پایگاه تحلیلی خبری دین آنلاین - آخرين عناوين رمضانیات :: نسخه کامل http://dinonline.com/scenario/events/scenario48 Thu, 19 Jul 2018 19:37:07 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://dinonline.com/skins/default/fa/normal3/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری دین آنلاین http://dinonline.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری الف آزاد است. Thu, 19 Jul 2018 19:37:07 GMT رمضانیات 60 روزه‌داری واجبی اجباری یا تمرینی انتخابی برای تقویت اراده http://dinonline.com/doc/note/fa/5276/ پرهیز به عنوان امری واجب کودکان و زنان حامله و شیرده و آنان که در دوران قاعدگی قرار دارند و همچنین بیماران و مسافران از این فریضه سالانه معاف هستند. با این حال، وجوب روزه‌داری برای این افراد به طور کامل لغو نشده است و بلکه به زمانی دیگر موکول می‌شود؛ به طوری که بر افراد بالغ واجب است در صورتی که از روزه‌داری در ماه رمضان معاف بوده‌اند، در زمانی دیگر روزه بگیرند. مسلمانان درماه رمضان با تحمل گرسنگی و تشنگی و غلبه بر تمایل جنسی، فرصتی برای تفکر پیدا می‌کنند. روزه از آن جا که فعالیتی گروهی است که توسط مجموعه‌ای از افراد انجام می‌شود، نیروی مورد نیاز برای تحمل آن را برای افراد بسیاری فراهم می‌کند. ایمان بدون شرط مسلمانان به ارتباط اعمال دنیوی با عواقب آن‌ها در همین دنیا ایمان دارند، و البته به حیات پس از مرگ نیز معتقدند. به واسطه‌ی نشریه «الصحیفه الاسلامیه» که ماهانه به زبان آلمانی منتشر می‌شود، خواننده متوجه می‌شود که ماه رمضان فریضه‌ای سالیانه است که اهتمام به آن بر هر فرد مسلمانی لازم است. به عبارتی دیگر هر فردی در پیشگاه خداوند ملزم به روزه‌داری است. بنابراین، مفهوم روزه‌داری ارتباط مستقیمی با خدا دارد و از انسان خواسته می‌شود که از خویشتن بگذرد تا به بهشتی دست یابد که از همگان بسیار دور است. به ویژه برای ما که همچنان در قید حیات هستیم و به طور کامل از زیر و بم آن بی‌اطلاعیم. به نظر من قدرت مطلق می‌بایست معیار و مقیاس متفاوتی از اعتبارات بشری داشته باشد، و بر امور به شکل و گونه متفاوتی حکم‌رانی کند. این تناقض چالش بزرگی را پیش روی ما قرار می‌دهد که ناگزیر باید با آن مواجه شده و به توضیح آن اقدام کنیم. کار و تحصیل موجب گرسنه شدن انسان می‌شوند. مردم در زمان پیامبر(ص) در صحرا زندگی می‌کردند و هیچ تصوری از چالش‌های جسمی و فکری ما در شرایط زندگی امروزی‌مان نداشتند. در کشوری مانند آلمان که مردم در آن طبق قواعد اسلامی زندگی نمی‌کنند، کارگران و دانشجویان مسلمان با فشار جسمی و فکری بسیار شدیدی در موسم روزه داری مواجه هستند. همان‌طور که گفتیم رفتار جمعی، بر سهولت روزه‌داری در جامعه اسلامی می‌افزاید. در تاریخ آمده که مسلمانان نخستین گاه به سال‌های قحطی دچار می‌شدند، و مجبور بودند به چند دانه خرما در روزهای ماه رمضان اکتفا کنند. حضرت محمد(ص) مؤمنان را سفارش کرده بود که یک سوم معده خود را با آب و یک سوم دیگر را با غذا پر کنند، و یک سوم آخر را برای تنفس خالی بگذارند، اما متاسفانه آن چه امروزه شیوع دارد، زیاده‌روی دیگری است؛ به گونه‌ای که شاهد عادت‌های غذایی غیرسالم و زیاده‌روی در خوردن و نوشیدن هستیم. اهمیت اراده و ایمان فردی به نظر شخصی من این گونه تجربه‌های گران‌قدر را نباید با اطاعت و فرمانبری از واجبی دینی در هم آمیخت، بلکه باید از اراده فردی و پذیرش صادقانه‌ای نشأت گرفته باشد و تا حد امکان در جریان خودشناسی و پذیرش گروهی قرار گیرد. هرساله بعد از گذشت چهارهفته از آیین‌های پرهیز و روزه‌داری، پایانی که روزه‌داران در انتظارش بودند، فرا می‌رسد. جشن پایان رمضان به مدت سه روز ادامه می‌یابد و بسیاری از این ایرادات و اشکال‌تراشی‌ها که بحث‌های مفصلی را پدید آورده بودند، بار دیگر به فراموشی سپرده می‌شوند. تبریکات هرساله‌ای که در استقبال از رمضان میان مردم رد و بدل می‌شود، نقشی در شکل‌گیری گفتگو و بحث و نظر در زمینه روزه‌داری ایفا نکرده و نوع بهتری از ایمان را برای نسل‌های آینده پدید نمی‌آورد. <span style="font-size:۱۴.۰pt;line-height:۱۱۵%;Arial" ,"sans-serif";"=""> چند ماه رمضان دیگر باید بگذرد تا غیرمسلمانان در راستای شناخت رمضان سؤالاتی را بر مسلمانان روزه‌دار مطرح کنند، و از سوی دیگر مسلمانان، خود را با پرسش‌هایی انتقادی رو به رو کنند تا محکی بر تصورات دینی خود زده باشند. ]]> رمضانیات Sun, 12 Jul 2015 12:12:09 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/5276/ رمضان؛ رمز و رازها، ناز و نیازها http://dinonline.com/doc/news/fa/3891/ هنگامی که ماه های سال را تقسیم می کرد یکی را به پیامبرش داد؛ شعبان را، و یکی را برای خودش نگهداشت؛ رمضان را: «شَعْبَانُ شَهْرِی وشَهْرُ رَمَضَانَ شَهْرُ اللهِ تَعالى». ماه رمضان شد «ماه خدا»: «أَیهَا النَّاسُ إِنَّهُ قَدْ أَقْبَلَ إِلَیكُمْ شَهْرُاللَّهِ» (خطبه شعبانیه پیامبر ص)؛ و چون بی نیاز بود و طناز، همان ماهی که سهم خودش بود، همان ماه را نیز «سفره» کرد، و آن سفره را پهن کرد برای نیازمندان در یک بارِ عام و همگانی: «... هُوَ شَهْرٌ دُعِیتُمْ فِیهِ إِلَى ضِیافَةِ اللَّهِ». از آن پس، «شهرالله» شد «شهر ضیافة الله». مگر نه این است که همه ماه های سال ما محتاجیم و نیازمند، و او کریم است و رحیم، مهربان است و رحمان؟ پس چرا رمضان که فرا می رسد، بارش ها آغاز می شود، نازها و نیازها فوران می زند؟ «رمضان» متفاوت است، هم نازها فرق دارد و هم نیازها. «دعا» نه یک نیاز ساده است و نه یک خواستن تازه. ناز و نیازهای رمضان متفاوت است. قدسیت رمضان از طنازی های او آغاز می شود. آئین و مناسک در مناجات های رمضان، ادبی دارد و آدابی. با دست های خالی نمی شود، دست هایی پُر لازم دارد، دستهایی پُر از نیاز. در سلوکِ عبودیت رمضان، دست هایت باید پُر باشد پُر از نیاز و نیازمندی. دست های تهی، ظرف هایی خالی هستند که در روزگار نیازمندی و فقر تبدیل می شوند به کاسه گدایی. دست های تهی را پهن می کنیم تا کسی پیدا شود و کشکول های خالی گدایی مان را پُر کند. رمضان بهار گدایان است و شبِ جمعه ی نیازمندان: «شَهْرُ رَمَضَانَ شَهْرُ اللهِ تَعالى وَهُوَ رَبِیعُ الفُقَرَاءِ» (پیامبر اکرم ص). وقتی که همه راه ها را در طول سال پیمودی، پس از فرسنگ ها بیهودگی، به ماه خدا می رسی. آنگاه که ببینی چقدر نیازمندی و آرزومند، دست های پُر از خالیت، «دعا» می شود.   در این مفهوم، «دعا» همان احساسی هست که دست های خالی را پُر از نیاز می کند. دعا مغز عبادت می شود: «الدُّعَاءُ مُخُّ العِبادةِ»؛ بلکه «دعا» تبدیل می شود به خودِ «عبادت»: «الدُّعَاءُ هُوَ العِبَادَةُ». طنازی می کرد و عشوه گری می نمود هنگامی که سوگند یاد کرد تو را آنچنان در برکه ی نیازمندی غرق کند که همه آرزوهایت را بی پاسخ ببینی و از همه ی سفره ها قطع امید کنی. امام صادق از او نقل می کند که سوگند می خورد: «به عزتم! به جلالم! به عظمتم! و به تسلطم بر عرشم قسم! هر کس به غیرِ من امید بندد، حتما امیدش را ناکام خواهم کرد، و در میان مردم جامه خواری بر تن او می‌پوشانم» «أَنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى یقُولُ: وَ عِزَّتِی وَ جَلَالِی وَ مَجْدِی وَ ارْتِفَاعِی عَلَى عَرْشِی لَأَقْطَعَنَّ أَمَلَ كُلِّ مُؤَمِّلٍ غَیرِی بِالْیأْسِ، وَ لَأَكْسُوَنَّهُ ثَوْبَ الْمَذَلَّةِ عِنْدَ النَّاسِ» گویا سخت دلگیر شده بود، به رگِ غیرتش برخورده بود وقتی دید که جای دیگری رفته ایم و نازکِش دیگران شده ایم، نهیب زد: «آیا در هنگامه سختی ها به غیر من امید می‌بندد در حالی ‌که کلید سختی‌ها همه در دست قدرت من است و او به غیر من امید دارد؟» «أَیؤَمِّلُ غَیرِی فِی الشَّدَائِدِ وَ الشَّدَائِدُ بِیدِی؟ وَ یرْجُو غَیرِی؟». سخت دلگیر شد وقتی که ما را دید که درب خانه دیگری را می کوبیم: «و با فکر خودش دربِ خانه دیگری را می‌کوبد در حالی ‌که کلید همه درب ها در دست من است و درب ها همه بسته است، ولی دربِ خانه من برای کسی که مرا بخواند باز است!» «وَ یقْرَعُ بِالْفِكْرِ بَابَ غَیرِی وَ بِیدِی مَفَاتِیحُ الْأَبْوَابِ، وَ هِی مُغْلَقَةٌ وَ بَابِی مَفْتُوحٌ لِمَنْ دَعَانِی!». در آن دوره گردی های شبانه، همیشه در برابر درب هایی قرار گرفته بودی که بسته بود، اینک در پی دربی می گردی که به رویت گشوده باشد. در وادی حیرانی و سرگردانی، دربِ بازی می بینی و تمنایی داری! «هر جا که دری بود به شب بربندند الا در عاشقان که شب باز کنند» (ابوسعید ابوالخیر). اینجاست که کارنامه را نشان می دهد و کلام آخر را می گوید: «پس بدا به حال کسانی که از رحمت من ناامیدند! و بدا به حال کسانی که در مقام نافرمانی من برآمدند و مراعات مقام مرا نکردند» «فَیا بُؤْساً لِلْقَانِطِینَ مِنْ رَحْمَتِی وَ یا بُؤْساً لِمَنْ عَصَانِی وَ لَمْ یرَاقِبْنِی».   در فراز فوق، سه توصیف آورده شده است برای آنانی که درب خانه دیگران می روند: «ناامیدی از رحمت خدا»، «عصیان خدا» و «مراعات نکردن خدا». «ناامیدی از رحمت خدا» مقدمه ای هست برای طغیان و «عصیان خدا»؛ و «عصیان خدا» نشانه ای هست از «مراعات نکردن خدا». و این سومی هست که وی را شدیدا دلخور می کند، مراعات نکردن ها، بی توجهی کردن ها و فراموش کردن ها... قدسیت رمضان ترا فرامی خواند تا دعا کنی و او را بخوانی. تا به آن قهرکردن ها، به آن قطع کردن ها و به آن بریدن ها پایان دهی. اگر بناست از کسی ببُری از دیگران ببُر، تا «بُریده از همگان» ناچار به آغوش او بازگردی: «وَ اقْطَعْ رَجائی عَمَّنْ سِواكَ ، حَتّى لا اَرْجُوَ غَیرَكَ وَ لا اَثِقَ اِلاّ بکَ» (دعای ابو حمزه ثمالی).   اگر این ها را «شعار» هم بدهی و خودفریبی کنی، باز طنین صدایت را عشق است، و آوای ناله هایت را خریدار هستند. اگر چه فیلم هم بازی کنی، اما همان اندکی از حقیقت که در آن نهفته است، زیباست: «حاجت آوردش ز غفلت سوی من آن کشیدش مو کشان در کوی من... خوش همی‌آید مرا آواز او وآن خدایا گفتن و آن راز او وانک اندر لابه و در ماجرا می‌فریباند بهر نوعی مرا» (مولوی). طنازی می کرد تا به آب های گندیده مرداب ها دل نبندی، تا به جستجوی چشمه های زلال بروی: «آب کم جو تشنگی آور بدست تا بجوشد آب از بالا و پست» (مولوی).   