پایگاه تحلیلی خبری دین آنلاین - آخرين عناوين حوزه و روحانیت :: نسخه کامل http://dinonline.com/news/hoze Mon, 25 Sep 2017 14:56:57 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://dinonline.com/skins/default/fa/normal3/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری دین آنلاین http://dinonline.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری الف آزاد است. Mon, 25 Sep 2017 14:56:57 GMT حوزه و روحانیت 60 تریبون‌های بیگانه از جامعه http://dinonline.com/doc/note/fa/7513/ از ویژگی‌های سازمان روحانیت، اتکا به مردم در ادامه حیات خویش است. روحانیت شیعه با توجه به وجود سازوکار وجوهات شرعی و نیز اپوزیسیون‌نشینی‌های تقریباً دائمی، سیر تحول متفاوتی را از سازمان‌های مشابه خود در جهان اهل سنت یا حتی مسیحیت طی نموده است. عدم اتکا به قدرت‌های حاکم و زیست در بستر جامعه و با مردم سبب شده بود روحانیت و ساختارهای وابسته به آن در تماس مستقیم با جامعه بوده و لذا همیشه در غم و شادی و سایر تحولات در وجدان عمومی جامعه حضور داشته باشند. تحولات چند دهه اخیر در ایران و تصدی‌گری بخشی از روحانیت و حضور در هرم قدرت حوزه علمیه و نهاد مرجعیت را در شرایط خاصی قرار داده است. به‌طور طبیعی تا پیش از آن تریبون‌هایی مانند امامت جمعه و نیز منبرهای حسینی که به‌عنوان رسانه در اختیار این نهاد قرار داشت، همیشه بلندگویی برای بیان مسائل اصلی جامعه در کنار وعظ و بیان معارف و شکل دادن به هویت شیعی بوده است. هرساله در آغاز ماه محرم دلسوزان و اهل نظر به فراخور حال و توان برخی نکات را پیرامون شعایر حسینی گوش زد می‌کنند. به‌عنوان نمونه امسال حضرت آیت‌الله سیستانی خطبا را به بیان معارف و مطالب مستند تشویق نموده و آنان را از بیان خواب و رؤیا و برخی مطالب بی‌اساس برحذر داشته است. این انذار می‌تواند ناظر به مسئله‌ای عینی باشد که اکنون جامعه شیعی با آن مواجه است. اما در کنار این دلسوزی‌ها و رصدهای واقع بینانه برخی مواقع مطالبی بیان می‌شود که نه‌تنها در قامت یک آسیب‌شناسی نیست بلکه به معنای تمام کلمه خودش یک آسیب است. طی روزهای گذشته سخنانی پیرامون واژه "عبد" و "غلام" بیان شده است که واکنش‌های بسیاری را برانگیخته است. اما به‌راستی چرا این دست مطالب از تریبون‌های مهمی باید شنیده شود؟ اولاً: این دست مطالب نشان می‌دهد که گوینده و یا گویندگان آن در جامعه فعلی شیعه حضور واقعی ندارند. به این معنا که اغلب این افراد در محیطی ایزوله حضور دارند و توان فهم مشکلات و مسائل واقعی جهان تشیع و ایران را ندارند. درواقع تبدیل کردن بک شبه مسئله به مسئله اصلی و بیان آن از تریبونی به این میزان از توجه و اهمیت، به‌خودی‌خود حاکی از بیگانگی با جامعه است. هر کسی که آشنایی اندکی با جامعه و رسانه‌ها داشته باشد می‌داند که این دست سخنان کاملاً مشابه آن چیزی است که از برخی سایت‌ها و شبکه‌های وهابی و هویت ستیز شنیده می‌شود. ثانیاً: این‌گونه سخن گفتن به‌روشنی نشان می‌دهد که گویندگان محترم به دلیل اشتغالات اجرایی و به‌ویژه سیاسی با متون و معارف حوزوی بیگانه شده‌اند. استخدام اسامی ناظر به فرهنگ و هویت جمعی در یک جامعه است و وجود این اسامی به‌ویژه در طیف متدین جامعه حکایت از رسمیت آن دارد. ادعیه و نصوص بسیاری وجود دارد که استخدام این‌گونه الفاظ را نه‌تنها بی‌اشکال بلکه مرجوح می‌سازد. ثالثاً: از همه مهتر بیان این دست اشکالات نشان می‌دهد که هیچ شناخت دقیق و عمیقی از لایه‌های مختلف فرهنگی و اجتماعی و نیز اولویت‌های آن نزد گوینده وجود ندارد. به‌عنوان نمونه پیرامون استقبال از محرم برخی از گویندگان مطالبی بیان کرده بودند و آن را فاقد دلیل شرعی در دین دانسته بودند. بسیاری از رسوم مانند استقبال از محرم ریشه در جامعه و فرهنگ و آداب‌ورسوم آن دارد. اینکه درجایی قبل از محرم مراسم خاصی مانند چاوش‌خوانی و یا تزیین خاص تکیه و مسجد وجود دارد بحثی درون دینی نیست. این مراسم ریشه در عرف‌ها و فرهنگ مردم دارد. مسئله عاشورا بخشی از هویت جمعی و حافظه تاریخی ما شده است. اضافه بر خود واقعه تمامی آنچه مربوط به عاشورا از مراسم و شعایر نیز بخشی از حیات اجتماعی و هویت ما شده است. نگاه به مسائل هویتی و اجتماعی نباید از زاویه تنگ وجود و یا عدم وجود نص نگاه کرد بلکه باید با آن به‌عنوان یک پدیده اجتماعی مبارک نگاه کرد که با جهت‌دهی و مفهوم‌سازی بر غنای آن افزود. استقبال از محرم یک عمل سمبلیک است و نشانه اهمیت آن نزد مردم و دلیل آن هم عرف‌ها و نرم‌های اجتماعی است. متأسفانه بخشی از روحانیت که اکنون تریبون‌های رسمی را در اختیار دارند به دلیل جدایی مفرط از جامعه و زیست در محیطی ایزوله شده دیگر توان فهم تحولات اجتماعی را ندارند. هم‌چنین این بخش از روحانیت به دلیل جدایی از مردم و بستر جامعه دیگر مسائلشان و حتی اولویت‌های ذهنی‌شان با اولویت‌های و مسائل جامعه متفاوت است. در شهری که هزاران مسئله و آسیب اجتماعی وجود دارد مهم‌ترین تریبون شهر به‌جای سخنان مردم و گلایه‌های مردم از آن شبه مسئله شنیده می‌شود که این لفظ را بگویید و آن را نگویید! روحانیت شیعه همیشه در طول تاریخ در بستر جامعه در بطن مردم زندگی کرده است و از نزدیک با مسائل دردها و اولویت‌های آنان آشنا بوده لذا تریبونی که در اختیار داشته را برای بیان سخنان مردم و مسائل آنان اختصاص داده است. ]]> دیدگاه Tue, 19 Sep 2017 20:23:42 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/7513/ حوزه علمیه جامعه توده‌وار http://dinonline.com/doc/note/fa/7473/ 1. ارتباط «استاد و شاگردی» از ساختارهای تاثیرگذار در حوزه علمیه بوده است که فرهنگ، آداب، رسوم و پروتکل‌های غیر رسمی حوزویان از طریق آن از نسلی به نسلی دیگر منتقل می‌شد. طلبه در ارتباط با استاد، آداب و رسوم حوزوی را یاد می‌گرفت و تمرین می‌کرد. اثرگذاری استاد در نحوه حرف زدن، راه رفتن، لباس پوشیدن و عمامه بستن به شاگرد سرایت می کرد. استاد تک تک شاگردان را می‌شناخت و در جریان زندگی خانوادگی، فعالیت‌های علمی و کارهای تبلیغی شاگرد قرار داشت. شاگرد برای مشورت درباره انتخاب درس، تبلیغ و حتی نامگذاری فرزندش با استاد مشورت می‌کرد. از همه مهم‌تر در مسائل اجتماعی ـ سیاسی استاد تکیه‌گاه شاگرد بود. از منظر سیاسی طلبه مستقیم با نخبگان غیرحوزوی و مسایل سیاسی ارتباط برقرار نمی‌کرد، بلکه این ارتباط از طریق استاد انجام می‌شد که خود استاد هم بر اساس سلسله مراتب متکی به نهاد مرجعیت بود و زمانی که مرجعیت بر اساس مصالح حوزه تصمیمی می‌گرفت همه رده‌ها در همان چارچوب رفتار می‌کردند و ممکن بود کسانی راه دیگر بروند که یا منزوی می‌شدند یا به خارج از قم مهاجرت می‌کردند. 2. ساختار استادی و شاگردی در سه مرحله تضعیف شد: با وقوع انقلاب سال 57، انقلابی در ساختار استاد و شاگردی شکل گرفت، اکثر طلبه‌ها انقلابی شدند و بسیاری از اساتید نه آنکه ضد انقلاب اما محافظه‌کار شدند. انقلاب اولین شکاف فکری را بین استاد و شاگرد ایجاد کرد. شاگرد در درس استاد شرکت می‌کرد اما اختلاف فکری ایجاد شده مشروعیت رفتارهای اجتماعی-سیاسی استاد را تضعیف کرد. این شکاف به‌گونه‌ای بود که حتی مابین طلبه‌های انقلابی و جامعه مدرسین که آنها هم انقلابی بودند جدال‌هایی درگرفت. در سال‌های بعد تغییر ساختار مدیریت سنتی حوزه و افزایش پذیرش طلبه تاثیر دوم را به ساختار استاد و شاگردی وارد کرد تعداد طلبه‌ها زیاد شد و استاد فرصت کافی برای رسیدگی به شاگردان را نداشت. استاد نه نام طلبه‌ها را می‌دانست و نه خبری از فعالیت‌های آنان داشت و نه می‌دانست طلبه‌ها چگونه زندگی می‌کنند برخی اساتید هم جذب ساختارهای قدرت شده، بیشتر وقتشان را صرف امورات دیگر می‌کردند. اتصال طلبه‌ها به شبکه‌های اجتماعی منجر به شکاف نسلی بین شاگرد و استاد شد. شاگردان تصور کردند نیازهای جامعه با درس‌هایی که اساتید ارائه می‌دهند هم جهت نیست. مهم نیست که این تصور درست بود یا نه، مهم تاثیر آن در رفتارهای طلبه‌هاست. 3. ساختار استادی و شاگردی تضعیف شد. استاد دیگر تکیه‌گاه طلبه نبود. شاگردی از شاگردان علامه طباطبایی می‌گفت وضعیت زندگی سختی داشتیم اما وقتی در درس علامه حاضر می‌شدیم و زندگی او را هم می‌دیدیم آرامشی دست می‌داد که حاضر بودیم همه سختی‌ها را تحمل کنیم اما آن آرامش را از دست ندهیم اما این وضعیت متحول شده بود طلبه فقط در کلاس استاد را می‌دید و حتی نمی‌دانست خانه استاد کجاست، شاید همین‌قدری می‌دانست که استاد در محله طلبه زندگی نمی‌کند. تضعیف ساختار استاد و شاگردی امنیت روانی را از شاگرد گرفت و نخ تسبیح پاره شد و طلبه‌ها در وضعیت ذره‌ای شدن قرار گرفتند. هرکسی برای امنیت خود به ریسمانی چنگ می‌زند، ساختار جدیدی هم شکل نگرفته است تا آرامشی روانی و هویتی برای طلبه‌ها ایجاد کند. 4. در ساختار استاد-شاگردی نخبگان غیرحوزوی از طریق مرجعیت و بعداً از طریق استاد با طلبه‌ها ارتباط می‌گرفتند و به عبارت دیگر ساختارها و نخبگان غیرحوزوی نمی‌توانستند مستقیماً طلبه‌ها را تحت تأثیر قرار دهند اما در وضعیت جدید و در خلأ ساختار استاد-شاگردی و تضعیف نهاد مرجعیت، نخبگان غیر حوزوی با استفاده از سنبل‌های دینی و شعارهای جذاب مستقیماً با طلبه ها ارتباط برقرار کردند. مهم‌ترین نتیجه این ارتباط این بود که اندیشه‌های طلبه‌ها تحت تأثیر عوامل بیرون از حوزه تعریف می‌شود، مدل‌های مداح-طلبه، پاسدار-طلبه، روشنفکر-طلبه، هنرمند-طلبه، ورزشکار-طلبه و...را باید از نتایج تضعیف این ساختار دانست. منتشر شده در کانال نامه‌های حوزوی ]]> دیدگاه Thu, 24 Aug 2017 21:46:24 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/7473/ مرجعیت آیت‌الله سیستانی و مسئله عراق http://dinonline.com/doc/note/fa/7458/ * حضرت آیت‌الله سیستانی و دامنه تأثیرگذاری ایشان در سطحی گسترده، بی‌مانند و مثال‌زدنی است؛ مرجعی که به اعتراف بسیاری از شخصیت‌های مطرح، در کُنج خانه مُحقر خود توانسته بیشترین تأثیرگذاری را در عراق و حتی در سطحی وسیع‌تر، به منصه ظهور برساند. شما بارها با ایشان ملاقات داشته‌اید؛ مهم‌ترین ویژگی که از ایشان به ذهن شما می‌رسد به‌خصوص درزمینه علمی چیست؟  