پایگاه تحلیلی خبری دین آنلاین - آخرين عناوين هنر و ادبیات :: نسخه کامل http://dinonline.com/news/culture/art Wed, 21 Nov 2018 21:59:49 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://dinonline.com/skins/default/fa/normal3/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری دین آنلاین http://dinonline.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری الف آزاد است. Wed, 21 Nov 2018 21:59:49 GMT هنر و ادبیات 60 آیا خداوند ما را خواهد بخشید؟ http://dinonline.com/doc/report/fa/7894/  کلیسای تحت تصدی پدر اِرنست تُولِر که چون سایر کلیساها از رونق افتاده و فقط 5-4 نفر در مراسم روزهای یکشنبه آن شرکت می‌کنند، دیگر نه خانه خدا که بیشتر چون موزه‌ای است که هر از چندگاهی بازدیدکنندگانی به دلیل اهمیت تاریخی‌اش به آن سر می‌زنند. کلیسای کوچک در آستانه برگزاریِ جشن دویست و پنجاهمین سالگرد تأسیسش است ولی ظاهراً به عکس مقامات بالادستی، کشیش متصدی کلیسا به هیچ وجه دغدغه این جشن را در سر ندارد. تنها زمانی که یکی از معدود شرکت‌کنندگانِ دائمیِ کلیسا با نام ماری از پدر تولِر می‌خواهد که با شوهرش مایکل که یک فعالِ تندرویِ محیط زیست است صحبت کند، زندگی روتین و بی‌رویداد کشیش، و به تبع آن باورهایش دچار اختلال و تزلزل می‌شود. خودکشیِ مایکل زندگی و شخصیتِ کشیش را دچار چنان تحول عمیقی می‌کند که در پایان رستگاری و نجات را به گونه‌ای دیگر و متفاوت از خوانش کلیسایِ سنتی در بر می‌کشد. داستان به ظاهر همین قدر ساده و معمولی است، اما شریدر به مدد نمادها و استعاره‌ها است که به واقع داستان اصلی را در پس و بطنِ داستانِ ظاهری قرار می‌دهد. داستان زیرین و در واقع اصلیِ فیلم با همان مونولوگ‌های نخستین کشیش در حین نوشتن اولین خطوط در دفتر یادداشت‌های روزانه‌اش آغاز می‌گردد. مخاطب متوجه می‌شود که او قصد دارد دوازده ماه افکار و رویدادهای معمولیِ روزمره‌اش را یادداشت کرده و پس از یک سال آن دفتر را نابود کند. ظاهراً در این کار ملهم از راهبی به نامِ توماس مرتن بوده که در نمایی از فیلم کتابی از او با نام «زندگی در نامه‌ها» را در کنار کتاب مقدس می‌بینیم. بعدها متوجه می‌شویم که سبک زندگی و تفکر تولر به علت انس بیش از حد با این راهب، بسیار مرتن-گونه است. هدف کشیش از نوشتن یادداشت‌های روزانه صرف نوشتن نیست. برایِ وی نوشتن/ یادداشت کردن به مثابه «دعا کردن» است: «این افکار و خاطرات تفاوتی با آن‌چه من هر روز صبح با خدا در میان می‌گذارم ندارند. وقتی که امکانش باشد. وقتی که او گوش دهد... این دفتر خاطرات گونه‌ای از گفتگو است؛ نوعی ارتباط بین یک شخص با دیگری است. ارتباطی که به سادگی دست یافتنی است؛ در آرامش و بدون نیاز به بر خاک افتادن و خودانکاری؛ این نوعی از دعا کردن است». آنچه از ورایِ این دل‌نوشته‌ها برای مخاطب روشن می‌شود ناتوانیِ کشیش در دعا کردن و سخن گفتن با خداست. در جای دیگری از فیلم که از درد جسمی و روحی رنج می‌برد و از میل به دعا کردن و عطش داشتنِ تجربه دینی سخن می‌گوید، می‌نویسد: «چه آسان در باب دعا کردن سخن می‌گویند، آن‌هایی که هرگز به واقع دعا نکرده‌اند.» سنخ دغدغه‌های کشیش تولر از سنخ دغدغه‌هایی است که مشابهش را در سایر فیلم‌هایی با همین خط داستانی اصلی – یعنی داستان زندگیِ یک کشیش یا راهب تنها – دیده‌ایم؛ کشیشی که در تلاش برای خدمت به خدایی است که تنها نامی از او در میان است و در جهانی می‌زید که ظاهراً در مقابل رنج بی‌تفاوت است. فیلم ما را با درگیری‌هایِ وجودی و بحران‌های اگزیستانسی این کشیش/ راهب همراه می‌کند. دغدغه‌هایی چون اختفایِ الهی، جدال شک و ایمان، عذابِ وجدان در پی ارتکاب گناهانی چون غرور – که از نگاه مسیحیت بسیار بزرگ بوده و جز گناهان کبیره است- رستگاری و نجات و .... تک‌گویی‌های کشیش در فصل‌های ابتدایی گواهی بر تکرار این کلیشه کلاسیک در نیمه اول این فیلم است: «شاید نباید در قید این باشم که مردم دوستم دارند یا نه؟ آیا مسیح در قید دوست داشته شدن بود؟ به آخرین کلماتی که نوشتم با حس حقارت نگاه می‌کنم... وقتی این کلمات را می‌خوانم در آنها حقیقتی نمی‌بینم؛ فقط غرور هست. کاش کلمه غرور را ننوشته بودم. اما نمی‌توانم آن را خط بزنم. ای کاش می‌توانستم دعا کنم.» دغدغه‌های اجتماعی کشیش هم از سنخ دغدغه‌های سنتی است: نجاتِ حیاتِ انسانی؛ در اینجا، جلوگیری از سقط جنین، چرا که حیات انسانی – و تنها حیات انسانی – دارای بالاترین درجه اهمیت است و باید به هر قیمتی حفظ شود، حتی اگر بستر مناسبی برایِ تولد او وجود نداشته باشد. مایکل از بحرانِ زیست محیطی سخن می‌گوید و این‌که بر اساس پیش‌بینی‌هایِ دانشمندان در سالِ 2050 زمین به جهنمی برایِ زندگی(!) بدل خواهد شد. تغییرات ناگهانی اقلیمی چون خشکسالی‌ها، زیرآب رفتن برخی از شهرها و روستاها بر اثر آب شدنِ یخ‌ها و ... سبب سیل مهاجرت‌ها به سرزمین‌هایِ قابل سکونت خواهد شد. و از آنجایی که زیرساخت‌هایِ اجتماعی برای چنین مهاجرت‌هایی آماده نیست، نتیجه آن از هم گسیختن نظام اجتماعی خواهد بود. مایکل تصویر آخرالزمانی‌ای از قحطی، گرسنگی، خشکسالی‌های وسیع، سیل، اپیدمی، آنارشی اجتماعی و ... به کشیش می‌دهد و به او متذکر می‌شود که این آخرالزمانِ محتوم نه در آینده‌ای خیالی و دور، که بر اساس داده‌های علمی در 30-40 سالِ آینده تحقق خواهد یافت. و تلخیِ ماجرا در این است که انسان‌ها هم‌چنان نسبت به آن بی‌توجهند و احساس مسئولیت نمی‌کنند و متوجه نیستند که تا چه حد حیاتِ انسانی با حیاتِ سایرِ زیستمندان گره خورده است. مایکل از کشیش می‌پرسد که چطور حاضر است کودکی را که با دنیایی از آرزوها و امیدها و باورهای ساده متولد می‌شود به چنین دنیایِ نابسامان و جهنمِ آجلی دعوت کند. در مقابل، کشیش همان پاسخ سنتی را که تنها دغدغه‌مند «حفظ و نگهداریِ حیات انسانی» است تکرار می‌کند.  در یک سو کسی را داریم که دغدغه‌مند «حیات به طور کلی؛ چه انسانی، چه نباتی و چه حیوانی» است - یعنی دغدمند تمامیِ زیست‌مندان، چرا که آنها را جزئی از شبکه بزرگِ حیات می‌داند، که نابودی‌اش همان نابودیِ ماست – و معتقد است که بشر باید احساس مسئولیت کرده و دست به کنش اجتماعی بزند.  در سوی دیگر کشیشی را داریم، که براساسِ آموزه‌هایِ سنتیِ دینی‌اش، تنها دغدغه‌مند «حیات انسانی» بوده و معتقد است خداوند برای نجات عالم دست به عمل خلاقانه خواهد زد و نیازی به کنشگریِ انسانی نیست: «ببین این ربطی به بچه و ماری ندارد. این مربوط می‌شود به تو و یأسِ تو و نبودِ امید در تو. ببین، در طول تاریخ هم همین طور بوده که انسان‌ها به یکباره خودشان را در میانه شبی تاریک می‌یافتند و با سیاهی مواجهه می‌شدند. این احساس به آنها دست می‌داد که زندگی خالی از معناست. به این می‌گویند بیماری تا پای مرگ[1]...». و وقتی مایکل اعتراض می‌کند که این مسئله‌ای متفاوت است، کشیش تولر سخن او را قطع کرده و می‌گوید: «نه، دستاوردهایِ بزرگ بشری باعث شده به جایی برسیم که حیاتی را که ما می‌شناسیم ممکن است در آینده‌ای نزدیک نابود شود. بله، این درست است. اما این تاریکی... نه، این اصلاً جدید نیست. ما انسان‌ها دوستدار علم هستیم و می‌خواهیم مسائل را حل کنیم. ما به دنبال پاسخ‌های عقلانی هستیم... و اگر انسان نتواند میل رسیدن به منافع آنی این دستاوردها را کنترل کند و به حدی برسد که دیگر نتواند بقای خود را تضمین کند، در این صورت حق با توست. تنها پاسخ عاقلانه ناامیدی و یأس است.» پدر تولر مانند تمامی کشیش‌های سنتی تنها موعظه می‌کند و در باب برتری بشر و قدرت پیروزی خداوند بر شرور سخن می‌گوید. تلاش او حفظ همان ارزش‌هایی است که سنتِ دینی و الاهیاتی‌اش به او القاء کرده است. مایکل از او می‌پرسد: «آیا تو به شهادت باور داری پدر؟ ... منظورم قدیسان است [=اولیاء خدا]، مسیحیان نخستین که حاضر نمی‌شدند ایمانشان را کنار بگذارند، مبلغان دینی که در ارض خداوند مورد تهاجم قرار می‌گرفتند... آیا فکر می‌کنی آنها برای هدفی مردند؟» و در پی تأیید کشیش به او اعلام می‌کند که به نظرش کسانی که در راه نجات زمین کشته شده و می‌شوند نیز شهید محسوب می‌گردند. در اینجاست که کشیش برای اقناعِ مایکل پرده از راز زندگی خود می‌گشاید و اعتراف می‌کند که: «من پسرم را تشویق به جنگی کردم که هیچ توجیه اخلاقی نداشت.» و سعی می‌کند به مایکل بقبولاند که هرچند آوردنِ فرزندی به این دنیا به نظر یأس‌آور بیاید، با یأسی که در گرفتن فرزندی از این عالم وجود دارد برابری نمی‌کند – و بدین سان گویی می‌خواهد عظیم‌تر و عمیق‌تر بودنِ ابعاد رنج خود را بر رنج و یأس مایکل گوشزد کند. وقتی مایکل با تعجب از او می‌پرسد که چطور توانست به رغم این فاجعه به زندگی‌اش ادامه دهد، می‌گوید: «شجاعت! تنها شجاعت راه حل ناامیدی است. عقل و منطق راه‌گشا نیست!» در پاسخ به سؤال دغدغه‌مند و تلخِ مایکل مبنی بر اینکه «آیا خداوند ما را خواهد بخشید... به‌خاطر تمامی این بلاهایی که بر سر زمین آورده‌ایم؟» کشیش باز هم پاسخی کلیشه‌ای و سنتی ارائه می‌دهد: «نمی‌دانم... چه کسی می‌تواند از ذهن خدا خبر داشته باشد؟ ولی ما می‌توانیم زندگیِ پرهیزکارانه را انتخاب کنیم. ایمان، بخشش و رحمت الهی ما را در بر گرفته است. من به این باور دارم.» اما گویی خود نیز به این حرف‌هایش اعتقاد قلبی و عمیق نداشته و تنها نقش بازی کرده باشد – نقش کشیش پرهیزکار و معتقدی که به فراخور حرفه‌اش باید روح‌ها را نجات دهد – چرا که همان شب در دفتر یادداشتش می‌نویسد: «می‌دانم که چیزی تغییر نخواهد کرد و می‌دانم که امیدی وجود ندارد. توماس مرتون این‌ها را گفته بود.» کشیش هم‌چنان دغدغه وسواس‌گونه «غرور» را با خود به همراه دارد – گناهی که یادگار سال‌های خدمت در ارتش است چرا که غرورداشتن ارزشی والا در ارتش امریکا محسوب می‌شود: حس غرور نسبت به وطن، به پرچم و ... و تا حدی هم‌چنان موضع خود را در قیاس با موضع مایکل برتر می‌بیند: «ناامیدی و یأس غرور بسط یافته است تا جایی که فرد قطعیتِ شخصی خود را بر اعتراف به خلاقیت خداوند برتری می‌دهد. خوب شد که این حرف‌ها را به او نزدم... من که باشم که از غرور حرف بزنم؟» کشیش تولر از بی‌خوابی در شب رنج می‌برد که ظاهراً یکی از عوارضِ بیماری‌ای است که در جسم دارد- و بعدتر سرطان معده تشخیص داده می‌شود. اما در واقع دردِ تن در ادبیات و سینما نمادی از درد و ناآرامی روح است. روحِ کشیش در عذاب است، عذاب‌هایِ دنیایی چون: مرگ فرزند که خود در آن نقش مستقیم داشته، از هم‌پاشیدن خانواده‌اش، از دست دادن ایمانش به ارتش... و عذاب‌هایِ معنوی چون: ناتوانی در دعا کردن، خالی شدن قلبش از ایمان پرشور و گرمابخش و شبِ تاریکِ روحش.... تا اینجا فیلم چیزی جز تکرارِ کلیشه کلاسیکِ «داستانِ یک راهب/ کشیش تنها» حرف تازه‌ای بیان نکرده است. اما، نیمه دوم فیلم که با خودکشیِ مایکل آغاز می‌شود، این کلیشه کلاسیک را می‌شکند و انقلابِ درونِ پدر تولر را به تصویر می‌کشد. درست پس از مرگ/ خودکشی مایکل است که چرخش شخصیتی و اعتقادی کشیش اتفاق می‌افتد، و ما قدم به قدم با رویدادهایی مواجهه می‌شویم که این تحول را باورپذیر می‌کند. به غیر از گفتگوی اولی که با مایکل داشت – و تلنگرهایی که آن گفتگوی به ذهن او زده بود – صحنه خودکشی مایکل که خود شاهد آن بود – و این بار نیز چون مرگ پسرش، در جلوگیری از مرگِ (پسرِ) دیگری ناموفق عمل کرده بود – و بعد تشییع جنازه، مرحله به مرحله کشیش را وارد عالم دیگری می‌کنند. صحنه­ «تشییع جنازه» به قدری ساده و معمولی است که انگار نه انگار مراسم «مرگ یک انسان» به تصویر کشیده شده است و صحنه به آب سپردن خاکستر به قدری معمولی است که گویی خاک باغچه‌ای را در آب می‌ریزند. و با کمک موسیقی‌ای که در پس زمینه خوانده می‌شود- «چه کسی زمین را نجات خواهد داد و خواهد گفت دیگر کافی است؟... این‌ها همه با من و تو آغاز می‌شود»[2] - تشییع جنازه مایکل در آن گورستانِ ضایعاتِ کارخانه‌ای که گویی صحنه‌ای آخرالزمانی از فاجعه صنعتی بشر را تداعی می‌کند، انگار تشییع جنازه زمین است. مرحله­ چهارمِ تحول شخصیتی کشیش زمانی است که کامپیوتر شخصی و فایل‌ها و تصاویری که مایکل از فجایع بشری بر روی زمین آرشیو کرده به دستِ او می‌افتد. از اینجا است که وی با ابعاد فاجعه بیشتر آشنا شده و وقتی می‌فهمد که حامی اصلی کلیسایِ «حیاتِ پربرکت» و کلیسایِ کوچک او هردو تاجر نفتی است که شرکتش یکی از عاملان اصلی آلودگی‌های محیط‌‌زیستی است، شوک بزرگ و اصلی بر کشیش وارد می‌شود. بلافاصله پس از آن فیلم به صحنه‌ای کات می‌خورد که تولر علی رغم نوشتن کلمات مایکل بر روی بُرد کلیسا – یعنی سؤال اصلی فیلم که «آیا خداوند ما را خواهد بخشید؟» - اعلام می‌کند: «نه! من ایمانم را از دست نداده‌ام». یعنی بر خلاف توقع تماشاگر ایمانش را نه به دین و مسلکش بلکه به صاحبان قدرت حاکم بر کلیسایِ محل خدمتش از دست داده است.   یکی از صحنه‌های جالب فیلم زمانی است که سرمایه‌دارِ بزرگ در پاسخ به پرسش کشیش که «آیا خداوند ما را خواهد بخشید؟» همان پاسخِ کلیشه‌ای را می‌دهد که چند روز قبل پدر تُولِر به همین پرسش مایکل داده بود. سرمایه‌دار بزرگ می‌گوید: «آیا تو می‌دانی در ذهن خدا چه می‌گذرد؟ تو با او شخصاً صحبت کرده‌ای؟ به تو گفته برنامه‌هایش برای زمین چیست؟» اما برای تولر این حرف‌ها دیگر از معنا تهی است. در اینجاست که در می‌یابیم که مایکلِ به ظاهر ملحد و مأیوس از توانایی‌اش در ایجاد تغییر در جامعه، با مرگ خودخواسته‌اش در مقابل چشمان تولر در واقع و به درستی رسالتش را به کشیش سپرده است – یعنی به نماینده‌ای از نمایندگان دینِ رسمی- تا شاید او بتواند راهی از طریق دین و کلیسا برای معضلی بیابد که کنش اجتماعی مایکل و یارانش در آن عقیم مانده بود. کشیشِ داستان ناامید و دلزده از ساختارِ کلیسایِ قدیمی، در تلاش برای ایجادِ کلیسایِ جدید خویش است؛ کلیسایی که به رویِ مادر زمین آغوش می‌گشاید و تلاش می‌کند تا شاید راهی در نظام قدرت برای حمایت از آن بیابد. دغدغه‌های او دیگر از جنس دغدغه‌هایِ راهبِ مرتن نیست بلکه از سنخ دغدغه‌هایِ مایکل و هم‌قطارانش است. کشیش که گویی مدت‌هاست دیگر از دعا کردن عاجز است، تنها زمانی که به درخواست ماری برای دعا کردن، دست‌های او را در دست گرفته و با او شروع به دعا خواندن می‌کند زبانش به نیایش گشوده می‌شود. کشیش تنها با در دست گرفتنِ دستانِ مادرِ زمین است که راه به سوی خدا می‌یابد. ظاهراً تم فیلم ساز ناامیدی و یأس می‌نوازد، ناامیدی از هرگونه رستگاری، ناامیدی از انسان، ناامیدی از پاسخ خدا... اما پسری که ماری [=مریم] که نمادِ مادرِ زمین و نوید بخش تولد و حیاتِ دوباره است در بطن خود دارد، از تلخی و سیاهی غالب در فیلم می‌کاهد. مادرِ زمین تنها نیازمند حمایتِ انسان‌هاست و پدر تولِر به عنوانِ اولین اصلاح‌شده کلیسایِ اصلاح شده دست حمایتش را به سمت ماری دراز می‌کند. تنها در صورتی زمین به حیات خود ادامه تواند داد که انسان‌ها نیز دست به عمل بزنند و در این راه دین که در ساختار کلیسا متجلی است باید دست به خوانش مجدد از سنت گذشته خود زند تا تفسیری مدرن با دغدغه‌هایی امروزی و در پاسخ به مسائل روزِ بشر داشته باشد، و چه مسأله‌ای مهم‌تر از بحران محیط زیست؟ پدر تولِر به بچه مدرسه‌هایی که برای بازدید از کلیسا آمده‌اند – و هر یک با چهره‌ای متفاوت گویی نماینده و نماد یکی از پنج قاره اصلی‌اند، و بنابراین نماد کل بشریت – توضیح می‌دهد که این کلیسا زمانی بخشی از راه مخفیِ زیرزمینی برای برده‌هایی بوده که به سمت شمال فرار می‌کردند و به آنها می‌گوید که کشیش متصدی کلیسا در آن زمان به فرار برده‌ها کمک می‌کرده و همچنین در جنبش براندازی برده‌داری نیز بسیار فعال بوده است. این سکانس فیلم گویی باز تأکیدی است بر این که رسالتِ اصلیِ کلیسا در هر روزگار و زمانه‌ای باید صرفاً نجات حیات و مبارزه برای برقراری عدالت باشد. در روزگار مسیح به گونه‌ای، در روزگار اصلاحات به گونه‌ای، در روزگار برده‌داری به گونه‌ای و امروز به گونه‌ای دیگر. حتی کلیسایی که 250 سالِ پیش اصلاح شده و از کلیسایِ قدیمی به کلیسای جدید بدل گردیده بود، امروز نیاز به اصلاحی دوباره دارد، تا بتواند تعریف جدیدی از پیامِ عیسی مسیح و رسالت خود با توجه به ضروریات و فهم زمانه ارائه دهد؛ و این رسالت چیزی نیست جز نجاتِ حیات به صورت کلی – چه از نوعِ انسانی، چه گیاهی و چه حیوانی – و برقراریِ عدالت در مورد تمامیِ گونه‌های حیات – که از آن به عنوان «زیست سالاری» (bio-democracy) یاد می‌شود؛ یعنی فراهم آوردن فرصت‌های برابرِ زیستی برای همه زیست‌مندان، از نبات تا انسان. در پی این تحولات شخصیتی کشیش که در ابتدایِ فیلم معتقد بود: «مایکل روح ناآرام و پر مشکلی داشت اما هدفش درست بود»، به این نتیجه می‌رسد که «او در لحظه مرگ در ارض مقدس ایستاده بود»[3]. اینجاست که کشیش مقامِ مایکل را از یک آنارشیست اجتماعی که از عدم تعادلِ روحی و از افسردگی رنج می‌برده است – برچسبی که جامعه به وی زده – تا مقامِ موسای پیامبر به هنگام مواجهه با خدا بالا می‌برد. و این همان خوانش جدید از کتاب مقدس و سنت مسیحی است: ارض موعود و مقدس خداوند در جا و مکان خاصی نیست و مقام پیامبری مختص به شخص خاصی نمی‌باشد.