان فرمود: مراقب باش،‌ اگر جنازه‌ای را از جلو مدرسه عبور دادند مرا خبر کن. همه با نگرانی پرسیدند: تشییع جنازه کیست؟ فرمود: تشییع جنازه پیرزنی است که به گردن ما حق دارد،‌ زیرا روزگاری همسر استادمان بود و به زندگی ایشان گرما می‌بخشید. ۵- تواضع و فروتنی استاد صالحی به‌رغم حافظه نیرومند و حفظ بسیاری از متون سنگین درسی حوزه و مهارت در بیان سخت‌ترین مباحث فقهی و اصولی و آشنایی با فتواهای گوناگون مراجع تقلید و نیم قرن تدریس، از طرح خود و خودبرتربینی به شدت پرهیز می‌نمود. بلکه از آن‌چه بود خود را کمتر مطرح می‌نمود، آن هم با واژگانی که از ارائه آن شرم دارم و بیان آن‌ها را جسارت نسبت به ساحت مقدس استاد می‌دانم. ۶- شیرین‌بیانی استاد مسائل سنگین علمی را همیشه با مزاح و لطیفه‌گویی در هم می‌آمیخت؛ لطیفه‌هایی که خود حاوی درس‌های گوناگون زندگی بود. دوستان شرکت‌کننده در درس‌های ایشان، لطیفه‌های گویا و رسای ایشان را خوب به یاد دارند. ایشان در ضرورت دوستی و وحدت و همدلی زن و شوهر می‌فرمودند: دوستی و یار غمخوار هم بودن اختصاص به دوران فقر و تهیدستی و بی‌نوایی ندارد، و در هر زمان و با هر مقام بایستی ادامه یابد، در غیر این صورت رابطه آن دو همانند رابطه الاغ‌هایی خواهد بود که در زمستان سرد در اثر عدم دسترسی به غذای مناسب زیر یک سقف با هم زندگی مسالمت‌آمیزی دارند،‌ حتی گاهی زخم یک‌دیگر را لیس می‌زنند، ولی همین‌که چشمشان به علف‌های بهاری می‌افتد جفتک زده و یک‌دیگر را زخمی نموده به هم آسیب می‌رسانند. ۷- عشق به امام خمینی (ره) آیت‌الله صالحی به حضرت امام (ره) علاقه ویژه‌ای داشت و در اولین روزهای ورود امام به تهران، به مدرسه رفاه به دیدار ایشان شتافت. در هیاهوی مربوط به نظریه امام مبنی بر نقش زمان و مکان در اجتهاد، وقتی فضلاء از استاد توضیح خواستند، ایشان توضیحات بسیار مفیدی ارائه و ازآن دفاع کرد. ۸- دعوت به اندیشه و تفکر وادار کردن طلبه‌ها به اندیشیدن و تولید فکر از رویکردهای جلسات درس آن بزرگوار بود. روزی به خاطره‌ای از دوران طلبگی خودشان اشاره نموده و فرمودند: من در مدرسه عباسقلی خان حجره داشتم. گاهی خیرین طلبه‌ها را به راه‌های دور و نزدیک به مناسبت‌های گوناگون دعوت می‌کردند و پذیرایی می‌نمودند. روزی پس از پذیرش دعوت در منطقه گل‌ختمی و خوردن شام سنگین، پیاده‌روی را ترک کردم و با درشکه به مدرسه بازگشتم و کمی به استراحت پرداختم. به هنگام استراحت با خود فکر کردم اگر نصف مبلغ یک ریال کرایه درشکه را شام تهیه می‌کردم هم لذیذتر بود و هم مهم‌تر از آن، این قدر وقتم به هدر نمی‌رفت. ۹- پرهیز از افراط و تفریط از آموزه‌های لطیف استاد پرهیز از تندروی وکندروی بود. ایشان هر دو را آفت می‌دانست، به ویژه خطر آن دو را در فهم و فقاهت گوشزد می‌کرد. می‌فرمود: امیدوارم شما عزیزان اقتصاددان خوب و فقیه معتدلی شوید. ۱۰- حاضرجوابی و تیزهوشی استاد می‌آموخت به هنگام مراجعات مردم و طرح برخی از پرسش‌ها و مسائل جامع بیندیشید و مواظب باشید دور نخورید و پاسخ را کوتاه و رسا بگویید و خود نیز چنین رفتار می‌نمود و می‌فرمود: کسی می‌خواست از سهم سادات استفاده ببرد، خدمت مرحوم شیخ هاشم قزوینی رسید و عرض کرد: دیشب خواب دیدم در محضر رسول خدا (ص) و اهل بیت هستم و من هم از سادات و منسوبین به آن بزرگوارانم. ایشان در جواب فرمود: «بنابراین از این پس هم زکات و هم خمس هر دو بر شما حرام است». ۱۱- توکل از آموزه‌های مرحوم استاد توجه و یادآوری توکل بر خدای سبحان در همه امور به ویژه در رزق و روزی بود. ایشان ضمن دعوت به سخت‌کوشی و تلاش مستمر در تحصیل و تدریس می‌فرمود: از زمان شیخ مفید (ره) تا کنون حتی در زمان محاصره نجف توسط انگلیسی‌ها شنیده نشده، طلبه‌ای از گرسنگی مرده باشد. در همه حالات سعی و کوشش و عمل به وظیفه و تکلیف را لازم و واجب می‌دانست و می‌فرمود: هیج واجبی بالاتر از جهاد به‌جز تلاش و کار برای زن و بچه نیست. ۱۲- عشق به درس و مذاکرات علمی علاقه وافر استاد به آموزش وادارش می‌کرد بیش از توان و قوای جسمانی‌اش در جلسات درس و بحث حضور یابد و تقریبا تمام ساعات شبانه‌روزش را بدان بپردازد. اوایل دهه شصت بود که شنیدم استاد مریض شده‌اند. در خدمت برخی از دوستان به عیادتشان رفتم و جویای حال ایشان شدم. فرمودند: دکتر گفته باید از کلاس‌های درس خود کم کنی؛ از این رو، سال آینده درس‌های عصر را تعطیل خواهم کرد. پس از شروع سال تحصیلی متوجه حضور آن بزرگوار در درس‌های عصر شدم. از ایشان پرسیدم: الحمدلله بهبود یافته‌اید و رفع بیماری شده که کلاس‌های عصر را ادامه داده‌اید؟ فرمود: خیر؛ فکر کردم من که خواهم مرد و گریزی از مرگ نیست؛ پس چه بهتر بین طلاب و در کلاس درس عمر را به پایان برسانم!   نمایش ویدیو دانلود ارجاعات: [۱] – سوره ص، آیه ۴۴ ]]> حوزه و روحانیت Fri, 14 Apr 2017 12:05:43 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/7300/ چرا آیت الله حائری یزدی با مخالفت حاج‌آقا حسین قمی در مسئله حجاب همراهی نکرد؟ http://dinonline.com/doc/report/fa/7296/ به گزارش دین آنلاین، در بخشی از کتاب " نجوم السرد بذکر علماء یزد " به قلم آیت الله سیدجواد مدرسی آمده است: «روش مرحوم حائری تقیه و حفظ حوزه علمیه بود. بنابراین در زمان فتنه مشروطه دخالتی نکردند. در زمان مرجعیت هم با ستمگر زمان خود یعنی رضاشاه پهلوی ملعون، همچون ائمه که با خلفا رفتار می کردند، کمال تقیه را اعمال می فرمود و با علمایی که قصد مخالفت و براندازی رژیم پهلوی را داشتند مانند حاج آقا نورالله اصفهانی همراهی نکرد. حتی با مخالفت حاج آقا حسین قمی در مسئله حجاب هم همکاری ننمود. فقط در قضیه کشف حجاب، به شاه ملعون تلگرافی زدند که وی جواب نامساعدی به ایشان داد.»   در پاورقی کتاب مذکور و در حاشیه این مطلب آمده است: به نظر می رسد آیت الله حائری با مسائل سیاسی نااشنا نبود، بلکه روش پرهیز در امور را آگاهانه و بنا به دلایل خاصی انتخاب نمود... درواقع سیره آیت الله حائری انزوای کامل از امور و جریان‌های روزمره نبود، کما اینکه او در ذیل نامه‌ای را که علمای عتبات (اصفهانی و نائینی) خطاب به مجلس شورای ملی نوشته و در آن بیست نفر از علمای داخل و خارج ایران را به منظور نظارت بر قوانین مجلس معرفی کرده بودند، امضا کرد و آنها را مورد تایید قرار داد.   روش آیت‌الله حائری یک رویه خاص و منحصر به فرد محسوب می شد که مطابق رضایت و خواست رضاخان نبود... از آنجا که به طور معمول انتظار همگان از دخالت در سیاست، موافقت یا مخالفت آشکار است، صفت غیرسیاسی بودن در آیت الله حائری به کار می‌رود. اما چنانچه سیاست را به مفهوم تدبیر امور اجتماعی بدانیم، در عملکرد آیت الله حائری به وضوح چنین خصیصه‌ای را می‌توان مشاهده کرد. به طور کلی، روش سیاسی آیت الله حائری با رعایت اصل تقیه بود. اما آنچه که در مفهوم ساده از تقیه به عنوان «سکوت محض» تلقی می شود، در مورد ایشان مصداق ندارد... از این رو رابطه میان او و رضاشاه در ظاهر بر اساس احترام متقابل بود... چنین احترام متقابلی این امکان را به آیت الله حائری می‌داد که چهره تهاجمی رضاشاه علیه روحانیون را تا حدی [تحت] کنترل درآورد و در بحبوحه دورانی که هر کسی به جرمی ولو کوچک تحت تعقیب و مجازات قرار می‌گرفت، حس اعتماد رضاشاه را جلب کند و به این طریق، خود و حوزه را از انهدام -بلایی که بر  سر سایر مدارس علمی آمد- برهاند و حتی بتواند از طریق این رابطه، به تعدیل ظلم و تعویض برخی افراد فاسد حکومت استفاده نماید و بالاتر اینکه به نصیحت رضاشاه بپردازد...   در حقیقت سلیقه آیت الله حائری، ادامه کار فرهنگی در حوزه علمیه بود و سایر امور و مسائل جاری را تحت‌الشعاع این قضیه می‌دید. اولویت اصلی برای ایشان، «پابرجا ماندن حوزه» به هر نحو ممکن بود، از این رو به گفته یکی از شاگردان (آیت الله اراکی) وی به اسم اینکه من ناخوش‌احوالم، با آقایان مساعدت نکرد، چه بسا اگر اقدامی می‌کرد، قم هم مثل مشهد (حمله به مسجد گوهرشاد در سال ۱۳۱۴) می‌شد.     منبع: کتاب «نجوم السرد بذکر علماء یزد»، به قلم آیت الله سیدجواد مدرسی یزد: انجمن آثار و مفاخر فرهنگی استان یزد با همکاری انتشارات وصال، چاپ اول، ۱۳۸۴. صفحات ۶۹۵ تا ۷۰۳     ]]> حوزه و روحانیت Wed, 12 Apr 2017 12:14:35 GMT http://dinonline.com/doc/report/fa/7296/ مجاهدات آیت‌الله کاشانی http://dinonline.com/doc/note/fa/7245/ حدود سه ماه بعد از رحلت ایشان، روحانی جوان و پرشور آن ایام، شیخ اکبر هاشمی رفسنجانی در سن بیست و هشت سالگی با هدف مبارزه علیه ظلم با انتشار مقاله‌ای حماسی به دفاع از شخصیت علمی، فقهی، انقلابی و سیاسی آن مرد مجاهد برخاست. در آن زمان هنوز از انقلاب اسلامی به رهبری امام‌خمینی خبری نبود و طرح این گونه مسائل، آن هم توسط یک طلبه ‌جوان، جرات فراوان، بینشی عمیق و انگیزه‌ای خاص لازم داشت و به نوعی اعلان جنگ با سردمداران استعمار خارجی و استبداد داخلی تلقی می‌شد. متن این مقاله تاریخی که تقدیم حضور خوانندگان می‌شود به روشنی افکار و اندیشه‌های فقهی- سیاسی و انقلابی آیت‌الله هاشمی رفسنجانی را در آن مقطع سیاه ستمشاهی نشان می‌دهد، همان‌گونه که کتاب ارزشمند «امیرکبیر» ایشان، مبانی سیاسی- اقتصادی و مدیریتی معظم‌له را در معرض قضاوت صاحبان فکر و اندیشه به نمایش می‌گذارد. مجموعه آثار مکتوب آیت‌الله هاشمی رفسنجانی حکایت از یک واقعیت و حقیقت انکارناپذیر دیگر هم دارد که آقای هاشمی تا آخرین روز حیات، همان هاشمی شصت سال پیش بود و این مخالفان ایشان بوده و هستند که در هر برهه‌ای به یک رنگ و لعابی مُلَّون می‌شوند و در هر سالی به یک شکل و شمایلی خاص در می‌آیند. نکته مهم‌تر دیگراین‌که، همان‌طور که در نهضت ملی شدن نفت مثلث (استبداد، استعمار و تحجر) دست به یکی کرده و با ترفندهایی روحانیت انقلابی و مجاهد را منزوی ساختند، در نظام اسلامی نیز مثلث (تحجر، انحصارطلبی و افراط‌گرائی) در کنار هم قرار گرفته و علیه روحانیت اصیل و بنیانگذار متحد شدند و به همان تلاش‌های شوم و شیطنت‌های کُهنه سماجت ‌ورزیدند. دیروز آنها هرچه تهمت و افترا و سخن ناروا درباره آیت‌الله کاشانی گفتند امروز همان حرف‌ها را جاهلانه و طوطی‌وار و البته بعضی هم عامدانه و مغرضانه درباره آیت‌الله هاشمی تکرار کردند و همچنان بعد از وفات ایشان هم تکرار می‌کنند. این مقاله که بیانگر همین واقعیت تاریخی است اولین بار در بهار 1341 در چهارمین شماره سالنامه «مکتب‌تشیع» به چاپ رسید، بعد در سال 1372 توسط استاد سیدهادی خسروشاهی در مجله وزین «تاریخ و فرهنگ معاصر7-6» ویژه‌نامه آیت‌الله سید ابوالقاسم کاشانی تجدید چاپ شد و چاپ سوم آن اسفند ماه سال گذشته در روزنامه جمهوری اسلامی تقدیم حضور خوانندگان محترم گردید و اینک در حالی که حدود شصت روز از رحلت جانگداز آیت‌الله هاشمی رفسنجانی می‌گذرد، به مناسبت سالگرد رحلت آیت‌الله کاشانی برای چهارمین بار منتشر می‌شود. به کوشش عبدالرحیم اباذری *** مجاهدات آیت‌الله کاشانی آیت‌الله کاشانی در جامعه ما با همه اسم و رسمی که داشت. درست شناخته نشد، چه می‌شود کرد؟ محیط اجتماعی فاسد است، بدنام است، غیراز اینکه بی‌حقیقت است، حقیقت پوش هم هست، حجاب حقایق می‌شود. قبل از آنکه پاکی‌های اشخاص را اظهار کند قیافه کریه خود را به اسم آن‌ها می‌نمایاند! اگر می‌خواهید آیت‌الله کاشانی را خوب بشناسید، از دوستان و هم دوره‌های ایشان بپرسید، آنچه که آن‌ها و آن طور که آنان او را شناخته‌اند و می‌گویند، با این مقدار از بزرگواری که از ایشان جلوه کرده، خیلی به هم راه دارد. فقیه عظیم‌الشان آیت‌الله العظمی حاج میرزامحمدتقی شیرازی در موقعی که آیت‌الله کاشانی فقط سی و پنج سال از عمرشان می‌گذشت از ایشان خواستند که رساله عملیه برای مردم بنویسند و صریحاً احتیاطات را به ایشان ارجاع می‌فرمودند. این مرتبه برای شخص سی و پنج ساله آن هم در موقعی که آن همه علمای بزرگ در حوزه علمیه نجف بوده‌اند، خیلی بزرگ است و کمتر کسی در این سن به این مقام می‌رسد و این دلیل نبوغ علمی و استعداد سرشار و کار و زحمت فوق‌العاده ایشان است، زیرا این درجه، معمولاً در سن پنجاه سالگی نصیب علما می‌شود. آیت‌الله کاشانی روح سلحشوری و آن شهامت و شجاعت بهت‌آور را از جد بزرگوارش امام علی بن ابی طالب(ع) به ارث برده و این پسر، در این زمان نمونه‌ای از آن پدر عالی مقام بود و چرا نباشد؟ در مکتب همان امام همام درس خوانده و خون و گوشت و پوست و استخوان بدنش از همان جا ریشه گرفته است. اصولاً علما و آیات همه شجاع و برای انجام وظیفه دینی و اجتماعی از خود گذشته اند، ولی از حق نمی‌شود گذشت که ایشان امتیازاتی داشت و افتخارات درخشان‌تری در زندگی اجتماعی به دست آورد. گفتم ایشان تحقیقاً مجتهد جامع الشرایط بوده و آیت‌الله شیرازی احتیاطات را به ایشان ارجاع داده و خواسته‌اند که معظم له رساله بنویسند، برای چنین کسی، دیگران نباید وظیفه معین کنند و ایشان هم نباید منتظر دستور دیگران باشد و بنابراین، ما هم احتیاج نداریم که برای درستی و حقانیت مجاهدات ایشان استدلال کنیم، چه او مجتهد است و نظرش بر خود و مقلدینش «واجب العمل» است. او با اجتهاد خود فهمید که کناره‌گیری و دخالت نکردن در امور اجتماعی و سیاسی مردم «جرم» است، و معتقد بود که جمله «دیانت از سیاست جدا است» یکی از القائات عمال استعمار است و اثبات می‌کرد این نقشه مکارانه ایست که در تاریخ بارها تکرار شده و بدینوسیله مردمی ظالم و جاه طلب توانسته‌اند دست مردان با حقیقت را از اجتماع دور بکنند و خود بدون مانع، دنبال هوس‌های حیوانی خود باشند. منصور دوانیقی به همین منظور به امام صادق(ع) که در قلوب مردم محبوبیت داشت پیشنهاد کرد که: روحانیت و بیان احکام دین اسلام از آن شما بنی هاشم! و سیاست و اداره امور ملت با بنی عباس!. امام صادق(ع) که مطالب را بدست آورده و مقصد او را درست می‌دانست جواب داد: روحانیت مرز ندارد و در تمام شئون اجتماعی، سیاسی و اداری مملکت ریشه دارد و نمی‌شود از دستگاه سیاست جدا شود. آخر کدام «پیش آمد» است که روحانیت در آن نظر و دین در آنجا حکم نداشته باشد؟ «تفکیک دین از سیاست» یعنی مقداری از دستورات خدا را کنار گذاشتن و قسمتی از قرآن و کتاب قانون دین را قیچی کردن و اگر بخواهیم روشن‌تر مقصود گویندگان این جمله را بگوئیم یعنی: آن قسمت از احکام اسلام که با شهوات قلدران و زالوهای ملل و اجتماعات نمی‌سازد، خدا پس بگیرد و آن چه که به نفع استعمار و یا بی‌طرف! است، عمل شود. مقصود این است که او به وظیفه‌ای که خود تشخیص داده بود عمل می‌کرد و مجتهدی بود مجاهد و دیگران بر انتخاب روش جهادی ایشان، حق اعتراضات جاهلانه ندارند. آیت‌الله کاشانی در موقعی دست به مجاهده زد و خود را در معرکه با اژدهای مخوف جنگ‌های خانمانسوز که از طرف استعمارگران برپا می‌شد درگیر نمود که غیرازانجام وظیفه و از جان گذشتگی، چیزی نمی‌تواند علت آن باشد. آن روزها هیولای استعمار به قدری وحشتناک به نظر می‌رسید که همه ملل کوچک و عقب افتاده خود را کاملا باخته و خویش را مجبور به تسلیم و اطاعت می‌دیدند و عمال استعمار مثل گرگ‌های عصبانی و گرسنه به هر طرف می‌تاختند و به هر گله‌ای شبیخون می‌زدند و هر کس در هر مقامی که بود، اگر می‌خواست مانعی در راه پیشرفت آن‌ها ایجاد کند و حتی برای یک روز آن‌ها را از رسیدن به هدف شوم (سیادت نامشروع) دور کند، قبلاً بایستی خود را مهیای سر‌دار رفتن، یا مرگ در زندان‌های انفرادی مرطوب و تاریک با شلاق‌های مسموم آن‌ها کند. درچنین شرایطی این مجاهد بزرگ (با اینکه علی الظاهر وسائل ریاست مذهبی و آقائی ایشان مهیا بود و روسای حوزه از او می‌خواستند که رساله عملیه بنویسد و بر قلوب مردم دین دوست آن روز فرمانفرمائی کند) شروع به مجاهده نمود، و با توجه به اینکه پنچه در پنجه استعمارچیها نمودن، بزرگترین خطر را همراه دارد و اگر مرگ هم نباشد، لااقل با تبلیغات عوام فریبانه آن‌ها و سیاست‌های شوم و دغلبازی‌های مخصوص به خودشان، آبرو و وجهه موجود ایشان را از دست ایشان خواهند گرفت، دست به کار شد. چه بکند؟ مجتهد است، تشخیص داده، برای خود مبارزه را وظیفه شناخته و با تقوایی که دارد بی‌محابا به مبارزه پرداخت، تهدیدها، سرزنش‌ها، وعده‌ها، وعیدها، پول‌ها، مقام‌ها، تطمیع‌ها، تعریف‌ها، تعارف‌ها، التماس‌ها، خواهش‌ها، مکرها، حیله‌ها، خدعه‌ها، نقشه‌ها و میانجیگری‌ها همه در راه اسکات ایشان اعمال شد و هیچ یک در فکر پاک و نیت منزه او کوچکترین اثری نگذاشت، و در اراده پولادینش رخنه‌ای باز نکرد. هدف عالی و همت بلندش در مرزهای ایران متوقف نمی‌شد، نجات تمام ممالک اسلامی از دست این دیوهای استعمار، یکی از آرزوهایی بود که برای آن تلاش می‌کرد. همه دیدند که در قضیه کانال سوئز مصر تا آنجا که مقدورش بود، اظهار مساعدت نمود. در کشتاروحشیانه مردم مسلمان الجزایر برای اظهار همدردی فاتحه گرفت و از خونخواران فرانسه اظهار نفرت فرمود. در راه کمک به ممالک استعمار زده اسلامی، چه میتینگ‌ها که راه انداخت و همفکری‌ها که نمود؟ آن‌قدر مبارزاتش عمیق و ریشه‌دار انجام می‌شد که در خاورمیانه، مبغوض‌ترین دشمنان دولت‌های جاه طلب به شمار می‌رفت، تا آنجا که موقعی که انگلیسی‌ها می‌خواستند با عراق صلح کنند، تسلیم آیت‌الله کاشانی را از شرایط صلح قرار دادند و موقعی که زبانه آتش جنگ جهانی اول به عراق کشیده شد آیت‌الله کاشانی و پدر بزرگوارش حضرت آیت‌الله حاج سید مصطفی کاشانی سمت رهبری نیروهای مسلح ملی عراق را داشته، درهمان موقع که شاهد شهادت پدر ارج دارش بود، از خدا خواسته بود که این سرنوشت افتخارآمیز به انتظار او هم باشد و سعادت شهادت در راه انجام وظیفه مقدس دفاع از حریم اسلام و مسلمین، نصیبش گردد. او و همدرس و همفکر معظمش آیت‌الله حاج سید محمدتقی خوانساری در قیام علیه قرارداد ظالمانه انگلیس در عراق، وارد جبهه جنگ شدند. آن دو کوه علم، با جمعی دیگر از علمای مجاهد، با لباس جنگ در قلب لشکر دیده می‌شدند، وه! که چقدر برازنده و مناسب و دلپذیر است دریایی از علم غرق در اسلحه سرد و گرم جلوه کند؟ خواندن این مطالب دورنمایی از مبارزات عارفانه علی(ع) را در نظر انسان مجسم می‌کند. با همکاری عشایر عراق از سنی و شیعه، آنقدر استقامت به خرج دادند، جوشیدند و کوشیدند تا قوای انگلیس را وادار به عقب نشینی نمودند و چهل هزار نیرو هم که انگلیسی‌ها برای تثبیت قرارداد استعماری با «وثوق الدوله» در ایران متمرکز کرده بودند، برای کمک به سربازهای انگلیسی در عراق، ایران را ترک گفتند و بالنتیجه، هم ایرانیان راحت شدند و هم در عراق انگلیسی‌ها شکست خوردند. یعنی نتیجه چندین ماه مبارزات مردانه، به دست آوردن استقلال عراق و خلاصی ایران از دست لشکر خون آشام انگلیس شد. متجاوزان استعمارطلب انگلیسی تشخیص داده بودند که وجود آیت‌الله کاشانی بزرگترین مانع پیشرفت آن‌ها در عراق است و لذا حکم «اعدام» ایشان از مرکز فرماندهی دشمن صادر شد و معظم له به ناچار «خائفاً یترقب» از راه پشت کوه خود را به تهران رسانیده و در تهران به مبارزات مردانه خود علیه اجانب ادامه داد و الحق موفقیت‌های شایانی به دست آورد. استعمارگران انگلیسی که از دست آیت‌الله دلی «طشت‌خون»! داشتند، به تهمت همکاری با لشکر آلمان ایشان را تحت تعقیب قرار دادند (درصورتی که برای آیت‌الله کاشانی که اصولاً با بیگانگان طرف بود، از این لحاظ تفاوتی بین آلمان و غیرآلمان نبود) ولی شکنجه‌ها، زندان‌ها، تبعیدها و بلا‌ها، همه معظم له را در تعقیب هدف مقدس خود محکم‌تر می‌ساخت. چهارسال زجر آوارگی و دو سال و نیم زحمات زندان و تبعید اراک و رشت و کرمانشاه ودو سال گرفتار بهجت آباد قزوین و مرارت‌های بی‌شمار تبعید به بیروت را کشید و آخرالامر حاضر نشد حتی یک روز به ریاست و سلطه این ظالمان سرکش رضایت دهد. مثل استخوانی در گلوی عمال استعمار گیر کرده بود، از هر راهی برای دفع ایشان وارد شدند، و به هر حربه توسل جستند، از دست اونجات پیدا نکردند، بالاخره دست به حربه ناجوانمردانه «تهمت و بدنام کردن» که در تاریخ ریشه بسیار قدیمی دارد زدند، همان حربه‌ای که بت پرستان مکه درباره رسول خدا (ص) اعمال کردند و گفتند «جادوگر» است، همان حربه‌ای که معاویه علیه پدر ایشان علی(ع) به کار برد که او را کافر، واجب القتل، واجب السّب، به دنیای اسلام معرفی نمود. خلاصه همان حربه‌ای که در طول تاریخ، بارها مردان حقیقت را لکه‌دار کرده‌اند و افکار عمومی را با آنها مخالف ساخته و سپس اغراض شومی بی‌مانع اعمال شده است. اینجا دیگر وظیفه خود مردم است که بیدار باشند، خائن و خادم را بشناسند و تحت تاثیر تبلیغات سوء اجانب واقع نشوند، این به عهده خود ملت است که چشم بازکرده، ببینند که گرگ‌های طماع و خونخواری که خون ده‌ها ملت ضعیف و بی‌پناه از دندان‌های آن‌ها می‌چکد، نمی‌توانند برای دیگران دلسوز و خیرخواه باشند. گرچه نتوانستند به طور کلی نتیجه بگیرند، ولی تبلیغات ماهرانه، آن هم در میان مردمی فاقد حس تشخیص و قضاوت صحیح، بالاخره کار خود را کرد و تنها حامی و دلسوز بیدار و حساس خود را خانه نشین کردند و حتی بعضی از همین ملت جاهل در گرفتاری‌های او، که راستی عزای ملی بود، جشن داشتند. آیت‌الله کاشانی در جوانی و پیری امتحان پاکی و درستی خویش را داد، او برای یک روز هم از ریاست و سیادتی که در سایه کوشش‌ها برایش پیش آمد، به نفع شخص خود استفاده نکرد. مردم خودپرست با یک سال قدرت و ریاست، دنیای یک قرن خود را آباد می‌کنند! ولی این مرد روحانی و آن مجسمه تقوی، فضلیت و پاکی، از آن همه قدرتی که در دست داشت، به غیر از خدمت اجتماعی و پاکدامنی چیزی اندوخته نکرد فقط یک عمر خدمت برای ملت با یک دنیا افتخار و عظمت و آبرو در پیشگاه خدا. با اینکه خود شخصاً متمکن و ثروتمند بود، در اواخر عمر خانه مسکونی خود را در گرو پولی که برای خرج زندگی خویش قرض گرفته بود، گذارد، این چنین وجود پاکی از دست ما رفت و چنین آفتابی در 23 اسفندماه 1340 و 7 شوال 1381 غروب کرد، رفت و از همه غم‌ها و غصه‌ها راحت شد و در جوار رحمت حق پس از یک عمر زحمت و رنج آرام گرفت: آفتابی به خاک پنهان شد که دل خاک نور باران شد این مصیبت جبران ناپذیر را ابتدا به پیشگاه مقدس ولی عصر و بعد به بازماندگان ماتم زده آن مرحوم و سپس به عموم شیعیان بلکه مسلمانان جهان تسلیت می‌گوئیم. اکبر هاشمی رفسنجانی قم 25/3/1341   ]]> حوزه و روحانیت Mon, 13 Mar 2017 14:13:57 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/7245/ اسلام رسانه‌ای را باور کرده‌اند http://dinonline.com/doc/interview/fa/7221/ *آیا تاریخچه آشنایی اسلام و غرب، تاثیری در ذهنیت منفی غربیان دارد؟ چراکه برخی معتقدند جنگ‌های صلیبی اولین آشنایی جدی و عمومی غربیان با اسلام است و همین امر، باعث شده در ذهنیت غربیان، اسلام با جنگ و خشونت، همراه باشد. اتفاقا جنگ‌های صلیبی جنبه‌های مثبت بیشتری داشت و ذهنیت غرب درباره جهان اسلام را تا حد زیادی اصلاح کرد. درست است که این رویارویی‌ها با نیت جنگ شروع شد، اما در ادامه باعث آشنایی هرچه بیشتر این دو فرهنگ شد. جنگی که خاستگاه آن هم حرکت‌های خصمانه‌ای بود که علیه سرزمین‌های اسلامی و تصرف بیت‌المقدس صورت گرفت و آن‌ها در آن جنگ اول توانستند بیت‌المقدس را در اختیار بگیرند. لذا در این جنگ‌ها، ابتدا غربی‌ها بودند که وارد جهان اسلام شدند، آنها از شمال دریای مدیترانه حرکت کردند و از قسمت شرق دریای مدیترانه وارد سرزمین‌های اسلامی شدند و زندگی مسلمانان را از نزدیک دیدند و همین مواجهه مستقیم، خیلی تاثیرگذار بود و موجب مبدا تحولات فرهنگی و علمی و اجتماعی مثبت در غرب شد، بطوریکه برخی یکی از ریشه‌های رنسانس را همین یافته‌های غربی‌ها در خلال جنگ‌های صلیبی می‌شمردند،‌ پیشرفت مسلمانان و جایگاه علم، نظافت، پاکیزگی شهری، آداب معاشرت، شیوه مدیریت شهری و... نکات مهم و جدیدی برای غربی‌ها بود که در جنگ‌های صلیبی با آن مواجه شدند. ضمن آنکه ما پیش از جنگ‌های صلیبی حضور مسلمانان در اسپانیا را داریم. اشاره کردم که جنگ‌های صلیبی و مسیر جنگجویان صلیبی از غرب اروپا و شمال اروپا بود، ولی مسلمانان در اسپانیا و در جنوب اروپا، منطقه اندلس، پیشتر، حضور داشتند. اتفاقا حضور مسلمانان در آن منطقه نیز باز تاثیرات مثبتی داشت و خیلی از فعالیت‌های علمی و فرهنگی غرب از همان جا شروع شد،‌ دوره‌ای که حتی پادشاهان انگلستان و دیگر کشورهای اروپایی، فرزندان‌شان را به مناطق مسلمان‌نشین می‌فرستادند تا علم بیاموزند. با این توضیحات، فکر می کنم بجای جنگ‌های صلیبی که شما اشاره کردید، بهتر است آغاز این نگاه خصمانه غرب نسبت به جهان اسلام را از ارباب کلیسا بدانیم. آن‌ها بودند که این خشونت را آغاز و تشدید کردند، در همان زمان حضور مسلمانان در اندلس. اتفاقی که تحلیل خاص خودش را دارد و اکنون فرصت پرداختن به آن نیست. *  در جنگ‌های قرن 15 که توسط سلطان فاتح و ترکان عثمانی بود، چه اتفاقاتی افتاد که موجب اسلام‌هراسی شد؟ آیا جنایتی فراتر از یک جنگ معمولی ترکان داشتند، مثل نسل‌کشی، حملات و فجایع گسترده و...؟گزارش‌هایی که از این جنگ‌ها به جا مانده چیزی مبنی بر توجیه اسلام‌هراسی دارد؟ گزارش‌های زیادی از آن جنگ‌ها ثبت شده است، چه خود غربی‌ها و چه مسلمانان. اما ما در هیچ‌یک از گزارش‌ها، اتفاق و جنایت خاصی که به تعبیر شما نشان از به‌راه انداختن حمام‌های خون و قتل‌عام‌های بیرحمانه و گسترده باشد، نداریم. در عوض خود غربی‌ها وقتی که بیت‌المقدس را فتح کردند معروف هست که تا زانوی اسب‌ها در خون بوده است. حتی یهودی‌های شهر بیت‌المقدس را هم آن‌ها قتل‌عام کردند. اما یک نمونه مشابه، از جانب مسلمانان و ترکان عثمانی نداریم. فقط یک نکته هست، و آن این که از بین بردن قسطنطنیه و رم شرقی، آرزوی دیرینه مسلمانان بود. از زمان روی کار آمدن امویان که مسلمنان به آن طرف رفتند این سودا را در سر می‌پروراندند. به همین خاطر وقتی که قسطنطنیه فتح شد، سلطان محمد، نام این شهر را از شهر کنستانتین به شهر اسلام تبدیل کرد و شد اسلام‌پل و چون در عربی پ نداریم، استانپول، استانبول تلفظ شد. فتح این شهر یک پیروزی بزرگ برای مسلمانان بود و به همین اندازه که برای مسلمانان حائز اهمیت و بزرگ جلوه می‌کرد، برای غربیان هم یک شکست بزرگ به حساب می‌آمد. به‌خصوص که ترک‌های عثمانی می‌خواستند پیشروی خودشان را به آن سمت ادامه دهند. اما از ذکر یک نکته مهم نگذریم و آن اینکه دستگاه خلافت عثمانی فرصت استقرار در مناطق تصرف شده و فعالیت‌های فرهنگی و علمی و شهرسازی مانند آنچه که قبلا مسلمانان در جنوب اسپانیا انجام داده بودند را پیدا نکرد. از سویی دیگر قرن پانزدهم همزمان است با رنسانس در غرب و به خود آمدن و روی پای خود ایستادن غرب. به همین دلیل فتح سرزمین‌های اروپا توسط ترکان عثمانی، فرصتی برای بهره‌مندی از اقدام عمرانی و علمی و فرهنگی در این منطقه فراهم نکرد و تنها حالت ترس و وحشتی از خلافت عثمانی و مسلمانان در ذهن اروپایی‌ها باقی گذاشت. *  غرب چگونه می‌تواند تفاوتی بین گروه‌های تروریستی مسلمان، مثل داعش و اسلام قائل شود؟ آن‌ها که نگاه ذات‌گرایانه به اسلام ندارند، تا ذات و جوهر اسلام را مبرّی از خشونت‌های داعشی بدانند. در این‌باره هم من گمان می‌کنم باید با یک نگاه تاریخی به این بحث نگریست. این تلقی از اسلام به عنوان دینِ خشونت و ترویج اسلام‌هراسی و یکسان انگاشتن اسلام با رفتار گروه‌هایی مانند داعش و بوکوحرام و... امری است که به غرب تحمیل می‌شود و واقعی نیست. به تعبیر امروزی‌ها یک امر برساخته است، نه یک امر دینی و واقعی و البته این تحمیل واقعیت دارد و عملا اتفاق افتاده است و لذا ما باید نسبت به این موضوع نگران و حساس باشیم. *  چرا معتقدید این اسلام‌هراسی جدید، برساخته است و واقعی نیست؟ به عنوان مثال شما به پیش از اتفاقات یازده سپتامبر بازگردید. آیا تقابل اسلام و غرب و موضوع اسلام‌هراسی تا این حد جدی و خطرناک بود؟ خیر، جدی شدن این مباحث به این 10 سال اخیر بازمی‌گردد و غرب هم با اتکا به این حوادث است که اسلام‌هراسی را تبلیغ و ترویج می‌کند. همان طور که عرض کردم متاثر از ماجرای فتح قسطنطنیه یک ذهنیتی بود، اما همواره این ذهنیت رو به سردی و خاموشی می‌گرایید و غربیان دوباره این ذهنیت را در ماجرایی که شاخص آن یازده سپتامبر هست، زنده و پررنگ کردند و چهره‌ای از اسلام را مطرح می‌کنند که واقعیت ندارد. البته باید عرض کنم که متاسفانه تا حدی هم موفق بودند. علت این‌که می‌گویم تا قبل از 10 سال اخیر، این ذهنیت را غربیان نداشتند، مبتنی بر چند شاهد تاریخی است؛ غربی‌ها بعد از رنسانس و قدرت یافتن و دوره استعمار وارد شرق شدند و هر کدام قسمتی از سرزمین‌های اسلامی را گرفتند، انگلیسی‌ها شبه‌جزیره هند را گرفتند و فرانسوی‌ها الجزائر، پرتقالی‌ها قسمت‌هایی دیگر و همین‌طور کشورهایی مثل آلمان و اسپانیا و...اما وقتی که دوره استعمار مستقیم تمام شد و دوران استعمار نو شروع شد، نخبگان این سرزمین‌های تحت سیطره استعمار برای تحصیل به خود همان سرزمین‌های استعمارگر رفتند و تعدادی خیلی زیادی در آن سرزمین‌ها مشغول به تحصیل شدند. این حضور مسلمانان در غرب، چه به‌عنوان دانشجو و تحصیل‌کرده و چه به‌عنوان کارگر و قشرفرودست جامعه موثر بود. اما بخش مهم و قابل توجهی از مهاجران خیلی سریع جایگاه خوبی در غرب پیدا کردند و با چهره‌های فکری‌شان در مراکز فرهنگی و علمی و پژوهشی ارتباط پیدا کردند و خوش درخشیدند و بعضا با حفظ دین اسلام و هویت دینی‌شان مسوولیت‌های بزرگی هم گرفتند. این یک نمونه از ذهنیت مثبت غربی‌ها از مسلمانان بود و هیچ هراسی هم از مسلمانان مهاجر به غربی نداشتند. نمونه دیگر، مستشرقانی که در غرب به سمت مطالعات اسلامی روی آوردند و شروع به شناخت اسلام کردند. تعداد قابل توجهی از این مستشرقان که هدف آن‌ها شناخت اسلام بود برای این‌که شاید راه‌های سلطه بر جهان اسلام را برای غربی‌ها هموار کنند، جذب اسلام و شیفته اسلام شدند. یک نمونه آشنا از این مستشرقان برای ما ایرانی‌ها، کربن است که در آثار مختلف‌اش می‌بینیم چگونه شیفته اندیشه‌های شیعی شده بود. این مستشرقان، چه آن‌هایی که رسما مسلمان شدند و چه آن‌هایی که مسلمان نشدند، تا حد زیادی نگاه بدبینانه غربیان نسبت به اسلام را تعدیل کردند و آثار مهمی نیز درباره شخصیت‌های اسلام مثل پیامبر تالیف کردند که در اصلاح دیدگاه غربیان موثر بود. *  اما برخی هم در مقابل معتقدند اسلام‌هراسی ریشه‌های عمیق‌تری در غرب داشت و 11 سپتامبر تنها آن را از عمق به سطح آورد. درست است، هیچ رویداد تاریخی‌ای نداریم که یکباره شروع شده باشد. یقینا هر رویداد تاریخی به ریشه در رویدادهای قبل از خودش را دارد و این جمله معروف را که از زبان موخران گفته می‌شود که همه رویدادهای تاریخی از خلقت آدم شروع می‌شود کاملا درست و دقیق هست. اما مهم این هست که شما پیش از یازدهم سپتامبر به این شدت و غلظت و به این عیانی اسلام‌هراسی نداشتید. یعنی اگر آن اتفاق نبود، روابط اسلام و غرب همانطور بود که شرحش آمد، حالا با کمی تغییرات مثبت و منفی. اگر 11 سپتامبر نبود، لزوما سیر حوادث و رویدادهای دویست سال اخیر غرب ما را به اینجا نمی‌رساند. لذا من این را یک پروژه می‌دانم و نه یک پروسه طبیعی. پروژه‌ای است که برای  مقابله با موج جدید اسلام‌خواهی در غرب شکل گرفته است تا اسلام واقعی فرصت معرفی به نسل‌های جدید در غرب پیدا نکند. *  شما به تفاوت اسلام واقعی و اسلام معرفی شده در غرب اشاره داشتید. مشابه این بحث را ادوراد سعید در «اسلام رسانه‌ها» مطرح کرده است که می‌گوید هیچ واقعیت معنادار وارتباط مستقیمی میان آنچه که امروز غرب از اسلام می‌فهمد وآنچه درون دنیای اسلام می‌گذرد، وجود ندارد. من کاملا به حرف ادوارد سعید اعتقاد دارم. درستی همین نظر را می‌توان در اتفاقات بعد از 11 سپتامبر دید. از یازده سپتامبر به این سو، با دو نوع اسلام کاملا متفاوت در غرب رو به رو هستیم. اسلامی که رسانه‌ها آن را می‌خواهند معرفی کنند و بشناسانند و ترویج بکنند و اسلامی که در عینیت جامعه از قبل وجود دارد. حرف من این بود که اسلامی که در عینیت جامعه هست اسلامی هست که همواره دارد فضا را به خودش جذب می‌کند و رو به گسترش هست، با اسلامی که در غرب و در رسانه‌هایشان تبلیغ می‌شود، فرق دارد. اسلامی که در رسانه‌های غربی تبلیغ می‌شود، اسلامی ناکارآمد و دینی عقب‌مانده است که تنها به درد مرتجعین می‌خورد. اسلام رسانه‌های غربی، دینی ستیزه‌جو و کینه‌توزانه است که متاسفانه همین اسلام را هم عموم مردم در غرب باور کرده‌اند نه آن اسلامی که ما به آن اعتقاد داریم. به همین دلیل من معتقدم اکثر ما هنوز مفهوم رسانه در غرب و تاثیر آن را در غرب متوجه نشدیم. رسانه برای غربی‌ها همان معجزه بزرگی است که غربی‌ها به آن ایمان دارند و سر تسلیم در برابر آن فرود می‌آورند. قدرت فکرسازی و قدرت شکل دادن به افکار عمومی در غرب و قدرت رسانه‌ها و انعکاس آن در غرب بسیار بالا است، بیش از آن چیزی است که ما تصور بکنیم. گرچه در این ده ساله اخیر شکاف‌هایی وارد شده و پذیرش مطلق رسانه‌ها در غرب با تردیدهایی مواجه شده است، اما همچنان میزان تاثیرگذاری‌شان کم نیست. من در سفری که خودم به آمریکا داشتم، نمونه‌های مختلفی از این تاثیرگذاری را دیدم. مثلا اخبار شبکه‌های معروف مانند سی‌ان‌ان با ظرافت‌های زیادی تنظیم می‌شود و یک رویداد خاص در خلیج فارس را با نگاه خاصی به مخاطبان و خوانندگان خودشان القاء می‌کردند که باورنکردنی بود. تبلیغات سنگینی را راه می‌اندازند که برآمده از سیاست‌های خبری‌شان بود، سیاست‌هایی که با ساعت‌ها جلسات کارشناسی و میزگردهای تخصصی تنظیم شده است. همین کارها را درباره اسلام و مسلمانان هم دارند و رسانه‌هایشان بی‌حساب و کتاب عمل نمی‌کنند و اسلامی را تبلیغ می‌کنند که یک اسلام برساخته است،‌ اسلامی رسانه‌ای و غیرواقعی. اسلامی