پس از یک سال دوره گردی های بی حاصل، به ماه او که می رسی، دوباره آن دست های خالی نیازهایت را می بینی که همچنان تهی هست و نیازمند. دستهایت آنقدر خالی هست که حتی کشکول فقر و کاسه گدایی نیز همراه نداری! به امیدی می روی و نیازهایت را زمزمه می کنی: به صد امید ای شها زِراه دور آمدم پی تجلی قبس به کوه طور آمدم. موسی وار در پی جرعه ای از نور و لمعه ای از آتش، به کوه طور می زنی! در جستجوی قطره ای از آتش به دریای نور می رسی و به معدن خبرها، تا خود، خبر شوی و «خبرآور»: «فان ‏موسی جاء مقتبسا و رجع نبیا» «كن لما لا ترجو أرجى منك لما ترجو ، فإن موسى بن عمران خرج يقتبس لأهله نارا، فكلّمه الله تعالى فرجع نبيّا...» (علی ع) آن گاه که نازها تو را به «طور» نیاز می کشد و در تور طنازی گرفتار می شوی، «دعا» خودش هدف می شود تا اظهار فقر و نیازمندی کنی، تا نازی بکشی، تا نازی بخری، و اینجاست که حضورت بر این سفره، دل انگیز می شود و شورانگیز. «نازکش» و «نازخَر» جابجا می شوند، گاهی تو طنازی می کنی و گاهی او، مهم آن است که اکسیر کیمیاگر عشق فراموش نشود: «هم دعا از تو اجابت هم ز تو ایمنی از تو مهابت هم ز تو... کیمیا داری که تبدیلش کنی گرچه جوی خون بود نیلش کنی این چنین میناگریها کار توست این چنین اکسیرها اسرار توست» (مولوی).   جابربن عبدالله نقل می کند که پیامبر خدا، هدیه ها و امتیازات ویژه پروردگار در این ماه بر امتش را بر شمرد، و اولین هدیه او را «نگاه» او دانست. به تو می نگرد، و به هر کس که نیم نگاهی انداخت از شقاوت دوزخی بودن مصونش داشت: «اُعطِیت اُمَّتی فِی شَهرِ رَمضانَ خَمْساً لَمْ یعْطِهِنَّ اُمّةُ نَبِی قَبْلی أمَّا الواحِدَةُ: فَاِذا كانَ أوّلُ لَیلَةٍ مِنْ شَهرِ رَمَضانَ نَظَرَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ إلَیهِم وَمَن نَظَرَ اللهُ إلَیهِ لَمْ یعَذِّبْهُ أبَداً...». یک چشم زدن غافل از آن شاه نباشید شاید که نگاهی کند آگاه نباشید در زندگی نسیم ‌هایی از سوی پروردگار می ‌وزد. پیامبر توصیه مان کرد که خود را در معرض آن نسیم های بهاری قرار دهیم، شاید که تماسی اندک با چنین نسیمی روح افزا، برای همیشه از بدبختی و بیچارگی امانمان دهد: «اِنَّ لِرَبِّکُمْ فی ایامِ دَهْرِکُمْ نََفَحاتٌ فَتَعَرَّضُوا لَها لَعَلَّهُ اَن یصیبَکُمْ نَفْحَةٌ مِنْها فَلا تَشْقَوْنَ بَعْدَها اَبداً». «گفت پیغامبر که نفحتهای حق اندرین ایام می‌آرد سبق گوش و هش دارید این اوقات را در ربایید این چنین نفحات را نفحه آمد مر شما را دید و رفت هر که را می‌خواست جان بخشید و رفت» (مولوی).   و اینک باز رمضان؛ باز ناز و نیاز؛ اگر این بار، نیازهای تو همراه شود با طنازی های او، لحظه موعود فرا می رسد. باز موسم ناز و هنگامه نیاز؛ نازکشیدن های پُر نیاز در نجوای شبانه نام تو را خواندن در قحطی خاطره ها، یاد تو را مزمزه کردن... بر کرانه سجاده های تکراری عادت؛ مهجور مانده سالیانی زِعبادت با دهان های باز، در انتظار لق‍‍مه‌های پُر رمز و راز؛ با کشکول هایی پُر از تردید؛ با دست هایی پُر از خالی؛ در انتظار گوهرهای اجلالی... باز ناز و باز نیاز؛ باز ربّناهای پُر زِ ناز و نیاز، باز «چو یار ناز نماید، شما نیاز کنید». ]]> رمضانیات Fri, 11 Jul 2014 12:44:12 GMT http://dinonline.com/doc/news/fa/3891/ مقدمه‌ای بر نیایش http://dinonline.com/doc/note/fa/3890/ تعریف و تاریخ دعا دعا کنشی عبادی است، کنشی که در ان نیایش‌گر با بیانی هدف‌مند در پی ایجاد ارتباط با نقطه‌ای است که به سرنوشت او گره خورده است. دعا ظهوری نمادین از رابطه انسان با امری متعالی است. این یک تعریف مرسوم و تا حدودی استاندارد از دعاست. در یک چشم‌انداز پدیدارشناسانه، دعا بیان نیازی است که انسان را بسوی راه حل می‌راند. ایمان راه ممکن را نشان می‌دهد و دعا را به‌بیان ضروری، منطق درونی و خواندن، فراخواندن و استمداد مسلح می‌سازد. با دعا نیاز در ناب‌ترین شکل آن و در قالبی شایسته عرضه به معبود، شکل می‌گیرد. در تعریف دیگر، دعا نیرنگ انسان در اظهار ناتوانی‌اش  برای آگاهی از قدرت خویش است که در برابر قدرتی ناپیدا و بزرگتر با بیانی رمزآلود و در زمان استیصال شکل می‌گیرد. (دانشنامه یونیورسالیس ذیل مفهوم دعا) زبان دعا زبانی شکسته و برهنه است، زبانی خالی از پیچیدگی و سراسر انکسار. این زبان به زبان اطفال نزدیکتر است و شاید از همین روست که عالم کودکان به عالم عصمت شبیه شده است، مناجات موسی و شبان مولوی بیان شفاف این مدعاست، آدمی به پاکی و سادگی یک کودک با معبود خود نجوا می کند. وجه تشابه کودک و انسان نیایش‌گر "نیاز" است، وجود طفل سراسر نیاز است و بیان او بیانی حاکی از تعلق و وابستگی است. شاید تفاوت عمده این دو آن است که انسان بالغ می‌داند که با شیوه‌های بیانی و بلاغی به مقصود نزدیک‌تر است، و قدرت معنا و حوزه واژه را بیشتر از کودک می‌شناسد. انسان عصر جدید با عقل خودنقاد از طفولیت وجودی فاصله گرفته و بگمان خویش بالغ شده است  و خود را جز به‌خود نیازمند نمی‌بیند. برای او دعا توهمی فراطبیعی‌ست  و به کار ارضای تمناهای ذهنی و آرزوهای آدمی می‌آید و بس. از همین‌روست که لئون برونشویگ فیلسوف فرانسوی اوایل قرن بیست معتقد است که "ایمانی برپایه برد فراطبیعی دعا، از ساختار ذهنی ناشی می‌شود که رویاروی وجه عقلانی اندیشه بشری است." در این منطق، دعا امری بازدارنده است، عاملی که ما را بسوی مشیت‌گرایی می‌راند و مشیت‌گرایی برازنده انسانی که خود را در این عصر بر انجام هرکاری قادر می‌داند، نیست.   با این همه در همین عصر جدید هم فیلسوفان فراوانی بوده‌اند که دست کم به مشروعیت نوعی از دعا اعتقاد دارند. کانت سرسلسله فیلسوفان مدرن مغرب زمین که استمداد انسان از هر منبع خارجی را تحقیر می‌کند به روح دعا یعنی "توجه همراه در اعمال" و نیز حالت ستایشی که نیایش نسبت به حکمت بالغه الهی در آفرینش خرد و کلان این جهان دارد، باور دارد. (کانت - دین در محدوده عقل ناب) اما آنچه فیلسوفان (به ویژه در عصر جدید) در دعا می‌جویند و باور دارند، دعا به مثابه کنشی روانی است که می‌تواند اسباب اعتلای جان و روح انسانی به‌سوی ارزشهایی متعالی شود. نمونه این باور را می‌توان در رساله "ایمان فلسفی" یاسپرس فیلسوف آلمانی دید. یاسپرس  در این رساله با نگاه توامان و دوگانه اگزیستانسیل و تومیستی (منسوب به سن توماس حکیم الهی‌ قرن سیزده میلادی) به مسئله تعالی و امر متعالی می‌پردازد و به محدودیت‌های وجود انسانی در ارتباط با امر متعالی اشاره می‌کند. او در همین رساله می‌نویسد: ... دعا در مرز اندیشه فلسفی است، دعا امری فلسفی می‌شود آنگاه که هر رابطه‌ای منسوب به الوهیت محو می‌شود. شاید با بررسی متون مقدس و رویکرد انسان قدیم و جدید به این متون، بتوان به این معنا دست یافت که اگر نیاز رانه یا محرک  اصلی انسان به سوی دعاست، چندوچون این محرک برا ی دو انسان قدیم و جدید فرق کرده است. نیاز انسان گذشته بیشتر در عرصه "طبیعت" قابل شناسایی است و نیاز غالب انسان جدید را می توان در حوزه "معنا" خلاصه کرد. پژوهش‌های "میرچا الیاده" اندیشمند رومانیایی روزگار ما در این زمینه بسیار مغتنم و اشارات او راهگشاست. انسان تک بعدی عصر جدید بدنبال ریشه‌های معناست تا خود و مشکلات خویش را در ان شناسایی کند. شناسایی منابع نیروی جهان هستی که عقل کشاف بشر بدان دسترسی ندارد و ناگزیر مخالف اوست می تواند به انسان آرامش ببخشد. همین انسان چون با نیاز سنتی و در نتیجه آرامش سنتی قطع رابطه کرده است با شعر، رقص، آواز، حرکات موزون و هارمونی‌های موسیقایی، گونه جدیدی از دعا را آفریده است که به آن "دعای عرفی شده" یا "نیایش سکولاریزه" می‌گویند.  اینکه گونه‌های جدید نیایش در مقام مقایسه با گونه‌های قدیم چه میزان آرامش می‌تواند برای انسان به ارمغان اورد و تا کجا می‌تواند او را به مرزهای استعلا نزدیک کند، نیازمند پژوهشی جداگانه است. بنابراین، در تعبیری وسیع از دعا همه آنچه که در جستجوی "خیر" به گفتگو با معبود می‌انجامد، دعا خوانده می‌شود. برین سیاق همه نمازها از واجب و مستحب، مقدمات و مقارنات آنها تا اذکار و اوراد و گاه برخی اشعار به عنوان دعا تلقی شده است. گرچه شان و مرتبت هریک از این حرکات با دیگری متفاوت است ولی از انجا که متضمن گفتگو با نیرویی سرمدی است، در حوزه دعا جای گرفته است.  مفهوم گسترده دعا را میان دو حوزه نیایش آئینی و نیایش غیرآئینی هم می‌توان تقسیم نمود. نیایش‌های آئینی اغلب نیایش‌هایی مستند به قرآن و یا کتب مقدس اولیه است که همچون نماز مورد تشریع قرار گرفته و آداب انجام آن به‌تدریج آن را به صورتی نهادین یا فقهی دراورده و گاه آن را در جایگاه یکی از پایه‌های اصلی دین نشانده است. نیایش‌های غیرآئینی همچون بسیاری از ادعیه، اوراد و اذکار مجموعه‌هایی رسیده از بزرگان هر مذهب است که بسته به مورد نیاز در گرو اراده فردی و آمادگی درونی نیایش‌گر و توان آزاد او برای اجرای آنهاست. برخی از این نیایش‌ها خود بعدها در چنبر ایین‌های گروهی و صنفی گرفتار امده و برای خود آداب و اطواری یافته‌اند، همچون اوراد و اذکار صوفیانه. از منظر دیگری من دعا را به دو قسم دعای راز و دعای نیاز تقسیم می‌کنم. دعای راز نیایشی است که از سر راز ورزی و عشق بازی با معبود برخاسته و از کیفیت کاسبانه تهی‌ست. دعای نیاز محصول طلب نیازمندی است که به درگاه غنی حمید امده است. با این همه، تفکیک این دو جنبه در دعاها امری ساده نیست و چه بسیار نیایشی که از سر راز ورزی و عشق بازی آغاز می‌شود و با نیاز و طلب درهم می‌آمیزد و گاه بعکس. نمونه برجسته آن سوره فاتحه‌الکتاب است. هم‌چنانکه در چندوچون "دعای راز" عارفان بزرگ قلم‌ها فرسوده و اشاراتی نموده‌اند، در "دعای نیاز" نیز منازعات کلامی و جدال مذاهب، دکترین‌های مختلفی آفریده است که به پاره‌ای از انها کوتاه اشاره می‌کنم. جدال بزرگ این حوزه که به مسئله اراده خداوند و آثار ناشی از آن پیوند می‌خورد را می‌توان در رویارویی دو گرایش اشعری و معتزلی دید. معتزله که به خردورزی در جهان اسلام شهره‌اند تنها به نماز و دعا در مقام ستایش خداوند قایل بوده و منکر فایده و کاربرد دعای طلب بودند، بدان سبب که با مرتبه استعلای الهی که در مقام توحید آمده در تنافی است. اشاعره اما در این زمینه قایل به تفصیل شده و میان اراده ثابت و مشروط خداوند تفکیک می‌کردند. اراده مشروط الهی همان بود که به دعای بندگان بسته بود و می‌توانست با دعایی تغییر پذیرد. بعدها فلاسفه مسلمان هم فارغ از پذیرش تاثیر نیایش‌های آیینی همچون نماز در توحید و شناسایی خداوند، تلاش می‌کردند به دعا بُعدی عقلانی داده و تاثیر آن را در چرخش اجرام سماوی و تحولات آسمانی تببین کنند. جز ابعاد کلامی مجادلات مورد اشاره، از این نکته نمی‌توان غفلت کرد که تکیه افراطی بر دعای طلب و عرضه مشیت‌گرایانه و دایمی نیاز نزد خدای دانای توانا تاکنون تجربه‌های ناخوشایندی در تاریخ مذاهب آفریده است. کاستن از قدرت اراده انسان، تنبلی و تقدیرگرایی محض از جمله آثار بارز این نوع گرایش است که به نوبه خود و بطور طبیعی به رونق دستگاه واسطه‌گری دینی و دکان‌داری مذهبی می‌انجامد. برخی گرایش‌های صوفیانه، نقل‌گرا، اخباری و تقلیدی در جهان اسلام و جریان عرفانی "کیه تیسم" Quiétisme   در اروپای مسیحی قرن هفدهم (ریشه آن البته به اروپای قرون میانه باز می‌گردد) که خداشناسی اصیل را از راه عرفان انفعالی تجویز می کرد، از جمله این موارد است.   