پایگاه تحلیلی خبری دین آنلاین - آخرين عناوين بين الملل :: نسخه کامل http://dinonline.com/news/politic/international Tue, 21 Aug 2018 10:37:43 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://dinonline.com/skins/default/fa/normal3/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری دین آنلاین http://dinonline.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری الف آزاد است. Tue, 21 Aug 2018 10:37:43 GMT بين الملل 60 قطع روابط عربستان با کانادا خودمحبوب‌پنداری و توهمِ اعتبار http://dinonline.com/doc/report/fa/7870/ سمر بدویِ 37 ساله، به اعتراض به قانون قیمومیت مردان در عربستان شناخته می‌شود، او از جمله اولین زنان عربستانی بود که خواستار اعطای مجوز رانندگی، حق رأی و کاندیداتوری زنان در انتخابات شهرداری‌ها در عربستان شد. بدوی قبلاً نیز به اتهام نافرمانی بازداشت شده، از آوریل تا اکتبر ۲۰۱۰ در زندان بود. او در نهایت، با فشارهای کمپین‌های داخلی و جهانیِ حامی خود آزاد شد. این فعال زن عربستانی، در ادامه از وزارت امور شهری و روستایی عربستان به علت مخالفت با ثبت‌نام او برای کاندیداتوری انتخابات سال ۲۰۱۱ شهرداری‌ها شکایت و در کمپین رانندگی زنان عربستانی در سال‌های ۲۰۱۱ و ۲۰۱۲ شرکت کرد. در سال ۲۰۱۲، وزارت خارجه امریکا در مراسمی با حضور هیلاری کلینتون، وزیر خارجه وقت امریکا و نیز میشل اوباما، همسر باراک اوباما، رئیس‌جمهور وقت این کشور، جایزه بین‌المللی «زن شجاع» را به بدوی اعطا کرد. بدوی خواهر رائف بدوی، وبلاگ‌نویس مشهور عربستانی و بنیانگذار شبکه لیبرال عربستان است که در سال ۲۰۱۲ به اتهام اهانت به اسلام بازداشت شد. رائف در می ۲۰۱۴ به ده سال زندان و هزار ضربه شلاق در طول بیست هفته محکوم شد. همچنین ولید ابوالخیر، همسر سابق این فعال زن نیز به دلیل فعالیت‌های حقوقی‌اش به پانزده سال حبس محکوم شد. به نظر می‌رسد که عربستانِ بعد از سلمان، دورانی را تجربه می‌کند که با همه دوران‌های پیش از آن، تفاوت‌های زیادی دارد، دورانی که در آن، از یک سو، نسل جدید عربستان خواهان حقوق بسیار بیشتری است؛ و از سوی دیگر، حاکمیت سعودی به منظور ایجاد توازن بین اعطای حقوق بیشتر به مردم و حفظ اقتدار کامل خویش، مجبور است با فشارهای داخلی و خارجی درگیر شود. متن زیر حاصل مصاحبه‌ با حجت‌الاسلام والمسلمین دکتر محمد مسجدجامعی است که سه روز بعد از آن بحران در روابط کانادا و عربستان صورت گرفته است.           روز دوشنبه 14 مرداد، شاهد بودیم که عربستان به طور کاملاً ناگهانی، انفجاری و همه‌جانبه، روابط خود را با کانادا قطع کرد؛ چه شد که اینگونه شد؟ البته قصد ندارم که چندان روی عناصر تاریخیِ این نوع واکنش‌ها تکیه کنم؛ ولی به طور خیلی خلاصه، این نوع تصمیم‌گیری‌های غیرمترقبه و به تعبیر شما انفجاری، به طور کلی در این منطقه وجود داشته است. شاید بهترین مثالش داستان برامکه و هارون باشد. هارون‌الرشید، یکی از باموقعیت‌ترین، قوی‌ترین و ثروتمندترین خلفای عباسی بود. قدرت و ثروت او تا اندازه زیادی مرهون کاردانی و مدیریت خاندان برامکه بود. ولی بعدها به دلیل داستانی که بین جعفر برمکی و خواهر هارون‌الرشید به وجود آمد، هارون غضب کرد و در یک شب تمامی برامکه را کشت. جالب این است که پس از این ماجرا قاتل جعفر برمکی را کشت و گفت نمی‌تواند قاتل او را ببیند. در واقع، این فقط یک نمونه از چنین جریانی است؛ مثال‌های متعدد دیگری هم وجود دارد. چنین جریانی- یعنی اینکه یک فرد به صورتِ آنی و در یک لحظه، تصمیم خیلی بزرگ و خیلی غیرقابل‌انتظاری بگیرد- اصولاً بین اعراب کم‌سابقه نیست. بالاخره اعراب در پهنه جغرافیایی وسیعی زندگی می‌کنند و در قبایل و کشورهای مختلفی هستند؛ آیا این ویژگی عربی، در میان آن‌ها شدت و ضعفی دارد؟ شدت و ضعف که قطعاً دارد؛ هر مقدار که شما به منطقه شبه جزیره‌العرب، که مردمِ آن عرب‌تر هستند، نزدیک‌تر بشوید، این حالت قوی‌تر می‌شود. ولی واقع این است که این حالت را ما اخیراً حتی در منطقه دوردست مراکش هم دیدیم؛ منظورم قطع رابطه اخیر مراکش با ایران است. مراکشی‌ها می‌توانستند روابط را تقلیل بدهند؛ حتی می‌توانستند رابطه را به طور کامل متوقف کنند؛ ولی اینگونه قطع رابطه حتی بر فرض اینکه حرف و ادعایشان هم درست بوده باشد، در دنیای امروز چندان مفهوم نیست. رفتارهایی که قذافی داشت هم در همین چارچوب معنی پیدا می‌کند. اصولاً این نوع رفتار، در بین کشورهای عربی وجود دارد؛ رهبرانشان در یک لحظه آنچنان همدیگر را در آغوش می‌گیرند که گویا قصد دارند برای سالیان طولانی، رابطه‌ای بسیار گرم و صمیمانه و برادرانه داشته باشند؛ اما به فاصله بسیار کوتاهی، دقیقاً ضد آن رفتار را پیدا می‌کنند. بالاخره یک منطق رفتاری خاصی دارند. البته این درست نیست که ما مسائل را به صورتِ نژادی بررسی بکنیم؛ ولی واقع این است که بدون اینکه بخواهیم اغراق کنیم یا بیش از اندازه به این موضوع بپردازیم، یک چنین حالتی وجود دارد. نمونه‌های این نوع رفتار زیاد است. مثلاً عراق تا چندی پیش از حمله به کویت، صمیمانه‌ترین رابطه را با کویت داشت. همین خاندانِ امیر قطر، تا قبل از این داستان بهار عربی، صمیمانه‌ترین رابطه را با بشار اسد داشتند. تا قبل از اشغال کویت، در زمان ملک حسین در اردن، رابطه اردن و عربستان، فوق‌العاده نزدیک و صمیمی بود، ولی به ناگهان همه چیز عوض شد و اردن به شدت از صدام طرفداری کرد. یا مثلاً تا قبل از آزادسازی کویت، چهارصد هزار فلسطینی در کویت بود. این‌ها تمام زندگی و تمام ثروت و رفاه و امکانات و پول فرستادن‌هایشان، همه از کویت بود؛ در بخش‌های مختلف کویت حضور داشتند: در بخش نفت، در بخش مطبوعات، در بخش رسانه‌ها. ولی بعد از اشغال کویت، بدون استثنا، تمامی فلسطینی‌ها طرفدار صدام شدند، که البته بعداً کویت همه‌شان را اخراج کرد. یا مثلاً همین داستان اخیرِ محاصره قطر را تصور کنید؛ به فاصله کوتاهی قبل از اینکه این داستان اتفاق بیافتد، قطر بزرگترین استقبالِ تاریخ خود را از پادشاه عربستان، که همین سلمان بود، انجام داد؛ ولی بعد از مدت کوتاهی، به ناگهان این رابطه به بدترین وضع ممکن قطع شد. نمونه دیگر مُرسی در مصر است؛ زمانیکه مرسی سر کار آمد، در اولین سفر خارجی‌اش، به عربستان و به دیدار عبدا... رفت. در آنجا مرسی گفت که ما می‌خواهیم یک ائتلاف بزرگ سنی درست کنیم. بعد ناگهان، رابطه اخوانی‌ها و عربستان آنگونه تیره شد که عربستان سعودی، اخوانی‌ها را در لیست گروه‌های تروریستی قرار داد. یا مثلاً در طی نوسازی امارات، خدمتی که اخوانی‌ها به این کشور کردند، بی‌نظیر بود؛ ولی بعد از آغاز همین بهار عربی، به یکباره امارات به شدت در مقابل مجموعه اخوان قرار گرفت، هم در امارات و هم در تمامی کشورهای عربی و حتی ترکیه. یا اصلاً خودِ همین شورای همکاری خلیج‌فارس را تصور کنید؛ در واقع، این شورا ثابت‌ترین، پایدارترین و منطقی‌ترین مجموعهٔ متحدِ عربی بود. ولی شاهد بودیم که چگونه سه عضو از این مجموعه، یعنی عربستان و بحرین و امارات، در مقابل عضو دیگر، یعنی قطر، قرار گرفتند و به بدترین وضع ممکن و بدترین شکل ممکن، با او برخورد کردند. اصلاً به یک شکلِ خاصی هستند؛ به طور کلی، منطق رفتاری‌شان «دفعی» یا به گفته شما «انفجاری» است. به هر حال، یک چنین حالتِ انفجاری‌ای در اینجا وجود دارد. در واقع، امثال این رویدادهایی که گفتم باید برای خود ما هم آموزنده باشد؛ چون به هر صورت، تمایلِ ایران به درگیربودن با مسائل جهان عرب زیاد است و این تمایلِ او حتی در دهه‌های اخیر افزایش هم یافته است. اما ایران کمتر به منطق رفتاری خودِ اعراب با یکدیگر یا با دیگران توجه دارد. همیشه این باید در ذهن ما باشد که رابطه با آن‌ها، هر اندازه هم که گرم و صمیمی باشد، ذاتاً و به دلیل ویژگی‌های طرف مقابل، شکننده است؛ ذاتاً شکننده است و در هر لحظه ممکن است که یک چنین جریانی اتفاق بیافتد. راستش را بخواهید، آنچه شکنندگی رابطه ما و محیطِ عربی ما را تا اندازه‌ای کم کرده است، نرمش و به اعتباری، گذشتی است که عموماً ایرانی‌ها دارند. مصادیقش را نمی‌خواهم بگویم، چون ممکن است که نادرست برداشت شود. ولی کلاً این، به اصطلاح، «غمض عین» و چشم‌پوشی‌کردن و نادیده‌گرفتن و به هر صورت، مقابله‌به‌مثل نکردن و امثال این‌ها، ویژگی سیاست خارجی منطقه‌ای ایران است. اگر این نبود، رابطه ما و محیط اطراف ما، واقعاً غیر از آن چیزی می‌بود که اکنون وجود دارد. این حالتِ غیرقابل‌محاسبه‌بودن، بیشتر در میان خودِ کشورهای عربی وجود دارد یا در میان آن‌ها و دیگران؟ قضاوت در این باره کمی سخت است. باید یک استقرائی انجام بشود. ولی واقعاً رابطه بین خودشان فوق‌العاده شکننده است؛ یعنی به هیچ عنوان قابل پیش‌بینی و قابل محاسبه نیست. نکته دوم، در خصوص عربستان است. واقع این است که رژیم جدید سعودی، یعنی این مدیریتی که عربستانِ پس از سلمان، مخصوصاً بعد از قدرت‌یافتن محمد و به ویژه بعد از ولیعهدی او، پیدا کرده است، دارای یک سلسله مشکلات فکری است. آن‌ها در زمینه ایجادِ ارتباطِ مثبتی که بتواند، چه به لحاظِ داخلی و چه به لحاظِ خارجی، به نفعشان باشد، دچار مشکل هستند. مسئله این است که وقتی ارزیابی یک شخص از خودش، یا ارزیابی یک کشور از خودِ آن کشور، یا یک رژیم از خودِ آن رژیم، متناسب با واقعیت آن شخص و یا کشور و یا رژیم نباشد، اختلال‌هایی به وجود خواهد آمد؛ و هر اندازه که این عدم تناسبِ ارزیابی او با واقعیت بیشتر باشد، شدتِ اختلال بیشتر خواهد بود. برای روشن‌شدن این موضوع، چند مثال می‌زنم؛ برای نمونه، تصوری که معمر قذافی از خودش و از تلقی غربی‌ها نسبت به خودش و از نفوذ خودش در میان غربی‌ها داشت، کاملاً اشتباه بود. قذافی واقعاً تصور می‌کرد که در شرایطی که لیبی مورد حمله نظامی قرار بگیرد، دولت ایتالیا که با او پیمان همکاری دفاعی بسته بود، قطعاً بر اساس آن توافق، در کنار لیبی خواهد ماند و از لیبی دفاع خواهد کرد. او مخصوصاً به یک چیز خیلی غره شده بود: به روابط شخصی و دوستانه‌اش با برلوسکونی[1] که در آن ایام نه تنها نخست‌وزیر بود، بلکه به اعتبار ثروتی که داشت، در جامعه صنعتی و اقتصادی ایتالیا، آدم بانفوذی بود؛ یعنی موقعیتش فقط به دلیل نخست‌وزیری‌اش نبود، بلکه به دلایل مختلف بود، مخصوصاً به لحاظ اقتصادی و مالی. قذافی تصور می‌کرد حالا که این قرارداد را با ایتالیا بسته است، دیگر ایتالیا در کنارش خواهد ماند و در برابر آنچه لیبی را تهدید کند، قرار خواهد گرفت. یا مثلاً به حسب ظاهر، یک رفاقتی بین قذافی و سارکوزی[2] وجود داشت. می‌دانید که از اتهام‌های سارکوزی این است که برای انتخابات ریاست‌جمهوری‌اش، پول قابل‌توجهی از قذافی گرفته بوده است؛ هنوز هم این پرونده باز است. در این مورد هم، قذافی تصور می‌کرد که واقعاً سارکوزی و فرانسه در کنارش هستند. یا مثلاً قذافی چون با آقای رومانو پرودی،[3] که در آن زمان رئیس اتحادیه اروپا بود، خیلی رفیق بود، خیال می‌کرد که اتحادیه اروپا در کنارش است. نمونه دیگر اینکه بعد از رفع تحریم‌ها، او یکبار بلر[4] را به لیبی دعوت کرد؛ دیداری که انجام شد، از نظر قذافی، خیلی گرم و سازنده بود. قذافی خیال می‌کرد که حالا دیگر واقعاً بلر در کنارش است. منظور این است که او تصور می‌کرد که اروپائی‌ها واقعاً دوستش دارند و از او به عنوان یک عامل مهم و ثبات‌بخش در مناطق شمال آفریقا، صحرا و ساحل آفریقا، حمایت می‌کنند، که این خودش داستان مفصلی دارد. البته قذافی در این مناطق، واقعاً این نقش را داشت؛ ولی به اشتباه تصور می‌کرد که اروپایی‌ها واقعاً طرفدارش هستند و یک اتحاد واقعی با او دارند و در مواقع بحرانی، در کنارش خواهند ماند. به همین دلیل بود که در اوایل ناآرامی‌ها در لیبی، ندا می‌داد که: «کجایند دوستان و متحدان اروپایی ما؟» او این را چند بار گفت؛ و بعد از آنکه از آنها ناامید شد، شروع کرد به سخن‌گفتن بر علیه‌شان و آن‌ها را «صلیبی‌های خبیث و خیانتکار» نامید؛ از آن به بعد، دقیقاً عکس مطالب قبلی‌اش را بیان می‌کرد و فریاد می‌زد که «این صلیبی‌ها را بکُشید.» مسئله فقط قذافی نیست؛ موارد دیگری هم هست. نمی‌خواهم نمونه‌های دیگر را بگویم. ولی مهم این است که وقتی دریافتِ شما از موقعیت‌تان، با واقعیتِ شما متفاوت باشد، به طور طبیعی، دچار مشکل می‌شوید، به ویژه در سیاست خارجی. اکنون باید روشن شود که عربستان در مورد خودش چگونه فکر می‌کند. واقع این است که به طور سنتی، تا پایان دوران عبدا...