که متاسفانه در حال تفوق است و قدرت رسانه‌ها به قدری است که مردم غرب در عمل، رفتار همسایه مسلمان‌شان را فراموش کردند و به اسلام رسانه هایشان اعتماد کردند. اسلام همکار مسلمان و معلم مسلمان خودشان را دیدند و هیچ هراسی پیش از این در دل نداشتند، اما الآن تحت تاثیر قدرت رسانه این خوف و هراس رفته‌رفته در دل آن‌ها دارد ریشه می‌دواند. *  البته فقط رسانه‌های غربی هم نیستند. خود ما مسلمانان هم رفتارها و اقداماتی داشتیم که خوراک رسانه‌های غربی را فراهم کند. بله، خشونتی که در جهان اسلام، در واقع هست، به شدت به رسانه‌های غربی کمک کرده است تا بتوانند نگاه منفی به اسلام را ترویج کنند. اما همین رفتار و اقدامات خود مسلمانان هم چیزی نبود که بگوییم واقعا مسلمانان راهی جز این نداشتند که به جان هم بیفتند. گرچه ما بیش از این، نمونه‌هایی از برخوردهای مرگبار مسلمانان با همدیگر در تاریخ اسلام داشتیم، اما این‌ رفتارها تا حد زیادی مهار شده بود و در دهه‌های اخیر به هیچ وجه بین مسلمانان خشونت‌های این چنینی وجود نداشت. مسلمانان به همزیستی با همدیگر عادت کرده بودند و یک فضاهای جدید با ایده‌های همکاری بین نخبگان جهان اسلام شکل گرفته بود و همایش‌های مختلف در کشورهای مختلف برگزار می‌شد و همه دور هم جمع می‌شدند، چه شیعه و چه سنی، چه شافعی و چه حنبلی، همفکری داشتند و این جور نبود که سرنوشت محتوم جهان اسلام این گونه باشد که شده است. من این مشکلات داخلی مسلمانان را هم برساخته و تصنعی و تحمیلی می‌دانم که سوگمندانه برخی از مسلمانان به این دام افتادند و به این ورطه فرو غلطیدند و متوجه نشدند که موضوع از جای دیگر مدیریت می‌شود و این خشونت به جایی رسید که انگار بازگشت آن به فضای پیش از این خشونت‌ها، به زمان زیادی احتیاج دارد و خیلی از سرمایه‌های ما متاسفانه از بین رفت. در عین اینکه این را انکار نمی‌کنم، باز هم تاکید می‌کنم آن چیزی که در رسانه‌های غربی از اسلام تبلیغ می‌شود اصلا چهره واقعی اسلام نیست و ما باید خودمان دست‌به‌کار شویم تا اسلام واقعی را به غربیان بشناسانیم. *  اگر قرار باشد، اسلام خاصی را برای غربیان تبلیغ کنیم، اسلام کدام کشور مناسب‌تر است؟ اسلامِ مالزی و اندونزی یا اسلامِ‌ ترکیه یا اسلامِ ایران یا اسلامِ عربستان؟ در این فضا من اصلا تعبیرهای اسلام مالزی و اسلام ایران و اسلام ترکیه را نمی‌پذیرم. اگر کسی به نظر من تحلیل درستی از این وضعیت داشته باشد باید از این نگاه محدود اقلیم‌نگر یا مذهب‌نگر دست بکشد و اسلام تمدنی را مطرح بکند، اسلام تمدنی الزاما یک اسلامِ همگرایی است و اسلامی است که فضایی را برای همه مسلمان‌ها فراهم می‌کند تا یافته‌ها و دستاوردهای خود را عرضه کنند. اسلام تمدنی در این دوران همان زیبایی اسلامی هست که به تعبیر زیبای امام رضا (ع) که اگر مردم زیبایی‌های کلام ما را بشنوند از ما پیروی می‌کنند؛ این اسلام را می‌توان اسلامِ تمدنی نامگذاری کرد. بحث اسلام تمدنی و رابطه آن با تلقی‌ای که ما از مکتب اهل بیت (ع) داریم هم مهم است. اسلام همگرایی، به معنی ناانگاشته داشتن مکتب اهل بیت (ع) نیست، بلکه می‌خواهم بگویم که اسلام مکتب اهل بیت و اسلام تمدنی، یکی هستند. اسلام تمدنی در واقع، همان اسلامی هست که مکتب اهل بیت مطرح می‌کند. به عنوان یک وظیفه دینی و مذهبی ما نسبت به دیگر مسلمانان وظیفه داریم که نگاه واگرایی نداشته باشیم؛ نگاه واگرایی ولو تحت عنوان دفاع از اهل بیت انجام بگیرد، نه اسلام تمدنی است و نه اسلام مکتب اهل بیت. منظور من ازتمدن اسلامی یعنی اسلام عقلانی که برای پرسش‌های اصلی بشر امروز درباره مفهوم آزادی، انسان، محیط زیست و مانند این‌ها، پاسخی برتر از پاسخ‌های متعارف دارد.    *  من سوال قبلم را از منظر یک شهروند غربی پرسیدم. او چهار اسلام را می‌بیند، چهار تیپ از اسلام: اسلامِ جنوب‌شرقِ‌ آسیا، اسلامِ‌ ترکیه، اسلامِ ایران و اسلامِ عربستان. فرض کنید شما به عنوان مبلغ به  دانمارک رفتید. یک جوان دانمارکی، نه شناختی از اسلام مکتب اهل بیت دارد و نه منظور شما را از اسلام تمدنی می‌فهمد. آن تیپ‌ها از اسلام را می‌شناسد. شما برای تبلیغ صلح و مدارا، لااقل در گام اول، سراغ کدام تیپ از اسلام‌ها می‌روید؟ شکی نیست که من مسلمان، شیعه و پیرو اهل بیت و پیرو امیرالمومنین، که تجربه انقلاب اسلامی در کشورم ایران را داشتم و با آن زیست کردم، اسلام پیاده شده در ایران را تبلیغ می‌کنم، چون تاثیر این اسلام را که یادگار حضرت امام (ره) است، در جامعه خودم دیدم. من با این اسلام خو کردم و در این فضا نفس کشیدم و روشن هست که من هیچ اسلامی را به آن ترجیح نمی‌دهم. اما من به این نوع قرائت از اسلام، اسلامِ ایرانی نمی‌گویم. من با این واژه‌ها مشکل دارم. درحاشیه گفت‌وگو شاید مثلا اسلامِ مالزی یک اسلام بی‌دردسر باشد، اما ما آن نگاه را در مقایسه با نگاه خودمان نگاه همه‌جانبه به اسلام نمی‌دانیم.  من هیچ وقت حرفم این نبوده که نگاه‌مان به اسلام باید اسلام بدون خشونت باشد. اسلام دین جهاد هم هست، در اسلام، ظلم‌ستیزی هم هست. اما ما ظلم‌ستیزی را خشونت نمی‌دانیم. ما دیگر قرائت‌های رایج در جهان اسلام را مانند اسلام در کشورهای مالزی و اندونزی، قرائت جامع نمی‌دانیم. در این قرائت‌ها از اسلام، ظلم‌ستیزی و استکبارستیزی وجود ندارد، در حالیکه این‌ها بخش مهمی از آموزه‌های اسلامی است. من فکر می‌کنم اگر اسلام در معنای جامعش بتواند در میدان عمل استقرار پیدا بکند، هم تعالی معنوی‌ ایجاد می‌کند و هم صلح‌طلب است. اسلام تمدنی هم که در سوال قبل من به آن اشاره کردم، جامع است. اسلامی که جزیی از مکتب اهل بیت است، منتهی توجه کنید اسم این اسلام نه اسلامِ ایرانی است و نه حتی اسلامِ شیعی. منِ شیعه ایرانی را در برابر سنی مصری و سنی عراقی و و سنی سعودی قرار می‌دهند که این اشتباه است و مخالف همان اسلام تمدنی. من می‌گویم اینگونه نباید باشد و اتفاقا این همگرااندیشی را ما از خود اهل بیت گرفته‌ایم. این دورویی و نفاق است که از اسلام اهل بیت بگوییم و بر طبل تفرقه بکوبیم. هیچ‌گاه اهل بیت خود را در برابر مسلمانان تعریف نمی‌کردند تا در کنار دشمنان مشترک اسلام قرار بگیرند. نگاه واگرایانه در مکتب اهل بیت جایی نداشت. به همین دلیل هم ما امروز در برابر جهان غرب باید از همه توانمندی‌هایمان و دستاوردهای تمدن اسلام استفاده کنیم. هم توانمندی‌های مالزی‌ها و هم توانمندی‌های مصری‌ها و مراکشی‌ها و ترک‌ها. باید همه را ببینیم، نه اینکه به بهای نفع خودمان و بزرگ کردن خودمان، دیگر مسلمانان و دستاوردهای تمدنی را کنار بزنیم. اگر متفکران جهان اسلام، به‌جای تفرقه به اسلام تمدنی تاکید کنند، خیلی از مشکلات ما و غرب هم حل می‌شود. اما متاسفانه الان اینچنین نیست. وقتی می‌گویم اسلام تمدنی،‌ این تعبیر، حتما لایه‌های مختلفی دارد، اما به این بهانه نمی‌شود ابعاد اندیشه‌ای این بحث را نادیده گرفت. ما در این وجه دستاوردهای مهمی داشتیم. به طوریکه الان نخبگان در جهان غرب و صاحب‌نظران‌شان در موضوعات مختلف اجتماعی، روان‌شناسی، دین، فلسفه دین و زبان و... وقتی  از نزدیک با تولیدات مسلمانان در این حوزه‌ها آشنا می‌شوند، نمی‌گویم که صد در صد جذب می‌شوند، اما خیلی شگفت زده می‌شوند. این ظرفیت در جهان اسلام وجود دارد، اما درست است، نگاه صرفا اندیشه‌ای کفایت نمی‌کند و ما حتما باید الگوهای عملی و عینی نیز داشته باشیم و آن‌ها را هم به موازات این مباحث، عرضه کنیم. اتفاقا ما در این بخش دوم، یعنی ارائه الگوهای عملی خیلی ناموفق بودیم. این را باید اذعان بکنیم که دست ما پر نیست. متاسفانه ما و خیلی از کشورهای مسلمان، در مسائل مختلف نتوانسته‌اند الگویی بر پایه اندیشه‌ای اسلامی پیدا کنند، اما در غرب اینگونه نیست، هر مساله جدیدی به‌وجود می‌آید نخبگان و متفکران‌اش به‌دنبال راهکار و در صورت لزوم ارائه مدل جایگزین متناسب با فرهنگ خودشان هستند. *منتشر شده در شماره 120مجله خیمه ]]> حوزه و روحانیت Sat, 04 Mar 2017 16:36:51 GMT http://dinonline.com/doc/interview/fa/7221/ آهنگی که شنیدنش از رادیو جمهوری اسلامی حلال است، اما از رادیو بیگانه حرام http://dinonline.com/doc/report/fa/7102/ به گزارش دین‌آنلاین، عضو شورای نگهبان در گفت‌وگو با نشریه خط (ارگان خانه طلاب جوان) در بیان تفسیر خود از فقه حکومتی مواردی را شاهد می‌آورد که نشان می‌دهد فقه حکومتی از نظر امام چه مختصاتی داشته است. این عضو شورای نگهبان می‌گوید: امام در تحریر الوسیله‌شان، در باب امر احیاء موات می ‌فرماید: کسی که اراضی موات را احیاء می‌کند، مالک می‌شود. یا در بحث قضاء می‌ فرمایند؛ هر مجتهد عادلی حق قضاوت دارد. این‌ها فتاوای امام هستند. آیت الله مؤمن می‌گفتند: «سال اوّلی که در شورای نگهبان بودیم،‌ قانونی از مجلس آمد. آقایان در شورای نگهبان ‌گفتند: طبق تحریرالوسیله، این قانون، خلاف شرع است. من گفتم این فتوای ایشان قبل از تشکیل حکومت  اسلامی است، ولی بعد از تشکیل حکومت اسلامی با توجّه به این که حاکم اسلامی مبسوط  الید می‌ شود، ممکن است نظر ایشان چنین نباشد که هرکس هر زمینی را احیاء کند، مالك می شود. یا هر مجتهدی می‌تواند قضاوت کند. لذا باید از ایشان سؤال کنیم. از شورای نگهبان با بیت مرحوم امام (رضوان  الله  تعالی  علیه) تماس گرفتند. حاج احمدآقا رفتند و از امام سؤال کردند. گفتند حقّ با آقای مؤمن است.» وی در ادامه می‌افزاید: درست است در فقه ما آمده هر فقیه عادلی که توانایی قضاوت داشته باشد، حقّ قضاوت دارد. ولی نظر مرحوم امام و همچنین رهبری این است که وقتی حکومت تشکیل می‌شود، تمام قضات را باید حکومت یعنی ولی فقیه  معین بکند. نكته دیگر، تأثیر زمان و مکان در فتوا از باب تزاحم است. از مرحوم حاج احمدآقا شنیدم که امام فرمودند: اگر این آهنگ را رادیوی جمهوری اسلامی پخش کند، اشکالی ندارد، امّا اگر همین آهنگ را کشور دیگری پخش کند، حرام است. مرحوم حاج احمدآقا به بنده گفتند: ما نفهمیدیم چرا؟ ولی امام این‌گونه می‌فرماید. همان‌جا بنده به ذهنم رسید که این نظر امام از باب تزاحم است. امام، موسیقی را حرام می‌داند. اما گاه بین موسیقی و حفظ و تقویت نظام، تزاحم است؛ این‌که حالا بهانه ای به این و آن داده نشود که به  خاطر پخش نشدن موسیقی از صداوسیما برای نظام دردسر ایجاد کنند. به‌ نظرم رسید برای امام اثبات کرده‌اند که پخش موسیقی ضرورت دارد. تا این‌که در خاطرات آقای رفسنجانی که فکر می‌کنم مربوط به دهه‌های شصت یا هفتاد باشد، این مطلب را دیدم. ایشان می‌گفت: یک وقت حاج احمدآقا به من زنگ زد و من هم آن موقع رئیس مجلس بودم. گفتند که امام نامه‌ای داده‌اند به صداوسیما که موسیقی به‌ طور کلّی از صدا وسیما حذف شود. شما بیایید امام را قانع کنید که این را از صداوسیما پس بگیرد. گفتم اگر نظر فقهی امام این است که ما نمی‌توانیم نظر ایشان را برگردانیم و باید به  عمل کنیم. به هرحال آقای هاشمی به چند دلیل که جزئیاتش در خاطرات ایشان آمده، قبول نمی‌کند که برای طرح این موضوع، خدمت امام برسد. تا این‌که شهید بهشتی قبول می‌کند. ایشان خدمت امام رفته و امام را قانع کرده بود که الآن این کار، صلاح نیست. امام هم دستورش را پس گرفته بود. این است که خود امام(رضوان  الله  تعالی  علیه) گفتند: که زمان و مکان را باید در فتوا دخالت داد. یعنی با این‌که موسیقی را حرام می‌داند و از این فتوا عدول نکرده، اما وقتی که صاحب ‌نظری مثل شهید بهشتی می‌گوید الآن بخواهیم جلوی موسیقی را بگیریم، فلان توالی فاسدها را دارد، ایشان قانع می‌شود و مانع پخش آن نمی‌شود. این هم بر مبنای همان قواعد فقه است؛ همان فقه جواهری که امام بر آن تأکید داشتند. ]]> حوزه و روحانیت Thu, 19 Jan 2017 07:36:21 GMT http://dinonline.com/doc/report/fa/7102/ چرا رهبری خواستار راه‌اندازی فقه حکومتی شد؟ http://dinonline.com/doc/interview/fa/7099/ فقدان پاسخ روشن، واضح و جامع پیرامون فقه حکومتی علت مطالبه رهبری   *مطالبه برگزاری درس خارج فقه حكومتي چه ضرورتی دارد و چرا مقام  معظم رهبری در این مقطع، این موضوع را مطرح فرمودند؟ ـ قبل از پاسخ به سؤال باید بگویم، فقه  حکومتی معناي خاصّي دارد و شامل مباحثی از این دست، می شود: حکومت در اسلام چيست؟ مسئولان حکومت در اسلام چه شرايطي بايد داشته باشند؟ حاکم اسلامی چه کسي هست؟ بعد از اين‌که ثابت شد حکومت در اسلام وجود دارد و از ضروريات است، بعد نوبت به پرداختن به شرایط حاکمان می‌رسد. وظائفی که بر دوش حاکمان گذاشته می‌شود، میزان سعه‌ ولايت و اختيارات آن، وظایف مردم نسبت به اين حاکمان، وظایف حاکمان نسبت به مردم و... پاسخگوی این‌گونه سؤالات، فقه حکومتی است. البتّه در کتب فقها ممکن است به صورت پراکنده ذکر شده باشد؛ اما اين‌که يک‌جا جمع بشود و فصل خاصّی به او اختصاص يابد، سابقه زيادي ندارد. علّت هم این بوده که حکومتی اسلامی‌ تشکيل نشده بود. لذا فقها چنین ضرورتي را براي طرح آن نمي‌ديدند.  امروزه که اين امر محقّق شده، لازم است چنين مباحثی به­ طور جدّي مورد بحث قرار گیرد و مسائل آن جمع آوری شود و از پراکندگی در بيايد. البتّه قسمت‌هايی از آن اگر خوب روشن نشود، چالش برانگيز است و ممکن است به تضعيف حکومت بينجامد. این امورباعث شد مقام معظم رهبری  با تيزبيني خاصّی که دارند احساس کردند بايد اين کار انجام شود و لذا مطالبه نمودند. علّت مطالبه ايشان علاوه بر ضرورت فوق، اين است که تا به حال، پاسخ روشن و واضح و جامعی به این مباحث داده نشده است. متد و روش تغییر نمی‌کند، موضوع‌شناسی لازم است * آیا همه مواد و پیشینه علمی درس خارج فقه حکومتی در میان تراث موجود است؟ چقدر از این مواد باید تولید شود؟ چه ابوابی از فقه موجود می‌تواند به این درس کمک کند؟   ـ مِتُد آن همين متُد فقاهت در بقيه‌ي ابواب است؛ همان فقه جواهري که امام می‌فرمود. از همان راه‌ها بايد احکام اين حوزه را استنباط کرد. منابع آن، کتاب، سنت و اجماع و سيره عقلاء و امثال اين‌هاست. منابع جديد ديگری نداريم. روش استفاده از اين منابع هم همان است که در طول قرون متمادی توسط علماء تبيين شده است البته در هر بابي قهراً پيش‌فرض‌ها و پيش‌نيازهايی مخصوص به آن، وجود دارد. کما اين‌که تمام ابواب همين گونه است. ما می‌توانيم به جواب‌های صحيح برسيم منتها کار خوب و جدّی می‌خواهد. البته بخشی از مسائل همچون مسئله بانکداری نیازمند موضوع‌شناسی است مسئله بانک از امور مستحدثه است.  این مسائل که توسط اندیشمندانی داخلی ویا خارجی مورد بحث قرار می گیردو در مورد آن فرمول‌هايی طرّاحی می‌کنند و سازوکار‌هايی را براي امور می‌ انديشند. فقها نسبت به آن  علم غيب ندارند که حالا چه چيزی بحث شده و مقصود آن‌ها چيست؟ بنابراين‌ بايد این مباحث را  برای فقهاء تبيين نمود تا احکام آن استخراج شود.  مسائلی که باید در حوزه‌ها حل شود، نه مجلس * پس نظر شما این است که اصول استنباط جدیدی لازم نیست و همین اصول فقه موجود برای موضوعات فقه  حكومتي هم کفایت می‌کند؟ ـ قواعد، همان است. البته ممکن است در بخش‌هايی، اطّلاعات جديدي لازم باشد. در هر بابي از فقه، اين خصوصيّت هست.  مثلا شرع فرموده که «وقف» محترم است. حالا اين  جا يک مشكل حکومتی داريم و آن مسئله حفظ تراث است، زیرا خیلی از تراث ما، وقف است. چندی پیش در تلویزیون برنامه‌ای ديدم که می‌گفت: قرآن‌هايی در مسجد جامع روستايی از اطراف يزد، وقف شده که بعضي از آن‌ها متعلّق به ششصد سال قبل است. اگر بخواهيم آنها را به عنوان حفظ تراث از مسجد بیرون بياوريم، اوّلاً‌ قرآن‌ها براي اين مسجد وقف شده ‌اند. اگر هم در اين مسجد بمانند، از آن‌جا که خیلی قیمتی هستند، در معرض دزدی قرار دارند. یا اگر در مسجد بمانند و مردم بخوانند، که از بين می‌روند. اين‌ها مسائل حکومتی است. آیا ولیّ[فقیه]، اين حقّ را دارد که اين جا دخالت کند يا نه؟ مردم، مسلّط بر مالشان هستند. آیا شارع به حاکم اجازه داده که جلوی تصرّف در برخی موارد را بگیرد یا نه؟ يا همان  جایی که برای إحداث خيابان يك نفر حاضر نيست خانه اش را بفروشد يا قیمتش را خیلی بالا می‌گوید؛ اين جا بايد چه کار کرد؟ اين‌ها  مسائل و فقه حکومتی است که بايد در حوزه‌ها حلّ شود نه در مجلس که قانونی را تصويب مي‌کند، آن‌ها که فقه بلد نيستند، بلکه بر اساس مصلحت يک چيزی را تصويب می‌کنند.  تفاوت موضوع‌شناسی فقیه با موضوع‌شناسی فرد مکلف * به نظر می‌رسد یکی از تفاوت های فقه کنونی که بیشتر فردی است با فقه حکومتی این است که؛ در فقه فردی، تشخیص موضوع با فرد است. امّا در فقه حکومتی باید وارد تشخیص موضوع هم شد؛ آیا این تفاوت درست است؟ ـ نه، هر حکمی را که فقیه به ‌نحو شبهۀ حکمیّه می‌خواهد فتوا بدهد، باید موضوعش را به ‌نحو کلّی بشناسد. موضوعی که تشخیص آن بر عهدۀ مکلّف است، در مقام امتثال است. اما در مقام فتوا، فقیه هم بايد موضوع را بشناسد. چيزی که می‌گوييم مکلّف بايد خودش تشخيص بدهد، در مقام امتثال و تطبيق اين کبرای کلّی است بر مصداق خارجی. البته یک وقت می‌پرسند قرض بانکی چگونه است؟ فقیه می‌گوید: ربا می‌دهد یا نمی‌دهد؟  این جا معلوم است که فقیه نباید به بانک برود و ببیند که ربوی هست یا نه. امّا گاه خود فقیه، مُجری است. مثلاً از رهبری می‌پرسند. او در مقام اجراء‌ است و باید بر اجراء نظارت داشته باشد. اما فقیهی که فقط مرجع است، باید همین ‌گونه جواب دهد. مگر این‌که مثلاً بپرسند: سپرده‌گذاری در بانک چگونه است؟  حقیقت سپرده در بانک چیست؟ سپرده ‌گذاران چه ‌چیزی را قصد می‌کنند؟ آیا پول را به بانک قرض می‌دهند یا ودیعه می‌گذارند یا به بانك وکالت می‌دهند که با آن هرکاری خواست، انجام بدهد و ما هم تا وقتی مراجعه نکرده‌ایم، بانک وکیل است؟  این‌جاست که خود بانک باید بیاید و برای فقیه توضیح بدهد تا حکم آن را فقهاء بیان کنند. این‌ها کبرای کلّی است که باید برای فقیه، معلوم کنیم. آهنگی که شنیدنش از رادیو جمهوری اسلامی حلال است، اما از رادیو بیگانه حرام * حضرت امام در منشور روحانیت فرمودند؛ اجتهاد مصطلح برای اداره جامعه کافی نیست. از سوی دیگر ایشان بر فقه جواهری تأکید داشتند؛ این دو چگونه قابل جمع است؟ ـ امام در تحریر الوسیله‌شان، در باب امر احیاء موات می ‌فرماید: کسی که اراضی موات را احیاء می‌کند، مالک می‌شود. یا در بحث قضاء می‌ فرمایند؛ هر مجتهد عادلی حق قضاوت دارد. این‌ها فتاوای امام هستند. آیت الله مؤمن می‌گفتند: «سال اوّلی که در شورای نگهبان بودیم،‌ قانونی از مجلس آمد. آقایان در شورای نگهبان ‌گفتند: طبق تحریرالوسیله، این قانون، خلاف شرع است. من گفتم این فتوای ایشان قبل از تشکیل حکومت  اسلامی است، ولی بعد از تشکیل حکومت اسلامی با توجّه به این که حاکم اسلامی مبسوط  الید می‌ شود، ممکن است نظر ایشان چنین نباشد که هرکس هر زمینی را احیاء کند، مالك می شود. یا هر مجتهدی می‌تواند قضاوت کند. لذا باید از ایشان سؤال کنیم. از شورای نگهبان با بیت مرحوم امام (رضوان  الله  تعالی  علیه) تماس گرفتند. حاج احمدآقا رفتند و از امام سؤال کردند. گفتند حقّ با آقای مؤمن است.» درست است در فقه ما آمده هر فقیه عادلی که توانایی قضاوت داشته باشد، حقّ قضاوت دارد. ولی نظر مرحوم امام و همچنین رهبری این است که وقتی حکومت تشکیل می‌شود، تمام قضّات را باید حکومت یعنی ولی فقیه  معین بکند. نكته دیگر، تأثیر زمان و مکان در فتوا از باب تزاحم است. از مرحوم حاج احمدآقا شنیدم که امام فرمودند: اگر این آهنگ را رادیوی جمهوری اسلامی پخش کند، اشکالی ندارد، امّا اگر همین آهنگ را کشور دیگری پخش کند، حرام است. مرحوم حاج احمدآقا به بنده گفتند: ما نفهمیدیم چرا؟ ولی امام این‌گونه می‌فرماید. همان‌جا بنده به ذهنم رسید که این نظر امام از باب تزاحم است. امام، موسیقی را حرام می‌داند. اما گاه بین موسیقی و حفظ و تقویت نظام، تزاحم است؛ این‌که حالا بهانه ای به این و آن داده نشود که به  خاطر پخش نشدن موسیقی از صداوسیما برای نظام دردسر ایجاد کنند. به‌ نظرم رسید برای امام اثبات کرده‌اند که پخش موسیقی ضرورت دارد. تا این‌که در خاطرات آقای رفسنجانی که فکر می‌کنم مربوط به دهه‌های شصت یا هفتاد باشد، این مطلب را دیدم. ایشان می‌گفت: یک وقت حاج احمدآقا به من زنگ زد و من هم آن موقع رئیس مجلس بودم. گفتند که امام نامه‌ای داده‌اند به صداوسیما که موسیقی به‌ طور کلّی از صدا وسیما حذف شود. شما بیایید امام را قانع کنید که این را از صداوسیما پس بگیرد. گفتم اگر نظر فقهی امام این است که ما نمی‌توانیم نظر ایشان را برگردانیم و باید به  عمل کنیم. به هرحال آقای هاشمی به چند دلیل که جزئیاتش در خاطرات ایشان آمده، قبول نمی‌کند که برای طرح این موضوع، خدمت امام برسد. تا این‌که شهید بهشتی قبول می‌کند. ایشان خدمت امام رفته و امام را قانع کرده بود که الآن این کار، صلاح نیست. امام هم دستورش را پس گرفته بود. این است که خود امام(رضوان  الله  تعالی  علیه) گفتند: که زمان و مکان را باید در فتوا دخالت داد. یعنی با این‌که موسیقی را حرام می‌داند و از این فتوا عدول نکرده، اما وقتی که صاحب ‌نظری مثل شهید بهشتی می‌گوید الآن بخواهیم جلوی موسیقی را بگیریم، فلان توالی فاسدها را دارد، ایشان قانع می‌شود و مانع پخش آن نمی‌شود. این هم بر مبنای همان قواعد فقه است؛ همان فقه جواهری که امام بر آن تأکید داشتند. دلیل تأکید رهبری برای راه‌اندازی درس خارج فقه حکومتی با وجود لجنه‌های متعدد برای آن مباحث * چرا کمتر دیده می‌شود کسی وارد این عرصه شود و مثلاً درس خارج فقه حکومتی برگزار کند. آیا مانعی وجود داشته است؟ این‌گونه نیست که کسی وارد این عرصه نمی‌شود. امروز مقام معظم رهبری می‌خواهند که ورود به این عرصه پررنگ‌تر باشد. شاید ده  سال بیشتر باشد که آقا، مجمع مشورت فقهی را تشکیل داده‌اند در حقیقت، کمک برای شورای نگهبان است. مسائل در آن جا  مورد بحث فقهی  قرار می گیرد و منتقل می‌شود. علاوه بر این، در هر جا استفتائاتی در زمینه مسائل حکومتی از مراجع شده، جواب داده‌اند. بسیاری از آن ها سابقه قبلی در ظاهر فقه نداشته و آقایان با کار اجتهادی، به جواب رسیده‌اند. البته به عنوان این‌که  به صورت درس گفته شود، ممکن است نبوده باشد. ولی خیلی جاها لجنه‌هایی هست و روی این مسائل کار می‌کنند. آقا خواستند به این روند سرعت ببخشند. ]]> حوزه و روحانیت Sun, 15 Jan 2017 21:32:43 GMT http://dinonline.com/doc/interview/fa/7099/ سرمایه اجتماعی روحانیت بسیار کاهش یافته است http://dinonline.com/doc/interview/fa/7095/ به گزارش دین‌آنلاین، متن گفت و گوی شفقنا با حجت الاسلام میرموسوی را در ادامه می خوانید:   *در ایران رابطه بین دین و سیاست به دلیل حضور متولیان دین در عرصه سیاست فضای خاصی ایجاد شده است. اگر بخواهیم در ایران رابطه بین دین و سیاست را توضیح دهیم به نظر شما چه آسیب هایی از جانب سیاست متوجه دین شده است  اساسا آیا لطمه ای به دین وارد شده است یا نه؟ میرموسوی: پاسخ به این پرسش نیازمند مقدمه ای کلی در مورد موضوع رابطه دین و سیاست و دیدگاه ها و برداشت های مطرح در این باره است. این موضوعی بسیار گسترده است که در جای  دیگر به تفصیل به آن پرداخته شده و در این جا مروری گذرا بر آن خواهیم داشت. موضوع ارتباط بین دین و سیاست از موضوع های چند لایه ای است که دست کم در سه سطح به آن می توان پرداخت. سطح نخست رابطه آموزه ها و تعالیم دین با سیاست به مثابه عرصه ای از فعالیت های اجتماعی انسان است. از این دیدگاه دین به عنوان مجموعه ای از تعالیم و آموزه هایی در نظر گرفته می شود که بینش و آیینی برای زندگی انسان ارائه می کند و از یک منبع وحیانی سرچشمه می گیرد و سیاست به معنای فعالیتی است که از طریق آن قواعد کلی مربوط به زندگی تعیین، اصلاح یا تغییر پیدا می کند. پرسش اصلی در این سطح از بحث این است که دین  تا چه حد پاسخ گوی مسائل زندگی سیاسی است؟ در پاسخ به این پرسش  دست کم چهار دیدگاه را می توان از یک دیگر جدا کرد: حداکثری، میانی، حداقلی و سلبی(نفی ارتباط بین دین و سیاست) سطح دوم رابطه نهاد دین  و دولت است: در این سطح مراد از دین  نهاد و سازمان یا دستگاهی است که وظیفه تبیین، تفسیر و  دفاع از دین ، تربیت و تعلیم کارشناسان دینی و اجرای مراسم و برنامه های دینی را عهده دار است. تجلی این نهاد در روحانیت است. مراد از سیاست نیز دولت به عنوان سازمان یا دستگاه حکومت کردن در گسترده ترین معنای آن است که از نهادهای گوناگون اداری، ارتش، پلیس، دادگاه ها، مجلس نمایندگان و قانون گذاری و مانند آن تشکیل شده است. در این سطح پرسش اصلی این است که رابطه نهاد دین و روحانیت با دولت چیست؟ در پاسخ به این پرسش نیز دست کم  چهار دیدگاه را می توان از یک دیگر جدا کرد: ادغام یا اتحاد با برتری نهاد دین، اتحاد با برتری نهاد دولت، جدایی کامل، استقلال و همکاری. سومین سطح که با بحث حاضر مرتبط است و از جهاتی شاید با دو سطح قبل همپوشی نیزداشته باشد، بحث در مورد کارکردها و خدمات دین نسبت به سیاست است. البته در این جا خدمت به معنای بی طرفانه یعنی کار کرد یا فونکسیون است. پرسش این است که دین به مثابه یکی از نهادهای زندگی انسان چه کارکرد و خدماتی برای سیاست دارد؟ در پاسخ به این پرسش نیز چند دیدگاه قابل طرح است: منفی؛ یعنی اساسا هیچ گونه نقش مثبتی برای سیاست ندارد و مثبت که سیاست را نیازمند دین می داند و کارکردهایی مثبت برای دین در زندگی سیاسی نظر می گیرد. دیدگاه اخیر؛ یعنی مثبت را به دو دیدگاه فرعی تر می توان تقسیم کرد که عبارتند از ابزاری و هدایت گری. رابطه ابزاری یعنی دین به ابزاری برای توجیه قدرت سیاسی، مصالح سیاسی خاص، توجیه قدرت و بدست گرفتن قدرت توسط یک قشر یا یک صنف خاص تبدیل شود؛ یعنی اینکه از دین استفاده ابزاری شود تا قدرت یک گروه خاص بر دیگران توجیه شود، یا این که دین به مثابه ابزاری برای تحقق اهداف سیاسی و منافع عمومی قلمداد شود. در حالی که رابطه هدایت گری به این معناست که دین به عنوان یک منبع الهام بخش برای زندگی سیاسی باشد و ارزش های اخلاقی که در دین هست را در عرصه زندگی سیاسی خود مورد توجه قرار دهیم. نمونه روشن رابطه هدایت گری همان است که در سیره یا رفتار پیامبر(ص) و امیرالمومنین (ع) بود و در نامه مالک اشتر متجلی شده است. با این مقدمه می توان به پرسش طرح  شده در آغاز را پاسخ داد و به آسیب شناسی پرداخت. به نظر می رسد بحث آسیب شناسی بیشتر به سطح اخیر  بحث و دیدگاه ابزاری بازمی گردد. رابطه ابزاری همواره آسیب پذیر و خطر آفرین و زیان بار بوده و از آفاتی است که در آیات زیادی از قرآن نیز به آن اشاره شده است. مثلاً در سوره بقره،  آیه ی ۷۹ در سرزنش اهل کتاب به این آفت اشاره می کند که «فَوَیْلٌ لِلَّذینَ یَکْتُبُونَ الْکِتابَ بِأَیْدیهِمْ ثُمَّ یَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ لِیَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلیلاً »«وای بر کسانی که با دست خودشان کتابی می نگارند و سپس می گویند این از سوی خدا آمده است تا آن را به یک بهای اندکی بفروشند»یا در سوره توبه آیه ۳۴ آمده است «انّ کَثیراً مِنَ الْأَحْبارِ وَ الرُّهْبانِ لَیَأْکُلُونَ أَمْوالَ النَّاسِ بِالْباطِلِ وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ »«بسیاری از احبار و روحبان  که همان روحانیت یهودی و مسیحی هستند اموال مردم را به باطل می خورند و از راه خدا جلوگیری می کنند». یا خدا در سوره آل عمران می فرماید « وَغَرَّهُمْ فِی دِینِهِمْ مَا کَانُوا یَفْتَرُونَ»« آن افترایی که به خدا می بستند  آنها را مغرود  کرد»، یا در سوره ی توبه آیه ی ۳۰ می گوید « روحانیت خودشان یعنی احبار و رهبانانشان را  به جای خدا ارباب می گرفتند»  این آیه ها همه به استفاده ابزاری از دین اشاره دارد.  حضرت علی(ع) در نامه مالک اشتر در نهج البلاغه تعبیری دارد که می فرماید «انَّ هَذَا الدِّینَ قَدْ کَانَ أَسِیراً فِی أَیْدِی الْأَشْرَارِ یُعْمَلُ فیهِ بِالْهَوَی وَ تُطْلَبُ بِهِ الدُّنْیَا» یعنی این دین در دست بدکاران است و آنها در دین بر اساس هوای نفس خودشان عمل می کنند و به دنبال دنیای  خودشان هستند که این هم  همان استفاده ابزاری از دین است. حکیم والای توس فردوسی بزرگ نیز در اشاره به این آسیب به زیبایی چنین سروده است : زیان کسان از پی سود خویش       بجویند و دین اندر آرند پیش سودجویی از دین و  زیان رساندن به دیگران در پوشش دین که فردوسی به زیبایی آن را بیان کرده است، به شیوه های گوناگونی امکان پذیر است که یکی از آن بهره برداری ابزاری از دین در راستای توجیه قدرت و منافع سیاسی گروه و یا طبقه ای خاص است. بنابراین آن چیزی که در معرض خطر هست و آفت و آسیب آن در آموزه های دینی هم یادآوری شده همین  استفاده ابزاری از دین است و در پاسخ به پرسش مطرح شده باید مورد توجه قرار گیرد. اما اگر دین به عنوان یک منبعی الهام بخش در زندگی سیاسی برای ترویج و پایبندی به ارزش های اخلاقی مورد توجه قرار گیرد آسیبی ندارد، آسیب ها هنگامی اتفاق می افتد که استفاده ابزاری از دین به همان معنایی که در آغاز بیان شد صورت بگیرد. به نظر می رسد استفاده ابزاری از دین  در عرصه  زندگی سیاسی  دو دسته آسیب دارد،  زیرا این نوع نگرش به دین هم به خود دین و هم  به سیاست آسیب می رساند. آسیب هایی که به دین می رسد را در چند مورد می توان بیان کرد.  نخست این که  به علت پیوندی بین دین و سیاست و منافع یک قشر و گروه خاص شکل می گیرد، ناکامی های سیاسی به پای دین نوشته می شود و در نهایت تضعیف اعتقادات دینی را در پی دارد. در این وضعیت دین تابع مصالح زودگذر سیاسی می شود و ارزش های جهان شمول دین تحت الشعاع این مصالح زودگذر سیاسی قرار می گیرد. آسیب دوم این است که دین سنگین بار و روحانیت به عنوان نهادی که وظیفه تفسیر و تبیین دین را دارد بی اعتبار می شود، بی اعتمادی به روحانیت گسترش پیدا می کند و تصور می شود که مشکلات جامعه وابسته و برخاسته از روحانیت است. به همین دلیل یکی از نویسندگان غربی  قرن هجدهم در پیشنهاد راهی برای نجات جامعه دهد گفته بود جامعه ما وقتی به نجات و خوشبختی می رسد که سر آخرین پادشاه با روده آخرین روحانی و کشیش  به دار آویخته شود. یعنی هم روحانیت بایستی حذف شود هم  پادشاهان مستبد، این در واقع نتیجه همان استفاده ی ابزاری از دین است که تصور می شود خودکامگی و استبداد  در پیوند با دین و روحانیت است. اما دسته دوم؛‌یعنی آسیب هایی از بابت این پیوند به سیاست وارد می شود نیز می توان به مواردی اشاره کرد. نخستین و مهمترین آسیبی که در اثر  استفاده ابزاری از دین گریبانگیر سیاست می شود، پیدایش استبداد دینی و رشد و پرورش خودکامگی در پوشش دین است. این همان خطری است که در عصر مشروطه، روحانیون  مشروطه خواه مثل آخوند خراسانی و مرحوم نائینی آن را  یاد آور شدند  و استبداد دینی را نتیجه استفاده ابزاری از دین دانستند و بر نتایج زیان بار آن تاکید کردند. نتیجه مستقیم استبداد دینی،  سرکوب، خفقان، محدود شدن آزادی سیاسی و جلوگیری از توسعه  سیاسی  است و در نتیجه فساد در پوشش دین گسترش پیدا می کند؛ یعنی به راحتی انتقاد سرکوب می شود و فساد سیاسی و رانت خواری اقتصادی در پوشش دین توجیه می شود. این ها در واقع آثار سویی  است که استفاده ابزاری  در زندگی سیاسی دارد. به همین دلیل گروهی از  نواندیشان دینی در دوره معاصر با نگاه خیلی  تردید و احتیاط  آمیزی به واژه حکومت  دینی نگریستند. مرحوم آخوند خراسانی و همفکران خود به همین دلیل از کاربرد واژه حکومت مشروعه پرهیز می کردند. در ادبیات ایشان حکومت مشروعه به معنای حکومت دینی در ادبیات کنونی به کار می رفته است. در دوران معاصر نیز افرادی مانند بازرگان با این تعبیر و برخی از علمای سنتی حوزه با این تعبیر مخالف بوده اند. در برداشت ایشان واژه حکومت دینی اگر به معنای حکومت یک قشر یا یک  گروه خاص به نام دین صورت بگیرد آن وقت به معنای استفاده ابزاری از دین است و در نتیجه هم دین  آسیب می بیند و هم سیاست. * چه اتفاقی می افتد  که عده ای که در منصب سیاست قرار می گیرند  بعد از مدتی استفاده ابزاری از دین را در دستور  کار خودشان قرار می دهند، این  پتانسیل در کجا قرار دارد؟  چه چیزی باعث می شود که به این سمت بروند ؟ میر موسوی: این مساله به ساختار قدرت باز می گردد. به بیان دیگر ساختار قدرت صرف نظر از نام گذاری و اتصاف آن به دینی یا غیر دینی(سکولار) الزاماتی دارد؛ یعنی اگر ساختار قدرت غیر دموکراتیک باشد و نهادهای قدرت بویژه افرادی که در مناصب مهم قدرت سیاسی قرار دارند پاسخگو و مسؤول نباشند طبیعتاً در یک چنین وضعیتی امکان استفاده ابزاری از دین فراهم می شود، اما اگر ساختار قدرت دموکراتیک باشد و مسؤولین و کارگزاران سیاسی در برابر  مردم پاسخگو باشند این اتفاق نمی افتد و یا بسیار کاهش می یابد. از این دیدگاه نام گذاری یک حکومت به دینی یا غیر دینی در عمل بی تاثیر است و انچه اهمیت دارد تغییر ساختار قدرت است. درست هما نگونه که در مورد افراد هم این گونه است و دین داری اسمی تغییری در آن ها پدید نمی آورد ، در مورد حکومت و دولت نیز چنین است. بر همین اساس می توان گفت اساسا مرز بندی حکومت های بر اساس دینی و سکولار می تواند گمراه کننده و راهزن باشد و خیال خام برحق بودن را برای افراد پدید آورد. آنچه ماهیت دولت ها  را متفاوت می کند نام گذاری آن ها به دینی یا  اسلامی نیست بلکه محدود سازی قلمرو قدرت سیاسی و مسئول  و پاسخگو کردن آن ها در برابر شهروندان است. در حکومت دینی اگر قدرت سیاسی نامحدود و به خواست ها و نیازهای مردم بی توجه و جریان قدرت به شکل یک سویه و از بالا به پایین باشد، در واقع حکومت اقتدار گرایی بیش نیست که به علت اتصاف به دین ستمگری و پایمال کردن حقوق مردم در آن آسان تر می شود. * وقتی که دین در ملازمت با سیاست قرار گرفته است در مواردی، از خودش ابتکار به خرج داده است تا بتواند مسایل روزمره مردم را حل کند از جمله مساله شطرنج امام. بعد از انقلاب آیا رویکرد پاسخ بو بودن دین در نهاد سیاست و حل مشکلات روزمره مردم انجام شده است یا نه؟  