[4] سرزمین مقدس الهی هر کجا می‌تواند باشد؛ جایی که مردان خدا در آن به شهادت می‌رسند همان جا ارض موعود است. بنابراین در پی این سفرِ روحی، کشیش تولر به تأیید حرف مایکل در ابتدایِ فیلم می‌رسد: شهدایِ مسیحیت امروز کسانی هستند که در راه نجات زمین – این مخلوق خداوند، که حیات دارد و جان داشتن بذاته ارزشمند است – کشته می‌شوند.   در صحنه‌ای آخرالزمانی پس از پرسه زدن‌هایِ طولانی شبانه در طبیعت نابود شده به دست بشر، همزمان با شفق صبحگاهی تولر به انکشافی دست می‌یابد: «من گونه‌ای دیگر از دعاکردن را یافتم» و شاید مقصودش تقدیس خدا در درون طبیعت و از طریق آن باشد.   کشیش تولر به عنوان نماد کلیسایِ جدید که به یگانگی و آشتی با مادر زمین رسیده است، سعی در آگاه ساختن کلیسایِ قدیمی/ کهنه نسبت به خطاهایش دارد. در سکانسی از فیلم زمانی که پدر تُولِر با کشیش جِفِرز، کشیشِ کلیسایِ بزرگ – که تحت عنوانِ «حیات پربرکت» شناخته می‌شود، و چه کنایه هجوآمیز زیبایی در این عنوان نهفته – صحبت می‌کند، این گفتگوی بین کلیسایِ کهنه/ قدیمی و کلیسایِ نو/ جدید به روشنی به نمایش در می‌آید: جفرز: مسیح نمی‌خواهد که ما رنج بکشیم. او برای ما رنج کشید. او از ما تعهد و اطاعت می‌خواهد. تُولِر: و جهان خلقتش چه؟ آسمان‌ها جلال خداوند را اعلام می‌کنند. خدا در همه‌جا حضور دارد؛ در هر گیاهی، هر رودی، در تک تک حشرات. تمام عالم گواهی بر حضور مقدس اوست. من فکر می‌کنم این مسئله‌ای است که کلیسا باید به آن بپردازد و این مورد پیش‌گام باشد. اما آنها چیزی نمی‌گویند. کنگره امریکا هنوز تغییرات آب و هوایی را انکار می‌کند. ما کجا بودیم وقتی این آدم‌ها رأی آوردند؟ ما می‌دانیم که نماینده تجارتِ بزرگ کیست. اما نماینده خدا کجاست؟ جفرز: «جهان خلقت با شوقی عظیم در انتظار رهایی از بردگی است». این رساله به رومیان، باب 8، آیه 23 است. می‌فهمی؟ تُولِر: پس باید بیالاییم تا خدا بتواند احیا کند؟ باید گناه کنیم تا بتواند بخشایش‌گری داشته باشد؟ من فکر نمی‌کنم منظور آن حواری این بوده باشد. به نظرم ما باید با چشم‌های عیسی مسیح به هر موجود زنده‌ای نگاه کنیم... و وقتی از طرف جفرز محکوم می‌شود به این که در دنیای واقعی زندگی نمی‌کند و در برج عاج خود نشسته و نظر می‌دهد، با خشم از جا در رفته و می‌گوید: تُولِر: زمین در وضعیت خطرناکی قرار دارد... جفرز: خب اگر برنامه او [=خدا] این باشد چه؟ اگر در توان ما نباشد آن را درک کنیم چه؟ تُولِر: فکر می‌کنی خداوند می‌خواهد خلقت خود را نابود کند؟ جفرز: یکبار این کار را کرد: ظرف 40 روز و 40 شب. وقتی تولر از متقاعد کردن صاحبان قدرت در کلیسایِ قدیمی ناامید می‌شود، راه چاره‌ای جز کنش خشونت‌آمیز نمی‌بیند. در مقابل ساختار قدرتِ نفوذناپذیر یا باید تسلیم یأس و انفعال شد و یا باید دست به کنشِ اجتماعیِ ویرانگر زد تا بدین ترتیب به بدنه این نظامِ قدرتِ فاسد ضربه‌ای وارد کرد. و تولر راه برون رفت دوم را برگزیده و تصمیم می‌گیرد که با جلیقه انتحاری‌ای که در واقع میراث مایکل است سردمداران فساد اجتماعی و زیست محیطی – هرچند که تعداد بسیار اندک و ناچیزی از آنها - را نابود کند. در حین پوشیدن جلیقه انتحاری صدایِ تولر را در پس‌زمینه فیلم می‌شنویم که آیاتی از کتاب مقدس را – و به ظاهر در تأیید عمل خود به عنوانِ کنشی دینی – می‌خواند: «از شما می‌خواهم که از قدرت عظیم خداوند در درون خود نیرو بگیرید و زورآور شوید! خود را با تمام سلاح‌های خدا مجهز کنید تا بتوانید در برابر نقشه‌ها و طرح‌های شیطان ایستادگی نمایید. بدانید که جنگ ما با انسانها نیست، انسان‌هایی که گوشت و خون دارند؛ بلکه نبردی است در مقابلِ حاکمان و صاحبان قدرت، در مقابل نیروهایِ این عالمِ تاریک، و در مقابلِ قدرت‌هایِ معنویِ شر در قلمرو الهی. (رساله پولس رسول به اَفَسُسیان، باب 6، آیاتِ 12-10) اما تولر به قدری از نفرت و کینه – و شاید «غرور» که انقدر از آن پرهیز داشت – لبریز شده که از دیدن خطای آشکار خود ناتوان است؛ این‌که برایِ حفظ حیاتِ زیستی و با هدفِ نابود کردنِ قدرت‌هایِ ویران‌کننده طبیعت، در واقع دارد حیاتِ دیگری را نابود می‌کند و آن حیات انسانی است – و گرفتن حیات مذموم است، هرقدر که پست و شر باشد. قابل توجه و تأمل این است که همه؛ چه آن که طبیعت را نابود می‌کند، چه آن که در مواجهه با فجایع زیست محیطی منفعل است و سکوت می‌کند و چه آن که دست به حمایت از طبیعت می‌زند و حتی در این راه متوسل به خشونت شده و نیت نابودیِ حیات انسانی را دارد، همگی از آیات کتاب مقدس برای توجیه کنش و عمل خود استفاده می‌کنند. و این به روشنی اشاره به این نکته دارد که خشونت و صلحِ صرف در ذات کتب مقدس نیست، بلکه این خوانش‌های ماست که می‌تواند تفسیری صلح‌جویانه و یا خشونت‌طلبانه از دل آن‌ها بیرون بکشد. در فصل پایانیِ فیلم در حالی که کلیسایِ قدیمی – که خود توسط صاحبان قدرت و نابودگران زمین حمایت می‌شود – مسیحیان را فرا می‌خواند تا «به آغوشِ جاودانی و امن و امان [الهی] تکیه زنند» و با این خیال که با باور به منجی‌ای که 2000 سال پیش آمده و گناهان بشر را بازخرید کرده خوش بوده و منفعلانه منتظر اعجاز خداوند در این دنیایِ نابسامان و یا آخرالزمان باشند، کلیسایِ اصلاح شده و جدید که کشیش تولر نماد آن است، دغدغه‌مندانه، هرچند به غلط، دست به کنش‌گری زده و بر لزوم مسئولیت‌پذیری بشر تأکید می‌کند. در لحظات پایانی فیلم که در عین حال نقطه اوج داستان نیز هست، تولر که به علت حضور ماری در مراسم جشن سالگرد از انجام عملیات انتحاری پشیمان شده، سیم خاردارهایی را که نماد تاجِ خارِ مسیح است بر تن خود می‌پیچید و قصد دارد که او نیز از سر یأس و سرخوردگی در این جهانِ ناامید و پوچ دست به خودکشی بزند. کشیشی که در فصل‌های مقدماتیِ فیلم شعارِ «شجاعت» و «امید» سر می‌داد گویی در پی سفر ادیسه‌وارش از بی‌معناییِ تمامی این ادعاهایِ تبلیغاتیِ کلیسایِ مادر آگاه شده است و در پی از دست رفتن ایمانش به کلیسا – که دومین شکست ایمانی‌اش در پی از دست رفتن ایمانش به ارتش است – و ناتوانی‌اش در تحمل این بارِ بی‌معنایی که با بیماریِ کشنده‌اش هم همراه شده، تصمیم به نابودیِ حیاتِ خود می‌گیرد. اما حضور ناگهانی ماری/ مریم/ مادرِ زمین او را از این تصمیم پشیمان کرده و فیلم با در آغوش کشیده شدنِ ماری – نمادِ مادر زمین – توسط مسیحِ تاجِ خار بر تن – نمادِ کلیسایِ جدید – به پایان می‌رسد. تولر در یک قدمی پرتگاهِ هلاکت به رستگاری رسید؛ و به جایِ آری گفتن به مرگ و نابودی به حیات و زندگی آغوش گشود.   جمع‌بندی: گرچه فیلم از نگاه برخی منتقدان از لحاظ فیلمنامه و کارگردانی ضعف‌های بسیاری دارد، اما نمادپردازی زیبا و پیامی که در پس داستانِ ظاهری فیلم در جریان است، آن را اثری بسیار ارزشمند و قابل تأمل می‌کند. بحث‌هایِ علمی در بابِ بحرانِ محیط زیست و عواقب مهیب و خطرناک آن در آینده در دهه هفتاد میلادی در غرب آغاز شد. از همان ابتدا افرادی چون لین وایت (Lynn White) انگشت اتهام را به سمت مسیحیت نشانه رفتند و جهان‌بینیِ مسیحی را به علت اهمیت مرکزی و مهمی که به بشر و رستگاری او می‌دهد و جدا کردن خدا از عالم و طبیعت، عاملِ اصلیِ رفتارِ غیرمسئولانه بشر و علّت تقدس‌زدایی از طبیعت دانستند. از همان زمان الاهیدانان مسیحی سعی کردند که هر یک به طریقی به این چالش پاسخ دهند. در این میان برخی بر لزوم تغییر نگرش مسیحیت در باب باورهایِ کلیدی‌اش چون نجات و رستگاری و ...