ویژگی مهم ایشان که احتمالاً مهم‌ترین تأثیر را در نفوذ و زعامت ایشان داشته است، عِلمیّت و آگاهی‌های وسیع فقهی، تاریخی و عمومی ایشان است. تمامی این نکات با مطالعه تقریراتِ دروس ایشان به‌خوبی برمی‌آید. تقریرات یعنی آنچه شاگردانِ یک فقیه از دروسی که استادشان اِلقاء کرده است، می‌نویسند. از آثار مکتوب ایشان تعداد اندکی منتشر شده است، امّا تقریرات متعدّدی، چه در فقه و چه در اصول، توسط شاگردان ایشان نوشته شده و به چاپ رسیده است؛ و همگی آن‌ها حاکی از تسلّط و دقت فراوان ایشان است. نکته مهم در دروس آیت‌الله سیستانی نگاه وسیع و درعین‌حال تاریخ‌مند ایشان نسبت به مباحث فقهی و اصولی است، نگاهی که در بین عالمان ما کمتر یافت می‌شود. از این زاویه، ایشان به‌احتمال فراوان تحت تأثیر مرحوم آیت‌الله بروجردی هستند. بهتر است برای روشن‌شدن این موضوع، مثالی عرض کنم. در مبحث «اوامر» در علم اصول، مرحوم صاحب‌کفایه بحثی را مطرح می‌کند تحت عنوان «طلب و اراده». آنچنانکه در تقریرات آیت‌الله بروجردی آمده است، ایشان در ابتدا به شأن تاریخی این موضوع می‌پردازند و کم‌وبیش با تفصیل بیان می‌کنند که این مبحث چرا و چگونه شکل گرفته و نظرات گروه‌های مختلف از متکلّمین درباره آنچه بوده است؛ ایشان سپس به ارائه بحث و نقدِ نظریه صاحب‌کفایه می‌پردازند؛ ولی عموم بزرگانِ از اصولیون، به‌رغم اینکه بیان شأنِ‌نزول یک مبحث کمک بزرگی به فهم آن می‌کند، معمولاً بدون پرداختن به شأن تاریخی این موضوع، صرفاً به بحث و نقد آن می‌پردازند. یا مثلاً در باب نماز جمعه، ایشان قبل از ورود به بحث و بررسی اَدلّه آن، در ابتدا درباره جایگاه و اهمیت نماز جمعه در دوران‌های گذشته و به‌ویژه در قرون نخستین سخن می‌گویند و توضیح می‌دهند که این نماز ارتباطی وثیق با حاکمیت و مشروعیت حاکم داشته و لذا امام جمعه عموماً توسط نظام حاکم انتخاب می‌شده است. ایشان پس از تشریح اهمیت و جایگاه این نماز، به بحث فقهی وارد می‌شوند. درک درستِ جایگاه و حساسیت نماز جمعه و امام آن، کمک می‌کند که روایات متعارض در این باب بهتر فهم شود. چنین روش و دیدگاهی کمتر در میان بزرگان حوزه وجود داشته است. آقای سیستانی چنین روشی دارند و به بستر و زمینه تاریخی مباحث توجه می‌کنند. چنین نگاهی مستلزمِ درک فقه و حتی اصول، با توجه به چگونگی شکل‌گیری و تحول‌یابی فقه و اصول در نزد اهل‌سنت است، یعنی مستلزم این است که بدانیم در زمان أئمه معصومین (ع) و به‌ویژه از دوران صادقین (ع) به بعد، آنان با چه سؤال‌ها و احیاناً مشکلات و محظوراتی مواجه بودند که مجبور به تقیه می‌شدند. این همه در صورتی روشن می‌شود که شما فقه اهل‌سنت را بشناسید و متوجه باشید که ناظر به چه مطالب و نیز چه حساسیّت‌هایی است. مبتکر چنین روش و دیدگاهی در دوران ما مرحوم آیت‌الله بروجردی است و آیت‌الله سیستانی هم به‌احتمال قریب‌به‌یقین تحت تأثیر ایشان است. حال مسئله این است که شما بدون پشتوانه علمیِ وسیع نمی‌توانید به چنین روشی نائل شوید؛ بلکه می‌باید کتاب‌ها و نظرات و اقوال مختلف را بشناسید تا بتوانید در ابواب مختلف فقهی و اصولی و بلکه کلامی و ادبی و تفسیری و حدیثی، به فهمی تاریخ‌مند دست یابید. از این دیدگاه، فقه و خصوصاً اصول در مراحل پیشرفته و تخصصی به یک رشته، به تعبیر امروز،‌ «بین‌رشته‌ای» تبدیل می‌شود. * این ویژگی‌ها در کدام دسته از آثار علمی ایشان بیشتر جلوه‌گر است؟ یکی از بهترین تقریرات ایشان که ویژگی‌های فوق را به‌خوبی نشان می‌دهد کتاب «تعارض‌الادلة و اختلاف‌الحدیث» است؛ ایشان در این کتاب به تفصیل در باب تعارض ادلّه سخن می‌گویند. این کتاب توسط صدیق فاضل و هم‌مباحثه‌ای معظم جناب حجة‌الاسلام‌والمسلمین سید هاشم هاشمی گلپایگانی، با دقت و امانت و یافتن تمامی مصادر، نوشته شده است و احتمالاً مفصل‌ترین و جامع‌ترین کتاب در این باب است. آیت‌الله سیستانی گذشته از اینکه به وفور از منابع حدیثی و فقهی و اصولی خودِ ما شیعیان استفاده می‌کنند، از منابع مختلف اهل‌سنت هم بهره می‌برند و حتی تا آنجا که به یاد می‌آورم از کتاب‌های حقوق‌دان‌های جدید هم استفاده می‌کنند. «سَنهوری» یکی از بزرگ‌ترین حقوق‌دان‌های عرب است و ایشان نظرات مؤلف را در آنجا که درباره تعارض قوانین صحبت می‌کند و اینکه قاضی در این موارد چگونه باید تصمیم بگیرد، نقل می‌کنند. مهم‌ترین موضوع در باب تعارض ادلّه، مسئله تقیه است و برای حل مشکل، عموماً از «اخبار علاجیه» استفاده می‌شود. ابتکار ایشان در این است که مسئله تقیه را در متن واقعِ اجتماعی و دینی و سیاسیِ آن ایام بررسی می‌کنند و توضیح می‌دهند که تقیه صرفاً از حُکّام نبوده و در بسیاری از موارد از فقها، مُفتیان، قضات و حتی از توده مردم و غالیان از شیعیان نیز بوده است. ایشان با استشهاد به روایات و یا نقل اقوال کسانی که با چنین مشکلاتی مواجه بوده‌اند- همچون سخنان شافعی در کتاب «ألأُم»- نظریات خود را اثبات می‌کنند. حتی درباره «احکام ترخیصیه»، نظریه بدیعی تحت عنوان «السوق الی الکمال» را مطرح می‌کنند که ظاهراً نظریه مرحوم میرزا مهدی اصفهانی است. گویا ایشان در ابتدای جوانی در مشهد مدتی در درس میرزا حاضر می‌شده‌اند؛ و البته شاید هم از خود ایشان باشد. نمونه دیگر که حاکی از اطلاعات گسترده ایشان است نظرات ارائه‌شده درباره تأثر اصول فقه از علوم دیگر است، از ادبیات و لغت گرفته تا فلسفه و کلام و تفسیر و حدیث. ایشان این مطالب را قبل از آغاز درس اصول القاء کرده‌اند، که نسخه دست‌نویس آن را که توسط جناب سیدهاشم هاشمی نوشته شده، مطالعه کرده‌ام و ظاهراً توسط دیگران هم به چاپ نرسیده است. این مبحث را ایشان با شواهد متعدد و مختلف توضیح می‌دهند که در جای خود مباحثی است بسیار جذاب و بدیع. ایشان در مباحث فقهی هم اینگونه هستند و لذا فقه ایشان به نوعی «فقه تطبیقی» است، اما اینگونه نیست که ایشان صرفاً آراء عالمان اهل‌سنت را نقل کنند، بلکه آن‌ها را با توجه به اصول و مبانی خودشان، بررسی و نقد می‌کنند. در اولین ملاقاتی که با ایشان داشتم، قبل از سقوط، فرمودند که «کتاب صوم» را در نُه سال تدریس کرده‌اند. گفتم چرا این مقدار طولانی؟ گفتند بدان علت که متعرض آراء عالمان اهل‌سنت شده‌ام. گفته شد که اگر چنین هم باشد دوره درسی تا بدین حد طولانی نمی‌شود؛ فرمودند آراء آنان را به طور انتقادی و با توجه به روش‌ها و معیارهای خود آنان خصوصاً در باب ملاک‌های صحت احادیث نقل کرده و مورد بررسی قرار داده‌ام. * در واقع، آیا می‌توان گفت که ایشان از روش علمی مرحوم آیت‌الله بروجردی پیروی می‌کنند و به نوعی، تداوم مبارک آن فقیه بزرگ می‌باشند؟ البته ایشان از روش استادشان مرحوم آیت‌الله خویی که یکی از بزرگترین اصولیّون دوران جدید است، نیز متأثر هستند. اصولاً فقه آیت‌الله خویی را می‌توان «اصولِ کاربردی» نامید؛ بدین معنا که اولاً چگونگی استفاده از اصول را در بررسی مباحث فقهی نشان می‌دهند و ثانیاً در بسیاری از موارد، کالبدِ بحثِ اصولی است که ادّله فقهی در درونِ آن جای می‌گیرد، هرچند ایشان تسلط بی‌بدیلی به ادله فقهی، اعم از کتاب و سنت و اقوال علما دارند که عموماً به تفصیل مطرح می‌کنند و عملاً در مباحث مختلف، هیچ روایتی نیست مگر آنکه متعرض آن می‌شوند. می‌توان گفت که تفاوت بزرگ ایشان با آیت‌الله بروجردی در همین است؛ مرحوم آیت‌الله بروجردی در بحث‌های فقهی، کمتر از «صَناعت» و علم اصول بهره می‌بُردند و چنانچه از تقریراتشان برمی‌آید، گویا توجه چندانی به علم اصول در گستره پس از صاحب‌کفایه، نداشته‌اند. دیگر از ویژگی‌های آیت‌الله خویی دقت در اسناد احادیث و عدم استدلال به احادیث غیر «صحیح» است و به نظر می‌آید که در هر دو مورد، آیت‌الله سیستانی تحت تأثیر ایشان است. آقای سیستانی، هم به مباحث اصولی می‌پردازند و هم به تفصیل درباره اسنادِ روایات و کتب حدیثی بحث می‌کنند و به‌خوبی توضیح می‌دهند که مثلاً فلان کتاب چگونه تدوین شده و از چه کسانی نقل شده است. ببخشید اگر این توضیحات کمی به طول انجامید. هدف این بود که روشن شود بخش مهمی از نفوذ اجتماعی و سیاسی ایشان به دلیل فهم عالمانه و دقیق‌شان از مسائل است؛ و به نظر می‌آید که این به نوبه خود عمیقاً تحت تأثیر اطلاعات گسترده و ژرف ایشان خصوصاً درزمینهٔ‌های فقهی و اصولی و تاریخی است. اصولاً علم خصوصاً اگر از عمق جان برخیزد و محفوظات صِرف نباشد و خلاقیت ذهنی را شکفته کند، به انسان بصیرت و تیزبینی خاصّی می‌دهد. فهم تاریخ‌مندِ علم، هر علمی که باشد، و دریافت منطق تحولات علمی و اجتماعی و دینی نیز به تقویت این تیزبینی کمک فراوانی می‌کند. * به نظر می‌رسد که تصمیم‌گیری صحیح درباره اموری که به واقعیت‌های جاری و روزمره جامعه مربوط می‌شود نیازمند آشنایی کافی با علومی نظیر علوم سیاسی و اجتماعی و روانشناسی و بحث‌های حقوقی و مدیریتی و غیره است؛ و به علاوه به آگاهی کافی از گزارش‌ها و اخبار گوناگون و تحلیل‌های ناشی از آن‌ها محتاج است. چگونه است که دانش عمیق ایشان نسبت به علوم سنتیِ حوزوی نظیر فقه و اصول و کلام و ادبیات و غیره می‌تواند ایشان را در تصمیم‌گیری و موضع‌گیری صحیح در تحولات و رویدادها یاری دهد؟ واقعیت این است که اطلاعات ایشان صرفاً به علوم و اطلاعات به اصطلاح کلاسیک و حوزوی محدود نمی‌شود. مکرّر از شاگردان ایشان و از جناب سید هاشم هاشمی می‌شنیدم که ایشان فراوان مطالعه می‌کردند و از ما می‌خواستند که کتاب‌های منتشرشده را خدمت‌شان ببریم و ایشان بدون استثناء همه را با دقت مطالعه می‌کردند. کسانی هم که با ایشان ملاقات داشته‌اند، عموماً از وسعت اطلاعات ایشان تعجب کرده‌اند. نکته مهم صِرفِ مطالعه نیست، به نظر می‌آید می‌خواسته‌اند به گونه‌ای بی‌طرفانه و دقیق نظرات و مسائل مؤلف را دریابند و نه برای آنکه احیاناً در برابرش موضع بگیرند و صرفاً در مقام پاسخگویی باشند. هستند کسانی که کتاب‌های دیگران را می‌خوانند اما گویا بیش از آنکه در پی دریافت نظرات آنان باشند، در مقام محاجّه و پاسخگویی هستند و به همین دلیل عموماً مباحث و پاسخ‌هایشان چندان مفهوم و پخته نیست و عملاً قادر به دیالوگ با دیگران نیستند. به هر حال این ویژگی یکی از دلائل موفقیت ایشان در تعامل با طرف‌ها و جریان‌ها و گرایش‌های مختلف، چه قبل و چه بعد از سقوط صدام بود. بد نیست خاطره‌ای را نقل کنم. اَخضر ابراهیمی، وزیر خارجه اسبق الجزایر، که از دیپلمات‌های قدیمی و برجسته عرب است، پس از سقوط صدام، نماینده سازمان ملل در مسائل عراق شد. سال‌ها پیش، او به یکی از دیپلمات‌های عالی‌رتبه ما که بهتر است نامشان را نبرم، گفته بود که در اوائل مأموریتم هنگامی که در بغداد بودم، از من خواستند که به ملاقات آیت‌الله سیستانی بروم. پرسیدم: ایشان کیست؟ گفتند: عالم بزرگ شیعیان است و در نجف سکونت دارد. بالاخره من با اکراه پذیرفتم و عازم نجف شدیم. اوضاعِ به‌هم‌ریخته نجف و کوچه‌های تنگ و مخروبه‌ای که به خانه ایشان منتهی می‌شد بر اکراه و بی‌میلی من افزود و از اینکه این دعوت را پذیرفته بودم ناراحت بودم. تا آنکه ملاقات دست داد. درباره وضعیت جهان عرب و موقعیت عراق صحبت‌های مختلفی انجام شد و ایشان گفتند: آقای حسنین هیکل در فلان کتابش می‌گوید که در یکی از روزهای دهه شصت من و اَخضر ابراهیمی و فرد دیگری که نامش را فراموش کرده‌ام در یکی از کافه‌های بیروت نشسته بودیم و درباره وضع اعراب و آینده آن‌ها صحبت می‌کردیم و چنین آروزهایی را داشتیم. ابراهیمی به دیپلمات ما می‌گوید: از این داستان و از حضور ذهن ایشان تعجب کردم؛ و مدتی بعد در ملاقاتم با هیکل داستان را به او گفتم و او هم تعجب کرد که عالِمی در گوشه نجف از آرزوهای «ترقّی‌خواهانه» آنان که در رأس ناسیونالیست‌های عربِ آن ایام بودند، مطلع باشد. سپس آقای هیکل یک دوره از کتاب‌هایش را داد که به ایشان هدیه کنم. در ملاقات بعدی، کتاب‌ها را تقدیم کردم و ایشان ضمن تشکر و ابلاغ سلام گفتند من این کتاب‌ها را خوانده‌ام، امّا چون هدیه است می‌پذیرم. * آیا با همه این تفاصیل، می‌توان گفت که عامل عمده تأثیرگذاری ایشان ناشی از مرجعیت عالی دینی ایشان در عراق و پیروی اکثریت شیعیان عراقی از ایشان است؟ به بیان دیگر، آیا می‌توان گفت که بخش عمده نفوذ ایشان در عراق ناشی از منصب دینی ایشان است؟ چنانکه گفتم بخش مهمی از نفوذ آیت‌الله سیستانی به ویژه در نزد نخبگان، اساتید و قدرت‌بدستان عراقی، ناشی از علم و درواندیشی و واقع‌بینی و اطلاعات وسیع عمومی ایشان است. این نفوذ ناشی از مرجعیت نیست، ناشی از ویژگی‌های مذکور است. نمونه خوب آن به موضوع تدوین قانون اساسی عراق و تصمیم‌گیری درباره شکل حکومت در دوران پس از سقوط صدام راجع می‌شود. ایشان از همان ابتدا و با توجه به واقعیت‌های جامعه عراق، حکومتی مدنی را که ملتزم به رعایت عرف و ضوابط اسلامی باشد، توصیه می‌کردند و بیشترین توصیه‌شان درباره تدوین قانون اساسی و شکل‌دهیِ سریع به ارکان حکومت بود و اینکه هر چه سریع‌تر جامعه از خلأ نهادهای قانونی خارج شده و قدرت به عراقی‌ها منتقل شود. خود ایشان شخصاً قوانین اساسی کشورهای مختلف را می‌خواستند و مطالعه می‌کردند و بر همین اساس توصیه‌های راه‌گشایی برای تدوین‌کنندگان داشتند. از برخی از اساتید عراقی شنیده‌ام که موثرترین عامل در نهایی‌کردن قانون اساسی عراق که سپس به رفراندوم گذاشته شد، ایشان بود و مطلع‌ترین درباره چگونگی قانون اساسی و نکات مختلف آن. مهم این است که ایفای مؤثر این نقش، ناشی از تسلط ایشان به مباحث حقوقی و اجتماعی بود و نه ناشی از مرجعیت ایشان؛ چراکه برای بسیاری از نخبگان عراق، مرجعیت چندان معنایی نداشت و بسیاری از آنان اساساً شیعه و یا مسلمان نبودند که به دلائل اعتقادی از ایشان اطاعت کنند. * حضرت آیت‌الله سیستانی در دوران اولیه حضور نظامی آمریکا در عراق چه نوع سیاستی را اتخاذ کردند؟ می‌دانید که تا سال‌ها آمریکایی‌ها در عراق حضور داشتند و اصولاً در ابتدا، قدرت سیاسی و مدنی هم در اختیار خودشان بود. در تمام این مدت، علی‌رغم اینکه آمریکایی‌ها به دیدار با ایشان اصرار داشتند، تقاضای ملاقات با هیچ شخصیت آمریکایی را نپذیرفتند. با صبر و ملایمت، جامعه شیعیان عراق را که از افراط و تفریط‌های فراون و بلکه مُهلکی رنج می‌برد، نجات دادند؛ و این همه ممکن نبود مگر به برکت دریافت علمی و دقیق ایشان از این جامعه بسیار پیچیده و شکننده، جامعه‌ای که افرادش به سرعت و با کمترین بهانه عصبانی می‌شوند و با بیشترین شدت واکنش نشان می‌دهند. آن‌ها در طی سه دهه اخیر، بدترین نوع دیکتاتوری را با پوست و گوشت خود تجربه کرده بودند. به‌احتمال فراوان، ایشان کتاب‌های فراوانی درباره جامعه عراق و تاریخ و خصوصیاتش خوانده‌اند و همچون یک ناظر دقیق، تحولات آن را از دورانی که به نجف پای نهادند، سنجیده‌اند. زعامت «نرمِ» جامعه‌ای که از گذشته‌های دور با مشکلات فراوانی دست‌به‌گریبان بوده و به مدت چهار قرن تحت تسلط عثمانی‌ها قرار داشته و بعد از استقلال هم شاهد انواع کودتاها و خشونت‌ها و کشتارهای وسیع فردی و جمعی بوده است، بدون علم و آگاهی ممکن نیست؛ و صد البته که توفیقات الهی را هم نباید فراموش کرد. عثمانی‌ها ساختار قدرت را در این کشور دگرگون ساختند و اکثریت ساکنان را که شیعه بودند عملاً به حاشیه راندند. آن‌ها نه تنها در حاشیه بودند که عملاً فاقد هر نوع تجربه حکومتی و مدیریتی بودند. هم قدرت و هم ساختارهای مدیریتی در دست غیراکثریت بود. این عدم تعادل که مشکلات فراوانی را موجب شد که تا قبل از سقوط صدام، به جز در مواردی معدود و کوتاه‌مدت، ادامه یافت. * دیدگاه حضرت آیت‌الله سیستانی درباره گروه‌های مختلف قومی و مذهبی موجود در عراق چگونه است؟ عراق به لحاظ دینی و مذهبی، بسیار متنّوع و احتمالاً حتی متنوع‌تر از لبنان است. اصولاً عراق در طول تاریخ هم، چنین بوده است. به لحاظ تاریخی، کمتر منطقه‌ای در دنیا تا بدین اندازه افرادِ با گرایش‌های مختلف را در دل خود جای داده است، از خوارج گرفته تا مُرجئه و از شیعیان گرفته تا اهل‌حدیث و از اهل‌کتاب گرفته تا مَلاحده و اِباحی‌گرایان؛ مضافاً که مذاهب مختلف فقهی و کلامی هم پیوسته در این سرزمین وجود داشته است. شاید به همین علت بوده که زعامت «سخت» و «خشن» در این کشور کارساز بوده است. خوشبختانه رابطه ادیان مختلف، از مسیحیان و یهودیان گرفته تا صابئین و ایزدی‌ها، پیوسته با شیعیان به گونه‌ای مسالمت‌آمیز و محترمانه بوده است. این رابطه پس از سقوط، به دلائل مختلف، بهتر و فعال‌تر شد. بدون شک یکی از دلائل، شخص آیت‌الله سیستانی و مواضع و اقدامات ایشان بوده است. در اینجا بد نیست خاطره‌ای را نقل کنم. حدود پنج سال پیش‌تر، روزی از خلیفه‌گری کَلدانی-کاتولیک‌های تهران با دفترم در دانشکده روابط بین‌الملل وزارت خارجه تماس گرفتند و گفتند که آقای پاتریارک ایمانوئل دِلّی مایلند به دیدن بیایند. ساعتی بعد ایشان به همراه چهار اسقف عراقی دیگر به دانشکده آمدند. با آنکه ایام ماه رمضان بود، امّا ملاقات به طول انجامید و مطالب مختلفی مورد گفتگو قرار گرفت. بهتر است نکاتی را به اختصار درباره کلدانی-کاتولیک‌ها عرض کنم. اینان در اصل، همان سُریانی‌های قدیم هستند که کلیسایشان به «کلیسای فارس» معروف بود. در قرن هفدهم بخشی از آنان به ترغیب مبلغین کاتولیک، رهبری پاپ را پذیرفتند و به نوعی کاتولیک شدند. مرکز این کلیسا که پیروانش به لحاظ تاریخی در ایران، عراق، هند و برخی دیگر از نقاط خاورمیانه پراکنده‌اند، بغداد است و از همین رو پاتریارکِ آن‌ها هم در این شهر مستقر است. ارتباط من با آن‌ها به ایام سفارتم در واتیکان برمی‌گردد. در آن ایام، پاتریارکِ آن‌ها بیداوید نام داشت که رابطه نزدیکی با وی داشتم و هر زمان که به رُم می‌آمد با یکدیگر ملاقات می‌کردیم. او را به ایران دعوت کردم و این سفر انجام شد و از آن پس، احساسات مثبتی نسبت به ایران یافت و در مصاحبه‌ها و سخنرانی‌هایش در اروپا که فراوان هم بود، پیوسته با احترام از ایران نام می‌برد. ایشان کمی پس از سقوط صدام، در لبنان فوت کرد. جانشین وی آقای ایمانوئل دِلّی شد که ایشان هم مدتی پیش درگذشت. به هر حال، آقای دِلّی خاطره اولین ملاقاتش را با آیت‌الله سیستانی نقل کرد و گفت که در مدت سی‌وپنج دقیقه‌ای که خدمت ایشان بودیم، ایشان به صورت دوزانو و بدون کمترین حرکتی بر زمین نشسته بودند، در حالیکه من هفده بار این‌پاوآن‌پا شدم. نکته مهم این بود که او گفت که آیت‌الله سیستانی به ما گفتند ما نمی‌خواهیم شما مسلمان شوید، شما مسیحی بمانید و از جماعت خودتان بخواهید که در عراق بمانند و آن را ترک نکنند و ما هم هر کمکی که بتوانیم ارائه خواهیم داد و دریغ نخواهیم کرد. کسی می‌تواند چنین بگوید و موضع بگیرد که گذشته از آشنایی عمیق با واقعیت جامعه و تاریخ کشوری چون عراق مطمئن باشد که دیدگاهش در انطباق با موازین دینی است. بدین معنی که با «حجیت شرعی» سخن می‌گوید و نه آنکه از سرِ تفنُّنِ تجدُّدخواهانه و متساهلانه باشد. البته آقای دِلّی از دولت نوری‌مالکی هم فراوان تمجید کرد. در آن ایام انفجارهایی در کلیساهای آنان رخ داده و دولت عراق کمک‌های فراوانی به آن‌ها کرده بود. او حتی گفت که اگر قدرت در عراق در دست خودمان هم می‌بود ما نمی‌توانستیم بیش از آن مقداری که دولت مالکی به ما کمک کرد، به خود کمک کنیم. * اگر امکان داشته باشد لطفاً درباره نحوه موضع‌گیری حضرت آیت‌الله سیستانی علی‌الخصوص در قبال بلایی که به اسم داعش بر سر عراق آمد کمی بیشتر توضیح دهید. می‌دانید که داعش با سرعت و با حداکثر بی‌رحمی و سفّاکی وارد عراق شد. آنچه ورود و نفوذ آن‌ها را تسهیل کرد، از یک سو خلأ قدرت بود و از سوی دیگر همدستی برخی از مقامات نظامی و غیرنظامی موجود در عراقِ آن ایام که عموماً گرایش بعثی داشتند؛ و عامل دیگر هم گرایش بخشی از اهل‌سنت به داعشی‌ها بود که آن‌ها را مُنجی خود می‌پنداشتند. در آن روزهای سخت و دلهره‌آور، اگر کمک فوری و بدون قیدوشرط ایران نبود، هم بغداد و هم اَربیل سقوط می‌کرد؛ این واقعیتی است که همگان بدان اعتراف دارند. مسئله مهم در این میان خلأ قدرت بود. یعنی مرکزیّت یا فرد یا افرادی وجود نداشت که با نَهیب و فرمان آن‌ها مقاومتی شکل بگیرد و در برابر متجاوزانی که تنها در یک پادگان، بیش از 1600 جوان شیعه را سربریدند بایستد، کسانی که هزاران زن و کودک را در بازارها فروختند و به آن‌ها تجاوز کردند و یا کشتند. در آن زمان، عملاً تنها صدای مسموع، صدای مرجعیت بود؛ و اگر چنین نبود حتی کربلا و نجف هم سقوط می‌کرد. همین صدا بود که به توده پراکنده مردم شکل داد و متجاوزان را در سرزمین‌های اشغالی‌شان محصور و سپس آن‌ها را به عقب‌نشینی مجبور ساخت. مدتی بعد، آیت‌الله سیستانی در اطلاعیّه‌ای بیست‌ماده‌ای کیفیت برخورد با متجاوزان را تشریح کردند؛ مواد این اطلاعیه عمدتاً متّخذ از احادیث نبوی و کلام امام علی‌ابن‌ابیطالب (ع) است. جالب است که مواد این اطلاعیه با فتاوا و بیانیه‌های دیگرانی که مشوق و حامی تروریست‌ها هستند و خود را مُفتی و عالم دین می‌نامند، مقایسه شود، که به چیزی جز خونریزی و انتقام‌ستانی توصیه نمی‌کنند. * به‌عنوان آخرین سؤال، نقش نهاد مرجعیت و صدور فتوا و به طور کلی، روحانیت شیعی و تأثیرگذاری واقعی این نهاد را بر بدنه جامعه شیعی در روزگار کنونی چگونه ارزیابی می‌فرمایید؟ اصولاً ساختار روانی و شخصیتی و نیز ساختار اجتماعی و تاریخی جامعه شیعه به گونه‌ای است که به‌ویژه در مواقع بحرانی و سرنوشت‌ساز، به فتوا لبیک می‌گوید؛ و در واقع همین فتوا هم هست که آنان را از موقعیت‌های بحرانی خارج می‌سازد. در حقیقت، این یکی از نقاط قوت ماست و ما به چنین فتاوا و به اتخاذ چنین مواضعی بسیار مدیونیم. نمونه خوب آن، موضع‌گیری امام در روز 21 بهمن سال 1357 است. حکومت در آن روز اعلام کرده بود که از ساعت 4 بعدازظهر، حکومت نظامی خواهد بود و کسی نباید از مکان خود خارج شود. در مقابل، امام اعلام کردند که مردم به خیابان‌ها بریزند. اگر در آن روز چنین نشده بود، به‌احتمال فراوان جنگی داخلی در ایران درمی‌گرفت. آنچه مانع از وقوع جنگ داخلی شد، سرعت حوادث و عدم امکان تصمیم‌گیری و تصمیم‌سازیِ طرف مقابل بود. البته در طول سال‌های حیات و حضور ایشان، موارد حساس و سرنوشت‌ساز دیگری هم وجود داشت که فتوای ایشان شرائط را دگرگون ساخت و کشور را نجات داد. نمونه دیگر، سخنرانی سنجیده، قوی و مؤثر مقام معظم رهبری در جمع پرسنل نیروی دریایی بود که پس از حادثه واقعاً فجیع و عمیقاً مشکوک مِنی ایراد شد، فاجعه‌ای که منجر به کشته‌شدن هزاران زن و مرد و صدها زائر ایرانی شد. دولت عربستان با بی‌مسئولیتیِ غیرقابل‌فهم و غیرقابل‌توصیف در برابر خواسته به‌حقِ دولت ایران مبنی بر بازگرداندن پیکرهای قربانیان مقاومت می‌کرد. این موضعِ نابخردانه، جامعه ما را عمیقاً خشمگین ساخت و در احتقان کامل فرو برد. اگر آن سخنرانی و تهدید که به عقب‌نشینی سعودیان منجر شد اتفاق نمی‌افتاد، امکان برخورد نظامی بین دو کشور فراوان بود. این موضع‌گیری سنجیده و شجاعانه عملاً کشور را از جنگی ناخواسته که صرفاً ناشی از غرور و جهالت طرف مقابل بود، نجات داد. چنین مواردی را در طول تاریخ تشیع به ویژه در طی دوران اخیر، به فراوانی می‌توان نشان داد.     * این مصاحبه که با اصلاحاتی اندک در اختیار دین‌آنلاین قرار گرفته است در تاریخ 11 مردادماه 1396، در سایت خبرگزاری بین‌المللی شفقنا، با عنوان «زعامت و نفوذ حکیمانه در عراق بحران زده» منتشر شده است. ]]> حوزه و روحانیت Mon, 07 Aug 2017 20:22:24 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/7458/ آیا شاه اسماعیل الگوی مناسبی برای جوانان است؟ http://dinonline.com/doc/report/fa/7446/ به گزارش دین‌آنلاین ، نماینده ولی فقیه در استان اردبیل با بیان اینکه هجمه زیادی علیه خاندان صفوی شده است، گفت: صفویه بر گردن ایران حق بزرگی دارد و باید ایران تاریخ و گذشته پرافتخار خود را برجسته کند.   وی با تأکید بر اینکه با برگزاری چنین همایش‌هایی باید جایگاه اصلی و رفیع صفویه تبیین شود، بیان کرد: شاه اسماعیل صفوی الگوی مناسبی برای جوانان این مرزو بوم است که در جوانی با اندیشه متعالی خود، ایران را یکپارچه کرد و از مکتب اهل بیت به درستی صیانت و پاسداری کرد.   