، رفتار عربستان در سیاست خارجی‌اش، به نوعی بود که به ثبات کشور منجر می‌شد- چرائی این نکته را می‌توانم بعداً توضیح دهم- ولی مدیریت جدید سعودی، تصوراتش قذافی‌گونه است؛ تصور می‌کند که کشورهای غربی واقعاً او را دوست دارند، او را ترجیح می‌دهند و با او متحد هستند؛ تصور می‌کند که برای آن‌ها مطلوبیت ذاتی دارد نه عَرَضی. اگر کسی با معیارهای دیپلماتیک آشنا باشد، به راحتی متوجه می‌شود که در سفری که محمدبن‌سلمان در حدود یک سال پیش‌تر به آمریکا داشت، نوع استقبال ترامپ از او و نوع ملاقاتشان خیلی توهین‌آمیز بود. در آن ملاقات، بن‌سلمان مانند دانش‌آموزی بود که در برابر معلم مستبد خودش قرار گرفته است؛ گویا صرفاً یک چیزهایی را حفظ کرده بود و به صورت خیلی دستپاچه و با عجله و ضمناً با ترس، داشت نزد معلم خودش درس پس می‌داد. از آن طرف هم، معلمِ او با نوعی پوزخندِ درونی و در عین حال با تبختر، او را تأیید می‌کرد و مثلاً به او می‌گفت که «بله، احسنت! حرف‌های خوبی می‌زنی.» به علاوه، ترامپ کاری کرد که واقعاً خیلی توهین‌آمیز بود؛ در حالیکه بن‌سلمان در کنارش نشسته بود، یک تابلوی بزرگ از فهرست خریدهای تسلیحاتی عربستان را به خبرنگاران و حضار نشان داد و تک‌تک رقم‌های قراردادهای امضاشده را خواند و به بن‌سلمان گفت که «این پول‌ها برای شما رقمی نیست، بیشتر بخرید!» در یک ملاقات رسمی، این اصلاً معنی ندارد که شما عکس هواپیما را نشان بدهید و بگویید که ما داریم این مصنوعات را به این‌ها می‌فروشیم. یعنی عملاً داشت با افتخار به مردم خودش می‌گفت که ببینید، من دارم این‌ها را می‌دوشم! بله؛ می‌دانید که بخش مهمی از محبوبیت ترامپ در نزد طرفدارانش، به این دلیل است که دارد اشتغال ایجاد می‌کند و منابع مالی بیشتری به امریکا می‌آورد؛ بنابراین، نشان‌دادنِ چنین عکسی موجب محبوبیت داخلی او می‌شود. گذشته از مسئله محبوبیت داخلی، انصافش این است که این کارِ او واقعاً خلاف عرف دیپلماتیک بود. در همان امریکا، بن‌سلمان به تصور اینکه برای یهودی‌ها و اسرائیل مطلوبیت دارد، درباره مسئله فلسطین، گفته بود که فلسطینی‌ها یا بیایند و مذاکره کنند، یا خفه اینکه شوند. تا به آن زمان، هیچ‌گاه هیچ رهبر عربی چنین حرفی نزده بود. در یک مصاحبه دیگر، گفته بود که من حقّ اسرائیل و یهودی‌ها را برای بازگشت به فلسطین، به عنوان یک حق تاریخی، درست و موجه می‌دانم. او متوجه نیست که اگر قرار باشد که بر اساس حضوری که یهودی‌ها مثلاً چند هزار سال قبل در فلسطین داشته‌اند، شما بیایید و یک چنین حقی را برای آن‌ها قائل شوید، به طریق اولی باید این حق را به یهودی‌هایی هم که زمانی در شبه‌جزیره عربستان ساکن بودند، بدهید؛ یعنی به آن‌هایی که در شهر مدینه و اطراف آن و امتدادش تا مرزهای یمن مستقر بودند. یا مثلاً زمانیکه بن‌سلمان به انگلیس رفت، عکس او را، به عنوان کسی که حقوق زنان را به آن‌ها برگردانده است، به تعداد خیلی زیادی در بیلبوردهای لندن نصب کردند. چنین کاری برای خود بن‌سلمان این توهم را ایجاد می‌کند که واقعاً مطلوبیت ذاتی دارد؛ در حالیکه خود انگلیسی‌ها، که نسبت به چنین مسائلی خیلی آگاهی دارند و از درون مطلع‌اند، متوجه‌اند که قضیه چنین نیست. یا زمانیکه بن‌سلمان به فرانسه می‌رود و لبخندهای همین آقای مکرون[5] را می‌بیند، واقعاً همانند همان قذافی، تصوّر می‌کند که برای این آقا، مطلوبیت ذاتی دارد؛ متوجه نیست که این لبخندها، همان لبخندهایی است که سارکوزی به قذافی می‌زد. یک مقایسه انجام می‌دهم تا این قضیه روشن‌تر شود. واقع این است که اسرائیل به عنوان یک کشور و یک رژیم، برای غربی‌ها و آمریکایی‌ها، از هر گروه، حزب و بخشی که باشند، مطلوبیتِ ذاتی دارد. این واقعیت را دلائل فراوانی است. مثلاً لبخندی که ترامپ به نتانیاهو می‌زند، واقعاً صادقانه و حتی برادرانه است؛ در واقع، ترامپ در ملاقاتی که با نتانیاهو دارد، او را نه تنها به عنوان یک متحد، بلکه به عنوان مهمترین متحد خود می‌بیند، اما لبخند او به امثال بن‌سلمان به کلی متفاوت است، لبخندش و تحویل‌گرفتنش به این اعتبار است که می‌خواهد او را، به تعبیر شما، «بدوشد». از این گذشته نتانیاهو برای فردی چون معاون ترامپ، مایک پنس، که مسیحی اونجلیکال متعصّبی است، مهم‌ترین فردی است که زمینه بازگشت مسیح را فراهم می‌آورد. برگردم به اصل موضوع. این‌ها چون ارزیابی درستی از موقعیت خودشان ندارند، دچار اشتباه و توهم می‌شوند. حالا اینکه چرا ارزیابی درستی ندارند، علت‌های زیادی دارد؛ در خصوص عربستان، علت عمده‌اش به مسئله ثروت نفتی و پترودلار مربوط می‌شود. تصورشان این است که چون پول دارند، محبوبیت دارند؛ و در نتیجه، می‌توانند آنچه را که می‌خواهند، متحقق کنند؛ می‌توانند به دیگران فرمان بدهند؛ حتی می‌توانند، به تعبیر فارسی خودمان، به دیگران "زور" بگویند. چنین تصوری دارند. این ملغمه‌ای است از یک نوع اخلاق و رفتار بَدوی که حالت تهاجمی به خود گرفته است؛ یک بَدویّت تهاجمی‌شده است. پیش‌تر، پادشاهان سعودی، معمولاً سعی می‌کردند که با سکوت و با باج دادن و بذل و بخشش و پول‌خرج‌کردن و نوعی نادیده‌انگاری، از کنار مشکلات بگذرند؛ تلاش می‌کردند که مشکل را خیلی بزرگ نکنند، بلکه آن را کوچک جلوه دهند و اصلاً مانع از پخش و اطلاع‌رسانی آن بشوند. به اعتباری، می‌کوشیدند که مشکل را در همان نطفه، مداوا و معالجه بکنند؛ عمدتاً هم این کار را با نوعی مجامله و باج‌دادن به انجام می‌رساندند. قبلاً اینگونه بودند. اما الآن نه؛ الآن رژیم حاکم تصور می‌کند که در مسائل جهانی، یک رقم مهمی است؛ بنابراین، به عکسِ پیشینیان خود، به عکس پادشاهانی مانند فهد، عبدا...، خالد و بقیه، مایل است که در مسائل ورود داشته باشد، یک ورود قدرتمندانه، یک ورود مقتدرانه. مثال دقیقش همین مسئله محاصره قطر است، یا مثلاً مسئله یمن؛ در یمن، هدفش از این همه خسارتی که به خودش و به یمن زده است، صرفاً این است که ضرب شصتی نشان بدهد؛ می‌خواهد از خودش قدرت نشان بدهد؛ می‌خواهد نشان بدهد که بوسیله قدرت، توان حل مشکلات را دارد. به هر حال، چنین تصوری دارد. در حال حاضر، می‌توان گفت که این مسئله‌ای که با کانادا به وجود آمده، در واقع اولین مسئله مدیریت جدید با یک کشور غربی است؛ یعنی کانادا اولین کشور غربی است که مدیریت جدید با او مسئله پیدا می‌کند؛ فعلاً با کانادا شروع شده است، ولی اگر به این روش ادامه بدهند مطمئناً با دیگران هم دچار مشکلات عدیده‌ای خواهند شد. اگر این جسارتی که از دید این‌ها، کانادا به عربستان کرده است، از سوی کشورهایی مانند آمریکا، انگلیس یا فرانسه انجام می‌شد، آیا باز جرأت می‌داشتند که چنین واکنش نامتناسبی از خود نشان بدهند؟ نه، در مقابل دیگران نمی‌توانستند. این هم نکته‌ای است. البته باید متوجه باشیم که غربی‌ها در مواجهه با دیگران، یک مجموعه واحد هستند. بنابراین، نباید کانادا را جدا از بقیه کشورهای غربی لحاظ کنیم، بلکه باید او را عضوی از یک مجموعه وسیع‌تر بدانیم. کانادا در این مجموعه، عضو مهمی محسوب می‌شود؛ کشور بسیار ثروتمند، وسیع، پرظرفیت و پرامکاناتی است. تا جایی که اطلاع دارم، در طی همین مدت کوتاه، در مطبوعات اروپایی مقالات زیادی خطاب به دولت‌هایشان نوشته شد مبنی بر اینکه ما باید در کنار کانادا بایستیم و از او حمایت کنیم، و اینکه این وظیفه ماست. بنابراین، کمابیش همگی در کنار کانادا خواهند ایستاد. از کانادا که بگذریم، حتی اگر یک کشور خیلی کوچکی مانند دانمارک هم، با کشور دیگری خارج از مجموعه غرب، مشکل پیدا کند، غربی‌ها از او حمایت خواهند کرد. در حال حاضر، در بلوک غرب یک چنین حالتی وجود دارد. آیا عربستان توان تشخیص این واقعیت را دارد؟ راستش را بخواهید، آن‌ها، و مخصوصاً مدیریت موجود سعودی، به لحاظ فکری، بسیط‌تر از آن هستند که معمولاً ایرانی‌ها می‌اندیشند. بگذارید نمونه‌اش را بگویم. بعد از همین جریانِ قطع رابطه با کانادا، وزیر خارجه عربستان، جُبیر، توئیتی کرد و، با ذکر القابی که معمولاً برای پادشاه به کار می‌برند، گفت که بر اساس دستور جناب پادشاه و همچنین ولیعهد، این رابطه قطع شد و ما این راه را ادامه خواهیم داد. واقع این است که یک فردی مانند جُبیر، که سال‌ها در واشنگتن سفیر بوده و پیش از آن، در دوران فهد، سال‌ها مترجمِ ملاقات‌های سطح بالا بوده و سال‌هاست وزیر امور خارجه عربستان است، هرگز آدم بی‌تجربه‌ای نیست و علی‌القاعده باید بتواند این مسائل را درک کند. بنابراین، وقتی چنین توئیتی می‌کند، قضیه این است که یا واقعاً مسائل را نمی‌فهمد، یا اینکه واقعاً مسائل را درک می‌کند ولی از نظر قدرت و توانِ مشاوره‌دادن، آنقدر عقیم است که حتی در مواردی که واقعاً ضرورت حیاتی دارد، نمی‌تواند یک مشاوره درست ارائه بدهد. حال اینکه این قدرتِ تشخیص را دارند یا ندارند، بحث دیگری است؛ مهم این است که عملاً آنچه اتفاق می‌افتد حاکی از عدم درک این مسائل است. البته ممکن است ده‌ها یا صدها دیپلمات قویِ سعودی این مسائل را بفهمند، ولی وقتی نمی‌توانند نظرشان را بیان کنند، جریان به همین شکلِ فعلی به جلو می‌رود. به نظر نمی‌رسد که کسانی که می‌فهمند، دارای قدرت باشند یا توان بیان فهم متفاوتِ خودشان را داشته باشند. چرا این توان را ندارند؟ چون اگر حرفی بزنند، متهم می‌شوند، متهم به خیانت به کشور و به نظام پادشاهی و به سست‌عنصربودن. در نتیجهٔ اتهام، ممکن است از همه چیز خلع بشود. این را اجمالاً خبر دارم که در مجموعه مدیریتی و حتی در سطح وزارت، کسانی بوده‌اند که اختلافِ سلیقه داشته‌اند و به همین دلیل کنار گذاشته شده‌اند. برگردیم به داستان این خانم و اینکه چرا بازداشت شده است. مناسب است که در ابتدا اشاره‌ای به ریشه‌های این ماجرا داشته باشیم. به طور خیلی خلاصه، تا حدود اوایل دهه 90 میلادی، به دلیل پول فراوانی که عربستان داشت و به دلیل محافظه‌کاربودن ذاتیِ نسل قبلی، جامعه عربستان یک جامعه یکدست بود؛ یعنی گرچه در بین جوانان عربستانی، گرایش‌های مختلفِ مارکسیستی و تا مقداری، گرایش‌های قومی و ناصری و بعضاً گرایش‌های بعثی وجود داشت، اما متن جامعه، یک متن کم‌وبیش یکدست بود. البته در متن همین جامعه، افرادی مانند جُهیمان، یعنی کسانی با گرایش‌های تندِ سلفی و تکفیری، هم وجود داشت. ولی به هر حال، متن جامعه، کم‌وبیش یکدست بود؛ به آنچه داشت قانع بود و آن را می‌پذیرفت. اجمالِ داستان، به این کیفیت است. اگر بخواهیم دقیق‌تر بررسی کنیم، مسئله به کیفیتِ مدرن‌شدن عربستان برمی‌گردد. به طور خیلی خلاصه، مدرن‌شدنِ عربستان، همراه با رعایت معیارهای اسلامی در مفهوم قبیله‌ای و عربستانی‌اش اتفاق افتاد؛ یعنی با رفاهِ ناشی از ثروتِ تزریق‌شده به جامعه همراه بود. بنابراین، متن جامعه با این مدرن‌شدن مشکلی نداشت و کم‌وبیش راحت بود؛ یعنی تقریباً همه اقشار جامعه عربستان، شامل زن، مرد، روستایی، شهری، تحصیل‌کرده، غیرتحصیل‌کرده و بقیه، عملاً در شرائط قابل‌قبولی به سر می‌بُردند. ولی از دهه 90 به بعد، یک رشته تحولات آغاز شد. در دهه 90، برای اولین بار، یک سلسله نارضایتی‌های کمابیش وسیعی شروع شد که از پیامدهای اشغال کویت بود؛ اعتراض‌ها به این بود که چرا عربستان به نیروهای غربی اجازه داده است که به منطقه بیایند و بمانند. به هر صورت، از آن زمان به بعد، ناآرامی‌های مذهبی شروع شد. از اوایل سال 2000 به بعد بود که آن یکدستیِ جامعه به هم خورد. از اوایل آن سال، و مخصوصاً بعد از سال 2001، غربی‌ها و به ویژه آمریکایی‌ها شروع کردند به انجام اقداماتی برای بازکردنِ جامعه عربستان. استدلال آن‌ها این بود که اینکه جامعه عربستان می‌تواند افرادی را به وجود بیاورد که حادثه یازده سپتامبر را رقم بزنند، به دلیل بسته‌بودن نظام اجتماعی، نظام سیاسی، و مخصوصاً نظام آموزشی و آکادمیک و همچنین عدم انتخابات آزاد است؛ و اینکه برای اصلاح امور، باید جامعه باز بشود. البته این، فقط یکی از عوامل بود. از سوی دیگر، گسترش ارتباطات و شبکه‌های اینترنتی و فضای مجازی، و همچنین شبکه‌های ماهواره‌ای، منجر به یک نوع بازشدنِ جامعه عربستان از درون شد. این بازشدن، دیگر کم و کیفش متفاوت بود. یعنی این نسلی که در جریان این بازشدن به وجود آمده، خصوصیاتش با نسلِ قبلی کاملاً متفاوت است. مضافاً که در عربستان، نرخ رشد جمعیت خیلی بالا است. الآن شاید بیش از نیمی از مردم عربستان، زیر سی سال باشند. این نشان می‌دهد که این جامعه خیلی جوان است. این جامعهٔ بسیار جوان، که در پرتو فضای مجازی و در پرتو همین شبکه‌های ماهواره‌ای و افکار و شرایط جدید، دارد رشد می‌کند و بالا می‌آید، با نسل گذشته کاملاً فرق دارد و افکار و ایده‌آل‌های متفاوت خودش را دنبال می‌کند. در واقع و به طور کلی، جامعه به سوی، به اعتباری، کسب حقوق شهروندی به پیش می‌رود، شهروند در مفهوم امروزینِ خودش که حقوقی را برای خودش متصور است. این نیست که مسئله به مواردی مانند حق رانندگی زنان خلاصه شود؛ اصولاً در حال حاضر در عربستان، تقریباً عموم جوانان و زنان خواسته‌های جدیدی دارند. مثلاً زن می‌گوید که می‌خواهم اختیاردار خودم باشم و احتیاجی به قیم ندارم؛ می‌خواهم خودم برای کارهایم تصمیم بگیرم؛ مثلاً اگر قرار است که به خارج سفر کنم، خودم تصمیم می‌گیرم؛ اگر قرار است که دارای فعالیت‌های اجتماعی باشم، خودم این