و ارائه خوانشی جدید از آن تأکید کردند. آن‌ها دست به ارائه بدیل‌های ِجدیدی از نوعِ رابطه خداوند با عالم زدند؛ بدیل‌ها و خوانش‌هایی که بر اساسِ آن‌ها تمامیِ زیست‌مندان دارایِ ارزش ذاتی تلقی شوند و رستگاری در واقع بازگرداندن نظم و یکپارچگی و وحدت به دل طبیعت باشد. تلاش‌های آن‌ها که در ابتدا با مقاومت از سوی جامعه دینداران مواجه شده بود امروز پس از 40-30 سال به بار نشسته است. در سال 2015 پاپ فرانسیس نامه‌ای در حمایت از محیط زیست با عنوان «Laudato Si’» خطاب به تمامِ انسان‌ها و به خصوص مسیحیان عالم نوشت و از آنها خواست تا برای نجات زمین، «خانه مشترک‌مان»، تلاش کنند. فیلم‌هایی از این دست که در سال‌های اخیر ساخته می‌شوند و مسیحیت را در چالش با بحران محیط زیست قرار داده و بر لزوم رفتارِ مسئولانه بشر تأکید می‌کنند – به عنوان نمونه دیگر می‌توان فیلم «مادر!» (2017) آرنوفسکی را نام برد – محصولِ تلاشِ الاهیدانانی است که در دهه‌هایِ 80 و 90 میلادی – به خصوص در امریکا – در پی یافتن پاسخی برای بحران محیط زیست از دل سنت الاهیاتی‌شان بودند. آن‌ها تنها به نظریه‌پردازی صرف در گنج کتابخانه‌ها و یا در میان حلقه‌هایِ علمیِ خودشان نپرداختند بلکه سعی کردند تا وجه عملی و کاربردی پیام خود را به جامعه دین‌دارانِ مسیحی نیز منتقل کنند. فیلم‌هایی از این دست تأییدی است بر موفقیت آن‌ها در تلاش‌شان برای آگاه ساختنِ ما از فاجعه‌ای که بشر به دست خود و علیه زیستگاهِ خود به وجود آورده و دعوتی است از تمامیِ انسان‌ها و به خصوص دینداران برای رسیدن به فهم جدیدی از مسیحیت. بنابراین ارزشمندی و موفقیت «اولین اصلاح‌شده» نه در شاهکار سینمایی بودن آن، بلکه در موفقیتش در به تصویر کشیدن این پیام مهم و سرنوشت‌ساز در قابِ سینما و با مدیوم هنر است. ارجاعات: The Sickness unto Death [1] (نام اثری از سورن کی‌یرکگارد، فیلسوف دانمارکی) (1855-1813). [2] ترانه‌ای از نیل یانگ (Neil Percival Young)، خواننده و ترانه‌سرایِ کانادایی با عنوان”Who's Gonna Stand Up And Save The Earth?”. [3] تلمیحی به داستان موسی در کتاب مقدس، که نمونهٔ قرآنی نیز دارد. [4] باید توجه داشت که مفهوم نبی در کتاب مقدس و سنت یهودی-مسیحی با مفهوم نبوت در سنت اسلامی متفاوت است. در سنت آنها نبی را با مسامحه می‌توان مردِ خدا دانست. ]]> هنر و ادبیات Mon, 27 Aug 2018 18:09:04 GMT http://dinonline.com/doc/report/fa/7894/ جون ایلیا، شاعر کمونیستی که دین را با مارکسیسم سازگار می‌دانست http://dinonline.com/doc/report/fa/7783/ جون ایلیا، شاعر و فیلسوف مدرن پاکستانی است که برای کاربرد شیوه‌های غیرمتعارف در شعر شهرت دارد. در سال‌های اخیر، جون ایلیا در محافل شعری اردوزبان طوفانی به پا کرده است. اشعار او پس از مرگش در سال 2002 میلادی، در میان هواداران ادبیات اردو به محبوبیت رسید. منتقدان و ادیبان بسیاری به شعر ایلیا پرداخته‌اند و آن را نقد کرده‌اند، اما چیزی که کمتر به آن توجه شده این است که جون ایلیا یک شاعر مارکسیست بود که شعرهایش تحت تأثیر آرمان‌های کمونیست قرار داشت. ایلیا در شعرش به این می‌پردازد که خصومت میان افراد مذهبی و کمونیست‌ها ذاتی نیست اما ابداعات نخبگان به سمت نامعتبرساختن ایده‌های مارکسیستی پیش رفت. جون ایلیا آگنوستیک بود. آگنوستیک‌ها معتقدند که نمی‌توان فهمید که آیا خدا وجود دارد یا خیر و دست‌یافتن به شناخت دربارۀ خداوند را غیرممکن می‌دانند. برای ایلیا پاکستان کشوری اسلامی نبود. در یکی از اشعار بلندش اظهار امیدواری می‌کند که پاکستان شاهد انقلابی کمونیستی باشد که منجر به برآمدن جامعه‌ای مساوات‌طلب شود و در جایی می‌نویسد: «اگر پاکستان بخواهد به نام اسلام تشکیل شود، دستِ کم حزب کمونیست هرگز از این مطالبه حمایت نخواهد کرد.» در یکی از اشعارش به نام «سرزمین خواب و خیال» به روزی اشاره می‌کند که پاکستان بنیان گذاشته شد. در این شعر پاکستان شاهد یک انقلاب کمونیستی و یک آیندۀ تساوی‌گراست. امروز اغلب مشاهده می‌کنیم که مارکسیسم و دین در تقابل با یکدیگر تعبیر و تفسیر می‌شوند، اما جون ایلیا هیچ تناقضی میان مذهب و مارکسیسم پیدا نمی‌کند. او می‌نویسد: «ما هرگز از تحسین دانته احساس خطر نمی‌کنیم، اگرچه او به شکل اهانت‌آمیزی علیه پیامبر محمد و حضرت علی نوشته است. ما از بازنویسی و آموزش ایده‌های لامارک و داروین ترسی نداریم، اگرچه افکار و ایده‌های آنها در تقابل با هرگونه مذهبی است. ما از بحث کردن دربارۀ فروید و ایده‌های او احساس ناامنی نمی‌کنیم، گرچه ایده‌های او در مورد طبیعت جنسی بشر، برای هر دینی موهن است. خواه این اندیشه‌ها صحیح باشند یا ناصحیح، تشکیلات سیاسی امریکا و دیگر کشورهای سرمایه‌دار هرگز آنها را به نام دین مورد هدف و حمله قرار نداده‌اند. اما وقتی یک فیلسوف فقیر و بی‌نوای آلمانی که حتی قادر به پرداخت پول درمان پسرش نبود و هیچ پس‌اندازی برای روز مبادای خودش نداشت تلاش کرد مشکلات اقتصادی و اجتماعی جامعه را با روش علمی شناسایی کند تا کاری برای رفع مسائل بکند جوامع سرمایه‌دار او را متهم به خیانت در مذهب و اخلاق کردند؛ این شخص مارکس بود. او در حالتی تقریباً قحطی‌زده و گرفتار شروع به اندیشیدن برای حل و رفع بدبختی نوع بشر کرد. وقتی ما دربارۀ ایده‌های این فیلسوف خردمند و بزرگ سخن می‌گوییم، یعنی وقتی از کمونیسم می‌گوییم و سعی می‌کنیم از طریق ایده‌های کمونیستی راه‌حلی برای بدبختی توده‌ها پیدا کنیم، از سوی دلالان محلی نئوامپریالیست به خیانت به ملّت و مذهب متهم می‌شویم.» او در ادامه می‌نویسد: «وجود امپریالیست و کاپیتالیست امریکایی و اروپای غربی، برای جامعۀ مدرن قرن 21 رسوایی و فضاحت است.» او معتقد است شاعران، فیلسوفان، متفکران و نویسندگان هر عصری یک رؤیای مشترک دارند؛ آنها رؤیای یک جامعۀ برابر دارند و امیدوارند که روزی به هدف‌شان دست یابند. ایلیا معتقد است اختلاف میان دانشمندانِ مسلمان و مارکسیست/آتئیست‌های جوان، یک پدیدۀ متأخر است. در دهۀ 1940 میلادی علمای مسلمان در برابر آنچه تفکر جوانان شورشی به دنبالش بود سر فرود نیاورند. علما معتقد بودند طرد مذهب از سوی جوانان مارکسیست به دلیل مطالعات گسترده‌ای است که اینها در آن غرق شده‌اند. این فرصتی است تا آنها دانش بیشتری کسب کنند تا بتوانند به سوی مدهب بازگردند. به تعبیر این امر به این معنی نیست که علما جامعه را به سمت صحیح راهنمایی می‌کردند، چون آنها مملو از تعصبات طبقه‌ای و کاستی بودند و قادر به برآورد میزان ریزش جامعه که در نهایت آنها را محروم از اثرگذاری بر جریان اصلی می‌کرد نبودند؛ دشمنی میان افراد مذهبی و کمونیست‌ها یک دشمنی ذاتی نیست بلکه ابداع مدافعان سرمایه‌داری است تا از این راه بتوانند ایده‌های مارکسیستی را بی اعتبار کنند. او در یکی از اشعارش می‌نویسد: «دیروز یک سمپوزیوم شعر در یک کاخ سلطنتی برگزار شد، در جایی که همه‌چیز به فقرا تعلق داشت، من با فروش وجدانم چه به دست می‌آورم غیر از اینکه همه چیز را از دست بدهم.» این طرز فکر باعث می‌شد که ایلیا نتواند توانمندی هنری‌اش را برای کسب پول بفروشد. شعر ایلیا عمیقاً از طریق خوانش مارکسیستی آگاهی طبقه شکل گرفته است. نزد او زیبایی و عشق نمی‌توانند زیر تأثیر موقعیت اجتماعی و اقتصادیِ مردم به انزوا برده شوند. او در شعرش برای این واقعیت که پول غرایز بنیادی بشری، همچون تمایلات جنسی را هم به واسطۀ وضعیت اقتصادی شکل می‌دهد نوحه‌سرایی می‌کرد. ]]> هنر و ادبیات Wed, 11 Jul 2018 21:07:15 GMT http://dinonline.com/doc/report/fa/7783/ تعجب بازیگر لبنانی "قانون" از پوشش بانوان در میهمانی کارگردان ایرانی http://dinonline.com/doc/news/fa/7779/ سینماژورنال نوشت: دارین حمزه بازیگر زن لبنانی جزو معدود چهره های خارجی است که در سینمای ایران حضوری نسبتا فعال و اثرگذار داشته است؛ اثرگذار از این جهت که اغلب مخاطبان یکی دو نقش وی مثلا کاراکترش در “کتاب قانون” را به یاد دارند. به گزارش سینماژورنال اولین حضور دارین حمزه در سینمای ایران هم همین “کتاب