ویژگی‌های دعا دعا به عنوان اراده، زبان مشترک جهانی است. نیایش به عنوان راهی به سوی آسمان  مرز ندارد و همه مومنان می‌توانند با معبود و موجودی فرازمینی و با زبان دل گفتگو کنند. درونی گداخته که از نیاز و عجز فراهم امده در هر جای جهان و در میان هرقوم و نژادی می‌تواند شرط ورود به فراخنای نیایش باشد. در بیانی وسیع و جامع، این زبان مشترک دستور ندارد، قاعده بردار نیست و تکلف نمی پذیرد و هر موجود نیازمندی به شرط وقوف به ناتوانی و احساس استیصال در استانه نیایش قرار می گیرد گرچه اراده دعا نداشته باشد. دعا بطور ذاتی حرکتی نهاد گریز است و راه ورود به ان از دایره تنگ دستورات و سلسله مراتب نمی‌گذرد. هر انسانی با ورود به حریم دعا مرزهای طبقاتی و نهادینه زمینی را درمی‌نوردد و سفره دل را بسته به نیاز و درجه استیصال بی هیچ آداب و ترتیبی پیش روی معبود و محبوب خویش می‌گشاید. آرمان نیایش‌گر دست یافتن به لایتناهی است و لایتناهی نهاد و طبقه ندارد. لایتناهی ورای نهادهای بشری و طبقات انسانی است و از مرزهای سود زمینی که اساس و حکمت نهادبازی است گذشته است. نهاد حتی نوع مذهبی آن هرچه که باشد با مصلحت پیوند خورده است و در زمانه نیایش میان "نیایش‌گر" و "ستوده" آنچه مطرح نیست مصلحت است. مصلحت نیایش‌گر تدبیر او نیست، مصلحت همان اراده معبود ستوده است که از مجاری خاص او دنبال می‌شود نیایش‌گر به‌واسطه محتاج نیست و واسطه‌های زمینی را پشت سر گذاشته است تا به فیاض علی‌الاطلاق دست یابد. مرحله دعای مستجاب از جایی آغاز می‌شود که درهای بسته پشت سر است و فراخنای بی‌انتها و بی‌واسطه نیایش پیش‌روی ما. دعا راهی برای ارتباط بی‌واسطه است، زمانی برای بازگشت مستقیم به اصل و یافتن سرچشمه وجود. در فرهنگ امامیه از ائمه اثنی‌عشر به‌عنوان وسائط دعا یاد شده است که به‌واسطه انان می‌توان به‌سهولت، سرعت و اطمینان به منبع کائنات وصل شد. این تعبیر بی‌شک با مسئله اعتقاد به مقام "عصمت" ایشان گره خورده و از ان روی که حضرات معصومین را منزه از شوایب انسانی دانسته و انان را جزیی از ناموس الهی می‌بیند، به‌چشم دستاویز آسمانی و نه واسطه‌ای زمینی به انان می‌نگرد. حیثیتی که در موجودات زمینی نیست. واسطه تراشی برای نیایش بیش از انکه به سنت اسلامی بازگردد یادگار مسیحیت ابتدایی و قرون میانه است. تفصیل داستان آباء کلیسا که در این مختصر نمی‌گنجد نشان می‌دهد که با تدوین اناجیل و تقدیس حواریون راه برای انتقال قداست به آباء کلیسا و اعتبار فرازمینی انان گشوده می‌شود. هر مسیحی جز از راه اعتراف در پیش کشیش هم‌نوع خویش نمی‌توانسته امید به‌رحمت الهی داشته باشد و نیایش با وسایطی که از ان می‌توان به آداب  "کاتشیسم" یاد کرد و در حوزه کلیسا معتبر است، صورت می‌گرفته است. قرآن اما راه را کوتاه کرده و با اعتبار کرامت لازم انسان، بی‌واسطه او را در درگاه خداوند می‌نشاند. تعابیر مختلفی که در آیات کریمه و با هدف افاده نزدیکی خدا و انسان آمده (از جمله و نحن اقرب الیکم من حبل الورید و یا آیه شریفه امن یجیب) در پی ایجاد اعتماد به نفس در انسان و احیای روح نزدیکی است. آگاهی و باور این آیات به انسان جرات و اعتماد به‌نفس می‌دهد تا ورای هر واسطه زمینی، خود رویاروی موجودی متعالی و ستوده بنشیند و با زبان خود او را خطاب کرده و با او عاشقانه و از سر نیاز نجوا کند.  نیایش و دعا حرکتی "لابشرط" است یعنی نیازمند فراهم آمدن شرایطی فراوان نیست و در هر زمان و مکان می‌تواند صورت بگیرد. شاید تنها دو شرط اساسی نیایش را بتوان داشتن "طهارت"  و وقوف بر "نیاز" دانست.  از مفهوم پیچیده طهارت در می‌گذریم و به همان معنای عرفی آن بسنده می‌کنیم. در طهارت انچه مراد ماست گذشتن از قوای فرودین، جسمی و حیوانی و دست یافتن به‌قوای روحانی است. یافتن قوای معنوی و روحانی نیازمند آمادگی است و آمادگی ذهنی که محصول تصور است فضایی آزاد برای احساس می‌گشاید و در فضای آزاد بیانی تامل شده و هرچه نزدیک‌تر به‌مقصود راه را برای نیایشی مستجاب باز می‌کند. برای دعای مستجاب به‌پاکی روح بیش از پاکی جسم نیاز است. پاکی جسم هرچند که مقدمه‌ای ضروری است ولی برای دریافت دستور نهادی ان باید به آداب شریعت پناه برد. در چارچوب دستور،  آزادی از دست می‌رود و گاه انسان چنان درگیر مقدمات و مقارنات آن می‌شود که معنویت دعا قربانی می‌شود. در پاکی روح باید رنج باطنی در یافتن گوهر اخلاق و تهذیب نفس انسانی را بر خود هموار کرد و بی‌انکه دست وپا بسته در دایره تنگ آداب خشک شریعت گرفتار باشیم از راه خودشناسی، پالودن نفس و ممارست در آن به طهارت روح می‌رسیم، و طهارت روح یعنی فراغت ازهر قید و بند درعین آمادگی که بی‌هیچ شرط دیگری ما را در درگاه دعا می‌نشاند.  غدیر 1389 بازخوانی رمضان 1393 ]]> رمضانیات Wed, 09 Jul 2014 10:54:43 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/3890/ بخوانید مرا! http://dinonline.com/doc/news/fa/3870/  عرفان توحیدی بر مبنای رابطه بیناشخصی میان انسان و خداوند سامان پذیرفته است.  مهمترین تجلّی این پیوند بیناشخصی نوعی رابطه اساساً زبانی میان خداوند و انسان است.  اگر خداوند باب گفت و شنود با انسان را بگشاید، این پدیده را "وحی" می نامند، و اگر انسان آغازگر این رابطه زبانی باشد آن را "دعا" می خوانند.  وحی و دعا گوهر عرفان توحیدی است.   خداوند در قرآن غرض از آفرینش انسانها را "عبادت" می داند (الذاریات/۵۶)، و از پیامبر بزرگوار اسلام هم نقل است که "مغز عبادت دعا است."  از این دو عبارت نتیجه ای کمابیش شگفت انگیز برمی آید: گویی از منظر دینی غرض از آفرینش انسانها دعاکردن بوده است.   خداوند در قرآن انسانها را به دعا کردن فراخوانده است و به ایشان وعده اجابت داده است (مؤمن/۶۰).  این دعوت از منظر الهیاتی پیامد مهمی دارد: خداوند موجودی است که می توان او را خواند، و از او انتظار پاسخ داشت.  این خدای عارفان است که با آدمیان وارد رابطه زبانی از جنس گفت و شنود می شود. خدای عارفان، در لحظه های ناب تجلّی، بیشتر در قالب موجودی متشخص خود را به آدمی بازمی نمایاند، موجودی که می تواند با فرد انسان رابطه ای بیناشخصی برقرار کند، یعنی با او بگوید و از او بشنود.   امکان اجابت دعا پدیده دعا را کانون حیات معنوی می کند.  سالک معنوی خداوند را می خواند به این امید که پاسخی از او بشنود.  پاسخ یا خطاب خداوند تجربه ای استحاله بخش است که هستی سالک معنوی را یکسره دیگرگون می کند.   در قرآن، اجابت دعای انسانها خصوصاً در یک وضعیت خاص تضمین شده است: وضعیت اضطرار (نمل/۲).  اما چرا اضطرار به اجابت دعا می انجامد؟ شاید پاسخ آن را باید در رابطه میان وضعیت وجودی اضطرار و وضعیت وجودی اخلاص جست.  قرآن بر نقش اخلاص در دعا تأکید می ورزد (برای مثال، مؤمن/۱۴و ۶۵)، گویی اخلاص شرط پاسخ یافتن دعا است.  و اضطرار وضعیتی است که انسان می تواند از ژرفای آن اخلاص را رصد کند.  در قرآن داستان گروهی از کشتی نشینان آمده است که کشتی شان در معرض هلاک بود، و آشکارا هستی خود را در آستانه نیستی می دیدند.  وقتی که کشتی نشینان دریافتند که هیچ رشته امیدی از ایشان دستگیری نمی کند، دل از همه جا گسستند، خالصانه به خداوند روی آوردند، و او را خواندند. (عنکبوت/۶۵)  گویی انسانی که در توفانهای هلاکت خیز هستی گرفتار می آید و هیچ پناه و برون شویی نمی یابد، به درک تجربه اخلاص نزدیک می شود؛ اضطرار در بیرون چه بسا به اخلاص در درون بینجامد.  اما در اینجا تجربه اخلاص در دو سطح تحقق می پذیرد:   سطح نخست را می توان تجربه "اخلاص منفی یا سلبی" نامید.  در اینجا فردی که تمام هستی اش را در آستانه نیستی می بیند، یکباره بروشنی تمام درمی یابد که هیچ یک از دستاویزهایی که به آنها امید بسته بود به کارش نمی آید.  کشتی نشینان در آن لحظه هول انگیز در می یابند که ثروت، شهرت، و انبوه یاران هیچ یک نمی تواند آنها را از این مهلکه برهاند.  تمام چاره اندیشهای مرسوم بی اثر و ناکارآمد است.  به محض آنکه فرد امید از همگان می گسلد، گام نخست اخلاص برداشته شده است.   سطح دوّم را می توان تجربه "اخلاص مثبت یا ایجابی" نامید.  وقتی که فرد به تعبیر مولانا، "عجز حکیمان" را می بیند، یعنی درمی یابد که دستاویزهای مرسوم بی کاره اند، "پا برهنه جانب مسجد" روانه می شود.  یعنی انسان مضطری که دست خود را از هر دستاویزی کوتاه می بیند، یکباره خود را آویخته موجودی برتر می یابد.  و به وضوح درمی یابد که مقدّرات هستی اش را در دستان تدبیر موجودی از جنس دیگر رقم می خورد.  به محض آنکه فرد از ماسوی الله می گسلد متوجه الی الله می شود.  آن کس که از غیر دل می برد به خداوند دل می سپارد.  و این گام دوّم، همانا "اخلاص مثبت یا ایجابی" است.   اما وضعیت وجودی اخلاص با نوعی "سوز" یا "دردمندی" همراه است.  و این سوز است که دعا را از فرش به عرش می رساند.  مولانا به ما می آموزد که دعا یک پوسته دارد و یک مغز.  پوسته دعا همان الفاظ و آداب ظاهری است که بر زبان و جوارح فرد جاری می شود.  اما مغز دعا همانا سوز و دردی است که فرد دعاگو در صمیم جان خود می آزماید. مولانا در داستان موسی و شبان دردمندانه شکایت می کند که انسانها روح دعا را وانهاده اند و به پوسته آن چسبیده اند: چند از این الفاظ و اضمار و مجاز سوز خواهم سوز با آن سوز ساز آتشی از عشق در جان برفروز سر به سر فکر و عبارت را بسوز موسیا آداب دانان دیگرند سوخته جان و روانان دیگرند (مثنوی ، ۲/ ۱۷۶۲ به بعد)   او در بیان این حکمت که حقیقت دعا سوز درونی است نه آداب بیرونی، داستان شیرینی را در مثنوی نقل می کند.  می گوید که در روزگار پیامبر اسلام مردی به مسجد پیامبر می رود به این امید که نماز را در پس نبی بگزارد.  اما مردم را می بیند که پیشتر نماز خود را گزارده اند و از مسجد بیرون می آیند.  