امام جمعه اردبیل افزود : باید تلاش کنیم تا این تمدن با عظمت و این توراث گرانقدر را به شایستگی نشان دهیم. سخنان نماینده ولی فقیه اردبیل درباره شاه اسماعیل و صفویه را در اینجا و اینجا بخوانید!   رضا بابایی، نویسنده و پژوهشگر، در کانال خود در مطلبی با عنوان «الگوسازی از مجسمۀ قساوت» به نقد صریح این سخنان امام جمعه اردبیل پرداخته است.   وی با اشاره به سخنان امام جمعه اردبیل در الگوسازی از شاه اسماعیل آورده است: آرزو می‌کنم که امام جمعۀ محترم اردبیل بدون اطلاع از تاریخچۀ دولت صفوی این سخنان را گفته باشد؛ چون عقلاً و شرعاً و عادتاً امکان ندارد کسی زندگی شاه اسماعیل را بداند و بگوید «او الگویی مناسب برای جوانان است.»   رضا بابایی نوشته است: در شجاعت شاه اسماعیل تردیدی نیست. در اینکه ایران را از وضعیت ملوک‌الطوایفی نجات داد و یک‌پارچه کرد هم کسی تردید ندارد؛ اما کمتر پادشاهی را در ایران می‌توان یافت که در سنگدلی و لذت بردن از شکنجۀ دیگران و قتل عام‌های وحشیانه به پای او برسد. خوردن شربت در کاسۀ سر دیگران، انداختن مخالفان در قفس درندگان گرسنه، اجبار خونین مردم به تغییر مذهب، کشتار بی‌حد و اندازۀ عالمان مذاهب دیگر، تشکیل گروه آدم‌خوار قزلباش‌، کشتن هزاران انسان بی‌گناه برای انتقام گرفتن از قاتلان پدر و صدها برگ سیاه دیگر در کارنامۀ او، چه تناسبی با «اندیشه‌های متعالی» و «الگوی مناسب برای جوانان» دارد؟   وی با تأکید بر اینکه شاه اسماعیل خدماتی داشته یادآور می‌شود: از خدمات شاه اسماعیل بگویید؛ ولی مگر نادرشاه و آغامحمدخان قاجار همین خدمات را نکردند؟ آن دو هم ایران را از ورطۀ فروپاشی نجات دادند؛ اما کدام عاقل می‌گوید که آغامحمدخان را باید الگوی جوانان کرد؟ جان ده‌ها هزار انسان آنقدر ارزش ندارد که ضمن شرح خدمات شاه اسماعیل، از اسراف او در قتل و غارت و شکنجه هم انتقاد کنید؟ انتقاد پیشکش! الگوسازی برای چه؟ از امام جمعۀ اردبیل انتظار ندارم در کتاب‌های تاریخ غور و تفحص کند؛ اما دست‌کم کتاب روضة الصفویه را ببیند که نویسنده‌اش(میرزا بیگ بن حسن جنابدی) از مریدان شاهان صفوی بود.   در پایان بابایی افزوده است: اگر ارزشمندی شاه اسماعیل برای رسمی کردن مذهب تشیع در ایران است، چرا همین ارزش را برای خلیفۀ دوم قائل نیستید که اصل اسلام را به ایران آورد؟ اگر برای یک‌پارچه‌سازی ایران است، نادرشاه افشار و آغامحمد خان قاجار از او مهم‌تر نباشند، کم‌اهمیت‌تر نیستند. بر فرض که او پادشاهی سنگدل نبود و آن همه انسان را نکشت؛ در او چه دیده‌اید که خواسته‌اید الگوی جوانان باشد؟ اگر منظورتان شجاعت او است، چرا از دلیران نوع‌دوست الگو نسازیم؟ جوان امروز به الگوهایی مانند مریم میرزاخانی محتاج است یا شاهانی که لذتشان در زندگی کندن پوست انسان‌های زنده بود؟ اگر ارزشمندی او برای رسمی کردن تشیع در ایران است، چرا رئیس مذهب تشیع، امیرالمؤمنین(ع) در سال‌های خلافتش هیچ‌ کس را به جرم مذهبش نکشت؟ شاهان صفوی بیشتر از علی(ع) دلسوز مذهب بودند؟ همچنین سیدزین‌العابدین صفوی با انتشار یادداشتی با عنوان «تنزل از الگوها» در کانال خود به سخنان امام جمعه اردبیل واکنش نشان داده است. وی در این یادداشت آورده است: در آغاز انقلاب، سلمان و ابوذر و مقداد  و دست کم مقدس اردبیلی ها الگوی ما بودند و سپس قهرمانانی چون شهیدان چمران و باکری و زین الدین و.... برای جوانان ما الگو شدند. در این الگوها عناصری چون اخلاص ، حق طلبی، عدالت خواهی و فداکاری موج می زد حتی در چهره های مبارزی چون ستارخان و باقرخان و کوچک خان و... استبداد ستیزی و آزادی خواهی می درخشید. اما در طول چهل سال  بعد از انقلاب چه شده است که امام‌جمعه محترم اردبیل به الگویی چون شاه اسماعیل صفوی رسیده است؟ آیا از الگوهای اولیه عدول کرده و آنها را ناکارآمد می داند؟ یا آنکه آنان را دست نایافتنی می انگارد؟ این پژوهشگر آورده است: با توجه به شناختی که از ایشان دارم بسیار بعید می دانم عدول و تنزلی در کار باشد و شاید شاه اسماعیل تنها از یک جنبه به عنوان الگو معرفی شده است. ولی ظاهر سخنی که از ایشان پخش شده تنزیه غیر مستقیم "حکومت پادشاهی" را در پی دارد که با ادعای نظام ما در حمایت از جمهوریت سازگار نیست وحکومت موروثی و قدرت طلبی های مسلسل خاندانی را تایید می کند. صفوی در پایان نوشته است: وقتی یکی از حاکمان را برای جوانان الگو قرار می دهیم حتما باید شاخصه عدالتخواهی و رعایت حقوق مردم  را در نظر بگیریم. متاسفانه شاه اسماعیل در این خصوص قابل دفاع نیست و دست کمی از شاهان دیگر ندارد. ما که الگوهایی چون سلمان و ابوذر داشتیم اینگونه شده ایم وای به حال جوانانی که الگویی چون شاه اسماعیل داشته باشند! ]]> حوزه و روحانیت Fri, 28 Jul 2017 21:06:35 GMT http://dinonline.com/doc/report/fa/7446/ ساخت‌وساز حوزه بر روی گسل‌‌‌های سیاسی؛ نگاه منتقدان داخلی حوزه به رفتار سیاسی حوزه در انتخابات ریاست جمهوری http://dinonline.com/doc/report/fa/7367/ به گزارش دین‌آنلاین، فرید مدرسی روزنامه و پژوهشگر در حوزه دین و روحانیت در کانال پرطرفدار تلگرامی خود در روزهای گذشته به‌صورت اختصاصی با برخی از فضلای حوزه درباره سیاسی‌کاری و مداخلات سیاسی حوزویان در انتخابات گذشته گفت‌گو کرده و نظر آنان را در این‌باره پرسیده است. محمدتقی سبحانی، استاد حوزه علمیه قم: از حوزه ناامیدم/ حوزه حزب سیاسی نیست؛ سخنگو ندارد   يكى از پديده هاى انتخابات اخير، آشكار شدن گسل‌هاى سياسى در سطوح عالى مديريت و مرجعيت حوزه بود؛ گسل‌هايى كه نه تنها نشان از نابسامانى در ساختار مديريت حوزه دارد، بلكه از وجود عوامل تأثيرگذار بيرونى بر فضاى آن حكايت مى‌كند. چنانكه در اين روزها بارها گفته‌اند، حضور در عرصه سياست بدون برنامه و راهبرد روشن، مى‌تواند خسارت سنگينى را بر پيكره حوزه بر جاى گذارد و نسبت روحانيت را با مردم و نخبگان دچار چالش و تنش جدى كند. در چنين شرايطى مى پرسند كه چه بايد كرد: بنده در كوتاه مدت راهى به حل اين بحران نمى‌شناسم و از بازآرايى سامانه سياسى و اجتماعى حوزه نااميدم و در كنار دلايل ديگر، عمده‌ترين مشكل را در حضور رهبران معنوى حوزه در كشمكش‌هاى سياسى مى‌دانم. با اين وصف، تنهاترين راه اين است كه با معرفى چند صدايى موجود در متن حوزه به جامعه، مردم را از اين پندار كه حوزه يك حزب سياسى است و يا داراى سخنگوى رسمى مى‌باشد، باز داريم و اين تصوير را تقويت كنيم كه روحانيت نيز به موازات مردم از نگرش‌ها و كنش‌هاى سياسى متنوعى برخوردار است.   سید عباس صالحی، عضو هیئت امنای دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم: عده‌ای حوزه را قرنطینه شده معرفی می‌کنند   کنشگران سیاسی کوشیده‌اند که حوزه و روحانیت را مصادره کنند و روحانیت را آنگونه جلوه دهند که خود می‌خواهند. اما واقعیت سیاسی حوزه در جمهوری اسلامی چند صدایی است؛ از انتخابات اولین دوره ریاست‌جمهوری تاکنون چنین بوده. در انتخاب بنی‌صدر، جامعه مدرسین با نظر جامعه روحانیت همراه نشد؛ همچنین روحانیون مستقل، از آن دو هم گرایش‌های متفاوت داشتند. در انتخابات‌های بعد تا دوره سید محمد خاتمی، جامعه یکصدا بود؛ در حوزه هم چند صدایی محسوسی وجود نداشت اما در انتخاب میان ناطق-خاتمی، حوزه و روحانیت دوباره متکثر شد. گرچه جامعتین، علی‌اکبر ناطق‌نوری را برگزیدند اما حوزه محصور در این دو تشکل نبود. در انتخاب دولت هشتم و رقابت هاشمی ـ احمدی‌نژاد، حوزه دودستگی روشنی داشت؛ گرچه طیف آقای مصباح به احمدی‌نژاد روآورد اما طرفداران آقای هاشمی، هم اندک نبودند. در رقابت دولت نهم نیز این چنین بود؛ هواداران  احمدی نژاد و موسوی هر دو فعال بودند. در دو انتخابات دولت دهم و یازدهم نیز همین‌گونه بود. به نظر می‌رسد به‌رغم این تکثر ذاتی در سیاست‌ورزی حوزه، دو نکته قابل ذکر است: نخست اینکه یک جریان به اتکای رسانه‌های رسمی، می‌کوشد جریان فعال رقیب را کمرنگ نشان دهد. دوم آنکه به اتکای قدرت پنهان، محیط کنش سیاسی رقیب را ناامن کند و آن از لایه‌ای محسوس به لایه‌های نامحسوس‌تر بکشاند. همانگونه که چند صدایی فکری در حوزه رو به تزاید است، چند صدایی سیاسی هم چونان مسیری را طی می‌کند. حوزه با جامعه حرکت می‌کند، هرچند عده‌ای آن را قرنطینه شده معرفی کنند.   محمد عندلیب همدانی، عضو جامعه مدرسین حوزه: حوزه علمیه نباید به یک حزب و جناح سیاسی تنزل یابد مدیران حوزه‌ها فارغ از مقام و مسئولیت خویش، حق دارند نظرات خود را در مسائل گوناگون سیاسی-اجتماعی ابراز کنند و حتی به صورت مصداقی از نامزدی حمایت کنند و هیچ‌چیز نمی‌تواند مانع این آزادی آنها شود؛ چنانکه حق دارند نظر خود را کتمان کنند و اظهارنظر صریحی نداشته باشند. حوزه‌های علمیه و روحانیت شیعه مرجع و ملجأ همه مردم با همه گرایش‌ها هستند و استفاده از عنوان حوزه و امکانات حوزه در مسیر تایید یک شخص را صحیح نمی‌دانم؛ تا چه رسد به این که از این عنوان و امکانات در مسیر نفی طرف مقابل استفاده شود. مدیران حوزوی باید از تحمیل نظر خود بر دیگران خودداری کنند و از ایجاد فضای تخریب و توهین جدا ممانعت کنند. از مصرف کردن بیت‌المال و وجوهات شرعیه در مسیر تبلیغات انتخاباتی خودداری کنند و نگذارند مباحث سیاسی جو غالب مدارس باشد. در صورت عدم رعایت، اعتماد مردم به روحانیت آرام‌آرام سلب می‌شود و تعلیم و تعلم از اولویت حوزه‌ها می‌افتد و تقوا و تزکیه رخت برمی‌بندد. همچنین فرصت و زمینه برای رشد افکار و عقاید انحرافی ایجاد می‌شود و آتش بغض و عداوت بین برادران و خواهران ایمانی شعله‌ور می‌گردد. حوزه و روحانیت از وظیفه اصلی و اساسی خود که هدایت خلق به سوی ارزش‌ها و زیبایی‌ها است، جا می‌ماند و به حد یک حزب و جناح سیاسی تنزل می‌کند. محمدرضا نائینی، عضو نشست دوره‌ای اساتید: کاندیدای نهادهای حوزوی، کاندیدای حوزه نیست/ زیردستان مدیر حوزه، حرمت او را پاس نداشتند معتقدم ورود مصداقی در انتخابات به صلاح نهادهای حوزوی نیست؛ زیرا: ۱- این نهادها را از حالت پدری برای تمامی جامعه خارج کرده و ایشان را به عضویت یک جناح، تنزل خواهد داد. ۲- با توجه به وجود اختلاف نظر جدی در میان نخبگان حوزوی، این نوع جانبداری‌ها از نفوذ معنوی این نهادها در داخل حوزه خواهد کاست. ۳- نادرستی این نحوه دخالت وقتی افزون خواهد شد که فضای تنفس برای دیگران را نیز محدود ‌کند. به نظرم بهترین کار همانی است که مدیر محترم حوزه‌های علمیه انجام دادند، یعنی منع زیرمجموعه‌ها از فعالیت برای کاندیدای خاص؛ گرچه برخی زیردستان، حرمت این دستورالعمل را پاس نداشتند. در وضعیت فعلی با توجه به اصرار برخی نهادهای حوزوی بر دخالت‌های مصداقی، شاید مناسب‌ترین کار، انتقال این واقعیت به جامعه باشد که "حوزه به عنوان حوزه نماینده خاصی در این موارد ندارد و کاندیداهای معرفی شده توسط برخی نهادهای حوزوی کاندیدای آن نهادها هستند؛ نه حوزه". بدیهی است که حساب آحاد روحانیت از نهادهای روحانی جدا است. تذکر پایانی این که مبنای مطالب فوق، آن است که انتخابات در نظام اسلامی دعوای حق و باطل نیست، بلکه رقابت میان افرادی است که اصل صلاحیت آنان مورد تأييد شورای محترم نگهبان قرار گرفته است. ]]> حوزه و روحانیت Mon, 29 May 2017 06:19:06 GMT http://dinonline.com/doc/report/fa/7367/ اکبر کودرزی؛ از آرمان مقابله با زر و زور و تزویر تا ترور مطهری http://dinonline.com/doc/report/fa/7339/ اکبر گودرزی اهل روستای دوزان الیگودرز (جایی بین خمین و الیگودرز) در سال 1335 به دنیا آمد (هر چند در شناسنامه‌اش 1338 قید شده است). در مدارس جدید، چند کلاس بیشتر درس نخواند.