قانون” بود؛ او هشت سال قبل برای بازی در این فیلم به ایران آمد و هرچند این فیلم بلحاظ مضمون با مشکلاتی در اکران مواجه شد اما بعد از روی پرده رفتن فیلم بود که به ناگاه نام دارین حمزه و لهجه خاصی که با آن فارسی حرف میزد مورد توجه قرار گرفت. این حضور باعث شد دارین حمزه در سالهای بعد در یک سری دیگر از آثار سینما و تلویزیون ایران و از جمله “سی و سه روز”، “شکارچی شنبه، “فرشتگان قصاب” و “تولدی دیگر” ایفای نقش کند. به تازگی فیلم گفتگویی از دارین حمزه منتشر شده که وی به صحبت کردن درباره حضور در پروژه های سینمایی و تلویزیونی ایران پرداخته است. وی آشنایی خود با سینمای ایران را زمانی دانسته که در لندن سینما می خوانده و در درس “سینمای جهان” با بخشی مواجه شده به نام “سینمای ایران”. وی دلیل انتخاب خود برای بازی در “کتاب قانون” را این دانسته که صورتش هیچ جراحی زیبایی نداشته و عوامل فیلم دنبال بازیگری می گشته اند که صورتش طبیعی باشد. تناقض موجود در مهمانی کارگردان حمزه در بخشی از این گفتگو به بازگویی خاطره ای از شرکت در مهمانی یکی از کارگردانان ایرانی که با وی کار کرده است پرداخته است. او با اشاره به اینکه در سینمای ایران می بایست پوشش متناسب را رعایت می کرده، از زمانی گفته که برای حضور در مهمانی یک کارگردان هم با همان پوششی که بیرون از آن استفاده می کرده حاضر شده! حمزه با اشاره به اینکه کارگردان ایرانی مورد نظر شام خوشمزه ای را برایش تدارک دیده بود و وی نیز با پوشش کاملا پوشیده-مشابه پوششی که جلوی دوربین داشته-در مهمانی حاضر شد وقتی دید پوشش بانوان داخل خانه آزادانه است و خودش مانند پیرزنها لباس پوشیده دچار تعجب شده است. حمزه درباره اینکه در خانه کدام کارگردان حاضر شده چیزی نگفته است؛ به گزارش سینماژورنال، او تاکنون در آثار کارگردانانی همچون مازیار میری، داریوش فرهنگ، پرویز شیخ طادی، جمال شورجه و سهیل سلیمی بازی کرده است و به نظر میرسد حالا با این رعایت سرپوشی و کتمان احوالات شخصی دیگران که به نوعی دوری جستن از حواشی محسوب می شود، باز هم در سینمای ایران به فعالیت بیشتر بپردازد. ]]> هنر و ادبیات Sun, 01 Jul 2018 22:31:24 GMT http://dinonline.com/doc/news/fa/7779/ ​سوپرقهرمان بعدی کمپانی فیلم سازی مارول یک زن مسلمان جوان است http://dinonline.com/doc/report/fa/7739/ روز سه شنبه خبری دربارۀ میس مارولِ جدید منتشر شد؛ نامش کماله خان است و یک دختر 16 سالۀ پاکستانی – آمریکایی است. کماله خان سوپر قهرمان فیلم جدید کمپانی مارول است. این خبر خوبی است؛ جهان به این فیلم نیاز دارد. مدت زمان زیادی است که مسلمانان با بدگمانی، تهدید، بدفهمی و بدنامی توصیف شده‌اند. اما در نهایت امروز یکی از پرسروصداترین فیلم‌ها دربارۀ یک شیرزن مسلمان است؛ دختری مسلمان، متعلق به جمعیتی که اغلب در کارزار هالیوود جمعیتی خاموش هستند. این شخصیت سینمایی نه تنها برای مبارزه با اسلام‌هراسی است بلکه برای مبارزه با زن‌ستیزی نیز ساخته شده است. ساخت این فیلم ریسک بالایی دارد چون مردم فیلم را از زوایای گوناگون خواهند دید و برداشت‌های مختلف خواهند داشت. ممکن است برخی از نمادهای مسلمانان به عنوان نمادهای تروریستی تلقی شوند. بنابراین من پیشنهاداتی برای ساخت این فیلم دارم: این فیلم را دربارۀ حجاب نسازید؛ یکی از حساس‌ترین مواردی که توجه عدۀ زیادی را برانگیخته این است که شخصیت کماله خان تا چه اندازه بر حجاب متمرکز است. می‌توان بهترین دوستش را محجبه تصویر کرد اما او را نه. در واقع، بیشتر از اینکه او درگیر لباسی همچون لباس شنا باشد، یک دست لباس سوپرقهرمانی (که شبیه بورکینی هم نباشد) به تن داشته باشد، چه باور کنید چه نکنید بسیاری از زنان مسلمان علایقی فراتر از حجاب دارند؛ علایقی همچون کتاب خواندن و دویدن. موضوعات و سرگرمی‌های زیادی وجود دارد که تجربه‌های زنان مسلمان را شکل می‌دهند. ممکن است در جنگ‌های فرهنگی آنها تحت سلطۀ مردانه باشند، اما آنها وجودی واقعی دارند و باید دیده و شنیده بشوند. یا موضوع ازدواج اجباری موضوعی است که واقعیت دارد و امری شنیع است اما این موضوع در سطح وسیعی در داستان‌های دربارۀ زنان مسلمان تکرار شده است. ازدواجی که با رضایت طرفین صورت بگیرد خوب است و ما هم همین کار را می‌کنیم. از سوی دیگر مراقب تقابل مسلمان خوب و مسلمان بد باشید؛ برای مسلمان خوب و بد چند استعاره وجود دارد، از استعاره‌های سنتی، سخت کارکردن و سکوت کردن و آرام بودن است، یک مسلمان لیبرال، انسانی واقعی و دارای تصویری خوشایند است. سؤال این است که آیا میس مارول، می‌تواند بلک پانتر (پلنگ سیاه) بعدی باشد؟ بلک پانتر هویت‌های چندگانۀ سیاه‌پوست داشت؛ شما اگر رگۀ افریقایی، کارائیبی یا آفریقایی –آمریکایی داشته باشید حس می‌کنید بلک پانتر نمایندۀ شماست، و می‌بینید که هست، بدون شک همین باعث موفقیت فیلم شد. آیا فیلمی دربارۀ یک دختر 16 ساله در نیوجرسی می‌تواند موفق بشود؟ 1.8 میلیارد نفر مسلمان با تنوع و تکثر بسیار، در جهان زندگی می‌کنند که در جنبه‌های گوناگون با هم تفاوت دارند و این کار نویسندگان فیلمنامه را بسیار مشکل می‌کند. بر اساس شایعات آنلاین، هنرپیشه‌ای که نه مسلمان است و نه نوجوان قرار است این نقش را بازی کند؛ بهتر است یک بازیگر مسلمان و نوجوان نقش اصلی را بازی کند. نقش این نوجوان 16 ساله بسیار مهیج است و می‌تواند جایگاه نوجوانان مسلمان را همچون هری پاتر و کاتنیس اوردین در مجموعۀ داستان بزرگسالان قرار بدهد. هستۀ اصلی داستان‌های بزرگسالان جوان، طغیان در برابر والدین، یافتن راه خود در زندگی یا بیداری جنسی است، بنابراین ممکن است چندان جای شگفتی نباشد که داستان‌های بزرگسالان جوان در اکثر کشورهای مسلمان رونق چندانی ندارد زیرا این روایت‌‌ها در این جوامع خودشان به سادگی بحث‌برانگیز هستند. این پروژه هنوز در مراحل ابتدایی است و زود است که مردم در سراسر جهان در مورد آن هیجان‌زده باشند و ممکن است خیلی از ما را در انتظار بگذارد. ]]> هنر و ادبیات Thu, 07 Jun 2018 06:36:12 GMT http://dinonline.com/doc/report/fa/7739/ ​چرا نمایش فیلم پلنگ سیاه در عربستان سعودی رویداد مهمی است؟ http://dinonline.com/doc/news/fa/7704/ نمایش فیلم بلک پانتر (پلنگ سیاه) در عربستان سعودی یکی از اولین گام‌ها به سوی مبارزه با اسلام افراطی است، پلنگ سیاه اولین فیلم تجاری است که پس از سه دهه روی پردۀ سینماهای عمومی عربستان سعودی می‌رود، اکران این فیلم برای عربستان سعودی جنبۀ اقتصادی نیز دارد چون سعودی‌ها دیگر برای دیدن فیلم‌های روز دنیا مجبور نیستند پول‌شان را در خارج از مرز پادشاهیِ عربستان و در سینماهای دوبی و بحرین خرج کنند. سعودی‌ها به یاد می‌آورند که تا پیش از اینکه عربستان سعودی به یک تفسیر سنت‌گراتر از اسلام روی آورد، محدودیت اکران فیلم‌ها وجود نداشت و مردم بدون تأخیر آخرین نسخه‌های فیلم‌ها را می‌دیدند و لذت می‌بردند. در آن روزها در ریاض، نسخه‌های پیشین فیلم پلنگ سیاه در باشگاه‌های فوتبال روی صحنه می‌رفت. در شهر جدّه نیز حدود 30 سینما فیلم‌های کلاسیک عرب و فیلم‌های هالیوود را به نمایش می‌گذاشتند. خانواده‌های مشهور حجاز نیز در حیاط پشتی خانه‌هایشان فیلم‌ها را نشان می‌‍دادند. در سال 1979 روحانیون مذهبی و پیروان‌شان در جنبش الصحوه (بیداری اسلامی) مسجد جامع را اشغال کردند، دولت زیر فشار این گروه قرار گرفت و ناگهان پروژکتورهای سینماها خاموش شدند، هدف آنها این بود که خانوادۀ سلطنتی عربستان را از قذرت ساقط کنند و یک نظام مذهبی سخت‌گیرتری را بر تمام کشور مسلط کنند. اما در سال‌های اخیر با فراگیرشدن اینترنت و شبکه‌های اجتماعی در میان مردم و به دنبالش تغییر عادات میلیون‌ها نفر از مردم، کنترل شرایط از دست روحانیون خارج شده است. نیمی از جمعیت عربستان سعودی زیر سی سال هستند و به طور افزاینده‌ای برنامه‌ها و فیلم‌ها را به صورت آنلاین تماشا می‌کنند. فهم و تسلط آنها بر دنیای دیجیتال و شبکه‌های اینترنتی باعث شد تقاضای مصرّانۀ عمومی برای برداشتن ممنوعیت سینما کاهش یابد. اما لغو ممنوعیت سینما توسط شاهزاده بن سلمان نه تنها اعتبار او را نزد مردم افزایش داد بلکه باعث