او که توفیق نمازگزاردن در پس پیامبر را از کف داده بود از سر حسرت آه عمیق پرسوزی از نهاد برمی آورد.  یکی از آن نمازگزاران که آن آه سوزناک را می شنود به او می گوید که ثواب آن آه را به من واگذار و در عوض ثواب نماز من از آن تو.  او این معامله را می پذیرد.  مردی که آه سوزناک را ستانده بود شب هنگام در خواب هاتفی را می بیند که به او مژده می دهد که ثواب آن آه از دو صد نماز و ذکر بالاتر است، و خداوند به حرمت آن آه نماز آن نمازگزاران را نیز پذیرفته است: آن یکی می رفت در مسجد درون مردم از مسجد همی آمد برون گشت پرسان که جماعت را چه بود که ز مسجد می برون آیند زود آن یکی گفتش که پیغمبر نماز با جماعت کرد و فارغ شد ز راز گفت آه و دود از آن اه شد برون آه او می داد از دل بوی خون آن یکی گفتا بده آن آه را واین نماز من تو را بادا عطا گفت دادم آه و پذرفتم نماز او ستد آن آه را با صد نیاز شب به خواب اندر بگفتش هاتقی که خریدی آب حیوان و شفا حرمت این اختیار و این دخول شد نماز جمله خلقان قبول آن تأسف و آن فغان و آن نیاز درگذشتی از دو صد ذکر و نماز  (مثنوی، ۲/ ۲۷۷۶ به بعد) باری این همه از اهمیت دعا در حیات دینی و سلوک عارفانه حکایت می کند.  در این مقال مایلم که مفهوم و مراتب دعا را در متن سنت عرفان اسلامی، و خصوصاً از منظر مولانا، به اختصار مورد بررسی قرار دهم.    دعای حاجت نخستین و شایعترین مرتبه دعا "دعای حاجت" است.  در این مقام، انسان خداوند را برای رفع حاجتی از حاجاتش می خواند.  فرد دعاگو چشم بر احسان خدای کریم دارد و از او گشودن گره ای را امید می برد.  در اینجا "پاسخ" خداوند همانا رفع آن حاجت یا گشوده شدن آن گره است.  آن واقعه خارجی چنان است که فرد دعاگو آن را پاسخ درخواست خود تلقی می کند.  دعای حاجت در واقع طلب چیزی غیر از خداوند است، و از نظر عارفان، از خداوند جز خداوند خواستن کاری بغایت ناپسند و عین کفران نعمت و بی ادبی است.  اما خداوند دست کم به دو دلیل به انسانها اذن داده است که او را برای غیر او هم بخوانند: دلیل نخست آن است که گرچه در این نوع دعا حاجت چیزی جز خداست، اما فرد دعاگو در هرحال خداوند را به یاری می خواند نه غیر خدا را.  فرد با خواندن خداوند نشان می دهد که به قدرت و کرم او بیش از هر موجود دیگری اعتماد و اتکال می ورزد.  و این امید و اتکال در رشد و شکوفایی روح سالک طریق کارساز است.  دلیل دوّم این که است خداوند آدمیان غافل را به کمند همین حاجت به سوی خود می کشاند، به این امید که ایشان اندک اندک چشم از نعمت برگیرند و به چشمان منعم بدوزند.  به تعبیر مولانا: حاجت آوردش ز غفلت سوی من آن کشیدش موکشان در کوی من ( مثنوی، ۲/ ۴۲۲۲) تا بدین جا بهر دینار آمدم چون رسیدم مست دیدار آمدم بهر نان شخصی سوی نانبا دوید داد جان چون حسن نانبا را بدید بهر فرجه شد یکی تا گلستان فرجه او شد جمال باغبان  (مثنوی، ۱/ ۲۷۸۹ به بعد) حال کسی که به دعا خداوند را برای حاجتی غیر از خداوند می خواند به کسی می ماند که برای خرید نان به نانوایی می رود اما جمال نانوا دل او را می رباید، یا مانند کسی است که برای گردش به باغی می رود اما زیبایی باغبان از خود بی خودش می کند.  بنابراین، اگرچه انگیزه نخست فرد دعاگو برآمدن حاجتی غیر خداست، اما وقتی که به این کمند به محضر خداوند درمی آید، امید است که مسحور حسن باری شود، و دل از نعمت برگیرد و به منعم بسپارد. اما دین ورزان و سالکان طریق در بسیاری موارد احساس می کردند که دعای ایشان بی اجابت می ماند، و پاسخ درخوری از سوی خداوند دریافت نمی کند. این نومیدی رفته رفته مایه دلسردی ایشان می شود و حیات معنوی ایشان را گل آلود و تیره می سازد.  مولانا معتقد است که تأخیر یا عدم اجابت دعا می تواند به دلایل مختلفی باشد.  خوبست در اینجا پاره ای از آن دلایل را مرور کنیم:   دلیل اوّل- گاهی اوقات برنیامدن دعا عین رحمت خداوند است.  خداوند به علم خود می بیند که برآمدن آن حاجت برای فرد دعاگو متضمن شرّی است که وقوع آن بر آن فرد آشکار نیست، و از اینرو خداوند از سر مهربانی آن دعا را اجابت نمی کند: بس دعاها کان زیانست و هلاک وز کرم می نشنود یزدان پاک (مثنوی، ۲/ ۱۴۰)   مولانا برای توضیح این معنا داستان مرد مارگیری را نقل می کند که دزدی نابکار مارش را می رباید و می گریزد.  مارگیر پس از مدّتی جست و جو از بازیافتن مارش نومید می شود.  اما یکباره با جسد بی جان دزد روبرو می شود که به زخم مار جان باخته است.  و او که پیشتر به دعا از خداوند بازیافتن مارش را می طلبید، خداوند را شکر می گزارد که دعایش قرین اجابت نشد وگرنه اکنون او بود که به زخم زهرآگین مار جان باخته بود: دزدکی از مارگیری مار برد زابلهی آن را غنیمت می شمرد وارهید آن مارگیر از زخم مار مار کشت آن دزد او را زار زار مارگیرش دید پس بشناختش گفت از جان مار من پرداختش در دعا می خواستی جانم ازو کش بیابم مار بستانم ازو شکر حق را کان دعا مردود شد من زیان پنداشتم آن شود شد بس دعاها کان زیانست و هلاک وز کرم می نشنود یزدان پاک  (مثنوی، ۲/ ۱۳۵ به بعد)   دلیل دوّم- به اعتقاد مولانا، گاهی برآمدن دعا موجب غفلت آدمی از خداوند می شود.  گاهی فرد مادام که حاجتمند است به سوی خداوند متوجه است، اما به محض آنکه حاجتش برمی آید، از خداوند غافل می شود.  خداوند گاهی از سرلطف در اجابت دعا تأخیر می کند مبادا بنده محبوبش به آفت غفلت از پروردگار آلود شود: ای بسا مخلص که نالد در دعا تا رود دود خلوصش بر سما تا رود بالای این سقف برین بوی مجمر از انین المذنبین پس ملایک با خدا نالند زار کای مجیب هر دعا وی مستجار بنده مؤمن تضرع می کند او نمی داند به جز تو مستند تو عطا بیگانگان را می دهی از تو دارد آرزو هر مشتهی حق بفرماید که نه از خواری اوست عین تأخیر عطا یاریّ اوست حاجت آوردش ز غفلت سوی من آن کشیدش موکشان در کوی من گر برآرم حاجتش او وارود هم در آن بازیچه مستغرق شود  (مثنوی، ۶/ ۴۲۱۶ به بعد) به بیان دیگر، خداوند پیشاپیش می بیند که اگر دعای او را برآورد نگاه او از منعم به نعمت معطوف می شود، و چندان مستغرق در آن نعمت می شود که دستان نعمت بخش خداوند را یاد می برد.   دلیل سوّم-  گاهی علّت تأخیر دعا همانا مهر ویژه ای است که خداوند به بنده محبوب خود می ورزد.  او دوست دارد که صدای بنده محبوبش را بشنود، و می داند که اگر حاجت او را برآورد از لذّت شنیدن صدای او بی نصیب می شود: گرچه می نالد به جان یا مستجار دل شکسته سینه خسته گو بزار خوش همی آید مرا آواز او و آن خدایا گفتن و آن راز او   مولانا برای توضیح این معنا تمثیلی را نقل می کند: برای نانوایی شاهدباز دو مشتری از راه می رسد، یکی پیرزنی زشت رو و دیگری زنی جوان و خوش سیما.  مرد نانوا می کوشد به شتاب تمام نان پیرزن را ولو خمیر از کار درآورد و او را روانه کند.  اما از سرنظربازی می کوشد که کار زن زیباروی را به تأخیر افکند و به هزار حیله داردارش کند.  این تأخیر از سر نهایت رغبت است.  ماجرای تأخیر در اجابت دعای مؤمنان هم مانند آن نانوای شاهدباز و مشتری زیباروی است: پیش شاهدباز چون آید دو تن آن یکی کمپیر و دیگر خوش ذقن هر دو نان خواهند او زوتر فطیر آرد و کمپیر را گوید که گیر و آن دگر را که خوش استش قدّ و خدريال کی دهد نان بل به تأخیر افکند گویدش بنشین زمانی بی گزند که به خانه نان تازه می پزند چون رسد آن نان گرمش بعد کد گویدش بنشین که حلوا می رسد هم بر این فن داردارش می کند وز ره پنهان شکارش می کند که مرا کاری است با تو یک زمان منتظر می باش ای خوب جهان بی مرادی مؤمنان از نیک و بد تو یقین می دان که بهر این بود  (مثنوی، ۶/ ۴۲۲۹ به بعد)   مولانا در ادامه از تمثیل دیگری هم برای بیان همین معنا بهره می گیرد، و می گوید که رابطه خداوند و مؤمن دعاگو مانند رابطه ای است که ما با پرندگان خوش خوان داریم.  ما همیشه بلبل خوش نوا را در قفس می کنیم نه زاغ بدنوا را.  خداوند چون آواز مؤمن دعاگو را خوش می دارد گاه او را در قفس تنگ گرفتاریها می دارد تا صدای دل انگیز دعایش را بشنود، و این عنایت نعمتی است که از زاغ بی نوا دریغ شده است: طوطیان و بلبلان را از پسند از خوش آوازی قفص درمی کنند زاغ را و جغد را اندر قفص کی کنند؟ این خود نیامد در قصص (مثنوی، ۶/ ۴۲۲۷ و ۴۲۲۸)   دلیل چهارم- اما مهمترین دلیل تأخیر یا عدم اجابت دعا، از منظر مولانا، چیز دیگری است.  مولانا به ما می گوید که بسیاری از کسانی که از برنیامدن دعاهایشان گله مند و نالان هستند، در واقع درک درستی از حقیقت دعا و مفهوم اجابت دعا ندارند.  گلایه آنها ناشی از بدفهمی است.  از منظر مولانا، اجابت یا لبیک واقعی از جانب خداوند، بیش از آنکه برآمدن حاجتی در بیرون باشد، همانا نفس توفیق خواندن خداوند است.  نفس توفیق دعا عین اجابت باری است.  فردی که به دعا می نشیند و خداوند را با شور می خواند در واقع پیشاپیش در عمق وجودش لطافت و التفاتی یافته است که او را به سوی خداوند، و نه غیر او، رانده است.  این لطافت روحی و التفات به امر مقدّس عین لبیک خداوند و پاسخ به روح انسان دعاگوست.  مولانا در توضیح این مطلب داستان مردی را نقل می کند که سالها هر شب در نهایت شور و شوق خداوند را می خواند.  شبی شیطان به سراغ او می آید و وسوسه گرانه از او می پرسد که آیا پس از این همه خواندن پاسخی از آن درگاه شنیده ای؟  هوش دار که شاید مورد عنایت خداوند نباشی و بیهوده سخت رویی می کنی، بهتر آن است که دست از دعا برداری و سرکار خود بگیری.  مرد دعاگو دل شکسته می شود و آن شب را بی دعا سر به بالین می نهد. در خواب خضر به سراغش می آید و از او دلیل ترک دعا را می پرسد.  مرد ماجرا را برای او بازمی گوید و از اینکه دعاهای گرم و پرشور او هرگز پاسخی نیافته است می نالد.  در اینجاست که خضر (و در واقع مولانا) می کوشد تا تلقی آن مرد را از دعا و حقیقت اجابت دعا تصحیح کند: خضر به آن مرد دعا گو گوشزد می کند که اجابت واقعی درواقع نفس توفیق خواندن خداوند است. هر الله ای که بر دل و زبان او جای می شود مسبوق به لبیکی است که پیشتر خداوند به سوی او روانه کرده است. اگر کشش آن سری نبود جوشش این سری هم نمی بود: آن یکی الله می گفتی شبی تا که شیرین می شد از ذکرش لبی گفت شیطان آخر ای بسیار گو این همه الله را لبیک کو می نیاید یک جواب از پیش تخت چند الله می زنی با روی سخت او شکسته دل شد و بنهاد سر دید در خواب او خَضر را در خُضر گفت هین از ذکر چون وامانده ای چون پشیمانی از آن کش خوانده ای گفت لبیکم نمی آید جواب زان همی ترسم که باشم ردّ باب گفت آن الله تو لبیک ماست و آن نیاز و درد و سوزت پیک ماست حیله ها و چاره جوییهای تو جذب ما بود و گشاد این پای تو ترس و عشق تو کمند لطف ماست زیر هر یاربّ تو لبیکهاست  (مثنوی، ۳/ ۱۸۹ به بعد)   بنابراین، از منظر مولانا نفس توفیق دعا نشانه عنایت خداوند است و چه اجابتی دل انگیزتر و خواستنی تر از این عنایت؟  