[1]   سال 1351(قبل از اتمام دبیرستان) راهی مدرسهٔ دینی خوانسار شد و چند صباحی دروس ابتدایی طلبگی را در آنجا فراگرفت.   پس از چند ماه رهسپار قم شد و یک سال و اندی در قم ماند. به مدرسهٔ خان و مدرسهٔ آیت اللّه نجفی، رفت و آمد داشت و بیشتر در کتابخانهٔ این دو مدرسه مطالعه می‌کرد.   گودرزی اول طلبهٔ مدرسهٔ رضویه بود؛ وی به هیچ وجه طلبهٔ درسخوانی محسوب نمی‌شد. او از کسانی بود که کار اصلی خود را کنار گذاشته بود و بیشتر آثار چپی‌ها را مطالعه می‌کرد.[2]   سپس راهی تهران می‌شود و به مدرسهٔ آیت الله مجتهدی می‌رود؛ اما به دلیل حرفهای انحرافی و ایجاد مانع برای تحصیل طلاب از آنجا اخراج می‌شود.[3] مقصد بعدی او مدرسهٔ چهلستون در بازار تهران بود. در کمتر از یکسالی که در این مدرسه حضور داشت با تصمیم خیرخواهانهٔ مدیر مدرسه (آیت الله سعید)­ مبنی بر دلگرم کردن او به درس خواندن معمم می‌شود؛ اما همان افکار انحرافی و اختلاف با مدیر مدرسه کار را به اخراج او می‌کشاند.[4]   پس از اخراج از آن مدرسه، مدتی هم در مدرسهٔ شیخ عبدالحسین می‌ماند؛ ولی آنجا را هم ترک کرده و یا بیرونش می‌کنند.[5]   او همراه با درس‌های طلبگی که خیلی هم طول نکشید به مطالعهٔ کتاب‌های روشنفکران رو آورد و سخت تحت تأثیر آنها قرار گرفت.   مطالعات او بیشتر جنبی بود و او کتابهایی را می‌خواند که آن روزها رواج داشت و حال و هوای مبارزاتی و مارکسیستی داشتند. گودرزی به آثار دکتر شریعتی علاقهٔ وافری داشت و آنها را با ولع خاصی می‌خواند.[6]   به گفته شاهدان و نزدیکان به گودرزی، او شخصیتی عقده‌ای بود و به شدت احساس کمبود می‌کرد. او خیلی لجباز و غیرمنطقی بود برای همین از پذیرش حق به شدت امتناع می‌ورزید و چون محتوا نداشت پی‌بردن به مبنای رفتارهایش بسیار دشوار بود.[7] یارانش از این روحیهٔ او به تکبر و غرور و نوعی خودباوری افراطی یاد می‌کنند.[8]   روحیهٔ انزواطلبی و گریز از جمع، دیگر ویژگی شخصیتی او بود که سهم بسزایی در انحراف او داشت.[9]   او استعداد خاصی داشت؛ اما متاسفانه آن را در راه درست به کار نبرد و با وجود کمی سن، کتاب‌هایی در تفسیر بعضی از سوره‌های قرآن نوشت که از لحاظ جمله‌پردازی جالب بود. او به شدت با فلسفه و عرفان مخالف بود و به همین دلیل از علامهٔ طباطبایی و شهید مطهری بدگویی می‌کرد و حتی آنها را عوامل خارجی می‌دانست.[10]   تفسیر قرآن و تشکیل گروه فرقان گودرزی بعد از اخراجهای متعدد از مدارس علمیه، از سال 1354 اقدام به تشکیل رسمی کلاس‌های تفسیر قرآن در نقاط مختلف تهران کرد. اولین مسجدی که گودرزی به عنوان مدرس و مفسر قرآن در آن آغاز به کار کرد مسجد الهادی بود. او همچنین در مسجد فاطمیهٔ خزانه، مسجد رضوان خیابان اتابک، مسجد شیخ هادی و مسجد خمسه قلهک نیز جلسات قرآن برگزار می‌کرد. او از همین جلسات توانست افرادی را جذب کند که در شکل‌گیری گروه فرقان و پیشبرد اهداف او نقش مهمی ایفا نمودند. سال 1355 این جمع ابتدا به نام «کهفی‌ها» و سپس به نام «فرقان» به فعالیتهای مذهبی منسجم‌تری پرداخت.[11]   او سپس در منازل افراد به تدریس و شرح نهج البلاغه پرداخت[12] و به تکثیر و نشر دروس تفسیری، به شکل پلی‌کپی اقدام کرد و از اسفندماه 1356 نشریه «فرقان» را منتشر ساخت که تا اسفندماه 1359، سی و پنج شماره از آن به طور ماهانه منتشر گردید.[13]   گودرزی از رهگذر همین ارتباط با جوانان، فرقهٔ «فرقان» را با یارگیری از مستمعین خود تأسیس کرد.[14]   گودرزی پیش از کسب مقدمات لازم برای تفسیر متون دینی به سرعت دست به تفسیر قرآن برد و تلاشهای تبلیغی و روشنگرانهٔ روحانیتِ در صحنه را آخوندیسم خواند. او به بهانهٔ ساختن یک جامعهٔ توحیدی شیعی، مغزهای متفکر اسلامی را هدف گلوله قرار داد. او با تحصیلات بسیار ناقص و محدود حوزوی مدعی شناخت «اسلام راستین» و شناساندن و اجرای آن در جامعهٔ اسلامی ایران بود؛ برای همین، فرمان باجگیری و سرقت مسلحانه برای تأمین مخارج گروه را صادر کرد[15] و حکم به اعدام انقلابی بازاری، نظامی و حوزوی داد تا به گمان خود با زر و زور و تزویر مقابله کرده باشد.   عوامل انحراف عوامل متعددی دست به دست هم دادند تا گودرزی به بیراههٔ انحراف قدم گذاشت و به سرعت در آن پیش رفت.   1. عوامل زیرساختی: عوامل زیرساختی انحراف او، همان ویژگی‌های شخصیتی او بودند. عقده‌ای بودن؛ احساس کمبود کردن؛ او را به کاری واداشت که مطرح شود.   لجبازی و غیر منطقی بودن؛ تکبر و غرور و نوعی خودباوری افراطی نیز سبب شد فقط خود را بر حق بداند و لزوماً هر کس را که با او در تضاد یا مخالف بود باطل مطلق بپندارد.   روحیهٔ انزواطلبی و گریز از جمع، دیگر ویژگی شخصیتی او بود که سهم بسزایی در انحراف او داشت؛ چرا که باعث شد در تقابل واقعی و سازنده با کارشناسان دین قرار نگیرد و پالایش نشود.   2. عوامل روساختی: عوامل روساختی انحراف گودرزی را می‌توان تأثیر پذیری او از افکار و آثاری دانست که زیرساخت اخلاقی و عقیدتی او را به هیجان درآورده؛ عملاً او را در بیراهه‌ای که قرار گرفته بود با سرعت بیشتری به پیش برده و از جاده حقیقت دور می‌کردند. این عوامل عبارتند از:   الف) فضای سیاسی حاکم بر جامعه: در آن برهه سلطنت، روحانیت و مارکسیسم سه ظلع یک مبارزه بودند که هر یک برعلیه دودیگر فعالیت می‌کرد. در این بین عده‌ای که مارکسیسم را مظهر مبارزه پنداشته و معتقد به باورهای دینی بودند تلاش کردند بین این دو جبهه آشتی برقرار کنند. نتیجه این حرکت تولد جریانی التقاطی شد که هیچگاه نتوانست اسلام را به شایستگی درک کند.[16] اکبر گودرزی یکی از پیروان این اسلام بود.[17]   ب) آثاری که گودرزی خواند[18] و سخنرانی‌ها و تفسیرهایی که او شنید: آثار و سخنرانی‌های دکتر شریعتی از عوامل مهمی است که خود گودرزی به آن تصریح دارد: «فرقان جریانی [است] که با بهره‌گیری از برداشت‌های مؤمنین به خداوند در طول تاریخ و به خصوص دکتر شریعتی شکل گرفته است.»[19]   اما برخی معتقدند که گودرزی متأثر از شریعتی نبود؛ بلکه از شوری که در آثار دکتر شریعتی وجود داشت، در جهت اهداف خود استفاده می‌کرد تا بتواند بخشی ازجوان‌ها را که به سخنان او علاقمند بودند را جذب کند. در واقع خلأهای موجود در گفتار خود را با استفاده از سخنان شریعتی پر می‌کرد.[20] و نیز شرکت در جلسات تفسیری که موسوی خوئینی‌ها در مسجد جوزستان تهران می‌گفت[21] که بسیاری بر تأثیر این نوع تفسیر بر شکل‌گیری فرقان به ویژه ترورهای آنها اعتراف دارند.[22] هر چند خود موسوی خوئینی‌ها این موضوع را به شدت تکذیب می‌کند.[23]   ناطق نوری می‌گوید: از یکی از فرقانی‌ها پرسیدم که شما از کجا به اینجا رسیدید؟ گفته بود اول تفسیر پرتوی از قرآن را خواندیم، بعد به مسجد جوزستان رفتیم و بعد از آن شریعتی و بعد هم اکبر گودردزی.[24]   فعالیت اجتماعی فرقانی‌ها، مرکز فعالیتشان را هم در مساجد قرارداده بودند و هم در دانشگاه‌ها و از این دو طریق یارگیری می‌کردند. پاتوقشان در دانشگاه‌ها عمدتاً دانشگاه علم و صنعت بود. مساجدی که فرقانی‌ها عمدتاً در آنها فعالیت می‌کردند، مساجد خیابان آذربایجان، سرچشمه و خمسه قلهک بود.[25]   نکته مهم دربارهٔ فعالیتهای پیش از انقلاب این گروه، سکوت جانبدارانهٔ رژیم از گودرزی و فعالیتهای گروه اوست که با وجود ظاهری مبارزه‌گر بر علیه رژیم؛ اما هیچ‌گاه ساواک مانعی بر سر آنها ایجاد نمی‌کرد.[26]   ترور ترور بارزترین اقدامی است که در پرونده این گروه به چشم می‌خورد. فرقانی‌ها فهرست بلند بالائی از شخصیت‌های مختلف تهیه کرده بودند که به قول خودشان، هفت‌هایی یکی از آنهارا ترور کنند. محصول این توطئه خائنانه ترور 20 نفر بود که برخی به شهادت رسیدند و برخی مجروح مجروح شدند.[27]   پایان فرقان در نهایت فعالیت گودرزی و گروه فرقان، در یک اقدام حساب شده از سوی سپاه و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و با کشف حدود بیست خانهٔ تیمی و تقریباً دستگیری همهٔ افراد وابسته پایان یافت[28] و پروندهٔ آنها به دادگاه انقلاب اسلامی ارجاع شد و سران و اعضاء آن، همگی عمدتاً توسط جناب آقای عبدالمجید معادیخواه و جناب آقای علی اکبر ناطق نوری محاکمه شدند. علاوه بر گودرزی چند نفر از عناصر اصلی فرقه و آنهایی که در ترورها دخالت مستقیم داشتند و یا مباشر در قتل‌ها بودند، در سوم خرداد 59 اعدام شدند. گروهی هم اظهار پشیمانی کردند و آزاد شدند و حتی بعضی از آنها در جبهه‌های دفاع مقدس به شهادت رسیدند.[29]     ارجاعات: [1] آیت الله گرامی، یادآور، ص 24. اما رسول جعفریان می‌نویسد: درس جدید را هم تا کلاس 11 خوانده است. وبلاگ جعفریان مقالهٔ «چهارم شهریور و گروه فرقان» [2] گرامی، همان. [3] یکی از خصوصیات مرحوم مجتهدی این بود که می‌گفت با نگاه به افراد می‌تواند نورانیت درون آنها را تشخیص دهد. ناطق نوری می‌گوید: ایشان درباره گودرزی فرموده بود: «وقتی گودرزی پیش من آمد، به چهره‌اش که نگاه کردم، دیدم تیره است، گذشته از آن، با حرف‌های انحرافی مانع از درس خواندن طلبه‌ها می‌شود؛ این بود که عذرش را خواستم. یادآور، ص 32. [4] فرزند آیت الله شیخ حسن سعید دراین باره می‌گوید: گودرزی اول پیش مرحوم آقای مجتهدی می‌رود و ایشان تحویلش نمی‌گیرد و بیرونش می‌کند و بعد به اینجا می‌آید. شاید مرحوم پدر فکر می‌کرده باید جوری برخورد کند که او از مجموعه روحانیت، سرخورده نشود، لذا قبولش می‌کند؛ منتهی فکر نمی‌کنم بودنش در اینجا حتی به یک سال هم کشید. به قول خودش خیلی هم ریاضت می‌کشید و به خودش سختی می‌داد، ولی از لحاظ تفکر، وقتی پدر ما فهمید دیدگاه‌های ناسالمی به ذهن او رسوخ کرده و دنبال تفکرات دکترشریعتی است، اختلاف به وجود آمد و بعد هم به او گفتند: به سلامت! یادآور، ص 259 [5] خسروشاهی، یادآور، ص 57. [6] سید جعفر شبیری زنجانی کسی که گودرزی در مدرسه چهلستون به دست او معمم شده است در این باره می‌گوید: گودرزی به کرات به کتابخانه می‌آمد و مشغول مطالعه می‌شد. بیشترمطاله جنبی می‌کرد، و الا از نظر طی مدارج حوزوی به شکلی منظم و روشمند، درس نخوانده بود. بیشتر کتاب‌های رایج را که با حال و هوای مبارزاتی و مارکسیستی انطباق داشت، مطالعه می‌کرد ... بیشتر کتب مرحوم دکتر شریعتی را با ولع می‌خواند. یادآور، ص 49. [7] ناطق نوری که از نزدیک او را می‌شناخت و قضاوت پروندهٔ او را بر عهده داشت دربارهٔ شخصیت گودرزی می‌گوید: به اعتقاد من از نظر شخصیتی عقده‌ای بود و به شدت احساس کمبود می‌کرد. خیلی لجباز و غیر منطقی و کله‌شق بود. ابداً زیربار حرف حق نمی‌رفت.