کار را انجام می‌دهم. این حداقل قضیه است. در بخش دیگر، فرد می‌گوید که من به عنوان یک شهروند، می‌خواهم فعالیت‌های مشروع اجتماعی و فرهنگی و هنری و سینمایی داشته باشم و با همتایان غیرهموطن‌ام مرتبط باشم. یکی از بخش‌هایی که در عربستانِ کنونی، به شدت مطرح است، مسئله زنان است؛ از جمله، مسئلهٔ همین خانم بَدَوی. مسئله فقط رانندگی و مانند آن نیست، بلکه خیلی بیش از این مقدار است. خودِ همین خانم بدوی، یکی از کارهایش این است که حتی از پدر خودش شکایت کرده است، آن هم در عربستانی که جامعه بسیار محافظه‌کار و بسته‌ای دارد. اینکه در عربستان یک زن بیاید و از پدر خودش شکایت کند، بیش‌ازاندازه غیرمعمول است. البته پدر عجیبی هم دارد. این پدر سیزده یا چهارده زن اختیار کرده است؛ به مواد مخدر هم آلوده بوده است؛ ظاهراً فرزندانش را هم مورد ضرب‌وشتم قرار می‌داده است. به هر حال، این وضعیتِ بسته‌بودن، در جامعه عربستان وجود داشته و وجود دارد. یک نمونه‌اش را خود تجربه کرده‌ام. چند سال پیش‌تر، به همراه همسر و فرزندانم برای عمره مشرف بودیم. در مدینه، می‌خواستیم به رستورانی برویم. هر کجا که می‌رفتیم، می‌گفتند نمی‌توانید کنار هم باشید؛ می‌گفتند زن یک جا و مرد یک جا. هیچ رستورانی را در مدینه پیدا نکردیم که بتوانیم خانوادگی بنشینیم. البته این جریان مربوط به شاید حدودِ ده سال پیش‌تر است. جامعه چنین حالتی داشت. اکنون در این اوضاعی که ایجاد شده است و در مواجهه با اعتراض‌ها و تلاش‌های مردمی برای کسب حقوق بیشتر، مدیریت جدید عربستان، در خصوص سیاست داخلی و مسئله اعطای حقوق شهروندی به مردم و مدرن‌کردن جامعه، تلقی و تصورات خیلی عجیب و غریبی دارد؛ به این معنی که به دادنِ یک سری امتیازهای خیلی سطحی و ظاهری که اتفاقاً آرامش و استقرار جامعه را مختل می‌کند، بسنده کرده است و بیش از آن را تحمل نمی‌کند؛ مثلاً می‌آید و می‌گوید که بالاخره از این به بعد، شما به عنوان یک زن، اگر بخواهید، می‌توانید در کنسرت‌ها شرکت کنید؛ یا می‌توانید رانندگی کنید. ولی مسئلهٔ واقعیِ زنِ عربستانی این چیزها نیست؛ مسئله این است که او می‌خواهد به طور کلی و به عنوان فردی که عضوی از جامعه خودش است، حقوق طبیعی‌اش را داشته باشد. چندی پیش، وزارتِ ارتباطات عربستان اعلام کرد که اگر زن یا شوهری بدون اجازه به موبایل همسرش سرکشی کند و بعد، آن طرفِ مقابل بفهمد و به دادگاه شکایت کند، فردِ مجرم به مجازات فوق‌العاده سنگینی محکوم خواهد شد؛ ظاهراً این مجازات عبارت است از تا یک سال زندان، یا تا پانصد هزار ریال سعودی جریمه نقدی، یا هر دو با هم. راستش این برای جامعه‌ای مانند سعودی، یک سَمّ مهلک است، جامعه‌ای که هنوز آمادگی‌های اولیه را ندارد و ضمناً در آن، مرد همواره در خانواده نه اینکه «رکن» بوده، بلکه «رب» بوده است؛ چالش‌های فراوان خانوادگی و اجتماعی ایجاد می‌کند. مدیریت جدید سعودی، همانطور که سیاستِ خارجی را به همان معنی خاصی که قبلاً گفتم می‌فهمد، اصلاحات را هم در چارچوب خاصی درک می‌کند؛ یعنی تصور می‌کند که با بازداشت ثروتمندان سعودی و زندانی‌کردن آن‌ها در یک هتل و به زور پول از آن‌ها گرفتن، اقتصاد جامعه را اصلاح می‌کند، بدون اینکه یک دادگاه صالحه‌ای بگوید که این پولی که این افراد دارند مشروع است یا غیرمشروع، از راه درست به دست آمده است یا از راه نادرست. تصورشان از اصلاح، کلاً تصور اشتباهی است؛ متوجه نیستند که صرفاً زورمدارانه پول از این و آن گرفتن، اصلاح نیست. اصلاحِ جامعه به لحاظ اقتصادی، به لحاظ روابط اجتماعی و به لحاظ حقوقی، راهش این نیست که این آقایان می‌روند؛ چون زمانیکه شما امنیت اقتصادی را می‌گیرید، نه فقط به اقتصاد خدمتی نمی‌کنید، بلکه به آن لطمه می‌زنید. حالا شاید این‌ها بتوانند یکصد میلیارد دلار را از این و آن بگیرند، ولی آسیبی که وارد می‌کنند غیرقابل‌قیاس است. اتفاقاً امنیت اقتصادی، چیزی است که عربستان تا قبل از این اتفاقات، همیشه از آن بهره‌مند بود و یکی از نقاط قوتش به حساب می‌آمد. به نظر جنابعالی، آیا این داستان اخراج سفیر کانادا از عربستان، می‌تواند با تحولات اخیر یمن و کشتاری که اخیراً در آنجا انجام دادند، ارتباطی داشته باشد؟ در واقع، نه. انصافش این است که این قضیه به مشکلات منطقه‌ای عربستان و مسئله یمن و حُدیده و غیره ربط زیادی ندارد. موضوع این است که به دلایلی، عربستان قصد دارد که به اصطلاح، «دفع دخل مقدر» کند، یعنی می‌خواهد از انتقادهای کشورهای بزرگ و بانفوذ غربی، خواه آمریکا خواه انگلیس خواه فرانسه، از جمله در زمینه مسائل حقوق بشری، نسبت به خودش پیشگیری کند. این مسئله احتمالاً بخش بزرگی از دلایل این واکنش شدید است. برداشتم از این فرمایش شما این است که کانادا را به اصطلاح خودمان «نقره‌داغ» کردند تا دیگران حساب کار دستشان بیاید. بله، ظاهر همین است. البته نسبت به خود کانادا هم حساس هستند و از گذشته حساس بوده‌اند؛ ولی به نظر می‌آید که کانادا تاوان دیگران را پرداخت کرد؛ به این معنی که خواستند با این برخورد شدید، کانادا را برای دیگران درس عبرت کنند تا دیگران، به اصطلاح، حساب کار دستشان بیاید. یعنی کانادا دیوارش از بقیه کوتاه‌تر بود؟ بله، یک چنین حالتی دارد. قبلاً هم با آلمان کاری شبیه به این را انجام دادند. در طی ماه‌های اخیر، آلمان در موارد مختلف، پیاپی از عربستان انتقاد کرد، به ویژه در مورد یمن؛ که البته سعودی‌ها هم به انتقادهای او واکنش نشان دادند. آلمان کشور بزرگی است و به لحاظ اقتصادی و صنعتی، محرک اتحادیه اروپا است؛ ولی به لحاظ سیاسی قوی نیست. از نظر سعودی‌ها، آلمان یک کشور قوی اروپایی به حساب نمی‌آید؛ یعنی آلمان با آمریکا و انگلیس و فرانسه فرق می‌کند. کانادا چه آسیبی از این قطع رابطه خواهد دید؟ آسیبی نخواهد دید. کانادا کشور بسیار ثروتمند، بسیار وسیع و بسیار پرظرفیت و پرامکاناتی است؛ بالاخره یکی از کشورهای «جی هفت» است، بیشترین منابع آب دنیا و بزرگترین منابع انرژی دنیا را دارد. اصلاً کشور بسیار ثروتمندی است. واقع این است که کانادا در قبال چنین مسئله‌ای، به اعتباری آسیب‌ناپذیر است. البته شاید چهار تا شرکت کانادایی در این بین آسیبی ببینند، ولی این چیزی نیست. صادرات کانادا به عربستان بیشتر جنبه نظامی داشت و عمدتاً شامل تانک و غیره بود. ولی شنیدم که ظاهراً وزیر خارجه کانادا در این خصوص، ابراز نگرانی کرده است. سخنگوی وزارت خارجه‌شان بود. البته این مطلبی نیست. اولاً، در اینگونه موارد شما باید ببینید که اصل آن گفته یا نوشته چه بوده است. چون گاهی اوقات، مطلب را دقیق ترجمه نمی‌کنند. به علاوه، گاهی اوقات، برخی از مطالب اصلاً قابل ترجمه نیست. ثانیاً این خیلی طبیعی است که سخنگو بیاید و بگوید که ما از این جریان ناراحت هستیم. اما یادتان باشد که در همان زمان که گفت ما نگران هستیم، بلافاصله اضافه کرد که ما به مبانی خودمان پایبندیم. پیامدهای کوتاه‌مدت و بلندمدت این اقدام عربستان را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ پیش‌بینی‌اش کمی مشکل است؛ چون باید منتظر بمانیم و ببینیم که بالاخره فشار رسانه‌ها و محافل مطبوعاتی و "ان‌جی‌او"های کشورهای غربی بر روی سیاست خارجی این کشورها در حمایت از کانادا و به عنوانی در مقابله با سعودی، چگونه خواهد بود. در حال حاضر، این فشار وجود دارد، ولی چندان قابل پیش‌بینی نیست؛ معلوم نیست که این فشارها تا چه مقدار منجر به تغییر سیاست یا رویکرد این کشورها نسبت به عربستان خواهد شد. ولی قطعاً رویکردشان تغییر خواهد کرد؛ تقریباً تا همین حالا هم تغییر کرده است. کشورهای غربی، دیگر آن نگاهِ قبل از بحران کانادا را به عربستان ندارند. بحران عربستان با کانادا یک نمونه کاملاً مشخص و کاملاً غیرقابل‌توجیه است؛ واقعاً غیرقابل‌توجیه است. واکنش عربستان کاملاً غیرمتناسب بود. در اینجا مطلبی را به صورت معترضه بگویم؛ اتفاقاً این نوع رفتارِ عربستان باعث بهبود وجهه ایران می‌شود، چون ایران هیچ وقت در قبال این نوع انتقادهایی که دیگران از او داشته‌اند، نه تنها واکنشی این‌چنینی نداشته، بلکه واکنشی خیلی کمتر از این هم از خود نشان نداده است. این معترضه‌ای که فرمودید مرا به یاد پرسشی انداخت که همواره در ذهن دارم. بالاخره این کاملاً روشن است که جامعه ایران به لحاظ معیارهایی که غربی‌ها خود را بدان پایبند و متعهد می‌دانند و بدان می‌بالند، هرگز با عربستان قابل مقایسه نیست، معیارهایی مانند دموکراسی، حقوق شهروندی و آزادی‌های مختلف. چه چیزی باعث می‌شود که غربی‌ها با عربستان متحد باشند ولی در قبال ایران مواضع خصمانه اتخاذ کنند؟ آیا منافع اقتصادیِ آن‌هاست که این را ایجاب می‌کند؟ این خیلی مفصل است و مجموعه‌ای از مسائل گوناگون را در بر می‌گیرد. فقط منافع اقتصادی نیست. یعنی منافع اقتصادی، بخش عمده علت هم محسوب نمی‌شود؟ نه، اصلاً اینطور نیست. کلاً این بسته و "پکیجی" که در مورد ایران لحاظ می‌کنند، با موردِ عربستان خیلی فرق دارد. پازلِ پیچیده‌ای است. عوامل زیادی هم دارد. همه‌اش هم به خود ایران و عربستان مربوط نیست. ولی نکته مهم این است که آن تلقی‌ای که آن‌ها در طی دهه‌های اخیر نسبت به ایران پیدا کرده‌اند، یک تلقی اشتباه و غیرواقعی است. خود ما هم در این زمینه تا حدودی مقصریم، چون سیاست توضیحی‌مان ضعیف است. به طور خیلی خلاصه، آن‌ها ایران را از نظر رشد و توسعه، در مقیاس افغانستان ارزیابی می‌کنند. منظور از اینکه می‌گویم تا اندازه‌ای تقصیر خودمان است این است که اقدامات مثبتی که ما در عرصه بین‌الملل انجام می‌دهیم، واقعاً اقدامات فوق‌العاده مهم، تأثیرگذار و واقعاً آرام‌بخشی است، مخصوصاً برای منطقه خودمان؛ ولی این اقدامات را ما هیچ وقت برای طرف‌های دیگر توضیح نداده‌ایم. بعد از بهار عربی که این گروه‌های تکفیری پیدا شدند، واقعاً ایران مهم‌ترین نقش را در سرکوب آن‌ها ایفا کرد و مهمترین نقش را در ایجاد ثبات و استقرار منطقه داشت. این را در خودِ غرب، آن افرادی که با مسائل آشنا هستند اعتراف می‌کنند. اگر ایران نبود، هم بغداد سقوط کرده بود هم اربیل؛ و در پی آن دو، قطعاً کویت هم سقوط می‌کرد. چه بسا خود عربستان هم ساقط می‌شد. واقعاً شرایطِ خیلی دشواری حاکم بود. ولی ایران هیچ وقت این واقعیات را به صورت قابل‌فهم و متناسب با اهمیتی که دارد، برای دیگران توضیح نداد. نه تنها برای مسئولان سیاسی کشورهای دیگر، بلکه حتی برای افکار عمومی خارجی هم توضیح نداد. در مقام مقایسه، ببینید که این قطری که اصلاً از هر نظر، ظرفیت‌های بسیار محدودتری از ایران دارد، در دفاع از خودش و در قبال این چهار کشور عربی که بایکوتش کردند، چقدر کار کرد. ولی ما در قبال مواردی که علیه‌مان است، کمتر اقدامی انجام داده‌ایم؛ ظالمانه‌بودن آن‌ها را برای دنیا توضیح نداده‌ایم. در زمینه توجیه افکار عمومی جهانی، مسائل حقوقی و مسائل مربوط به دیپلماسی عمومی، خیلی کم کار کرده‌ایم. مخصوصاً در مورد آن دسته از اقداماتمان هم که حقیقتاً به نفع صلح و امنیت واقعیِ منطقه و جهان بوده است، خیلی کم و به طور مستند صحبت کرده‌ایم. بنابراین، تلقی‌ای که در مورد ایران وجود دارد، یک تلقی کاملاً اشتباه است؛ به تعبیر بهتر، باید بگوییم که «ناقص» است. البته بخشی از مسئله، بیرون از حیطه قدرت ماست؛ ولی ما حتی در جاهایی هم که می‌توانیم کاری انجام دهیم، کوتاهی می‌کنیم. مثلاً آن دسته از رسانه‌های ما که به زبان‌های دیگر برنامه پخش می‌کنند، خیلی ضعیف هستند؛ غیرفنی عمل می‌کنند؛ عموماً در چارچوب و متناسب با آن واقعیتی که آن زبان ایجاب و اقتضا می‌کند، عمل نمی‌کنند. در خصوص رابطه ایران با عربستان، چه توصیه‌ای دارید؟ توصیه در مورد عربستان و به طور کلی در مورد بخش عربیِ منطقه خودمان، نکته اول این است که همیشه باید این را مد نظر داشته باشیم که این‌ها ممکن است که ناگهان به تعبیر شما، کاملاً انفجاری، علیه ما وارد عمل شوند و یک کاری انجام بدهند. اگر هم تا به حال چنین نکرده‌اند، دلایلی دارد که بخشی از آن واقعاً به دلیل خویشتن‌داری ایران است. نکته دوم در خصوص خود عربستان است. این را قبلاً هم گفته‌ام؛ به رغم همه مسائلی که خاندان سلطنتی موجود دارد، در حال حاضر برای ما بهترین انتخاب و آلترنانتیو است. در شرایط کنونی عربستان، هر رژیم دیگری که بخواهد در عربستان حاکم شود، بدتر از خاندان موجود خواهد بود. اگر احیاناً اوضاع عربستان بهم بریزد، اولاً به سادگی جمع نخواهد شد و ثانیاً در چنان شرائطی گروه‌های سربرآورده سلفی و لیبرال جهت کسب محبوبیّت و موقعیت، و با توجه به شرائط کنونی منطقه، به ضدیت با ایران بیشتر تظاهر خواهند کرد. نکته سوم هم، این فرمایش پیامبر است که فرمود: «نُصِرتُ بالرُّعب». در واقع، ایران مجبور است که در چشم کشورهای منطقه، یک کشور نیرومند باشد. باید بدون آنکه در دیگران وحشت به وجود آورد، در چشم آنها پیوسته قدرتمند باشد. هر عاملی که از نیرومندبودنِ ایران در چشم کشورهای این منطقه بکاهد، باید برطرف گردد؛ چون رفتار این‌ها غیرقابل‌محاسبه است، و آنچه جلوی این غیرقابل‌محاسبه‌بودن را می‌گیرد، در درجه اول، نیرومندبودنِ کشور در چشم آنهاست. ایران می‌باید این ویژگی را داشته باشد و حفظ کند. مهم نیست که نیرومند باشد؛ مهم این است که در چشم آن‌ها نیرومند تلقی شود. خودِ همین جریان از پیدایش بسیاری از مشکلات جلوگیری می‌کند. این منطقه اسکاندیناویا نیست که همه در آرامش باشند و حقوق یکدیگر را رعایت کنند. امنیّت ما عمیقاً مرتبط است با قدرت ما و تلقی دیگران از قدرتمند بودن ما. چنین نیست که با تعارف و مجاملات این امنیّت بدست آید، البته این هم هست که نباید در غیر موارد ضروری از زبان تهدید استفاده کرد. آخرین نکته به سیاست خارجی عربستان بازمی‌گردد؛ این مدیریت جدیدی که این‌ها دارند، به این کیفیت قابل ادامه نیست. بالاخره مجبور خواهند شد که به عناوین مختلف، خود را تعدیل کنند، وگرنه تعدیلشان خواهند کرد. بنابراین، بهترین موضع در قبال این‌ها، علاوه بر اینکه ما می‌باید موقعیتِ نیرومند خودمان را حفظ کنیم، سیاست صبر و انتظار است. نه مجامله کنیم، و نه بیش از اندازه ابراز تمایل برای داشتن یک رابطه مثبت. آن‌ها این نوع برخورد را دلیل بر ضعف می‌دانند. به علاوه، نباید در برابر آن‌ها موضعی خصمانه داشته باشیم و از مشکلات آن‌ها ابراز خوشحالی کنیم. موضع ما باید اینگونه باشد. آنها دیر یا زود به سوی ما خواهند آمد. این یک الزام ژئوپلیتیکی است. حتی برای تسریع این جریان می‌باید بردباری و خویشتن‌داری داشت.  (مصاحبه 18 مرداد 1397 با حجت‌الاسلام والمسلمین دکتر محمد مسجدجامعی در مؤسسه مطالعات راهبردی اسلام معاصر (مرام).)   ارجاعات: [1] Silvio Berlusconi [2] Nicolas Sarkozy [3] Romano Prodi [4] Tony Blair [5] Emmanuel Macron ]]> بين الملل Sat, 18 Aug 2018 13:47:59 GMT http://dinonline.com/doc/report/fa/7870/ چه چیزی مسلمانان را به حزب دمکرات متصل می‌کند؟ http://dinonline.com/doc/report/fa/7857/ در سال ۲۰۱۵ بررسی‌های مرکز تحقیقات پیو نشان داد که مسلمانان اعتقادات شدیدتر و عبادات بیشتری نسبت به بقیه امریکایی‌ها دارند. همچنین آنها حمایت کمتری نسبت به برخی مسائل همچون اشتغال زنان در خارج از خانه، سقط‌جنین و ازدواج هم‌جنس‌گرایان نشان داده‌اند. پیتر یینارت در سایت آتلانتیک از این گزاره‌ها به این نتیجه می‌رسد که مسلمانان در موارد مربوط به جنسیت بیشتر به مسیحیان اوانجلیکن و کاتولیک‌های سنتی نزدیک‌ترند. یک توضیح ساده برای این‌که مسلمان‌ها می‌توانند در یک ائتلاف با پروتستان‌ها باوجود اختلافات حاضر باشند این است که مسلمان‌ها آن‌چنان لزومی نمی‌بینند که دولت ارزش‌های آنان را ترویج دهد. درواقع آن‌ها به‌عنوان یک گروه اقلیتی از دولت انتظار ندارند که ارزش‌های آنان را تبدیل به هنجاری همگانی کند. این تنها برای مسلمانان کافی است که در خانه‌ها و محافل خود به‌صورت آزادانه عقاید سنتی خود را پذیرا باشند درحالی‌که در جامعه به حقوق شخصی افراد احترام بگزارند.   دلیل دیگر نزدیکی دو گروه مسلمان و دموکرات آن است که مسلمانان امریکا در محیط سیاسی امریکا دو انتخاب دارند: یک حزب که نسبت به آنها نامهربان است و یک حزب که نسب به آنها پذیرا است. شاید مسلمان‌ها در مواردی چون قوانین هم‌جنس‌گرایانه با دموکرات‌ها هم‌نظر نباشند ولی در مواردی چون طرفداری از یک جامعه پلورالیستی با آنها منافع مشترک دارند. درواقع آنها برای تیمی بازی می‌کنند که آنها را می‌خواهد نه تیمی که با آنها سرستیز دارد. اتحاد کنونی مسلمانان و دمکرات‌ها همیشه وجود نداشته است. پیش از ۱۱ سپتامبر مسلمانان در بین دو حزب تقسیم می‌شدند. اما پس‌ازآن و به‌ویژه با عداوت حزب جمهوری‌خواه با مهاجران مسلمان، مسیری نداشتند جز آنچه در پیش‌گرفتند. اما دموکرات‌ها نیز هنگامی مسلمانان را در بین خود پذیرفتند و به آنها اجازه ورود دادند که عقاید خود درباره جنسیت را پشت در بگذارند و وارد شوند. به‌هرروی مسلمانان درباره این تنش بین ایمان و سیاست همچنان به مذاکره خواهند نشست. شاید جمهوری‌خواهان دوباره یک روز به دنبال به دست آوردن رأی مسلمانان باشند یا شاید اسلام در امریکا راه خود در مسیر لیبرال پروتستانتیسم بیابد و تلاش کند تا در حزب دموکرات به‌نوعی بیان نهایی از اهداف خود برسد. ]]> بين الملل Sun, 12 Aug 2018 22:08:35 GMT http://dinonline.com/doc/report/fa/7857/ عربستان سعودی علیه اسلام سیاسی http://dinonline.com/doc/report/fa/7772/ چگونه می‌توان قوانین الهی را باطل کرد؟ چطور می‌توان چیزی را که تاکنون گفته می‌شد قانونِ خداوند است تغییر داد؟ این پرسش‌هایی است که محمدبن‌سلمان در زمانی که محدودیت‌های اجتماعی را کاهش می‌دهد با آن روبه‌روست؟ او عامل تمام محدودیت‌ها را ایران می‌داند و می‌گوید عربستان سعودی از سال 1979 (سال انقلاب 1357 در ایران) مسیر دیگری در پیش گرفت. در آن سال سنّی‌های افراطی به مسجد جامع مکه یورش بردند. پیش از آن عربستان سعودی کنسرت و سینما داشت، بعد از سال 1979 پادشاهان سعودی که خودشان را نگهبان و متولی دو مسجد مقدس می‌دانستند تصمیم گرفتند دشمنان خود را، اعم از شیعه و سنّی از سرزمین‌های مقدس اسلامی بیرون کنند. او می‌گوید بیشتر قوانینی که اکنون معرفی می‌شوند ملحدانه و بدیع‌ نیستند، بلکه بازگشت به گذشتۀ عادی خودمان است. اسلام دین معتدلی است و متاسفانه افراط گرایی این دین را از ما ربوده است. مقامات مذهبی عربستان سعودی پس از سال 1979، قوانین سختی را در سراسر قلمرو پادشاهی‌شان اعمال کردند، با ظهور جهاد جهانی، قوانین سعودی در تلاش بود از نفوذ گروه‌های افراطی مثل القاعده، طالبان و داعش جلوگیری کند، زیرا اعمال و تفکر مذهبی آنها بسیار شبیه به روحانیون سعودی بود به جز در زمان و مکانی که می‌بایست به خشونت سیاسی دست می‌زدند. مقامات سعودی چگونه می‌توانستند بین وهابی‌گرایی و جهادگرایی فاصله بیندازند؟ آنها انکار کردند که چیزی به نام وهابی‌گری وجود دارند و گفتند اقدامات و قوانین آنها همان اسلام ساده است که اسلاف آنها یعنی نسل پیامبر و یارانش به آن عمل می‌کردند (بنابراین سلفی‌گری را پذیرفتند). به علاوه آموزه‌های سلفی‌ها می‌گوید سلفی‌گری واقعی خاموش و غیرسیاسی است و از دستورات حاکم پیروی می‌کند. بنابراین اگر سلفی‌ها شورش کنند تحت آموزه‌های اخوان‌المسلمین قرار گرفته‌اند. اخوان‌المسلمین در سال 1928 میلادی در طی مخالف با قوانین بریتانیایی در مصر تشکیل شد و بعد در سراسر جهان عرب الهام‌بخش اسلامِ سیاسی شد. امروز محمدبن زاید ابوظبی، قدرت اصلی در امارات متحدۀ عربی، اخوان‌المسلمین را یک تهدید می‌داند و بسیاری از فعالان سیاسی را دستگیر کرده است. در مقابل، در قطر شیخ تمیم بن حامد از حامیان اخوان‌المسلمین است. محمدبن‌سلمان اکنون ایران، داعش و اخوان‌المسلمین را مثلث شرارت می‌نامند و در تلاش است بین جهان عرب (از جمله سلفی‌های آرام و غیرسیاسی) و این سه نیرو مرزبندی ایجاد کند. یکی از روزنامه‌نگاران عرب که به آمریکا تبعید شده است می‌گوید: «تحلیل محمدبن‌سلمان احمقانه است، او اخوان‌المسلمین را با داعش یکی می‌داند در حالی که داعش به دنبال خلافت از طریق اعمال خشونت است و اخوان‌المسلمین به دنبال خلافت از طریق دموکراسی آرام.» اصرار عربستان سعودی بر «اسلام معتدل» ممکن است یک مزیت متناقض داشته باشد؛ بسیاری از شیعیان امیدوارند این خط مشی باعث شود از حجم رفتارهای ضدشیعۀ روحانیون وهابی کاسته شود. شیعیان اطراف خلیج فارس جمعیت اقلیت را تشکیل می‌دهند و بیشترِ نگرانی آنها بابت رخ دادن فاجعۀ اقتصادی است، نه تجزیه‌طلبی و دخالت کشورهای منطقه. شعیعان احساس می‌کنند شورای همکاری خلیج فارس، با روش‌های مختلف میان آنها تبعیض قائل می‌شود و اغلب حق آنها به خاطر «دیگری» زیر پا گذاشته می‌شود. در سال 2011، در طول بهار عربی، بسیاری از شیعیان به خیابان‌ها آمدند و دست به اعتراض زدند. بیشترین ناآرامی‌ها در بحرین آغاز شد کشوری که حاکمان سنّی دارد و اکثریت جمعیت از جمله معترضان شیعه هستند. در عربستان سعودی نیز اعتراضاتی آغاز شد و تا سال 2016 با سرکوب‌های شدید و خونریزی خاموش شد. امروز در عربستان سعودی شاهزاده محمد بن سلمان به دنبال تمایز میان شعیان و ایران است، اما خشم عمیقی در میان برخی از مردم وجود دارد. یکی از فعالان شیعه در عربستان سعودی می‌گوید: «افرادی که سلاح داشتند مجرم بودند، اما حکومت عربستان جرمش بیشتر از آنها بود.» ]]> بين الملل Tue, 26 Jun 2018 07:28:13 GMT http://dinonline.com/doc/report/fa/7772/ آیا پیروزی مقتدی صدر از نفوذ ایران در عراق کم خواهد کرد؟ http://dinonline.com/doc/report/fa/7753/ به گزارش دین‌آنلاین، الجزیره در گزارشی به تحلیل آینده عراق پس از پیروزی ائتلاف مقتدی صدر پرداخته و نوشته است: در حالی که مقتدی صدر تنها 16.4 درصد از صندلی‌های پارلمان را دارد، نیروهای سیاسی عراق آنقدر تکه تکه شده‌اند که این درصد اهمیت بسیار قابل توجهی دارد. به علاوه ائتلاف مقتدی صدر بسیار کمتر از گروه‌های سیاسی و متحدان دیگر در سیاست عراق امکان متلاشی شدن و جدا شدن از یکدیگر را دارند و بزرگترین رقبای صدر گروه‌هایی هستند که به احتمال زیاد طی ماه‌ها و سال‌های آینده اثر بسیار کمتری خواهند داشت. الجزیره در ادامه ادعا کرده است: در این شرایط منافع ایران در خطر است، بسیاری از مقامات ایران از نتایج انتخابات عراق راضی نیستند، در طول مبارزات انتخاباتی یکی از مسائل مهم مورد بحث گروه‌های سیاسی، منافع و نفوذ ایران در عراق بود، مباحثات پیرامون این موضوع در روند تشکیل حکومت جدید نیز ادامه خواهد یافت. نفوذ ایران، در واقع فقط یکی از نکات بنیادی انشعاب احزاب سیاسی عراق است. زیاد العلی نویسنده این گزارش الجزیره در ادامه آورده است: ایران در عراق نفوذ زیادی دارد اما نه آن قدر که بسیاری از تحلیل‌گران ادعا می‌کنند. بعضی از تحلیل‌گران معتقدند ایران کنترل همه‌جانبه‌ای بر سیاست عراق دارد. بیش از یک دهه پیش، ایران تمام احزاب اصلی شیعۀ عراقی را تشویق کرد تا یک ائتلاف واحد انتخاباتی تشکیل بدهند و همچنین ایران آنها را ترغیب به شکل‌دادنِ سازوکاری کرد تا احزاب در مورد اختلافات خود پشت درهای بسته مذاکره کنند. اما احزاب این خط مشی را دنبال نکردند و نتوانستند امنیت را بهبود ببخشند و رقابت بر سر رهبری باعث شد اتحاد آنها در سال 2009 از هم بپاشد. واکنش ایران تغییر اهداف کوتاه‌مدت بود تا بتوانند سیاستی دوستانه در پیش بگیرند و روابطی امن و اقتصادی عراق با تهران را حفظ کنند، در سال 2014 نخست‌وزیری نوری‌المالکی بهترین موقعیت برای دستیابی به این اهداف بود. اما دولت نوری المالکی در قدرت نماند و حیدرالعبادی با دیدگاه‌های مغایر با نوری المالکی به قدرت رسید. العلی در ادامه تحلیل خود افزوده است: ایران از اینکه بسیاری از عراقی‌ها مخالف حضور خارجی در کشورشان هستند آگاه است. به همین دلیل به دنبال حفظ نفوذ از طریق همراهی و مساعده به آنها و اجتناب از رودررو شدن با واکنش شدید سیاسی توسط عراقی‌هاست. به لحاظ عملی نیز ایران به دنبال گماردن برخی از متحدانش مثل ائتلاف الفتح و دولت ائتلاف قانونی در دولت بعدی است. این نویسنده درپایان آورده است: مقتدی صدر بسیار بیشتر از رقبای خود بر محدود کردن منافع ایران در عراق تمرکز دارد، به همین دلیل بسیاری از ضدایرانیان در عراق به مقتدی صدر پیوستند و علیه تهران شعار دادند. اما همانطور که ایرانیان نمی‌توانند تعیین کنند چه کسی بر صندلی نخست‌وزیری عراق تکیه بزند، عوامل مقتدی صدر نیز محدودیت‌های مشابه دارند. مقتدی صدر با اینکه در قطب قدرت قرار گرفته است اما توانایی حذف کامل نیروهای الفتح و دولت ائتلاف قانونی را در دولت بعدی ندارد. بنابراین مقتدی صدر نیز باید همچون سیاست ایران از مواجهۀ مستقیم با ایران اجتناب کند. مذاکرات آینده نشان خواهد داد که مقتدی صدر برای رسیدن به اهدافش، از جمله محدود کردن مداخلۀ خارجی در عراق، چه گامی برخواهد داشت. ]]> بين الملل Fri, 01 Jun 2018 13:48:05 GMT http://dinonline.com/doc/report/fa/7753/ امکان افزایش خشونت در عراق با پیروزی ائتلاف مقتدی صدر http://dinonline.com/doc/report/fa/7750/ به گزارش دین‌آنلاین به نقل از عرب نیوز، مقتدی صدر، روحانی رادیکال عراق، اکنون در قدرت سیاسی جایگاهی تعیین‌کننده دارد. در روزهای اخیر او مورد تهدید جانی واقع شد و در عرض چند ساعت هواداران جوانش روبه‌روی خانۀ او در نجف گرد آمدند و اعلام کردند که حاضرند جانشان را در راه او بدهند. ویدئوهایی که منتشر شده است نشان می‌دهد که هواداران مقتدی صدر تهدید کرده‌اند که اگر «کسی به مقتدی صدر حمله کند یا او را از حقش برای تشکیل حکومت بعدی محروم کند»، آنها همه چیز را به آتش خواهند کشید. پیروزی