شد جوانان سعودی حس کنند که او نیز یکی از آنها است و جهان را همانگونه می‌بیند که آنها می‌بینند. در فوریۀ گذشته، کاخ سلطنتی عربستان اعلام کرد بیش از 64 میلیارد دلار برای توسعۀ صنعت سرگرمی در ده سال آینده، تخصیص یافته است؛ از سیرک‌های میدانی گرفته تا مارون 5 (گروه موسیقی راک آمریکایی). پیش‌بینی می‌شود این سرمایه‌گذاری حدود 133 میلیارد دلار در سال، سودآوری داشته باشد، هزاران شغل و درآمد بالا را برای بیکاران فراهم کند. این سرمایه‌گذاری بخشی از برنامۀ چشم‌انداز 2030 عربستان سعودی است که توسط شاهزاده بن سلمان اجرا می‌شود. در عربستان تعداد فارغ‌التحصیلان زن از دانشگاه‌ها بیشتر از تعداد فارغ‌التحصیلان مرد است؛ اما زنان تنها 22 درصد از نیروی کار را تشکیل می‌دهند، خبر خوب برای زنان این است که ادارۀ کل سرگرمی عربستان سعودی اعلام کرد بر اساس این برنامه قصد دارد تا سال 2030، حدود دویست‌هزار شغل برای هم زنان و هم مردان ایجاد کند. همچنین برای تزریق اندکی آدرنالین در صنعت سرگرمی عربستان سعودی، قانون تفکیک زن و مرد در سینماها لغو می‌شود. استعدادهای درخشان عرب می‌توانند از یوتیوب به جریان اصلی تولید فیلم بپیوندند. حتی دین هم محدودیتی ندارد، اظهارات قوی در مورد اسلام معتدل باعث شده است صداهای رادیکال و افراطی محدود شود. سرعت اصلاحات از حد تخیل بالاتر است. برنامۀ چشم‌انداز 2030 برای هدفی بیشتر از رونق دوربارۀ اقتصاد عربستان است، این برنامه به دنبال این است که جامعۀ عربستان را پر جنب‌وجوش‌تر، متنوع‌تر و سرگرم‌کننده‌تر کند. همان‌طور که در فیلم پلنگ سیاه، اوِرِت کی. راس به پادشاه تی‌چالا می‌گوید: «دیدم که بیگانگان از آسمان به زمین آمدند و تاکنون چنین چیزی هرگز ندیده بودم.» میلیون‌ها سعودی به این می‌اندیشند که کدام نشان مقدس بعدی توسط پادشاه رادیکال جدید آنها خواهد افتاد. ]]> هنر و ادبیات Wed, 25 Apr 2018 10:05:07 GMT http://dinonline.com/doc/news/fa/7704/ آیا فیلم «مریم مجدلیه» جنجال برخواهد انگیخت؟ http://dinonline.com/doc/report/fa/7608/ به گزارش دین‌آنلاین به نقل از فیلم اسکول ریجکتز، پس از رسوایی هاروی واینستین، شرکت فیلم‌سازی او اکران فیلم مریم مجدلیه را از 24 نوامبر 2017 به سی‌ام مارس 2018 موکول کرد. تنها اطّلاعات دیگری که تاکنون دربارۀ فیلم به دست آمده تصاویری از پشت‌صحنه است. شخصیتی که از مریم مجدلیه در فیلم ارائه شده به طور خلاصه از این قرار است: در قرن نخست میلادی، زن جوانی در سرزمین مقدّس روستای کوچک و خانوادۀ سنّتی خود را پشت سر می‌گذارد تا به یک نهضت اجتماعی جدید و بنیادشکنانه بپیوندد. این نهضت یک رهبر پرجذبه دارد که آن عیسای ناصری است که نوید تحوّلاتی را در جهان می‌دهد. مریم به دنبال سبک جدیدی از زندگی و اعتباری است که سلسله‌مراتب سفت و سختِ آن زمان او را از آن محروم ساخته است. کم‌کم افراد بیشتری جذب نهضت عیسی می‌شوند و او و پیروانش در جامعه انگشت‌نما می‌شوند. سفر معنویِ مریم او را در کانون ماجرایی قرار می‌دهد که به شهر اورشلیم ختم می‌شود و در آنجا مریم باید با واقعیتِ سرنوشت عیسی و جایگاه خودش در این سرنوشت مواجه شود. فیلم حول محور شخصیت اصلی‌ای ساخته شده که در تاریخ اطّلاعات ناچیزی دربارۀ او به ثبت رسیده است. با این حال فیلم تلاش دارد روایت جالب و منسجمی از ایمان و شجاعت مریم به تصویر بکشد. در کتاب مقدّس مریم در صحنۀ به صلیب کشیده شدن عیسی و رستاخیز او حضور دارد. او به عنوان نخستین شخصی که شاهد غیب شدن پیکر عیسی در قبرش است، یکی از مهم‌ترین زنان در کتاب مقدّس به شمار می‌رود. (رونی مارا در نقش برجسته‌ترین و جنجالی‌ترین شخصیت زن در مسیحیت) در طیّ سال‌ها نظریه‌های بسیارِ دیگری دربارۀ زندگی او مطرح شده است. این موضوع که آیا مریم رابطۀ عاشقانه‌ای با عیسی در زمان حیات او داشته یا خیر بسیار موردبحث است. بعضی‌ها معتقدند مریم در هنگام ملاقات اولیۀ خود با عیسی یک روسپی توبه‌کار بوده است. تمام این داستان‌های ضد و نقیض نوشتن فیلم‌نامه را دشوار می‌سازد. مخاطبان که به تاریخ زندگی مریم و نظریه‌های پیرامونِ آن واقف هستند، با انتظاراتی به تماشای فیلم خواهند نشست که همۀ این انتظارات در فیلم برآورده نشده است. مشکلی که در به تصویر کشیدنِ شخصیت‌های کتاب مقدّس وجود دارد، برآورده کردن انتظارات مخاطبان است که تصاویر متفاوتی از عیسی و اطرافیانش در ذهن دارند و می‌خواهند آن انتظارات همه در فیلم محقّق شوند. از طرف دیگر دوست دارند فیلمی که می‌بینند برداشت تازه و جالبی از داستان‌های کتاب مقدّس باشد و در غیر این صورت، تماشای آن برایشان سرگرم‌کننده نخواهد بود. تلاش فیلم‌سازان قبلی برای محقّق ساختن این انتظارات همیشه هم موفقیت‌آمیز نبوده است. در سال 1988 مارتین اسکورسیزی فیلم «آخرین وسوسۀ مسیح» را کارگردانی کرد. این فیلم بر مبنای گزارش تاریخی‌ای که در کتاب مقدّس آمده ساخته نشده بود، بلکه اقتباس از رمانی به همین نام و تألیف نیکوس کازانزاکیس بود. با این که در خود فیلم به این موضوع اشاره شده، خیلی‌ها به خاطر تصویری که فیلم از عیسی ارائه داده بود نسبت به آن اعتراض کردند. پروتستان‌های اوانجلی، باپتیست‌های جنوبی و کلیساهای ارتدوکس شرقی شخصیت غیرمعصوم و ضعیفی را که در فیلم از عیسی ارائه شده بود، تصویرسازی نادرستی از این شخصیت الهی خواندند. واکنش شدیدتری که نسبت به فیلم نشان داده شد به خاطر صحنۀ عاشقانه‌ای میان عیسی و مریم مجدلیه بود. این صحنه مبتنی بر نظریۀ ثابت‌ناشده‌ای مبنی بر رابطۀ عیسی با مریم بود و باعث برانگیخته شدن خشم بسیاری از مسیحیان شد. حتّی مادر ترزا نیز فیلم را محکوم کرد. یکی از اسقفان اعظم گفت: "این صحنه رویاپردازی و زاییده تخیّلات بیمارگونۀ بشری است... که عصمت و پاکی مسیح را زیر سؤال می‌برد. " فیلم جنجالی دیگری که مبتنی بر کتاب مقدّس ساخته شد، «مصایب مسیح» ساختۀ مل گیبسون در سال 2004 بود. تمرکز گیبسون در این فیلم بر روی تصویرپردازیِ دقیق از لحظات پایانی عمر عیسی مسیح در عهد جدید بود. نتیجۀ این تلاش فیلمی تکان‌دهنده و مملو از خشونت بود که بسیاری از تماشاچیان را شوکه کرد. انتقاد تندوتیزتری که متوجّه فیلم شد به خاطر تصویرسازیِ شخصیت‌های یهودی در فیلم بود. در یهودیانی که در صحنۀ تصلیب عیسی حضور داشتند دشمنی و عنادی نسبت به مسیح به تصویر کشیده شده بود که به اعتقاد خیلی‌ها، چنین چیزی صحت تاریخی نداشته است. بعضی‌ها می‌گفتند فیلم به گونه‌ای ساخته شده که باعث می‌شود یهودیان یک «مافیای بی‌روح» به نظر آیند. فیلم‌هایی که اشاره شد چند نمونه از خطری هستند که متوجّه درام‌های مبتنی بر کتاب مقدّس است. این فیلم‌ها هم باید به مذاق مسیحیانی که شالوده‌های روایی فیلم را می‌دانند خوش بیایند و هم از اعتقادات دینی مسیحیان تخطّی نکنند؛ هم باید سرگرم‌کننده باشند و هم صحیح و دقیق. فیلم «مریم مجدلیه» آغاز خوبی داشته است. رونی مارا و جاکوئین فونیکس بازیگران بااستعدادی هستند که احتمالاً تماشاچیان بسیاری را جذب خواهند کرد. ]]> هنر و ادبیات Tue, 09 Jan 2018 09:01:27 GMT http://dinonline.com/doc/report/fa/7608/ مسجد بدون مناره و مدرنی که در تهران قیل‌و‌قال بر پا کرد http://dinonline.com/doc/note/fa/7548/ به گزارش دین آنلاین به نقل از گاردین، برخی این بنا را به عنوان یک مسجد نمی‌پذیرند و معترضند که چرا مناره یا گنبد درست و حسابی ندارد و تئاتر شهر آن را تحت‌الشّعاع خود قرار داده است. بنا به اظهار سایت محافظه‌کار «مشرق‌نیوز»، این بنا "مسجدی است که قربانی تئاتر شهر شده است و طراحی پسامدرن و توهین‌آمیز آن عاری از هرگونه معنایی است." قرار بود این مسجد در تابستان سال جاری رسماً افتتاح شود؛ یعنی ده سال پس از آن که شرکت معماری «حرکت سیّال» برای ساخت آن قرارداد بست. حالا کار ساخت و ساز تقریباً به اتمام رسیده، اما قیل‌وقال‌ها باعث قطع بودجه شده و لذا طراحی داخلی تکمیل نشده و سرنوشت مسجد در هاله‌ای از ابهام قرار دارد. بنا به گزارش بعضی از رسانه‌ها، مسئولین قصد دارند با اعمال تغییراتی، این مکان را به یک مرکز فرهنگی اسلامی تبدیل کنند. طبق گفتۀ معمارها، این مسجد در یکی از حسّاس‌ترین نقاط