مولانا می افزاید که گاه خداوند چندان به بنده ای بی مهر است که از سر بی مهری تمام حاجات او را برمی آورد مبادا وقتی آن فرد از فرط نیاز یاربّی بزند و خداوند از سر لطف و کرم ناگزیر بگوید چه می خواهی بنده من!  مولانا می گوید که فرعون در تمام عمرش حتّی یکبار دچار یک سردرد ساده هم نشد مبادا از سر درد ناخودآگاه خدا را بخواند: جان جاهل زین دعا جز دور نیست زآنکه یا ربّ گفتنش دستور نیست بر دهان و بر دلش قفلست و بند تا ننالد با خدا وقت گزند داد مر فرعون را صد ملک و مال تا بکرد او دعوی عزّ و جلال  در همه عمرش ندید او درد سر تا ننالد سوی حق آن بدگهر داد او را جمله ملک این جهان حق ندادش درد و رنج و اندهان درد آمد بهتر از ملک جهان تا بخوانی مر خدا را در نهان خواند بی درد از افسردگی ست خواندن با درد از دل بردگی ست (مثنوی، ۳/ ۱۸۹ به بعد)   بنابراین، توصیه مولانا به روحهای دعا گو این است که نیک بنگرند: چه بسا دعای ایشان پیش از آنکه لب بگشاید پاسخ یافته است؛ آن کس که خداوند را می خواند پیشتر از سوی او خوانده شده است: هر که عاشق دیدیش معشوق دان کو به نسبت هست هم این و هم آن   دعای محبت در واقع سخن مولانا که از زبان خضر بیان شد نشان می دهد که از نگاه او حقیقت دعا برتر از دعای حاجت است، و سالک طریق نباید خود را از مراتب رفیعتر این تجربه معنوی بی بهره نهد.  مرتبه بالاتر دعا را می توان "دعای محبت" نامید.   دعای حاجت نهایتاً بر مدار "خود" است نه "خدا"، یعنی فرد دعاگو خداوند را نه برای خود او که برای حاجت خویشتن می خواند، گویی خداوند ابزار یا کارگزاری است در خدمت "من".  دعای حاجت نهایتاً رفتاری خود- محورانه است.  به تعبیر سعدی: تو کز دوست چشمت بر احسان اوست تو در بند خویشی نه در بند دوست   اما پیش از آنکه درباره دعای محبت سخن بگوییم، خوبست بپرسیم که سالک طریق چگونه می تواند از مقام دعای حاجت به مراتب بالاتر دعا برآید؟  اگر دعای حاجت بر مدار "حاجت" می گردد، یک راه مهم برای درگذشتن از این مرتبه آن است که فرد به مقام "بی حاجتی" برآید.  دعای محبت ثمره نوعی "بی حاجتی" است.  اما در اینجا مقصود از "بی حاجتی" چیست؟   به طور کلّی، "بی حاجتی" را می توان به دو معنا تلقی کرد: مطابق معنای اوّل، شرط بی حاجتی این است که انسان نیازهای خود را نفی و انکار کند، یعنی با محو حاجاتش بی حاجت شود.   اما مطابق تلقی دوّم، نفی نیازهای واقعی انسان کاری ناممکن و بالاتر از آن ویرانگر و بیمارگونه است.  انسان مادام که انسان است و در این جهان زیست می کند نیازهای ناگزیری دارد که باید برآورده شود.  و از قضا برآوردن این نیازها ضامن سلامت جسمی و شکوفایی روانی سالک طریق است.  غرض از "بی حاجت شدن"، مطابق تلقی دوّم، نفی این نیازها یا انکار ساختار وجودی انسان که لاجرم با نیاز در آمیخته است نیست.  "بی حاجت" شدن را نباید به معنای خروج از اقلیم بشریت تلقی کرد. در اینجا، "بی حاجت" شدن به معنای نفی و محو نیازهای بشری نیست، به معنای تغییر نسبت وجودی فرد با آن نیازهاست.  مطابق تلقی دوّم، انسان بی حاجت انسانی است که امیر نیازهای خود است نه اسیر آنها.  انسانی است که مهار نیازهایش را در دست دارد و بی اختیار تابع غرایز و نیازهایش نیست.  بنابراین، "بی حاجت شدن" به معنای نفی نیازها نیست به معنی ضبط آنهاست.   اما چگونه می توان از بند حاجات رهید؟  به نظر می رسد که سالک طریق دست کم از دو راه می تواند به مقام "بی حاجتی" برآید.  خوبست که این دو شیوه را به اختصار بررسی کنیم: راه اوّل- رهایی از بند حاجت ممکن نیست مگر آنکه فرد نخست ریشه حاجت مندی های انسان را در این دنیا بشناسد و از آن فراتر رود.  ریشه بسیاری از حاجتمندیهای ما در این عالم دو چیز است: خوف و حزن.  اولیای الهی از آن رو به مقام استغنا و بی نیازی رسیده اند که به تعبیر قرآنی از مرتبه خوف و حزن فراتر رفته اند: "و لاخوف علیهم و لاهم یحزنون".   اما خوف و حزن خود از دو ریشه مهم برمی خیزد: ریشه نخست، نوعی فقدان است.  حزن اندوه و حسرتی است که ما نسبت به محبوب از کف رفته می ورزیم، و خوف بیم و نگرانی ای است که نسبت به از کف دادن محبوبی در آینده احساس می کنیم.  بنابراین، مطابق تعلیم عارفان، یکی از مهمترین ریشه های اندوه و بیم در این عالم کشف سرشت ناپایدار، بی بقا، و جفاپیشه این عالم است.  ولی الهی کسی است که عاقبت اندیشانه سعادت و هستی خود را با امور فانی شونده گره نمی زند. مولانا به ما هشدار می دهد که انسان هوشیار نباید سرشت گریزپای شادیهای عالم را از یاد ببرد.  در لحظات اقبالناکی باید بدانیم که نعمتهای عالم بر کسی نمی ماند، و آنچه امروز نصیب من شده است، فردا از من خواهد گریخت: هرچه از وی شاد گردی در جهان از فراق او بیندیش آن زمان زآنچه گشتی شاد بس کس شاد شد آخر از وی جست و همچون باد شد از تو هم بجهد تو دل بر وی منه پیش از آن کو بجهد از وی تو بجه  (مثنوی، ۳/ ۳۶۹۶ به بعد)   پس در برابر این وضعیت چه باید کرد؟  توصیه مولانا این است که چاره اندوه و بیم در این عالم آن است که فرد به محبوبهای فانی دل نسپارد، و هستی و سعادت خود را در گرو آنچه دیر یا زود از او فوت می شود ننهد: عشق آن زنده گزین کو باقی ست کز شراب جان فزایت ساقی است عشق آن بگزین که جمله انبیا یافتند از عشق او کار و کیا   ریشه دوّم خوف و حزن در این عالم "غفلت" است.  در بسیاری موارد اندوه و بیم انسانها از آن روست که در پرده غفلت هستند و از عاقبت امور بی خبرند.  مؤمن راستین یا ینظر به نورالله است و لذا در پرتو نور حق بصیرت و فراستی برای کشف حقیقت و نفوذ به ماورای پرده غفلت می یابد و به یاری خداوند از عاقبت امور آگاه می شود، یا مؤمن متوکل است، یعنی خداوند را عادل و حکیم می داند و رجای واثق دارد که آنچه بر او می گذرد بر نهج عدل است، و حتّی آنگاه که امور بر مراد وی نیست، باری لابد خیری در آن نهفته است: غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل شاید که چو وا بینی خیر تو در آن باشد   بنابراین، فرد نهایت تلاش خود را می ورزد تا روند امور را بر وفق مراد خود کند، اما اگر حاصل کار بر وفق مراد او نبود، به حکمت و عدالت خداوند اعتماد می ورزد و به نتیجه ای که حاصل شده است رضایت می دهد. از اینجاست که راه دوّم به مقام "بی حاجتی" آغاز می شود.   راه دوّم- سرّ بی حاجتی در سنت عارفان کشف کیمیای "رضا" است.  سالکی که به مقام رضا می رسد از بند خوف و حزن و لذا از بند حاجتمندی می رهد.  در مقام رضا سالک اراده خود را در اراده معشوق باقی، یعنی خداوند، درمی بازد.  مولوی در بیان این معنا داستان نمکینی را در مثنوی شریف نقل می کند.  مطابق این داستان، بهلول درویشی را می بیند که بسیار شادکام و خندان است.  از او سرّ این شادکامی را جویا می شود.  درویش خندان در پاسخ می گوید که سرّ شادمانی او این است که همه عالم به مرادش می گردد.  بهلول از سر شگفتی می پرسد که چگونه است که همه عالم به مراد تو می گردد؟  و او در پاسخ می گوید: مگر نه آنکه عالم جمله به فرمان و اراده خداوند است و هیچ برگی بی اذن او از شاخه فرو نمی افتد؟  وقتی بنده به رضای خداوند راضی شود و اراده و میل خود را در اراده و میل او درببازد، در واقع هر آنچه در این عالم می گذرد به تبع به میل و اراده آن فرد رضامند نیز خواهد بود: گفت بهلول آن یکی درویش را چونی ای درویش واقف کن مرا گفت چون باشد کسی که جاودان بر مراد او رود کار جهان سیلها و جوها بر مراد او روند اختران زان سان که خواهد آن شوند زندگی و مرگ سرهنگان او بر مراد او روانه کو به کو ... هیچ دندانی نخندد در جهان بی رضا و امر آن فرمانروا گفت ای شه راست گفتی همچنین در فر و سیمای تو پیداست این این و صد چندینی ای صادق ولیک شرح کن این را بیان کن نیک نیک ... گفت باری این یقین شد پیش عام که جهان در امر یزدانست رام هیچ برگی درنیفتد از درخت بی قضا و حکم آن سلطان بخت در زمین و آسمانها ذرّه ای پر نجنباند نگردد پرّه ای ... چون قضای حق رضای بنده شد حکم او را بنده خواهنده شد بی تکلّف نه پی مزد و ثواب بلک طبع او چنین شد مستطاب... بنده ای کش خوی و خصلت این بود نه جهان بر امر و فرمانش رود؟ پس چرا لابه کند او یا دعا که بگردان ای خداوند این قضا؟  (مثنوی، ۳/ ۱۸۸۴ به بعد)   اما "دعای محبت" چیست؟ دعای محبت خواندن محبوت است نه برای چیزی جز خود او.  حاجت ما از او جز او نیست. "دعای محبت" در واقع گفت و شنودی مهرآمیز میان عاشق و معشوق است.  دعای محبت برخلاف دعای حاجت رابطه ای بر مبنای "نیاز" نیست، بر مبنای "شوق" است.  بنابراین، دعای محبت چشم برگرفتن از احسان دوست و چشم دوختن در چشمان اوست.  کسانی به کمند بوی گیسوی محبوب دلبرده او می شوند، و کسانی از مشاهده چشم معشوق است که دل درمی بازند: من و باد صبا مسکین دو سرگردان بی حاصل من از افسون چشمش مست و او از بوی گیسویش   دعای محبت مرتبه ای از مراتب وحی است، همان است که عارفان گاه از آن به "وحی دل" تعبیر می کنند.  پاره ای از عارفان مصداقی از این دعای مهرآمیز و وحیانی را در آینه داستان موسی در وادی مقدس طوی بازیافته اند:  موسی از نزد شعیب به سوی قوم خود بازمی گشت، اما در بیابانها راه گم کرد.  از دور نوری دید و به زن و فرزندش گفت که در انتظار بمانند تا از آن نور پاره ای آتش بیاورد تا گرم شوند یا دست کم در پرتو آن راه را بیابد.  اما وقتی که موسی به آن نور نزدیک شد خود را با پدیده ای شگفت انگیز روبرو یافت: بوته ای در آتش شعله می کشید اما نمی سوخت.  موسی دریافت که واقعه ای مهّم و مقدس در حال وقوع است.  یکباره از جانب آن بوته یا درخت صدایی خطابش کرد: "ای موسی! من پروردگار تو هستم، پای افزار از پای بیرون کن که تو در وادی مقدس طوی هستی." خداوند باب سخن را گشوده بود.  خداوند ابتدا موسی را به پیامبری برمی گزیند و به او مأموریت می دهد که دو پیام اصلی ادیان توحیدی، یعنی یگانگی خداوند و قیام قیامت، را با امت خود در میان نهاد.  تا اینجا کلام ساختاری عمودی، از بالا به پایین، دارد: خداوند می گوید و موسی می شنود. گوینده آشکارا در هرم قدرت و منزلت در جایگاه رفیعتری است، و میان او و مخاطبش هیچ نشانی از همرتبگی وجود ندارد.   