ائتلاف مقتدی صدر باعث افزایش نگرانی در مورد گسترش خشونت شده است. این احتمال وجود دارد که اگر این ائتلاف در تشکیل حکومت دچار دردسر و مشکل بشود، جنایات شبه‌نظامیان صدام دوباره تکرار شود. بیشتر هواداران مقتدی صدر افراد متعصب هستند که آموزش صحیحی نداشته‌اند و به طور معمول  بیکار هستند و از فقیرترین مناطق عراق آمده‌اند. آنها مقتدی صدر را فرد مقدسی می‌دانند که باید جان‌شان را برای او فدا کنند. آنها معتقدند نباید با صدر مخالفت کرد یا دربارۀ نظراتش بحث کرد و مخالفان صدر سزاوار مرگ یا صدمۀ شدید هستند. مصطفی، یکی از شیعیان فعال حقوق بشر می‌گوید: «تمام نشانه‌ها ثابت می‌کنند که وضعیت عراق بدتر از قبل است.» پیروان مقتدی صدر در اصل پیروان پدر او سیدمحمد باقر صدر هستند. پس از سقوط صدام حسین توسط ایالات متحده امریکا، مقتدی صدر گروه مسلح جیش المهدی را برای مبارزه با اشغال‌گران و متحدان اشغال‌گران – از جمله مترجمان، روزنامه‌نگاران و فعالان - تشکیل داد. نقش آنها در ممانعت از کشتار شیعیان توسط گروه‌های ستیزه‌جوی سنی در عراق، باعث تقویت جایگاه این گروه در میان سایر گروه‌های شیعه شد. در سال 2008، پس از اینکه جیش المهدی کنترل بسیاری از مناطق شیعه‌نشین، از جمله بخش بزرگی از بغداد را در دست گرفت، شمار شیعیانی که هدف گلوله و اخاذی قرار می‌گرفتند رو به افزایش نهاد و در آن زمان مقتدی صدر هرگونه دخالت در فعالیت‌های مبارزان جیش المهدی را تکذیب کرد و تصمیم گرفت فعالیت‌های جیش المهدی را متوقف کند. برنامۀ مقتدی صدر این است که بزرگترین حزب پارلمانی را که دارای حق انحصاری تشکیل دولت است تأسیس کند و زمانی که اعلام کرد قصد دارد یک دولت پدرسالار زیر نظارت خودش تشکیل بدهد نگرانی مردم و احزاب سیاسی افزایش یافت. نظرات مقتدی صدر، بحث و انتقاد گسترده‌ای را ایجاد کرده است، عراقی‌هایی که دوران بین سال‌های 2006 تا 2008 را به خاطر دارند، در آن زمان پیروان صدر دیدگاه‌هایشان را با زور به دیگران تحمیل می‌کردند. یک استاد علوم سیاسی در دانشگاه بغداد می‌گوید: «هر کسی که بیانات مقتدی صدر را دنبال کند متوجه می‌شود که منظور صدر از "دولت پدرسالار" یعنی او خود پدر دولتی است که به آن زندگی می‌دهد، افراد دولت به اراده و اقتدار خود او انتخاب می‌شوند.» مردم ترسیده‌اند و چه صدر بتواند حکومت تشکیل بدهند چه نتواند، هر لحظه امکان دارد موجی از خشونت به راه افتد. پس از اینکه گفته شد که ممکن است صدر مورد هدف حمله قرار بگیرد، او نوشت: «پیروزی ما خیلی‌ها را ناراحت کرده است، ما در حال انجام اصلاحاتی هستیم و با دیگران به مصالحه و سازش نخواهیم رسید.»     ]]> بين الملل Thu, 31 May 2018 09:32:26 GMT http://dinonline.com/doc/report/fa/7750/ تأثیر مطالعات کنگره درباره آخرالزمان در خروج ترامپ از برجام http://dinonline.com/doc/report/fa/7737/ در سال 1995، کنگرۀ امریکا رأی به انتقال سفارت امریکا به بیت‌المقدس داد. اما تا پیش از ریاست‌جمهوری دونالد ترامپ، هم دموکرات‌ها و هم جمهوری‌خواهان که نگران پیامدهای خشونت‌آمیز و مرگبار این انتقال بودند، در مقابل اجرای این دستور مقاومت کردند. اما دونالد ترامپ همراه با مشاوران و خانواده‌اش این کار را کردند و در روز انتقال سفارت بیش از 50 نفر فلسطینی از جمله چند کودک کشته شدند. بیل کلینتن، جورج بوش و باراک اوباما برای به رسمیت شناختن بیت‌المقدس به عنوان پایتخت اسرائیل از سوی ثروتمندانِ حامیِ کارزارهای انتخاباتی زیر فشار بودند. اما صدایی که دونالد ترامپ شنید صدای مسیحیان اونجلیک بود که به عروج مسیح (Rapture) معتقدند. مایک پنس، معاون رئیس‌جمهور و مایک پمپئو وزیر امور خارجه مقام خود را در کابینۀ ترامپ حفظ کردند. برای مسیحیان معتقد به عروج، بازگشت بیت‌المقدس به مردمان یهود، کلید ظهور دوبارۀ مسیح است. رابرت جفریز، کشیشی که برای اونجلیک‌های معتقد به عروج مسیح موعظه می‌کند، در روز گشایش سفارت امریکا در بیت‌المقدس دعا خواند. او پیش از این گفته بود که مورمن‌ها مرتد هستند، تقدیر یهودیان جهنم شده‌ است. اسلام کودک‌آزاری را ترویج می‌دهد و همجنس‌گرایان نجس هستند. او در دعاهایش گفت: «ما هر روز خداوند را شاکریم که به ما رئیس‌جمهوری داده است که زمانی که به اسرائیل آمد مردانه‌وار در سمت درستِ تاریخ و مهم‌تر از آن در سمت خدا ایستاد.» اعتقاد به عروج، هزاره‌گرایی یا رستاخیزشناسی دارای تنوع چندگانه هستند اما هستۀ اصلی دیدگاه آنها وقوع یک جنگ آخرالزمانی است، مسیح بازمی‌گردد و مسیحیان حقیقی عروج می‌کنند یا به بهشت وارد می‌شوند و بقیۀ ساکنان زمین مجازات می‌شوند. معتقدان به عروج در مورد ترتیب رویدادها اتفاق نظر ندارند، اما همۀ آنها معتقدند که تنها مسیحیان نجات خواهند یافت. این گروه معتقدند که ترامپ برنامۀ خدا را اجرا می‌کند. در کاخ سفید یک گروه مطالعاتی هفتگی برای خواندن کتاب مقدس گرد هم می‌آیند و گفته می‌شود در آن دربارۀ آخرالزمان و فلسفۀ مذهب اونجلیک‌ تاریخی بحث می‌کنند. برنامه مطالعات کتاب مقدس توسط کاخ کنگرۀ امریکا برگزار می‌شود، در تاریخ 8 مه 2018، روزی که ترامپ از توافقنامۀ ایران خارج شد، کاخ کنگره آخرین مطالعاتش را منتشر کرد و با عنوان «کتاب مقدس در زمان جنگ توجیه‌کننده است» اجتناب از جنگ و رفتن به سوی صلح‌طلبی را رد کرد. منتقدان هشدار داده‌اند اونجلیک‌های عروج‌باور تهدیدی برای صلح جهانی هستند و هرکاری بتوانند برای بازگشت مسیح می‌کنند. آنها معتقدند فقط دو گروه وجود دارد: خیر و شر یا باخدا و بی‌خدا. با این تعریف هر مذهب دیگری غیر از مذهب آنها دروغین است. در ماه ژانویۀ گذشته تعدادی از رهبران مسیحی دعوت ملاقات با مایک پنس را رد کردند و گفتند او برای جابه‌جایی سفارت تلاش می‌کند. این کار بخشی از یک «ایدئولوژی بیمار» است که به انحراف بردنِ پیام عدالت و رحمت مسیحیت می‌شود. ایدۀ آغاز آخرالزمان توسط بسیاری از مسیحیان، دانشمندانِ کتاب مقدس و الهیات رد شده است، اما این ایده از سال 1800 بخشی از تاریخ امریکا بوده است و توسط گروه‌های بسیاری منتشر و پیگیری شده است. پیروانِ الهیات عروج، اونجلیک‌های سفیدپوست اکثریت جمعیت را تشکیل نمی‌دهند اما نیروی کافی برای شکل دادن به انتخابات را دارند. این گروه دیدگاه‌های دیگری نیز دارند که به سیاست‌های ترامپ نزدیک است. آنها معتقدند زمین برای استفادۀ انسان خلق شده است و محیط‌‌زیست‌گرایی نوعی کفرگویی است. همچنین آنها استدلال می‌کنند که بشر قادر به تخریب زمین نیست زیرا خداوند چهرۀ زمین را مدام بازتجدید می‌کند تا زمانی که یک بهشت جدید و یک زمین جدید در آخرالزمان شکل بدهد. اونجلیک‌ها به معاهدات و اتحادیه‌های بین‌المللی، از جمله سازمان ملل، معاهدۀ تجارت جهانی و حتی اتحادیۀ اروپا بدبین هستند، آنها به هرگونه اتحاد بین‌المللی در راستای صلح بدبین هستند و معتقدند تاریخ در راستای صلح پیش نمی‌رود. به نظر می‌رسد ترامپ که به زناکاری متهم است و هتاکی می‌کند وسیلۀ مناسب و محبوبی برای پیشگویی‌های مسیحیت نباشد اما او در محافل اونجلیک‌ها با کورش کبیر مقایسه شده است؛ پادشاهی ایرانی که پیشگویی کرد یهودیان به بیت‌المقدس بازمی‌گردند. بنیامین نتانیاهو نیز در ماه مارس به این مقایسه اشاره کرد. دلیل اینکه اونجلیک‌های مسیحی دونالد ترامپ را دوست دارند این نیست که او را مقدس می‌دانند، بلکه به این دلیل است که او را وسیله و ابزار خداوند می‌دانند. ]]> بين الملل Fri, 18 May 2018 15:11:05 GMT http://dinonline.com/doc/report/fa/7737/ ​دعاهای روز گشایش سفارت امریکا در بیت‌المقدس http://dinonline.com/doc/report/fa/7736/ به گزارش دین‌آنلاین به نقل از گاردین، میت رامنی مورمِن (فرقۀ مذهبی مرتبط با شاخهٔ اصلی جنبش قدیسان آخرالزمان مسیحیت احیاگر) است. رامنی اولین وزیر امور خارجۀ امریکا در دولت دونالد ترامپ بود و از زمان تصدی‌اش در این مقام منتقد سرسخت رفتار ترامپ شد. او روز یکشنبه در تویتر نوشت: «رابرت جفریز می‌گوید شما با یهودی‌بودن نمی‌توانید در امنیت باشید و مورمنیسم ارتدادی از قعر جهنم است. او دربارۀ اسلام نیز همین نظر را دارد. چنین مذهب کوته‌فکری نباید برای گشایش سفارت امریکا در اورشلیم دعا بخواند.»   جفریز نیز در پاسخ به رامنی نوشت: «2000 سال است تاریخ مسیحیت آموزش می‌دهد که رستگاری از راه ایمان به مسیح است. واقعیت این است که من همراه با ده‌ها میلیون اونجلیک مسیحی در سراسر دنیا، همچنان از این اعتقاد حمایت می‌کنیم، این نه کوته‌فکری است و نه حتی ارزش خبری دارد.» جفریز در خطبه‌اش در روز گشایش سفارت آمریکا در اورشلیم گفت: «اسرائیل از طریق ابداعات در علم پزشکی، تکنولوژی و انرژی برای تمام جهان برکت است، اما بالاتر از همه اسرائیل با نشان دادن تو به ما، تو خدای یکتای حقیقی، از طریق پیام‌های انبیایش، کتب مقدس و مسیح، برای این جهان برکت است. ما امروز برای داشتن رهبری شجاعانۀ بنیامین نتانیاهو و اراده‌اش در دفاع از مردمش به هر قیمتی، تو را شاکریم. ما برای داشتن رهبر بزرگی مثل دونالد ترامپ تو را شاکریم. بدون عزم، گره‌گشایی، شجاعتِ دونالد ترامپ ما امروز اینجا نبودیم. ما تو را شاکریم برای اینکه امروز دونالد ترامپ مردانه‌وار در سوی تو ایستاده است.» دونالد ترامپ در این مراسم گفت: «آمریکا به دلیل آزادی و صلح، دوست و شریک بزرگ اسرائیل است.» ایوانکا ترامپ نیز در این روز گفت:«ما برای پتانسیل نامحدود اتحاد اسرائیل-آمریکا و برای صلح دعا خواهیم کرد.» این دعاها و حرف‌ها در ساعاتی بود که در مرز کرانۀ باختری بیش از 60 نفر از فلسطینی‌ها کشته و بیش از 1200 نفر از مسلمانان فلسطینی در همان روز توسط نیروهای اسرائیلی، با شلیک گلوله زخمی شدند. آن روز را که برای مسلمانان فلسطین روز نکبت بود، دونالد ترامپ روز جشن اعلام  کرد. ]]> بين الملل Thu, 17 May 2018 05:28:44 GMT http://dinonline.com/doc/report/fa/7736/ ​پاره‌ای از اندیشه‌های مهاتیر بن محمد دربارۀ اسلام و مسلمانان در جهان http://dinonline.com/doc/report/fa/7729/ بر اساس آمار ارائه شده، در کشور مالزی اکنون مالزی 19,237,161 نفر مسلمان زندگی می‌کند. به نقل از بلومبرگ مهاتیر محمد در سال 2003 در سخنرانی نشست کشورهای اسلامی گفت: «در واقع ما [مسلمانان] بسیار قوی هستیم، 1.3 میلیارد نفر را نمی‌توان به راحتی حذف کرد. اروپایی‌ها، از 12 میلیون نفر یهودی 6 میلیون نفر از آنها را کشتند. اما امروز یهودیان با نمایندگی بر جهان حکومت می‌کنند. آنها دیگران را برای اینکه برای‌شان بجنگند و بمیرند به‌کار می‌گیرند.» مهاتیر محمد، در 5 مه 2018، در سخنانی خطاب به مسلمانان اروپا به نقش و مسئولیت مسلمانان در اروپا اشاره کرد و دیدگاه‌های خود دربارۀ اسلام و مسلمانان را بیان کرد که در ادامه بخش‌هایی از سخنان او را می‌آوریم: اسلام برای اروپایی‌ها کاملاً بیگانه نیست، وجود مسلمانان در اروپا موجب برکت است، من معتقدم بسیاری از اروپایی‌ها اکنون پذیرای دین اسلام هستند چراکه در شرایط فعلی ایمان خود به مسیحیت را از دست داده‌اند و دچار فقدان معنویات شده‌اند. امروز مسلمانان با وجودی که از یوغ استعمار رها شده‌اند هنوز مظلوم‌ترین مردم در جهان هستند. به مسلمانان و دین‌شان همچون چیزهایی ناسازگار با دوران مدرن نگاه می‌کنند و به نظر می‌رسد مسلمانان نمی‌توانند در پیشرفت و توسعه با مردم دیگر مذاهب رقابت کنند. امروز اسلام را مروج تروریسم معرفی می‌کنند و با الفاظ ناخوشایند دربارۀ پیامبر اسلام سخن می‌گویند، کشورهای مسلمان مورد حمله قرار می‌گیرند و مسلمانان کشته می‌شوند اما دیگر مسلمانان قادر به حمایت از خواهران و برادران دینی خود نیستند، زیرا همۀ آنها یا ضعیف هستند یا دیگر مسلمانان را خواهران و برادران خود نمی‌دانند و بعضی از آنها مایل به همکاری با دشمنان اسلام و به زیان مسلمانان دیگر هستند. برخی از کشورهای مسلمانان حتی از مخالفان ثروتمند خود نیز ثروت بیشتری دارند اما این ثروت به نفع اسلام و مسلمانان به کار گرفته نمی‌شود و اگر بخواهم حقیقت را بگویم این ثروتِ بی‌مانند به دست دشمنان اسلام می‌رسد تا علیه خود مسلمانان از آن استفاده شود. با وجود این ثروت افسانه‌ای، امروز کشورهای مسلمانی در جهان هستند که حتی نمی‌توانند غذای روزانۀ مردم را تهیه کنند و در فقر و فلاکت به سر می‌برند. در این شرایط گاه خود مسلمانان فقیر باور دارند که تحت ستم بودن و فقر، از آنان مسلمانانی بهتر می‌سازد. در واقع این جهان همان‌قدر که برای پیروان دیگر مذاهب هست برای مسلمانان هم هست، مسلمانان نباید فراموش کنند که ما در نماز وقتی می‌گوییم «رَبَّنَا آتِنَا فِی الدُّنْیَا حَسَنَةً وَفِی الآخِرَةِ حَسَنَةً»، هم برای این دنیا و هم برای آخرت‌مان سلامتی و ثروت و رفاه می‌خواهیم. چگونه خداوند می‌تواند فقر و بدبختی خلیفۀ خودش را در این جهان ببیند؟ این بی‌معنی است. از سوی دیگر قرآن می‌گوید هر چه خوب است از خداست و هر چه بد است نتیجۀ قصور خود ماست و خداوند سرنوشت کسی را تغییر نمی‌دهد مگر اینکه خودشان بخواهند. حال سوال این است که آیا ما به اندازۀ کافی برای بهترشدن اوضاع خودمان تلاش کرده‌ایم؟ و پاسخ این است که البته تلاش نکردیم. امروز ما در علم و پژوهش نیز نسبت به پیروان ادیان دیگر چندان موفق نیستم و ممکن است خیلی‌ها بگویند این اسلام است که مانع پیشرفت‌های دنیوی می‌شود. اما ما می‌دانیم در طول تاریخ زمانی مسلمانان موفق‌ترین دانشمندان در جهان بودند، تمدن‌های بزرگ ساختند و زمانی همان چیزی بودند که اکنون ما آنها را ابرقدرتهای جهانی می‌نامیم.اما چه اتفاقی افتاد؟ زوال مسلمانان از قرن پانزدهم میلادی آغاز شد. در این دوران ترس از دست‌دادنِ ایمان باعث می‌شد مسلمانان از یادگیری علم و پزشکی مدرن و ریاضیات اجتناب کنند و در همین زمان اروپایی‌ها آغاز به کسب دانش و علوم در این زمینه‌ها کردند و دستاوردهای گذشتۀ مسلمانان را نیز آموختند. رنسانس مسیح رخ داد و شکاف بین مسلمانان و مسیحیان زیاد شد و به تدریج مسلمانان تبدیل به مصرف‌کنندگان دانش مسیحیانِ اروپایی شدند، و در حالی که در قرآن تصریح شده است که امّت مسلمان باید توانایی دفاع از خود را داشته باشند، امروز ما برای دفاع از خود نیز به تسلیحات غیرمسلمانان نیاز داریم. حتی در نیای امروز نیز ما دانش غیرمذهبی را موضوعاتی سکولار می‌دانیم و بسیاری از مسلمانان می‌خواهند فرزندان‌شان مطالعات مذهبی داشته باشند. جهان در حال تغییر است و تغییرات اساسی است. سرعت و سهولت ارتباطات منجر به مهاجرت مردم شده است و امروز کشور تک‌قومیتی و تک‌مذهبی نداریم. اسلام فقط برای زمان پیامبر نیست برای همۀ زمان‌هاست، همان‌طور که پیامبر توانست از جاهیلت، تمدنی بزرگ بنا کند ما نیز باید بتوانیم به پیشرفت‌ و توسعۀ بیشتری برسیم. با وجودی که برخی از تفاسیر غلط از احکام اسلام باعث عقب‌ماندگی و ناتوانی ما شده است اما معتقدم که اگر به آموزه‌های اصیل قرآن و احادیث معتبر، بازگردیم می‌توانیم تغییرات لازم را در زندگی خود ایجاد کنیم و قادر به تغییر جهان نیز خواهیم بود. ما با افتخار می‌گوییم که اسلام فقط یک باور مذهبی نیست بلکه یک راه زندگی است، یک دین است. اگر ما باور داشته باشیم که اسلام راهی برای زیستن است مطمئن خواهیم شد که تمام مسلمانان زندگی خوبی خواهند داشت و ما به عنوان برادر باید به‌یکدیگر کمک کنیم. امیدوارم برادران مسلمان اروپایی ما در نظر داشته باشند که ما همانگونه که رنج‌هایمان را با هم به اشتراک می‌گذاریم، فرصت‌های خوب را هم با یکدیگر سهیم می‌شویم. ]]> بين الملل Wed, 16 May 2018 17:09:51 GMT http://dinonline.com/doc/report/fa/7729/ ایران و مراکش؛ فراز و نشیب رابطه متقابل http://dinonline.com/doc/interview/fa/7723/ با توجه به اینکه شما چند سال سفیر ایران در مراکش بودید و با آن منطقه آشنایید، اصولاً پولیسارو چیست و چه ارتباطی با صحرای غربی و مراکش و الجزایر دارد؟ ریشه‌های این مشکل چیست و به چه مسائلی باز می‌گردد؟ خوب، داستان پولیساریو خیلی مفصل است. به طورِ خیلی خلاصه برمی‌گردد به نیمه دهه هفتاد قرن گذشته. این منطقه تحت استعمار اسپانیا بود. یعنی منطقه‌ای در جنوب مراکش و الجزائر که از طرف غربی هم با موریتانی هم‌مرز است که بدان صحرای غربی می‌گویند. اسپانیا اینجا را ترک می‌کند. در آن موقع بلافاصله با توجه به مستنداتی که مراکشی‌ها ارائه می‌کردند مدعی بودند که این منطقه جزئی از کشورِ مراکش است. اسپانیا به چه عنوان در آنجا بوده است؟ اسپانیا به عنوان یک کشور استعمارگر آنجا بوده است. یعنی صرفاً صحرا را تحت استعمار داشته است؟ بله. اسپانیا در چند نقطه آفریقا بوده است. مثلاً در خودِ مراکش در قسمت تطوان و سواحل شمالی اطراف آن در مدیترانه. گذشته از آن که دو منطقه حساس و استراتژیک سبته و ملیلیه را هم که متعلق به مراکش بود، از قرن پانزدهم اشغال کرده بود که هنوز هم در اختیار او است. معروف است که مراکش تحتِ استعمار فرانسوی‌ها بوده است که بود. اما چنانکه گفتیم بخش‌هایی از آن تحت استعمار اسپانیایی‌ها بود که با مردم محلی بسیار بد رفتار می‌کردند. عکسی را در ایام مأموریت دیدم که سربازان اسپانیایی با سر بریده مبارزان مراکشی فوتبال بازی می‌کردند. پس بنابراین این منطقه، آخرین منطقه‌ای است که استعمارگران از آن خارج می‌شوند. بله. عملاً در مجموع قارة آفریقا، صحرا آخرین منطقه‌ای است که استعمارزدایی می‌شود. مراکشی‌ها مدعی این بودند که اینجا بخشی از سرزمین ما است و به این هم خیلی اصرار داشتند. داستانِ خیلی مفصلی هم دارد. راهپیمایی مفصلی را ملک حسن و تعداد زیادی از مراکشی‌ها به سوی صحرا انجام دادند جهت تثبیت حاکمیت‌شان بر این منطقه. ولی به هر صورت، بخشی از صحرائی‌ها، خواهان استقلال بوده‌اند. موضوعی که هست این که بعد از استقلال الجزائر، پیوسته رقابتی بین مراکش و الجزائر، وجود داشت. کمابیش این دو همسایه هموزن هستند به لحاظ جمعیتی. یعنی تقریباً جمعیت‌هاشان مساوی است، و داستان صحرا وارد رقابت بین این دو همسایه می‌شود که مسئله را به مراتب پیچیده‌تر می‌کند. به هر حال کسانی که خواهان استقلال صحرا بوده‌اند، این‌ها مورد پشتیبانی الجزایر قرار می‌گیرند و مراکشی‌ها هم خواهان الحاق صحرا هستند. حتی زد و خوردهایی صورت می‌گیرد، تا اینکه در 1991 قرار می‌شود نیروهای سازمان ملل، مینورسو، در این منطقه مستقر بشوند. که تا حال حاضر ادامه دارد. پس گروه پولیساریو به عنوان یک گروه استقلال طلب است که از جانب الجزایر حمایت می‌شود؟ بله. البته برخی از کشورها هم استقلال صحرا را به رسمیت شناخته‌اند. البته این جریان خیلی فراز و نشیب داشته است. کشورهایی که این پولیساریو را به رسمیت شناخته‌اند، بعضاً در آفریقا بوده‌اند و یا در آمریکای لاتین و یا در آسیا. پیوسته مراکشی‌ها به لحاظ سیاسی با آنها صحبت می‌کرده‌اند و بعضاً حتی به آنها فشار می‌آورده‌اند که این به رسمیت شناختنشان را پس بگیرند. بعضی اوقات پس می‌گرفته‌اند. یک حالت خیلی استثنائی داشته و دارد. چطور است که پولیساریو نامیده شده است؟ یعنی زبانشان آنجا رسمی اسپانیولی بوده است؟ زبانشان، عربی است. و لهجه‌شان خیلی شبیه است به مردم موریتانی و مردم جنوب مراکش. به چه اعتباری عنوان پولیساریو به آنها اطلاق شده است؟ این کلمه مخفف «جبهه خلق برای آزادی» است به زبان اسپانیایی است. به اعتبار اینکه آن قشرِ نخبه‌ای که خواهان استقلال بوده‌اند، این‌ها تحصیلات اسپانیایی داشته‌اند و معمولاً در کشورهایی که استعمارگران می‌روند، نخبه آن جامعه زبان کشور استعمارگر را می‌آموزد. یعنی زبان آکادمیک آنجا و زبان نخبه‌هایشان اسپانیایی بوده است؟ بله اسپانیایی بوده است. موریتانی به عنوانِ یک همسایه موضعش چیست؟ مسئله صحرا مسئله مزمن شده‌ای است. موریتانی رابطه‌اش با صحرا و مسئله صحرا، فراز و نشیب دارد و براساس همین فراز و نشیب، رابطه موریتانی با مراکش هم فراز و نشیب می‌یابد. مسئله صحرا موجب شد که مراکش از اتحادیه آفریقا خارج بشود. به دلیلِ اینکه در اتحادیه آفریقا یک کرسی‌ای به صحرا داده بودند. تقریباً می‌شود گفت در دنیای ما، مسئله صحرا یک مورد متفاوت و استثنائی است. یعنی نمونه مشابهی را نمی‌شود برایش ذکر کنیم. اطلاعات من در مورد صحرا به جز مطالبی که خوانده‌ام، یکی مربوط می‌شود به سفیر آفریقای جنوبی در مراکش که این مدتها در صحرا در کنار نیروهای مینورسو بوده است، یکی هم مربوط می‌شود به سفیر آفریقای جنوبی در تهران که یک آقای هندی خوجه بود و ایشان هم نزدیک دو سال نماینده جنبش آزادی‌بخش آفریقای جنوبی آقای نلسون ماندلا در صحرا بود و البته در زمان آپارتاید. به هر حال بخواهیم وارد موضوع صحرا بشویم و اینکه داستان به چه صورت است، خیلی مفصل است. اجمالاً یک موضوع کاملاً استثنائی است و دولت مغرب به آن فوق‌العاده حساس است. به لحاظ جمعیتی، مردم صحرا بیشتر با مراکشی‌ها ارتباط دارند یا با الجزائری‌ها؟ یعنی ژئوپلیتیک جمعیتی آن؟ این را ترجیح می‌دهم جواب ندهم. چون در مراکش سفیر بوده‌ام. به هر حال مصلحت ایجاب می‌کند که حتی به هنگام تیرگی روابط مطالبی که مورد حساسیت است، کمتر گفته شود. مردم آن مناطق، یعنی منطقه صحرا، چه در مجاورت الجزائر باشند و چه مراکش و یا موریتانی، این‌ها به لحاظ فیزیونومی خیلی شبیه یکدیگرند و نیز به لحاظ زبان و خصوصیات فرهنگی. کاملاً با مردم شمال، حالا چه در الجزایر باشد و چه در مراکش، قیافه‌هایشان و خصوصیاتشان و فرهنگشان و آداب و رسومشان فرق می‌کند. البته این نوع تفاوت‌ها نمی‌تواند ملاک تعلّق به یک کشور قرار گیرد. هر کشوری دارای تنوع قومی است. آیا خود این منطقه صحرا از لحاظ منابع طبیعی و جغرافیایی و استراتژیکی، موقعیت خاصی دارد؟ آیا منابع خوبی دارد؟ این را اشکال ندارد بگویم. موضوع را از سفیر نروژ در مراکش شنیدم. نروژی‌ها در آن ایام مشغولِ اکتشافات نفتی بودند در جنوب مراکش و جنوب شهر اقادیر و همچنین در صحرا. آن طور که سفیر می‌گفت منابع غنی هیدروکربوری در این مناطق وجود دارد که البته به دلائلی مراکشی‌ها کمتر مایلند درباره آن صحبت کنند و مسئله عملاً مسکوت مانده است. آن‌ها می‌خواهند پس از روشن شدن وضعیت حقوقی مسئله را علنی کنند. موضع رسمی سازمان ملل در موردِ این منطقه چیست؟ آن هم خیلی پیچیده است. چون خیلی فراز و نشیب دارد. مسئله صحرا، در حالِ حاضر، فقط مسئله مراکش و الجزائر نیست. مسئله به داخلِ اروپا، هم کشیده شده است. مخصوصاً در اسپانیا و در فرانسه، عمدتاً در این دو کشور، موضعِ رسمی یک چیز است، موضع احزاب یک چیز دیگر است. به عنوانی می‌شود گفت که یک عامل فشار این دو کشور است بر مراکش. چون حساسیت مراکشی را به این موضوع می‌دانند، لذا به عناوین مختلف با این موضوع مانور می‌کنند. البته کشورهای دیگر اروپا هم این جور هستند. به هر حال هر موقعی که به نوعی بخواهند مراکش را تحت فشار قرار بدهند، مطالبی را در مورد صحرا و حتی استقلال صحرا بیان می‌کنند. یک بار سفیر آفریقای جنوبی در مراکش می‌گفت مسئله صحرا و ادامه آن موجب قدرت و ثروت ژنرال‌های ارتش آن دو کشور است و لذا ادامه می‌یابد، چرا که به نفع آنها است. رابطه ایران با پولیساریو را اگر ممکن باشد توضیح بدهید. این رابطه در طولِ تاریخ چه فراز و نشیبی را طی کرده است؟ ایران چه رابطه‌ای با صحرای غربی داشته است؟ به طورِ خیلی خلاصه با صحرای غربی در قبل از انقلاب که رابطه‌ای نبوده است. بعد از انقلاب موقعی که موضوعِ حمایت از جنبش‌های آزادی‌بخش مطرح می‌شود، یکی از جنبش‌هایی که مورد حمایت قرار می‌گیرد، همین است. من شنیده بودم که ایران قبل از انقلاب، نیرو به صحرا اعزام کرده است که در واقع تا جایی که یادم می‌آید برای سرکوب پولیساریو بوده است. آیا این صحّت دارد؟ البته نه نیرو. یکی از نزدیکان ملک حسن که نامش را نمی‌برم به طور خصوصی گفت که او وی را برای مأموریتی محرمانه به ایران می‌فرستد تا از ایران هلی‌کوپتر شنوک بگیرد. درخواست ملک حسن، هشت هلی‌کوپتر بوده است. ولی به دلیل آشنایی فرستاده شده با همسر شاه در فرانسه که ظاهراً در یک کلاس بوده‌اند، شاه به جای هشت، سیزده هلی‌کوپتر می‌فرستد. از این هلی‌کوپترها برای سرکوب مبارزان پولیساریو استفاده می‌شود که البته در آن ایام گرایش سوسیالیستی و مارکسیستی داشتند و ایران قبل از انقلاب متعّهد به مقابله با گرایش‌های چپ در کلّ منطقه و حتی در آفریقا بود. پس از انقلاب هم فرمودید که به عنوان یک نهضت آزادی‌بخش مورد حمایت است؟ بله. به طورِ کلی نهضت‌های آزادی‌بخش، بلافاصله بعد از پیروزی انقلاب، مورد حمایت‌های مختلف قرار می‌گیرند. یکی از آنها همین جبهه پولیساریو است که حتی در تهران هم سفارتی می‌گشایند. یعنی در واقع ایران از استقلال آنها حمایت می‌کند؟ به عنوان یک جنبش آزادی‌بخش. و در تهران سفارتی هم داشتند که این عامل مهمی بود در تنش رابطه با مراکش، البته فقط این نبوده است. یعنی رابطه ایران و مراکش بعد از پیروزی انقلاب به دلائلِ مختلفی دچار تنش بوده است. ولی به هر حال قطع رابطه‌ای که بین ایران و مراکش در زمان ملک حسن صورت می‌گیرد، به دلیل همین موضوعِ سفارت است. قطع رابطه ما با مراکش، چه تبعاتی می‌تواند داشته باشد؟ آیا یک مسئله جدی است؟ اول باید ببینید که این قطع رابطه چرا انجام شده است. واقعیت این است که مراکش برای ما، به لحاظ اهمیت و حساسیت کشوری است بین درجه دو و درجه سه. نه همسایه ما است و نه یک کشورِ خیلی مهمی است در چارچوب روابط خارجی ایران. یعنی یک کشورِ بین درجه دو و درجه سه است. البته این هم هست که ما هم برای آنها یک کشور اولویت‌داری نیستیم. چیزی هستیم بین درجه دو و درجه سه. این نکته اول. نکته دوم این است که مراکش واقعاً یک کشور پیچیده‌ای است. مدیریت رابطه با مراکش خیلی سخت است و این را مکرر، از همه سفیران فعالی که در مراکش بوده‌اند، شنیده‌ام. چه اروپایی و چه آسیایی و چه آمریکای لاتینی و چه حتی عرب. شیخ السفرا در زمان من سفیر امارات بوده است. آن موقع بیست و دو سال بود که سفیر بود و همه افراد و همه بخش‌ها را به خوبی می‌شناخت. بسیار آدم شریفی هم بود و با من هم خیلی صمیمی بود. در اولین ملاقات گفت سعی کنید با همه باشید. نه فقط با وزارت خارجه. کشوری است که بخش‌های مختلف دارد و هر یک نقشی دارند. و این را من از سفرای فعال اروپائی هم مکرراً می‌شنیدم. شاید خوب نباشد این را بگویم. آن‌ها عموماً خیلی از سرزمین مراکش تعریف می‌کردند و خوششان می‌آمد. اما از سیستمش خیلی انتقاد می‌کردند. اروپایی‌ها را می‌فرمایید؟ بله، اروپایی‌ها. عموماً این جور بودند. آن‌هایی که فعال بودند، عموماً این جور بودند. شاید مناسب نباشد که بگویم کدامین سفرا و به چه دلائلی. اما اجمالاً چنین بود. یک نمونه را ذکر می‌کنم. به مناسبت پنجاهمین سالگرد استقلال مراکش، در 2006، مراسمی با شرکت پادشاه و مقامات دو کشور فرانسه و اسپانیا ترتیب داده شد. مراسم در تابستان بود و سفرا هم دعوت شده بودند. در فضای باز و آفتاب شدید و هوای گرم. مدت‌ها طول کشید تا پادشاه وارد شد تا مراسم آغاز شود. سفیر واتیکان که فرد شوخ‌طبعی بود، اقای آنتونیو سوتزو، به ایتالیایی بلند گفت «بالاخره وارد شد» که موجب خنده سفرا شد. با اینکه سفیر از دوستان صمیمی من بود و حتی رفت و آمد خانوادگی داشتیم، اما از سخن او خیلی ناراحت شدم. به او گفتم «آنتونیو لطفاً» او پیام را گرفت و ادامه نداد. فردای آن روز به نزد رئیس دفتر پادشاه آقای عبدالحق مرینی رفتم و داستان را تعریف کردم و گفتم از آنچه اتفاق افتاد به واقع ناراحت شدم. نباید یک مقام مسلمان مورد تمسخر قرار گیرد و خواهش‌ام این است برنامه‌ها را طوری تنظیم کنید که چنین مسائلی اتفاق نیفتد و او بسیار تشکر کرد. البته چنانکه گفتم با سفیر بسیار نزدیک بودم و به واقع او استثنایی‌ترین فرد از میان سفرای واتیکان و به طور کلی اسقف‌هایی بود که تاکنون شناخته‌ام. اهل کالابریای ایتالیا بود که عموماً خون‌گرم و شوخ‌طبع هستند. او پس از بازنشستگی هم‌اکنون در شهر بولونیا زندگی می‌کند و با او در ارتباط هستم. بهرحال آداب و رسوم مربوط به رفت و آمد و ملاقات‌ها و به طور کلی تشریفات پادشاه به گونه‌ای بود که موجب گلایه بسیاری از سفرا می‌شد، اگرچه سفیران معدودی هم بودند که این آداب و رسوم را دوست داشتند به دلیل قدیمی و سنتی بودنش. اجمالاً مراکش کشورِ پیچیده‌ای است و مراکز مختلفی دارد. یعنی در آنجا یک سفیر فقط نمی‌تواند با وزارت خارجه کار کند و به تعبیرِ اروپایی‌ها "مخزن" یعنی "دربار" را فراموش کند. دربار خودش وزنِ زیادی دارد، و می‌باید رابطه با او لحاظ بشود. در داخلِ وزارت خارجه هم گرایش‌های مختلفی وجود دارد. یعنی یک مجموعه همگن نیست و بخش‌های مختلفی دارد. باید آن را لحاظ بکند. وزارتِ کشور، و قسمت‌های مربوط به امنیت نیز واجد اهمیت است. همچنانکه وزارت اوقاف وزارت‌خانه مهمی است. یعنی شاید بتوانم بگویم وزارت اوقاف مراکش در مقایسه با وزارت اوقاف سایر کشورهای اسلامی از همه مهم‌تر است. وزیر اوقاف از معدود وزرایی است که خودِ پادشاه تعیین می‌کند و نه نخست‌وزیر. وزارت اوقاف خصوصاً به کشورهای اسلامی منطقه خاورمیانه و به ویژه به ایران بسیار حساس است. مضافاً که خودِ جامعه مراکش، جامعه زنده‌ای است و احزاب و گرایش‌های مختلف دارد. چه مذهبی و چه غیرِ مذهبی. اشکال ندارد از دوران مأموریتم بگویم. موقعی که آنجا بودم با همه اینها مرتبط بودم. مهم این است که این ارتباط، همراه با یک نوع احترام باشد و ایجاد اعتماد بکند. و لذا مسئله مثلِ کشورهای دیگر نیست که شما فقط با وزارت خارجه مرتبط باشید و این کفایت کند. البته به ایران خیلی حساسیت زیاد است. البته در همه جای دنیا نسبت به ایران حساسیت هست. در مراکش هم به همین صورت است. نه تنها از جانب نظام، بلکه از جانب مردم نیز. اما در جاهای دیگر، به هر صورت شما موقعی که با وزارت خارجه کار می‌کنید، تقریباً کافی است. اما در اینجا باید با بخش‌های مختلف ارتباط داشته باشید و این ارتباط‌ها به گونه‌ای متوازن حفظ و مدیریت کنید. توضیح بیشترش شاید خیلی مناسب نباشد، ولی این واقعیت است. دیگران هم، حتی کشورهای اروپایی، مثلاً اسپانیا و فرانسه که خیلی نفوذ دارند؛ و یا آمریکا که نفوذ زیادی دارد؛ هم این گونه عمل می‌کنند. مثلاً مراسم روزهای ملی فرانسه و اسپانیا یکی از شلوغ‌ترین‌ها بود. علت این بود که همه کسانی که با این دو سفارت مرتبط بودند، دعوت می‌شدند، چه رسمی و چه غیررسمی، و غیررسمی‌ها به مراتب بیشتر بودند. بسیاری از اساتید و روشنفکران برجسته را می‌توانستید در این مراسم ببینید. مضافاً که آنها به مسائل خاصی حساس هستند که دیگران تصوّرِ روشنی از آن حساسیت‌ها ندارند. از جمله آنها مسئله صحرای غربی است. مسائل زیادی است که باید لحاظ بشود و باید رعایت بشود. فرض کنید در موردِ مراکش، یکی از چیزهایی که فوق‌العاده بدان حساس هستند، تبلیغ تشیع است. این را خیلی حساس هستند و یا آنچه به مقام سلطنت راجع می‌شود. گفتم خیلی مناسب نیست که به همه آنها اشاره کنم. به هر حال کشوری است، با ویژگی‌های خاص. یعنی در مقایسه با کشوری مثل تونس واقعاً پیچیده است. تونس کشوری است مدرن. مدرن به لحاظ ساختارهای اجتماعی و اخلاق و روحیات فردی. ولی مراکش کشوری است با فرهنگ و میراث عمیق تاریخی که ساختارهای سیاسی و دینی و اجتماعی‌اش را تحت تأثیر قرار داده است. گویی تاریخ در آن زنده است. در تونس کمابیش تاریخ در ساختارهای مدیریتی به صورت فعال حضور ندارد. در فرهنگ مردم حضور دارد. ولی در نظام سیاسی و در نظام اداری آن حضور ندارد. در مراکش این حضور هست و نیرومند هم هست و ثبات او تا حدودی مرهون همین عامل است، اگرچه عامل بازدارنده‌ای در جهت توسعه کشور هم هست. اصطلاحی در عرف تحلیل‌گران مسائل مراکش وجود دارد که بدان «دولت عمیق» می‌گویند. این دولتِ عمیق تقریباً حاوی مجموعه نکاتی است که گفته شد و این غیر از دولتی است که بر سر کار است. هم‌اکنون دولت از آن آقای سعدالدین عثمانی است که نخست‌وزیر است. ایشان را شخصاً می‌شناسم و از دوستان خیلی صمیمی من هم بود. در دوران مأموریتم دبیرکل حزب «عدالت و توسعه» بود و بارها به منزل ما آمده بود. ایشان دولت موجود را در اختیار دارد. ولی یک دولت عمیقی هم وجود دارد که این دولت عمیق معمولاً در کشورهای دیگر نیست و در اینجا هست و نیرومند و تعیین کننده هم هست. باید با این دولت کار و همکاری شود. آیا در تعامل با اینها همواره، باید آن دولت عمیق همیشه مد نظر باشد؟ بله. یک بار دیگر می‌گویم. برای ما مراکش کشور خیلی مهمی نیست. اما مدیریتش، مدیریت سختی است. معمولاً ما میزانِ اهتمامی که برای مدیریت یک کشور داریم، متناسب با اهمیتش است. فرض کنید می‌گوییم برای ما کشوری چون آلمان مهم است و یا کشوری مانند ترکیه و حتی کشوری مانند کویت. لذا برای مدیریت رابطه با آنها انرژی زیادی صرف می‌شود. ولی یک کشور طراز دو و یا سه، چندان مورد اهتمام نیست. مراکش درجه دو و سه است. ولی پیچیده است. شما برای اینکه آن را مدیریت کنید، باید کارهای زیادی انجام بدهید. این کار هم کار نرمی است. در این میان دیپلماسی عمومی، البته با رعایت تمامی نکات، واجد اهمیت فراوانی است، چرا که موجب اعتماد می‌شود. باید هم زیاد بدانید و بشناسید و هم زیاد تلاش کنید، تلاشی متوازن و همه جانبه. منظورتان از دیپلماسی عمومی چیست؟ یعنی رابطه داشتن با بخش‌های مهم و زنده جامعه، مثلِ دانشگاه‌ها، مثلِ خود احزاب و یا پارلمان، و یا گروه‌های مختلف و مخصوصاً شخصیت‌های متنفّذ حتی اگر بازنشسته باشند و مسئولیت اجرایی نداشته باشند. در مراکش اینها همه‌اش لازم است. یعنی اگر فقط با وزارت خارجه کار کنید، یک کار روتین، این کفایت نمی‌کند. ثانیاً حتماً می‌باید حساسیت‌های کشور را در نظر بگیرید. چون این حساسیت‌ها در مراکش خاص خودش است. اگر اینها انجام بشود، انصافش این است که طرف مقابل خیلی با شما راه می‌آید. اشکال ندارد بگویم، به هر صورت رابطه به نوعی بود که پادشاه در یک مورد برای خود من نامه نوشت با امضای شخص خودش و از کتاب‌هایی که ارسال شده بود، در طی نامه تشکر کرد. گذشته از موارد متعدد دیگری که منشی مخصوص از جانب پادشاه نامه می‌فرستاد و تشکر می‌کرد. یا آنکه در مراسم تودیع بالاترین نشان را که نشانِ "فرمانده" است، اعطا کرد. بهرحال اگر نکاتِ مختلف رعایت بشود، می‌شود با آنها فعالانه کار کرد. حجم مبادلات تجاری ما در طی سه سال از حدود نود میلیون دلار به ششصد و پنجاه میلیون دلار افزایش یافت. یعنی کشوری است که می‌شود در آن کارهای زیادی انجام بشود، ولی "بشرطها و شروطها". به یاد دارم که در یکی از مصاحبه‌هایتان فرموده بودید که فردی به نام لویجی سانّا، یک مقایسه‌ای تونس و مراکش انجام داده بود. بله، ایشان وابسته بازرگانی ایتالیا بود در مغرب، و سی و پنج سال در شمال آفریقا خدمت کرده بود. او گفت کاری که شما در تونس در عرض نصف روز انجام می‌دهید در مراکش در عرض چهار ماه هم نمی‌توانید انجام بدهید. این به دلیل همان پیچیدگی‌های دولت عمیق است که ذکرش گذشت. شما معتقدید که در رابطه با کشور مراکش، هرچند که مؤونه زیادی می‌برد، این ظرافت‌ها باید رعایت بشود؟ بله، اگر ما رابطه با مراکش را می‌خواهیم، برای ما کشورِ تراز یکی نیست. این روشن است. اما می‌توانم بگویم حجم کاری که باید انجام بشود برای اینکه این رابطه متوازن و متعادل باشد، از یک کشورِ تراز یک، حجمش اگر بیشتر نباشد کمتر نیست. این کارهایی که باید انجام بشود، فقط یک جنبه‌اش کاری است که وزارت امور خارجه باید انجام بدهد؟ نه، کلاً باید وزارت خارجه انجام بدهد. به دلیل اینکه این کشور آن مقدار حساس است که اگر بخش‌های دیگر بخواهند در کارِ رابطه دوجانبه ورود کنند، چون آشنا نیستند، نتیجه منفی می‌شود. آن‌ها هم می‌توانند ورود کنند، اما به شرط اینکه زیر نظر وزارت امور خارجه باشد. بالاخره به نظرِ شما این قطع رابطه چه تبعاتی می‌تواند در سطح بین‌الملل داشته باشد؟ در این موقعیت ویژه‌ای که ما هستیم و بحثِ فشارهای مختلفی که از ناحیه بین‌الملل روی ما هست، اگر این قطع رابطه هم اضافه بشود، چه تبعاتی می‌تواند داشته باشد؟ راستش تبعاتِ خاصی ندارد. نباید مسئله بزرگ‌نمایی شود. یعنی چنان که گفتم در بهترین شرائط باز هم مراکش برای ما کشورِ حداکثر درجه دو است. آیا به نظر شما این فقط می‌تواند یک بار تبلیغاتی علیه ما داشته باشد؟ بله، کمی موجب تعجب هم است که این کار به این کیفیت انجام شد. اولاً به مناسبت بیست و دوم بهمن، پادشاه برای جناب آقای روحانی پیام تبریک فرستاد. در حالی که می‌گویند ارتباط ما با پولیساریو مربوط به 2017 است، یعنی قبل از ارسالِ تبریک؛ این یک مقدار نامفهوم است. پیامِ تبریک خیلی مثبت و خوب و صمیمانه‌ای هم بود. آن طور که مدعی‌اند ارتباط با پولیساریو در 2017 بوده است، یعنی قبل از 22 بهمن، چون 22 بهمن می‌شود 2018، می‌شود 11 فوریه 2018، پس این باید قبلش باشد. یعنی علی‌رغم اینکه آنها مطلع بودند بازهم این پیام را فرستادند. البته اینکه یک چنین رابطه‌ای وجود داشته است، خودش قابل تأمل است. یعنی باید ثابت بشود. آن‌ها هم ظاهراً مستندات قابل قبولی را ارائه نداده‌اند. مضافاً که هم ما و هم پولیساریو و هم حزب ا... با قاطعیت چنین ارتباطی را نفی کرده‌اند. نکته دوم این است که خوب علی‌رغم اینکه آنها موضوع را می‌دانستند باز هم برای رئیس جمهور پیام تبریک صمیمانه‌ای فرستادند که مفهوم نیست. ثالثاً به فرض که این جریان بوده باشد، همیشه اعتراض کردن راهش این نیست که شما قطع رابطه کنید. مسائل دیپلماتیک که مثلِ قهر و آشتی‌های کودکان نیست که با کوچک‌ترین مسئله قهر و یا آشتی کنیم. باید منطقی داشته باشد. می‌توانند اعتراض کنند، می‌توانند سطح روابط را تنزل بدهند و می‌توانند به عناوین مختلف اعتراض خودشان را بیان بکنند. اینکه ناگهان و بدون مقدمه قطع رابطه کنیم، اصولاً در دنیای ما خیلی مفهوم نیست. یعنی به فرض هم، که آنچه که می‌گویند درست باشد و آن مقدار که می‌گویند موضوع اهمیت داشته باشد، خوب راه اعتراض کردن این نیست که ما قطع رابطه می‌کنیم. اقدامی که مراکش انجام داد، خیلی شبیه است به اقدامات عربستان، یک اقدام هیجانی و شدید. یعنی انسان را فوراً به یاد قطع رابطه با قطر، بازداشت نخست‌وزیر لبنان یا مثلاً بازداشت شاهزاده‌ها می‌اندازد؛ یعنی یک واکنش خیلی سریع و شدید و هیجانی. واقعاً انسان یاد اقداماتِ عربستان می‌افتد. آیا شما احتمال می‌دهید که این قضیه تحت تأثیر عربستان بوده باشد؟ آن بحث دیگری است. کلاً یک مشکلی که ما داریم به معنی عامِ کلمه، این است که بیش از اندازه به کشورهای عربی اهمیّت می‌دهیم و عموماً سیاست آنها به ویژه در رابطه با ما، متوازن نیست. گویی طلبکار هستند. حالا مثال می‌زنم. ما در طیِ سال‌های بعد از انقلاب با کشورهای مختلف مشکل پیدا کردیم. با کشورهای آفریقایی، با سنگال، با کنیا، بعضاً با نیجریه، با موزامبیک. در آمریکای لاتین فرض کنید با آرژانتین. همین مثال آرژانتین را می‌گویم. مشکل ما با آرژانتین آن جوری که آنها بیان می‌کردند، به مراتب جدی‌تر از مشکلی بود که الآن مراکشی‌ها به خاطرِ آن قطع رابطه کرده‌اند. مخصوصاً که آن مشکل را، هم آمریکایی‌ها و هم اسرائیلی‌ها خیلی بدان دامن می‌زدند. می‌خواهم منطق رفتاری را بگویم. هیچگاه آرژانتین با ما قطع رابطه نکرد. تقلیل رابطه پیدا شد، اما نه قطع رابطه. با اینکه موردش با توجه به حمایتی که از جانبِ آمریکایی‌ها و به ویژه اسرائیلی‌ها می‌شد، موردش خیلی مهم بود. ولی هنوز هم رابطه ادامه دارد. متأسفانه این مسئله ما با بسیاری از ممالک عربی است. نمی‌خواهم انتقاد یا گله بکنم، ما در جهانِ عرب خیلی هزینه کرده‌ایم. فرض کنید ما در سودان خیلی هزینه کرده‌ایم. در سومالی خیلی هزینه کرده‌ایم. در جیبوتی تا اندازه‌ای هزینه کرده‌ایم. اما به صورت نامفهومی و به صورت یک جانبه قطع رابطه کردند. این باید روشن بشود. یعنی به فرض که یک موقعی اگر بخواهد تجدید رابطه بشود، این باید روشن بشود که شما چرا قطع کردید که اکنون می‌خواهید تجدید بکنید. یک نکته دیگری که هست و باز هم به همین کشورهای عربی مربوط می‌شود. اصولاً رفتارشان با خودشان هم خیلی دفعی است. مثالش را می‌زنم. در جریانِ اختلافی که بین قطر و این چهار کشور پیدا شد، مراکش یک موضع کمابیش بی‌طرفانه‌ای گرفت. به علت این موضعش، همین اماراتی‌ها که الآن تبریک گفته‌اند و حمایت کرده‌اند از اقدام مراکش علیه ایران، این‌ها در تلویزیون رسمی‌شان، در نقشه مراکش را بدون صحرا نمایش دادند و به جای «صحرای مغربیه» از عنوان «صحرای غربیه» استفاده کردند. که یک جنجالی ایجاد کرد و بعداً هم بالاخره با یکدیگر آشتی کردند. نمونه دیگر به رابطه مراکش و عربستان بازمی‌گردد: می‌دانید مراکش برای بازی‌های جام جهانی 2026 خود را کاندید کرده است. وزیر ورزش عربستان چندی پیش گفت ما به مراکش رأی نخواهیم داد. ما نمی‌توانیم موضع خاکستری مراکشی‌ها را در قبال موضوع قطر بپذیریم. یا با ما هستید و یا بر علیه ما. چنین مشکلاتی حتی با مصری‌ها هم که به مراتب به سعودی‌ها نزدیک‌تر هستند وجود دارد. مدتی پیش عربستانی‌ها با مصری‌ها بر سر یک جریانی اختلاف پیدا کردند، وزیر کشاورزی عربستان رفت به اتیوپی و از آنجا رفت در محلی که سدُّ النهضه‌ای را می‌سازند، که این سد اگر ساخته بشود، مصر با مشکلات عظیمی مواجه می‌شود. اصلاً مسئله رژیم مصر نیست. مسئله کشور مصر است. یعنی در بینِ خودشان هم کنش و واکنش‌هایشان حساب شده و منطقی نیست. با یک مویز گرمی‌شان می‌کند و با یک غوره سردی‌شان. یک چنین حالت افراط و تفریطی در مورد روابط‌شان وجود دارد. متأسفانه این واقعیت‌ها معمولاً در ایران نادیده گرفته می‌شود، همیشه دنبال این هستند که رابطه داشته باشند. نکته دوم این است که این مجموعه عربی، متأسفانه در آنجایی که به ما مربوط است، کاملاً در کنار هم قرار می‌گیرند. گویی دشمنی با ایران، مهم‌ترین وسیله است برای هماهنگی و همکاری بین خودشان. مثلاً در مورد همین مراکش، حالا بدون آنکه در مورد صحت و سقم ادعای مراکش تحقیق کرده باشند، بلافاصله بحرین و عربستان و حتی قطر، و نیز اتحادیه عرب، و مجموعه خلیج فارس و حتی سازمان کنفرانس اسلامی که عمیقاً تحت تأثیر سعودی‌ها است، همه‌شان حمایت کردند و بلافاصله. این فقط به دلیل این است که طرفش ایران است. اگر این قطع رابطه با کلمبیا و یا ونزوئلا بود، که قبلاً هم اتفاق افتاده بود، همه ساکت بودند. چون علیه ایران است، همه حمایت می‌کنند. لذا اگر واقعش را بخواهید، ما باید در مورد سیاست منطقه‌ای‌مان و سیاست عربی‌مان به معنی واقعی تجدید نظر بکنیم. تا چه مقدار می‌خواهیم دنبال دیگران بدویم و شرائط خودمان را کتمان کنیم؟ یعنی موقعی که آنها قرار شد که سفیر ما را به تعبیرِ خودشان طرد کنند و اخراج کنند، قبلش باید بگوییم که ما سفیرمان را فراخوانده‌ایم. یا هنگامی که سه چهار سال قبل رابطه برقرار شد، به فاصله خیلی کمی سفیر اعزام کردیم. در حالی که آنها دو سال بعد سفیرشان را فرستادند، و مدت‌ها تنها یک کارشناس در سفارتشان فعالیت می‌کرد. خوب به چه مناسبت شما بلافاصله سفیر اعزام می‌کنید؟ یعنی متأسفانه یک حالتِ منفعلانه‌ای در برابر این کشورها داریم و باید یک برآورد بی‌طرفانه‌ای در این زمینه انجام بشود و یک سیاست متوازن‌تری داشته باشیم. البته باید تأکید شود که در این مورد، عراق استثناء است. آن‌ها همسایه هستند و در سال‌های اخیر پیوسته در کنار ما بوده‌اند. با توجه به توضیحاتی که فرمودید، یعنی حتی اگر نفوذ و اعمال نفوذِ عربستان و امارات و چنین کشورهایی هم نبوده باشد، باز هم مراکش می‌توانست چنین رفتاری داشته باشد. به هر حال، به نظر شما این قضیه تا چه حد می‌تواند تحت تأثیر اعمال نفوذ عربستان و امارات و آمریکا و اسرائیل باشد؟ بله، یکی از همین تحلیل‌گرهای مراکشی به نام آقای الحسینی، یک تحلیلی را نوشته بود که همین حرف را زده است که این قطع رابطه با ایران منجر به حضورِ بیشتر ما در منطقه خلیج فارس می‌شود و حتی این را هم نوشته بود که منجر به حضورِ بیشتر ما در ائتلاف عربی علیه یمن می‌شود. حضور بیشترِ خود مراکشی‌ها؟ بله، حضور بیشتر خود مراکشی‌ها در ائتلاف عربی که در جنگ یمن مشارکت دارد. این موضوع هست. ولی نباید درباره‌اش اغراق شود. علتش هم این است که کلاً مراکش آینده‌اش و خودش را امتداد اروپا می‌داند که حرفِ بی‌جایی هم نیست. و نگاهش به منطقه خاورمیانه، یک نگاهِ فرصت‌جویانه است. یعنی تا آنجایی که بشود از منابع مالی، و اعتباری اینها استفاده کند و اینکه ما با کشورهای عربی این منطقه روابط خوبی داریم که خوب برایِ افکار عمومی، بخشی از افکارِ عمومی که گرایش اسلامی دارد، این مفید است. واقعیت این است که آنها این سخن ملک حسن را که خود را از «شرور شرق» حفظ کنید همیشه در مد نظر دارند. منظور او از شرق، مصر و خاورمیانه عربی است. لذا اینکه آنها نقشی در این زمینه دارند، بدون شک چنین نکته‌ای تا اندازه‌ای وجود دارد، ولی نباید خیلی بزرگ‌نمایی شود. برای تعامل با این کشورهایی که فرمودید چنین موضعی در قبال ایران دارند، و گویا ایران وسیله‌ای برای اتحادِ آنها است. چه راهکاری به نظرتان می‌رسد؟ اولین راهکار این است که شما موضوع را بشناسید. اول باید روشن بشود که اینها کی هستند. چه ویژگی‌هایی دارند و در قبال ما چه سیاستِ اعلام شده و همچنین چه سیاست اعلام نشده‌ای دارند. چون گاهی وقت‌ها سیاست اعلام نشده، به مراتب مهم‌تر از سیاست اعلام شده است. و کلاً مجموعه عربی در مقابل ما چگونه است؟ البته چنانکه گفته شد این شامل عراق نمی‌شود. عراق همسایه ما است و اصلاً از این بحث خارج است. احساس می‌شود که ما با یک خوشبینی بیش از اندازه، در طیِ دهه‌های اخیر به این کشورها نگاه کرده‌ایم و تلاش‌های یکجانبه‌ای برای گسترش و یا تحکیم رابطه داشته‌ایم که خیلی هم ثمربخش نبوده است. خوب اول باید موضوع روشن بشود. یعنی تک تک کشورها و همچنین مجموعه این کشورها به عنوان کشورهای عربی، اول باید روشن بشود که چگونه‌اند و چه سیاستی دارند و نسبتشان با ما چیست؟ و چنانکه گفتم سیاست اعلام نشده‌شان چه هست؟ متأسفانه رابطه ما با اینها حتی در اوج مثبت بودن، آکنده از مجاملات است. هم آنها با ما مجامله می‌کنند و هم ما با آنها و این خطرناک و مضر است. این شناخت، گام اول است. گام دوم این است که باید روشن بشود که شما تا کجا می‌خواهید عقب بنشینید. یعنی تا کجا می‌خواهید رفتار خصمانه آنان را حملِ به صحت کنید. و واقعیت‌ها را نادیده بگیرید. باید وزانت و سنگینی بیشتری از خود نشان دهیم. نوعِ رفتارمان به‌گونه‌ای است که در تلقی هم دیگران و هم خودِ آنها، ما داریم دنبال آنها می‌دویم و این غلط است. شما آینده تحولات را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ واقعیت این است که آینده از آن آسیا است. منظور از آسیا هند و کشورهای آسیایی در شرق هند است. منفعت و مصلحت ما در نزدیک شدن به این کشورها است که استقبال هم می‌کنند. پیشرفت و توسعه محتاج محیطی توسعه‌مدار است. توسعه کشورهای شرق آسیا به دلیل وجود چنین فضایی است و همه در این فضا تنفّس می‌کنند. از کره‌جنوبی و سنگاپور گرفته تا فیلیپین و تایلند و تا چین و ویتنام و کامبوج. نزدیکی به آنان برای ما به مراتب مفیدتر از نزدیکی به چنین کشورهایی است، و حتی نزدیکی به اروپایی که پیوسته بهانه آورده و می‌آورد. البته این در صورتی است که سنجیده و فارغ از افراط و تفریط تصمیم بگیریم و عمل کنیم. ]]> بين الملل Tue, 08 May 2018 20:40:51 GMT http://dinonline.com/doc/interview/fa/7723/ مسلمانان امریکا نسبت‌های ضدمسلمانانه را پذیرفته‌اند http://dinonline.com/doc/news/fa/7718/ به گزارش دنی‌آنلاین به نقل از هافینگتن پست، در جامعۀ امریکا سطوح بی‌سابقه‌ای از اسلام‌هراسی و افزایش لفاظی‌های ضدمسلمان حکم‌فرما شده است و برخی از مسلمانان کلیشه‌های مسئله‌دار دربارۀ خودشان را پذیرفته‌اند. این مطالعه نشان می‌دهد مسلمانان نسبت به پیروانِ مذاهب دیگر بیشتر معتقدند که جامعۀ آنها «گرایش بیشتری به سمت رفتارهای منفی دارد». 30 درصد از مسلمانان، در مقایسه با 13 درصد از یهودیان و 12 درصد از کاتولیک‌ها چنین نگرشی دارند. در گزارشی که چندی پیش توسط ISPU، مؤسسۀ شناخت و سیاست‌گذاری اجتماعی در امریکا منتشر شد درجۀ درونی‌شدنِ قالب‌های فکری نامطلوب توسط مسلمانان دربارۀ خودشان ارائه شده است؛ این گزارش نشان می‌دهد حرف‌ها و تفکرات قالبیِ منفی در مورد جامعۀ مسلمانان درونِ برخی از مسلمانان نهادینه شده است. این یافته‌ها نشان‌دهندۀ اهمیت قدرت رسانه‌ها و سخنرانی‌های سیاسی است که به طور روزمره روایت‌های خاصی را از مسلمانان منتشر می‌کنند؛ روایت‌هایی که خود مسلمانان در برابر پذیرش آنها مصونیت ندارند. اکنون سومین سالی است که مؤسسۀ شناخت و سیاست‌گذاری اجتماعی این آمارها را ارائه می‌دهد. این تحقیق در جامعۀ آماری مسلمانان، یهودیان، کاتولیک‌ها، پروتستان‌ها، اونجلیک‌های سفیدپوست و افرادی که به هیچ مذهبی وابستگی ندارند انجام می‌شود و نگرش‌های مختلف را در میان این گروه‌ها با هم مقایسه می‌کند و حمایت‌های گروه‌های مؤمن و غیرمؤمن از سخنرانی‌‌های ضدمسلمانان را می‌سنجد. درونی‌سازی نژادپرستی شامل «جذب کردن و پذیرش کلیشه‌های اجتماعی مسلطِ یک گروه قومی، اغلب ناخودآگاهانه» است. یافته‌های مطالعۀ مشابهی که توسط مؤسسۀ تحقیقات اسلامی Yaqeen در سال 2016، زیر عنوان «بررسی بحران عقیدتی و هویتی جوانان مسلمان آمریکایی» انجام شد مشاهدۀ اثرات سخنان اسلام‌هراسانه روی هویت مذهبی و ادراکات جوانان مسلمان تاییدکنندۀ یافته‌های مطالعۀ  ISPU بود. بر اساس این مطالعه حدود یک سوم از کودکانِ تمایل داشتند که بگویند مسلمان هستند و حدود یک دوم از کودکان نمی‌دانستند که آیا آنها می‌توانند هم مسلمان و هم آمریکایی باشند یا نه. تحقیق ISPU نشان داده است مسلمانان و یهودیان به ترتیب، 62 درصد و 59 درصد، بابت خشونتی که توسط هم‌کیشان‌شان صورت می‌گیرد احساس شرمندگی می‌کنند. یکی از عوامل درونی‌سازی کلیشه‌های منفی توسط مسلمانان دربارۀ خودشان، پوشش اخبار منفی و نامتناسب رسانه‌های اصلی دربارۀ هم‌کیشانِ آنها است؛ در مطالعۀ دیگری که در ماه گذشته، توسط ISPU انجام شد نشان داده شد که مسلمانانِ متهم به اعمال خشونت هفت برابر بیشتر از پیروان ادیان دیگر مورد توجه رسانه‌ها قرار می‌گیرند و برنامه‌هایی که این اخبار را پوشش می‌دهند تا چهار مرتبه در رسانه‌ها تکرار می‌شوند. همچنین این گزارش نشان می‌دهد کسانی که بیشترین درجه را در شاخص اسلام‌هراسی دارند افرادی هستند که با حامیان ممنوعیت سفر مسلمانان به امریکا توسط دونالد ترامپ و افزایش نظارت بیشتر بر مساجد آمریکایی مرتبط هستند. این افراد با احتمال بیشتری با هدف‌گذاری شهروندان توسط گروه‌های خشن و مسلح توافق دارند. با در نظر گرفتن مقیاس صفر تا صد - صفر نشان‌دهندۀ کمترین مقدار تعصب است – در این گزارش مسلمانان در اسلام‌هراسی نمرۀ 17 دارند. پاسخگویانی که به مذهب وابستگی ندارند نمرۀ 14، یهودیان و کاتولیک‌ها نمرۀ 22، عموم مردم نمرۀ 24، پروتستان‌ها نمرۀ 31 و اونجلیک‌های سفیدپوست نمرۀ 40 را در شاخص اسلام‌هراسی دارند. مؤسسۀ ISPU در سال 2002 تأسیس شد و بر اساس آنچه در وب‌سایتش نوشته است هدف آنها توانمندسازیِ مسلمانانِ امریکایی است که بتوانند به افزایش دموکراسی، تکثرگرایی و توسعۀ جامعۀ امریکا کمک کنند. متن کامل این گزارش را می‌توانید در اینجا بخوانید. ]]> بين الملل Fri, 04 May 2018 17:30:14 GMT http://dinonline.com/doc/news/fa/7718/