فرهنگی تهران واقع شده است؛ یعنی محلّ تقاطع خیابان انقلاب اسلامی با خیابان پردرختِ ولی‌عصر که مهم‌ترین تقاطع شهر است و فاصلۀ چندانی از دانشگاه تهران و کتاب‌فروشی‌های پیرامون آن ندارد. معمارها می‌گویند: "ما سعی کردیم بین تئاتر شهر و مسجد که دارای ماهیت فرهنگی است تعامل ایجاد کنیم. می‌خواستیم آن را به یک پروژۀ فرهنگی تبدیل کنیم که با محیط پیرامونش هماهنگی داشته باشد. مسجد باید پاسخگوی نیازهای عصر و زمانۀ خودش باشد." این مسجد هفت طبقه که در زمینی به مساحت 3855 متر مربّع احداث شده، 32 متر ارتفاع دارد که تنها 20 متر از آن بالای زمین است. بنای مسجد دارای سالن‌های بزرگ نمازخانه، مراکز فرهنگی، مکانی برای اقامت امام جماعت و فضای پارکینگ است. طرح ساخت مسجد چهارده سال پیش، در زمان شهرداری محمود احمدی‌نژاد ارائه شد. اما مسئولان تئاتر به‌شدّت با طرح اولیه که توسط معمار دیگری ارائه شده بود مخالفت کردند، چراکه بنای آن 52 متر ارتفاع داشت و شالودۀ آسیب‌پذیر تئاترشهر را در معرض خطر قرار می‌داد. اما وقتی محمدباقر قالیباف شهردار شد، طرح به شرکت «حرکت سیال» محوّل شد. این زوج متخصّص طراحی بناهای نوین هستند. پردیس سینما ملّتِ دانشمیر که در سال 2008 ساخته شد از جهات بسیاری آغازگر موج جدیدی از ساختمان‌های مدرن در تهران بوده است. نسل جدیدی از معمارهای ایرانی دارند پا جای پای یک آوانگاردِ پیش از انقلاب می‌گذارند که با کمک گرفتن از عناصر سنّتی در طرح‌های مدرن، مرزهای معماری سنّتی ایرانی را توسعه داده است. بنا به گفتۀ معمارها، "بزرگ‌ترین منبع ما برای این پروژه خود قرآن کریم بود. ما سعی کردیم بنای مسجد را با اعتدال، سادگی و حسن‌نیّت طراحی کنیم، نه این که مسجدی باشد که به ارتفاع و بلندای خودش ببالد. مسجد ولی‌عصر در نزدیکی پارک دانشجو و تئاترشهر قرار گرفته، لذا می‌خواستیم به‌ گونه‌ای باشد که با نسل‌های جوان‌ بهتر ارتباط برقرار کند." این زوج می‌گویند مسجد قبا که قدیمی‌ترین مسجد جهان است و قدمت آن به زمان پیامبر اسلام بازمی‌گردد الهام‌بخش آنها بوده است. آنها می‌گویند: "سادگی یکی از ویژگی‌های اصلی مساجد اولیه بود." آنها به مفهوم تک‌اتاقه بودن فکر کردند و بنای مسجد را به شکلی طراحی کردند که "برون‌نمای کلّی مسجد یک گنبد کم‌شیب را شکل داده است." مهران قارلقی مدیر «استودیو اینتگریت» لندن می‌گوید ساختمان این مسجد با دقّت و به گونه‌ای طراحی شده که با تئاترشهر همخوانی داشته باشد و حرمت آن را حفظ کند. ارتفاع آن پایین‌تر از تئاترشهر است. هرچه مسجد به تئاترشهر نزدیک‌تر می‌شود، سکوهای آن به‌تدریج در محیط پیرامون منحل شده است. سکوی اصلی مسجد نیز رو به تئاترشهر دارد تا مراجعه‌کنندگان بتوانند از نمای تئاترشهر لذت ببرند. به گفتۀ قارلقی، اگر این مسجد طرح دیگری داشت و به سبک مساجد سنتی با مناره و گنبد بزرگی ساخته می‌شد، تئاترشهر مغلوب قرار می‌گرفت و ممکن بود وجود آن به خطر بیفتد. در جهان معماری خلق فضاهای بدیعِ مذهبی کار غیرمعمولی نیست و مساجد غیرمتعارف دیگری مثل «مسجد الغدیر» در خیابان میرداماد تهران وجود دارد که برندۀ جایزۀ معماری «آقاخان» شده است. ]]> هنر و ادبیات Wed, 25 Oct 2017 07:59:04 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/7548/ پیام لغو کنسرت‌ها به وزیر ارشاد دولت دوازدهم http://dinonline.com/doc/report/fa/7447/ به گزارش دین‌آنلاین در آستانه آغاز به کار دولت دوازدهم، مسئولان شهر مشهد این بار حتی با کنسرت حامد زمانی، خواننده‌ای که بیشتر ترانه‌های او مذهبی – سیاسی و در چارچوب نظام جمهوری اسلامی است نیز مخالفت کردند. اما این‌بار بهانه لغو کنسرت، «حضور ساز در صحنه» بود. حامد زمانی قرار بود به‌مناسبت میلاد امام رضا، کنسرتی را اجرا کند بنابر گفته وی، در حالی که تمام هماهنگی‌های قبلی انجام شده بود اما مسئولان «بدون عذرخواهی و هیچ توضیحی» به جلوگیری از این کنسرت برآمدند. گروه حامد زمانی آن‌طور که خود او می‌گوید ابتدا به‌دلیل محدودیت حضور ساز روی صحنه، طبق قرار اولیه قرار بود با سه کیبورد و لپ‌تاپ روی صحنه برود اما ساعاتی پیش از اجرا از آن‌ها خواسته شد که فقط با یک کیبورد روی صحنه بروند در حالی که اجرای گروه با یک کیبورد غیرممکن بود. زمانی به ایسنا گفته است حتی اعضای گروهش «به احترام نام امام رضا» حاضر بودند، «در اتاقک‌هایی که کسی دید نداشت، ساز بزنند تا اجرا برگزار شود»، ولی با آن موافقت نشد. پس از انتخابات ریاست جمهوری دوازدهم در ایران بار دیگر موج جلوگیری از برگزاری کنسرت‌ها آغاز شده و اهالی موسیقی نسبت به آن اعتراض کرده‌اند. در یکی از آخرین نمونه‌ها روز جمعه ۶ مرداد کنسرت شهرام ناظری و فرزندش حافظ ناظری در سالن کارگران شهر قوچان به دستور دادستان این شهر لغو شد. همچنین با حکم دادستانی، کنسرت حامد همایون در یزد و فریدون آسرایی در کرج نیز لغو شد. این رویداد اما با اعتراض بسیاری از رسانه‌ها و خبرگزاری‌های موافق و مخالف دولت همراه بوده است. خبرگزاری تسنیم در یادداشتی تحت عنوان عواقب لغو کنسرت ناظری نوشته است: «انگار مسئولان استانی نمی‌دانند که هر تصمیم آنها در لغو و جلوگیری از برگزاری اتفاق‌های هنری می‌تواند بازخوردهای نامناسبی علیه کشور داشته باشد. از هم‌اکنون باید منتظر بود و دید که رسانه‌های ضدانقلاب چگونه این اتفاق را دست‌مایه اهداف شومشان می‌کنند. آنها این اتفاق را به کلّیت سیاست‌های کشور تعمیم می‌دهند در حالی که هرگز این‌گونه نیست و در سیاست‌های کُلی کشور همواره حمایت از فرهنگ و هنر ایرانی مورد توجه بوده است. شهرام ناظری به‌عنوان خواننده‌ای بزرگ و پیشکسوت در عرصه موسیقی جایگاهی والا در هنر ایران‌زمین دارد. او همواره کنسرت‌هایش را در تهران و شهرستان‌های دیگر با عزت و احترام برگزار می‌کند. در آخر همین هفته جاری، شهرام ناظری و پسرش در تهران و در تالار وزارت کشور برای چند شب پروژه «آواز پارسی» را به صحنه می‌برند، پروژه‌ای که محوریتش سروده‌های فردوسی است و ناظری می‌خواست آغاز کنسرت‌های این پروژه از سرزمین فردوسی باشد اما این مهم هرگز رخ نداد. حال باید دید علت این ماجرا چیست و چه‌کسی مسئول این اتفاق است. وقتی شهرام ناظری خودش به‌تنهایی می‌تواند نمادی از هنر و فرهنگ اصیل ایرانی باشد، چرا کنسرت او با وجود داشتن مجوز، لغو می‌شود.» روز پنج‌شنبه ۱۲ مرداد، دست‌اندرکاران موسیقی در اعتراض به لغو کنسرت‌ها در خانه موسیقی گردهم آمدند و نامه‌ اعتراضی به حسن روحانی، رئیس جمهوری ایران نوشتند. آن‌ها از روحانی خواستند تا «فردی آگاه، شجاع و مدافع حقوق هنرمندان» را به‌عنوان وزیر ارشاد اسلامی انتخاب کند که «به‌سادگی و به‌سرعت تسلیم گروه‌های فشار و مخالفان فرهنگ و هنر نشوند». کسانی که فرمان لغو کنسرت‌ها را در مشهد و شهرهای خراسان صادر کرده‌اند هنوز موضعی رسمی نگرفته‌اند. شاید آنان معترضان به لغو کنسرت‌ها را مخاطب پیام خود نمی‌دانند، بلکه با صدور این فرمان‌ها، در پی آنند که وزیر آینده فرهنگ و ارشاد اسلامی را از هم‌اکنون به چالشی بزرگ در جغرافیای فرهنگی تحت سیطره خود دعوت کنند. این در حالی است که حسن روحانی در جریان مبارزه‌های انتخاباتی در ورزشگاه تختی مشهد در میان هواداران خود با اشاره به هنرستیزی‌های صورت گرفته در مشهد گفته بود: «همه مسئولان باید نوکر ملت ایران باشند. ما یک دولت داریم، ما یک رهبر داریم، یک قانون اساسی داریم، در هر شهر رهبر نمی‌خواهیم.» ]]> هنر و ادبیات Sat, 05 Aug 2017 12:45:56 GMT http://dinonline.com/doc/report/fa/7447/ «عروج» روایتی سینمایی از تقابل خیر و شر http://dinonline.com/doc/note/fa/7361/ حسن این سیاست سینمایی آن بود که از دیدن این همه خشونت، سرعت و بی‌تابی که گویی شاخصه فیلم‌های هالیوودی است، راحت بودیم. بدی کار آن بود که فیلم‌های روسی واقعاً تماشاچیان را ابله فرض می‌کردند و می‌خواستند به ضرب دنگکْ زیباشناسی «رئالیسم سوسیالیستی» را توی چشم آنان فروکنند و به آنان هر یاوه‌ای را بباورانند؛ تازه در کار خود کمی ذوق هنری هم به خرج نمی‌دانند که بیننده بی‌ربطی داستان را به سبب مثلاً نورپردازی درخشان یا موزیک متن عالی آن تحمل کند. این فیلم‌ها، به قول