اما یکباره منطق، لحن، و ساختار کلام با طرح یک پرسش تغییر می کند: "آن چیست به دست راستت؟"  پرسش دعوت به گفت و گوست.  با طرح این پرسش، کلام یکسویه، آمرانه و از بالا به پایین تبدیل به گفت و گویی دوسویه می شود.  منطق عمودی قدرت به رابطه افقی الفت بدل می شود. شرط گفت و گو نوعی همرتبگی است، گویی در اینجا یکباره خداوند از مقام رفیع ربوبیت فرومی آید و در کنار موسی می نشیند تا با او به عنوان دوست سخنی به مهر بگوید.  اما نکته جالبتر پاسخ موسی به پرسش خداوند است:" این عصای من است، و به آن تکیه می کنم، و با آن برای گوسفندانم برگ می ریزم و مرا با آن کارهای دیگر است." (طه/ ۹ به بعد) در اینجا دو نکته در خور توجه وجود دارد: نکته اوّل آن است که پرسش خداوند، دست کم در بادی امر، غیرضروری و زائد به نظرمی آید؛ خداوند عالم مطلق است و بی تردید نیک می دانست که موسی در دست راستش چه داشت.  نکته دوّم آنکه پاسخ موسی هم غریب و تاحدّی نامتناسب با آن پرسش است؛  پاسخ متناسب یک کلمه بیش نیست: "عصا".  خداوند از موسی نپرسیده بود که با آنچه در دست دارد چه می کند.  اما موسی ظاهراً بی جهت بر پاسخ خود می افزاید و سخنانی می گوید که ربطی با آن پرسش ندارد. چرا خداوند در هنگامه آن تجربه وحیانی عظیم یکباره و تقریباً بی هیچ مقدمه ای چنان پرسشی را طرح می کند، و چرا موسی چنان پاسخ طولانی و ظاهراً نامربوطی به آن پرسش می دهد؟  نکته یابی عارفان در اینجاست:  وقتی که خداوند موسی را به پیامبری برگزید و آمرانه و از موضع قدوسیت رسالت او را بر وی تکلیف کرد و پیامهای اساسی را به وی تعلیم داد، کار به انجام رسید و هنگام رفتن بود.  اما گویی خداوند فراق بنده محبوبش را تاب نمی آورد و بهانه می جست تا شیرینی گفت و گوی با موسی را به درازا کشاند.  انگار عاشق و معشوقی تمام خبرهای مهم را با هم گفته اند و می دانند که اکنون هنگام وداع است اما نمی توانند از هم دل برکنند و بهانه می جویند تا لحظه وداع را به تأخیر بیندازد، و لذا یکی از دیگری می پرسد: "دیگه چه خبر؟"  این تعبیر به آن معنا نیست که شاید خبر ناگفته ای از قلم افتاده باشد.  معنای آن این است که چیزی بگو تا حلاوت این هم نشینی و دیدار به درازا بکشد، چیزی بگو تا لحظه وداع دیرتر برسد.  بنابراین، وقتی که خداوند از موسی می پرسد که "این چیست به دست راستت؟" در واقع از او می پرسد "چه خبر تازه؟!"، یعنی چیزی بباف تا لحظه وداع دورتر شود.   و موسی که این نکته لطیف را دریافته است به جای آنکه پاسخی کوتاه و درخور دهد، رطب و یابس می بافت تا حلاوت گفت و گو و لطف حضور بیشتر بپاید.  در اینجا محتوای گفت و گو مهم نیست، نفس مصاحبت با محبوب دل انگیز و خواستنی است.  بنابراین، مطابق این تأویل عارفانه، در این واقعه، که یکی از مهمترین مصادیق تجربه وحیانی در سنت ادیان توحیدی است، ما با دو سطح رابطه وحی آمیز روبرو هستیم:  سطح نخست وحی رسالت آمیز است که در ساختار عمودی آن خداوند از موضع ربوبیت می گوید و موسی از موضع عبودیت می شنود. و سطح دوّم وحی عشق آمیز است که در ساختار افقی آن عاشق و معشوق در کنار یکدیگر با هم سخن می گویند و از لطف حضور هم سرمست می شوند.  این سطح دوّم همان است که "دعای محبت" خواندیم.   دعای فنا اما دعای محبت آخرین پله نردبان ملاقات خداوند نیست. در دعای محبت هنوز میان محبّ و محبوب فاصله ای است.  "من" با "تو" سخن می گویم و "تو" به "من" پاسخ می گویی.  یعنی میان دو سوی رابطه نوعی فاصله ناشی از دوگانگی وجود دارد.  اما عارفان معتقدند که گاه می رسد که عاشق یکسره خود را در معشوق درمی بازد و در او فانی می شود. "دعای فنا" در این مقام تحقق می یابد.   در مقام محبت یا رضا این اراده عاشق است که در معشوق فانی می شود، اما در مقام فنا عاشق نه فقط اراده خود را بلکه همه هستی اش را در وجود محبوب درمی بازد و از مقام رضا به مقام فنا برمی آید.  در مقام فنا دعا کردن عین سخن گفتن خداوند است با خداوند.  گویی در این مقام، "من" با "من من تر" سخن می گوید.  وقتی که فاصله میان گوینده و شنونده برمی خیزد، خواندن محبوب عین خواندن خود است و خواندن خود عین خواندن محبوب.  به بیان دیگر، خواندن عین حضور است.  دعای مقام فنا، "دعای بی دعایی" است.   مولانا می گوید که پاره ای از اولیای خداوند اهل دعا هستند، اما طایفه ای از ایشان هستند که به مقام بی دعایی رسیده اند: زاولیا اهل دعا خود دیگرند گه همی دوزند و گاهی می درند قوم دیگر می شناسم زاولیا که دهانشان بسته باشد از دعا  (مثنوی، ۳/ ۱۸۷۹ به بعد)   مولانا سپس در داستان شگفت انگیز دقوقی حکایت اولیایی را نقل می کند که به مقام بی دعایی رسیده اند و دعا کردن را عین بی ادبی می دانند.  مطابق نقل مولانا، دقوقی که خود از اولیای عزیز خداوند بود، مدّتها مشتاق دیدار اولیای تحت قباب غیرت الهی بود.  وقتی که در ساحل دریایی قدم یم زد در ضمن واقعه ای شگفت انگیز با هفت مرد سبزپوش  از اولیای خاص خداوند روبرو شد.  آن مردان الهی از دقوقی خواستند که در نماز پیش بیایستد تا به او اقتدا کنند و دوگانه ای بگزارند.  در میانه نماز، دقوقی در حالت مکاشفه  کشتی ای را گرفتار موجهای عظیم دریای توفان زده دید که کشتی نشینان آن با وحشت و تضرع از خداوند یاری می طبیدند.  دقوقی به رحم آمد و در همان حال نماز از خداوند به دعا خلاص آن قوم را خواست: گفت یا ربّ منگر اندر فعلشان دستشان گیر ای شه نیکونشان   و خداوند هم به حرمت آن دعا، آن کشتی نشینان را رهایی بخشید و به ساحل امن آورد.  اما پس از این واقعه، تا نماز به پایان رسید، آن اولیای سبزپوش به یکدیگر نگریستند که چه کسی جسارت ورزیده و چنان دعایی بر دل رانده است: گفت هر یک من نکرده استم کنون این دعا نه از برون نه از درون گفت مانا این امام ما ز درد بوالفضولانه مناجاتی بکرد   دریافتند که این بوالفضولی از جانب دقوقی بوده است، و تا دقوقی روی بگرداند، آن سبزپوشان در پرده غیب گریخته بودند.     دعای بی دعایی، دعای انسان فانی شده در خداوند است، دعای عاشقی است که از او چیزی نمانده، و هرچه هست سرشار از محبوب است. در این وضعیت وجودی، دعای عاشق در واقع گفت معشوق است.  در اینجا معشوق خود می گوید و خود اجابت می کند: هر که را دل پاک شد از اعتلال آن دعااش می رود تا ذوالجلال آن دعای بی خودان خود دیگرست آن دعا زو نیست گفت داورست آن دعا حق می کند چون او فناست آن دعا و آن اجابت از خداست... کان دعای شیخ نه چون هر دعاست فانی است و گفت او گفت خداست چون خدا از خود سؤال و کد کند پس دعای خویش را چون رد کند.   خوبست که این مقال را با چند دعای دل انگیز از مولانا به پایان بریم: یاد ده ما را سخنهای دقیق که تو را رحم آورد آن ای رفیق هم دعا از تو اجابت هم ز تو ایمنی از تو مهابت هم ز تو گر خطا گفتیم، اصلاحش تو کن مصلحی تو، ای تو سلطان سخن کیمیا داری که تبدیلش کنی گرچه جوی خود بود نیلش کنی این چنین میناگریها کار توست این چنین اکسیرها اسرار توست دست گیر از دست ما ما را بخر پرده را بردار و پرده ما مدر باز خر ما را ازین نفس پلید کاردش تا استخوان ما رسید ما زخود سوی تو گردانیم سر چون تویی از ما به ما نزدیکتر این دعا هم بخشش و تعلیم توست گرنه در گلخن گلستان از چه رست؟ ما زحرص و آز خود را سوختیم وین دعا را هم ز تو آموختیم این طلب در ما هم از ایجاد توست رستن از بیداد یا رب داد توست ای بکرده یار هر اغیار را وی بداده خلعت گل خار را لذّت انعام خود را وامگیر نقل و باده و جام خود را وامگیر وربگیری کیت جست و جو کند؟ نقش با نقاش چون نیرو کند؟ منگر اندر ما مکن در ما نظر اندر اکرام و سخای خود نگر این دعا تو امر کردی زابتدی ورنه خاکی را چه زهره آن بدی چون دعامان امر کردی ای عجاب این دعای خویش را کن مستجاب.   ]]> رمضانیات Fri, 04 Jul 2014 12:09:09 GMT http://dinonline.com/doc/news/fa/3870/ ریشه‌های ابراهیمی روزه‌‌ http://dinonline.com/doc/note/fa/3853/ ... رمضان نام ماه نهم در تقویم اسلامی [قمری] است. این نام که از ریشه «ر ـ م ـ ض» است به گرمای تابستان اشاره دارد و از این‌رو نشان‌گر آن است که این ماه در چه فصلی از سال قرار می‌گرفته است، خصوصاً در آن دوران که اعراب باستانی هنوز می‌کوشیدند تا سال خود را با سال شمسی از طریق ماه‌های کبیسه برابر کنند (به مدخل «نسیء» مراجعه کنید).   رمضان تنها ماهی از سال است که در قرآن ذکر شده است (بقره، 183 ـ 185 [در متن اصلی 165 ـ 181 آمده که خطاست]). در رابطه با شکل‌گیری روزه‌ ماه رمضان قرآن به ما این‌گونه می‌گوید: "ماه رمضانی که در آن قرآن نازل شده است".   در مورد ریشه‌های روزه می‌توان به آن‌چه در دایرة المعارف اسلام ویرایش اول در باب صوم گفته شده، تحقیقات س. ف. گویتن (S.F. Goitein) را افزود، ( Zur Entstehung des Ramadan in Isi, xviii (1929), 189 ff ) که در ارتباط با آیه فوق‌الذکر قرآن، توجه ما را به تشابه میان ماموریت محمد [درود] و فروفرستادن الواح ثانوی شریعت به موسی جلب می‌کند. فروفرستادن این الواح، مطابق سنت یهودی در روز کفاره [یا یوم کیپور] (the Day of Atonement) به وقوع پیوست (2) و موجب شکل‌گیری سنت یهودی گردید (روز کفاره، روز دهم/ عاشوراء [در سنت یهودی] است که حکم سلف ماه رمضان را دارد).   گویتن چنین پیش می‌نهد که اولین چیدمان جایگزین برای عاشورا [ی یهودی در اسلام] یک دوره‌ی ده روزه بود (ایاماً معدودات، سورهی بقره، آیة 180 ـ 184) و نه یک ماه کامل. این دوره ده روزه در راستای ده روز آیین توبه‌گری (penance) یهودیان، پیش از روز کفاره بود و تا به امروز بقایای آن [در اسلام] در قالب اعتکاف ده روزه [ی اول ماه رمضان] باقی مانده است. علاوه بر این، اگر بدین نکته توجه کنیم که انگاره‌های اسلامی مربوط به "لیلة القدر" (که در ماه رمضان واقع شده است، و در آن شب، مطابق سوره قدر آیه 1، قرآن نازل شده است) در خیلی از نقاط با انگاره‌های یهودی مربوط به روز کفاره همسان است، می‌بایست برای پیش‌نهاد گویتن، درجه‌ای از احتمال را قائل شویم، گرچه این پیش‌نهاد مشکلات غیر قابل انکاری در باب زمان‌بندی تاریخی دارد (دگرگونی طول دوره‌ روزه در یک برهه‌ی کوتاه) و هم‌چنین تقرر نهایی تعبیر روزه در قالب یک ماه، از این طریق به نحو قانع‌کننده‌ای توضیح داده نمی‌شود. از سوی دیگر برای تقویت موضع گویتن، شاید بتوان به "لیلة البرائة" (3) اشاره کرد (در این باب بنگرید به G.E. von Grunebaum, Muhammadan festivals, repr. London and Ottawa 1976, 53-4) این شب پیش از ماه رمضان و در نیمه‌ ماه شعبان واقع شده است.    