میر موسوی: پیش  از انقلاب با یک نوع نگرش سیاست گریز و  چه بسا سیاست ستیز در بین برخی از  طبقات دین داران روبه رو بودیم.  همین مساله  موجب شده بود که برداشت های غیر سازگار با  وضعیت و شرایط جدید در پوشش دین تداوم پیدا کند. طبیعتاً پیروزی انقلاب و تاسیس  نظام جمهوری اسلامی این دستاورد مثبت را داشته که زمینه را فراهم کرده برای اینکه دین درگیر مسایل زندگی شده و پاسخگو شود و خود این مساله زمینه را فراهم کرده تا برداشت ها و دیدگاه های جدیدی شکل بگیرد. از این جهت می شود گفت که این اتفاق، اتفاقِ مثبتی بود یعنی زمینه را برای دین مدنی، دینی که مدنیت را رسالت خودش بداند فراهم آورده است،  ولی این به معنای نفی آسیب نیست؛ یعنی در حقیقت  می توان گفت که با وجود برخی آثار مثبت زمینه ای هم برای  بهره برداری ابزاری از دین وجود دارد.  بنابراین به نظر می رسد اگر چه  انتظار پاسخگویی از دین به مسایل جدید زمینه را برای طرح برداشت های جدید فراهم کرده است، ولی سوء تعبیر از این برداشت های جدید هم امکان پذیر است. مثلاً تعبیر مصلحت که مرحوم امام(ره) مطرح کرد در راستای تصویب قانون کار و شناسایی حقوق شهروندی بود. یعنی در  ماجرای تصویب  لایحه مربوط به قانون کار که در سال  ۶۴ توسط دولت آن زمان که آقای میر حسین موسوی نخست وزیر بودند به مجلس  ارایه شد و مجلس با این در راستای شناسایی حقوق کارگر، آن را تصویب کرد ولی شورای نگهبان با آن مخالفت کرد. امام خمینی در راستای دفاع از حقوق کارگر مفهوم مصلحت را مطرح کردند،  اما این مفهوم مصلحت که در  راستای دفاع از حقوق شهروندی بود  بعداً مورد سوء تعبیر قرار گرفت و  در پوشش آن  چه بسا مواردی  مورد شناسایی قرار گرفت یا  تجویز شد که به زیان حقوق مردم بود. بنابراین این خطر را نمی توان نادیده انگاشت. البته رابطه مصلحت نظام و حقوق مردم نیازمند بحثی گسترده است که این جا مجال آن نیست و در مقاله ای مستقل با همین عنوان  به آن پرداخته ام. * در ابتدای سوال قبل مطرح کردید که بعد از انقلاب با نگرش سیاست گریزی و سیاست ستیزی مواجه بودیم. به چه دلیل بود؟ همان استفاده ابزاری  از دین باعث این مسایل شد یا عوامل دیگری هم وجود داشت؟  میر موسوی: سیاست گریزی یا سیاست ستیزی  شاید هم نتیجه تجربه تاریخی بود که از قبل وجود داشت و هم نتیجه نگرش سلبی که به حکومت در عصر غیبت که از  مبانی اندیشه  سیاسی شیعه بود. به بیان دیگر  اعتقاد به این که همه حکومت هایی که در عصر غیبت تاسیس می شوند جوری هستند و حکومت عادلانه فقط با حضور و ظهور  امام عصر(عج) تحقق پیدا می کند، زمینه ساز یک نوع نگرش سلبی به سیاست شده بود که علما را از ورود به سیاست باز می داشت.  پرهیز عالمان دینی از ورود به سیاست نتایج مثبتی داشت و نتیجه این بود که بدی هایی که در عالم سیاست اتفاق می افتاد هیچ وقت به پای روحانیت نوشته نمی شد، بنابر این  روحانیت اگر چه شاید گاهی به علت دوری از قدرت سیاسی مظلوم واقع می شد اما در عین حال محبوب بود، یعنی مردم به آن اعتماد داشتند. اما پیامدهای چه بسا منفی هم وجود داشت به این معنی که خیلی در مباحث فقه و حقوق اسلامی به این توجه نمی شد که ما باید برداشت های متناسب با روز هم داشته باشیم. البته  به هر حال خودِ پویایی جامعه به تدریج زمینه را برای ارایه برداشت های جدیدتر فراهم می آورد اما این نگرش سلبی هم می شود  گفت در  این امر موثر بود. * در موضوع کنسرت یا تئاتر خیابانی، با مسایلی مواجه شدیم  اما متولیان دینی به جای اینکه راه حلی ارایه کنند به فکر حذف صورت مساله بودند. در چنین شرایطی آیا مشکل ما این است که دین پاسخگو نیست یا متولیان دینی نمی توانند پاسخ لازم را از دین استخراج کنند یا با این مسایل به شکل سیاسی برخورد شده و این مسایل در گیر و دار اختلافات جناح های سیاسی قربانی شده است؟ میر موسوی: برخورد با آزادی در پوشش دین و برخورد با دستاوردها و ارزش های جدید زندگی بشری در قالب دین، آمیخته ای از سطحی نگری، برداشت های قشری و انحصار گرایانه از دین و نیز  بهره برداری ابزاری از دین است. نگرشی  که دین را در برابر دستاوردهای جدید زندگی بشری قرار می دهد و به تعبیر  مرحوم مطهری با یک نوع جمود به دین نگاه می کند و هرچه جدید هست را بد می داند و ارج نمی نهد زمینه چنین تقابلی را فراهم می اورد. اما نمی توان آن را عامل اصلی به حساب آورد بلکه به نظر می رسد که عوامل سیاسی؛ یعنی منازعه بر سر قدرت و منافع سیاسی  هم در این ماجرا دخالت دارند، و مخالفت هایی که در عرصه اشکار  در پوشش دفاع از ارزش های دینی با این اقدام ها صورت می گیرد ، ترجمانی است از منازعه قدرتی که در پشت صحنه جریان دارد. روشن ترین دلیل برای این ادعا این است که در مطالعه رفتار های این افراد با نوعی دوگانگی رفتار روبرو می شویم. در برخی از موارد دین سنجی عده ای خوب عمل می کند، حساسیت نشان می دهند و ایستادگی می کنند  اما در برخی موارد ایستادگی نمی کنند. این رفتار یاد آور ماجرای آن منبری است که همیشه هنگامی که در بالای منبر غش می کرد در قسمت مربوط به زن ها می افتاد و به او گفتند اگر غش کردن تو واقعی است و بازی نیست، چرا یک بار توی مردها نمی افتی. در مورد رفتار این گروه نیز می توان به خوبی دریافت که نسبت به برخی مواردی که در دین بسیار بر آن تاکید شده مانند چندان حساسیت نشان نمی دهند یا  در زمان های گوناگون واکنش های متفاوتی نشان می دهند. به عنوان نمونه یکی از ارزش های مهمی که در دین مورد توجه قرار گرفته حقوق مظلومان است،  اینکه حضرت علی(ع) از قول حضرت رسول می فرمایند « هیچ جامعه ای به پاکی نمی رسد مگر این که ضعیف بتواند بدون لکنت  زبان حقش را از قوی بگیرد».   آنهایی که ادعایشان این است که ما می خواهیم از دین دفاع کنیم چرا هنگامی که حقوق مظلومان و تهی دستان پایمال می شود واکنش نشان نمی دهند؟!. مواقعی هم بوده که میلیاردها میلیارد  از اموال عمومی از بین می رفته و اختلاس شده است چرا در آن موارد هم از خود واکنش نشان نمی دادند؟  این دوگانگی در رفتار  و یک بام و دو هوا بودن نشان می دهد که فقط  دغدغه دینی نیست که موجب این نوع واکنش ها و رفتارها می شود بلکه دغدغه های سیاسی هم در این امر دخیل است. به همین دلیل می توان گفت  این نوع  واکنش ها آمیخته ای از سطحی نگری و برداشت های قشری از دین و بهره برداری ابزاری از آن است. * با توجه به اختلافات مختلفی که در جامعه بروز می کند از گشت ارشاد گرفته تا مسایل کنسرت ها و فاصله گرفتن برخی از مسوولین و متولیان در مورد دین از جامعه، شما چه آسیب هایی را متوجه حوزه های علمیه می بینید و این افراد برای اصلاح امور و این وضعیت چه کارهایی را می توانند انجام دهند؟  میر موسوی: مهم ترین آسیبی که حوزه های علمیه با آن روبرو هستند، افراط  و تندروی و تفکری است که دستاورد آن تکفیر است. افراطی گری دینی در برابر میانه روی و اعتدال به معنای فراتر رفتن از فهم متعارف از دین است، فهمی که بر مبنای استدلال های معتبر و روش شناسی های پذیرفته شده استوار نیست بلکه بوی قدرت خواهی می دهد. افراطی گری با نوعی برداشت سطحی از دین و نیز  بی توجهی به زمینه و شرایط اجتماعی و سیاسی در فهم دین گره خورد است.  شوربختانه این آسیب به ویژه در سایه دخالت برخی نهادهای حکومتی در معرض تقویت شدن است. این در واقع نوعی انحطاط یا پس رفت است و نشانه روشن آن این است که اگر امروز اثاری که نو اندیشانی همچون مطهری در دهه ۴۰ و ۵۰ نوشتند را مطالعه کنیم ، احساس می کنیم نسبت به جو فعلی حاکم بر حوزه ها خیلی جلو تر ند. چه بسا اگر این سخنان بدون بردن نام مطهری زده شود با اتهام کفر ، شرک و انحراف روبرو شویم. هم چنان که سخنانی از برخی روحانیون شنیده می شود با سخنانی که جریانهای تکفیری مانند داعش مطرح می کنند، مرزی روشن ندارد. آسیب مهم دیگر حکومت زدگی است. مرحوم آیت الله مطهری در مقاله ای تحت عنوان “مشکل اساسی سازمان روحانیت” که در کتاب مرجعیت و  روحانیت چاپ شده بود، می گوید که امتیاز روحانیت شیعه در قبال روحانیت اهل سنت این است که وابسته به حکومت نیست و استقلال روحانیت از حکومت امتیاز روحانیون شیعه است. ولی روحانیت شیعه در اثر این که از دست مردم  ارتزاق می کند با آسیبی به نام عوام زدگی روبه رو است. به نظر می رسد که در شرایط بعد از انقلاب با پیوندی  که بین دین و سیاست و دین و دولت ایجاد شد روحانیت شیعه در معرض این آسیب قرار گرفت که استقلالش از حکومت تضعیف شده یا از دست رفته و این خودش  معضل حکومت زدگی روحانیت را دامن زده است. به نظر می رسد یکی از مهم ترین آسیب هایی روحانیت همین حکومت زدگی است، یعنی اگر مرحوم  مطهری نگران عوام زدگی روحانیت بود ما الان باید دو نگرانی داشته باشیم نگرانی  از عوام زدگی و نگرانی از حکومت زدگی. بر همین اساس می شود گفت که مهم ترین  وظیفه حوزه های علمیه همین است که استقلال این نهاد را حفظ کنند و برداشت های انحصارگرایانه و استبدادی از دین را ترویج نکنند. یادمان نمی رود که  مرحوم امام فرمود فقیه اگر یک روز استبداد بورزد از ولایت ساقط است. اگر ما قلمرو  اقتدار و ولایت فقیه را به گونه ای گسترده تصویر کردیم که چنین برداشتی از آن بشود معلوم است که این خلاف آن چیزی است که  منظور امام بوده و به دین آسیب می زند. به نظر می رسد وظیفه حوزه های علمیه این است که اسلام را با یک برداشت گره نزنند، برداشت های جدید و نو را از دین محکوم و سرکوب نکنند، دریافت منصفانه و بی طرفانه ای از وضعیت کنونی تمدن بشری داشته باشند  و معایب و مزایا و وجوه مثبت و منفی تمدن جدید را با هم ببینند. دستاوردهای تمدن جدید مثل حقوق بشر و دموکراسی را نادیده نگیرند و با عینک بدبینی ننگرند. مرحوم مطهری در مقدمه کتاب “نظام حقوق زن در اسلام”  در تجلیل از اندیشمندانی مثل  لاک، روسو و مونتسکیو، که نخستین کسانی بودند که آموزه حقوق بشر را مطرح کردند، می گوید: “اگر حق اینها نسبت به مخترعان و متشرعان  بزرگ بیشتر نباشد کمتر نیست”، چون اینها با این مباحث  بشریت را با حقوق خود  آشنا کردند. به عنوان نمونه می توان به موضع گیری اخیر برخی از اقایان  در مورد بیانیه حقوق شهروندی که از دستاوردهای اخیر دولت بود، اشاره کرد. بی تردید موقعیت آنها با این موضع گیری نه تنها تقویت نمی شود، بلکه اگر این موضع گیری در مقابل حقوق شهروندی با لباس دین و روحانیت انجام بگیرد در واقع موقعیت دین و روحانیت آسیب می بیند.  چون به هر حال الان از نگرانی های مردم این است که  چرا حقوق ما رعایت نمی شود حال اگر در کنار آن عده ای بگویند اساساً حقوق شما  نباید شناسایی هم شود معلوم می شود که با نیازهای مردم فاصله زیادی دارد. گزارش ها نشان می دهند که امروز حوزه علمیه نجف از نظر آزاد اندیشی وضعیتی بهتر از حوزه قم دارد و طرح اندیشه ها و تبادل افکار در آن آسان تر انجام می شود. * آینده نهاد مرجعیت و روحانیت را در ایران چطور می بینید؟ میر موسوی: به نظر می رسد که روحانیت و مرجعیت در آینده هم تداوم پیدا می کند، حضرت علی(ع) در اشاره به ضروت حکومت می فرماید «لابد للناس من امیر بر او فاجر »  به همین قیاس هم می توان گفت «لابد للناس من آخوند بر او فاجر»، زیرا  روحانیت از نهادهای غیر قابل حذف از جامعه دینی  است، اما آنچه که مهم است نفوذ و تاثیرگذاری این نهاد است. به نظر می رسد در وضعیت کنونی سرمایه اجتماعی روحانیت بسیار کاهش یافته است و  در نگاه عموم جامعه تنزل یافته است. این پدیده را می توان در کاهش احترام به روحانیت و نیز کاهش تعاداد مخاطبان آن به آسانی مشاهده کرد. روحانیان بسیاری را دیده ام که به دلیل نگرش منفی مردم با لباس غیر رسمی در اماکن عمومی ظاهر می شوند. اگر چه این رویداد شاید از دیدگاهی  مثبت ارزیابی شود، زیرا نشان می دهد لباس روحانیت به اقتضای فضای دوران مدرن مانند لباس دیگر اصناف در حال تبدیل شدن از حالت لباس دایمی به لباسی کاری است. از این دیدگاه چه بهتر که روحانیت نیز همچون پیامبر با لباسی همسان با دیگر مردم  در اجتماع ظاهر شود. ولی از دیدگاهی دیگر این پدیده نشان می دهد نه تنها قدرت اجتماعی روحانیت کاهش یافته است، بلکه قدرت اجتماعی الزامات خود را بر آن تحمیل می کند. اگر در زمان رضا شاه روحانیون به دلیل اجبار سیاسی خلع لباس می شدند، امروز تحت تاثیر نگاه های منفی مردم و توهین ها و زخم زبان ها و برای گریز از آن ناگزیر به نپوشیدن لباس می شوند. این مشکلی است که بی تردید چشم انداز نفوذ روحانیت را تا حدی تیره می کند و  تاثیر گذاری روحانیت در گرو حل آن است. نفوذ و تاثیرگذاری  روحانیت و مرجعیت در گرو  درک درست نیاز، درد و مشکلات جامعه و هم دردی با عموم مردم است. در حدیث  قدسی در بیان ویژگی های اولیای خدا و  ائمه معصومین از آنان با اوصافی مانند دست خدا، چشم و زبان خدا یاد شده است. معنای این اوصاف چه هست؟  این اوصاف در ارتباط با مردم و جامعه است که معنی دار می شود، یعنی امام مانند دست خدا پشتیبان مردم است،  مانند چشم خدا مشکلات و دردهای مردم را می بیند و مانند گوش خدا نیازها و مشکلات آنها را می شنود،  مانند زبان خدا  بیانگو و بلندگوی آنهاست. نقش و کارکرد روحانیت در واقع  این است که چشم بینا، گوش شنوا ، زبان  گویا و راه هموار و پشتیبان راستین مردم باشد. گرفتاری ها و مشکلات آنها را ببیند ، دردها و مصایب آنها  را بشنود و سخن آنها را بیان کند،  زبان مردم عادی و توده  مردم کوتاه است، صدای آنها ضعیف است و قدرت رساندن آن به گوش حاکمان را ندارند، روحانیت می تواند بلندگوی مردم باشد و این صدا را بلند کند. در تفسیر حدیث «افضَلُ الجِهادِ کَلِمَهُ حُکمٍ عِندَ إمامٍ جائر »  گفته شده است که این وظیفه بر دوش افرادی از جامعه است که از نفوذ، جایگاه و قدرت اجتماعی برخوردار هستند. در واقع این روحانیت است که وظیفه راستینش جلوگیری از آسیب،  تعدی، سرکوب و  رهاسازی مردم از ستم و قید و بندهاست. اگر این نقش انجام شود ما می توانیم بگوییم که  آن نفوذ و تفسیر درست روحانیت  تداوم پیدا می کند. -*چه توصیه هایی را به روحانیون در خصوص پاسخگو کردن دین در مسایل جاری جامعه مطرح می کنید؟  میر موسوی: برای پاسخگو کردن  دین اولاً بایستی قلمرو دین را خیلی گسترش ندهیم، یعنی خود دین بخشی از مسایل را به عقل بشری واگذار کرده است که آیه شریفه «لا تسألوا عن أشیاء إن تبد لکم تسؤکم» یا حدیث شریف «ان الله سکت ان اشیاء  لم یسکت عنها نسیانا» بر ان دلالت دارند. خداوند از چیزهایی سکوت کرده است  و آن را به عقل بشری  واگذار کرده است و  عقل، و بناءعقلاء را  به عنوان یک منبع مهم شناخت مورد شناسایی قرار داده است، از این رو نیازی به گسترش  دایره بیش از حد دین نیست. دانش های دینی با وجود اهمیت و جایگاه آن نیز پاسخ گوی همه نیازهای بشری نیستند و در این راستا نیاز به تفکر و بهره بردن از دستاوردهای تجربه و اندیشه بشری هستیم. نمی توان با مرز بندی های جغرافیایی غربی و شرقی و یا اسلامی و غیر اسلامی خود را از این دستاوردها محروم کرد،بلکه با مشارکت فکری و تفاهم و بهره مندی از  آموزه های دینی در یک مفاهمه و گفتگو فراگیر می توان آن ها را غنی کرد. امروز خوشبختانه در شرایطی هستیم که از یک سو با تقویت نگرش های پسا سکولار و از سوی دیگر با رشد پسا اسلام گرایی زمینه برای این مفاهمه فراهم شده است.  دومین نکته این است که در برداشت های گذشته تجدیدنظر کنیم، برداشت های گذشته بیشتر مربوط به شرایط زمانی و مکانی گذشته است و برای امروز ضرورتاً اعتبار ندارد. * یعنی یک به روز رسانی انجام شود؟  میر موسوی: بله.  علاوه بر آن بایستی با دستاوردهای جدید  علم و تدبیر  بشری آشنا شویم و از آن بهره ببریم. محدودیت های دانش های دینی مثل فقه را نباید نادیده گرفت و فقه را به عنوان یک دانش حداکثری مطرح نکنیم، در فقه هم محدودیت هایی وجود دارد،و انتظار بیش از حد از آن در پاسخ گویی به همه مسائل گمراه کننده به نظر می رسد.  بنابراین با توجه به واقعیت های متحول زندگی انسان و تجربه های جدید بشریت و با توجه به این واقعیت های متحول، درک کنیم که انسان امروزی با انسان ۵۰ یا ۱۰۰ سال پیش خیلی تفاوت ها کرده است. انسان امروزی در یک وضعیت کاملاً متفاوتی قرار گرفته است و ما نمی توانیم این تحولاتی که در واقعیت، اتفاق افتاده است را  نادیده بگیریم و بگوییم واقعیت باید خودش را با برداشت هایی که شاید نسل های قبلی داشتند  وفق دهد بلکه باید تفسیر واقع بینانه از دین کرد.  مرحوم امام (ره) بسیار تاکید می کرد که باید به نقش زمان و مکان توجه داشت، یعنی باید برداشت های خودمان را با واقعیت ها تطبیق دهیم نه  واقعیت را با برداشت ها و تفسیر خودمان.  بنابراین اگر حوزه های علمیه  بخواهند پاسخگو باشند باید به بُعد تاریخی برداشت های دینی، بُعد  تاریخی فقه و برداشت های فقهی توجه کنند. مرحوم آیت الله منتظری از مرحوم آیت الله العظمی بروجردی به این مضمون نقل می کردند “تا بزرگی بزرگان مورد توجه است  حرف جدید نمی شود زد”. یعنی درست  است که قدما بر ما تقدم داشتند اما  فضل تقدم آنها به معنای تقدم فضل آنها نیست، تقدم قدما به این معنا نیست که آنها بهتر از  ما می فهمیدند بلکه زمینه برای برداشت های جدید از دین باز است. شما اگر به تاریخ فقه نگاه کنید می بینید  فقهایی که در قرن سوم، چهارم و قرن پنجم بودند خیلی آزاداندیش  و چه بسا آزاد اندیش تر از فقهای امروز به استنباط فقهی می پرداختند، چراکه آنها خودشان را در قید و بند یک  سنتِ متورم  نمی دیدند. آزادانه به متون نگاه می کردند و از آن برداشت می کردند.  اما امروز فقط کتاب و  سنت نیست که مورد استناد است، بلکه برداشت هایی که در طول چندین قرن از این کتاب و سنت شده است حکم همان کتاب و سنت را پیدا کرده است!. تصور می شود که حتماً باید به این برداشت ها مثل کتاب سنت احترام بگذاریم، در حالی که خیلی از این برداشت ها متاثر از شرایط زمانی و مکانی بوده است. بنابراین بایستی با یک نگاه منتقدانه و با نقد میراث فقهی، نیازهای جدید را درک کنیم و به آنها پاسخ دهیم.   ]]> حوزه و روحانیت Fri, 13 Jan 2017 19:21:33 GMT http://dinonline.com/doc/interview/fa/7095/ چرا آیت‌الله میلانی در اواخر عمرش از برخی انقلابی‌ها فاصله گرفت؟ http://dinonline.com/doc/report/fa/7068/ به گزارش دین‌آنلاین، رسول جعفریان در مقاله‌ "آیت الله میلانی؛ از موضع جانشین رهبری در جنبش تا کناره‌گیری" کوشیده دلیل برخی گزارش‌ها مبنی بر فاصله گرفتن آیت‌الله میلانی از انقلابی‌ها را توضیح دهد. وی در این یادداشت نوشته است: با آرام شدن اوضاع سياسى، و به دلايلى چند، فعاليت سياسى آيت الله ميلانى كاهش يافت. آقاى فاكر كه از نزديك با آيت الله ميلانى ارتباط داشت، اظهار كرد: «كسانى با كشاندن آيت الله ميلانى به سمت بحث ولايت اهل بيت، به تدريج ايشان را از سياست جدا كردند. همين مسأله بود كه سبب شد ايشان در سالهاى آخر عمر، تحرّك سياسى خود را از دست بدهد». شيخ على تهرانى كه به گفته خود، در كار پاسخ گويى به استفتاءات، دستيار آيت الله ميلانى بوده، مى­گويد، پس از آن كه شاه دو پزشك را در عمل جراحى آپانديس آقاى ميلانى فرستاد، در سفر شاه به مشهد، آقاى ميلانى حاضر به ديدار نشد، اما پسرش محمدعلى را براى قدردانى فرستاد. به همين دليل، من ديگر به سراغ ايشان نرفتم. علت را پرسيدند، گفتم چرا با آن سفت و سختى با شاه مخالفت كرديد اما بعد فرزندتان را براى اظهار قدردانى بديدنش فرستاديد؟ تهرانى با اشاره به اين كه شايد دليل آن اين بوده كه ايشان ديده است كه مبارزات به چپ گرايى كشيده مى شود، مى گويد، پس از يازده سال ارتباط من با ايشان قطع شد.عزّت الله سحابى مى­گويد كه وقتى در سال 49 به مشهد رفته و خواسته است با آيت الله ميلانى ديدار كند، طاهر احمدزاده گفت است كه ابتدا با آقاى خامنه اى مشورت كنند و ايشان موافق ديدار آنان نبوده است. سحابى مى­نويسد: آقاى ميلانى آن زمان مورد اعتراض مبارزين قرار داشت، زيرا تحت نفوذ پسرش از مبارزين فاصله گرفته بود. در واقع بايد گفت يكى از جريان هاى مخالف حركت روحانيون انقلابى، جريانى بود كه به ولايتى ها شهرت داشته و در قم، مشهد و اصفهان نفوذ داشت. اين در حالى بود كه آقاى ميلانى در جريان حوادث سالهاى 41 ـ 44 ميان مراجع، پس از امام خمينى و در كنار آيت الله قمى، تندترين مواضع را بر ضد رژيم داشت. از اواخر دهه چهل به تدریج تغییری در مواضع آیت الله میلانی نسبت به مسائل انقلاب پیش آمد. دو مسأله مهم اتفاق افتاد که تردیدی را ایجاد کرد. نخست کتاب شهید جاوید بود و سپس بحث‌های مربوط به دکتر شریعتی و حسینیه ارشاد. هر دو ماجرا یک وجه مشترک داشت و آن این بود که انقلابی‌ها، ولایتی نیستند و در ولایت آنان تردید وجود دارد. شهید جاوید منکر علم امام حسین (ع) نسبت به شهادتش شده بود چنان که نسبت به دکتر شریعتی نیز این اتهامات بالا گرفت. در این زمینه، فشار روی آیت الله میلانی زیاد شد و کم کم ایشان با انقلابیون فاصله گرفت. این در حالی بود که زمانی آیت الله میلانی با پدر مرحوم شریعتی رفاقت صمیمی داشت، چنان که در دوره‌ای از حسینیه ارشاد هم دفاع کرده بود. آيت الله ميلانى مناسبات بسيار خوبى با محمد تقى شريعتى داشت و رفت و آمد او به بيت آقاى ميلانى در حدى بود كه مرتب در بيرونى ايشان نشسته و در ارتباط با وى بودند. اما داستان حسينيه ارشاد كه بالا گرفت، به تدريج آيت الله ميلانى، زير فشار انتقادهاى برخی از روحانيون تهران به حسينيه ارشاد، از آن فاصله گرفت. به عبارت ديگر و تحت شرايطى كه در جاى ديگرى مرتب اشاره كرده ايم، نگاه آيت الله ميلانى به جريان انقلابى با ادعاى دور شدن آن از ولايت، منفى شده بود. اين شرايطى بود كه گفته می‌شد عامل اصلى آن سيد مرتضى جزائرى از نزديكان آيت الله ميلانى و برادر همسر فرزند ايشان يعنى سيد محمد على ميلانى ايجاد كرده بود. آيت الله ميلانى در پاسخ پرسش شخصى با نام قاسم دماوندى كه از وى سؤال كرده بود كه رفتن به حسينيه چه حكمى دارد، اين چنين جواب داد: مرقوم مورخ 20/5/51 جنابعالى واصل گرديد. بلى لازم است از رفتن به آن محل و خواندن كتاب­هاى مزبور خوددارى نماييد (همان: 248). يكبار همين آقاى جزائرى به عبدخدايى گفته بود: ديدى اين على شريعتى وهابى چه غوغايى به پا كرد؟   ]]> حوزه و روحانیت Wed, 28 Dec 2016 21:19:58 GMT http://dinonline.com/doc/report/fa/7068/