، چون محتوا نداشت. سخت می‌شد فهمید مبنای رفتارهایش چیست. یادآور، ص 35. معادیخواه که او نیز در جریان قضاوت گروه فرقان قرار داشت همین نظر را دارد و می‌گوید: آدم لجبازی بود. بیشتر به فردی شبیه بود که عقده داشت. یادآور، ص 39. [8] مصاحبهٔ یادآور با سه تن از ز اعضای سابق فرقان، ص 282. [9] شبیری زنجانی: گودرزی یک روحیه انزواطلبی و اعراض از جمع داشت و همین موجب می‌شد که برداشت‌های خود را کمتر با علما و فضلا و افراد دیگر مطرح کند و متوجه اشتباهات خودشود. یادآور، ص 50. یارانش درباره او می‌گویند: ارتباطش با دیگران بسیار اندک بود و زندگی بسیار منزوی و گوشه‌گیرانه‌ای داشت. یادآور، ص 282. [10] خسروشاهی، یادآور، ص 57. [11] پیشکسوت انقلاب؛ شهید حاج مهدی عراقی، تهران، وزارت اطلاعات، مرکز بررسی اسناد تاریخی، 1378، ص 271. [12] رحیمی از اعضای هیات امنای مسجد قبا می‌گوید: (گودرزی) مجموعاً چهار جلسه کلاس را اداره کرد و بعد از او عذرخواهی شد و به او گفتند که دیگرنیاید ... بعد از مسجد قبا در بعضی از منازل صحبت می‌کرد و بعد هم به مسجد اعظم قلهک رفت و در آنجا برای خود پایگاهی را درست کرد. یادآور، ص 179 [13] خسروشاهی، یادآور، ص 58. [14] همان، ص 57. [15] اعتراف رسمی و مکتوب گودرزی درباره تعداد اموال و املاک فرقه فرقان و تعداد سرقت‌های مسلحانه‌ای که ازبانک‌ها به عمل آورده‌اند، نشان می‌دهد که فرقان علاوه بر باج‌گیری از تجار و کسبه که از طریق نامه‌های تهدیدآمیزاقدام می‌شد (اسناد آن در پرونده گودرزی موجود است)، سرانجام به این نتیجه رسید که با پول کم باج‌گیری نمی‌توان به هدف رسید و به همین دلیل به سرقت مسلحانه از بانک‌ها اقدام کرد. یادآور، ص 59. [16] آیت الله گرامی در این باره از چهره‌هایی مانند مهندس بازرگان، فخرالدین حجازی و دکتر شریعتی نام می‌برد که راه ارائه برداشت‌های ناسالم، علم زده و حتی سلیقه‌ای از دین را همراه کردند و زمینه ساز پیدایش گروه‌هایی شبیه به فرقان شدند. یادآور، ص 22 ـ 23. دکتر حداد عادل در این باره می‌گوید: فضا آکنده از برداشت‌های افراطی و شبه‌افراطی مبازاتی و اقتصادی و تاریخی و ایدئولوژیک از اسلام شده بود و به عنوان نمونه، آقای موسوی خوئینی‌ها در مسجد جوستان، برای خودش جریانی شده بود و سخنرانی‌هایی با این گرایش می‌کرد. یادآور، ص 28. [17] آیت الله مصباح در این باره می‌گوید: راه حلی که مطرح کردند این بود که ما اسلام را قبول داریم، منتهی خودمان به منابع اسلامی مراجعه می‌کنیم. قرآن برای «ناس» آمده و ما هم «ناس» هستیم. روحانیت چه کاره است؟ ما خودمان به سراغ قرآن می‌رویم و آنچه را که خودمان دلمان می‌خواهد از قرآن استفاده می‌کنیم. و به اصطلاح تفسیر سمبلیک قرآن و شریعت را به عنوان یک استراتژی مطرح کردند. یادآور، ص 17. [18] یکی از یاران او می‌گوید: زمینهٔ آن از زمانی شروع شد که گودرزی در قم تحصیل کرد و با مخالفین سازماندهی حوزه آشنا شد. او دو کتاب از امیر نصیر الدین امیر صادقی را دربارهٔ نقد روحانیت و نقد حوزه و اینکه اساساً چرا این بی‌نظمی‌ها در حوزه‌ها وجود دارند، خوانده بود و این کتاب‌ها بسیار روی او تأثیر گذاشته بودند. من این دو کتاب را قبل از انقلاب دقیق خوانده بودم و موقعی که گودرزی حرف می‌زد، می‌دیدم که جمله به جمله از آن نقل قول می‌کند و متوجه شدم که این کتاب‌ها چقدر روی او تأثیر گذاشته‌اند. یادآور، ص 283. [19] جریان‌ها و سازمان‌های مذهبی-سیاسی ایران از روی کار آمدن محمد رضا شاه تا پیروزی انقلاب (1302-1357)، رسول جعفریان، ص 688. [20] یادآور، ص 284. [21] در باره این جلسات تفسیر بنگرید به توضیحات علی فلاحیان در: شنود اشباح، ص 199 ـ 200. [22] علی اکبر ناطق نوری (قاضی اصلی دادگاه اعضای گروهک فرقان)، ماشاءالله رحیمی (از مدیران مسجد قبا)، هاشم صباغیان (وزیر کشور دولت موقت)، حاج احمد قدیریان معاون اجرایی وقت دادستان انقلاب اسلامی کل کشور، جعفر شجونی (عضو جامعه روحانیت مبارز) از کسانی هستند که به این ارتباط گواهی داده‌اند. (در مصاحبه‌های اختصاصی با یادآورش 6 ـ 8). [23] واعظی که علیه شما دروغ‌بافی کرده بود کیست؟، سایت آهنگ راه، شهریور ۹۰ و نیز بنگرید: شهروند امروز، 13 آبان 1386، ص 58 ـ 59. [24] یادآور، ص 33 و نیز ص 212. [25] ابوالحسنی، یادآور، ص 68. [26] خسروشاهی: فعالیت‌های گودرزی پیش از انقلاب، محدود به کارهای به ظاهر دینی و فرهنگی بود و به رغم فشار همه جانبهٔ رژیم بر همهٔ نیروهای چپ و راست، هیچ نوع محدودیت و مشکلی هم توسط رژیم شاه و ساواک بر سر راه فرقان ایجاد نمی‌شد؛ ... در اینجا انسان به یاد جریان کسروی می‌افتد که به رغم محدودیت‌های دورهٔ رضاخانی برای هرگونه فعالیت مذهبی، او در فعالیت‌های خود و نشر کتاب و مجلهٔ پیمان و پرچم و ایجاد گروه مسلح «رزمندگان»! و سپس تشکیل جلسات متعدد به عنوان آغاز دوران «پاکدینی»! مبارزه بر ضد شیعه و روحانیت و به اصطلاح «آخوندیسم» را ادامه می‌دهد و شهربانی و نهادهای امینی وقت هم نه تنها مانعی را بر سر راه او قرار نمی‌دهند، بلکه دست او را در هرگونه فعالیت ضد اسلامی-شیعی باز می‌گذراند. یادآور، ص 59. [27] خسرو شاهی: از آنها (ترور شدگان) 9 نفر مانند آیت اللّه مرتضی مطهری، آیت اللّه قاضی طباطبائی، دکتر محمد مفتح، سرلشگر محمد ولی قرنی، حاج مهدی عراقی، حسام عراقی، تقی حاج طرخانی، شیخ قاسم اسلامی شهید شدند و 6 نفر مانند آیت اللّه رضی شیرازی، آیت اللّه هاشمی رفسنجانی، آیت اللّه ربانی شیرازی، آقای حسین مهدیان مجروح شدند. پنج نفر دیگر هم که در میان آنها دو کارخانه‌دار و یک تبعه آلمانی و یک واعظ دوران رژیم قبل (محسن بهبهانی) و یک مداح (سید جواد ذبیحی) که از زندان آزاد شده بود، دیده می‌شود. این‌ها هم توسط فرقه فرقان ترور و کشته شدند. یادآور، ص 60. [28] با نفوذ برخی از اعضای سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی در این گروه، در 22 دی 58 بالاخره محل رهبر گروه و جمعی دیگر از اعضای آن شناسایی شد [تهران خیابان جمازاده کوچه اخوان پلاک 23] و طی هشت ساعت درگیری مسلحانه همه آنها دستگیر شدند. الویری، مرتضی؛ خاطرات مرتضی الویری، تهران، دفتر ادبیات انقلاب اسلامی، 1375، ص 86. رسول جعفریان در وبلاگ خود این تاریخ را 18 دی ذکر می‌کند که ممکن است تاریخ شناسایی محل اختفاء آنها باشد و 22 دی روز دستگیری آنها. [29] خسروشاهی، یادآور، ص 64. ]]> حوزه و روحانیت Thu, 04 May 2017 16:31:54 GMT http://dinonline.com/doc/report/fa/7339/ چرا روحانیان و رهبران دینی نباید در سیاست و احزاب ورود کنند؟ http://dinonline.com/doc/report/fa/7333/ دیوید والپ در یادداشتی که در زمان انتخابات ریاست جمهوری امریکا برای تایم نوشت با اشاره به این قانون نظر خود را درباره منصفانه بودن این قانون مطرح کرده ودر ادامه دلایلی آورده که بر اساس آن مداخله رهبران دینی و روحانیان را در مسائل حزبی و سیاسی نکوهیده است. او در این یادداشت آورده است: شاید به‌عنوان خاخام کنیسه‌ای که دربرگیرنده افرادی با نظریات سیاسی گوناگون است می‌گویم که این پرسش موضوع خوبی برای تفکر است. روحانیان در دفاع از موضوعاتی خاص مجازند؛ بسیاری از آنها درباره سقط‌جنین یا حقوق بشر برای‌مثال موضع‌گیری می‌کنند، اما آنها نمی‌توانند از نامزد یا حزب خاصی حمایت کنند. به نظرم این قانونی خردمندانه و سودمند است. این حاخام یهودی نوشته است: پرسش‌های مختلفی درباره چگونگی حمایت وجود دارد؛ می‌توان پولی را که از معافیت مالیاتی نصیب نهادهای دینی می‌شود به سمت نامزدی خاص هدایت کرد یا از سازمان‌های دینی برای لابی‌گری استفاده نمود؟ اما جدای از چنین موضوعاتی، سه دلیل اساسی‌تر وجود دارد که چرا متمم جانسون برای دین و نیز برای کشور خوب است. 1. سیاست می‌تواند حیات دینی را منحرف و آشفته کند به‌عنوان یک حاخام یا کشیش یا روحانی، هرچه بیشتر درگیر سیاست شوید رغبت کمتری به ایجاد رابطه و شناخت عمیق و همدلانه با مردم خواهید داشت. سیاست می‌تواند موجب شود تا مردم باکسی که عقاید سیاسی مخالف دارد و در پی برگزاری مراسم ازدواج یا خاک‌سپاری همراه با آیین‌های مذهبی است رفتار بدی داشته باشند. این موضوع در مورد مشورت‌خواهی هم رخ می‌دهد. بیشتر حیات دینی در فضاهای کوچک شکل می‌گیرد؛ ما در این فضا به دیگران توجه می‌کنیم و موجبات تسلی و آرامش آنها هستیم. ما با هم نماز می‌خوانیم و در مراسم و آیین‌ها شرکت می‌جوییم. گم‌شدن و سرگردانی در مشاجرات فضاهای بزرگ چونان یک تراژدی برای اجتماعات دین‌داران است. 2. اهداف می‌توانند شفاف باشند؛ نامزدها ندرتاً چنینند وقتی به‌عنوان یک رهبر دینی با یک شخص ارتباط برقرار می‌کنید، در همه مسائلش درگیر می‌شوید. هیچ راهی وجود ندارد که "بیرون از گود" بمانید. حیات سیاسی آشفته است. خوش‌نیت‌ترین سیاستمداران هم در طول مبارزات انتخاباتی دست به اعمالی می‌زنند که قابل پیش‌بینی و تصور نیست. شما می‌توانید هدفی را دنبال کنید و اگر جناح‌های سیاسی تغییر کردند همچنان هدف خود را پی بگیرید، حتی اگر نیاز باشد حزب یا سیاستمدار خود را تغییر دهید. شما از یک اصل جانبداری می‌کنید نه از یک شخص. 3. دین، مأمنی در این جهان است در خیابان، روزنامه و اداره، مردم بحث‌های سیاسی را پی می‌گیرند. آن‌چنان‌که شایسته نام عبادتگاه به‌عنوان مکانی برای عبادت است، یک عبادتگاه باید دور از قیل‌وقال بحث‌ها باشد. متمم جانسون بیشتر از آنکه محدودیتی بر دین باشد در دفاع از انسجام و یکپارچگی است. به‌خاطر جامعه و به‌خاطر ایمان، در نگهداشت این متمم بکوشیم. ]]> حوزه و روحانیت Tue, 02 May 2017 20:29:57 GMT http://dinonline.com/doc/report/fa/7333/ آنچه باید از آن مدرس صالح آموخت http://dinonline.com/doc/note/fa/7300/ مرحوم آیت‌الله سیدحسن صالحی که در روزهای پیش دار فانی را وداع گفت، از زمره آن دسته عالمان دین است که به دلیل همان اختصاصات شخصیتی جمعی را شیفته خود کرده بود. حسن علوی‌نژاد در یادداشتی که سایت اجتهاد آن را منتشر کرده بخشی از آن ویژگی‌های شخصیتی ایشان را مروری کرده است: ۱- استفاده بهینه از فرصت‌ها زمان، مهم‌ترین بستر حرکت و تکامل است؛ از این رو موفقیت چهره‌های برتر تاریخ را باید در پرتو بهره‌برداری بهینه از زمان بلکه لحظه‌ها دانست، و استاد صالحی در شمار این افراد بود که لحظه‌ها را نسیم الهی می‌دانست. او با گفتار و رفتارش طلاب را به بهره‌برداری از آن فرا می‌خواند؛ از این رو کمتر درسش را تعطیل می‌کرد حتی به مناسبت‌های مذهبی، چرا که به قول خودشان اولیای دین از ما خوب درس خواندن را می‌خواهند، و می‌دانست بلکه تجربه کرده بوده که بایستی خود رادر معرض نسیم فرصت‌ها قرار دهد، چنان‌که رسول خدا می‌فرمایند: «ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات، الا فتعرضوا لها.» ۲- دعوت به ورزش و پیاده ‌روی استاد تقریباً همیشه پیاده مسیر منزل تا مدرسه را طی می‌نمود و می‌فرمود به قدری شهرت به پیاده‌روی دارم که وقتی به دیدار حضرت امام خمینی (ره) در مدرسه رفاه رفتم، شهید صدوقی (ره) ضمن پذیرایی از من پرسید: آقای صالحی از مشهد پیاده آمده‌ای! و یک بار به مناسبتی در لابه‌لای درس فرمودند: پیاده‌روی نه تنها برای بدن مفید است که فرصت مناسبی برای اندیشه و مرور درس قبل از تدریس نیز می‌باشد، و گفتند: روزی تصمیم به آمدن به محل درس با ماشین سواری گرفتم. مدتی کنار خیابان منتظر شدم تا ماشین ترمز کرد. همین که نگه داشت مسافران جوان‌تر با سرعت و شدت به سوی ماشین رفتند و نوبت به ما نرسید. این عمل چندین بار تکرار شد تا من هم سوار شدم، ولی با چند پیامد ناروا: ۱- ناراحتی از برخورد مسافران منتظر و مهاجم به سوی ماشین‌های سواری ۲- دیر رسیدن به درس ۳- از دست دادن تمرکز و مطالب، به‌ گونه‌ای که درس جلد اول لمعه را در درس جلد دوم گفتم و بالعکس و حال آن‌که اگر پیاده آمده بودم مثل همیشه با خودم درس‌ها را تکرار می‌کردم و اعصابم نیز آرام بود. ۳- دعوت به ساده‌زیستی در گفتار و رفتار استاد صالحی بسیار ساده و بی تکلف لباس می‌پوشید و در جمع طلبه‌ها حضور می‌یافت. زندگی مستأجری را تمرین صبوری می‌دانست. و می‌فرمود: به نظر می‌رسد این‌که خداوند متعال حضرت ایوب (ع) را صابر معرفی کرده و فرموده است: «انا وجدنا صابرا نعم العبد انه اواب»[۱]. حتما ایوب نبی مستأجر بوده است که به این مقام رسیده است. ایشان از اساتید خود با عظمت و بزرگی یاد می‌کرد و می‌فرمود: مرحوم شیخ مجتبی قزوینی به رغم مراجعات فراوان طلاب و مردم، منزل کوچکشان دو طبقه داشت و در هر طبقه یک اتاق، یک طبقه را به من اجاره داده بودند و در طبقه دیگر خودشان زندگی می‌کردند و با آویختن پرده، اندرونی و بیرونی منزل را از هم جدا کرده بودند. ۴- احترام به اساتید و بزرگان آیت‌الله صالحی همیشه از اساتید و معلمان و آموزگاران خود با عظمت یاد می‌کرد و یادشان را گرامی می‌داشت و حتی نسبت به بازماندگان آنان احترام می‌گذاشت. روزی در راهروی وردی مدرسه نواب نشسته بودند و طلبه‌ها هم مثل همیشه کم‌کم دور ایشان جمع ‌شدند و مطالب گوناگون مطرح شد. ایشان پس از سرگرم شدن به گفت‌وگو، به یکی از دوستان فرمود: مراقب باش،‌ اگر جنازه‌ای را از جلو مدرسه عبور دادند مرا خبر کن. همه با نگرانی پرسیدند: تشییع جنازه کیست؟ فرمود: تشییع جنازه پیرزنی است که به گردن ما حق دارد،‌ زیرا روزگاری همسر استادمان بود و به زندگی ایشان گرما می‌بخشید. ۵- تواضع و فروتنی استاد صالحی به‌رغم حافظه نیرومند و حفظ بسیاری از متون سنگین درسی حوزه و مهارت در بیان سخت‌ترین مباحث فقهی و اصولی و آشنایی با فتواهای گوناگون مراجع تقلید و نیم قرن تدریس، از طرح خود و خودبرتربینی به شدت پرهیز می‌نمود. بلکه از آن‌چه بود خود را کمتر مطرح می‌نمود، آن هم با واژگانی که از ارائه آن شرم دارم و بیان آن‌ها را جسارت نسبت به ساحت مقدس استاد می‌دانم. ۶- شیرین‌بیانی استاد مسائل سنگین علمی را همیشه با مزاح و لطیفه‌گویی در هم می‌آمیخت؛ لطیفه‌هایی که خود حاوی درس‌های گوناگون زندگی بود. دوستان شرکت‌کننده در درس‌های ایشان، لطیفه‌های گویا و رسای ایشان را خوب به یاد دارند. ایشان در ضرورت دوستی و وحدت و همدلی زن و شوهر می‌فرمودند: دوستی و یار غمخوار هم بودن اختصاص به دوران فقر و تهیدستی و بی‌نوایی ندارد، و در هر زمان و با هر مقام بایستی ادامه یابد، در غیر این صورت رابطه آن دو همانند رابطه الاغ‌هایی خواهد بود که در زمستان سرد در اثر عدم دسترسی به غذای مناسب زیر یک سقف با هم زندگی مسالمت‌آمیزی دارند،‌ حتی گاهی زخم یک‌دیگر را لیس می‌زنند، ولی همین‌که چشمشان به علف‌های بهاری می‌افتد جفتک زده و یک‌دیگر را زخمی نموده به هم آسیب می‌رسانند. ۷- عشق به امام خمینی (ره) آیت‌الله صالحی به حضرت امام (ره) علاقه ویژه‌ای داشت و در اولین روزهای ورود امام به تهران، به مدرسه رفاه به دیدار ایشان شتافت. در هیاهوی مربوط به نظریه امام مبنی بر نقش زمان و مکان در اجتهاد، وقتی فضلاء از استاد توضیح خواستند، ایشان توضیحات بسیار مفیدی ارائه و ازآن دفاع کرد. ۸- دعوت به اندیشه و تفکر وادار کردن طلبه‌ها به اندیشیدن و تولید فکر از رویکردهای جلسات درس آن بزرگوار بود. روزی به خاطره‌ای از دوران طلبگی خودشان اشاره نموده و فرمودند: من در مدرسه عباسقلی خان حجره داشتم. گاهی خیرین طلبه‌ها را به راه‌های دور و نزدیک به مناسبت‌های گوناگون دعوت می‌کردند و پذیرایی می‌نمودند. روزی پس از پذیرش دعوت در منطقه گل‌ختمی و خوردن شام سنگین، پیاده‌روی را ترک کردم و با درشکه به مدرسه بازگشتم و کمی به استراحت پرداختم. به هنگام استراحت با خود فکر کردم اگر نصف مبلغ یک ریال کرایه درشکه را شام تهیه می‌کردم هم لذیذتر بود و هم مهم‌تر از آن، این قدر وقتم به هدر نمی‌رفت. ۹- پرهیز از افراط و تفریط از آموزه‌های لطیف استاد پرهیز از تندروی وکندروی بود. ایشان هر دو را آفت می‌دانست، به ویژه خطر آن دو را در فهم و فقاهت گوشزد می‌کرد. می‌فرمود: امیدوارم شما عزیزان اقتصاددان خوب و فقیه معتدلی شوید. ۱۰- حاضرجوابی و تیزهوشی استاد می‌آموخت به هنگام مراجعات مردم و طرح برخی از پرسش‌ها و مسائل جامع بیندیشید و مواظب باشید دور نخورید و پاسخ را کوتاه و رسا بگویید و خود نیز چنین رفتار می‌نمود و می‌فرمود: کسی می‌خواست از سهم سادات استفاده ببرد، خدمت مرحوم شیخ هاشم قزوینی رسید و عرض کرد: دیشب خواب دیدم در محضر رسول خدا (ص) و اهل بیت هستم و من هم از سادات و منسوبین به آن بزرگوارانم. ایشان در جواب فرمود: «بنابراین از این پس هم زکات و هم خمس هر دو بر شما حرام است». ۱۱- توکل از آموزه‌های مرحوم استاد توجه و یادآوری توکل بر خدای سبحان در همه امور به ویژه در رزق و روزی بود. ایشان ضمن دعوت به سخت‌کوشی و تلاش مستمر در تحصیل و تدریس می‌فرمود: از زمان شیخ مفید (ره) تا کنون حتی در زمان محاصره نجف توسط انگلیسی‌ها شنیده نشده، طلبه‌ای از گرسنگی مرده باشد. در همه حالات سعی و کوشش و عمل به وظیفه و تکلیف را لازم و واجب می‌دانست و می‌فرمود: هیج واجبی بالاتر از جهاد به‌جز تلاش و کار برای زن و بچه نیست. ۱۲- عشق به درس و مذاکرات علمی علاقه وافر استاد به آموزش وادارش می‌کرد بیش از توان و قوای جسمانی‌اش در جلسات درس و بحث حضور یابد و تقریبا تمام ساعات شبانه‌روزش را بدان بپردازد. اوایل دهه شصت بود که شنیدم استاد مریض شده‌اند. در خدمت برخی از دوستان به عیادتشان رفتم و جویای حال ایشان شدم. فرمودند: دکتر گفته باید از کلاس‌های درس خود کم کنی؛ از این رو، سال آینده درس‌های عصر را تعطیل خواهم کرد. پس از شروع سال تحصیلی متوجه حضور آن بزرگوار در درس‌های عصر شدم. از ایشان پرسیدم: الحمدلله بهبود یافته‌اید و رفع بیماری شده که کلاس‌های عصر را ادامه داده‌اید؟ فرمود: خیر؛ فکر کردم من که خواهم مرد و گریزی از مرگ نیست؛ پس چه بهتر بین طلاب و در کلاس درس عمر را به پایان برسانم!   نمایش ویدیو دانلود ارجاعات: [۱] – سوره ص، آیه ۴۴ ]]> حوزه و روحانیت Fri, 14 Apr 2017 13:05:43 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/7300/ چرا آیت الله حائری یزدی با مخالفت حاج‌آقا حسین قمی در مسئله حجاب همراهی نکرد؟ http://dinonline.com/doc/report/fa/7296/ به گزارش دین آنلاین، در بخشی از کتاب " نجوم السرد بذکر علماء یزد " به قلم آیت الله سیدجواد مدرسی آمده است: «روش مرحوم حائری تقیه و حفظ حوزه علمیه بود. بنابراین در زمان فتنه مشروطه دخالتی نکردند. در زمان مرجعیت هم با ستمگر زمان خود یعنی رضاشاه پهلوی ملعون، همچون ائمه که با خلفا رفتار می کردند، کمال تقیه را اعمال می فرمود و با علمایی که قصد مخالفت و براندازی رژیم پهلوی را داشتند مانند حاج آقا نورالله اصفهانی همراهی نکرد. حتی با مخالفت حاج آقا حسین قمی در مسئله حجاب هم همکاری ننمود. فقط در قضیه کشف حجاب، به شاه ملعون تلگرافی زدند که وی جواب نامساعدی به ایشان داد.»   در پاورقی کتاب مذکور و در حاشیه این مطلب آمده است: به نظر می رسد آیت الله حائری با مسائل سیاسی نااشنا نبود، بلکه روش پرهیز در امور را آگاهانه و بنا به دلایل خاصی انتخاب نمود... درواقع سیره آیت الله حائری انزوای کامل از امور و جریان‌های روزمره نبود، کما اینکه او در ذیل نامه‌ای را که علمای عتبات (اصفهانی و نائینی) خطاب به مجلس شورای ملی نوشته و در آن بیست نفر از علمای داخل و خارج ایران را به منظور نظارت بر قوانین مجلس معرفی کرده بودند، امضا کرد و آنها را مورد تایید قرار داد.   روش آیت‌الله حائری یک رویه خاص و منحصر به فرد محسوب می شد که مطابق رضایت و خواست رضاخان نبود... از آنجا که به طور معمول انتظار همگان از دخالت در سیاست، موافقت یا مخالفت آشکار است، صفت غیرسیاسی بودن در آیت الله حائری به کار می‌رود. اما چنانچه سیاست را به مفهوم تدبیر امور اجتماعی بدانیم، در عملکرد آیت الله حائری به وضوح چنین خصیصه‌ای را می‌توان مشاهده کرد. به طور کلی، روش سیاسی آیت الله حائری با رعایت اصل تقیه بود. اما آنچه که در مفهوم ساده از تقیه به عنوان «سکوت محض» تلقی می شود، در مورد ایشان مصداق ندارد... از این رو رابطه میان او و رضاشاه در ظاهر بر اساس احترام متقابل بود... چنین احترام متقابلی این امکان را به آیت الله حائری می‌داد که چهره تهاجمی رضاشاه علیه روحانیون را تا حدی [تحت] کنترل درآورد و در بحبوحه دورانی که هر کسی به جرمی ولو کوچک تحت تعقیب و مجازات قرار می‌گرفت، حس اعتماد رضاشاه را جلب کند و به این طریق، خود و حوزه را از انهدام -بلایی که بر  سر سایر مدارس علمی آمد- برهاند و حتی بتواند از طریق این رابطه، به تعدیل ظلم و تعویض برخی افراد فاسد حکومت استفاده نماید و بالاتر اینکه به نصیحت رضاشاه بپردازد...   در حقیقت سلیقه آیت الله حائری، ادامه کار فرهنگی در حوزه علمیه بود و سایر امور و مسائل جاری را تحت‌الشعاع این قضیه می‌دید. اولویت اصلی برای ایشان، «پابرجا ماندن حوزه» به هر نحو ممکن بود، از این رو به گفته یکی از شاگردان (آیت الله اراکی) وی به اسم اینکه من ناخوش‌احوالم، با آقایان مساعدت نکرد، چه بسا اگر اقدامی می‌کرد، قم هم مثل مشهد (حمله به مسجد گوهرشاد در سال ۱۳۱۴) می‌شد.     منبع: کتاب «نجوم السرد بذکر علماء یزد»، به قلم آیت الله سیدجواد مدرسی یزد: انجمن آثار و مفاخر فرهنگی استان یزد با همکاری انتشارات وصال، چاپ اول، ۱۳۸۴. صفحات ۶۹۵ تا ۷۰۳     ]]> حوزه و روحانیت Wed, 12 Apr 2017 13:14:35 GMT http://dinonline.com/doc/report/fa/7296/ مجاهدات آیت‌الله کاشانی http://dinonline.com/doc/note/fa/7245/ حدود سه ماه بعد از رحلت ایشان، روحانی جوان و پرشور آن ایام، شیخ اکبر هاشمی رفسنجانی در سن بیست و هشت سالگی با هدف مبارزه علیه ظلم با انتشار مقاله‌ای حماسی به دفاع از شخصیت علمی، فقهی، انقلابی و سیاسی آن مرد مجاهد برخاست. در آن زمان هنوز از انقلاب اسلامی به رهبری امام‌خمینی خبری نبود و طرح این گونه مسائل، آن هم توسط یک طلبه ‌جوان، جرات فراوان، بینشی عمیق و انگیزه‌ای خاص لازم داشت و به نوعی اعلان جنگ با سردمداران استعمار خارجی و استبداد داخلی تلقی می‌شد. متن این مقاله تاریخی که تقدیم حضور خوانندگان می‌شود به روشنی افکار و اندیشه‌های فقهی- سیاسی و انقلابی آیت‌الله هاشمی رفسنجانی را در آن مقطع سیاه ستمشاهی نشان می‌دهد، همان‌گونه که کتاب ارزشمند «امیرکبیر» ایشان، مبانی سیاسی- اقتصادی و مدیریتی معظم‌له را در معرض قضاوت صاحبان فکر و اندیشه به نمایش می‌گذارد. مجموعه آثار مکتوب آیت‌الله هاشمی رفسنجانی حکایت از یک واقعیت و حقیقت انکارناپذیر دیگر هم دارد که آقای هاشمی تا آخرین روز حیات، همان هاشمی شصت سال پیش بود و این مخالفان ایشان بوده و هستند که در هر برهه‌ای به یک رنگ و لعابی مُلَّون می‌شوند و در هر سالی به یک شکل و شمایلی خاص در می‌آیند. نکته مهم‌تر دیگراین‌که، همان‌طور که در نهضت ملی شدن نفت مثلث (استبداد، استعمار و تحجر) دست به یکی کرده و با ترفندهایی روحانیت انقلابی و مجاهد را منزوی ساختند، در نظام اسلامی نیز مثلث (تحجر، انحصارطلبی و افراط‌گرائی) در کنار هم قرار گرفته و علیه روحانیت اصیل و بنیانگذار متحد شدند و به همان تلاش‌های شوم و شیطنت‌های کُهنه سماجت ‌ورزیدند. دیروز آنها هرچه تهمت و افترا و سخن ناروا درباره آیت‌الله کاشانی گفتند امروز همان حرف‌ها را جاهلانه و طوطی‌وار و البته بعضی هم عامدانه و مغرضانه درباره آیت‌الله هاشمی تکرار کردند و همچنان بعد از وفات ایشان هم تکرار می‌کنند. این مقاله که بیانگر همین واقعیت تاریخی است اولین بار در بهار 1341 در چهارمین شماره سالنامه «مکتب‌تشیع» به چاپ رسید، بعد در سال 1372 توسط استاد سیدهادی خسروشاهی در مجله وزین «تاریخ و فرهنگ معاصر7-6» ویژه‌نامه آیت‌الله سید ابوالقاسم کاشانی تجدید چاپ شد و چاپ سوم آن اسفند ماه سال گذشته در روزنامه جمهوری اسلامی تقدیم حضور خوانندگان محترم گردید و اینک در حالی که حدود شصت روز از رحلت جانگداز آیت‌الله هاشمی رفسنجانی می‌گذرد، به مناسبت سالگرد رحلت آیت‌الله کاشانی برای چهارمین بار منتشر می‌شود. به کوشش عبدالرحیم اباذری *** مجاهدات آیت‌الله کاشانی آیت‌الله کاشانی در جامعه ما با همه اسم و رسمی که داشت. درست شناخته نشد، چه می‌شود کرد؟ محیط اجتماعی فاسد است، بدنام است، غیراز اینکه بی‌حقیقت است، حقیقت پوش هم هست، حجاب حقایق می‌شود. قبل از آنکه پاکی‌های اشخاص را اظهار کند قیافه کریه خود را به اسم آن‌ها می‌نمایاند! اگر می‌خواهید آیت‌الله کاشانی را خوب بشناسید، از دوستان و هم دوره‌های ایشان بپرسید، آنچه که آن‌ها و آن طور که آنان او را شناخته‌اند و می‌گویند، با این مقدار از بزرگواری که از ایشان جلوه کرده، خیلی به هم راه دارد. فقیه عظیم‌الشان آیت‌الله العظمی حاج میرزامحمدتقی شیرازی در موقعی که آیت‌الله کاشانی فقط سی و پنج سال از عمرشان می‌گذشت از ایشان خواستند که رساله عملیه برای مردم بنویسند و صریحاً احتیاطات را به ایشان ارجاع می‌فرمودند. این مرتبه برای شخص سی و پنج ساله آن هم در موقعی که آن همه علمای بزرگ در حوزه علمیه نجف بوده‌اند، خیلی بزرگ است و کمتر کسی در این سن به این مقام می‌رسد و این دلیل نبوغ علمی و استعداد سرشار و کار و زحمت فوق‌العاده ایشان است، زیرا این درجه، معمولاً در سن پنجاه سالگی نصیب علما می‌شود. آیت‌الله کاشانی روح سلحشوری و آن شهامت و شجاعت بهت‌آور را از جد بزرگوارش امام علی بن ابی طالب(ع) به ارث برده و این پسر، در این زمان نمونه‌ای از آن پدر عالی مقام بود و چرا نباشد؟ در مکتب همان امام همام درس خوانده و خون و گوشت و پوست و استخوان بدنش از همان جا ریشه گرفته است. اصولاً علما و آیات همه شجاع و برای انجام وظیفه دینی و اجتماعی از خود گذشته اند، ولی از حق نمی‌شود گذشت که ایشان امتیازاتی داشت و افتخارات درخشان‌تری در زندگی اجتماعی به دست آورد. گفتم ایشان تحقیقاً مجتهد جامع الشرایط بوده و آیت‌الله شیرازی احتیاطات را به ایشان ارجاع داده و خواسته‌اند که معظم له رساله بنویسند، برای چنین کسی، دیگران نباید وظیفه معین کنند و ایشان هم نباید منتظر دستور دیگران باشد و بنابراین، ما هم احتیاج نداریم که برای درستی و حقانیت مجاهدات ایشان استدلال کنیم، چه او مجتهد است و نظرش بر خود و مقلدینش «واجب العمل» است. او با اجتهاد خود فهمید که کناره‌گیری و دخالت نکردن در امور اجتماعی و سیاسی مردم «جرم» است، و معتقد بود که جمله «دیانت از سیاست جدا است» یکی از القائات عمال استعمار است و اثبات می‌کرد این نقشه مکارانه ایست که در تاریخ بارها تکرار شده و بدینوسیله مردمی ظالم و جاه طلب توانسته‌اند دست مردان با حقیقت را از اجتماع دور بکنند و خود بدون مانع، دنبال هوس‌های حیوانی خود باشند. منصور دوانیقی به همین منظور به امام صادق(ع) که در قلوب مردم محبوبیت داشت پیشنهاد کرد که: روحانیت و بیان احکام دین اسلام از آن شما بنی هاشم! و سیاست و اداره امور ملت با بنی عباس!. امام صادق(ع) که مطالب را بدست آورده و مقصد او را درست می‌دانست جواب داد: روحانیت مرز ندارد و در تمام شئون اجتماعی، سیاسی و اداری مملکت ریشه دارد و نمی‌شود از دستگاه سیاست جدا شود. آخر کدام «پیش آمد» است که روحانیت در آن نظر و دین در آنجا حکم نداشته باشد؟ «تفکیک دین از سیاست» یعنی مقداری از دستورات خدا را کنار گذاشتن و قسمتی از قرآن و کتاب قانون دین را قیچی کردن و اگر بخواهیم روشن‌تر مقصود گویندگان این جمله را بگوئیم یعنی: آن قسمت از احکام اسلام که با شهوات قلدران و زالوهای ملل و اجتماعات نمی‌سازد، خدا پس بگیرد و آن چه که به نفع استعمار و یا بی‌طرف! است، عمل شود. مقصود این است که او به وظیفه‌ای که خود تشخیص داده بود عمل می‌کرد و مجتهدی بود مجاهد و دیگران بر انتخاب روش جهادی ایشان، حق اعتراضات جاهلانه ندارند. آیت‌الله کاشانی در موقعی دست به مجاهده زد و خود را در معرکه با اژدهای مخوف جنگ‌های خانمانسوز که از طرف استعمارگران برپا می‌شد درگیر نمود که غیرازانجام وظیفه و از جان گذشتگی، چیزی نمی‌تواند علت آن باشد. آن روزها هیولای استعمار به قدری وحشتناک به نظر می‌رسید که همه ملل کوچک و عقب افتاده خود را کاملا باخته و خویش را مجبور به تسلیم و اطاعت می‌دیدند و عمال استعمار مثل گرگ‌های عصبانی و گرسنه به هر طرف می‌تاختند و به هر گله‌ای شبیخون می‌زدند و هر کس در هر مقامی که بود، اگر می‌خواست مانعی در راه پیشرفت آن‌ها ایجاد کند و حتی برای یک روز آن‌ها را از رسیدن به هدف شوم (سیادت نامشروع) دور کند، قبلاً بایستی خود را مهیای سر‌دار رفتن، یا مرگ در زندان‌های انفرادی مرطوب و تاریک با شلاق‌های مسموم آن‌ها کند. درچنین شرایطی این مجاهد بزرگ (با اینکه علی الظاهر وسائل ریاست مذهبی و آقائی ایشان مهیا بود و روسای حوزه از او می‌خواستند که رساله عملیه بنویسد و بر قلوب مردم دین دوست آن روز فرمانفرمائی کند) شروع به مجاهده نمود، و با توجه به اینکه پنچه در پنجه استعمارچیها نمودن، بزرگترین خطر را همراه دارد و اگر مرگ هم نباشد، لااقل با تبلیغات عوام فریبانه آن‌ها و سیاست‌های شوم و دغلبازی‌های مخصوص به خودشان، آبرو و وجهه موجود ایشان را از دست ایشان خواهند گرفت، دست به کار شد. چه بکند؟ مجتهد است، تشخیص داده، برای خود مبارزه را وظیفه شناخته و با تقوایی که دارد بی‌محابا به مبارزه پرداخت، تهدیدها، سرزنش‌ها، وعده‌ها، وعیدها، پول‌ها، مقام‌ها، تطمیع‌ها، تعریف‌ها، تعارف‌ها، التماس‌ها، خواهش‌ها، مکرها، حیله‌ها، خدعه‌ها، نقشه‌ها و میانجیگری‌ها همه در راه اسکات ایشان اعمال شد و هیچ یک در فکر پاک و نیت منزه او کوچکترین اثری نگذاشت، و در اراده پولادینش رخنه‌ای باز نکرد. هدف عالی و همت بلندش در مرزهای ایران متوقف نمی‌شد، نجات تمام ممالک اسلامی از دست این دیوهای استعمار، یکی از آرزوهایی بود که برای آن تلاش می‌کرد. همه دیدند که در قضیه کانال سوئز مصر تا آنجا که مقدورش بود، اظهار مساعدت نمود. در کشتاروحشیانه مردم مسلمان الجزایر برای اظهار همدردی فاتحه گرفت و از خونخواران فرانسه اظهار نفرت فرمود. در راه کمک به ممالک استعمار زده اسلامی، چه میتینگ‌ها که راه انداخت و همفکری‌ها که نمود؟ آن‌قدر مبارزاتش عمیق و ریشه‌دار انجام می‌شد که در خاورمیانه، مبغوض‌ترین دشمنان دولت‌های جاه طلب به شمار می‌رفت، تا آنجا که موقعی که انگلیسی‌ها می‌خواستند با عراق صلح کنند، تسلیم آیت‌الله کاشانی را از شرایط صلح قرار دادند و موقعی که زبانه آتش جنگ جهانی اول به عراق کشیده شد آیت‌الله کاشانی و پدر بزرگوارش حضرت آیت‌الله حاج سید مصطفی کاشانی سمت رهبری نیروهای مسلح ملی عراق را داشته، درهمان موقع که شاهد شهادت پدر ارج دارش بود، از خدا خواسته بود که این سرنوشت افتخارآمیز به انتظار او هم باشد و سعادت شهادت در راه انجام وظیفه مقدس دفاع از حریم اسلام و مسلمین، نصیبش گردد. او و همدرس و همفکر معظمش آیت‌الله حاج سید محمدتقی خوانساری در قیام علیه قرارداد ظالمانه انگلیس در عراق، وارد جبهه جنگ شدند. آن دو کوه علم، با جمعی دیگر از علمای مجاهد، با لباس جنگ در قلب لشکر دیده می‌شدند، وه! که چقدر برازنده و مناسب و دلپذیر است دریایی از علم غرق در اسلحه سرد و گرم جلوه کند؟ خواندن این مطالب دورنمایی از مبارزات عارفانه علی(ع) را در نظر انسان مجسم می‌کند. با همکاری عشایر عراق از سنی و شیعه، آنقدر استقامت به خرج دادند، جوشیدند و کوشیدند تا قوای انگلیس را وادار به عقب نشینی نمودند و چهل هزار نیرو هم که انگلیسی‌ها برای تثبیت قرارداد استعماری با «وثوق الدوله» در ایران متمرکز کرده بودند، برای کمک به سربازهای انگلیسی در عراق، ایران را ترک گفتند و بالنتیجه، هم ایرانیان راحت شدند و هم در عراق انگلیسی‌ها شکست خوردند. یعنی نتیجه چندین ماه مبارزات مردانه، به دست آوردن استقلال عراق و خلاصی ایران از دست لشکر خون آشام انگلیس شد. متجاوزان استعمارطلب انگلیسی تشخیص داده بودند که وجود آیت‌الله کاشانی بزرگترین مانع پیشرفت آن‌ها در عراق است و لذا حکم «اعدام» ایشان از مرکز فرماندهی دشمن صادر شد و معظم له به ناچار «خائفاً یترقب» از راه پشت کوه خود را به تهران رسانیده و در تهران به مبارزات مردانه خود علیه اجانب ادامه داد و الحق موفقیت‌های شایانی به دست آورد. استعمارگران انگلیسی که از دست آیت‌الله دلی «طشت‌خون»! داشتند، به تهمت همکاری با لشکر آلمان ایشان را تحت تعقیب قرار دادند (درصورتی که برای آیت‌الله کاشانی که اصولاً با بیگانگان طرف بود، از این لحاظ تفاوتی بین آلمان و غیرآلمان نبود) ولی شکنجه‌ها، زندان‌ها، تبعیدها و بلا‌ها، همه معظم له را در تعقیب هدف مقدس خود محکم‌تر می‌ساخت. چهارسال زجر آوارگی و دو سال و نیم زحمات زندان و تبعید اراک و رشت و کرمانشاه ودو سال گرفتار بهجت آباد قزوین و مرارت‌های بی‌شمار تبعید به بیروت را کشید و آخرالامر حاضر نشد حتی یک روز به ریاست و سلطه این ظالمان سرکش رضایت دهد. مثل استخوانی در گلوی عمال استعمار گیر کرده بود، از هر راهی برای دفع ایشان وارد شدند، و به هر حربه توسل جستند، از دست اونجات پیدا نکردند، بالاخره دست به حربه ناجوانمردانه «تهمت و بدنام کردن» که در تاریخ ریشه بسیار قدیمی دارد زدند، همان حربه‌ای که بت پرستان مکه درباره رسول خدا (ص) اعمال کردند و گفتند «جادوگر» است، همان حربه‌ای که معاویه علیه پدر ایشان علی(ع) به کار برد که او را کافر، واجب القتل، واجب السّب، به دنیای اسلام معرفی نمود. خلاصه همان حربه‌ای که در طول تاریخ، بارها مردان حقیقت را لکه‌دار کرده‌اند و افکار عمومی را با آنها مخالف ساخته و سپس اغراض شومی بی‌مانع اعمال شده است. اینجا دیگر وظیفه خود مردم است که بیدار باشند، خائن و خادم را بشناسند و تحت تاثیر تبلیغات سوء اجانب واقع نشوند، این به عهده خود ملت است که چشم بازکرده، ببینند که گرگ‌های طماع و خونخواری که خون ده‌ها ملت ضعیف و بی‌پناه از دندان‌های آن‌ها می‌چکد، نمی‌توانند برای دیگران دلسوز و خیرخواه باشند. گرچه نتوانستند به طور کلی نتیجه بگیرند، ولی تبلیغات ماهرانه، آن هم در میان مردمی فاقد حس تشخیص و قضاوت صحیح، بالاخره کار خود را کرد و تنها حامی و دلسوز بیدار و حساس خود را خانه نشین کردند و حتی بعضی از همین ملت جاهل در گرفتاری‌های او، که راستی عزای ملی بود، جشن داشتند. آیت‌الله کاشانی در جوانی و پیری امتحان پاکی و درستی خویش را داد، او برای یک روز هم از ریاست و سیادتی که در سایه کوشش‌ها برایش پیش آمد، به نفع شخص خود استفاده نکرد. مردم خودپرست با یک سال قدرت و ریاست، دنیای یک قرن خود را آباد می‌کنند! ولی این مرد روحانی و آن مجسمه تقوی، فضلیت و پاکی، از آن همه قدرتی که در دست داشت، به غیر از خدمت اجتماعی و پاکدامنی چیزی اندوخته نکرد فقط یک عمر خدمت برای ملت با یک دنیا افتخار و عظمت و آبرو در پیشگاه خدا. با اینکه خود شخصاً متمکن و ثروتمند بود، در اواخر عمر خانه مسکونی خود را در گرو پولی که برای خرج زندگی خویش قرض گرفته بود، گذارد، این چنین وجود پاکی از دست ما رفت و چنین آفتابی در 23 اسفندماه 1340 و 7 شوال 1381 غروب کرد، رفت و از همه غم‌ها و غصه‌ها راحت شد و در جوار رحمت حق پس از یک عمر زحمت و رنج آرام گرفت: آفتابی به خاک پنهان شد که دل خاک نور باران شد این مصیبت جبران ناپذیر را ابتدا به پیشگاه مقدس ولی عصر و بعد به بازماندگان ماتم زده آن مرحوم و سپس به عموم شیعیان بلکه مسلمانان جهان تسلیت می‌گوئیم. اکبر هاشمی رفسنجانی قم 25/3/1341   ]]> حوزه و روحانیت Mon, 13 Mar 2017 15:13:57 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/7245/