انگاره‌ها و اعمالی که به این شب مربوط است و توسط ونسینک (Wensinck) در دایرة المعارف اسلام، ویراست نخست، نقل شده، به واقع تا حدودی شبیه تصورات یهودی مربوط به سال نو (New Year)  است- سال نوی یهودی پیش از روز کفاره واقع شده است و فاصله‌ آن تا روز کفاره، قدری کمتر از فاصله‌ لیلة البرائة تا ماه رمضان است - و این تشابه، ارتباط میان لیلة القدر و روز کفاره را تقویت می‌کند. اگر بکوشیم ربط و نسبتی میان واژه‌ برائة که تا به حال شرح و تفسیر نشده است، با واژه‌ عبری b’rī’ā  "خلق" بیابیم، و چنین باز نماییم که، مطابق انگاره‌ یهودی، جهان در روز سال نو خلق گردیده است (ارجاعات متعددی به این نکته در نیایش‌های جشن سال نو [ی یهودی] وجود دارد)، آن‌گاه یک حلقه‌ دیگر به زنجیره‌ دلیل‌آوری اضافه کرده‌ایم [دلیل‌آوری به نفع تاثیرپذیری تشریع روزه‌ ماه رمضان و نیز انگاره‌ نزول قرآن در شب قدر، از سنت یهودی]. اما اول از همه باید عمر انگاره‌های مرتبط با لیلة البرائة را معین کرد.   پانوشت‌ها:    1- مشخصات کامل کتاب‌شناختی این مدخل، به این قرار است:    Plessner, M. (1995). "Ramaḍān". In C. E. Bosworth, E. V. Donze, W. P. Heinrichs, & G. Lecomte (Eds.), The Encyclopedia of Islam (Vol. 8, pp. 417-18). Leiden: EJ. Brill.   2- روز کفاره یا یوم کیپور مقدس‌ترین روز سال در سنت یهودی است که روز دهم (عاشوراء) از ماه تِشِری (Tishrei) از تقویم عبری است. در این روز، فرد یهودی پنج نوبت به نیایش می‌پردازد و از گناهان سال گذشته خود طلب عفو می‌کند و روزه‌ای 25 ساعته می‌گیرد. عبادت و نیایش عموماً در کنیسه انجام می‌شود.   3- لیلة البرائة یکی از نام‌هایی است که به شب نیمه‌ شعبان داده می‌شود و البته بیشتر در اسلام سنی به این نام مشهور است تا اسلام شیعی. این شب، در سنت اسلامی مقدس محسوب می‌شود و در آن احادیثی در فضیلت استغفار و عبادت در این شب وارد شده است. در سنت شیعی، نیمه‌ شعبان بیشتر به خاطر میلاد امام دوازدهم مقدس انگاشته می‌شود. ]]> رمضانیات Wed, 02 Jul 2014 08:24:40 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/3853/ رمضان و رشد اقتصادی مسلمین http://dinonline.com/doc/note/fa/3847/ دو آیة زیر در ارتباط تفسیری با هم جای توجه دارند:   1. يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيَامُ كَمَا كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِن قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ(بقره، آیة183) 2. وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَی ءَامَنُواْ وَاتَّقَوْاْ لَفَتَحْنَا عَلَیْهِم بَرَکَتٍ مِّنَ السَّمَآءِ وَالْأَرْضِ(اعراف، آیة 96)   واقعاً در کدام برنامة اقتصادی اثر تقوا بر اقتصاد را لحاظ کرده‌ایم، در صورتی که قرآن یک جا می‌گوید فلسفة روزه، رسیدن به تقواست و جای دیگر می‌گوید: تقواپیشگی موجب بازشدن درهای برگن از آسمان و زمین است، یعنی ماه رمضان باید سبب رشد اقتصادی شود؛ حالا چطور و چگونه؟ این را باید از اقتصاددانان مسلمان پرسید. باید از کسی پرسید که اسلامش به یک طرف و دیدگاه‌های اقتصادی‌اش به طرف دیگر نیست، بلکه باور کرده که اقتصاد اسلامی باید بر اساس مبانی اعتقادی باشد.   ولی تلقی و باور عمومی مسلمین این است که ماه رمضان موجب ضعف نیروی کار و کاهش تولید است و در نتیجه موجب کسادی بازار و تجارت است و البته می‌گویند که موجب برکت است ولی این برکت واقعاً غیبی و خارج از نظام اسباب و مسببات است یا چیزی قابل مطالعة علمی و تجربی و مطالعة میدانی و آمارگیری است؟   حالا ما پیشنها می‌کنیم اثر رمضان بر کاهش جرایم اقتصادی بررسی و سپس اثر کاهش جرایم اقتصادی از قبیل اختلاس، رشوه، سرقت، اسراف و احتکار بر بهبود اقتصاد بررسی شود تا معلوم شود رشد اقتصادی بیشتر وابسته به رشد کمَی تولید است یا بیشتر وابسته به سلامت سیستم اقتصادی و مدیران و عوامل انسانی است، چه رسد بدانکه در تولید نیز نقش باورهای دینی قابل مطالعه است.   ولی متأسفانه ما تنها نگاه کمیت‌محور داریم و حساب می‌کنیم که کارگر مثل ماه‌های دیگر نمی‌تواند چندساعت پشت سر هم عرق بریزد. البته ارتباط کار هرکس با کار دیگران نیز باید مطالعه شود و اگر می‌خواهیم از ساعات کار در ماه رمضان بکاهیم طوری نباشد که موجبات سرگردانی و معطلی برخی افراد فراهم شود. پس باید راه جمعی میان اولویت‌سنجی نیازهای فرهنگی و دینی بر نیازهای مادی و اقتصادی از یک سو و اهمیت خدمت‌رسانی به مردم و تسریع در برطرف کردن نیازهای اجتماعی از سوی دیگر پیدا کرد تا بدین طریق به تفصیلی دربارة کاهش ساعات کار در ماه رمضان برسیم و به یکباره آن را اثبات یا نفی نکنیم. ]]> رمضانیات Sun, 29 Jun 2014 12:19:34 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/3847/ رمضان در فرهنگ مردم ایران http://dinonline.com/doc/news/fa/779/ نظافت اماكن عمومي در ماه رمضان، نظافت به خانه‌ها محدود نمي‌شود و مساجد، تكيه‌ها، حسينيه‌ها، حجره‌ها، دكان‌ها و اماكن عمومي نيز پاكيزه مي‌شوند. در نظافت مساجد و تكايا مردم، به‌خصوص جوانان، شركت مي‌كنند و اين كار را ثواب مي‌دانند. كف مساجد و تكايا را كه اغلب زيلوفرش است، با به­امانت گرفتن قالي و قاليچه از خانه‌هاي اطراف فرش مي‌كنند، ديوارها را با پارچه‌هاي سبز و سياه كه به آيات قرآن و روايات و اشعار مذهبي مزين است، مي‌پوشانند و سقف مساجد را با آينه و شمعدان و چلچراغ و شاخه‌هاي سرو و كاج و شمشاد آذين مي‌بندند. اگر ماه رمضان مصادف با زمستان باشد، در مساجد و تكايا بخاري يا منقل آتش مي‌گذارند و اگر تابستان باشد، پنكه نصب مي‌كنند. ناگفته نماند در بسياري از آبادي‌ها از جمله در قمصر كاشان زن‌ها نيز در نظافت مساجد و تكايا شركت مي‌كنند. در قمصر، زن‌ها دسته‌جمعي به آب و جاروي مسجد، شستن ظرف‌ها و آماده ساختن وسايل پذيرايي براي ماه رمضان مي‌پردازند. در شهرك طالقان هم ده ـ دوازده روز به ماه رمضان مانده، متولي يا خادم مسجد آبادي به بام مسجد مي‌رود و جار مي‌زند براي گِلكاري مسجد بياييد. روز بعد، از هر خانه ده يك زن يا دختر جوان براي گِلكاري به مسجد مي‌رود. زن‌ها با كمك هم تمام ديوارهاي شبستان را سفيد و در و پنجره‌ها را تميز مي‌كنند. هر خانواده‌اي هم به ميل خود ناهاري تهيه مي‌بيند و براي زن‌هاي گِلكار به مسجد مي‌برد. تهيه مايحتاج ماه مبارك رمضان پلو غذاي اصلي مردم در ماه مبارك رمضان و خريد و مصرف آن در اين ماه از هر چيز ديگر بيشتر است. در ميان حبوبات هم مصرف عدس بيشتر است، زيرا علاوه بر اينكه عدس از نظر غذايي كامل است مردم عقيده دارند عدس رقت قلب مي‌آورد و حب علي (ع) را زياد مي‌كند. با عدس غذاهاي متنوعي درست مي‌كنند كه در بخش خوراكي‌هاي ماه رمضان نمونه‌هايي از اين غذاها خواهد آمد. يزدي‌ها مي‌گويند: «در ماه رمضان، هر كس بايد هفت من عدس بخورد.» نان جو هم در گذشته نان مصرفي اغلب مردم بود و تنها معدودي از خانواده‌هاي مرفه از نان گندم استفاده مي‌كردند. امروزه مصرف نان جو كمتر شده و بيشتر براي ماه رمضان در شهرها و روستاها از جمله در يزد و آبادي‌هاي آن مثل دهشير نان جو مي‌پزند، زيرا عقيده دارند نان جو خوراك حضرت علي (ع) و ائمه اطهار (ع) بوده است و آنان روزه را با نان جو خشك افطار مي‌كردند. در شيراز، يكي ـ دو ماه قبل از ماه رمضان، زنان خانه‌دار به فكر تهيه خواربار، ترشي، ادويه، عرقيات و چاشني‌هاي گوناگون مي‌افتند و دو نوع ادويه درست مي‌كنند. ادويه پلو و ادويه ترشي. در اسماهور واقع در اليگودرز لرستان در ماه رمضان گاوي مي‌كشند و گوشت آن را «پاپا» مي‌كنند. روز اول ماه رمضان، اهالي روستاي اسماهور در ميدانگاه آبادي جمع مي‌شوند و چهار نفر از ريش‌سفيدان آبادي گاوي مي‌خرند. بعد، سر گاو را مي‌برند و گوشت آن را به چهار قسمت مساوي تقسيم مي‌كنند. به هر قسمت از اين گوشت يك «پا» مي‌گويند. به اين ترتيب، به هر يك از آن چهار نفر يك پا از گوشت گاو مي‌رسد. آن‌گاه هر كدام از اين افراد چهار ـ پنج شريك مي‌گيرد و يك پا گوشت خود را بين چهار ـ پنج سهم تقسيم مي‌كند. سهم هر كدام يك چهارم يا يك پنجم مي‌شود. اين افراد هم هر كدام با چند نفر ديگر شريك مي‌شوند و گوشتشان را با آنان تقسيم مي‌كند. با اين روش، به همه خانواده‌هاي اسماهور گوشت مي‌رسد و هر كس به اندازه سهمي كه برده است پول مي‌دهد. مراسم آشتي كنان قبل از ماه رمضان يكي از رسوم پسنديده در ماه مبارك رمضان آشتي و ايجاد الفت بين افرادي است كه به سببي از يكديگر كدورتي به دل دارند. اين رسم پسنديده قبل از فرا رسيدن ماه رمضان از واجبات است و عقيده بر آن است كه اگر كسي روزه بگيرد در حالي كه از بستگان يا برادر ديني خود كدورتي به دل داشته باشد روزه‌اش مال شيطان است و مقبول درگاه خداوند نيست. اين رسم در همه شهرها و روستاها كم و بيش وجود دارد و تشريفات آن بسيار ساده است. اگر دو نفر از يكديگر ناراحتي داشته باشند، يا خودشان بدون مقدمه دست در گردن هم مي‌اندازند و صورت يكديگر را مي‌بوسند يا يك ريش‌سفيد و بزرگ‌تر پادرمياني مي‌كند و آنها را آشتي مي‌دهد؛ به اين ترتيب كه در خانه‌اش با آتش كردن سماور چاي دم‌ مي‌كند، آن دو را بدون اطلاع از يكديگر دعوت مي‌كند و مراسم آشتي‌كنان راه مي‌اندازد و پس از نصيحت، آنها را با يكديگر آشتي مي‌دهد. اعزام مبلغان مذهبي به شهرها و آبادي‌ها از جمله مقدمات ماه مبارك رمضان يكي هم اعزام مبلغان و مروجان مذهبي از طرف مراجع تقليد به شهرها و آبادي‌هاست تا اصول عقايد و احكام شرعي را براي مردم در ماه رمضان بازگو كنند. مردم هر آبادي اگر شخص خاصي را بشناسند، از او دعوت مي‌كنند براي هدايت مردم در ماه رمضان به آبادي آنها بيايد. در غير اين صورت نامه‌اي به مجتهد و اعلم بلد مي‌نويسند و از او تقاضا مي‌كنند يك روحاني براي آنها بفرستد. مجتهد هم چند روز قبل از ماه رمضان، عده‌اي طلبه و روحاني را متناسب با هر شهر و آبادي براي هدايت مردم همراه با دستخطي مي‌فرستد. طلبه مذكور به خانه يكي از بزرگان و ريش‌سفيدان محل وارد مي‌شود. روز اول، مردم دسته‌دسته به ديدن او مي‌روند و خوشامد مي‌گويند. هر روز هم براي افطار و سحري يكي از اهالي با دعوت طلبه به خانه‌اش از او پذيرايي مي‌كند. هزينه زندگي و رفت و آمد اين طلبه يا روحاني در ماه رمضان يا از موقوفات مساجد تأمين مي‌شود يا چند تن از نيكوكاران هزينه او را تقبل مي‌كنند. در روستاها معمولاً كشاورزان به تناسب توانايي‌شان مقداري از محصولشان را كه بيشتر جو و گندم است، بابت مخارج ماه رمضان به آن روحاني مي‌پردازند. رؤيت هلال در شب اول ماه رمضان در قمصر كاشان براي ديدن هلال ماه رمضان مردم به بام خانه‌هايشان مي‌روند و با خود يك كلام‌الله مجيد، يك آينه و يك سيني كه روي آن يك ظرف آب كه كمي سبزي‌خوردن در آن است،‌ مي‌برند. روي فرش رو به قبله مي‌نشينند و آينه را به سمت آسمان مي‌گيرند و آن‌قدر آن را جابه‌جا مي‌كنند تا ماه را در آينه ببينند. به محض مشاهده ماه، يك شخص با سواد با صداي بلند سوره ياسين را قرائت مي‌كند و ديگران در دل همراه با او سوره ياسين مي‌خوانند. بعد، يك حمد و سه قل‌هوالله مي‌خوانند و چند صلوات مي‌فرستند. سرانجام هر يك از افراد جرعه‌اي از ظرف محتوي آب و سبزي مي‌نوشند و عقيده دارند خوردن آب و سبزي به آنها نيروي قناعت مي‌دهد و موفق مي‌شوند بدون ناراحتي، ماه مبارك رمضان را روزه بگيرند. بعد از اين اعمال، يك نفر طبل مي‌زند تا اگر كسي ماه را نديده باشد مطلع شود. در ضمن، در قمصر، گشودن چشم را بعد از ديدن هلال در صورت سادات شگون مي‌دانند و سعي مي‌كنند وقتي هلال ماه رمضان را ديدند، به صورت سيد يا سيده‌اي نگاه كنند. سادات هم وقتي ماه را مي‌بينند، به سينه خود نگاه مي‌كنند و صلوات مي‌فرستند. اهالي روستاي خوانيك علياي بيرجند هم عقيده دارند هلال ماه مبارك رمضان را بايد با يكي از اين پنج چيز نو كنند: كف دست راست، آينه، روي دختر باكره، آب روان و سبزه. معتقدند اگر تا سه شب موفق به ديدن ماه نشوند، بايد سه مرتبه روي زمين به طرف مغرب بغلتند تا آن ماه بر آنها خوش و ميمون سپري شود، وگرنه غم و اندوه به سراغشان خواهدآمد.   