معروف، همه چیزشان به همه چیزشان می‌خورد. اما از حق نباید گذشت که گاه در میان این فیلم‌های سری‌دوزی شده شاهد تک ستاره‌ای بودیم که اثری ماندگار بر بینندگان می‌گذاشت و آن‌ها را تا سال‌های سال رها نمی‌کرد. یکی از آن‌ها فیلم «عروج» بود که نزدیک سی سال پیش آن را دیدم، اما هنوز یادآوری برخی از سکانس‌های آن روحم را تکان می‌دهد. عروج شاهکاری شاعرانه در متن جنگ جهانی دوم است. بازسازی مسیح و یهودا در قالب دو پارتیزان روسی است که به چنگ روس‌های سفید و همکاران نازی می‌افتند. مسیر داستان ساده و روشن است، هرچند به ظاهر این فیلم جنگی است، خبری از تیراندازی و صدای شنی تانک‌ها، بمباران هوایی، کشته‌های پشته شده و یا جلوه‌های ویژه نیست. فیلم بسیار آرام است و همه چیز در سرمای جنگل و برف‌هایی که همه جا را سفید کرده‌ پوشیده شده است. دو پارتیزان روسی برای به دست آوردن خوراکی وارد منطقه روس‌های سفید و هم‌پیمانان نازی‌ها می‌شوند و پس از آن که یکی از آن دو، سوتنیکف[1] که بیمار است، تیری به زانویش می‌خورد و زخمی می‌شود، گیر می‌افتند. مقاومت در برابر بازجویی سخت است؛ آدمی از گوشت و استخوان ساخته شده است. با این همه، سوتنیکف زخمی ایستادگی می‌کند، ولی آن دیگری، ریباک،[2] تسلیم می‌شود.  پایان محتوم داستان مشخص است، سوتنیکف زخمی، که تنی نزار، چهره‌ای آرام و بیرنگ و رخساری مسیح‌گونه دارد، تا سرحد مرگ شکنجه و سرانجام به دار آویخته می‌شود. اما ریباک خیانت می‌کند و تن به همکاری با روس‌های سفید می‌دهد و مزد خود را چون یهودای اسخریوطی می‌گیرد و جان سالم به در می‌برد. اما پس از رهایی به نادرستی کارش پی می‌برد و دست به خودکشی می‌زند. طرفه آن که کمربندی که قرار است او را خفه کند باز می‌شود و او نمی‌میرد. ظاهراً مرگ هم از او دوری می‌کند. وی دو باره کمربند را سفت می‌کند تا خود را به دار آویزد، اما دیگر جرأت این کار را ندارد. سرانجام مطرود، تحقیر شده و دوست از دست داده، دیگر نه جرأت خودکشی دوباره را دارد و نه تحمل این نوع زندگی را. این فیلم درخشان دینی، که از شگفتی‌های روزگار در فضای دین‌ستیزانه شوروی ساخته شده است، با نشان دادن فاصله کیهانی عروج سوتنیک، که بازگوی شخصیت مسیح است، و سقوط دردناک ریباک، که همان یهودای امروزی شده است، به پایان می‌رسد. پایان این فیلم تفاوتی ظریف با روایت رسمی تصلیب مسیح دارد. در حالی که به روایت اناجیل، مسیح در کنار راهزنان به صلیب کشیده می‌شود، سوتنیکف را پیرمرد، مادر جوان، و دختر 10-12 ساله‌اش که به پارتیزان‌ها کمک کرده‌اند،  همراهی می‌کنند و به دار آویخته می‌شوند. اما دخترک حتی هنگامی که بر پایه زیر طناب دار می‌ایستد، قدش چنان کوتاه است که به طناب نمی‌رسد و نمی‌تواند سرش را داخل طناب کند. در نتیجه، او را بغل می‌کنند تا بتواند با سوتنیکف عروج کند. کمی هم درباره مسائل فنی فیلم. این سینمایی سیاه و سفید آخرین ساخته خانم لاریسا شپیتکو (1938-1979) است که جوایزی، از جمله جایزه خرس طلایی از بیست و هفتیمین جشنواره بین المللی فیلم برلین، را از آن خود کرده است. شپیتکو همسر الِم کلیموف، کارگردان روسی، بود. از قضا صدا و سیما فیلم معروف این کارگردان، یعنی «بیا و بنگر» را نیز پخش کرده است که دیدن آن نیز غنیمت است. شپیتکو در 41 سالگی همراه با چهار تن از عوامل تولید فیلم در تصادف خودرو کشته شد و فیلم ناتمامش، «وداع با متیورا» را شوهرش به پایان رساند. پس از پخش این فیلم از صدا و سیما و آشنایی با شپتیکو، مصاحبه‌ای از او در یکی از نشریات فارسی خواندم. خبرنگار از او پرسیده بود که شما شاهد جنگ جهانی دوم نبودید و در نتیجه حافظه شما برای ساختن این فیلم یاری نمی‌دهد، پس چرا سراغ این موضوع رفتید؟ پاسخ وی عالی بود: درست است که من در آن زمان نبودم، اما از حافظه ملت خودم یاری گرفتم. سخن کوتاه، عروج روایت صعود حضرت عیسی مسیح و نسخه امروزی شده این جشن بزرگ است که از چشمان هوشمندانه زنی روسی روایت شده است و در آن تقابل زیبایی و زشتی، صعود و سقوط، اخلاق و بی‌اخلاقی، شرافت و رذالت، قدرت و ضعف بشری، به‌خوبی به تصویر کشیده شده است؛ البته بی آن که شعارهای کلیشه‌ای یا مطلق‌سازی‌های هالیودی و سیاه و سفید کردن شخصیت‌ها، آزارمان بدهد. لذت این فیلم پیشکش همه هموطنان مسیحی باد. گفتنی است که  روز پنجشنبه 19/2/1392 برابر با 9 می 2013، عید صعود حضرت عیسی به شمار می‌رود. طبق سنت مسیحی، حضرت عیسی چهل روز بعد از عید پاک و پس از آن که چند بار بر حواریان خود پدیدار شد، به آسمان عروج کرد. این عید به روز صعود (Ascension Day)، پنجشنبه مقدس (Holy Thursday)، و پنجشنبه صعود (Ascension Thursday) نیز معروف است و از اعیاد مهم مسیحیان به شمار می‌رود.   ارجاعات: [1] Sotnikov. [2] Rybak.   رونوشت از سایت دغدغه های اخلاق و دین (دکتر سید حسن اسلامی) HassanEslami.com ]]> هنر و ادبیات Wed, 24 May 2017 10:49:02 GMT http://dinonline.com/doc/note/fa/7361/ ده نکته دربارۀ مولانا جلال‌الدین رومی http://dinonline.com/doc/article/fa/7130/ به گزارش دین‌آنلاین، هافینگتن‌پست به بیان ده نکته دربارۀ زندگی مولانا می‌پردازد: 1. محلّ تولد مولانا جایی واقع در تاجیکستان کنونی، در نزدیکی مرز افغانستان بوده است. این منطقه در آن زمان زیرمجموعۀ امپراطوری ایران باستان و متأثر از ادیان و فرهنگ‌های اسلامی، زرتشتی و بودیستی بود. 2. پدر و پدربزرگ مولانا جزو وعّاظ و قضّات نامدار مسلمان بودند و از او نیز انتظار می‌رفت ادامه‌دهندۀ راه پدران خود باشد. البته پدر او «بهاء ولد» از تصوّف نیز تأثیر پذیرفته بود. 3. مولانا طبق گفتۀ خود، در کودکی فرشته‌ها را می‌دیده است. 4. او بخشی از زندگی خود را به مهاجرت گذراند. بهاء ولد تصمیم گرفت به خاطر مشکلات سیاسی یا به قصد زیارت خانۀ خدا خانوادۀ خود را از موطن خود «وخش» به جای دیگر ببرد. در آن زمان چنگیزخان قصد حمله به تاجیکستان را داشت. در هر حال آنها مهاجرت کردند و مولانا دیگر هیچ‌گاه به وطن خود بازنگشت. 5. مولانا در برهه‌های مختلفِ عمر خود در گستره‌ای بالغ بر چهارهزار کیلومتر زندگی کرد. چراکه پدر و مادر او نزدیک به بیست سال در حال مهاجرت بودند. خانوادۀ مولانا از وخش به سمرقند (در ازبکستان)، ایران، سوریه، عربستان سعودی و بالاخره به ترکیه سفر کردند و مولانا پنجاه سال از عمر خود را در ترکیه به سر برد. این سفرها باعث شد مولانا با زبان‌ها و سنّت‌های گوناگون دینی آشنا شود. 6. مولانا در یک مدرسه واقع در حلب که امروز به یک ویرانۀ عظیم تبدیل شده است به مطالعۀ مسائل دینی مشغول شد. محور دروسی که به او تعلیم می‌شد قرآن بود. 7. احتمالاً مولانا هیچ‌گاه در طول عمر خود «رومی» خوانده نشد. این لفظ نامی است که جهان غرب پس از رحلت او در مورد او استفاده می‌کند. چراکه وی مدت قابل‌توجهی از عمر خود را در ترکیه (که جزو امپراطوری روم بود) سپری کرد. 8. وقتی مولانا با مراد، محبوب و همدم خود، شمس تبریزی ملاقات کرد نزدیک چهل سال سن داشت و شمس نیز شصت ساله بود. در آن زمان مولانا در قونیه یک قاضی و حکیم و واعظ محترم بود. اما از وضعیت خود رضایت تام نداشت و گویا چیزی در زندگی خود کم داشت. ملاقات با شمس باعث شد به آنچه که در پی آن بود برسد. 9. مولانا تازه زمانی شروع به نگارش اشعار خود کرد که شمس تبریزی از زندگی او ناپدید شد. غیبت شمس مولانا را بسیار آزار داد، اما در رشد معنوی او تأثیر به‌سزایی داشت. 10 مراسم تشییع جنازه‌ای که در قونیه برای مولانا برگزار شد، در زمان خود خارق‌العاده بود. مولانا در 17 دسامبر 1273 (27آذر 652/ 28 جمادی الاولی 672) چشم از جهان فروبست. او در تمام طول عمر خود یک مسلمان پایبند و متدیّن بود، پنج وعده در روز نماز به جا می‌آورد و ماه رمضان را روزه می‌گرفت. اما در پایان عمر خود نوشت که به «مذهب عشق» ایمان دارد که مرزهای آن فوق تمام فرقه‌ها است. او در مثنوی نوشت «مذهب عشق» فوق همۀ ادیان است و برای عشّاق تنها دین خدا است. مذهب عاشق ز مذهب‌ها جداست                                       عاشقان را ملّت و مذهب خداست   ]]> هنر و ادبیات Sat, 28 Jan 2017 20:09:36 GMT http://dinonline.com/doc/article/fa/7130/