جار كشيدن در بسياري از روستاهاي شهرستان اراك از جمله در روستاي استوه براي بيدار شدن در سحر سوادداران سحرخواني و مناجات مي‌كنند يا طبالي را اجير مي‌كنند تا با نواختن طبل مردم را بيدار كند. روش ديگر جار كشيدن «پاكار» آبادي است؛ به اين ترتيب كه يكي ـ دو ساعت به سحر مانده، پاكار سه مرتبه با صداي بلند جار مي‌كشد: «آهاي، بلند باشيد براي سحر» و مردم را بيدار مي‌كند. در روستاهاي الموت قزوين هم، از جمله در روستاي فيشان، رسم جار كشيدن پاكار و يا دشتبان متداول است. در بندر انزلي هم هر شب ماه رمضان چند نفر در كوچه‌هاي شهر راه مي‌افتند و با صداي بلند اين جملات را تكرار مي‌كنند: «سحرخوران دويري زيد، دويري زيد سحر بوخوريد» و به اين طريق مردم را از خواب بيدار مي‌كنند. شأن قرائت سوره‌هاي مخصوصي از قرآن شريف در ماه مبارك رمضان يزدي‌ها عقيده دارند سعادت خواندن سوره شريفه توحيد در ماه مبارك رمضان نصيب هر كسي بشود، براي او افتخار است. آن شخص بايد سه مرتبه سوره توحيد را بخواند و در روايات آمده است هر كسي سه مرتبه سوره توحيد را بخواند، ثواب خواندن يك بار ختم قرآن را مي‌برد. همچنين،‌عقيده دارند خواننده سوره توحيد در همان سال به زيارت حج يا زيارت مرقد يكي از چهارده ‌معصوم (ع) مشرف مي‌شود و يا هر حاجتي داشته باشد برآورده مي‌شود. زن‌هاي يزد عقيده دارند در مجلس ختم قرآن زنانه سوره توحيد را اگر دختران دم بخت بخوانند، در آن سال عروس مي‌شوند و اگر زن حامله اين سوره را بخواند، صاحب پسر مي‌شود. سوره يوسف روز دوازدهم ماه مبارك رمضان قرائت مي‌شود. خواندن اين سوره نيز ثواب بسيار دارد و زنان عقيده دارند خواندن سوره يوسف باعث زياد شدن محبت مي‌شود. در شيراز رسم است روزي كه سوره يوسف خوانده مي‌شود زنان همراه خود نبات يا سيب و يا خوراكي ديگري به مجلس ختم قرآن مي‌برند و وقتي سوره يوسف را قرائت كردند، به آن خوراكي مي‌دمند و عقيده دارند هر كسي از آن بخورد محبتش به طرف مقابل زياد مي‌شود. در بجنورد ملا و مربي قرآن از زني كه خواندن سوره يوسف نصيبش مي‌شود انعام مي‌گيرد. اين انعام شامل مبلغي پول، پارچه يا شيريني است. در فردوس نيز عقيده دارند هر كس در ختم قرآن سوره الرحمن را بخواند خود و خانواده‌اش به هر آرزويي كه دارند مي‌رسند و ناخوش نمي‌شوند. روز بيست و هفتم وقتي نوبت خواندن سوره الرحمن مي‌رسد، يكي از حاضران در جلسه قرآن با صداي بلند مي‌گويد: «مه حاضرم دو كيلو نبات شاخه وادم.» ديگري صدا مي‌زند: «مه حاضرم چهار كيلو نبات شاخه وادم.» به اين ترتيب، آن كس كه از همه بيشتر پيشنهاد بدهد فيض خواندن سوره الرحمن نصيبش مي‌شود. شب‌هاي احيا شب نوزدهم شب قدر و ضربت خوردن حضرت اميرالمؤمنان علي (ع) است. بدين مناسبت، در شهر كازرون فارس، مجالس قرائت قرآن را با پارچه‌هاي مشكي سياهپوش مي‌كنند و بعد از پايان شب بيست وسوم، پارچه‌ها را برمي‌دارند. در اين شب، ابن‌ملجم مرادي لعين را لعن مي‌كنند و قاري‌ها بعد از قرائت و تلاوت جزء نوزدهم قرآن مجيد و دعاهاي وارده، مراسم الغوث و اعمال شب قدر را بجا مي‌آورند. به همين دليل، اين شب را علاوه بر «شُو قدر» و «شُو ضربت خوردن»، «شُو الغوث» هم مي‌گويند. اهالي كازرون در اين شب براي اموات خود خرما و پشمك و زليبي و كلوچه و شربت خيرات مي‌كند. اهالي طرزجان يزد هم معتقدند مقدرات و سرنوشت هر كس در شب بيست و سوم از طرف خداوند رقم مي‌خورد و آنان كه سال آخر عمرشان را مي‌گذرانند بر طومار گناهانشان خط كشيده مي‌شود. بنا به همين اعتقاد، ‌بعضي‌ها شب بيست‌وسوم پس از مراسم احيا، دست راست خود را جلو صورت مي‌گيرند و اگر سايه پنج انگشت خود را بر ديوار ديدند، معتقدند تا رمضان سال بعد زنده خواهند ماند و اگر سايه يكي از انگشتان را نديدند، مي‌گويند تا سال ديگر مي‌ميريم. ريسمان گره­‌زدن در مراسم شب‌هاي احيا، شخصي كه صدايي بلند و رسا دارد يا پيش­نماز مسجد دعاي جوشن‌كبير مي‌خواند و پس از هر بند دعا مردها با صداي بلند مي‌گويند: «الغوث، الغوث خلصنا من النار يا رب يا رب». زن‌ها هم در حالي كه در دلشان دعا را زمزمه مي‌كنند، هنگام خواندن «الغوث…» به نخ يا ريسماني كه از قبل تهيه‌ديده‌اند گره يا به قول يزدي‌ها «كرنج» مي‌زنند و به آن مي‌دمند. دعاي جوشن‌كبير صد بند دارد و به اين ترتيب، صد گره به ريسمان زده مي‌شود. بعضي‌ها هم مقداري نبات يا نقل و يا قند در دست دارند و پس از خواندن الغوث به قند و نبات مي‌دمند. نخ گره خورده يا قند و نبات را براي تبرك و شفا نگه مي‌دارند. بعضي از زن‌ها عقيده دارند ريسماني را كه در شب‌هاي احيا گره مي‌زنند اگر به گردن دختر دم بخت بيندازند، بختش باز مي‌شود و اگر به گردن شخص ديگري ببندند، از خطر در امان مي‌ماند. زنان شيرازي نخ الغوث را نگه مي‌دارند تا هنگام مرگ لاي كفنشان بگذارند، زيرا معتقدند اين نخ سبب مي‌شود از فشار قبر كاسته شود. در كازرون مراسم احيا در مساجد و يا در خانه اشخاص نذردار برپا مي‌شود. در اين مراسم، علاوه بر نخي كه به آن الغوث مي‌خوانند، ‌به خوراكي‌هايي مثل آب، شيريني، كلوچه، انار، برنج، ادويه و حبوبات هم دعا مي‌خوانند و براي بركت سفره و ديگ غذا نگه مي‌دارند. آداب و مراسم شب و روز بيست و هفتم در صغاد آباده عقيده بر آن است كه شب بيست و هفتم ماه مبارك رمضان عروسي حضرت فاطمه (س) بوده است و اين شب را با آداب خاصي جشن مي‌گيرند و شادي مي‌كنند. در اين شب همه خانواده‌ها زرده پلو مي‌پزند. براي پختن زرده‌پلو، برنج را در ديگ مي‌ريزند، آبكش مي‌كنند و روي اجاق دم مي‌كنند وقتي برنج دم كشيد، آن را در سيني مي‌كشند و مقداري شكر در روغن گوسفند مي‌ريزند و روي آتش مي‌گذارند. خوب كه روغن جوشيد، قدري زعفران در آن مي‌ريزند و بعد با كفگير روي چلو مي‌دهند و اول افطار مي‌خورند. در كاشان هم شب بيست و هفتم، زنان تازه عروس را براي سفيدبختي به مسجد مي‌برند. براي اين كار چند عاقله­زن از خانواده عروس و داماد با هم قرار مي‌گذارند، غروب روز بيست و ششم به خانه عروس مي‌روند و او را به مسجد محل مي‌برند. سعي مي‌كنند عروس را در صف اول جماعت جاي دهند. پس از خواندن نماز مغرب و عشا، مقداري شيريني مثل كلوچه كاشان، خرما يا نقل كه از قبل تهيه ديده‌اند، بين نمازگزاران تقسيم مي‌كنند. بعضي‌ها هم شربت مي‌دهند. نمازگزاران از خدا مي‌خواهند تا حاجت آنان برآورده شود. پس از اتمام نماز و هديه شيريني، عروس را به خانه بازمي‌گردانند و عقيده دارند با اين كار بين آن زن و همسرش هرگز جدايي نمي‌افتد و آن دو هميشه در صلح و صفا و شادماني زندگي خواهند كرد. ]]> رمضانیات Sat, 13 Jul 2013 09:16:56 GMT http://dinonline.com/doc/news/fa/779/ رمضان و کاهش جرائم/ مجرمان هم انسانند http://dinonline.com/doc/note/fa/780/ وقتي اين پتانسيل وجود دارد كه با استفاده از فرهنگ اسلامي و خداپرستي، وجدان جامعه بيدار شود و وقوع جرم كاهش پيدا كند مسوولان وظيفه دارند با فرهنگ‌سازي اين معنويت را در جامعه نهادينه كنند. در آموزه‌هاي ديني ما نيز تاكيد شده كه در ماه مبارك رمضان شياطين در بند ‌شده و وسوسه ارتكاب امر گناه در جامعه كمتر مي‌شود. اما تاثيرات رواني اين معنويت بر اشخاص چيست و چه چيزي باعث مي‌شود از جرم و گناه به طور موقت كناره‌گيري كنند؟ در جامعه مذهبي ايران، ماه مبارك رمضان از ارزش خاصي برخوردار است. رمضان ماهي است كه در آن جو معنويت بر جامعه حاكم مي‌شود و افراد نيز تحت تاثير اين جو قرار مي‌گيرند. از گذشته بزرگان دين و اهل خرد توصيه كرده‌اند كه در اين ايام افراد بايد توجه خاصي به اعمال خود داشته باشند و مواظب رفتار خود باشند. اين باورهاي مذهبي در كاهش جرم در ماه رمضان نقش تعيين‌كننده‌اي دارد. زیرا همه انسان‌ها فطرت پاك دارند. افرادي كه مرتكب جرم مي‌شوند هم انسان هستند و همه انسان‌ها داراي وجدان هستند. اين آموزه در دين ما وجود دارد كه بخشش گناهان در اين ماه بيشتر صورت مي‌گيرد. مجرمان كه زماني انسان‌هايي پاك بوده‌اند و تحت تاثير عوامل اجتماعي، فرهنگي و... مرتكب جرم شده‌اند با تكيه بر اين آموزه جرم را در اين ماه ترك مي‌كنند، اما مجرمان حرفه‌اي كه مرتكب جرايمي چون قتل و غارت مي‌شوند كمتر تحت تاثير اين روحيه معنوي قرار مي‌گيرند. بهره‌گيري از اين ويژگي در ماه‌هاي ديگر سال پروسه‌اي سخت است. بايد تمام اجزاي جامعه دست به دست دهند تا بتوان از چنين فضاي معنوي‌اي بهره برد که تقریبا ممکن نیست. در ماه مبارك عاطفه بين مردم بيشتر مي‌شود و به واسطه صله ارحام و مراسم افطاري محبت‌ها زياد مي‌شود. تك‌تك شهروندان بايد از اين فضا براي تجديد روحيه بهره بگيرند. توسعه اين فرهنگ در گرو انجام وظيفه درست مسوولان فرهنگی است. نهادهاي اجتماعي و فرهنگي از يك‌سو و شهروندان از سوي ديگر بايد به توسعه روح معنويت در جامعه كمك كنند. در این صورت است که مي‌توانيم هر روز را روز خدا و عيد خدا بدانيم. ]]> رمضانیات Sat, 13 Jul 2013 09:06:05 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/780/